{
  "bookName": "عشق سال‌های وبا",
  "taaghcheQuotes": [
    "فکر می‌کنید ما تا کی می‌توانیم به این آمدن و رفتن ادامه بدهیم؟\nفلورنتینو آریزا پاسخ این سؤال را از پنجاه و سه سال و نه ماه و چهارده شب و روز قبل، آماده داشت و گفت:\n برای همیشه.",
    "تنها چیزی که در زندگی‌ام، به آن نیازمندم، این است که کسی مرا بفهمد.",
    "نه، من ثروتمند نیستم؛ بلکه فقیری پول‌دار هستم. این دو تا با هم فرق دارند.",
    "«تنها دردی که ممکن است، در زمان مردنم داشته باشم، این است که مرگ من از درد عشق نباشد.»",
    "«فقط یک فرد بی‌ریشه می‌تواند عاری از درد و اندوه باشد»",
    "من تقریبآ همیشه تنها هستم.",
    "فلورنتینو آریزا آینه را برد و در اتاق خود به دیوار آویخت؛ نه به خاطر قاب نفیس آن، بلکه به خاطر آن که به مدت بیش از یک ساعت، نمایی از دل‌بند او را در خود بازتاب داده بود.",
    "عقل موقعی به سراغ آدمی می‌آید که دیگر هیچ کار مفیدی نمی‌تواند انجام بدهد.",
    "در دنیا هیچ چیز دشوارتر از عشق نیست.",
    "فقط یک فرد بی‌ریشه می‌تواند عاری از درد و اندوه باشد» .",
    "کدام یک از آن‌ها مرده‌تر هستند، مردی که مرده یا زنی که تنها رها شده است.",
    "از نظر او، فرمینا دازا چنان زیبا، آن‌قدر اغواگر و به اندازه‌ای متفاوت از مردم عادی بود که تعجب می‌کرد چطور کس دیگری مانند او در اثر صدای برخورد پاشنه کفش او با سنگ‌فرش خیابان و یا با دیدن روسری زیبای وی و از دیدن زلف‌های پرموج او، از حرکت دست‌های وی در طرفین بدنش به هنگام خرامیدن و طلای لبخندش، مانند او دیوانه‌اش نمی‌شود",
    "در آینه‌ی آن کالسکه به خود نگریست و دریافت که تصویر وی هم در آینه، هنوز دارد به فرمینا دازا فکر می‌کند",
    "«در دنیا هیچ فردی داناتر، هیچ سنگ‌تراشی سرسخت‌تر و هیچ مدیری تواناتر و کاری‌تر از یک شاعر وجود ندارد.»",
    "از شهید شدن در راه عشق لذت می‌برد.",
    "با یک گل رز خاطره‌ی مرا زنده نگه‌دار.",
    "«پیری یک مرحله‌ی شرم‌آور از عمر آدمی است که باید تا دیر نشده است، به آن خاتمه داد.»",
    "واقعآ حیف است که هنوز هم خودکشی‌هایی را می‌یابیم که به خاطر عشق نیست.",
    "چیزی که دوست دارم این است که بروم. بروم و هرگز برنگردم.",
    "خوب می‌دانست زنی مانند او با هر مصیبتی، گریه سرنمی‌دهد. فرمینا تنها هنگامی هق هق کنان می‌گریست که خشم جام درونش را لبالب کرده باشد؛ به ویژه در هنگامی که احساس مقصر بودن وجود زنانه‌ی او را در میان می‌گرفت، به گریه پناه می‌برد و هر اندازه که می‌گریست، آتش خشمش نیز بیش‌تر می‌شد و این شعله ور شدنِ لحظه به لحظه‌ی خشمش نیز، از این احساس گناه درونی بود که چرا نمی‌تواند از سستی خود در برابر سیلاب گریه‌ها جلوگیری کند.",
    "مرگ فقط یک احتمال دائمی نیست، آن‌گونه که او همیشه برداشت کرده بود؛ بلکه یک واقعیت دم دست است.",
    "«فقط یک فرد بی‌ریشه می‌تواند عاری از درد و اندوه باشد» .",
    "قلب آدمی خاطرات تلخ را می‌زداید و نیکی را درشت‌نمایی می‌کند. و چنین هست که ما می‌توانیم ناراحتی‌های گذشته را تاب بیاوریم و به دست فراموشی بسپاریم.",
    "قلب من بیش‌تر از یک فاحشه‌خانه اتاق دارد.",
    "به صحبت خود راجع به خاطرات شیرین گذشته ادامه داد زیرا آرام نمی‌شد و با اضطراب به دنبال راه گم شده‌ای در گذشته‌ها می‌گشت تا او را به آرامش برساند. این چیزی بود که به آن نیاز داشت. یعنی این که بگذارد روحش از طریق دهانش از جسم او فرار کند.",
    "با یک گل رز خاطره‌ی مرا زنده نگه‌دار.",
    "«فقط یک فرد بی‌ریشه می‌تواند عاری از درد و اندوه باشد» .",
    "به هر جای آن خانه‌ی درندشت که نگاه می‌کردی، نظم و ترتیب و نظافتی را می‌دیدی که نشان می‌داد بانویی بر آن‌جا فرمان می‌راند که جای پای محکمی دارد.",
    "«فقط یک فرد بی‌ریشه می‌تواند عاری از درد و اندوه باشد»",
    "عشق بارور شده‌ی آن‌ها به او اعتماد به نفس و نیرویی داده بود که پیش از آن هرگز نداشت"
  ],
  "wikiQuotes": []
}