{
  "bookName": "شب های روشن",
  "taaghcheId": "54965",
  "taaghcheQuotes": [
    "از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم. چون این‌جور لحظه‌ها چیزی است که در زندگی‌ام خیلی کم پیش آمده.",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم. چون این‌جور لحظه‌ها چیزی است که در زندگی‌ام خیلی کم پیش آمده.",
    "شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.\nایوان تورگنیف",
    "وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.»",
    "محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری",
    "احساس انسان نابود نمی‌شود،",
    "حرفم را برید که: «چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟»\n«چطور ندارد! بی داستان! همین‌طور! به قول معروف دیمی! تک وتنها! مطلقآ تنها! شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»\n«یعنی چه؟ یعنی هیچ‌وقت هیچ‌کس را نمی‌دیدید؟»\n«نه، دیدن که چرا! همه را می‌بینم. ولی با این‌همه تنهایم!»",
    "فقط کسی را می‌توانم دوست بدارم که آزاده باشد و احساسات مرا بفهمد و محترم بدارد.",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند.",
    "آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد\nتو بیا کز اول شب در صبح باز باشد\nشب‌های روشن، عنوان این گوهر شب‌چراغی که داستایفسکی در دست ما نهاده، در دنیای صورت پدیده‌ای است فیزیکی، که تابستان در نواحی شمالی کرهٔ خاک پیش می‌آید و علت آن زیادی عرض جغرافیایی این مرزهاست و باعث می‌شود که شب تا صبح هوا مثل آغاز غروب روشن بماند. این پدیده را در بعضی زبان‌های اروپایی «شب سفید» می‌خوانند و منظور از آن، به تعبیری دیگر ــ البته در این زبان‌ها ــ شب بی‌خوابی هم هست و این هر دو تعبیر در این داستان مصداق دارد. شاید به همین دلیل باشد که بعضی این داستان را «شب‌های سفید» ترجمه کرده‌اند.",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "همه را می‌بینم. ولی با این‌همه تنهایم!»",
    "آسمان به قدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه می‌کردی بی‌اختیار می‌پرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این‌همه آدم‌های بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟",
    "وای که آدم‌های خوشبخت گاهی چه غیرقابل تحمل‌اند!",
    "اتاقش تاریک است و جانش خالی و دلش افسرده. دنیای خیال در اطرافش بی‌صدا فروریخته و ناپدید شده است، و اثری از آن باقی نیست.",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم.",
    "آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.",
    "و جایی که من در بیداری در کنار شما این‌قدر شیرین‌کام بوده‌ام دیگر به چه رؤیایی می‌توانم دل خوش کنم؟",
    "صدایی که ناگهان زنگی در آن پیدا شده بود که مثل تیغ در دلم فرومی‌رفت، چنان‌که دردی شیرین آن را فرامی‌گرفت.",
    "می‌دانید یک خیال‌باف چه‌جور آدمی است؟»\n«خیال‌باف؟ اختیار دارید، چرا ندانم؟ من خودم خیالبافم! بعضی‌وقت‌ها که پهلوی مادربزرگم نشسته‌ام نمی‌دانید چه خیال‌ها به سرم می‌آید! جلوی خیالت را که باز گذاشتی هرجور فکری که بگویی به سرت می‌آید. عروس امپراتور چین هم می‌شوم... بعضی‌وقت‌ها رؤیاپردازی خیلی چیز خوبی است!» بعد با لحنی جدی افزود: «ولی نه، شاید هم چیز خوبی نباشد! مخصوصآ وقتی آدم خیلی فکرهای دیگر دارد که باید بکند.»",
    "شب کم‌نظیری بود، خوانندهٔ عزیز! از آن شب‌ها که فقط در شور شباب ممکن است. آسمان به قدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه می‌کردی بی‌اختیار می‌پرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این‌همه آدم‌های بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟ بله، خوانندهٔ عزیز، این هم پرسشی است که فقط در دل یک جوان ممکن است پدید آید.",
    "بعضی‌وقت‌ها رؤیاپردازی خیلی چیز خوبی است!",
    "آدم هرقدر کار را آسان‌تر بگیرد بهتر است...",
    "اشک‌هایی بی‌معنی داشت در چشمانم جمع می‌شد.",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند. عشق در دل می‌جوشد و آدم می‌خواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند. می‌خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "ناگهان احساس کرده بودم که بسیار تنهایم.",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.",
    "«سلام، حالتان چطور است؟ حال من هم شکر خدا بد نیست.",
    "من او را دوست ندارم، چون فقط کسی را می‌توانم دوست بدارم که آزاده باشد و احساسات مرا بفهمد و محترم بدارد. کسی را که نجیب باشد، زیرا خودم این‌جورم",
    "همیشه بعد از این شب‌های رؤیا هشیار می‌شوم و این هشیاری نمی‌دانید چه تلخ است! وقتی آدم هشیار می‌شود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود می‌شنود که در گردباد زندگی حرکت می‌کنند، می‌بیند و می‌شنود که مردم زنده‌اند و بیدارند، می‌بیند که درِ زندگی بر آن‌ها بسته نیست.\nمی‌بیند که زندگی مردم دیگر مثل خواب و خیال بر باد نمی‌رود و نابود نمی‌شود، زندگی‌شان پیوسته تازه می‌شود و همیشه جوان است، و هیچ لحظه‌ای از آن به لحظهٔ دیگر نمی‌ماند",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند. عشق در دل می‌جوشد و آدم می‌خواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند. می‌خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.",
    "آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "آدم احساس می‌کند که این مرغِ خیال که همیشه در پرواز است عاقبت خسته می‌شود، با آن تنش دائمی‌اش رمق می‌بازد، زیرا آدم در عالم خیال بزرگ می‌شود و از آرمان گذشته‌اش درمی‌گذرد، آرمان گذشته داغان می‌شود و به صورت غبار درمی‌آید و اگر زندگی تازه‌ای نباشد آدم باید آن را با همین غبار مرده بازبسازد و درعین حال روح چیز دیگری لازم دارد و آن را می‌خواهد.",
    "در خانه هم خُلقم تنگ بود. دو شب تمام خودم را می‌کشتم تا سردرآورم که در این کنج خلوتم چه مرگم است؟ چرا در این اتاق همه‌اش این‌جور ناراحتم؟",
    "محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.",
    "مادربزرگ همیشه حسرت گذشته را می‌خورد. در گذشته خودش جوان‌تر بود، آفتاب گرم‌تر بود، خامه به زودی امروز ترش نمی‌شد و همه‌چیز بهتر از حالا بود. همه‌اش آن‌وقت‌ها، آن‌وقت‌ها...",
    "باور می‌کنید که من هیچ‌وقت با هیچ خانمی حرف نزده‌ام؟ هیچ‌وقت، هیچ‌وقت! هیچ دوست و آشنایی نداشته‌ام.\nرؤیایم همیشه این است که عاقبت روزی با کسی آشنا شوم. آخ، اگر می‌دانستید که چندبار همین‌جور عاشق شده‌ام!»\n«چطور؟ عاشق کی؟»\n«عاشق هیچ‌کس. عاشق زن دلخواهم. عاشق زنی که خوابش را می‌بینم. من در رؤیا همیشه برای خودم داستان‌های عاشقانه می‌بافم.",
    ". آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.\nخدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "به خود می‌آید و با تعجب می‌بیند که شامش را هم خورده و خود خبر ندارد.",
    "برای شما دو دقیقه بیش‌تر نبود اما مرا برای همیشه خوشبخت کردید.",
    "«گوش کنید، می‌خواهید بدانید من چه‌جور آدمی هستم؟»\n«البته!»\n«به معنی دقیق؟»\n«بله، به دقیق‌ترین معنا!»\n «خب، من یک نقش نمایشم! بازیگر یک نقش، از آن‌ها که در زندگی پیدا نمی‌شود!»",
    "مدت زیادی راه رفتم، در شهر پرسه می‌زدم تا طبق معمول فراموش کردم کجایم",
    "و آدم از روی بهت سر می‌جنباند و در دل می‌گوید که عصر چه زود می‌گذرد! آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟\nبا خود می‌گویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی.",
    "می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»\n«یعنی چه؟ یعنی هیچ‌وقت هیچ‌کس را نمی‌دیدید؟»\n«نه، دیدن که چرا! همه را می‌بینم. ولی با این‌همه تنهایم!»",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "متشکرم، برای این عشق از شما سپاسگزارم",
    "آدم خود را فریب می‌دهد و ناخواسته از بیرون یقین می‌یابد که عشقی راستین و اصیل روح را می‌انگیزد و دل را می‌افروزد، ناخواسته باور می‌کند که در رؤیاهای ناملموسش چیزی زنده و ملموس نهفته است. وای که چه فریبی!",
    "یک پرتو آفتاب بود، که لحظه‌ای از سینهٔ ابری گذشته و دوباره زیر ابری باران‌دار پنهان شده و دنیا را سراسر در چشمم تاریک و غم‌انگیز کرده بود، یا شاید دورنمای زندگی آینده‌ام، زشت و غم‌انگیز، به چشم‌برهم‌زدنی در نظرم گسترده شده بود و من خود را در همین هیئت امروزم، یعنی درست پانزده سال بعد از آن ماجرا، دیدم، در همان اتاق تاریک، در همان تنهایی پیرشده و افسرده،",
    "می‌رفتم و آواز می‌خواندم، زیرا وقتی دلم خوش است حتمآ زیر لب ترانه‌ای زمزمه می‌کنم، مثل همهٔ خوشحالانی که دوست یا آشنای مهربانی ندارند و وقتی شادند نمی‌توانند او را در شادی خود سهیم کنند.",
    "تیری که رها شد دیگر به کمان برنمی‌گردد",
    "مثل همهٔ خوشحالانی که دوست یا آشنای مهربانی ندارند و وقتی شادند نمی‌توانند او را در شادی خود سهیم کنند.",
    "مادربزرگ همیشه حسرت گذشته را می‌خورد. در گذشته خودش جوان‌تر بود، آفتاب گرم‌تر بود، خامه به زودی امروز ترش نمی‌شد و همه‌چیز بهتر از حالا بود. همه‌اش آن‌وقت‌ها، آن‌وقت‌ها...",
    "دستپاچه شدم و با تعجب گفتم: «داستان زندگی‌ام؟ چه داستانی؟ کی به شما گفت که زندگی من داستانی دارد؟ من هیچ داستانی ندارم که...»\nحرفم را برید که: «چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟»\n«چطور ندارد! بی داستان! همین‌طور! به قول معروف دیمی! تک وتنها! مطلقآ تنها! شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند. عشق در دل می‌جوشد و آدم می‌خواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند. می‌خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "چرا ما همه با هم مثل برادر نیستیم؟ چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...»",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "گفت: «هیچ می‌دانید که من چرا این‌قدر خوشحالم؟ چرا از دیدن شما این‌قدر شادمانم؟ می‌دانید چرا شما را این‌قدر دوست دارم؟»\nپرسیدم: «نه، چرا؟»\n«من دوستتان دارم چون عاشق من نشدید. هرکس دیگری به‌جای شما بود ناراحت می‌شد، حسادت می‌کرد، مزاحمم می‌شد، آه وناله می‌کرد، غش می‌کرد. ولی شما فقط مهربانی می‌کنید.»",
    "این هشیاری نمی‌دانید چه تلخ است! وقتی آدم هشیار می‌شود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود می‌شنود که در گردباد زندگی حرکت می‌کنند، می‌بیند و می‌شنود که مردم زنده‌اند و بیدارند، می‌بیند که درِ زندگی بر آن‌ها بسته نیست.",
    "جلوی خیالت را که باز گذاشتی هرجور فکری که بگویی به سرت می‌آید. عروس امپراتور چین هم می‌شوم... بعضی‌وقت‌ها رؤیاپردازی خیلی چیز خوبی است!» بعد با لحنی جدی افزود: «ولی نه، شاید هم چیز خوبی نباشد! مخصوصآ وقتی آدم خیلی فکرهای دیگر دارد که باید بکند.»",
    "تنهاماندن سخت محزون خواهد بود",
    "آدم نمی‌تواند ضامن احساس‌های خودش باشد. حتی برای رفاقت برادرانه.",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند. عشق در دل می‌جوشد و آدم می‌خواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند. می‌خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.",
    "آدم حیران است که پس این رؤیاها کجا رفتند؟",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.\nایوان تورگنیف",
    "می‌رفتم و آواز می‌خواندم، زیرا وقتی دلم خوش است حتمآ زیر لب ترانه‌ای زمزمه می‌کنم، مثل همهٔ خوشحالانی که دوست یا آشنای مهربانی ندارند و وقتی شادند نمی‌توانند او را در شادی خود سهیم کنند.",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "ناستنکا، هیچ می‌دانید کار من به کجا کشیده بود؟ می‌دانید من مجبورم که سالگرد رؤیاهای خود را جشن بگیرم، سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود، اما در واقع هرگز وجود نداشت",
    "اما هیچ‌کس، مطلقآ هیچ‌کس، دعوتم نمی‌کرد؛ انگاری همه فراموشم کرده بودند، مثل این بود که همه‌شان مرا حقیقتآ بیگانه می‌شمردند.\nمدت زیادی راه رفتم، در شهر پرسه می‌زدم تا طبق معمول فراموش کردم کجایم",
    "من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم. چون این‌جور لحظه‌ها چیزی است که در زندگی‌ام خیلی کم پیش آمده. من امشب تا صبح و تمام هفته، تا یک سال خواب شما را می‌بینم.",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.",
    "اگر می‌دانستی که تنهایی من چه تلخ بود!",
    "همین و غیر از این هیچ!",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "آسمان به قدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه می‌کردی بی‌اختیار می‌پرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این‌همه آدم‌های بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "اتاقش تاریک است و جانش خالی و دلش افسرده. دنیای خیال در اطرافش بی‌صدا فروریخته و ناپدید شده است، و اثری از آن باقی نیست.",
    "این‌جور زندگی جنایت است",
    "تنهاماندگی برایم سخت ناگوار بود و سه روز تمام در شهر پرسه زدم.",
    "آدم احساس می‌کند که این مرغِ خیال که همیشه در پرواز است عاقبت خسته می‌شود، با آن تنش دائمی‌اش رمق می‌بازد، زیرا آدم در عالم خیال بزرگ می‌شود و از آرمان گذشته‌اش درمی‌گذرد، آرمان گذشته داغان می‌شود و به صورت غبار درمی‌آید و اگر زندگی تازه‌ای نباشد آدم باید آن را با همین غبار مرده بازبسازد و درعین حال روح چیز دیگری لازم دارد و آن را می‌خواهد.",
    "زیرا وقتی دلم خوش است حتمآ زیر لب ترانه‌ای زمزمه می‌کنم،",
    "به نظرم می‌رسید که همهٔ خلق خدا بلند شده و راه ییلاق پیش گرفته‌اند و کاروان‌کاروان از شهر فرار و به ییلاق مهاجرت می‌کنند ــ به نظرم می‌آمد که چیزی نمانده است که پترزبورگ به خلوتی صحرا شود، به‌طوری‌که عاقبت دلم غرق غصه می‌شد، آزرده می‌شدم و خجالت می‌کشیدم. من جایی نداشتم بروم و کاری هم نداشتم که برای آن پترزبورگ را ترک کنم.",
    "من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم. چون این‌جور لحظه‌ها چیزی است که در زندگی‌ام خیلی کم پیش آمده.",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.\nایوان تورگنیف",
    "آسمان به قدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه می‌کردی بی‌اختیار می‌پرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این‌همه آدم‌های بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟",
    "همیشه بعد از این شب‌های رؤیا هشیار می‌شوم و این هشیاری نمی‌دانید چه تلخ است! وقتی آدم هشیار می‌شود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود می‌شنود که در گردباد زندگی حرکت می‌کنند، می‌بیند و می‌شنود که مردم زنده‌اند و بیدارند، می‌بیند که درِ زندگی بر آن‌ها بسته نیست.",
    "دردی شدید دلم را پاره می‌کرد. با این حال چیزی شبیه به خنده در روحم به جنبش آمده بود.",
    "زیرا وقتی دلم خوش است حتمآ زیر لب ترانه‌ای زمزمه می‌کنم،",
    "من، خوشحال از این‌که دوستی که پیدا کرده‌ام تیزهوش است، و دختر زیبایی که تیزهوش هم باشد گلی است به سبزه آراسته",
    "کدام آتش احساس این سینهٔ خشکیده را به تپش آورده؟",
    "افکار عجیبی ذهنم را سخت به خود مشغول می‌دارد. احساسات غم‌انگیزی دلم را تنگ کرده و افکار زیادی، که هنوز برای خودم روشن نیست، در ذهنم زیرورو می‌شود. نه می‌توانم مسائلم را حل کنم نه میلی به حل‌کردنشان دارم.",
    "چرا ما همه با هم مثل برادر نیستیم؟ چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...»",
    "به نظرم می‌رسید که همهٔ خلق خدا بلند شده و راه ییلاق پیش گرفته‌اند و کاروان‌کاروان از شهر فرار و به ییلاق مهاجرت می‌کنن",
    "ساعت‌هایی هست که کورهٔ دل آدم را سرد می‌کند و بار سنگینی بر روح عاشق می‌گذارد",
    "می‌دانید، من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم.",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "به یاد می‌آورم که آن روز هم رؤیاهایم پر از اندوه بود و گرچه پیش از آن وضع بهتر نبود، با وجود این احساس می‌کردم که زندگی پیش از آن انگاری آسان‌تر بود و آرام‌تر و این فکر سیاه این‌جور به ذهنم بندشده نبود و جانم این‌جور در سیاهی غوطه‌ور نبود و این ندامت روح‌آزار، این غصه‌های سیاه که شب و روز آرام از من می‌رباید، نبود و آدم حیران است که پس این رؤیاها کجا رفتند؟",
    "با خود می‌گویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی.",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند. عشق در دل می‌جوشد و آدم می‌خواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند. می‌خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.",
    "وقتی آدم هشیار می‌شود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود می‌شنود که در گردباد زندگی حرکت می‌کنند، می‌بیند و می‌شنود که مردم زنده‌اند و بیدارند، می‌بیند که درِ زندگی بر آن‌ها بسته نیست.",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.",
    "از پهلو نگاهش کنید، فورآ می‌بینید که شادی بر اعصاب ضعیف، و بر تخیلش که به صورت بیمارگونه‌ای برانگیخته است اثر خوشی گذاشته است.",
    "آدم حیران است که پس این رؤیاها کجا رفتند؟ و آدم از روی بهت سر می‌جنباند و در دل می‌گوید که عصر چه زود می‌گذرد! آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "خیلی‌وقت است که این‌جور فکرها در سرم می‌آید. ببینید، چرا ما همه با هم مثل برادر نیستیم؟ چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...»",
    "«بله، اگر بازویم می‌لرزد برای این است که هیچ‌وقت دست ظریف و قشنگی مثل دست شما آن را نگرفته. من عادت حرف‌زدن با خانم‌ها را از دست داده‌ام ــ یعنی هیچ‌وقت هم این عادت را نداشته بودم. من خیلی تنهایم... حتی نمی‌دانم چطور باید با خانم‌ها حرف زد. مثلا همین حالا هیچ نمی‌دانم که حرف نسنجیده‌ای زده‌ام یا نه. خواهش می‌کنم راستش را بگویید. خاطرجمع باشید من نمی‌رنجم!»",
    "چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟",
    "آسمان به قدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه می‌کردی بی‌اختیار می‌پرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این‌همه آدم‌های بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟",
    "با خود می‌گویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنیای رؤیاهای رنگین رنگ می‌بازد، رؤیاهایت مثل گل‌های پژمرده گردن خم می‌کنند و مثل برگ‌های زرد از درخت خزان‌زده می‌ریزند. وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.»",
    "بعضی‌وقت‌ها رؤیاپردازی خیلی چیز خوبی است!» بعد با لحنی جدی افزود: «ولی نه، شاید هم چیز خوبی نباشد! مخصوصآ وقتی آدم خیلی فکرهای دیگر دارد که باید بکند.»",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.",
    "«گوش کنید، می‌خواهید بدانید من چه‌جور آدمی هستم؟»\n«البته!»\n«به معنی دقیق؟»\n«بله، به دقیق‌ترین معنا!»\n «خب، من یک نقش نمایشم! بازیگر یک نقش، از آن‌ها که در زندگی پیدا نمی‌شود!»",
    "انگاری همه فراموشم کرده بودند، مثل این بود که همه‌شان مرا حقیقتآ بیگانه می‌شمردند.",
    "اتاقش تاریک است و جانش خالی و دلش افسرده.",
    "\"آخر می‌دانی ناستنکا، اگر کتاب‌ها خلاف اخلاق باشند تو نباید آن‌ها را بخوانی، چیزهای بد یاد می‌گیری!\"\nمن پرسیدم: \"مثلا چه چیزهای بدی در این کتاب‌ها هست؟\"\nمادربزرگم می‌گفت: \"مثلا نوشته که چطور جوان‌ها دخترهای نجیب را گول می‌زنند و از راه به در می‌برند. با وعدهٔ ازدواج آن‌ها را از خانهٔ پدر و مادرشان می‌برند و بعد دختران بدبخت بی‌سیرت را به امان خدا می‌گذارند. دخترها خراب می‌شوند و سرنوشتشان سیاه است.\"",
    "بگویید ببینم چه‌جور آدمی هستید. زود باشید. همین حالا شروع کنید و داستان زندگی‌تان را بگویید.»\nمن دستپاچه شدم و با تعجب گفتم: «داستان زندگی‌ام؟ چه داستانی؟ کی به شما گفت که زندگی من داستانی دارد؟ من هیچ داستانی ندارم که...»\nحرفم را برید که: «چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟»\n«چطور ندارد! بی داستان! همین‌طور! به قول معروف دیمی! تک وتنها! مطلقآ تنها! شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»\n«یعنی چه؟ یعنی هیچ‌وقت هیچ‌کس را نمی‌دیدید؟»\n«نه، دیدن که چرا! همه را می‌بینم. ولی با این‌همه تنهایم!»\n «یعنی با هیچ‌کس حرف نمی‌زنید؟»\n«به معنای دقیق کلمه، با هیچ‌کس!»",
    "این غصه‌های سیاه که شب و روز آرام از من می‌رباید، نبود و آدم حیران است که پس این رؤیاها کجا رفتند؟ و آدم از روی بهت سر می‌جنباند و در دل می‌گوید که عصر چه زود می‌گذرد! آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟\nبا خود می‌گویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنیای رؤیاهای رنگین رنگ می‌بازد، رؤیاهایت مثل گل‌های پژمرده گردن خم می‌کنند و مثل برگ‌های زرد از درخت خزان‌زده می‌ریزند.",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند. عشق در دل می‌جوشد و آدم می‌خواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند. می‌خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است. دیشب حرف‌هایش به من چه نرم و شیرین بود! دلش نسبت به من چقدر مهربان بود!... چقدر به من لطف داشت و ملاحظه‌ام را می‌کرد. می‌خواست دلم شاد باشد و جسارت و مهربانی در من القا می‌کرد.",
    "بعضی‌وقت‌ها رؤیاپردازی خیلی چیز خوبی است!»",
    "وای که آدم‌های خوشبخت گاهی چه غیرقابل تحمل‌اند!",
    "آدم نمی‌تواند ضامن احساس‌های خودش باشد",
    "شب کم‌نظیری بود، خوانندهٔ عزیز! از آن شب‌ها که فقط در شور شباب ممکن است. آسمان به قدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه می‌کردی بی‌اختیار می‌پرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این‌همه آدم‌های بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟ بله، خوانندهٔ عزیز، این هم پرسشی است که فقط در دل یک جوان ممکن است پدید آید. در دل‌های خیلی جوان",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.\nایوان تورگنیف",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.",
    "همین مهربانی‌هایش، همان لطف‌هایش نسبت به من و عشقش... بله، عشقش به من چیزی نبود جز شادی‌اش در نزدیکی دیدار با دیگری.",
    "شب‌های روشن من آن روز صبح به آخر رسید.",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.",
    "دستش را در دستم گذاشت و با نگاهی روشن به من نگریست و گفت: «ما دیگر همیشه با هم خواهیم بود، نه؟»",
    "وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.",
    "«خیال‌باف؟ اختیار دارید، چرا ندانم؟ من خودم خیالبافم! بعضی‌وقت‌ها که پهلوی مادربزرگم نشسته‌ام نمی‌دانید چه خیال‌ها به سرم می‌آید! جلوی خیالت را که باز گذاشتی هرجور فکری که بگویی به سرت می‌آید. عروس امپراتور چین هم می‌شوم... بعضی‌وقت‌ها رؤیاپردازی خیلی چیز خوبی است!»",
    "ناستنکا، هیچ می‌دانید کار من به کجا کشیده بود؟ می‌دانید من مجبورم که سالگرد رؤیاهای خود را جشن بگیرم، سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود، اما در واقع هرگز وجود نداشت،",
    "تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.",
    "محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری",
    "آدم در عالم خیال بزرگ می‌شود و از آرمان گذشته‌اش درمی‌گذرد",
    "آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟\nبا خود می‌گویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنیای رؤیاهای رنگین رنگ می‌بازد، رؤیاهایت مثل گل‌های پژمرده گردن خم می‌کنند و مثل برگ‌های زرد از درخت خزان‌زده می‌ریزند.",
    "حرفم را برید که: «چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟»\n«چطور ندارد! بی داستان! همین‌طور! به قول معروف دیمی! تک وتنها! مطلقآ تنها! شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»",
    "«نه، دیدن که چرا! همه را می‌بینم. ولی با این‌همه تنهایم!»\n «یعنی با هیچ‌کس حرف نمی‌زنید؟»\n«به معنای دقیق کلمه، با هیچ‌کس!»",
    "جایی که من در بیداری در کنار شما این‌قدر شیرین‌کام بوده‌ام دیگر به چه رؤیایی می‌توانم دل خوش کنم؟",
    "حالا در ذهن من هزار شیر باز شده و سیل کلمات راه افتاده و من نمی‌توانم جلوی آن را بگیرم وگرنه خفه می‌شوم.",
    "در اندوه، کجا نقش خیال‌انگیزی یافت‌شدنی است؟",
    "تنهاماندن سخت محزون خواهد بود",
    "او سیر است زیرا خودْ خداوند زندگی خویش است.",
    "«چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟»",
    "«می‌دانم شدنی نیست. ولی دوستتان دارم، ناستنکا، همین است که دیوانه‌ام می‌کند!»",
    "دوست و آشنا می‌خواهم چه‌کنم؟ بی دوست و آشنا هم تمام شهر را می‌شناسم.",
    "ماتریونا بالای سرم آمد و گفت: «پست برایت نامه آورده، پدرکم!»\nمن حیرت‌زده از جا جستم که: «نامه؟ کی برای من نامه فرستاده؟»\n«من چه می‌دانم، پدرکم! نگاه کن لابد تویش نوشته!»\nمن لاک نامه را شکستم و آن را باز کردم. نامه از او بود.\nناستنکا نوشته بود: «وای، ببخشید مرا، ببخشید! زانوزده از شما تقاضا می‌کنم عفوم کنید. من شما و خودم را فریب داده‌ام. خواب بودم، خواب بود هرچه می‌دیدم، موهوم بود... امروز به یاد شما دلم خون بود. ببخشید مرا، عفو کنید.\n محکومم نکنید، چون احساس دلم نسبت به شما ابدآ عوض نشده. به شما گفته بودم که دوستتان خواهم داشت. و دوستتان دارم. احساسم به شما از عشق بالاتر است. خدایا! چه می‌شد اگر می‌توانستم هر دوی شما را با هم دوست بدارم! چه می‌شد که شما او می‌بودید!...»\n«وای، اگر من او می‌بودم!» ناستنکا، این عبارت تو در مغزم مثل آذرخش گذشت.",
    "در اندوه، کجا نقش خیال‌انگیزی یافت‌شدنی است؟",
    "من بعضی‌وقت‌ها به قدری غصه دارم، به قدری ناامیدم که... چون من در این اوقات به این فکر می‌افتم که هرگز نخواهم توانست درست زندگی کنم. چون این‌جور وقت‌ها فکر می‌کنم که توانایی سنجش و بینش و احساس واقعیت را از دست داده‌ام، چون خودم را لعنت کرده‌ام، چون همیشه بعد از این شب‌های رؤیا هشیار می‌شوم و این هشیاری نمی‌دانید چه تلخ است! وقتی آدم هشیار می‌شود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود می‌شنود که در گردباد زندگی حرکت می‌کنند، می‌بیند و می‌شنود که مردم زنده‌اند و بیدارند، می‌بیند که درِ زندگی بر آن‌ها بسته نیست.\nمی‌بیند که زندگی مردم دیگر مثل خواب و خیال بر باد نمی‌رود و نابود نمی‌شود، زندگی‌شان پیوسته تازه می‌شود و همیشه جوان است، و هیچ لحظه‌ای از آن به لحظهٔ دیگر نمی‌ماند، درحالی‌که خیال‌بازی‌های آمیخته با ترسْ غم‌انگیز و در نهایتِ فلاکت یکنواخت است، اسیر سایه است، بندهٔ ذهن است و بردهٔ اولین قطعه‌ابری که ناگهان بر خورشید پرده بکشد و دل راستین اهالی پترزبورگ را که به آفتاب خود عشق می‌ورزند در چنگال اندوه بچلاند... در اندوه، کجا نقش خیال‌انگیزی یافت‌شدنی است؟",
    "و آدم از روی بهت سر می‌جنباند و در دل می‌گوید که عصر چه زود می‌گذرد! آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟\nبا خود می‌گویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنیای رؤیاهای رنگین رنگ می‌بازد، رؤیاهایت مثل گل‌های پژمرده گردن خم می‌کنند و مثل برگ‌های زرد از درخت خزان‌زده می‌ریزند.",
    "من شما را برای این دوست دارم که بهتر از اویید. چون نجیب‌تر از اویید، چون نجیب‌ترید، چون دلتان پر از احساسات اصیل است.",
    "با خود می‌گویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنیای رؤیاهای رنگین رنگ می‌بازد، رؤیاهایت مثل گل‌های پژمرده گردن خم می‌کنند و مثل برگ‌های زرد از درخت خزان‌زده می‌ریزند. وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.»",
    "آدم گاهی می‌خواهد باور داشته باشد که این‌ها تمام از برانگیختگی حواس نیست، یک‌جور سراب یا فریبِ خیال نیست، و به‌راستی واقعی است، حاضر است و وجود دارد.",
    "«ببینید، خودمانیم، من کمی غیظم گرفته که شما عاشق من نشدید. مردها موجودات عجیبی‌اند. ولی خب، آقای سنگدل، هر عیبی بر من بگیرید نمی‌توانید ساده‌دلی مرا تحسین نکنید.\nمن همه‌چیز را برایتان گفتم. هر جفنگی به ذهنم می‌رسید بر زبان آوردم.»",
    "یادم هست چه‌جور به من نگاه می‌کرد. با این‌همه مثل این است که بیش از اندازه به او احترام می‌گذارم. مثل این است که در سطح او نیستم، نه؟»\nمن جواب دادم: «نه، ناستنکا، نه، این به علت آن است که شما او را از هرچه در دنیا هست بیش‌تر دوست دارید. از خودتان هم بیش‌تر!»",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "حالا در ذهن من هزار شیر باز شده و سیل کلمات راه افتاده و من نمی‌توانم جلوی آن را بگیرم وگرنه خفه می‌شوم.",
    "ناستنکای عزیز من، آیا وقتی به او نگاه می‌کنید می‌توانید باور کنید که او کسی را که در رؤیای مجنون‌وار و بلندپروازش دوست می‌داشته هرگز نشناخته است.",
    "ولی آیا من آزردگی‌ام را به یاد می‌آورم، ناستنکا؟ آیا بر آینهٔ روشن و مصفای سعادت تو ابری تیره می‌پسندم؟ آیا در دل تو تلخی ملامت و افسونِ افسوس می‌دمم و آن را از ندامت‌های پنهانی آزرده می‌خواهم و آرزو می‌کنم که لحظات شادکامی‌ات را با اندوه برآشوبم و آیا لطافت گل‌های مهری که تو جعد گیسوان سیاهت را با آن‌ها آراستی که با او به زیر تاج ازدواج بپیوندی پژمرده می‌خواهم؟... نه، هرگز، هرگز و صد بار هرگز. آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.\nخدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "اگر بازویم می‌لرزد برای این است که هیچ‌وقت دست ظریف و قشنگی مثل دست شما آن را نگرفته.",
    "مهر شما در حافظهٔ من حک شده است، مثل آثار خواب شیرینی که مدت‌ها بعد از بیداری در ذهن باقی می‌ماند.",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.\nایوان تورگنیف",
    "اوقاتتان تلخ نشود! خندهٔ من برای این است که می‌بینم شما دشمن خودتانید. چون اگر سعی می‌کردید شاید موفق می‌شدید. بله، حتی در خیابان... آدم هرقدر کار را آسان‌تر بگیرد بهتر است...",
    "حرفم را برید که: «چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟»\n«چطور ندارد! بی داستان! همین‌طور! به قول معروف دیمی! تک وتنها! مطلقآ تنها! شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»\n«یعنی چه؟ یعنی هیچ‌وقت هیچ‌کس را نمی‌دیدید؟»\n«نه، دیدن که چرا! همه را می‌بینم. ولی با این‌همه تنهایم!»",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم.",
    "می‌دانید چرا شما را این‌قدر دوست دارم؟»\nپرسیدم: «نه، چرا؟»\n«من دوستتان دارم چون عاشق من نشدید.",
    "«چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟»",
    "مادربزرگ همیشه حسرت گذشته را می‌خورد. در گذشته خودش جوان‌تر بود، آفتاب گرم‌تر بود، خامه به زودی امروز ترش نمی‌شد و همه‌چیز بهتر از حالا بود. همه‌اش آن‌وقت‌ها، آن‌وقت‌ها...",
    "می‌دانید چرا شما را این‌قدر دوست دارم؟»\nپرسیدم: «نه، چرا؟»\n«من دوستتان دارم چون عاشق من نشدید. هرکس دیگری به‌جای شما بود ناراحت می‌شد، حسادت می‌کرد، مزاحمم می‌شد، آه وناله می‌کرد، غش می‌کرد. ولی شما فقط مهربانی می‌کنید.»",
    "خیلی‌وقت است که این‌جور فکرها در سرم می‌آید. ببینید، چرا ما همه با هم مثل برادر نیستیم؟ چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟",
    "می‌دانید من مجبورم که سالگرد رؤیاهای خود را جشن بگیرم، سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند. عشق در دل می‌جوشد و آدم می‌خواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند.",
    "«داستان زندگی‌ام؟ چه داستانی؟ کی به شما گفت که زندگی من داستانی دارد؟ من هیچ داستانی ندارم که...»\nحرفم را برید که: «چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟»\n«چطور ندارد! بی داستان! همین‌طور! به قول معروف دیمی! تک وتنها! مطلقآ تنها! شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»\n«یعنی چه؟ یعنی هیچ‌وقت هیچ‌کس را نمی‌دیدید؟»\n«نه، دیدن که چرا! همه را می‌بینم. ولی با این‌همه تنهایم!»",
    "عشقش به من چیزی نبود جز شادی‌اش در نزدیکی دیدار با دیگری.",
    "جلوی خیالت را که باز گذاشتی هرجور فکری که بگویی به سرت می‌آید. عروس امپراتور چین هم می‌شوم... بعضی‌وقت‌ها رؤیاپردازی خیلی چیز خوبی است!» بعد با لحنی جدی افزود: «ولی نه، شاید هم چیز خوبی نباشد! مخصوصآ وقتی آدم خیلی فکرهای دیگر دارد که باید بکند.",
    "شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»\n«یعنی چه؟ یعنی هیچ‌وقت هیچ‌کس را نمی‌دیدید؟»\n«نه، دیدن که چرا! همه را می‌بینم. ولی با این‌همه تنهایم!»\n «یعنی با هیچ‌کس حرف نمی‌زنید؟»\n«به معنای دقیق کلمه، با هیچ‌کس!»",
    "شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد\n‫تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "گفت که به‌محض رسیدن می‌آید به خانهٔ ما و اگر من دستش را رد نکنم همه‌چیز را به مادربزرگم خواهیم گفت. حالا آمده. من خبرش را دارم. اما به خانهٔ ما نیامده...»",
    "آدم نمی‌تواند ضامن احساس‌های خودش باشد.",
    "آدم احساس می‌کند که این مرغِ خیال که همیشه در پرواز است عاقبت خسته می‌شود، با آن تنش دائمی‌اش رمق می‌بازد، زیرا آدم در عالم خیال بزرگ می‌شود و از آرمان گذشته‌اش درمی‌گذرد، آرمان گذشته داغان می‌شود و به صورت غبار درمی‌آید و اگر زندگی تازه‌ای نباشد آدم باید آن را با همین غبار مرده بازبسازد و درعین حال روح چیز دیگری لازم دارد و آن را می‌خواهد.",
    "به یاد می‌آورم که آن روز هم رؤیاهایم پر از اندوه بود و گرچه پیش از آن وضع بهتر نبود، با وجود این احساس می‌کردم که زندگی پیش از آن انگاری آسان‌تر بود و آرام‌تر و این فکر سیاه این‌جور به ذهنم بندشده نبود و جانم این‌جور در سیاهی غوطه‌ور نبود و این ندامت روح‌آزار، این غصه‌های سیاه که شب و روز آرام از من می‌رباید، نبود و آدم حیران است که پس این رؤیاها کجا رفتند؟ و آدم از روی بهت سر می‌جنباند و در دل می‌گوید که عصر چه زود می‌گذرد! آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "هشیاری نمی‌دانید چه تلخ است!",
    "شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد\nتو بیا کز اول شب در صبح باز باشد",
    "ناگهان احساس کرده بودم که بسیار تنهایم. می‌دیدم که همه مرا وامی‌گذارند و از من دوری می‌جویند.",
    "انگاری همه فراموشم کرده بودند، مثل این بود که همه‌شان مرا حقیقتآ بیگانه می‌شمردند.",
    "من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم. چون این‌جور لحظه‌ها چیزی است که در زندگی‌ام خیلی کم پیش آمده",
    "سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنیای رؤیاهای رنگین رنگ می‌بازد، رؤیاهایت مثل گل‌های پژمرده گردن خم می‌کنند و مثل برگ‌های زرد از درخت خزان‌زده می‌ریزند.",
    "چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند. عشق در دل می‌جوشد و آدم می‌خواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند. می‌خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.",
    "چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...»",
    "هیچ‌وقت آن چیزی را که می‌خواهم نمی‌گویم.",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.",
    "آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "جلوی خیالت را که باز گذاشتی هرجور فکری که بگویی به سرت می‌آید.",
    "این‌جور زندگی جنایت است، گناه است!",
    "آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "ناستنکا، هیچ می‌دانید کار من به کجا کشیده بود؟ می‌دانید من مجبورم که سالگرد رؤیاهای خود را جشن بگیرم، سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود، اما در واقع هرگز وجود نداشت، زیرا این جشن یادآور رؤیاپردازی‌های بی‌معنی وهم‌گونهٔ گذشته است، رؤیاهای احمقانه‌ای که دیگر وجود ندارند، زیرا چیزی ندارم که جایگزین آن‌ها کنم؛ آخر رؤیا را باید تجدید کرد.",
    "به یاد داشته باشید که این نامه را دختر بینوایی می‌نویسد که تنهاست و کسی را ندارد که کار یادش بدهد و راهنمایی‌اش بکند و هیچ‌وقت نتوانسته است هیجان‌های دلش را مهار کند.",
    "آیا در دل تو تلخی ملامت و افسونِ افسوس می‌دمم و آن را از ندامت‌های پنهانی آزرده می‌خواهم و آرزو می‌کنم که لحظات شادکامی‌ات را با اندوه برآشوبم و آیا لطافت گل‌های مهری که تو جعد گیسوان سیاهت را با آن‌ها آراستی که با او به زیر تاج ازدواج بپیوندی پژمرده می‌خواهم؟... نه، هرگز، هرگز و صد بار هرگز. آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.",
    "چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند",
    "من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم.",
    "«نه، دیدن که چرا! همه را می‌بینم. ولی با این‌همه تنهایم!»",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری",
    "چون فقط کسی را می‌توانم دوست بدارم که آزاده باشد و احساسات مرا بفهمد و محترم بدارد.",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.\nایوان تورگنیف",
    "افسوس می‌خوری که این زیبایی گذرا چنین به‌سرعت سپری شد و بی‌بازگشت، و چنین فریبنده و بی‌حاصل پیش چشمت درخشید و افسوس از آن‌که حتی مجال نداد که به او دل ببازی",
    "وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.»",
    "همیشه بعد از این شب‌های رؤیا هشیار می‌شوم و این هشیاری نمی‌دانید چه تلخ است! وقتی آدم هشیار می‌شود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود می‌شنود که در گردباد زندگی حرکت می‌کنند، می‌بیند و می‌شنود که مردم زنده‌اند و بیدارند، می‌بیند که درِ زندگی بر آن‌ها بسته نیست.",
    "ناستنکا، بگذارید جاری باشد. بگذارید اشکم بیاید. به کسی کاری ندارد. خودش خشک می‌شود، ناستنکا...»",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "من بعضی‌وقت‌ها به قدری غصه دارم، به قدری ناامیدم که...",
    "او این زندگی را مسکین و مفلوک می‌داند و خبر ندارد که برای او هم ممکن است روزی ساعت نافرجامی فرارسد که درازای یک روز از همین زندگی فلاکت‌بار تمام سال‌های رؤیایی خود را به طیب خاطر بدهد و آن هم نه درعوض شادی و سعادت بلکه در آن ساعت رنج و ندامت و اندوه بی‌پایان در بند انتخاب هم نباشد.",
    "او کسی را که در رؤیای مجنون‌وار و بلندپروازش دوست می‌داشته هرگز نشناخته است.",
    "ناستنکای عزیز من، آیا وقتی به او نگاه می‌کنید می‌توانید باور کنید که او کسی را که در رؤیای مجنون‌وار و بلندپروازش دوست می‌داشته هرگز نشناخته است.",
    "چرا ما همه با هم مثل برادر نیستیم؟ چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...»",
    "احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "آن‌جا زن، که دلدادهٔ قدیمی خود را بازشناخته بود، صورتک از چهره برداشته و به او گفته بود: «حالا دیگر من آزادم!» و خود را در آغوش او انداخته بود و فریادی از شادی کشیده و یکدیگر را تنگ بر سینه فشرده بودند",
    "او سیر است زیرا خودْ خداوند زندگی خویش است.",
    "آیا ممکن است چنین آسمانی این‌همه آدم‌های بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟",
    "محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است.",
    "حالا که کنار شما نشسته‌ام و با شما حرف می‌زنم و به آینده فکر می‌کنم می‌ترسم، زیرا در آینده باز تنها می‌شوم",
    "از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم. چون این‌جور لحظه‌ها چیزی است که در زندگی‌ام خیلی کم پیش آمده",
    "شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد\nتو بیا کز اول شب در صبح باز باشد",
    ". من خیلی تنهایم... حتی نمی‌دانم چطور باید با خانم‌ها حرف زد. مثلا همین حالا هیچ نمی‌دانم که حرف نسنجیده‌ای زده‌ام یا نه. خواهش می‌کنم راستش را بگویید. خاطرجمع باشید من نمی‌رنجم!»",
    "ماجرای آن خانهٔ نقلی گلی‌رنگ را فراموش نمی‌کنم. نمی‌دانید چه عمارت آجری ملوس دلچسبی بود. وقتی با آن پنجره‌های قشنگش به آدم نگاه می‌کرد دل آدم روشن می‌شد. به عمارت‌های زمخت و بدترکیب مجاورش با چنان افاده‌ای نگاه می‌کرد که هروقت از کنارش رد می‌شدم راستی‌راستی کیف می‌کردم. اما هفتهٔ پیش که بار دیگر از آن کوچه می‌گذشتم به رفیقم نگاه کردم. فریاد شکایتی از دلش به گوشم رسید. می‌گفت: «می‌خواهند زردم کنند!» جانیان بدکردار! وحشی‌های نفهم!",
    "آری، ناستنکا، آدم خود را فریب می‌دهد و ناخواسته از بیرون یقین می‌یابد که عشقی راستین و اصیل روح را می‌انگیزد و دل را می‌افروزد، ناخواسته باور می‌کند که در رؤیاهای ناملموسش چیزی زنده و ملموس نهفته است. وای که چه فریبی! مثلا عشق با همهٔ وجد بی‌زوالش، با همهٔ رنج‌های جانکاهش، در دل او راه یافته است...",
    "خلاصه این‌که کار به این‌جا رسید که وقتی به کار خودم خوب فکر کردم روسفید شدم، مثل همه، وقتی آنچه در دلشان می‌گذرد خوب زیرورو می‌کنند.",
    "جلوی خیالت را که باز گذاشتی هرجور فکری که بگویی به سرت می‌آید. عروس امپراتور چین هم می‌شوم... بعضی‌وقت‌ها رؤیاپردازی خیلی چیز خوبی است!» بعد با لحنی جدی افزود: «ولی نه، شاید هم چیز خوبی نباشد! مخصوصآ وقتی آدم خیلی فکرهای دیگر دارد که باید بکند.»",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "خلاصه این‌که کار به این‌جا رسید که وقتی به کار خودم خوب فکر کردم روسفید شدم، مثل همه، وقتی آنچه در دلشان می‌گذرد خوب زیرورو می‌کنند.",
    "! آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟\nبا خود می‌گویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنیای رؤیاهای رنگین رنگ می‌بازد، رؤیاهایت مثل گل‌های پژمرده گردن خم می‌کنند و مثل برگ‌های زرد از درخت خزان‌زده می‌ریزند. وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.»",
    "ناستنکا، هیچ می‌دانید کار من به کجا کشیده بود؟ می‌دانید من مجبورم که سالگرد رؤیاهای خود را جشن بگیرم، سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود، اما در واقع هرگز وجود نداشت، زیرا این جشن یادآور رؤیاپردازی‌های بی‌معنی وهم‌گونهٔ گذشته است، رؤیاهای احمقانه‌ای که دیگر وجود ندارند، زیرا چیزی ندارم که جایگزین آن‌ها کنم؛ آخر رؤیا را باید تجدید کرد.",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند. عشق در دل می‌جوشد و آدم می‌خواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند. می‌خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.",
    "احساسات غم‌انگیزی دلم را تنگ کرده و افکار زیادی، که هنوز برای خودم روشن نیست، در ذهنم زیرورو می‌شود. نه می‌توانم مسائلم را حل کنم نه میلی به حل‌کردنشان دارم. این کار کار من نیست.",
    "آدم می‌خواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند",
    "او سیر است زیرا خودْ خداوند زندگی خویش است.",
    "«گوش کنید، می‌خواهید بدانید من چه‌جور آدمی هستم؟»\n«البته!»\n«به معنی دقیق؟»\n«بله، به دقیق‌ترین معنا!»\n «خب، من یک نقش نمایشم! بازیگر یک نقش، از آن‌ها که در زندگی پیدا نمی‌شود!»",
    "جلوی خیالت را که باز گذاشتی هرجور فکری که بگویی به سرت می‌آید.",
    "ببینید، چرا ما همه با هم مثل برادر نیستیم؟ چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...»",
    "آدم حیران است که پس این رؤیاها کجا رفتند؟ و آدم از روی بهت سر می‌جنباند و در دل می‌گوید که عصر چه زود می‌گذرد! آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "ناستنکای عزیز، حالا ما، بعد از این هزار سال جدایی، باز هم به هم رسیده‌ایم. چون من شما را خیلی‌وقت است می‌شناسم. ناستنکا، من همیشه کسی را می‌جسته‌ام و این نشان آن است که این کس شما بوده‌اید و دست تقدیر حالا ما را به هم رسانیده است.",
    "وای، ناستنکا، ما از مردم تشکر می‌کنیم برای این‌که در کنار ما زندگی می‌کنند! من هم از شما تشکر می‌کنم که خدا شما را سر راهم گذاشت و حالا تا آخر عمر شما را فراموش نخواهم کرد.",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "حرف‌هایش به من چه نرم و شیرین بود! دلش نسبت به من چقدر مهربان بود!... چقدر به من لطف داشت و ملاحظه‌ام را می‌کرد. می‌خواست دلم شاد باشد و جسارت و مهربانی در من القا می‌کرد.\n به قدری خوشحال بودم که از من دلبری می‌کرد و من.. من... از سر ساده‌دلی همه را باور می‌کردم. خیال می‌کردم که او...وای، چطور می‌توانستم چنین خیال کنم؟ چطور می‌توانستم این‌جور کور باشم؟ حال آن‌که همه‌چیز را دیگری تصاحب کرده بود، و من جز باد در دست نداشتم.",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "دست تو یخ کرده و مال من سوزان است. وای ناستنکا، تو مگر کوری که نمی‌بینی؟ وای که آدم‌های خوشبخت گاهی چه غیرقابل تحمل‌اند! ولی من که نمی‌توانستم با تو اوقات‌تلخی کنم!...",
    "صحرا به قدری برای منِ شهرزدهٔ نیمه‌بیمار که در تنگنای شهر داشتم خفه می‌شدم و می‌پوسیدم دلچسب بود که گفتی بر اسب باد ناگهان به ایتالیا رفته‌ام!",
    "می‌رفتم و آواز می‌خواندم، زیرا وقتی دلم خوش است حتمآ زیر لب ترانه‌ای زمزمه می‌کنم، مثل همهٔ خوشحالانی که دوست یا آشنای مهربانی ندارند و وقتی شادند نمی‌توانند او را در شادی خود سهیم کنند",
    "چهاردیواری‌ای که رنگش حتمآ از کپک سبز شده و دود زده و به قدری غم‌انگیز است و به قدری پر از دود سیگار که آدم در آن خفه می‌شود؟",
    "باورتان می‌شود که حالا دوست دارم در روزهای معین جاهایی را که در آن‌ها به طریقی خوش بوده‌ام زیارت کنم و یادشان را گرامی دارم؟",
    "آسمان به قدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه می‌کردی بی‌اختیار می‌پرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این‌همه آدم‌های بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟",
    "من با عمارت‌های شهر هم آشنا شده‌ام.\n وقتی از خیابان رد می‌شوم هریک مثل این است که به دیدن من می‌خواهند به استقبالم بیایند و با همهٔ پنجره‌های خود به من نگاه می‌کنند و با زبان بی‌زبانی با من حرف می‌زنند. یکی می‌گوید: «سلام، حالتان چطور است؟ حال من هم شکر خدا بد نیست. همین ماه مه می‌خواهند یک طبقه رویم بسازند.»",
    "می‌دانید یک خیال‌باف چه‌جور آدمی است؟»\n«خیال‌باف؟ اختیار دارید، چرا ندانم؟ من خودم خیالبافم! بعضی‌وقت‌ها که پهلوی مادربزرگم نشسته‌ام نمی‌دانید چه خیال‌ها به سرم می‌آید! جلوی خیالت را که باز گذاشتی هرجور فکری که بگویی به سرت می‌آید. عروس امپراتور چین هم می‌شوم... بعضی‌وقت‌ها رؤیاپردازی خیلی چیز خوبی است!» بعد با لحنی جدی افزود: «ولی نه، شاید هم چیز خوبی نباشد! مخصوصآ وقتی آدم خیلی فکرهای دیگر دارد که باید بکند.»",
    "احساس مبهمی در دلش دردی خفیف پدید می‌آورد و هیجان در سینه‌اش می‌جوشد، میلی تازه وسوسه‌اش می‌کند و دل ضعیفش را جان می‌بخشد و به آهنگی نامحسوس خیل بزرگی اشباح تازه فرامی‌خواند و دور هم جمع می‌کند. در اتاقک او سکوت حاکم است. تنهایی و رخوتْ طفل خیالش را به‌مهربانی نوازش می‌دهند و در آغوش می‌فشارند و اخگر آن را به‌نرمی شعله‌ور می‌کنند طوری که برمی‌جوشد، مثل آب در کتری ماتریونای پیر که به‌آرامی در آشپزخانه‌اش می‌پلکد و تفالهٔ قهوهٔ خود را می‌جوشاند. شعلهٔ خیال کم‌کم بی‌قراری می‌کند و زبانه می‌کشد.",
    "من همیشه کسی را می‌جسته‌ام و این نشان آن است که این کس شما بوده‌اید و دست تقدیر حالا ما را به هم رسانیده است.",
    "می‌بیند که زندگی مردم دیگر مثل خواب و خیال بر باد نمی‌رود و نابود نمی‌شود، زندگی‌شان پیوسته تازه می‌شود و همیشه جوان است، و هیچ لحظه‌ای از آن به لحظهٔ دیگر نمی‌ماند، درحالی‌که خیال‌بازی‌های آمیخته با ترسْ غم‌انگیز و در نهایتِ فلاکت یکنواخت است، اسیر سایه است، بندهٔ ذهن است و بردهٔ اولین قطعه‌ابری که ناگهان بر خورشید پرده بکشد و دل راستین اهالی پترزبورگ را که به آفتاب خود عشق می‌ورزند در چنگال اندوه بچلاند... در اندوه، کجا نقش خیال‌انگیزی یافت‌شدنی است؟",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟",
    "انگاری همه فراموشم کرده بودند، مثل این بود که همه‌شان مرا حقیقتآ بیگانه می‌شمردند.",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "«ببینم، شما راستی‌راستی تمام عمرتان را این‌جور گذرانده‌اید؟»",
    "رؤیا را باید تجدید کرد.",
    "دوست دارم که امروزِ خود را در هماهنگی با دیروزِ بازنیامدنی نو بسازم",
    "روز برایش روشن و هوا صاف بود و هیچ ابری بر خورشید سعادت او پرده نمی‌کشید.",
    "چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...»",
    "و آدم از روی بهت سر می‌جنباند و در دل می‌گوید که عصر چه زود می‌گذرد! آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟\nبا خود می‌گویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنیای رؤیاهای رنگین رنگ می‌بازد، رؤیاهایت مثل گل‌های پژمرده گردن خم می‌کنند و مثل برگ‌های زرد از درخت خزان‌زده می‌ریزند.",
    "چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...»",
    "دست‌های مرا گرفت و فشرد و خندان گفت: «خب، پس توانستید زنده بمانید، نه؟»",
    "آدم نمی‌تواند ضامن احساس‌های خودش باشد.",
    "این‌ها آدم نیستند، بلکه موجوداتی هستند میان آدم و حیوان.",
    "روز هجران و شب فرقت یار آخر شد\nاما عاقبت می‌بیند دریغ، ستارهٔ بختش به قول حافظ «خوش درخشیده ولی دولت مستعجل بوده است.",
    "تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است.",
    "«چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟»\n«چطور ندارد! بی داستان! همین‌طور! به قول معروف دیمی! تک وتنها! مطلقآ تنها!",
    "به یاد می‌آورم که آن روز هم رؤیاهایم پر از اندوه بود و گرچه پیش از آن وضع بهتر نبود، با وجود این احساس می‌کردم که زندگی پیش از آن انگاری آسان‌تر بود و آرام‌تر و این فکر سیاه این‌جور به ذهنم بندشده نبود و جانم این‌جور در سیاهی غوطه‌ور نبود و این ندامت روح‌آزار، این غصه‌های سیاه که شب و روز آرام از من می‌رباید، نبود و آدم حیران است که پس این رؤیاها کجا رفتند؟ و آدم از روی بهت سر می‌جنباند و در دل می‌گوید که عصر چه زود می‌گذرد! آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "«صبر کنید، کمی صبر کنید، تمام می‌شود. خودش می‌گذرد! می‌خواهم به شما بگویم که خیال نکنید که... این گریهٔ من... این اشک‌های من از ضعف است... صبر کنید، می‌گذرد...»",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.\nایوان تورگنیف",
    "خیلی متأسفم، مثل این‌که باز خودم را فراموش کردم.",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.",
    "می‌رفتم و آواز می‌خواندم، زیرا وقتی دلم خوش است حتمآ زیر لب ترانه‌ای زمزمه می‌کنم، مثل همهٔ خوشحالانی که دوست یا آشنای مهربانی ندارند و وقتی شادند نمی‌توانند او را در شادی خود سهیم کنند.",
    "«چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟»\n«چطور ندارد! بی داستان! همین‌طور! به قول معروف دیمی! تک وتنها! مطلقآ تنها! شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»\n«یعنی چه؟ یعنی هیچ‌وقت هیچ‌کس را نمی‌دیدید؟»\n«نه، دیدن که چرا! همه را می‌بینم. ولی با این‌همه تنهایم!»",
    "آدم هرقدر کار را آسان‌تر بگیرد بهتر است...",
    "من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم. چون این‌جور لحظه‌ها چیزی است که در زندگی‌ام خیلی کم پیش آمده.",
    "ا رؤیاپردازی خیلی چیز خوبی است!» بعد با لحنی جدی افزود: «ولی نه، شاید هم چیز خوبی نباشد! مخصوصآ وقتی آدم خیلی فکرهای دیگر دارد که باید بکند.»",
    "من در رؤیا همیشه برای خودم داستان‌های عاشقانه می‌بافم. شما نمی‌توانید تصور کنید که من چه‌جور آدمی هستم!",
    "اما از همان صبح بار غم عجیبی بر دلم افتاده بود، که آزارم می‌داد. ناگهان احساس کرده بودم که بسیار تنهایم. می‌دیدم که همه مرا وامی‌گذارند و از من دوری می‌جویند.",
    "جلوی خیالت را که باز گذاشتی هرجور فکری که بگویی به سرت می‌آید.",
    "جلوی خیالت را که باز گذاشتی هرجور فکری که بگویی به سرت می‌آید. عروس امپراتور چین هم می‌شوم... بعضی‌وقت‌ها رؤیاپردازی خیلی چیز خوبی است!",
    "آری، ناستنکا، آدم خود را فریب می‌دهد و ناخواسته از بیرون یقین می‌یابد که عشقی راستین و اصیل روح را می‌انگیزد و دل را می‌افروزد، ناخواسته باور می‌کند که در رؤیاهای ناملموسش چیزی زنده و ملموس نهفته است. وای که چه فریبی! مثلا عشق با همهٔ وجد بی‌زوالش، با همهٔ رنج‌های جانکاهش، در دل او راه یافته است...",
    "آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "وای که آدم‌های خوشبخت گاهی چه غیرقابل تحمل‌اند!",
    "وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.»",
    "آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟",
    "آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.\nخدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "آسمان به قدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه می‌کردی بی‌اختیار می‌پرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این‌همه آدم‌های بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟",
    "چیزی ندارم که جایگزین آن‌ها کنم؛ آخر رؤیا را باید تجدید کرد.",
    "چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟",
    "«ما دیگر همیشه با هم خواهیم بود، نه؟»\n«وای ناستنکا، ناستنکا، اگر می‌دانستی که تنهایی من چه تلخ بود!»",
    "در خانه هم خُلقم تنگ بود. دو شب تمام خودم را می‌کشتم تا سردرآورم که در این کنج خلوتم چه مرگم است؟ چرا در این اتاق همه‌اش این‌جور ناراحتم؟",
    "رهگذران همه چنان با خوش‌رویی به من نگاه می‌کردند که گفتی چیزی نمانده بود که سلام و تعارف کنند. همه معلوم نبود از چه چیز خوشحالند، همه‌شان سیگار برگ دود می‌کردند و من به قدری خوشحال بودم که هرگز نبوده بودم",
    "می‌رفتم و آواز می‌خواندم، زیرا وقتی دلم خوش است حتمآ زیر لب ترانه‌ای زمزمه می‌کنم، مثل همهٔ خوشحالانی که دوست یا آشنای مهربانی ندارند و وقتی شادند نمی‌توانند او را در شادی خود سهیم کنند.",
    "شروع کردم در کشتزارها و میان سبزه‌ها قدم‌زدن و ابدآ خسته نمی‌شدم و احساس می‌کردم که بار سنگینی از روحم فروافتاده است.",
    "عاقبت من دیگر بی کتاب نمی‌توانستم زندگی کنم و دیگر رؤیای عروس پادشاه چین شدن را فراموش کردم.",
    "گرچه پیش از آن وضع بهتر نبود، با وجود این احساس می‌کردم که زندگی پیش از آن انگاری آسان‌تر بود و آرام‌تر و این فکر سیاه این‌جور به ذهنم بندشده نبود و جانم این‌جور در سیاهی غوطه‌ور نبود و این ندامت روح‌آزار، این غصه‌های سیاه که شب و روز آرام از من می‌رباید،",
    "یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "اگر روزی عاشق زنی شدید خدا سعادت نصیبتان کند، ولی برای آن زن دعایی نمی‌کنم چون او در کنار شما حتمآ سعادتمند خواهد بود.",
    "آیا بر آینهٔ روشن و مصفای سعادت تو ابری تیره می‌پسندم؟ آیا در دل تو تلخی ملامت و افسونِ افسوس می‌دمم و آن را از ندامت‌های پنهانی آزرده می‌خواهم و آرزو می‌کنم که لحظات شادکامی‌ات را با اندوه برآشوبم و آیا لطافت گل‌های مهری که تو جعد گیسوان سیاهت را با آن‌ها آراستی که با او به زیر تاج ازدواج بپیوندی پژمرده می‌خواهم؟... نه، هرگز، هرگز و صد بار هرگز.",
    "شما این‌قدر آرزویش را داریم به کار او، این الدنگ تنبل شهوت‌پرست، نمی‌آید. او این زندگی را مسکین و مفلوک می‌داند و خبر ندارد که برای او هم ممکن است روزی ساعت نافرجامی فرارسد که درازای یک روز از همین زندگی فلاکت‌بار تمام سال‌های رؤیایی خود را به طیب خاطر بدهد و آن هم نه درعوض شادی و سعادت بلکه در آن ساعت رنج و ندامت و اندوه بی‌پایان در بند انتخاب هم نباشد",
    "محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "و آدم از روی بهت سر می‌جنباند و در دل می‌گوید که عصر چه زود می‌گذرد! آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.",
    "«داستان زندگی‌ام؟ چه داستانی؟ کی به شما گفت که زندگی من داستانی دارد؟ من هیچ داستانی ندارم که...»\nحرفم را برید که: «چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟»\n«چطور ندارد! بی داستان! همین‌طور! به قول معروف دیمی! تک وتنها! مطلقآ تنها! شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»",
    "«می‌دانم، ناستنکا، می‌دانم و حالا بیش از همیشه می‌دانم که بهترین سال‌های زندگی‌ام را ضایع کرده‌ام. حالاست که به این نکته پی می‌برم و آگاهی‌ام از وقتی دردناک‌تر شده، که خدا خودْ شما فرشتهٔ نگهبان را برایم فرستاده است که این معنی را به من بگویید و به من ثابت کنید. حالا که کنار شما نشسته‌ام و با شما حرف می‌زنم و به آینده فکر می‌کنم می‌ترسم، زیرا در آینده باز تنها می‌شوم. باز همان حرمان است و همان زندان و همان زندگی بی‌حاصل. و جایی که من در بیداری در کنار شما این‌قدر شیرین‌کام بوده‌ام دیگر به چه رؤیایی می‌توانم دل خوش کنم؟ آه، خوشبخت باشید، دوشیزهٔ نازنین، که مرا از همان اول طرد نکردید و من می‌توانم بگویم که دست‌کم دو شب از عمرم را به‌راستی زنده بوده‌ام.»",
    "محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است.",
    "شب‌های روشن من آن روز صبح به آخر رسید. هوا خوب نبود. باران می‌آمد و صدای قطره‌هایش بر شیشه‌های اتاقم غم‌انگیز بود. اتاقم تاریک، و بیرون اتاق گرفته و محزون. سرم درد می‌کرد و گیج می‌رفت و تب خرده‌خرده همهٔ اعضایم را فرامی‌گرفت.",
    "من به دختر ناشناس گفتم: «بازوتان را بدهید به من تا دیگر مزاحم نشود.»\nدختر چیزی نگفت و بازوی خود را که هنوز از هیجان و ترس می‌لرزید به من داد. وای، ای آقای مزاحم، ای همراه ناخوانده، چقدر در آن لحظه دعایت کردم! نگاه سریعی به دختر انداختم. دختر سیاه‌چشم و بسیار ملیحی بود. درست حدس زده بودم. در مژه‌هایش دانه‌های اشک هنوز برق می‌زد. نمی‌دانم از ترسِ لحظه‌ای پیشش بود یا از اندوهِ پیش از آنش. اما برق لبخندی بر لبانش می‌درخشید. او نیز دزدانه به من نگاهی کرد و کمی سرخ شد و چشمش را فرود آورد.",
    "آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟\nبا خود می‌گویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنیای رؤیاهای رنگین رنگ می‌بازد، رؤیاهایت مثل گل‌های پژمرده گردن خم می‌کنند و مثل برگ‌های زرد از درخت خزان‌زده می‌ریزند. وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.»",
    "برای شما دو دقیقه بیش‌تر نبود اما مرا برای همیشه خوشبخت کردید. بله، خوشبخت.",
    "چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...»",
    "پدیده‌ای است فیزیکی، که تابستان در نواحی شمالی کرهٔ خاک پیش می‌آید و علت آن زیادی عرض جغرافیایی این مرزهاست و باعث می‌شود که شب تا صبح هوا مثل آغاز غروب روشن بماند. این پدیده را در بعضی زبان‌های اروپایی «شب سفید» می‌خوانند",
    "برای شما دو دقیقه بیش‌تر نبود اما مرا برای همیشه خوشبخت کردید. بله، خوشبخت. کسی چه می‌داند. شاید مرا با خودم آشتی دادید",
    "دیدن که چرا! همه را می‌بینم. ولی با این‌همه تنهایم!»",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند. عشق در دل می‌جوشد و آدم می‌خواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند. می‌خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.",
    "می‌دانید، من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم. چون این‌جور لحظه‌ها چیزی است که در زندگی‌ام خیلی کم پیش آمده.",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "نمی‌دانید چقدر خوشبخت بودم! تا فردا!",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.",
    "چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟",
    "آن وجود عزیزش، صدالبته در ارجمندترین جای آن قرار دارد.",
    "چرا در این دقایق نفس آدم تنگی می‌کند، چرا انگاری به‌افسون، به فرمان یک نیروی مرموز، ضربان نبض تند می‌شود، و اشک در چشمان خیال‌باز می‌گردد و شادی شدید و مقاومت‌ناپذیری سراپایش را فرامی‌گیرد.",
    "چون همیشه بعد از این شب‌های رؤیا هشیار می‌شوم و این هشیاری نمی‌دانید چه تلخ است! وقتی آدم هشیار می‌شود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود می‌شنود که در گردباد زندگی حرکت می‌کنند، می‌بیند و می‌شنود که مردم زنده‌اند و بیدارند، می‌بیند که درِ زندگی بر آن‌ها بسته نیست.",
    "در اندوه، کجا نقش خیال‌انگیزی یافت‌شدنی است؟",
    "خیلی‌وقت است که این‌جور فکرها در سرم می‌آید. ببینید، چرا ما همه با هم مثل برادر نیستیم؟ چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...»",
    "ببینید، چرا ما همه با هم مثل برادر نیستیم؟ چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...",
    "من او را دوست ندارم، چون فقط کسی را می‌توانم دوست بدارم که آزاده باشد و احساسات مرا بفهمد و محترم بدارد.",
    "بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "حرفم را برید که: «چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟»\n«چطور ندارد! بی داستان! همین‌طور! به قول معروف دیمی! تک وتنها! مطلقآ تنها! شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»",
    "در اندوه، کجا نقش خیال‌انگیزی یافت‌شدنی است؟",
    "همه‌چیز را دیگری تصاحب کرده بود، و من جز باد در دست نداشتم.",
    "وقتی آدم هشیار می‌شود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود می‌شنود که در گردباد زندگی حرکت می‌کنند، می‌بیند و می‌شنود که مردم زنده‌اند و بیدارند، می‌بیند که درِ زندگی بر آن‌ها بسته نیست.",
    "«ما دیگر همیشه با هم خواهیم بود، نه؟»\n«وای ناستنکا، ناستنکا، اگر می‌دانستی که تنهایی من چه تلخ بود!»",
    "تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.",
    "وای که آدم‌های خوشبخت گاهی چه غیرقابل تحمل‌اند!",
    "اتاقش تاریک است و جانش خالی و دلش افسرده.",
    "شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد\nتو بیا کز اول شب در صبح باز باشد",
    "شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد\nتو بیا کز اول شب در صبح باز باشد",
    "اما از همان صبح بار غم عجیبی بر دلم افتاده بود، که آزارم می‌داد. ناگهان احساس کرده بودم که بسیار تنهایم. می‌دیدم که همه مرا وامی‌گذارند و از من دوری می‌جویند.",
    "انگاری همه فراموشم کرده بودند",
    "مثل این بود که همه‌شان مرا حقیقتآ بیگانه می‌شمردند.",
    "من به قدری به هیجان آمده بودم که چیزی نمانده بود در آغوشش بگیرم و او به قدری سرخ شده بود که بیش از آن ممکن نبود و می‌خندید و قطره‌های اشک مثل مروارید میان مژگان سیاهش می‌لرزید.",
    "ولی آنچه نباید بشود شد، نه؟ تیری که رها شد دیگر به کمان برنمی‌گردد.",
    "شب‌های روشن من آن روز صبح به آخر رسید.",
    "آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.",
    "آیا ممکن است چنین آسمانی این‌همه آدم‌های بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟ بله",
    "مواظب باش، نامهٔ عاشقانه لای آن‌ها نگذاشته باشد!\"\n\"نه، مادربزرگ، نامهٔ عاشقانه در آن‌ها نیست.\"\n\"زیر جلدش را نگاه کن، این بدجنس‌ها بعضی‌وقت‌ها نامه را زیر جلد قایم می‌کنند.\"\n\"نه، مادربزرگ، زیر جلد هم چیزی نیست.\"\n\"خب، پس عیبی ندارد!\"",
    "آیا ممکن است که او را فقط در میان اشباح افسونی خود دیده و این عشق او فقط در خواب بوده باشد؟",
    "من همیشه کسی را می‌جسته‌ام و این نشان آن است که این کس شما بوده‌اید و دست تقدیر حالا ما را به هم رسانیده است.",
    "می‌رفتم و آواز می‌خواندم، زیرا وقتی دلم خوش است حتمآ زیر لب ترانه‌ای زمزمه می‌کنم، مثل همهٔ خوشحالانی که دوست یا آشنای مهربانی ندارند و وقتی شادند نمی‌توانند او را در شادی خود سهیم کنند. آ",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "او از خوشحالی نورانی بود",
    "احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند. می‌خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند.",
    "از این به بعد با هم خواهیم بود. حالا دیگر هرچه پیش آید هرگز از هم جدا نخواهیم شد",
    "«من فردا همین‌جا هستم! آه ببخشید، انگار طلبکار شده‌ام!»\n«بله، بی‌صبرید!... چیزی نمانده که طلبکاری کنید!...»",
    "انگاری همه فراموشم کرده بودند، مثل این بود که همه‌شان مرا حقیقتآ بیگانه می‌شمردند.",
    "من در رؤیا همیشه برای خودم داستان‌های عاشقانه می‌بافم",
    "افسوس می‌خوری که این زیبایی گذرا چنین به‌سرعت سپری شد و بی‌بازگشت، و چنین فریبنده و بی‌حاصل پیش چشمت درخشید و افسوس از آن‌که حتی مجال نداد که به او دل ببازی...",
    "خلاصه این‌که برایش توضیح می‌دادم که تنها انتظاری که از او دارم این است که چند کلمه با خوش‌رویی صحبت کند، با مهربانی و همدلی، و فورآ از سر بازم نکند. حرفم را باور کند، بگذارد هرچه دارم برایش بگویم. اگر دلش بخواهد به ریشم بخندد، اما امیدوارم کند. دو کلمه، فقط دو کلمه، با من حرف بزند",
    "شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»",
    "وای ناستنکا ناستنکا، ببینید با من چه کرده‌اید!...»",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "ولی آیا من آزردگی‌ام را به یاد می‌آورم، ناستنکا؟ آیا بر آینهٔ روشن و مصفای سعادت تو ابری تیره می‌پسندم؟ آیا در دل تو تلخی ملامت و افسونِ افسوس می‌دمم و آن را از ندامت‌های پنهانی آزرده می‌خواهم و آرزو می‌کنم که لحظات شادکامی‌ات را با اندوه برآشوبم و آیا لطافت گل‌های مهری که تو جعد گیسوان سیاهت را با آن‌ها آراستی که با او به زیر تاج ازدواج بپیوندی پژمرده می‌خواهم؟... نه، هرگز، هرگز و صد بار هرگز. آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.\nخدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "«می‌دانم شدنی نیست. ولی دوستتان دارم، ناستنکا، همین است که دیوانه‌ام می‌کند!»",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم",
    "سومین شب روشن ما.\nوای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند. عشق در دل می‌جوشد و آدم می‌خواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند. می‌خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است",
    "من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم.",
    "آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.",
    "این زندگی مخلوطی است از یک چیز بسیار زیبا و خیال‌انگیز که از یک آتش آرمانی درخشان است با یک چیزی که افسوس، ناستنکا، اگر نگویم فوق‌العاده پست و پلید است، دست‌کم از ظرافت شاعرانه دور است و به قدری مبتذل که نمی‌دانید.»",
    "من در بیداری در کنار شما این‌قدر شیرین‌کام بوده‌ام دیگر به چه رؤیایی می‌توانم دل خوش کنم؟",
    "من در رؤیا همیشه برای خودم داستان‌های عاشقانه می‌بافم.",
    "ولی همان‌طوری که خودتان چند دقیقه پیش به آن خوبی گفتید آدم نمی‌تواند ضامن احساس‌های خودش باشد. حتی برای رفاقت برادرانه.",
    "«داستان زندگی‌ام؟ چه داستانی؟ کی به شما گفت که زندگی من داستانی دارد؟ من هیچ داستانی ندارم که...»",
    "«می‌دانم، ناستنکا، می‌دانم و حالا بیش از همیشه می‌دانم که بهترین سال‌های زندگی‌ام را ضایع کرده‌ام.",
    "بعضی‌وقت‌ها به قدری غصه دارم، به قدری ناامیدم که... چون من در این اوقات به این فکر می‌افتم که هرگز نخواهم توانست درست زندگی کنم.",
    "باورتان می‌شود که حالا دوست دارم در روزهای معین جاهایی را که در آن‌ها به طریقی خوش بوده‌ام زیارت کنم و یادشان را گرامی دارم؟",
    "دنیای رؤیاهای رنگین رنگ می‌بازد، رؤیاهایت مثل گل‌های پژمرده گردن خم می‌کنند و مثل برگ‌های زرد از درخت خزان‌زده می‌ریزند.",
    "به یاد می‌آورم که آن روز هم رؤیاهایم پر از اندوه بود و گرچه پیش از آن وضع بهتر نبود، با وجود این احساس می‌کردم که زندگی پیش از آن انگاری آسان‌تر بود و آرام‌تر و این فکر سیاه این‌جور به ذهنم بندشده نبود و جانم این‌جور در سیاهی غوطه‌ور نبود و این ندامت روح‌آزار، این غصه‌های سیاه که شب و روز آرام از من می‌رباید، نبود و آدم حیران است که پس این رؤیاها کجا رفتند؟",
    "«من آرامم، دیگر تمام شد. همین. این اشک‌ها هم خشک می‌شود. چه فکر کرده‌اید؟ خیال کرده‌اید که بلایی سر خودم می‌آورم؟ خیال می‌کنید خودم را می‌اندازم توی آب؟»",
    "خدایا، چه جیغی کشید. چه‌جور می‌لرزید! چه‌جور خود را از آغوش من واکند و به استقبال او شتافت!... من، درهم‌شکسته و ناچیز، ایستاده بودم و به آن‌ها نگاه می‌کردم.",
    "دیدن که چرا! همه را می‌بینم. ولی با این‌همه تنهایم!",
    "امروز روز غمباری بود، هوا بارانی، بی یک تبسم خورشید. درست مثل دوران پیری که در انتظار من است. افکار عجیبی ذهنم را سخت به خود مشغول می‌دارد. احساسات غم‌انگیزی دلم را تنگ کرده و افکار زیادی، که هنوز برای خودم روشن نیست، در ذهنم زیرورو می‌شود. نه می‌توانم مسائلم را حل کنم نه میلی به حل‌کردنشان دارم. این کار کار من نیست.",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "ناگهان احساس کرده بودم که بسیار تنهایم.",
    "تنهایی و رخوتْ طفل خیالش را به‌مهربانی نوازش می‌دهند و در آغوش می‌فشارند",
    "مثل سایه پرسه می‌زنم بی‌آن‌که آن‌جاها کاری داشته باشم یا هدفی را دنبال کنم. و چه خاطره‌هایی! مثلا به یاد دارم که همین‌جا، درست یک سال پیش، همین وقت، همین ساعت در همین پیاده‌رو، درست مثل حالا تنها و مثل حالا غمگین و سرگردان بودم.",
    "«یعنی چه؟ یعنی هیچ‌وقت هیچ‌کس را نمی‌دیدید؟»\n«نه، دیدن که چرا! همه را می‌بینم. ولی با این‌همه تنهایم!»",
    "چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟",
    "محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری",
    "خندهٔ من برای این است که می‌بینم شما دشمن خودتانید. چون اگر سعی می‌کردید شاید موفق می‌شدید.",
    "یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "شب‌های روشن من آن روز صبح به آخر رسید.",
    "گناه از من است که دیگر نمی‌توانم حتی یک روز تردید را تحمل کنم",
    "اگر می‌دانستید که چندبار همین‌جور عاشق شده‌ام!»\n«چطور؟ عاشق کی؟»\n«عاشق هیچ‌کس. عاشق زن دلخواهم. عاشق زنی که خوابش را می‌بینم. من در رؤیا همیشه برای خودم داستان‌های عاشقانه می‌بافم",
    "«خب، کافی است ناستنکا، کافی است. اگر هم از بیست سال پیش شما را دوست داشته بودم عشقم به شما به اندازهٔ امروز نمی‌بود.»",
    "عشقش به من چیزی نبود جز شادی‌اش در نزدیکی دیدار با دیگری.",
    "ساعت‌هایی هست که کورهٔ دل آدم را سرد می‌کند و بار سنگینی بر روح عاشق می‌گذارد. دست تو یخ کرده و مال من سوزان است.",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.",
    "چطور توانست به این راحتی دل یک دختر بینوای بی‌دفاع را که گناهش این است که او را دوست دارد بشکند!",
    "آزردگی دل عاشق دیرپا نیست!",
    "خدایا! چه می‌شد اگر می‌توانستم هر دوی شما را با هم دوست بدارم! چه می‌شد که شما او می‌بودید!...»\n«وای، اگر من او می‌بودم!» ناستنکا، این عبارت تو در مغزم مثل آذرخش گذشت.",
    "چرا شب‌های بی‌خوابی به سرعتِ برق، گویی یک لحظهٔ نشاط و شیرین‌کامی بی‌پایان، می‌گذرد و چون سپیده‌دم پنجرهٔ او را با پرتو گلی خود رنگین می‌کند و صبح کنج احزانش را با نوری کم‌جان و خیال‌انگیز، چنان‌که در همین پترزبورگ ما بسیار هست، روشن می‌کند، او خسته و بی‌رمق خود را بر بستر می‌اندازد و با تنفسی از وجد همچون نفس بیماران آشفته، و با دلی دردناک از رنجی شیرین به خواب می‌رود؟",
    "«گوش کنید، خواهش می‌کنم یک لحظه گوش کنید... اجازه بدهید یک چیز دیگر در همین مایه‌ها بگویم. من چاره‌ای ندارم که فردا بیایم این‌جا، می‌دانید، من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم. چون این‌جور لحظه‌ها چیزی است که در زندگی‌ام خیلی کم پیش آمده. من امشب تا صبح و تمام هفته، تا یک سال خواب شما را می‌بینم. حتمآ فردا می‌آیم این‌جا، بله، همین‌جا، همین ساعت و از یادآوری آنچه امروز پیش آمد کیف می‌کنم. این‌جا از همین حالا برایم عزیز است.",
    "حرفم را برید که: «چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟»\n«چطور ندارد! بی داستان! همین‌طور! به قول معروف دیمی! تک وتنها! مطلقآ تنها! شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»",
    "«نقش نمایش؟ یعنی یک آدم غیر از همه، آنتیک، یک آدم مضحک، ببینم، می‌دانید یک خیال‌باف چه‌جور آدمی است؟»",
    "در این بیغوله‌ها آدم‌های خیلی عجیبی زندگی می‌کنند. این‌ها خیال‌پردازند، بله، خیال‌پرداز. اگر این کلمه برایتان کافی نباشد و تعریف دقیق‌تری بخواهید می‌گویم که این‌ها آدم نیستند، بلکه موجوداتی هستند میان آدم و حیوان. این‌ها اغلب اوقات در جایی، در گوشه‌ای، کنج وکنارِ پنهانی می‌خزند، انگاری می‌خواهند خود را از روشنایی روز هم پنهان کنند.",
    "«گوش کنید، خواهش می‌کنم یک لحظه گوش کنید... اجازه بدهید یک چیز دیگر در همین مایه‌ها بگویم. من چاره‌ای ندارم که فردا بیایم این‌جا، می‌دانید، من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم. چون این‌جور لحظه‌ها چیزی است که در زندگی‌ام خیلی کم پیش آمده. من امشب تا صبح و تمام هفته، تا یک سال خواب شما را می‌بینم.",
    "شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»\n«یعنی چه؟ یعنی هیچ‌وقت هیچ‌کس را نمی‌دیدید؟»\n«نه، دیدن که چرا! همه را می‌بینم. ولی با این‌همه تنهایم!»\n «یعنی با هیچ‌کس حرف نمی‌زنید؟»\n«به معنای دقیق کلمه، با هیچ‌کس!»",
    "مدتی دراز درجا ایستادم و آن‌ها را با نگاه همراهی کردم تا عاقبت از نظر ناپدید شدند.",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "«وای ناستنکا، ناستنکا، اگر می‌دانستی که تنهایی من چه تلخ بود!»",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم. چون این‌جور لحظه‌ها چیزی است که در زندگی‌ام خیلی کم پیش آمده.",
    "همان‌جا عهد می‌کند که دیگر هرگز به دیدن این دیوانه نیاید هرچند که این دیوانه واقعآ آدم بسیار خوش‌قلب و بی‌آزاری است",
    "«یعنی چه؟ یعنی هیچ‌وقت هیچ‌کس را نمی‌دیدید؟»\n«نه، دیدن که چرا! همه را می‌بینم. ولی با این‌همه تنهایم!»",
    "البته احمقانه است که آدم از کسانی که در خیابان می‌بیند مشورت بخواهد. اما شما با دیگران فرق دارید. احساس می‌کنم که شما را به قدری خوب می‌شناسم که انگاری بیست سال است با شما رفیقم.",
    "چرا ما همه با هم مثل برادر نیستیم؟ چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...",
    "من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم.",
    "وقتی آدم هشیار می‌شود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود می‌شنود که در گردباد زندگی حرکت می‌کنند، می‌بیند و می‌شنود که مردم زنده‌اند و بیدارند، می‌بیند که درِ زندگی بر آن‌ها بسته نیست.",
    "حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...»",
    "دستپاچه شدم و با تعجب گفتم: «داستان زندگی‌ام؟ چه داستانی؟ کی به شما گفت که زندگی من داستانی دارد؟ من هیچ داستانی ندارم که...»\nحرفم را برید که: «چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟»\n«چطور ندارد! بی داستان! همین‌طور! به قول معروف دیمی! تک وتنها! مطلقآ تنها! شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»\n«یعنی چه؟ یعنی هیچ‌وقت هیچ‌کس را نمی‌دیدید؟»\n«نه، دیدن که چرا! همه را می‌بینم. ولی با این‌همه تنهایم!»\n «یعنی با هیچ‌کس حرف نمی‌زنید؟»\n«به معنای دقیق کلمه، با هیچ‌کس!»",
    "آخر هرکسی که سرش به تنش بیرزد و سروپز آبرومندانه‌ای داشته باشد و مثلا درشکه سوار شود، فورآ در نظر من به آدم محترم خانواده‌داری مبدل می‌شود که همین‌که کار روزانه‌اش در اداره تمام شد بی‌آن‌که حتی چمدانی بردارد روانهٔ ییلاق می‌شود و در امن و صفای خانوادهٔ خود جا خوش می‌کند",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند. عشق در دل می‌جوشد و آدم می‌خواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند. می‌خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "چرا ما همه با هم مثل برادر نیستیم؟ چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...»",
    "ولی آیا من آزردگی‌ام را به یاد می‌آورم، ناستنکا؟ آیا بر آینهٔ روشن و مصفای سعادت تو ابری تیره می‌پسندم؟ آیا در دل تو تلخی ملامت و افسونِ افسوس می‌دمم و آن را از ندامت‌های پنهانی آزرده می‌خواهم و آرزو می‌کنم که لحظات شادکامی‌ات را با اندوه برآشوبم و آیا لطافت گل‌های مهری که تو جعد گیسوان سیاهت را با آن‌ها آراستی که با او به زیر تاج ازدواج بپیوندی پژمرده می‌خواهم؟... نه، هرگز، هرگز و صد بار هرگز. آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.\nخدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "عشقش به من چیزی نبود جز شادی‌اش در نزدیکی دیدار با دیگری",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "انگاری همه فراموشم کرده بودند، مثل این بود که همه‌شان مرا حقیقتآ بیگانه می‌شمردند.",
    "ناستنکا، هیچ می‌دانید کار من به کجا کشیده بود؟ می‌دانید من مجبورم که سالگرد رؤیاهای خود را جشن بگیرم، سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود، اما در واقع هرگز وجود نداشت",
    "وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.",
    "می‌رفتم و آواز می‌خواندم، زیرا وقتی دلم خوش است حتمآ زیر لب ترانه‌ای زمزمه می‌کنم، مثل همهٔ خوشحالانی که دوست یا آشنای مهربانی ندارند و وقتی شادند نمی‌توانند او را در شادی خود سهیم کنند.",
    "حرفم را باور کند، بگذارد هرچه دارم برایش بگویم.",
    "آری، ناستنکا، آدم خود را فریب می‌دهد و ناخواسته از بیرون یقین می‌یابد که عشقی راستین و اصیل روح را می‌انگیزد و دل را می‌افروزد، ناخواسته باور می‌کند که در رؤیاهای ناملموسش چیزی زنده و ملموس نهفته است. وای که چه فریبی! مثلا عشق با همهٔ وجد بی‌زوالش، با همهٔ رنج‌های جانکاهش، در دل او راه یافته است... یک نگاه به او بیندازید و به این حقیقت پی ببرید. ناستنکای عزیز من، آیا وقتی به او نگاه می‌کنید می‌توانید باور کنید که او کسی را که در رؤیای مجنون‌وار و بلندپروازش دوست می‌داشته هرگز نشناخته است.",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.\nایوان تورگنیف",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.\nایوان تورگنیف",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.\nایوان تورگنیف",
    "من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم. چون این‌جور لحظه‌ها چیزی است که در زندگی‌ام خیلی کم پیش آمده. من امشب تا صبح و تمام هفته، تا یک سال خواب شما را می‌بینم.",
    "آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟\nبا خود می‌گویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی.",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند.",
    "من او را دوست ندارم، چون فقط کسی را می‌توانم دوست بدارم که آزاده باشد و احساسات مرا بفهمد و محترم بدارد. کسی را که نجیب باشد، زیرا خودم این‌جورم. او لیاقت عشق مرا نداشت، خب، او را به خدا می‌سپارم.",
    "مهر شما در حافظهٔ من حک شده است، مثل آثار خواب شیرینی که مدت‌ها بعد از بیداری در ذهن باقی می‌ماند",
    "تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.»",
    "شب‌های روشن دو فریاد اشتیاق است که طی چند شب درهم بافته شده است. پژواک نالهٔ دو جان مهرجوست که در کنار هم روی نیمکتی به ناله درآمده‌اند و راهی به‌سوی هم می‌جویند و درِ گشودهٔ بهشت خدا را به خود نزدیک‌تر می‌یابند.",
    "او هیچ حسرتی بر دل ندارد، زیرا او مافوق آرزو است، زیرا هرچه بخواهد دارد. او سیر است زیرا خودْ خداوند زندگی خویش است.",
    "وای ناستنکا، ناستنکا! هیچ می‌دانید با این حرفتان برای چه‌مدت مرا با خودم آشتی دادید؟ می‌دانید که من حالا دیگر، طوری که گاهی پیش می‌آمد، از خودم بدم نخواهد آمد؟ می‌دانید که شاید دیگر غصه نخورم از این‌که کار بدی کرده‌ام و مرتکب گناهی شده‌ام، زیرا این‌جور زندگی جنایت است، گناه است!",
    "می‌بیند که زندگی مردم دیگر مثل خواب و خیال بر باد نمی‌رود و نابود نمی‌شود، زندگی‌شان پیوسته تازه می‌شود و همیشه جوان است، و هیچ لحظه‌ای از آن به لحظهٔ دیگر نمی‌ماند، درحالی‌که خیال‌بازی‌های آمیخته با ترسْ غم‌انگیز و در نهایتِ فلاکت یکنواخت است، اسیر سایه است، بندهٔ ذهن است",
    "ناستنکا، هیچ می‌دانید کار من به کجا کشیده بود؟ می‌دانید من مجبورم که سالگرد رؤیاهای خود را جشن بگیرم، سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود، اما در واقع هرگز وجود نداشت، زیرا این جشن یادآور رؤیاپردازی‌های بی‌معنی وهم‌گونهٔ گذشته است، رؤیاهای احمقانه‌ای که دیگر وجود ندارند، زیرا چیزی ندارم که جایگزین آن‌ها کنم؛ آخر رؤیا را باید تجدید کرد.",
    "مادربزرگ همیشه حسرت گذشته را می‌خورد. در گذشته خودش جوان‌تر بود، آفتاب گرم‌تر بود، خامه به زودی امروز ترش نمی‌شد و همه‌چیز بهتر از حالا بود. همه‌اش آن‌وقت‌ها، آن‌وقت‌ها...",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "هر ساعتِ آن را به فراخور میلِ دل از نو می‌آفریند و به‌راستی این زندگی خیال و افسانه چه آسان و چه طبیعی آفریدنی است! مثل این است که این‌ها تمام به‌راستی اوهام نیست. آدم گاهی می‌خواهد باور داشته باشد که این‌ها تمام از برانگیختگی حواس نیست، یک‌جور سراب یا فریبِ خیال نیست، و به‌راستی واقعی است، حاضر است و وجود دارد.",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم",
    "تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.»",
    "مرد خیال‌باز بیهوده خاکستر خواب‌های کهنه را زیرورو می‌کند و در آن‌ها شرارکی می‌جوید تا بر آن بدمد و آن را شعله‌ور کند و با آتشِ بازافروخته دلِ سردی‌گرفتهٔ خود را گرم کند و باز آنچه در گذشته آن‌قدر دلنشین و روح‌انگیز بود و خون را به جوش می‌آورد و چشم‌ها را پراشک می‌کرد و فریبش شیرین بود دوباره زنده کند.",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند. عشق در دل می‌جوشد و آدم می‌خواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند. می‌خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "چرا ما همه با هم مثل برادر نیستیم؟ چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...»",
    "چرا ما همه با هم مثل برادر نیستیم؟ چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...»",
    "با این‌همه مثل این است که بیش از اندازه به او احترام می‌گذارم. مثل این است که در سطح او نیستم، نه؟»\nمن جواب دادم: «نه، ناستنکا، نه، این به علت آن است که شما او را از هرچه در دنیا هست بیش‌تر دوست دارید. از خودتان هم بیش‌تر!»",
    "اگر روزی عاشق زنی شدید خدا سعادت نصیبتان کند، ولی برای آن زن دعایی نمی‌کنم چون او در کنار شما حتمآ سعادتمند خواهد بود",
    "چرا ما همه با هم مثل برادر نیستیم؟ چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...»",
    "آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.\nخدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "ولی می‌دانید چه فکری به سرم آمد؟ منتها حالا صحبت او را نمی‌کنم، به طور کلی حرف می‌زنم! خیلی‌وقت است که این‌جور فکرها در سرم می‌آید. ببینید، چرا ما همه با هم مثل برادر نیستیم؟ چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...»",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "ناستنکا، آدم خود را فریب می‌دهد و ناخواسته از بیرون یقین می‌یابد که عشقی راستین و اصیل روح را می‌انگیزد و دل را می‌افروزد، ناخواسته باور می‌کند که در رؤیاهای ناملموسش چیزی زنده و ملموس نهفته است.",
    "محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی",
    "آدم خود را فریب می‌دهد و ناخواسته از بیرون یقین می‌یابد که عشقی راستین و اصیل روح را می‌انگیزد و دل را می‌افروزد، ناخواسته باور می‌کند که در رؤیاهای ناملموسش چیزی زنده و ملموس نهفته است. وای که چه فریبی! مثلا عشق با همهٔ وجد بی‌زوالش، با همهٔ رنج‌های جانکاهش، در دل او راه یافته است... یک نگاه به او بیندازید و به این حقیقت پی ببرید.",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "من هنوز اسم شما را نمی‌دانم!»\n «چه خوب، عاقبت یادتان آمد!»\n«وای! اصلا یادش نبودم. اسمتان را ندانسته هم خیلی خوش بودم.»",
    "به‌طوری‌که عاقبت من دیگر بی کتاب نمی‌توانستم زندگی کنم",
    "«ناستنکا، نمی‌دانم می‌دانید یا نه، در پترزبورگ جاهای خیلی عجیبی هست. مثل این‌که خورشیدی که جاهای دیگر بر مردم این شهر می‌تابد به این کنج وکنارها کاری ندارد. در این سوراخ‌ها خورشید دیگری می‌تابد که با خورشید آسمان فرق دارد و مخصوص این‌جور جاها ساخته شده! آن هم با نور دیگری که خاص آن‌هاست. در این‌جاها، ناستنکای عزیز من، مثل این است که زندگی جور دیگری است و با آن‌که در اطراف ما می‌جوشد از زمین تا آسمان فرق دارد. انگاری این زندگی مال اقلیم بسیار بسیار دور و ناشناخته‌ای است و با عصر بسیار جدی ما کاری ندارد. این زندگی مخلوطی است از یک چیز بسیار زیبا و خیال‌انگیز که از یک آتش آرمانی درخشان است با یک چیزی که افسوس، ناستنکا، اگر نگویم فوق‌العاده پست و پلید است، دست‌کم از ظرافت شاعرانه دور است و به قدری مبتذل که نمی‌دانید.»",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.\nایوان تورگنیف",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "ناستنکای شیرین من! من حالا مثل جن حضرت سلیمانم که بعد از آن حبس هزارساله‌اش در آن کوزه‌ای که درش با مهر هفت افسون بسته بود، ناگهان ببیند که همهٔ آن افسون‌ها باطل شده و او آزاد شده است. ناستنکای عزیز، حالا ما، بعد از این هزار سال جدایی، باز هم به هم رسیده‌ایم.",
    "محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.»",
    "من دیگر بی کتاب نمی‌توانستم زندگی کنم",
    "من چاره‌ای ندارم که فردا بیایم این‌جا، می‌دانید، من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم.",
    "«گوش کنید، می‌خواهید بدانید من چه‌جور آدمی هستم؟»\n«البته!»\n«به معنی دقیق؟»\n«بله، به دقیق‌ترین معنا!»\n «خب، من یک نقش نمایشم! بازیگر یک نقش، از آن‌ها که در زندگی پیدا نمی‌شود!»",
    "وای ناستنکا، تو مگر کوری که نمی‌بینی؟ وای که آدم‌های خوشبخت گاهی چه غیرقابل تحمل‌اند! ولی من که نمی‌توانستم با تو اوقات‌تلخی کنم!",
    "احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم. چون این‌جور لحظه‌ها چیزی است که در زندگی‌ام خیلی کم پیش آمده. من امشب تا صبح و تمام هفته، تا یک سال خواب شما را می‌بینم.",
    "وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.",
    "چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند",
    "حالا که کنار شما نشسته‌ام و با شما حرف می‌زنم و به آینده فکر می‌کنم می‌ترسم، زیرا در آینده باز تنها می‌شوم. باز همان حرمان است و همان زندان و همان زندگی بی‌حاصل.",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "تنهایی و رخوتْ طفل خیالش را به‌مهربانی نوازش می‌دهند و در آغوش می‌فشارند و اخگر آن را به‌نرمی شعله‌ور می‌کنند طوری که برمی‌جوشد، مثل آب در کتری",
    "بعضی‌وقت‌ها رؤیاپردازی خیلی چیز خوبی است!» بعد با لحنی جدی افزود: «ولی نه، شاید هم چیز خوبی نباشد! مخصوصآ وقتی آدم خیلی فکرهای دیگر دارد که باید بکند.»",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.",
    "جلوی خیالت را که باز گذاشتی هرجور فکری که بگویی به سرت می‌آید.",
    "حالا که کنار شما نشسته‌ام و با شما حرف می‌زنم و به آینده فکر می‌کنم می‌ترسم، زیرا در آینده باز تنها می‌شوم.",
    "نه می‌توانم مسائلم را حل کنم نه میلی به حل‌کردنشان دارم.",
    "احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "مرد خیال‌باز بیهوده خاکستر خواب‌های کهنه را زیرورو می‌کند و در آن‌ها شرارکی می‌جوید تا بر آن بدمد و آن را شعله‌ور کند و با آتشِ بازافروخته دلِ سردی‌گرفتهٔ خود را گرم کند و باز آنچه در گذشته آن‌قدر دلنشین و روح‌انگیز بود و خون را به جوش می‌آورد و چشم‌ها را پراشک می‌کرد و فریبش شیرین بود دوباره زنده کند.",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند. عشق در دل می‌جوشد و آدم می‌خواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند. می‌خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.",
    "چرا ما همه با هم مثل برادر نیستیم؟ چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟",
    "تنها انتظاری که از او دارم این است که چند کلمه با خوش‌رویی صحبت کند، با مهربانی و همدلی، و فورآ از سر بازم نکند. حرفم را باور کند، بگذارد هرچه دارم برایش بگویم. اگر دلش بخواهد به ریشم بخندد، اما امیدوارم کند.",
    "او سیر است زیرا خودْ خداوند زندگی خویش است.",
    "می‌رفتم و آواز می‌خواندم، زیرا وقتی دلم خوش است حتمآ زیر لب ترانه‌ای زمزمه می‌کنم، مثل همهٔ خوشحالانی که دوست یا آشنای مهربانی ندارند و وقتی شادند نمی‌توانند او را در شادی خود سهیم کنند.",
    "می‌دانید، من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم.",
    "دو شب تمام خودم را می‌کشتم تا سردرآورم که در این کنج خلوتم چه مرگم است؟ چرا در این اتاق همه‌اش این‌جور ناراحتم؟",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "در اتاقک او سکوت حاکم است. تنهایی و رخوتْ طفل خیالش را به‌مهربانی نوازش می‌دهند و در آغوش می‌فشارند و اخگر آن را به‌نرمی شعله‌ور می‌کنند طوری که برمی‌جوشد، مثل آب در کتری",
    "رؤیای تازه‌ای او را دوباره شیرین‌کام می‌سازد. یک خوراک دیگر از سمی شیرین و شهوانی. وای، او در این اقلیم واقعیات ما چه بجوید؟ ما، ناستنکا، یعنی شما و من، در چشم شیفتهٔ او، به‌کندی و در عین بطالت زندگی می‌کنیم. ما در چشم او از سرنوشت خود ملولیم و بار زندگی روزانه‌مان را با مشقت بر دوش می‌کشیم و به‌راستی هم نگاه کنید، واقعیت را ببینید، در نظر اول میانهٔ ما چه سرد و غم‌انگیز است، انگاری از هم دلچرکینیم... خیال‌بافِ من، چون به ما نگاه می‌کند، در دل می‌گوید: \"بینواهای کوربخت!\" و این عجیب نیست.",
    "آری، ناستنکا، آدم خود را فریب می‌دهد و ناخواسته از بیرون یقین می‌یابد که عشقی راستین و اصیل روح را می‌انگیزد و دل را می‌افروزد، ناخواسته باور می‌کند که در رؤیاهای ناملموسش چیزی زنده و ملموس نهفته است.",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم.",
    "با این‌همه مثل این است که بیش از اندازه به او احترام می‌گذارم. مثل این است که در سطح او نیستم، نه؟»\nمن جواب دادم: «نه، ناستنکا، نه، این به علت آن است که شما او را از هرچه در دنیا هست بیش‌تر دوست دارید. از خودتان هم بیش‌تر!»",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.",
    "زود باشید. همین حالا شروع کنید و داستان زندگی‌تان را بگویید.»\nمن دستپاچه شدم و با تعجب گفتم: «داستان زندگی‌ام؟ چه داستانی؟ کی به شما گفت که زندگی من داستانی دارد؟ من هیچ داستانی ندارم که...»\nحرفم را برید که: «چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟»\n«چطور ندارد! بی داستان! همین‌طور! به قول معروف دیمی! تک وتنها! مطلقآ تنها! شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»",
    "ناستنکا، هیچ می‌دانید کار من به کجا کشیده بود؟ می‌دانید من مجبورم که سالگرد رؤیاهای خود را جشن بگیرم، سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود، اما در واقع هرگز وجود نداشت",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند.",
    "وقتی از خیابان رد می‌شوم هریک مثل این است که به دیدن من می‌خواهند به استقبالم بیایند و با همهٔ پنجره‌های خود به من نگاه می‌کنند و با زبان بی‌زبانی با من حرف می‌زنند.",
    "صحرا به قدری برای منِ شهرزدهٔ نیمه‌بیمار که در تنگنای شهر داشتم خفه می‌شدم و می‌پوسیدم دلچسب بود که گفتی بر اسب باد ناگهان به ایتالیا رفته‌ام!",
    "می‌توانید باور کنید که او کسی را که در رؤیای مجنون‌وار و بلندپروازش دوست می‌داشته هرگز نشناخته است.",
    "لابد می‌پرسید این خیال‌باف چه رؤیاهایی می‌پردازد؟ اما این‌که سؤال ندارد. او رؤیای رسالت شاعری را می‌پردازد که ابتدا کسی اعتنایی به او نداشته و بعد تاج افتخار بر سرش می‌گذارند",
    "آدم نمی‌تواند ضامن احساس‌های خودش باشد. حتی برای رفاقت برادرانه.",
    "آدم در عالم خیال بزرگ می‌شود و از آرمان گذشته‌اش درمی‌گذرد",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند. عشق در دل می‌جوشد و آدم می‌خواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند. می‌خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.",
    "احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.»",
    "ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنیای رؤیاهای رنگین رنگ می‌بازد، رؤیاهایت مثل گل‌های پژمرده گردن خم می‌کنند و مثل برگ‌های زرد از درخت خزان‌زده می‌ریزند. ",
    "مرد خیال‌باز بیهوده خاکستر خواب‌های کهنه را زیرورو می‌کند و در آن‌ها شرارکی می‌جوید تا بر آن بدمد و آن را شعله‌ور کند و با آتشِ بازافروخته دلِ سردی‌گرفتهٔ خود را گرم کند و باز آنچه در گذشته آن‌قدر دلنشین و روح‌انگیز بود و خون را به جوش می‌آورد و چشم‌ها را پراشک می‌کرد و فریبش شیرین بود دوباره زنده کند.",
    "من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم.",
    "وای که آدم‌های خوشبخت گاهی چه غیرقابل تحمل‌اند!",
    "چرا ما همه با هم مثل برادر نیستیم؟ چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...",
    "یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.»",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "می‌دانید یک خیال‌باف چه‌جور آدمی است؟»\n«خیال‌باف؟ اختیار دارید، چرا ندانم؟ من خودم خیالبافم! بعضی‌وقت‌ها که پهلوی مادربزرگم نشسته‌ام نمی‌دانید چه خیال‌ها به سرم می‌آید! جلوی خیالت را که باز گذاشتی هرجور فکری که بگویی به سرت می‌آید. عروس امپراتور چین هم می‌شوم... بعضی‌وقت‌ها رؤیاپردازی خیلی چیز خوبی است!» بعد با لحنی جدی افزود: «ولی نه، شاید هم چیز خوبی نباشد! مخصوصآ وقتی آدم خیلی فکرهای دیگر دارد که باید بکند.»",
    "آسمان به قدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه می‌کردی بی‌اختیار می‌پرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این‌همه آدم‌های بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟",
    "مرا به یاد دختر نحیف مسلولی می‌اندازد که گاهی با ترحم نگاهش می‌کنی و گاهی با عشقی دلسوزانه و گاهی اصلا متوجهش نمی‌شوی و نگاهش نمی‌کنی، اما ناگهان، گویی به چشم‌برهم‌زدنی، خودبه‌خود، چنان‌که به وصف نمی‌آید، انگاری به معجزه‌ای زیبا می‌شود و به وجد می‌آیی و مبهوت می‌مانی که این برق در این چشم‌های غم‌زده و اندیشناک از کجاست؟ چه چیز باعث شد که این گونه‌های گودافتادهٔ بی‌رنگ گلگون شود؟ این شور و شرار در این سیمای نحیف از چیست؟ کدام آتش احساس این سینهٔ خشکیده را به تپش آورده؟",
    "اما این لحظه می‌گذرد و ای‌بسا که همان روز بعد چهرهٔ دختر را باز مثل گذشته می‌یابی: همان نگاه اندیشناک و مبهوت، همان چهرهٔ بی‌رنگ، همان سرافکندگی و کم‌رویی در حرکات و چه‌بسا پشیمانی، و حتی آثار اندوهی مرگبار و خشم از شوقی زودگذر و نابجا... افسوس می‌خوری که این زیبایی گذرا چنین به‌سرعت سپری شد و بی‌بازگشت، و چنین فریبنده و بی‌حاصل پیش چشمت درخشید و افسوس از آن‌که حتی مجال نداد که به او دل ببازی...",
    "آری، ناستنکا، آدم خود را فریب می‌دهد و ناخواسته از بیرون یقین می‌یابد که عشقی راستین و اصیل روح را می‌انگیزد و دل را می‌افروزد، ناخواسته باور می‌کند که در رؤیاهای ناملموسش چیزی زنده و ملموس نهفته است. وای که چه فریبی!",
    "آری، ناستنکا، آدم خود را فریب می‌دهد و ناخواسته از بیرون یقین می‌یابد که عشقی راستین و اصیل روح را می‌انگیزد و دل را می‌افروزد",
    "\"گوش کنید ناستنکای خوب، ناستنکای عزیز من، قسم می‌خورم که اگر روزی توانایی ازدواج داشته باشم حتمآ شمایید که ضامن سعادت من خواهید بود. باور کنید، فقط شمایید که مرا خوشبخت می‌کنید. حالا گوش کنید، من می‌روم مسکو، و درست یک سال آن‌جا می‌مانم. امیدوارم که بتوانم کارهایم را به جایی برسانم. وقتی برگشتم و اگر شما همچنان مرا دوست داشته باشید قسم می‌خورم که با هم خوشبخت خواهیم بود. اما حالا که ممکن نیست. نمی‌توانم، حق ندارم هیچ قولی به شما بدهم. تکرار می‌کنم، اگر یک سال دیگر نشد، عاقبت روزی حتمآ شدنی خواهد بود. البته به شرطی که آن روز شما مرد دیگری را به من ترجیح ندهید، زیرا نمی‌توانم و جرئت ندارم شما را با حرف پابند کنم.\"",
    "من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم",
    "من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم",
    "وای، او در این اقلیم واقعیات ما چه بجوید؟ ما، ناستنکا، یعنی شما و من، در چشم شیفتهٔ او، به‌کندی و در عین بطالت زندگی می‌کنیم. ما در چشم او از سرنوشت خود ملولیم و بار زندگی روزانه‌مان را با مشقت بر دوش می‌کشیم و به‌راستی هم نگاه کنید، واقعیت را ببینید، در نظر اول میانهٔ ما چه سرد و غم‌انگیز است، انگاری از هم دلچرکینیم...",
    "اتاقش تاریک است و جانش خالی و دلش افسرده.",
    "نه، ناستنکا، او به این چیزهای ناقابل کاری ندارد.\n او حالا با آن زندگی فردی و فوق‌العادهٔ خود سر به فلک فرود نمی‌آورد.\nاو به یک لحظه دولتمند شده. خورشید که در افق دارد مشعلش را پیش پای او خاموش می‌کند اشعهٔ وداعش را عبث برای او نمی‌فرستد و بیهوده نیست که با لبخند گرم خود این‌همه احساس‌های لطیف را در دل او بیدار می‌کند.",
    "نه، هرگز، هرگز و صد بار هرگز. آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.\nخدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "شب اول\nشب کم‌نظیری بود، خوانندهٔ عزیز! از آن شب‌ها که فقط در شور شباب ممکن است. آسمان به قدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه می‌کردی بی‌اختیار می‌پرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این‌همه آدم‌های بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟ بله، خوانندهٔ عزیز، این هم پرسشی است که فقط در دل یک جوان ممکن است پدید آید. در دل‌های",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "رؤیای تازه‌ای او را دوباره شیرین‌کام می‌سازد. یک خوراک دیگر از سمی شیرین و شهوانی. وای، او در این اقلیم واقعیات ما چه بجوید؟",
    "آدم گاهی می‌خواهد باور داشته باشد که این‌ها تمام از برانگیختگی حواس نیست، یک‌جور سراب یا فریبِ خیال نیست، و به‌راستی واقعی است، حاضر است و وجود دارد.",
    "و آدم از روی بهت سر می‌جنباند و در دل می‌گوید که عصر چه زود می‌گذرد! آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "آری، ناستنکا، آدم خود را فریب می‌دهد و ناخواسته از بیرون یقین می‌یابد که عشقی راستین و اصیل روح را می‌انگیزد و دل را می‌افروزد، ناخواسته باور می‌کند که در رؤیاهای ناملموسش چیزی زنده و ملموس نهفته است",
    "محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.»",
    "ولی آیا من آزردگی‌ام را به یاد می‌آورم، ناستنکا؟ آیا بر آینهٔ روشن و مصفای سعادت تو ابری تیره می‌پسندم؟ آیا در دل تو تلخی ملامت و افسونِ افسوس می‌دمم و آن را از ندامت‌های پنهانی آزرده می‌خواهم و آرزو می‌کنم که لحظات شادکامی‌ات را با اندوه برآشوبم و آیا لطافت گل‌های مهری که تو جعد گیسوان سیاهت را با آن‌ها آراستی که با او به زیر تاج ازدواج بپیوندی پژمرده می‌خواهم؟... نه، هرگز، هرگز و صد بار هرگز. آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.\nخدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "ولی آیا من آزردگی‌ام را به یاد می‌آورم، ناستنکا؟ آیا بر آینهٔ روشن و مصفای سعادت تو ابری تیره می‌پسندم؟ آیا در دل تو تلخی ملامت و افسونِ افسوس می‌دمم و آن را از ندامت‌های پنهانی آزرده می‌خواهم و آرزو می‌کنم که لحظات شادکامی‌ات را با اندوه برآشوبم و آیا لطافت گل‌های مهری که تو جعد گیسوان سیاهت را با آن‌ها آراستی که با او به زیر تاج ازدواج بپیوندی پژمرده می‌خواهم؟... نه، هرگز، هرگز و صد بار هرگز. آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.\nخدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "ولی آیا من آزردگی‌ام را به یاد می‌آورم، ناستنکا؟ آیا بر آینهٔ روشن و مصفای سعادت تو ابری تیره می‌پسندم؟ آیا در دل تو تلخی ملامت و افسونِ افسوس می‌دمم و آن را از ندامت‌های پنهانی آزرده می‌خواهم و آرزو می‌کنم که لحظات شادکامی‌ات را با اندوه برآشوبم و آیا لطافت گل‌های مهری که تو جعد گیسوان سیاهت را با آن‌ها آراستی که با او به زیر تاج ازدواج بپیوندی پژمرده می‌خواهم؟... نه، هرگز، هرگز و صد بار هرگز. آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.\nخدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    " «داستان زندگی‌ام؟ چه داستانی؟ کی به شما گفت که زندگی من داستانی دارد؟ من هیچ داستانی ندارم که...»",
    "مثل این‌که خورشیدی که جاهای دیگر بر مردم این شهر می‌تابد به این کنج وکنارها کاری ندارد. ",
    " در این کنج خلوتم چه مرگم است؟ ",
    "خندهٔ من برای این است که می‌بینم شما دشمن خودتانید. چون اگر سعی می‌کردید شاید موفق می‌شدید. بله، حتی در خیابان... آدم هرقدر کار را آسان‌تر بگیرد بهتر است",
    "افسوس می‌خوری که این زیبایی گذرا چنین به‌سرعت سپری شد و بی‌بازگشت، و چنین فریبنده و بی‌حاصل پیش چشمت درخشید و افسوس از آن‌که حتی مجال نداد که به او دل ببازی...",
    "من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم. چون این‌جور لحظه‌ها چیزی است که در زندگی‌ام خیلی کم پیش آمده.",
    "خودْ خداوند زندگی خویش است.",
    "آری، ناستنکا، آدم خود را فریب می‌دهد و ناخواسته از بیرون یقین می‌یابد که عشقی راستین و اصیل روح را می‌انگیزد و دل را می‌افروزد، ناخواسته باور می‌کند که در رؤیاهای ناملموسش چیزی زنده و ملموس نهفته است. وای که چه فریبی!",
    "یک نگاه به او بیندازید و به این حقیقت پی ببرید. ناستنکای عزیز من، آیا وقتی به او نگاه می‌کنید می‌توانید باور کنید که او کسی را که در رؤیای مجنون‌وار و بلندپروازش دوست می‌داشته هرگز نشناخته است.",
    "من مجبورم که سالگرد رؤیاهای خود را جشن بگیرم، سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود، اما در واقع هرگز وجود نداشت",
    "آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "با خود می‌گویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنیای رؤیاهای رنگین رنگ می‌بازد، رؤیاهایت مثل گل‌های پژمرده گردن خم می‌کنند و مثل برگ‌های زرد از درخت خزان‌زده می‌ریزند.",
    "من دیگر بی کتاب نمی‌توانستم زندگی کنم",
    "چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟",
    "من احساسات خود را بیش از همه نادیده‌گیران",
    "تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.»",
    "شب کم‌نظیری بود، خوانندهٔ عزیز! از آن شب‌ها که فقط در شور شباب ممکن است. آسمان به قدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه می‌کردی بی‌اختیار می‌پرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این‌همه آدم‌های بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟",
    "مرد خیال‌باز بیهوده خاکستر خواب‌های کهنه را زیرورو می‌کند و در آن‌ها شرارکی می‌جوید تا بر آن بدمد و آن را شعله‌ور کند و با آتشِ بازافروخته دلِ سردی‌گرفتهٔ خود را گرم کند و باز آنچه در گذشته آن‌قدر دلنشین و روح‌انگیز بود و خون را به جوش می‌آورد و چشم‌ها را پراشک می‌کرد و فریبش شیرین بود دوباره زنده کند.\n ناستنکا، هیچ می‌دانید کار من به کجا کشیده بود؟ می‌دانید من مجبورم که سالگرد رؤیاهای خود را جشن بگیرم، سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود، اما در واقع هرگز وجود نداشت، زیرا این جشن یادآور رؤیاپردازی‌های بی‌معنی وهم‌گونهٔ گذشته است، رؤیاهای احمقانه‌ای که دیگر وجود ندارند، زیرا چیزی ندارم که جایگزین آن‌ها کنم؛",
    "با خود می‌گویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنیای رؤیاهای رنگین رنگ می‌بازد، رؤیاهایت مثل گل‌های پژمرده گردن خم می‌کنند و مثل برگ‌های زرد از درخت خزان‌زده می‌ریزند. وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است",
    "آدم حیران است که پس این رؤیاها کجا رفتند؟ و آدم از روی بهت سر می‌جنباند و در دل می‌گوید که عصر چه زود می‌گذرد! آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "خب، از داستان من دیگر چیزی نمانده.",
    "آدم نمی‌تواند ضامن احساس‌های خودش باشد.",
    "شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»\n«یعنی چه؟ یعنی هیچ‌وقت هیچ‌کس را نمی‌دیدید؟»\n«نه، دیدن که چرا! همه را می‌بینم. ولی با این‌همه تنهایم!»",
    "و جایی که من در بیداری در کنار شما این‌قدر شیرین‌کام بوده‌ام دیگر به چه رؤیایی می‌توانم دل خوش",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم.",
    "وای که آدم‌های خوشبخت گاهی چه غیرقابل تحمل‌اند!",
    ". ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    ". ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "آسمان به قدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه می‌کردی بی‌اختیار می‌پرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این‌همه آدم‌های بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟ بله",
    "شما دشمن خودتانید. چون اگر سعی می‌کردید شاید موفق می‌شدید.",
    "احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "«ناستنکا، ناستنکا، تو با این حرفت چه خوب همه‌چیز را بیان کردی! این‌جور عشق... ساعت‌هایی هست که کورهٔ دل آدم را سرد می‌کند و بار سنگینی بر روح عاشق می‌گذارد. دست تو یخ کرده و مال من سوزان است. وای ناستنکا، تو مگر کوری که نمی‌بینی؟ وای که آدم‌های خوشبخت گاهی چه غیرقابل تحمل‌اند! ولی من که نمی‌توانستم با تو اوقات‌تلخی کنم!...»",
    "«به شما فکر می‌کنم. شما چقدر خوبید. دل من باید از سنگ باشد که این صفای شما را احساس نکنم... می‌دانید که الان چه فکری در سرم بود؟ شما دو نفر را با هم مقایسه می‌کردم. چرا شما جای او نیستید؟ چرا او به خوبی شما نیست؟ درست است که من او را بیش‌تر دوست دارم، اما شما از او خیلی بهترید!»",
    "خاک پیش می‌آید و علت آن زیادی عرض جغرافیایی این مرزهاست و باعث می‌شود که شب تا صبح هوا مثل آغاز غروب روشن بماند. این پدیده را در بعضی زبان‌های ار",
    "می‌دانید، من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم. چون این‌جور لحظه‌ها چیزی است که در زندگی‌ام خیلی کم پیش آمده. من امشب تا صبح و تمام هفته، تا یک سال خواب شما را می‌بینم.",
    "مثل این‌که خورشیدی که جاهای دیگر بر مردم این شهر می‌تابد به این کنج وکنارها کاری ندارد. در این سوراخ‌ها خورشید دیگری می‌تابد که با خورشید آسمان فرق دارد و مخصوص این‌جور جاها ساخته شده! آن هم با نور دیگری که خاص آن‌هاست. در این‌جاها، ناستنکای عزیز من، مثل این است که زندگی جور دیگری است و با آن‌که در اطراف ما می‌جوشد از زمین تا آسمان فرق دارد. انگاری این زندگی مال اقلیم بسیار بسیار دور و ناشناخته‌ای است و با عصر بسیار جدی ما کاری ندارد. این زندگی مخلوطی است از یک چیز بسیار زیبا و خیال‌انگیز که از یک آتش آرمانی درخشان است با یک چیزی که افسوس، ناستنکا، اگر نگویم فوق‌العاده پست و پلید است، دست‌کم از ظرافت شاعرانه دور است و به قدری مبتذل که نمی‌دانید.»",
    "از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...»",
    "چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...»",
    "چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...»",
    "در این سوراخ‌ها خورشید دیگری می‌تابد که با خورشید آسمان فرق دارد و مخصوص این‌جور جاها ساخته شده! آن هم با نور دیگری که خاص آن‌هاست. در این‌جاها، ناستنکای عزیز من، مثل این است که زندگی جور دیگری است و با آن‌که در اطراف ما می‌جوشد از زمین تا آسمان فرق دارد. انگاری این زندگی مال اقلیم بسیار بسیار دور و ناشناخته‌ای است و با عصر بسیار جدی ما کاری ندارد.",
    "با خود می‌گویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنیای رؤیاهای رنگین رنگ می‌بازد، رؤیاهایت مثل گل‌های پژمرده گردن خم می‌کنند و مثل برگ‌های زرد از درخت خزان‌زده می‌ریزند. وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.»",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "وقتی این گفته‌های برآمده از دل تنگم را تمام کردم غمناک ساکت ماندم.",
    "وای که آدم‌های خوشبخت گاهی چه غیرقابل تحمل‌اند!",
    "حالا که کنار شما نشسته‌ام و با شما حرف می‌زنم و به آینده فکر می‌کنم می‌ترسم، زیرا در آینده باز تنها می‌شوم. باز همان حرمان است و همان زندان و همان زندگی بی‌حاصل.",
    "ناستنکا، هیچ می‌دانید کار من به کجا کشیده بود؟ می‌دانید من مجبورم که سالگرد رؤیاهای خود را جشن بگیرم، سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود، اما در واقع هرگز وجود نداشت، زیرا این جشن یادآور رؤیاپردازی‌های بی‌معنی وهم‌گونهٔ گذشته است، رؤیاهای احمقانه‌ای که دیگر وجود ندارند، زیرا چیزی ندارم که جایگزین آن‌ها کنم؛ آخر رؤیا را باید تجدید کرد.",
    "آدم حیران است که پس این رؤیاها کجا رفتند؟ و آدم از روی بهت سر می‌جنباند و در دل می‌گوید که عصر چه زود می‌گذرد! آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنیای رؤیاهای رنگین رنگ می‌بازد، رؤیاهایت مثل گل‌های پژمرده گردن خم می‌کنند و مثل برگ‌های زرد از درخت خزان‌زده می‌ریزند. وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.",
    "من بعضی‌وقت‌ها به قدری غصه دارم، به قدری ناامیدم که... چون من در این اوقات به این فکر می‌افتم که هرگز نخواهم توانست درست زندگی کنم. چون این‌جور وقت‌ها فکر می‌کنم که توانایی سنجش و بینش و احساس واقعیت را از دست داده‌ام، چون خودم را لعنت کرده‌ام، چون همیشه بعد از این شب‌های رؤیا هشیار می‌شوم و این هشیاری نمی‌دانید چه تلخ است! وقتی آدم هشیار می‌شود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود می‌شنود که در گردباد زندگی حرکت می‌کنند، می‌بیند و می‌شنود که مردم زنده‌اند و بیدارند، می‌بیند که درِ زندگی بر آن‌ها بسته نیست.",
    "می‌دانید، من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم.",
    "آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.\nخدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "وقتی دلم خوش است حتمآ زیر لب ترانه‌ای زمزمه می‌کنم، مثل همهٔ خوشحالانی که دوست یا آشنای مهربانی ندارند و وقتی شادند نمی‌توانند او را در شادی خود سهیم کنند.",
    "مدت‌ها این نامه را می‌خواندم و بازمی‌خواندم. چشمانم پر از اشک می‌شد. عاقبت نامه از دستم فرولغزید و صورتم را با دو دست پوشاندم.",
    "آخر هرکسی که سرش به تنش بیرزد و سروپز آبرومندانه‌ای داشته باشد و مثلا درشکه سوار شود، فورآ در نظر من به آدم محترم خانواده‌داری مبدل می‌شود که همین‌که کار روزانه‌اش در اداره تمام شد بی‌آن‌که حتی چمدانی بردارد روانهٔ ییلاق می‌شود و در امن و صفای خانوادهٔ خود جا خوش می‌کند.",
    "حاضر بودم که همراه هریک از این گاری‌ها بروم، با هریک از این آقایان محترم و خوش‌سروپز سوار کالسکه بشوم و شهر را ترک کنم اما هیچ‌کس، مطلقآ هیچ‌کس، دعوتم نمی‌کرد؛ انگاری همه فراموشم کرده بودند، مثل این بود که همه‌شان مرا حقیقتآ بیگانه می‌شمردند.",
    "رؤیایم همیشه این است که عاقبت روزی با کسی آشنا شوم. آخ، اگر می‌دانستید که چندبار همین‌جور عاشق شده‌ام!»\n«چطور؟ عاشق کی؟»\n«عاشق هیچ‌کس. عاشق زن دلخواهم. عاشق زنی که خوابش را می‌بینم. من در رؤیا همیشه برای خودم داستان‌های عاشقانه می‌بافم.",
    "«چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟»\n«چطور ندارد! بی داستان! همین‌طور! به قول معروف دیمی! تک وتنها! مطلقآ تنها! شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»\n«یعنی چه؟ یعنی هیچ‌وقت هیچ‌کس را نمی‌دیدید؟»\n«نه، دیدن که چرا! همه را می‌بینم. ولی با این‌همه تنهایم!»",
    "من خودم خیالبافم! بعضی‌وقت‌ها که پهلوی مادربزرگم نشسته‌ام نمی‌دانید چه خیال‌ها به سرم می‌آید! جلوی خیالت را که باز گذاشتی هرجور فکری که بگویی به سرت می‌آید. عروس امپراتور چین هم می‌شوم... بعضی‌وقت‌ها رؤیاپردازی خیلی چیز خوبی است!»",
    "کتابی که بی قصدی، خودبه‌خود برداشته بود، سه صفحه نخوانده از دستش فرومی‌افتد. نیروی تخیل نوبسیجش دوباره سر بلند کرده و ناگهان باز او را به جهان جدیدی برده، که با دلفریبی افسون‌کننده در برابر او روشن می‌شود و منظرهٔ دل‌انگیزی پیش دیدگان خیالش می‌درخشاند.\nرؤیای تازه‌ای او را دوباره شیرین‌کام می‌سازد.",
    "با شعف در چهرهٔ ظریف و شادمانش نگاه‌کنان گفتم: «تشکر برای چه؟ برای این‌که خدا مرا برایتان فرستاد؟»\n«بله، دست‌کم برای همین!»\n«وای، ناستنکا، ما از مردم تشکر می‌کنیم برای این‌که در کنار ما زندگی می‌کنند! من هم از شما تشکر می‌کنم که خدا شما را سر راهم گذاشت و حالا تا آخر عمر شما را فراموش نخواهم کرد.»",
    "چطور می‌توانستم چنین خیال کنم؟ چطور می‌توانستم این‌جور کور باشم؟ حال آن‌که همه‌چیز را دیگری تصاحب کرده بود، و من جز باد در دست نداشتم.",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "عاقبت تمام نیروی خود را جمع کرد و گفت: «خیال نکنید که من سست‌عهد و بوالهوسم، خیال نکنید که به این آسانی می‌توانم فراموش کنم و بی‌وفا باشم. من یک سال تمام او را دوست داشتم و خدا گواه است که دلبستگی‌ام به او هرگز، حتی در خیال، لحظه‌ای سست نشد. اما او این استقامت مرا زیر پا گذاشت و به این‌ها همه خندید.",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.",
    "وای که آدم‌های خوشبخت گاهی چه غیرقابل تحمل‌اند",
    "من، درهم‌شکسته و ناچیز، ایستاده بودم و به آن‌ها نگاه می‌کردم",
    "هریک از این آقایان محترم و خوش‌سروپز سوار کالسکه بشوم و شهر را ترک کنم اما هیچ‌کس، مطلقآ هیچ‌کس، دعوتم نمی‌کرد؛ انگاری همه فراموشم کرده بودند، مثل این بود که همه‌شان مرا حقیقتآ بیگانه می‌شمردند.",
    "می‌رفتم و آواز می‌خواندم، زیرا وقتی دلم خوش است حتمآ زیر لب ترانه‌ای زمزمه می‌کنم، مثل همهٔ خوشحالانی که دوست یا آشنای مهربانی ندارند و وقتی شادند نمی‌توانند او را در شادی خود سهیم کنند.",
    "هیچ می‌دانید کار من به کجا کشیده بود؟ می‌دانید من مجبورم که سالگرد رؤیاهای خود را جشن بگیرم، سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود، اما در واقع هرگز وجود نداشت، زیرا این جشن یادآور رؤیاپردازی‌های بی‌معنی وهم‌گونهٔ گذشته است، رؤیاهای احمقانه‌ای که دیگر وجود ندارند، زیرا چیزی ندارم که جایگزین آن‌ها کنم؛ آخر رؤیا را باید تجدید کرد.",
    "آدم حیران است که پس این رؤیاها کجا رفتند؟ و آدم از روی بهت سر می‌جنباند و در دل می‌گوید که عصر چه زود می‌گذرد! آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "وای که آدم‌های خوشبخت گاهی چه غیرقابل تحمل‌اند!",
    "از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم.",
    "شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم.",
    "ببینید، چرا ما همه با هم مثل برادر نیستیم؟ چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.\nایوان تورگنیف",
    "چون همیشه بعد از این شب‌های رؤیا هشیار می‌شوم و این هشیاری نمی‌دانید چه تلخ است!",
    "دست تو یخ کرده و مال من سوزان است. وای ناستنکا، تو مگر کوری که نمی‌بینی؟",
    "دست تو یخ کرده و مال من سوزان است. وای ناستنکا، تو مگر کوری که نمی‌بینی؟ ",
    "وای، او در این اقلیم واقعیات ما چه بجوید؟ ما، ناستنکا، یعنی شما و من، در چشم شیفتهٔ او، به‌کندی و در عین بطالت زندگی می‌کنیم. ما در چشم او از سرنوشت خود ملولیم و بار زندگی روزانه‌مان را با مشقت بر دوش می‌کشیم و به‌راستی هم نگاه کنید، واقعیت را ببینید، در نظر اول میانهٔ ما چه سرد و غم‌انگیز است، انگاری از هم دلچرکینیم... خیال‌بافِ من، چون به ما نگاه می‌کند، در دل می‌گوید: \"بینواهای کوربخت!\" و این عجیب نیست.",
    "زیرا این‌جور زندگی جنایت است، گناه است! و فکر نکنید که مبالغه می‌کنم.",
    "و این عجیب نیست. به این اشباح افسونی نگاه کنید که به این فریبندگی، این‌جور هوسبازانه در این میدان بی‌کران، به این فراخی پیش چشم او پیچان درهم می‌آویزند و با هم می‌آمیزند، طوری که تابلویی سحرآمیز و روح‌انگیز پدید می‌آورند که خیال‌باف ما، با آن وجود عزیزش، صدالبته در ارجمندترین جای آن قرار دارد.",
    "آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "«چطور ندارد! بی داستان! همین‌طور! به قول معروف دیمی! تک وتنها! مطلقآ تنها! شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»",
    "«خب، من یک نقش نمایشم! بازیگر یک نقش، از آن‌ها که در زندگی پیدا نمی‌شود!»",
    "«نقش نمایش؟ یعنی یک آدم غیر از همه، آنتیک، یک آدم مضحک، ببینم، می‌دانید یک خیال‌باف چه‌جور آدمی است؟»",
    "عشقش... بله، عشقش به من چیزی نبود جز شادی‌اش در نزدیکی دیدار با دیگری.",
    "آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.",
    "یک پرتو آفتاب بود، که لحظه‌ای از سینهٔ ابری گذشته و دوباره زیر ابری باران‌دار پنهان شده و دنیا را سراسر در چشمم تاریک و غم‌انگیز کرده بود، یا شاید دورنمای زندگی آینده‌ام، زشت و غم‌انگیز، به چشم‌برهم‌زدنی در نظرم گسترده شده بود و من خود را در همین هیئت امروزم، یعنی درست پانزده سال بعد از آن ماجرا، دیدم، در همان اتاق تاریک، در همان تنهایی پیرشده و افسرده، با همان ماتریونا، که گذشتِ این‌همه سال ذره‌ای بر عقل و کاردانی‌اش نیفزوده بود.",
    "می‌رفتم و آواز می‌خواندم، زیرا وقتی دلم خوش است حتمآ زیر لب ترانه‌ای زمزمه می‌کنم، مثل همهٔ خوشحالانی که دوست یا آشنای مهربانی ندارند و وقتی شادند نمی‌توانند او را در شادی خود سهیم کنند.",
    "«داستان زندگی‌ام؟ چه داستانی؟ کی به شما گفت که زندگی من داستانی دارد؟ من هیچ داستانی ندارم که...»\nحرفم را برید که: «چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟»\n«چطور ندارد! بی داستان! همین‌طور! به قول معروف دیمی! تک وتنها! مطلقآ تنها! شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»",
    "بی دوست و آشنا هم تمام شهر را می‌شناسم. برای همین بود که وقتی می‌دیدم که مردم همه شهر را می‌گذارند و می‌روند ییلاق، به نظرم می‌رسید که همه از من دوری می‌کنند.",
    "همیشه بعد از این شب‌های رؤیا هشیار می‌شوم و این هشیاری نمی‌دانید چه تلخ است! وقتی آدم هشیار می‌شود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود می‌شنود که در گردباد زندگی حرکت می‌کنند، می‌بیند و می‌شنود که مردم زنده‌اند و بیدارند، می‌بیند که درِ زندگی بر آن‌ها بسته نیست.",
    "وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.»",
    "آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.\nخدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "خورشیدی که جاهای دیگر بر مردم این شهر می‌تابد به این کنج وکنارها کاری ندارد. در این سوراخ‌ها خورشید دیگری می‌تابد که با خورشید آسمان فرق دارد و مخصوص این‌جور جاها ساخته شده! آن هم با نور دیگری که خاص آن‌هاست",
    "من به دختر ناشناس گفتم: «بازوتان را بدهید به من تا دیگر مزاحم نشود.»\nدختر چیزی نگفت و بازوی خود را که هنوز از هیجان و ترس می‌لرزید به من داد. وای، ای آقای مزاحم، ای همراه ناخوانده، چقدر در آن لحظه دعایت کردم!",
    "آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "ولی خب، دوست و آشنا می‌خواهم چه‌کنم؟",
    "دست‌های مرا گرفت و فشرد و خندان گفت: «خب، پس توانستید زنده بمانید، نه؟»",
    "به‌راستی این زندگی خیال و افسانه چه آسان و چه طبیعی آفریدنی است! مثل این است که این‌ها تمام به‌راستی اوهام نیست. آدم گاهی می‌خواهد باور داشته باشد که این‌ها تمام از برانگیختگی حواس نیست، یک‌جور سراب یا فریبِ خیال نیست، و به‌راستی واقعی است، حاضر است و وجود دارد.",
    "آدم خود را فریب می‌دهد و ناخواسته از بیرون یقین می‌یابد که عشقی راستین و اصیل روح را می‌انگیزد و دل را می‌افروزد، ناخواسته باور می‌کند که در رؤیاهای ناملموسش چیزی زنده و ملموس نهفته است. وای که چه فریبی! مثلا عشق با همهٔ وجد بی‌زوالش، با همهٔ رنج‌های جانکاهش، در دل او راه یافته است...",
    "جایی که من در بیداری در کنار شما این‌قدر شیرین‌کام بوده‌ام دیگر به چه رؤیایی می‌توانم دل خوش کنم؟",
    "من دستپاچه شدم و با تعجب گفتم: «داستان زندگی‌ام؟ چه داستانی؟ کی به شما گفت که زندگی من داستانی دارد؟ من هیچ داستانی ندارم که...»\nحرفم را برید که: «چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟»\n«چطور ندارد! بی داستان! همین‌طور! به قول معروف دیمی! تک وتنها! مطلقآ تنها! شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»",
    "انگاری همه فراموشم کرده بودند، مثل این بود که همه‌شان مرا حقیقتآ بیگانه می‌شمردند.",
    "من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم",
    "آدم نمی‌تواند ضامن احساس‌های خودش باشد. حتی برای رفاقت برادرانه",
    "آدم نمی‌تواند ضامن احساس‌های خودش باشد.",
    "حالا که کنار شما نشسته‌ام و با شما حرف می‌زنم و به آینده فکر می‌کنم می‌ترسم، زیرا در آینده باز تنها می‌شوم. باز همان حرمان است و همان زندان و همان زندگی بی‌حاصل. و جایی که من در بیداری در کنار شما این‌قدر شیرین‌کام بوده‌ام دیگر به چه رؤیایی می‌توانم دل خوش کنم؟ آه، خوشبخت باشید، دوشیزهٔ نازنین، که مرا از همان اول طرد نکردید و من می‌توانم بگویم که دست‌کم دو شب از عمرم را به‌راستی زنده بوده‌ام.»",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "و جایی که من در بیداری در کنار شما این‌قدر شیرین‌کام بوده‌ام دیگر به چه رؤیایی می‌توانم دل خوش کنم؟",
    "احساسات غم‌انگیزی دلم را تنگ کرده و افکار زیادی، که هنوز برای خودم روشن نیست، در ذهنم زیرورو می‌شود.",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند. عشق در دل می‌جوشد و آدم می‌خواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند.",
    "مردم شهر همه مثل این است که از من می‌رمند و به ییلاق می‌روند.",
    "صحرا به قدری برای منِ شهرزدهٔ نیمه‌بیمار که در تنگنای شهر داشتم خفه می‌شدم و می‌پوسیدم دلچسب بود که گفتی بر اسب باد ناگهان به ایتالیا رفته‌ام!",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.",
    "تماشایش کنید، ذهنش به چیزی مشغول است... با خود می‌گویید یعنی به چه چیز فکر می‌کند، به شامش یا به کارهایی که خیال دارد شبش را با آن‌ها پر کند؟ به چه چیز این‌جور نگاه می‌کند؟ یعنی به آن آقای متشخص و خوش‌سروپزی که با آن آب وتاب به آن بانویی که در آن کالسکهٔ مجلل با آن اسب‌های تیزروش رد می‌شود کرنش می‌کند؟ نه، ناستنکا، او به این چیزهای ناقابل کاری ندارد.\n او حالا با آن زندگی فردی و فوق‌العادهٔ خود سر به فلک فرود نمی‌آورد.",
    "اتاقش تاریک است و جانش خالی و دلش افسرده. دنیای خیال در اطرافش بی‌صدا فروریخته و ناپدید شده است، و اثری از آن باقی نیست.",
    "تنهایی و رخوتْ طفل خیالش را به‌مهربانی نوازش می‌دهند و در آغوش می‌فشارند و اخگر آن را به‌نرمی شعله‌ور می‌کنند طوری که برمی‌جوشد",
    "شعلهٔ خیال کم‌کم بی‌قراری می‌کند و زبانه می‌کشد. کتابی که بی قصدی، خودبه‌خود برداشته بود، سه صفحه نخوانده از دستش فرومی‌افتد. نیروی تخیل نوبسیجش دوباره سر بلند کرده و ناگهان باز او را به جهان جدیدی برده، که با دلفریبی افسون‌کننده در برابر او روشن می‌شود و منظرهٔ دل‌انگیزی پیش دیدگان خیالش می‌درخشاند.",
    "اما عجالتآ این ساعت وحشتناک نرسیده و او هیچ حسرتی بر دل ندارد، زیرا او مافوق آرزو است، زیرا هرچه بخواهد دارد. او سیر است زیرا خودْ خداوند زندگی خویش است.",
    "آدم گاهی می‌خواهد باور داشته باشد که این‌ها تمام از برانگیختگی حواس نیست، یک‌جور سراب یا فریبِ خیال نیست، و به‌راستی واقعی است، حاضر است و وجود دارد.",
    "او لیاقت عشق مرا نداشت، خب، او را به خدا می‌سپارم.",
    "من بعضی‌وقت‌ها به قدری غصه دارم، به قدری ناامیدم که... چون من در این اوقات به این فکر می‌افتم که هرگز نخواهم توانست درست زندگی کنم. چون این‌جور وقت‌ها فکر می‌کنم که توانایی سنجش و بینش و احساس واقعیت را از دست داده‌ام، چون خودم را لعنت کرده‌ام، چون همیشه بعد از این شب‌های رؤیا هشیار می‌شوم و این هشیاری نمی‌دانید چه تلخ است!",
    "وقتی این گفته‌های برآمده از دل تنگم را تمام کردم غمناک ساکت ماندم. به یاد دارم که بسیار دلم می‌خواست هرطور شده قاه‌قاه بخندم زیرا احساس می‌کردم که شیطانکی دشمن‌خو در دلم به جنبش افتاده و شروع کرده است گلویم را فشردن. چانه‌ام شروع کرده بود به لرزیدن و چشمانم مرطوب می‌شد...",
    "من مجبورم که سالگرد رؤیاهای خود را جشن بگیرم، سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود، اما در واقع هرگز وجود نداشت، زیرا این جشن یادآور رؤیاپردازی‌های بی‌معنی وهم‌گونهٔ گذشته است، رؤیاهای احمقانه‌ای که دیگر وجود ندارند، زیرا چیزی ندارم که جایگزین آن‌ها کنم؛ آخر رؤیا را باید تجدید کرد.",
    "ما از مردم تشکر می‌کنیم برای این‌که در کنار ما زندگی می‌کنند! من هم از شما تشکر می‌کنم که خدا شما را سر راهم گذاشت و حالا تا آخر عمر شما را فراموش نخواهم کرد.",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند. عشق در دل می‌جوشد و آدم می‌خواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند. می‌خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.",
    "عشقش به من چیزی نبود جز شادی‌اش در نزدیکی دیدار با دیگری.",
    "دردی شدید دلم را پاره می‌کرد. با این حال چیزی شبیه به خنده در روحم به جنبش آمده بود.",
    "«ناستنکا، ناستنکا، تو با این حرفت چه خوب همه‌چیز را بیان کردی! این‌جور عشق... ساعت‌هایی هست که کورهٔ دل آدم را سرد می‌کند و بار سنگینی بر روح عاشق می‌گذارد. دست تو یخ کرده و مال من سوزان است. وای ناستنکا، تو مگر کوری که نمی‌بینی؟ وای که آدم‌های خوشبخت گاهی چه غیرقابل تحمل‌اند! ولی من که نمی‌توانستم با تو اوقات‌تلخی کنم!...»",
    "می‌خواهم بگویم که شما را به قدری دوست می‌داشتم، به قدری دوستتان می‌داشتم که اگر شما مثل پیش عاشق او می‌بودید، اگر این کسی را که نمی‌شناسم مثل گذشته دوست می‌داشتید، عشق من به‌هیچ‌روی بار خاطر و مانع راهتان نمی‌شد، فقط می‌شنیدید، فقط احساس می‌کردید که در کنارتان یک دلی هست که از سپاسگزاری می‌تپد.",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.",
    "آری، ناستنکا، آدم خود را فریب می‌دهد و ناخواسته از بیرون یقین می‌یابد که عشقی راستین و اصیل روح را می‌انگیزد و دل را می‌افروزد، ناخواسته باور می‌کند که در رؤیاهای ناملموسش چیزی زنده و ملموس نهفته است.",
    "جایی که من در بیداری در کنار شما این‌قدر شیرین‌کام بوده‌ام دیگر به چه رؤیایی می‌توانم دل خوش کنم؟",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟",
    "من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانه‌ام که مجبورم این‌جور لحظه‌های بی‌نظیر را دوباره در رؤیا بچشم.",
    "فقط کسی را می‌توانم دوست بدارم که آزاده باشد و احساسات مرا بفهمد و محترم بدارد. کسی را که نجیب باشد، زیرا خودم این‌جورم.",
    "آدم نمی‌تواند ضامن احساس‌های خودش باشد.",
    "برای همین بود که وقتی می‌دیدم که مردم همه شهر را می‌گذارند و می‌روند ییلاق، به نظرم می‌رسید که همه از من دوری می‌کنند. این تنهاماندگی برایم سخت ناگوار بود",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "امروز روز غمباری بود، هوا بارانی، بی یک تبسم خورشید. درست مثل دوران پیری که در انتظار من است. افکار عجیبی ذهنم را سخت به خود مشغول می‌دارد. احساسات غم‌انگیزی دلم را تنگ کرده و افکار زیادی، که هنوز برای خودم روشن نیست، در ذهنم زیرورو می‌شود. نه می‌توانم مسائلم را حل کنم نه میلی به حل‌کردنشان دارم. این کار کار من نیست.\nامروز",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.",
    "آدم خود را فریب می‌دهد و ناخواسته از بیرون یقین می‌یابد که عشقی راستین و اصیل روح را می‌انگیزد و دل را می‌افروزد، ناخواسته باور می‌کند که در رؤیاهای ناملموسش چیزی زنده و ملموس نهفته است",
    "به یاد می‌آورم که آن روز هم رؤیاهایم پر از اندوه بود و گرچه پیش از آن وضع بهتر نبود، با وجود این احساس می‌کردم که زندگی پیش از آن انگاری آسان‌تر بود و آرام‌تر و این فکر سیاه این‌جور به ذهنم بندشده نبود و جانم این‌جور در سیاهی غوطه‌ور نبود و این ندامت روح‌آزار، این غصه‌های سیاه که شب و روز آرام از من می‌رباید، نبود و آدم حیران است که پس این رؤیاها کجا رفتند؟ و آدم از روی بهت سر می‌جنباند و در دل می‌گوید که عصر چه زود می‌گذرد! آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "ناستنکای عزیز من، مثل این است که زندگی جور دیگری است و با آن‌که در اطراف ما می‌جوشد از زمین تا آسمان فرق دارد. انگاری این زندگی مال اقلیم بسیار بسیار دور و ناشناخته‌ای است و با عصر بسیار جدی ما کاری ندارد. این زندگی مخلوطی است از یک چیز بسیار زیبا و خیال‌انگیز که از یک آتش آرمانی درخشان است با یک چیزی که افسوس، ناستنکا، اگر نگویم فوق‌العاده پست و پلید است، دست‌کم از ظرافت شاعرانه دور است و به قدری مبتذل که نمی‌دانید.",
    " \nشب‌های روشن\nیک داستان عاشقانه از خاطرات یک رؤیاپرداز\nنویسنده: فیودور داستایفسکی\nمترجم: سروش حبیبی\nنشر ماهی",
    "آدم نمی‌تواند ضامن احساس‌های خودش باشد.",
    "وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.»",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند. عشق در دل می‌جوشد و آدم می‌خواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند. می‌خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.",
    "شب‌های روشن\nو شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.\nایوان تورگنیف",
    "ناستنکا، هیچ می‌دانید کار من به کجا کشیده بود؟ می‌دانید من مجبورم که سالگرد رؤیاهای خود را جشن بگیرم، سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود، اما در واقع هرگز وجود نداشت، زیرا این جشن یادآور رؤیاپردازی‌های بی‌معنی وهم‌گونهٔ گذشته است، رؤیاهای احمقانه‌ای که دیگر وجود ندارند، زیرا چیزی ندارم که جایگزین آن‌ها کنم؛ آخر رؤیا را باید تجدید کرد.",
    "دوست و آشنا می‌خواهم چه‌کنم؟ بی دوست و آشنا هم تمام شهر را می‌شناسم.",
    "گیرم آن‌ها البته مرا نمی‌شناسند ولی من همه‌شان را می‌شناسم. خوب هم می‌شناسم.",
    "ولی آیا من آزردگی‌ام را به یاد می‌آورم، ناستنکا؟ آیا بر آینهٔ روشن و مصفای سعادت تو ابری تیره می‌پسندم؟ آیا در دل تو تلخی ملامت و افسونِ افسوس می‌دمم و آن را از ندامت‌های پنهانی آزرده می‌خواهم و آرزو می‌کنم که لحظات",
    "شادکامی‌ات را با اندوه برآشوبم و آیا لطافت گل‌های مهری که تو جعد گیسوان سیاهت را با آن‌ها آراستی که با او به زیر تاج ازدواج بپیوندی پژمرده می‌خواهم؟... نه، هرگز، هرگز و صد بار هرگز. آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "با خود می‌گویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی.",
    "چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...»",
    "ناستنکای عزیز، حالا ما، بعد از این هزار سال جدایی، باز هم به هم رسیده‌ایم. چون من شما را خیلی‌وقت است می‌شناسم.",
    "نه، ناستنکا، این زندگی که من و شما این‌قدر آرزویش را داریم به کار او، این الدنگ تنبل شهوت‌پرست، نمی‌آید",
    "وقتی برگشتم و اگر شما همچنان مرا دوست داشته باشید قسم می‌خورم که با هم خوشبخت خواهیم بود. اما حالا که ممکن نیست. نمی‌توانم، حق ندارم هیچ قولی به شما بدهم. تکرار می‌کنم، اگر یک سال دیگر نشد، عاقبت روزی حتمآ شدنی خواهد بود. البته به شرطی که آن روز شما مرد دیگری را به من ترجیح ندهید، زیرا نمی‌توانم و جرئت ندارم شما را با حرف پابند کنم.",
    "می‌خواهم بگویم که شما را به قدری دوست می‌داشتم، به قدری دوستتان می‌داشتم که اگر شما مثل پیش عاشق او می‌بودید، اگر این کسی را که نمی‌شناسم مثل گذشته دوست می‌داشتید، عشق من به‌هیچ‌روی بار خاطر و مانع راهتان نمی‌شد، فقط می‌شنیدید، فقط احساس می‌کردید که در کنارتان یک دلی هست که از سپاسگزاری می‌تپد. بله، یک دل سپاسگزار، ولی از عشق شعله‌ور، که برای شما... وای ناستنکا ناستنکا، ببینید با من چه کرده‌اید!...»",
    "محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری،",
    "من شما را برای این دوست دارم که بهتر از اویید. چون نجیب‌تر از اویید، چون نجیب‌ترید، چون دلتان پر از احساسات اصیل است.",
    "آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟",
    "آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟\nبا خود می‌گویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنیای رؤیاهای رنگین رنگ می‌بازد، رؤیاهایت مثل گل‌های پژمرده گردن خم می‌کنند و مثل برگ‌های زرد از درخت خزان‌زده می‌ریزند.",
    "می‌رفتم و آواز می‌خواندم، زیرا وقتی دلم خوش است حتمآ زیر لب ترانه‌ای زمزمه می‌کنم، مثل همهٔ خوشحالانی که دوست یا آشنای مهربانی ندارند و وقتی شادند نمی‌توانند او را در شادی خود سهیم کنند.",
    "ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدیدتر احساس می‌کنیم. احساس انسان نابود نمی‌شود، پرعیارتر می‌شود.",
    "همان دیروز به‌سرعت به‌سوی کسی بازگشت که تا ابد به او تعلق داشت.",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "کسی را می‌توانم دوست بدارم که آزاده باشد و احساسات مرا بفهمد و محترم بدارد. کسی را که نجیب باشد، زیرا خودم این‌جورم.",
    "حالا که کنار شما نشسته‌ام و با شما حرف می‌زنم و به آینده فکر می‌کنم می‌ترسم، زیرا در آینده باز تنها می‌شوم. باز همان حرمان است و همان زندان و همان زندگی بی‌حاصل. و جایی که من در بیداری در کنار شما این‌قدر شیرین‌کام بوده‌ام دیگر به چه رؤیایی می‌توانم دل خوش کنم؟",
    "امروز روز غمباری بود، هوا بارانی، بی یک تبسم خورشید. درست مثل دوران پیری که در انتظار من است. افکار عجیبی ذهنم را سخت به خود مشغول می‌دارد. احساسات غم‌انگیزی دلم را تنگ کرده و افکار زیادی، که هنوز برای خودم روشن نیست، در ذهنم زیرورو می‌شود. نه می‌توانم مسائلم را حل کنم نه میلی به حل‌کردنشان دارم. این کار کار من نیست.",
    "زود باشید. همین حالا شروع کنید و داستان زندگی‌تان را بگویید.»\nمن دستپاچه شدم و با تعجب گفتم: «داستان زندگی‌ام؟ چه داستانی؟ کی به شما گفت که زندگی من داستانی دارد؟ من هیچ داستانی ندارم که...»\nحرفم را برید که: «چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟»\n«چطور ندارد! بی داستان! همین‌طور! به قول معروف دیمی! تک وتنها! مطلقآ تنها! شما می‌فهمید \"تنها\" یعنی چه؟»\n«یعنی چه؟ یعنی هیچ‌وقت هیچ‌کس را نمی‌دیدید؟»\n«نه، دیدن که چرا! همه را می‌بینم. ولی با این‌همه تنهایم!»",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند. عشق در دل می‌جوشد و آدم می‌خواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند. می‌خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.",
    "خیلی‌وقت است که این‌جور فکرها در سرم می‌آید. ببینید، چرا ما همه با هم مثل برادر نیستیم؟ چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند که حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به‌راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آنچه در دل دارند به‌صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟...",
    "جلوی خیالت را که باز گذاشتی هرجور فکری که بگویی به سرت می‌آید.",
    "بعضی‌وقت‌ها رؤیاپردازی خیلی چیز خوبی است!» بعد با لحنی جدی افزود: «ولی نه، شاید هم چیز خوبی نباشد! مخصوصآ وقتی آدم خیلی فکرهای دیگر دارد که باید بکند.»",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد",
    "آری، ناستنکا، آدم خود را فریب می‌دهد و ناخواسته از بیرون یقین می‌یابد که عشقی راستین و اصیل روح را می‌انگیزد و دل را می‌افروزد، ناخواسته باور می‌کند که در رؤیاهای ناملموسش چیزی زنده و ملموس نهفته است. وای که چه فریبی! مثلا عشق با همهٔ وجد بی‌زوالش، با همهٔ رنج‌های جانکاهش، در دل او راه یافته است",
    "نه می‌توانم مسائلم را حل کنم نه میلی به حل‌کردنشان دارم. این کار کار من نیست.",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند.",
    "وقتی من شوهر کنم شما بهترین دوست ما خواهید بود. از برادر و خواهر به هم نزدیک‌تر خواهیم بود. برای من به اندازهٔ او عزیز خواهید بود.",
    "من او را دوست ندارم، چون فقط کسی را می‌توانم دوست بدارم که آزاده باشد و احساسات مرا بفهمد و محترم بدارد. کسی را که نجیب باشد، زیرا خودم این‌جورم.",
    "وای که چقدر شادی و شیرین‌کامی انسان را خوشرو و زیبا می‌کند. عشق در دل می‌جوشد و آدم می‌خواهد که هرچه در دل دارد در دل دیگری خالی کند. می‌خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.",
    "بعضی‌وقت‌ها رؤیاپردازی خیلی چیز خوبی است!» بعد با لحنی جدی افزود: «ولی نه، شاید هم چیز خوبی نباشد! مخصوصآ وقتی آدم خیلی فکرهای دیگر دارد که باید بکند.»",
    "به قدری خوشحال بودم که از من دلبری می‌کرد و من.. من... از سر ساده‌دلی همه را باور می‌کردم. خیال می‌کردم که او...وای، چطور می‌توانستم چنین خیال کنم؟ چطور می‌توانستم این‌جور کور باشم؟ حال آن‌که همه‌چیز را دیگری تصاحب کرده بود، و من جز باد در دست نداشتم. همین مهربانی‌هایش، همان لطف‌هایش نسبت به من و عشقش... بله، عشقش به من چیزی نبود جز شادی‌اش در نزدیکی دیدار با دیگری.",
    "زیرا وقتی دلم خوش است حتمآ زیر لب ترانه‌ای زمزمه می‌کنم، مثل همهٔ خوشحالانی که دوست یا آشنای مهربانی ندارند و وقتی شادند نمی‌توانند او را در شادی خود سهیم کنند.",
    "همهٔ مبل‌هایم را، یک‌یک صندلی‌هایم را، وارسی کردم و در پی علت نگرانی‌ام می‌گشتم، چون اگر حتی یک صندلی درست سر جایش نباشد آرامشم را از دست می‌دهم",
    "همیشه بعد از این شب‌های رؤیا هشیار می‌شوم و این هشیاری نمی‌دانید چه تلخ است! وقتی آدم هشیار می‌شود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود می‌شنود که در گردباد زندگی حرکت می‌کنند، می‌بیند و می‌شنود که مردم زنده‌اند و بیدارند، می‌بیند که درِ زندگی بر آن‌ها بسته نیست.",
    "مرد خیال‌باز بیهوده خاکستر خواب‌های کهنه را زیرورو می‌کند و در آن‌ها شرارکی می‌جوید تا بر آن بدمد و آن را شعله‌ور کند و با آتشِ بازافروخته دلِ سردی‌گرفتهٔ خود را گرم کند و باز آنچه در گذشته آن‌قدر دلنشین و روح‌انگیز بود و خون را به جوش می‌آورد و چشم‌ها را پراشک می‌کرد و فریبش شیرین بود دوباره زنده کند.",
    "ناستنکا، هیچ می‌دانید کار من به کجا کشیده بود؟ می‌دانید من مجبورم که سالگرد رؤیاهای خود را جشن بگیرم",
    "گفتم: «می‌دانم، ناستنکا، می‌دانم و حالا بیش از همیشه می‌دانم که بهترین سال‌های زندگی‌ام را ضایع کرده‌ام. حالاست که به این نکته پی می‌برم و آگاهی‌ام از وقتی دردناک‌تر شده، که خدا خودْ شما فرشتهٔ نگهبان را برایم فرستاده است که این معنی را به من بگویید و به من ثابت کنید. حالا که کنار شما نشسته‌ام و با شما حرف می‌زنم و به آینده فکر می‌کنم می‌ترسم، زیرا در آینده باز تنها می‌شوم. باز همان حرمان است و همان زندان و همان زندگی بی‌حاصل.",
    "می‌دانید که شاید دیگر غصه نخورم از این‌که کار بدی کرده‌ام و مرتکب گناهی شده‌ام، زیرا این‌جور زندگی جنایت است، گناه است!",
    "دنیای رؤیاهای رنگین رنگ می‌بازد،",
    "دنیای رؤیاهای رنگین رنگ می‌بازد،",
    "ولی آیا من آزردگی‌ام را به یاد می‌آورم، ناستنکا؟ آیا بر آینهٔ روشن و مصفای سعادت تو ابری تیره می‌پسندم؟ آیا در دل تو تلخی ملامت و افسونِ افسوس می‌دمم و آن را از ندامت‌های پنهانی آزرده می‌خواهم و آرزو می‌کنم که لحظات شادکامی‌ات را با اندوه برآشوبم و آیا لطافت گل‌های مهری که تو جعد گیسوان سیاهت را با آن‌ها آراستی که با او به زیر تاج ازدواج بپیوندی پژمرده می‌خواهم؟... نه، هرگز، هرگز و صد بار هرگز. آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.",
    "دنیای رؤیاهای رنگین رنگ می‌بازد،",
    "حاضرید دست مرا بپذیرید؟",
    "نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد می‌شود.",
    "من مجبورم که سالگرد رؤیاهای خود را جشن بگیرم، سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود، اما در واقع هرگز وجود نداشت،",
    "ولی آیا من آزردگی‌ام را به یاد می‌آورم، ناستنکا؟ آیا بر آینهٔ روشن و مصفای سعادت تو ابری تیره می‌پسندم؟ آیا در دل تو تلخی ملامت و افسونِ افسوس می‌دمم و آن را از ندامت‌های پنهانی آزرده می‌خواهم و آرزو می‌کنم که لحظات شادکامی‌ات را با اندوه برآشوبم و آیا لطافت گل‌های مهری که تو جعد گیسوان سیاهت را با آن‌ها آراستی که با او به زیر تاج ازدواج بپیوندی پژمرده می‌خواهم؟... نه، هرگز، هرگز و صد بار هرگز. آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.\nخدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "باورتان می‌شود که حالا دوست دارم در روزهای معین جاهایی را که در آن‌ها به طریقی خوش بوده‌ام زیارت کنم و یادشان را گرامی دارم؟",
    "و شاید تقدیرش چنین بود که لحظه‌ای از عمرش را با تو همدل باشد.",
    "او سیر است زیرا خودْ خداوند زندگی خویش است.",
    "این‌ها آدم نیستند، بلکه موجوداتی هستند میان آدم و حیوان",
    "این دیوانه واقعآ آدم بسیار خوش‌قلب و بی‌آزاری است",
    "«یعنی چه؟ یعنی هیچ‌وقت هیچ‌کس را نمی‌دیدید؟»\n«نه، دیدن که چرا! همه را می‌بینم. ولی با این‌همه تنهایم!»\n «یعنی با هیچ‌کس حرف نمی‌زنید؟»\n«به معنای دقیق کلمه، با هیچ‌کس!»",
    "محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی",
    "و تو را برای آن دقیقهٔ شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم.\nخدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "ناستنکا، هیچ می‌دانید کار من به کجا کشیده بود؟ می‌دانید من مجبورم که سالگرد رؤیاهای خود را جشن بگیرم، سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود، اما در واقع هرگز وجود نداشت،",
    "این‌ها اغلب اوقات در جایی، در گوشه‌ای، کنج وکنارِ پنهانی می‌خزند، انگاری می‌خواهند خود را از روشنایی روز هم پنهان کنند. وقتی به این کنج دنجشان رسیدند همان‌جا می‌چسبند",
    "آری، ناستنکا، آدم خود را فریب می‌دهد و ناخواسته از بیرون یقین می‌یابد که عشقی راستین و اصیل روح را می‌انگیزد و دل را می‌افروزد، ناخواسته باور می‌کند که در رؤیاهای ناملموسش چیزی زنده و ملموس نهفته است.",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟\nبا خود می‌گویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنیای رؤیاهای رنگین رنگ می‌بازد، رؤیاهایت مثل گل‌های پژمرده گردن خم می‌کنند و مثل برگ‌های زرد از درخت خزان‌زده می‌ریزند. وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟",
    "و جایی که من در بیداری در کنار شما این‌قدر شیرین‌کام بوده‌ام دیگر به چه رؤیایی می‌توانم دل خوش کنم؟ آه، خوشبخت باشید، دوشیزهٔ نازنین، که مرا از همان اول طرد نکردید و من می‌توانم بگویم که دست‌کم دو شب از عمرم را به‌راستی زنده بوده‌ام",
    "مرد خیال‌باز بیهوده خاکستر خواب‌های کهنه را زیرورو می‌کند و در آن‌ها شرارکی می‌جوید تا بر آن بدمد و آن را شعله‌ور کند و با آتشِ بازافروخته دلِ سردی‌گرفتهٔ خود را گرم کند و باز آنچه در گذشته آن‌قدر دلنشین و روح‌انگیز بود و خون را به جوش می‌آورد و چشم‌ها را پراشک می‌کرد و فریبش شیرین بود دوباره زنده کند.",
    "آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟\nبا خود می‌گویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد می‌شود. سال‌ها همچنان می‌گذرد و بعد از آن‌ها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت می‌دهد و بعد حسرت است و نومیدی.",
    "باورتان می‌شود که حالا دوست دارم در روزهای معین جاهایی را که در آن‌ها به طریقی خوش بوده‌ام زیارت کنم و یادشان را گرامی دارم؟",
    "می‌روم چون حضور من فقط اسباب رنج شماست.",
    "امروز روز غمباری بود، هوا بارانی، بی یک تبسم خورشید. درست مثل دوران پیری که در انتظار من است. افکار عجیبی ذهنم را سخت به خود مشغول می‌دارد. احساسات غم‌انگیزی دلم را تنگ کرده و افکار زیادی، که هنوز برای خودم روشن نیست، در ذهنم زیرورو می‌شود. نه می‌توانم مسائلم را حل کنم نه میلی به حل‌کردنشان دارم. این کار کار من نیست.",
    "وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک \"هیچ\" احمقانه و بی‌معنی، همه خواب بوده است.",
    "آسمان به قدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه می‌کردی بی‌اختیار می‌پرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این‌همه آدم‌های بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟"
  ],
  "wikiQuotes": []
}