{
  "bookName": "شازده کوچولو",
  "taaghcheId": "6426",
  "taaghcheQuotes": [
    "محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "اما مرد خودپسند صدای او را نشنید. آدم‌های خودپسند هرگز هیچ صدایی را نمی‌شنوند، جز صدای تعریف و تمجید.",
    "شازده‌کوچولو دوباره سر صحبت را باز کرد که: «آدم‌ها کجان؟ آدم تو کویر یک‌کم احساس تنهایی می‌کنه».\nمار گفت: «بین آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی».",
    "اگر کسی اجازه بدهد که اهلی‌اش کنند، باید خطر گریه کردن را هم قبول کند.",
    "می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت",
    "چیزهایی که مهمند، هیچ‌وقت با چشم دیده نمی‌شوند",
    "سوزن‌بان گفت: «آدمیزاد هرگز از جایی که هست راضی نمی‌شود».",
    "«شماها خوشگلید؛ اما توخالی هستید. نمی‌شود برایتان جان داد. مسلم است که یک رهگذر معمولی خیال می‌‌کند که گل من شبیه شماهاست. اما گل من به تنهایی مهم‌تر از صدها گل سرخ شبیه شماست. چون او بوده که من آبیاری‌اش کرده‌ام؛ اون بوده که زیر درپوش شیشه‌ای گذاشتمش؛ اون بوده که برایش حفاظ درست کرده‌ام؛ من به خاطر اون کرم‌های ابریشم را می‌کشتم (به جز دوسه‌تاشون که گذاشتیم بمانند تا به پروانه تبدیل بشوند) چون فقط اونه که غرغرهاش، خودنمایی‌هاش و یا حتی حرف نزدن‌هاش را به دقت گوش داده‌ام، چون او گل من است»!",
    "آدم‌بزرگ‌ها همیشه به توضیح بیشتری نیاز دارند.",
    "اگر کسی اجازه بدهد که اهلی‌اش کنند، باید خطر گریه کردن را هم قبول کند.",
    "«حقیقت این است که آن روزها نمی‌توانستم به‌خوبی درک کنم! باید از روی رفتارهایش درباره‌اش قضاوت می‌کردم، نه حرف‌هایش. او طراوت و عطرش را در اطراف من می‌پراکند. نمی‌بایست از او فرار می‌کردم. باید به مهر و محبتی که پشت کلک‌های معصومانه‌اش بود، پی می‌بردم. گل‌‌ها همه‌شان پر از این‌جور تضادها هستند؛ اما من خام‌تر از آن بودم که راه عشق ورزیدن به او را بدانم».",
    "تو تا ابد نسبت به چیزی که اهلی‌اش کرده‌ای مسئولی.",
    "وقتی کسی خیلی دلش گرفته باشد، دوست دارد غروب آفتاب را تماشا کند»!",
    "روباه گفت: «آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند؛ اما تو نباید آن را فراموش کنی. تو تا ابد نسبت به چیزی که اهلی‌اش کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گلت هستی».",
    "اگر کسی اجازه بدهد که اهلی‌اش کنند، باید خطر گریه کردن را هم قبول کند.",
    "فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند",
    "شازده‌کوچولو همان‌طور که روانه‌ی سفرش می‌شد، با خودش فکر می‌کرد: «راست‌راستی، این آدم‌بزرگ‌ها چقدر عجیب و غریبند».",
    "او ادامه داد: «شماها خوشگلید؛ اما توخالی هستید. نمی‌شود برایتان جان داد.",
    "«چیزهایی که مهمند، هیچ‌وقت با چشم دیده نمی‌شوند».",
    "«هر آدمی، ممکن است یک‌بار چیزی را فراموش کند و همان یک‌بار کافی است که کار گل ساخته شود",
    "- «ارزش گل تو به اندازه عمری هست که به پای گلت صرف کردی».\nشازده‌کوچولو برای اینکه در ذهنش بماند، با خودش تکرار کرد: « به اندازه عمری هست که به پای گل ام صرف کرده‌ام».\nروباه گفت: «آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند؛ اما تو نباید آن را فراموش کنی. تو تا ابد نسبت به چیزی که اهلی‌اش کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گلت هستی».\nشازده‌کوچولو برای اینکه  یادش بماند، تکرار کرد: «من مسئول گلم هستم».",
    "نمی‌دانستم برای دلداری‌اش باید به او چه بگویم. احساس بی‌دست‌وپا بودن و بی‌عرضگی می‌کردم.",
    "«این آدم‌بزرگ‌ها راستی‌راستی چقدر عجیب و غریبند»!",
    "«خب اگر بخواهم با پروانه‌ها دوست شوم، باید وجود دو سه تا کرم را هم تحمل کنم دیگر",
    "«قشنگی کویر به خاطر این است که یک جایی در خودش یک چاه پنهان کرده...».",
    "تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است.",
    "«چیزهایی که مهمند، هیچ‌وقت با چشم دیده نمی‌شوند».",
    "«اگر کسی عاشق یک گل باشد که توی میلیون‌ها و میلیون‌ها ستاره، فقط یک شاخه از آن باشد، برای شاد شدنش کافی است",
    "زبان سر منشأ همه‌ی سوءتفاهم‌ها هستند",
    "چشم‌ها قادر به دیدن نیستند، آدم‌ها باید با قلب‌شان ببینند...».",
    "«حرفت را باور نمی‌کنم! گل‌ها موجودات ضعیفی هستند. آن‌ها ساده دل هستند. سعی می‌کنند به بهترین وجه ممکن به خودشان قوت قلب بدهند و برای همین خودشان خیال   می کنند که خارهایشان سلاح‌های خطرناکی هستند».",
    "فانوس‌بان گفت: «آرزومه که بتونم استراحت کنم».",
    "«اهلی» یعنی چی»؟\nروباه گفت: «یک‌چیزی است که خیلی وقته به دست فراموشی سپرده شده، معنی‌اش علاقه ایجاد کردن است».",
    "«آدمیزاد هرگز از جایی که هست راضی نمی‌شود».",
    "شاه جواب داد: «خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "«من مسئول گلم هستم»",
    "آدم‌ها همه‌چیز را حاضر و آماده از مغازه‌ها می‌خرند؛ اما هیچ مغازه‌ای نیست که کسی بتواند از آن دوستی بخرد و برای همین آدم‌ها بدون دوست مانده‌اند. اگر تو دلت یک دوست می‌خواهد، مرا اهلی کن...»",
    "«خب وقتش است. بگذار بقیه‌اش را تنهایی بروم»",
    "به همین خاطر، الان تصور می‌کنم که ممکن است تا به حال چه اتفاقی روی  سیاره‌اش افتاده باشد؟ شاید هم تا حالا گوسفند گلش را خورده باشد...\nاما بعد با خودم می‌گویم: «امکان ندارد! شازده‌کوچولو هر شب گلش را زیر درپوش شیشه‌ای می‌گذارد و با دقت گوسفندش را زیر نظر دارد. بعد خوشحال می‌شوم و آن‌وقت می‌توانم لبخند شیرین همه‌ی ستاره‌ها را ببینم».\nاما بعضی‌وقت‌ها هم با خودم فکر می‌کنم: «هر آدمی، ممکن است یک‌بار چیزی را فراموش کند و همان یک‌بار کافی است که کار گل ساخته شود؛ شاید یک شب شازده‌کوچولو یادش برود درپوش شیشه‌ای را روی گل بگذارد یا گوسفند بی‌سروصدا از جعبه  خودش بیرون بیاد...» و بعد زنگوله‌ها تبدیل به قطرات اشک می‌شود.",
    "اگر مرا اهلی کنی، درست مثل این است که مثل خورشید بر زندگی من تابیده باشی. «آن‌وقت صدای پای تو با هر صدای پای دیگری برایم فرق می‌کند. صدای پای بقیه مرا می‌ترساند و مرا به سوراخ فرو خواهد برد؛ اما صدای پای تو مثل یک نوای روح‌بخش مرا از لانه بیرون می‌کشد. تازه! نگاه کن! آنجا آن گندم‌زار را در پایین می‌بینی؟ من نان گندم دوست ندارم. گندم برای من هیچ  فایده ای ندارد. گندم‌زارها مرا یاد هیچ‌چیز نمی‌اندازند و این جای تاسف است.\nاما موهای تو به رنگ طلاست. فکرش را بکن! چقدر محشر می‌شود اگر مرا اهلی کنی! گندم -که آن هم طلایی است- مرا ناخودآگاه به یاد تو می‌اندازد و بعد عاشق صدای باد می‌شوم؛ وقتی توی گندم‌زار می‌پیچد».",
    "آدمی که بخواهد خود را زرنگ جلوه بدهد، ممکن است گاهی دروغ بگوید.",
    "به فراموشی سپردن یک دوست، همیشه غم انگیز است.",
    "«بین آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی».",
    "باید از روی رفتارهایش درباره‌اش قضاوت می‌کردم، نه حرف‌هایش.",
    "«همه‌ی آدم‌ها ستاره دارند؛ اما ستاره‌ها برای آدم‌های مختلف معناهای مختلفی دارند. برای بعضی از آن‌ها که مسافرند، ستاره‌ها حکم راهنما را دارند. برای بقیه چیزی بیشتر از چراغ‌های کوچک آسمان نیستند. برای آن‌ها،‌ که کاشف هستند، ستاره‌ها در حکم معما هستند. برای دوست تاجرم ستاره حکم ثروت را داشت؛ ولی ستاره‌ها همگی ساکتند. تو، ‌ستاره‌های تو با همه فرق دارند».",
    "«اهلی» یعنی چی»؟\nروباه گفت: «یک‌چیزی است که خیلی وقته به دست فراموشی سپرده شده، معنی‌اش علاقه ایجاد کردن است».",
    "آخر آدم‌بزرگ‌ها هیچ‌وقت نمی‌توانند به‌تنهایی از چیزی سردربیاورند و برای بچه‌ها هم خسته‌کننده می‌شود که بخواهند همه‌ی مسائل را برای آن‌ها توضیح بدهند",
    "شماره‌ی یکم را که به‌عنوان آزمایش هنوز پیش خودم نگه داشته‌ام، نشانش می‌دادم و از او می‌خواستم بگوید که آن نقاشی چیست؟\nاما جواب آن‌ها همیشه این جمله بود: «خب! معلومه؛ این یک کلاهه»! درنتیجه من دیگر نه راجع به مار بوآ و نه درباره‌ی جنگل‌های بکر و نه ستارگان با آن‌ها حرف نمی‌زدم.",
    "«آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند؛ اما تو نباید آن را فراموش کنی. تو تا ابد نسبت به چیزی که اهلی‌اش کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گلت هستی».\nشازده‌کوچولو برای اینکه  یادش بماند، تکرار کرد: «من مسئول گلم هستم».",
    "اگر به آدم‌بزرگ‌ها بگویی: «یک خانه‌‌ی آجری قرمز و قشنگ دیدم که پنجره‌هایش پر از شمعدانی و پشت بامش پر از کبوتر بود»، محال است که هیچ تجسمی درباره‌ی این خانه در ذهنشان به‌وجود بیاید. باید به آن‌ها بگویی: «خانه‌ای دیدم که صدهزار فرانک می‌ارزه». تا با هیجان فریاد بکشند:\n «وای چقدر قشنگه»!",
    "«آدمیزاد هرگز از جایی که هست راضی نمی‌شود».",
    "آدمیزاد هرگز از جایی که هست راضی نمی‌شود».",
    "«راست‌راستی که این آدم‌بزرگ‌ها چقدر عجیب و غریبند»!",
    "فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».",
    "شاه جواب داد: «خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "- «ارزش گل تو به اندازه عمری هست که به پای گلت صرف کردی».\nشازده‌کوچولو برای اینکه در ذهنش بماند، با خودش تکرار کرد: « به اندازه عمری هست که به پای گل ام صرف کرده‌ام».\nروباه گفت: «آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند؛ اما تو نباید آن را فراموش کنی. تو تا ابد نسبت به چیزی که اهلی‌اش کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گلت هستی».\nشازده‌کوچولو برای اینکه  یادش بماند، تکرار کرد: «من مسئول گلم هستم».",
    "«اهلی» یعنی چی»؟\nروباه گفت: «یک‌چیزی است که خیلی وقته به دست فراموشی سپرده شده، معنی‌اش علاقه ایجاد کردن است».\n- «علاقه ایجاد کردن»؟ \n- «درسته! برای من، تو هنوز هیچی نیستی جز یک پسربچه، مثل صدها هزار پسربچه‌ی دیگر و من به تو نیازی ندارم و تو هم به من هیچ احتیاجی نداری. من هم برای تو  ،  چیزی نیستم جز یک روباه مثل صدها هزار روباه دیگر؛ اما اگر مرا اهلی کنی، آن‌وقت به همدیگر نیازمند می‌شویم. آن‌وقت تو در تمام دنیا برای من منحصربه‌فرد می‌شوی و من هم در تمام دنیا برای تو بی همتا می‌شوم...",
    "شازده‌کوچولو گفت: «اما او روی زمین نیست».‌\nروباه از جواب او بهتش زد و حسابی کنجکاو شده بود.\n- «توی یک سیاره‌ی دیگر»؟\n- «بله».\n- «توی آن سیاره شکارچی هم هست»؟\n- «نه».\n- «وای! چه جالب! مرغ چی؟ مرغ هم هست»؟\n- «نه».\nروباه آهی کشید و گفت: «حیف که هیچ‌چیز کامل نیست»!",
    "شاه جواب داد: «خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "«یک روز چهل و چهار بار، غروب آفتاب را تماشا کردم»!\nو کمی بعد گفتی:\n«می‌دانی؟! وقتی کسی خیلی دلش گرفته باشد، دوست دارد غروب آفتاب را تماشا کند»!",
    "«اهلی» یعنی چی»؟\nروباه گفت: «یک‌چیزی است که خیلی وقته به دست فراموشی سپرده شده، معنی‌اش علاقه ایجاد کردن است».",
    "من نباید به حرف او گوش می‌کردم! هیچ‌کس نباید به حرف گل‌ها گوش کند. فقط باید به آن‌ها نگاه کرد و عطرشان را استشمام کرد. گل من سرتاسر سیاره‌ام را خوشبو کرده بود و من نمی‌دانستم که چطور می‌توانم باوجود آن‌همه غرور از او لذت ببرم.",
    "اگر کسی اجازه بدهد که اهلی‌اش کنند، باید خطر گریه کردن را هم قبول کند.",
    "آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند؛ اما تو نباید آن را فراموش کنی. تو تا ابد نسبت به چیزی که اهلی‌اش کرده‌ای مسئولی.",
    "برای آن‌ها که مفهوم واقعی زندگی را می‌فهمند، بااین لحن واقعیت قصه ام رو بیشتر حس می کنند. \nمن دلم نمی‌خواهد کسی کتابم را سرسری بخواند. زحمت زیادی کشیدم تا این خاطره‌‌ها را جمع‌وجور کنم. تا الآن شش سال می‌شود که دوستم با گوسفندش از پیش من رفته است. اگر من سعی می‌کنم او را توصیف کنم، به خاطر این است که مطمئن شوم او را فراموش نکرده‌ام. به فراموشی سپردن یک دوست، همیشه غم انگیز است.",
    "روباه گفت: «خدانگهدار و اما رازی را که می‌خواستم بهت بگم، یک راز بسیار ساده است: فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».",
    "گل‌ها میلیون‌ها سال است که خار دارند. میلیون‌ها سال است که گوسفندها همین‌طور آن‌ها را می‌خورند و این برای تو مسأله‌ی مهم‌تری محسوب نمی‌شود که سعی کنی بفهمی چرا گل‌ها به خودشان زحمت می‌دهند تا خارهایی درست کنند که اصلاً به دردشان نمی‌خورند؟ جنگ میان گوسفندها و گل‌ها برای تو مهم نیست؟ این‌ها مهم‌تر از اعداد و ارقام مرد سرخ چهره نیست؟ و اگر خود من گلی را سراغ داشته باشم که در کل دنیا منحصربه‌فرد باشد و جز در سیاره‌ی من؛هیچ‌جا نتواند رشد ‌کند. اما یک روز صبح یک گوسفند کوچولو، گلم را یک لقمه‌ی چرب کند؛ بدون اینکه بفهمد دارد چه کار می‌کند.\nوای! یعنی تو فکر می‌کنی این مسائل مهم نیست»؟!",
    "شازده‌کوچولو دست زد و مرد خودپسند کلاهش را با فروتنی و به علامت تشکر از سر برداشت.\nشازده‌کوچولو با خودش گفت: «این دیدار سرگرم‌کننده‌تر از ملاقات با پادشاه است» و  دوباره شروع به دست زدن کرد؛ مرد خودپسند در مقابل، کلاهش را به علامت تشکر از سر بر‌داشت.\nبعد از پنج دقیقه تمرین، شازده‌کوچولو از این بازی یکنواخت خسته شد.\nپرسید:‌ « چکار باید کرد که کلاه از روی سرت بیفتد»؟\nاما مرد خودپسند صدای او را نشنید. آدم‌های خودپسند هرگز هیچ صدایی را نمی‌شنوند، جز صدای تعریف و تمجید.",
    "اگر چشمتان به شازده‌کوچولویی افتاد که می‌خندد، موهای طلایی دارد و به سؤال‌هایتان جواب نمی‌دهد، بدانید که او خودش است.",
    "«دیگر معطل نکن! تو تصمیمت را گرفته‌ای که بروی؛ پس برو»!\nو این جمله را گفت، چون نمی‌خواست شازده‌کوچولو اشک‌هایش را ببیند. او این‌قدر مغرور بود...",
    "به یاد روباه افتادم: اگر کسی اجازه بدهد که اهلی‌اش کنند، باید خطر گریه کردن را هم قبول کند.",
    "من دیگر نه راجع به مار بوآ و نه درباره‌ی جنگل‌های بکر و نه ستارگان با آن‌ها حرف نمی‌زدم. من باید خودم را تا سطح آن آدم‌بزرگ‌ها پایین می‌آوردم",
    "شازده‌کوچولو گفت: «صبح به‌خیر»!\nگل گفت: «صبح به‌خیر»!\nشازده‌کوچولو با ادب و وقار پرسید: «شما می‌دونید آدمها کجان»؟\nگل فقط یک‌بار کاروان در حال عبوراز آن حوالی را دیده بود گفت:\n- «‌ آدم‌ها؟ فکر می‌کنم شش‌هفت تایی باشند، من آن‌ها را چند سال پیش دیدم؛ اما هیچ‌کس نمی‌داند کجا می‌تواند آن‌ها را پیدا کرد. باد آن‌ها را با خودش می برد؛ چون آن‌ها ریشه ندارند و این باعث شده که زندگی براشون خیلی سخت بشه».",
    "شاه جواب داد: «خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "شازده‌کوچولو گفت: «مردم سیاره‌ی تو پنج‌هزار گل سرخ را توی یک باغ می‌کارند؛ اما نمی‌توانند گلی که دنبالش می‌گردند را پیدا کنند».\nجواب دادم: «هیچ‌وقت هم پیدایش نمی‌کنند».\n«اما آنچه دنبالش هستند را می‌توان تنها در یک گل سرخ یا کمی آب پیدا کنند».",
    "روباه گفت: «آدم‌ فقط از چیزهایی که اهلی‌شان می‌‌کند، می‌تواند سردربیاورد. آدم‌ها، وقت زیادی برای سردرآوردن از چیزهای دیگر ندارند. آدم‌ها همه‌چیز را حاضر و آماده از مغازه‌ها می‌خرند؛ اما هیچ مغازه‌ای نیست که کسی بتواند از آن دوستی بخرد و برای همین آدم‌ها بدون دوست مانده‌اند. اگر تو دلت یک دوست می‌خواهد، مرا اهلی کن...»",
    "فراموشی سپردن یک دوست، همیشه غم انگیز است.",
    "محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "«تقدیم به لئون ورث، زمانی که پسربچه بود...»\n \nتقدیم به همه آنهایی که هنوز رویاهای کودکی‌شان را فراموش نکرده‌اند.",
    "شاه وقتی چشمش به شازده‌کوچولو افتاد، گفت: «آه! خودش است؛ رعیت»!\nو شازده‌کوچولو از خودش پرسید:\n«چطور ممکن است مرا شناخته باشد! او که تا حالا مرا ندیده است»!\nاو خبر نداشت که مفهوم زندگی برای شاه‌ها چقدر ساده و راحت است. از نظر آن‌ها، همه‌ی مردم یک مشت رعیت هستند.",
    "«ارزش گل تو به اندازه عمری هست که به پای گلت صرف کردی».",
    "گل‌ها موجودات ضعیفی هستند. آن‌ها ساده دل هستند. سعی می‌کنند به بهترین وجه ممکن به خودشان قوت قلب بدهند و برای همین خودشان خیال   می کنند که خارهایشان سلاح‌های خطرناکی هستند».",
    "چشم‌ها قادر به دیدن نیستند، آدم‌ها باید با قلب‌شان ببینند",
    "اگر بخواهم با پروانه‌ها دوست شوم، باید وجود دو سه تا کرم را هم تحمل کنم دیگر.",
    "زمان؛ تسکین‌دهنده‌ی همه‌ی دردهاست",
    "وقتی به آن‌ها می‌گویی که یک دوست جدید پیدا کرده‌ای، آن‌ها هیچ‌وقت درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش چیزی نمی‌پرسند. آن‌ها هرگز از تو نمی‌پرسند: «صداش چطوره؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست داره؟ آیا پروانه جمع می‌کنه یا نه»؟ به جای این‌ها می‌پرسند: «چند سالشه؟ \nچند تا برادر داره؟ چند کیلو وزنشه؟ درآمد پدرش چقدره»؟ آن‌ها فکر می‌کنند که فقط با همین آمار و ارقام، همه‌چیز را در مورد او می‌فهمند.",
    ". من هم برای تو  ،  چیزی نیستم جز یک روباه مثل صدها هزار روباه دیگر؛ اما اگر مرا اهلی کنی، آن‌وقت به همدیگر نیازمند می‌شویم. آن‌وقت تو در تمام دنیا برای من منحصربه‌فرد می‌شوی و من هم در تمام دنیا برای تو بی همتا می‌شوم...\nشازده‌کوچولو گفت: «کم‌‌کم دارم متوجه می‌شوم. یک گل هست که فکر می‌کنم مرا اهلی کرده باشد».",
    "«خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "یک لحظه بی‌حرکت ماند. فریاد هم نکشید؛ فقط به آرامی یک درخت، بَر زمین افتاد. که با وجود ماسه‌ها از آن هم صدایی بلند نشد.",
    "«ارزش گل تو به اندازه عمری هست که به پای گلت صرف کردی».\nشازده‌کوچولو برای اینکه در ذهنش بماند، با خودش تکرار کرد: « به اندازه عمری هست که به پای گل ام صرف کرده‌ام».",
    "به من گفتی: «یک روز چهل و چهار بار، غروب آفتاب را تماشا کردم»!\nو کمی بعد گفتی:\n«می‌دانی؟! وقتی کسی خیلی دلش گرفته باشد، دوست دارد غروب آفتاب را تماشا کند»!\nپرسیدم: «پس آن روز که چهل و چهار بار به تماشای غروب آفتاب نشستی، حتماً خیلی دلت گرفته بود»؟",
    "«جغرافی‌دان به دانشمندی گفته می‌شود که جای همه‌ی دریاها، رودها، شهرها، کوه‌ها و بیابان‌ها را می‌داند",
    "به فراموشی سپردن یک دوست، همیشه غم انگیز است.\nهرکسی نمی‌تواند یک دوست داشته باشد و اگر من فراموشش کنم، آن‌وقت ممکن است مثل آدم‌بزرگ‌ها بشوم که به هیچ‌چیز علاقه ندارند، مگر آمار و ارقام.",
    "آدم‌های خودپسند هرگز هیچ صدایی را نمی‌شنوند، جز صدای تعریف و تمجید.",
    "گل‌‌ها همه‌شان پر از این‌جور تضادها هستند؛ اما من خام‌تر از آن بودم که راه عشق ورزیدن به او را بدانم».",
    "«حقیقت این است که آن روزها نمی‌توانستم به‌خوبی درک کنم! باید از روی رفتارهایش درباره‌اش قضاوت می‌کردم، نه حرف‌هایش. او طراوت و عطرش را در اطراف من می‌پراکند. نمی‌بایست از او فرار می‌کردم. باید به مهر و محبتی که پشت کلک‌های معصومانه‌اش بود، پی می‌بردم.",
    "آدم‌بزرگ‌ها هیچ‌وقت نمی‌توانند به‌تنهایی از چیزی سردربیاورند و برای بچه‌ها هم خسته‌کننده می‌شود که بخواهند همه‌ی مسائل را برای آن‌ها توضیح بدهند.",
    "به فراموشی سپردن یک دوست، همیشه غم انگیز است.",
    "چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».",
    "هر کس باید از دیگری چیزی را بخواهد که او قادر به انجام دادن آن باشد. قدرت، اول از همه باید بر پایه‌ی منطق استوار باشد.",
    "«اگر کسی عاشق یک گل باشد که توی میلیون‌ها و میلیون‌ها ستاره، فقط یک شاخه از آن باشد، برای شاد شدنش کافی است، فقط نگاهی به ستاره‌ها بیندازد و با خودش بگوید: گل من یک‌جایی میان این ستاره‌هاست؛ اما اگر گوسفند گل را بخورد، در یک لحظه، همه‌ی ستارگانش خاموشی شده باشند. خوب، تو فکر می‌کنی که این‌ها مهم نیست»؟ دیگر نمی‌توانست حرف بزند؛ چون کلماتش با هق‌هق گریه قطع شد.",
    "آدمی که بخواهد خود را زرنگ جلوه بدهد، ممکن است گاهی دروغ بگوید.",
    "آخر، مسأله، مسأله‌ی مرگ و زندگی بود",
    "«تقدیم به لئون ورث، زمانی که پسربچه بود...»",
    "اما مرد خودپسند صدای او را نشنید. آدم‌های خودپسند هرگز هیچ صدایی را نمی‌شنوند، جز صدای تعریف و تمجید.",
    "این ستاره‌شناس با استفاده از منطق علمی، کشف خود را در کنگره‌ی بین‌المللی ستاره‌شناسی اعلام کرد که باعث ایجاد جنجال بزرگی شد؛ اما چون لباس‌ سنتی تُرک‌ها را تنش می‌کرد، هیچ‌کس حرف‌هایش را باور نکرد.\nآدم‌بزرگ‌ها این‌طوری‌اند دیگر...",
    "قدرت، اول از همه باید بر پایه‌ی منطق استوار باشد.",
    "فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».",
    "ممکن است مثل آدم‌بزرگ‌ها بشوم که به هیچ‌چیز علاقه ندارند، مگر آمار و ارقام.",
    "«آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند؛ اما تو نباید آن را فراموش کنی. تو تا ابد نسبت به چیزی که اهلی‌اش کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گلت هستی».",
    "از بچه‌ها عذر می‌خوام که این کتاب رو به یه آدم بزرگ هدیه می‌کنم. عذر من موجهه! چون این آدم بزرگ، بهترین دوستیه که من در دنیا دارم. عذر دیگری دارم: این آدم بزرگ می‌تونه همه چیز حتی کتاب‌های بچه‌ها رو بفهمه؛ عذر سوم من هم اینه که این آدم بزرگ ساکن فرانسه‌ست و و در اونجا سرما و گرسنگی رو تحمل می‌کنه و نیاز به دلجویی داره. اگر همه این عذرها کافی نباشه می‌خوام این کتاب رو به بچگی‌ اون آدم بزرگ تقدیم کنم. چون تمام آدم بزرگ‌ها اولش بچه بودن! (اگرچه کمتر کسی از این آدم بزرگ‌ها به یاد میارن) بنابراین این عنوان هدیه خودمو اصلاح می‌کنم:\n«تقدیم به لئون ورث، زمانی که پسربچه بود...»\n \nتقدیم به همه آنهایی که هنوز رویاهای کودکی‌شان را فراموش نکرده‌اند.",
    "آدم‌کوچولوی عجیب شدم که با وقار مرا تماشا می‌کرد. این بهترین نقاشی‌ای است که بعدها توانستم از او بکشم:\n \nنقاشی من به قشنگی خود او نشد؛ البته تقصیری هم ندارم؛ وقتی شش‌سالم بود، آدم‌بزرگ‌ها ذوق نقاشی‌ام را کور کرده بودند و بلد نبودم غیر از مار بوآی باز و مار بوآی بسته چیزی بکشم",
    "من شاید دوست داشته باشم داستانم را به سبک قصه‌ی پریان شروع کنم. من شاید دوست داشته باشم این‌جوری شروع کنم: «یکی بود؛ یکی نبود. یک شازده‌کوچولویی بود که در سیاره‌ای زندگی می‌کرد که به‌زحمت به اندازه‌ی یک خانه می‌شد. او یک گوسفند می‌خواست...».",
    "شازده‌کوچولو ادامه داد: «چون چشم‌ها قادر به دیدن نیستند، آدم‌ها باید با قلب‌شان ببینند...».",
    "آدم‌های خودپسند هرگز هیچ صدایی را نمی‌شنوند، جز صدای تعریف و تمجید.",
    "«داشتن یک دوست خوب، چیز خوبیه، حتی اگر از تشنگی در حال مردن باشی.",
    "اگر کسی اجازه بدهد که اهلی‌اش کنند، باید خطر گریه کردن را هم قبول کند.",
    "«من توی یکی از این ستاره‌ها زندگی می‌کنم! توی یکی از همین ستاره‌ها می‌‌خندم. با این حساب، هر شب که به آسمان نگاه می‌کنی، انگار که همه‌ی ستاره‌ها به تو می‌‌خندند؛ پس تو صاحب ستاره‌هایی هستی که می‌تونند بخندند» و دوباره خندید.",
    "من افسوس می‌خورم که هیچ‌وقت نتوانسته‌ام گوسفندی را از پشت دیواره‌های جعبه‌ای ببینم. شاید من هم کمی شبیه آدم‌بزرگ‌ها شده‌ام، شاید هم پیر شده باشم.",
    "«و وقتی خاطرات تسلا پیدا کرد (زمان؛ تسکین‌دهنده‌ی همه‌ی دردهاست) دوستی‌اَت با من باعث خوشحالیت می‌شه. تو همیشه دوست من می‌مانی. تو همیشه با من می‌خندی و گاهی هم، برای هواخوری، پنجره‌ی اتاقت را باز می‌کنی... دوستانت شاید از اینکه ببینند تو به آسمان نگاه می‌کنی و می‌خندی تعجب کنند! آن‌وقت تو بهشان می‌گویی: بله! ستاره‌ها همیشه باعث خنده‌ی من می‌شوند! و آن‌ها فکر می‌کنند که حتماً دیوانه شده‌ای.",
    "«من سیاره‌ای را سراغ دارم که یک آقای سرخ چهره آنجا زندگی می‌کند. او هرگز گلی را نبوییده. او هرگز به ستاره‌ای نگاه نکرده. او هرگز عاشق کسی نبوده. او هرگز در زندگی‌اش هیچ کاری نکرده، جز جمع زدن اعداد . تمام روز درست مثل تو، بارها و بارها می‌گوید: « من من یک آدم مهمم! یک آدم مهم» و همین باعث شده است که از غرور بیخودی به خودش باد کند. اما او یک انسان نیست؛ یک قارچ است».",
    "اگر من سعی می‌کنم او را توصیف کنم، به خاطر این است که مطمئن شوم او را فراموش نکرده‌ام. به فراموشی سپردن یک دوست، همیشه غم انگیز است.",
    "آدم‌های خودپسند هرگز هیچ صدایی را نمی‌شنوند، جز صدای تعریف و تمجید.",
    "فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».",
    "روباه گفت: «آدم‌ فقط از چیزهایی که اهلی‌شان می‌‌کند، می‌تواند سردربیاورد. آدم‌ها، وقت زیادی برای سردرآوردن از چیزهای دیگر ندارند. آدم‌ها همه‌چیز را حاضر و آماده از مغازه‌ها می‌خرند؛ اما هیچ مغازه‌ای نیست که کسی بتواند از آن دوستی بخرد و برای همین آدم‌ها بدون دوست مانده‌اند. اگر تو دلت یک دوست می‌خواهد، مرا اهلی کن...»",
    "«خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "آدم‌های خودپسند هرگز هیچ صدایی را نمی‌شنوند، جز صدای تعریف و تمجید.",
    "فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».",
    "آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند؛ اما تو نباید آن را فراموش کنی. تو تا ابد نسبت به چیزی که اهلی‌اش کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گلت هستی».",
    "چشم‌ها قادر به دیدن نیستند، آدم‌ها باید با قلب‌شان ببینند...",
    "به فراموشی سپردن یک دوست، همیشه غم انگیز است",
    "شازده‌کوچولو ماتش برده بود. همه‌ی آن‌ها شبیه گل خودش بودند. با بهت و حیرت پرسید:‌ «شماها کی هستین»؟\nشکوفه‌های گل سرخ جواب دادند: «ما گل سرخیم».\nشازده کوچولو آهی کشید و بسیار احساس بدبختی کرد . گلش به او گفته بود در تمام کهکشان مثل او وجود ندارد»!",
    "به فراموشی سپردن یک دوست، همیشه غم انگیز است.",
    "«اما من همه‌جا را دیده‌ام، هیچکس اینجا نیست.»\nشاه جواب داد: «خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "«چیزهایی که مهمند، هیچ‌وقت با چشم دیده نمی‌شوند».",
    "اگر مرا اهلی کنی، آن‌وقت به همدیگر نیازمند می‌شویم. آن‌وقت تو در تمام دنیا برای من منحصربه‌فرد می‌شوی و من هم در تمام دنیا برای تو بی همتا می‌شوم...",
    "آدم‌های خودپسند هرگز هیچ صدایی را نمی‌شنوند، جز صدای تعریف و تمجید.\nمرد خودپسند از شازده‌کوچولو پرسید:",
    "تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "«اهلی» یعنی چی»؟\nروباه گفت: «یک‌چیزی است که خیلی وقته به دست فراموشی سپرده شده، معنی‌اش علاقه ایجاد کردن است».\n- «علاقه ایجاد کردن»؟\n- «درسته! برای من، تو هنوز هیچی نیستی جز یک پسربچه، مثل صدها هزار پسربچه‌ی دیگر و من به تو نیازی ندارم و تو هم به من هیچ احتیاجی نداری. من هم برای تو  ،  چیزی نیستم جز یک روباه مثل صدها هزار روباه دیگر؛ اما اگر مرا اهلی کنی، آن‌وقت به همدیگر نیازمند می‌شویم. آن‌وقت تو در تمام دنیا برای من منحصربه‌فرد می‌شوی و من هم در تمام دنیا برای تو بی همتا می‌شوم...\nشازده‌کوچولو گفت: «کم‌‌کم دارم متوجه می‌شوم. یک گل هست که فکر می‌کنم مرا اهلی کرده باشد».",
    "هرکسی نمی‌تواند یک دوست داشته باشد و اگر من فراموشش کنم، آن‌وقت ممکن است مثل آدم‌بزرگ‌ها بشوم که به هیچ‌چیز علاقه ندارند، مگر آمار و ارقام.",
    "شازده‌کوچولو گفت: «مردم سیاره‌ی تو پنج‌هزار گل سرخ را توی یک باغ می‌کارند؛ اما نمی‌توانند گلی که دنبالش می‌گردند را پیدا کنند».\nجواب دادم: «هیچ‌وقت هم پیدایش نمی‌کنند».\n«اما آنچه دنبالش هستند را می‌توان تنها در یک گل سرخ یا کمی آب پیدا کنند».\nگفتم: «بله! همینطور است».",
    "برای آدم‌های خودپسند، دیگران فقط یک مشت ستایشگراند",
    "«ارزش گل تو به اندازه عمری هست که به پای گلت صرف کردی»",
    "«راست‌راستی، این آدم‌بزرگ‌ها چقدر عجیب و غریبند».",
    "ارزش گل تو به اندازه عمری هست که به پای گلت صرف کردی",
    "به خاطر آدم‌بزرگ‌هاست که من دارم این جزئیات را در مورد این سیارک برایتان نقل می‌کنم و شماره‌اش را می‌گویم. وقتی به آن‌ها می‌گویی که یک دوست جدید پیدا کرده‌ای، آن‌ها هیچ‌وقت درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش چیزی نمی‌پرسند.",
    "اگر من سعی می‌کنم او را توصیف کنم، به خاطر این است که مطمئن شوم او را فراموش نکرده‌ام. به فراموشی سپردن یک دوست، همیشه غم انگیز است.",
    "دربعضی جزئیات مهم دیگری هم دچار اشتباهاتی شده‌ام؛ اما این‌ها دیگر، تقصیر من نبوده است؛ به خاطر اینکه دوستم هیچ‌وقت آن‌ها را برای من توضیح نداد. شاید فکر می‌کرده است که من هم شبیه خودش هستم. من افسوس می‌خورم که هیچ‌وقت نتوانسته‌ام گوسفندی را از پشت دیواره‌های جعبه‌ای ببینم. شاید من هم کمی شبیه آدم‌بزرگ‌ها شده‌ام، شاید هم پیر شده باشم.",
    "فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».",
    "شازده‌کوچولو دوباره سر صحبت را باز کرد که: «آدم‌ها کجان؟ آدم تو کویر یک‌کم احساس تنهایی می‌کنه».\nمار گفت: «بین آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی».",
    "«اگر کسی عاشق یک گل باشد که توی میلیون‌ها و میلیون‌ها ستاره، فقط یک شاخه از آن باشد، برای شاد شدنش کافی است، فقط نگاهی به ستاره‌ها بیندازد و با خودش بگوید: گل من یک‌جایی میان این ستاره‌هاست؛ اما اگر گوسفند گل را بخورد، در یک لحظه، همه‌ی ستارگانش خاموشی شده باشند.",
    "برای آدم‌های خودپسند، دیگران فقط یک مشت ستایشگراند!",
    "فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند",
    "آدم‌های خودپسند هرگز هیچ صدایی را نمی‌شنوند، جز صدای تعریف و تمجید.",
    "بچه‌ها همیشه باید در برابر بزرگ‌ترها از خودشان گذشت نشان بدهند؛ اما یقیناً ما که زندگی را می‌فهمیم، مسائل برایمان خیلی فرق می‌کند.",
    "راز بسیار مهم برای من و شما که شازده‌کوچولو را دوست داریم این است: هیچ چیز عالم مهم‌تر از آن نیست که در فلان‌نقطه‌ای که نمی‌شناسیم، گوسفندی که هرگز ندیده‌ایم، گل سرخی را خورده است یا نه؟ به آسمان نگاه کنید و از خودتان بپرسید آیا گل هنوز آنجاست یا نه؟ گوسفند گل را خورده یا نه؟ و آن‌وقت با چشم‌های خودتان تفاوتش را احساس کنید...\nو هرگز هیچ آدم‌بزرگی درک نمی‌کند که این موضوع تا چه اندازه حائز اهمیت است! در نظر من، این دوست‌داشتنی‌ترین و غم‌انگیزترین منظره‌ی‌ دنیاست.",
    "من شاید دوست داشته باشم این‌جوری شروع کنم: «یکی بود؛ یکی نبود. یک شازده‌کوچولویی بود که در سیاره‌ای زندگی می‌کرد که به‌زحمت به اندازه‌ی یک خانه می‌شد. او یک گوسفند می‌خواست...».\nبرای آن‌ها که مفهوم واقعی زندگی را می‌فهمند، بااین لحن واقعیت قصه ام رو بیشتر حس می کنند.",
    "در سن و سال من از سر گرفتن دوباره‌ی نقاشی سخت است؛ مخصوصاً که از شش‌سالگی تا آن روز هرگز چیزی جز مار بوآی بسته و مار بوآی باز نکشیده بودم.",
    "تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی",
    "و راز بسیار مهم برای من و شما که شازده‌کوچولو را دوست داریم این است: هیچ چیز عالم مهم‌تر از آن نیست که در فلان‌نقطه‌ای که نمی‌شناسیم، گوسفندی که هرگز ندیده‌ایم، گل سرخی را خورده است یا نه؟ به آسمان نگاه کنید و از خودتان بپرسید آیا گل هنوز آنجاست یا نه؟ گوسفند گل را خورده یا نه؟",
    "اگر بخواهم با پروانه‌ها دوست شوم، باید وجود دو سه تا کرم را هم تحمل کنم دیگر.",
    "به فراموشی سپردن یک دوست، همیشه غم انگیز است.\nهرکسی نمی‌تواند یک دوست داشته باشد و اگر من فراموشش کنم، آن‌وقت ممکن است مثل آدم‌بزرگ‌ها بشوم که به هیچ‌چیز علاقه ندارند، مگر آمار و ارقام.",
    "بالاخره آدم‌بزرگ‌ها همیشه به توضیح بیشتری نیاز دارند.",
    "شازده‌کوچولو پرسید: «چکار باید بکنم تا تو اهلی شوی»؟\nروباه جواب داد: «باید خیلی صبر و حوصله داشته باشی. اول باید کمی آن‌طرف‌تر از من اینجوری میان علف‌ها بنشینی. من از گوشه‌ی چشمم به تو نگاه می‌کنم و تو هیچی نمیگی، چون زبان سر منشأ همه‌ی سوءتفاهم‌ها هستند؛ اما هر روز کمی به من نزدیک‌تر می‌شوی، هر روز...».",
    "«می‌دانی؟! وقتی کسی خیلی دلش گرفته باشد، دوست دارد غروب آفتاب را تماشا کند»!",
    "شاه جواب داد: «خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "شازده‌کوچولو پرسید: «یعنی از جایی که بوده‌اند خوششان نیامده»؟\nسوزن‌بان گفت: «آدمیزاد هرگز از جایی که هست راضی نمی‌شود».",
    "آن مرد، فروشنده‌ی قرص‌های ضدتشنگی بود. فقط کافی بود یکی از آن‌ها را بخوری تا برای یک هفته احتیاج به هیچ  آشامیدنی نداشته باشی.\nشازده‌کوچولو پرسید: «چرا این‌ها را می‌فروشی»؟\nمغازه دار گفت: «چون باعث صرفه‌جویی در وقت می‌شوند. کارشناسان محاسبه کردند که با خوردن این قرص‌ها می‌توانی هفته‌ای پنجاه و سه دقیقه در وقتت صرفه‌جویی کنی».\n ‌- «و آن‌وقت با این پنجاه و سه دقیقه وقت چه کار می‌توانید انجام دهید.»؟\n- «هر کاری که دلت می‌خواهد».\nشازده‌کوچولو با خود اندیشید:‌ «من اگر پنجاه و سه دقیقه وقت داشته باشم که هرجور بخواهم بگذرانم، نرم‌نرمک به‌طرف یک چاه‌آب گوارا می‌روم».",
    "شاه جواب داد: «خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "روباه گفت: «خدانگهدار و اما رازی را که می‌خواستم بهت بگم، یک راز بسیار ساده است: فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».",
    "فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».",
    "آدمی که بخواهد خود را زرنگ جلوه بدهد، ممکن است گاهی دروغ بگوید.",
    "«چیزهایی که مهمند، هیچ‌وقت با چشم دیده نمی‌شوند»",
    "«حقیقت این است که آن روزها نمی‌توانستم به‌خوبی درک کنم! باید از روی رفتارهایش درباره‌اش قضاوت می‌کردم، نه حرف‌هایش. او طراوت و عطرش را در اطراف من می‌پراکند. نمی‌بایست از او فرار می‌کردم. باید به مهر و محبتی که پشت کلک‌های معصومانه‌اش بود، پی می‌بردم. گل‌‌ها همه‌شان پر از این‌جور تضادها هستند؛ اما من خام‌تر از آن بودم که راه عشق ورزیدن به او را بدانم».",
    "«حقیقت این است که آن روزها نمی‌توانستم به‌خوبی درک کنم! باید از روی رفتارهایش درباره‌اش قضاوت می‌کردم، نه حرف‌هایش. او طراوت و عطرش را در اطراف من می‌پراکند. نمی‌بایست از او فرار می‌کردم. باید به مهر و محبتی که پشت کلک‌های معصومانه‌اش بود، پی می‌بردم. گل‌‌ها همه‌شان پر از این‌جور تضادها هستند؛ اما من خام‌تر از آن بودم که راه عشق ورزیدن به او را بدانم».",
    "شازده‌کوچولو برای اینکه این جمله به یادش بماند، تکرار کرد: «چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».\n- «ارزش گل تو به اندازه عمری هست که به پای گلت صرف کردی»",
    "«آدم‌ها کجان؟ آدم تو کویر یک‌کم احساس تنهایی می‌کنه».\nمار گفت: «بین آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی».",
    "فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».",
    "«حقیقت این است که آن روزها نمی‌توانستم به‌خوبی درک کنم! باید از روی رفتارهایش درباره‌اش قضاوت می‌کردم، نه حرف‌هایش",
    "اما اگر تو هر ساعتی که دلت خواست بیایی، دیگر هرگز نمی‌فهمم که قلبم از چه ساعتی باید برای دیدارت آماده شود.",
    "آدم‌های خودپسند هرگز هیچ صدایی را نمی‌شنوند، جز صدای تعریف و تمجید.",
    "آدم‌بزرگ‌ها همیشه به توضیح بیشتری نیاز دارند.",
    "هر کس باید از دیگری چیزی را بخواهد که او قادر به انجام دادن آن باشد. قدرت، اول از همه باید بر پایه‌ی منطق استوار باشد.",
    "«آدم‌ها کجان؟ آدم تو کویر یک‌کم احساس تنهایی می‌کنه».\nمار گفت: «بین آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی».",
    "«خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "اما یقیناً ما که زندگی را می‌فهمیم، مسائل برایمان خیلی فرق می‌کند.",
    "به فراموشی سپردن یک دوست، همیشه غم انگیز است.",
    "راستی که سرزمین اسرارآمیزی است، سرزمین اشک‌ها.",
    "در این‌جا، به واقعیت دوم پی بردم که  اهمیت زیادی هم داشت و آن این بود که سیاره‌ای که شازده‌کوچولو از آن می‌آمد، کمی بزرگ‌تر از یک خانه بود؛ اما این موضوع مرا زیاد متعجب نکرد؛ چون به خوبی می‌دانستم علاوه بر سیاره‌های بزرگی مثل زمین، مشتری، مریخ و ناهید که ما روی آن‌ها اسم گذاشته‌ایم،",
    "اگر بخواهم با پروانه‌ها دوست شوم، باید وجود دو سه تا کرم را هم تحمل کنم دیگ",
    "اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "«آدمیزاد هرگز از جایی که هست راضی نمی‌شود».",
    "شازده‌کوچولو گفت: « این‌ها این‌قدر عجله دارند! دنبال چی می روند»؟\nسوزن‌بان گفت: «این را لکوموتیوران قطار هم نمی‌داند»!",
    "«می‌دانی؟! وقتی کسی خیلی دلش گرفته باشد، دوست دارد غروب آفتاب را تماشا کند»!",
    "«خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "«ارزش گل تو به اندازه عمری هست که به پای گلت صرف کردی»",
    "«خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "آدم‌ها، وقت زیادی برای سردرآوردن از چیزهای دیگر ندارند. آدم‌ها همه‌چیز را حاضر و آماده از مغازه‌ها می‌خرند؛ اما هیچ مغازه‌ای نیست که کسی بتواند از آن دوستی بخرد و برای همین آدم‌ها بدون دوست مانده‌اند.",
    "وقتی آدم تحت تأثیر رازی قرار می‌گیرد، نمی‌تواند از آن سرپیچی کند.",
    "به من گفتی: «یک روز چهل و چهار بار، غروب آفتاب را تماشا کردم»!\nو کمی بعد گفتی:\n«می‌دانی؟! وقتی کسی خیلی دلش گرفته باشد، دوست دارد غروب آفتاب را تماشا کند»!\nپرسیدم: «پس آن روز که چهل و چهار بار به تماشای غروب آفتاب نشستی، حتماً خیلی دلت گرفته بود»؟",
    "شازده‌کوچولو ادامه داد: «چون چشم‌ها قادر به دیدن نیستند، آدم‌ها باید با قلب‌شان ببینند...».",
    "شازده‌کوچولو ادامه داد: «کویر زیباست». \nحق با او بود، من همیشه عاشق کویر بودم. آدم بالای یک تپه‌ی شنی می‌نشیند؛ هیچ چیزی نمی‌بیند؛ هیچ چیزی نمی‌شنود؛ با این همه چیزی توی سکوت برق می‌زند.",
    "اگر به آدم‌بزرگ‌ها بگویی: «یک خانه‌‌ی آجری قرمز و قشنگ دیدم که پنجره‌هایش پر از شمعدانی و پشت بامش پر از کبوتر بود»، محال است که هیچ تجسمی درباره‌ی این خانه در ذهنشان به‌وجود بیاید. باید به آن‌ها بگویی: «خانه‌ای دیدم که صدهزار فرانک می‌ارزه». تا با هیجان فریاد بکشند:\n «وای چقدر قشنگه»!",
    "نمی‌بایست از او فرار می‌کردم. باید به مهر و محبتی که پشت کلک‌های معصومانه‌اش بود، پی می‌بردم. گل‌‌ها همه‌شان پر از این‌جور تضادها هستند؛ اما من خام‌تر از آن بودم که راه عشق ورزیدن به او را بدانم",
    "روباه آهی کشید و گفت: «حیف که هیچ‌چیز کامل نیست»!",
    "اما رازی را که می‌خواستم بهت بگم، یک راز بسیار ساده است: فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».",
    "به یاد روباه افتادم: اگر کسی اجازه بدهد که اهلی‌اش کنند، باید خطر گریه کردن را هم قبول کند.",
    "آدم‌های خودپسند هرگز هیچ صدایی را نمی‌شنوند، جز صدای تعریف و تمجید.",
    "فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند",
    "«می‌دانی؟! وقتی کسی خیلی دلش گرفته باشد، دوست دارد غروب آفتاب را تماشا کند»!",
    "روباه گفت: «خدانگهدار و اما رازی را که می‌خواستم بهت بگم، یک راز بسیار ساده است: فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».",
    "سوزن‌بان گفت: «آدمیزاد هرگز از جایی که هست راضی نمی‌شود».",
    "نگفتی «اهلی» یعنی چی»؟\nروباه گفت: «یک‌چیزی است که خیلی وقته به دست فراموشی سپرده شده، معنی‌اش علاقه ایجاد کردن است».\n- «علاقه ایجاد کردن»؟ \n- «درسته! برای من، تو هنوز هیچی نیستی جز یک پسربچه، مثل صدها هزار پسربچه‌ی دیگر و من به تو نیازی ندارم و تو هم به من هیچ احتیاجی نداری. من هم برای تو  ،  چیزی نیستم جز یک روباه مثل صدها هزار روباه دیگر؛ اما اگر مرا اهلی کنی، آن‌وقت به همدیگر نیازمند می‌شویم. آن‌وقت تو در تمام دنیا برای من منحصربه‌فرد می‌شوی و من هم در تمام دنیا برای تو بی همتا می‌شوم...",
    "من باید خودم را تا سطح آن آدم‌بزرگ‌ها پایین می‌آوردم",
    "چون لباس‌ سنتی تُرک‌ها را تنش می‌کرد، هیچ‌کس حرف‌هایش را باور نکرد.\nآدم‌بزرگ‌ها این‌طوری‌اند دیگر...",
    "این آب به کلی با همه‌ی خوردنی‌های معمولی فرق می‌کرد. شیرینی آن حاصل راه رفتن زیر ستاره‌ها، آواز قرقره و زحمت بازوانم بود.",
    "اگر من فراموشش کنم، آن‌وقت ممکن است مثل آدم‌بزرگ‌ها بشوم که به هیچ‌چیز علاقه ندارند، مگر آمار و ارقام.",
    "شازده‌کوچولو بعداً به من گفت: «این یک تکلیف انضباطی است. صبح‌به‌صبح بعد از نظافت خودت، وقت آن می‌رسد که با همان دقت و توجه، به نظافت سیاره‌ات بپردازی. هر کس باید خودش را موظف بداند که هر جا نهال بائوباب دید، آن را ریشه‌کن کند،",
    "شازده‌کوچولو ادامه داد: «چون چشم‌ها قادر به دیدن نیستند، آدم‌ها باید با قلب‌شان ببینند...».",
    "«من سیاره‌ای را سراغ دارم که یک آقای سرخ چهره آنجا زندگی می‌کند. او هرگز گلی را نبوییده. او هرگز به ستاره‌ای نگاه نکرده. او هرگز عاشق کسی نبوده. او هرگز در زندگی‌اش هیچ کاری نکرده، جز جمع زدن اعداد . تمام روز درست مثل تو، بارها و بارها می‌گوید: « من من یک آدم مهمم! یک آدم مهم» و همین باعث شده است که از غرور بیخودی به خودش باد کند. اما او یک انسان نیست؛ یک قارچ است».",
    "«خدانگهدار و اما رازی را که می‌خواستم بهت بگم، یک راز بسیار ساده است: فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».\nشازده‌کوچولو برای اینکه این جمله به یادش بماند، تکرار کرد: «چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».",
    "«اگر کسی عاشق یک گل باشد که توی میلیون‌ها و میلیون‌ها ستاره، فقط یک شاخه از آن باشد، برای شاد شدنش کافی است، فقط نگاهی به ستاره‌ها بیندازد و با خودش بگوید: گل من یک‌جایی میان این ستاره‌هاست؛ اما اگر گوسفند گل را بخورد، در یک لحظه، همه‌ی ستارگانش خاموشی شده باشند. خوب، تو فکر می‌کنی که این‌ها مهم نیست»؟",
    "وقتی به آن‌ها می‌گویی که یک دوست جدید پیدا کرده‌ای، آن‌ها هیچ‌وقت درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش چیزی نمی‌پرسند. آن‌ها هرگز از تو نمی‌پرسند: «صداش چطوره؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست داره؟ آیا پروانه جمع می‌کنه یا نه»؟ به جای این‌ها می‌پرسند: «چند سالشه؟\nچند تا برادر داره؟ چند کیلو وزنشه؟ درآمد پدرش چقدره»؟ آن‌ها فکر می‌کنند که فقط با همین آمار و ارقام، همه‌چیز را در مورد او می‌فهمند.",
    "برای من، تو هنوز هیچی نیستی جز یک پسربچه، مثل صدها هزار پسربچه‌ی دیگر و من به تو نیازی ندارم و تو هم به من هیچ احتیاجی نداری. من هم برای تو  ،  چیزی نیستم جز یک روباه مثل صدها هزار روباه دیگر؛ اما اگر مرا اهلی کنی، آن‌وقت به همدیگر نیازمند می‌شویم. آن‌وقت تو در تمام دنیا برای من منحصربه‌فرد می‌شوی و من هم در تمام دنیا برای تو بی همتا می‌شوم...",
    "بی درنگ  به من بنویسید که او برگشته است.",
    "«علاقه ایجاد کردن»؟\n- «درسته! برای من، تو هنوز هیچی نیستی جز یک پسربچه، مثل صدها هزار پسربچه‌ی دیگر و من به تو نیازی ندارم و تو هم به من هیچ احتیاجی نداری. من هم برای تو  ،  چیزی نیستم جز یک روباه مثل صدها هزار روباه دیگر؛ اما اگر مرا اهلی کنی، آن‌وقت به همدیگر نیازمند می‌شویم. آن‌وقت تو در تمام دنیا برای من منحصربه‌فرد می‌شوی و من هم در تمام دنیا برای تو بی همتا می‌شوم...\nشازده‌کوچولو گفت: «کم‌‌کم دارم متوجه می‌شوم. یک گل هست که فکر می‌کنم مرا اهلی کرده باشد».",
    "بچه‌ها همیشه باید در برابر بزرگ‌ترها از خودشان گذشت نشان بدهند؛",
    "بعد شازده‌کوچولو ادامه داد:\n- «پس حتماً بائوباب‌ها را هم می‌خوره»؟\nمن برایش توضیح دادم که بائوباب‌ها، بوته‌های کوچولو نیستند، بلکه برعکس درختان عظیم‌الجثه‌ای به بزرگی یک کلیسا هستند و اگر یک گله فیل را با خودش ببرد، نمی‌توانند حتی یک درخت بائوباب را هم بخورند. از تصور یک گله فیل خنده‌اش گرفت و گفت:\n- «باید آن‌ها را روی هم چید ». اما توضیح هوشمندانه‌ای به آن اضافه کرد: «پیش از اینکه بزرگ بشوند، کوچک بوده‌اند».",
    "اما گل من به تنهایی مهم‌تر از صدها گل سرخ شبیه شماست. چون او بوده که من آبیاری‌اش کرده‌ام؛ اون بوده که زیر درپوش شیشه‌ای گذاشتمش؛ اون بوده که برایش حفاظ درست کرده‌ام؛ من به خاطر اون کرم‌های ابریشم را می‌کشتم (به جز دوسه‌تاشون که گذاشتیم بمانند تا به پروانه تبدیل بشوند) چون فقط اونه که غرغرهاش، خودنمایی‌هاش و یا حتی حرف نزدن‌هاش را به دقت گوش داده‌ام، چون او گل من است»!",
    "بعد از پنج دقیقه تمرین، شازده‌کوچولو از این بازی یکنواخت خسته شد.\nپرسید:‌ « چکار باید کرد که کلاه از روی سرت بیفتد»؟\nاما مرد خودپسند صدای او را نشنید. آدم‌های خودپسند هرگز هیچ صدایی را نمی‌شنوند، جز صدای تعریف و تمجید.",
    "«خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "هیچ چیز عالم مهم‌تر از آن نیست که در فلان‌نقطه‌ای که نمی‌شناسیم، گوسفندی که هرگز ندیده‌ایم، گل سرخی را خورده است یا نه؟ به آسمان نگاه کنید و از خودتان بپرسید آیا گل هنوز آنجاست یا نه؟ گوسفند گل را خورده یا نه؟ و آن‌وقت با چشم‌های خودتان تفاوتش را احساس کنید...\nو هرگز هیچ آدم‌بزرگی درک نمی‌کند که این موضوع تا چه اندازه حائز اهمیت است!",
    "شازده‌کوچولو برای اینکه این جمله به یادش بماند، تکرار کرد: «چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».",
    "«حقیقت این است که آن روزها نمی‌توانستم به‌خوبی درک کنم! باید از روی رفتارهایش درباره‌اش قضاوت می‌کردم، نه حرف‌هایش. او طراوت و عطرش را در اطراف من می‌پراکند. نمی‌بایست از او فرار می‌کردم. باید به مهر و محبتی که پشت کلک‌های معصومانه‌اش بود، پی می‌بردم. گل‌‌ها همه‌شان پر از این‌جور تضادها هستند؛ اما من خام‌تر از آن بودم که راه عشق ورزیدن به او را بدانم».",
    "«من سیاره‌ای را سراغ دارم که یک آقای سرخ چهره آنجا زندگی می‌کند. او هرگز گلی را نبوییده. او هرگز به ستاره‌ای نگاه نکرده. او هرگز عاشق کسی نبوده. او هرگز در زندگی‌اش هیچ کاری نکرده، جز جمع زدن اعداد . تمام روز درست مثل تو، بارها و بارها می‌گوید: « من من یک آدم مهمم! یک آدم مهم» و همین باعث شده است که از غرور بیخودی به خودش باد کند. اما او یک انسان نیست؛",
    "شاه جواب داد: «خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    ". نگفتی «اهلی» یعنی چی»؟\nروباه گفت: «یک‌چیزی است که خیلی وقته به دست فراموشی سپرده شده، معنی‌اش علاقه ایجاد کردن است».\n- «علاقه ایجاد کردن»؟ \n- «درسته! برای من، تو هنوز هیچی نیستی جز یک پسربچه، مثل صدها هزار پسربچه‌ی دیگر و من به تو نیازی ندارم و تو هم به من هیچ احتیاجی نداری. من هم برای تو  ،  چیزی نیستم جز یک روباه مثل صدها هزار روباه دیگر؛ اما اگر مرا اهلی کنی، آن‌وقت به همدیگر نیازمند می‌شویم. آن‌وقت تو در تمام دنیا برای من منحصربه‌فرد می‌شوی و من هم در تمام دنیا برای تو بی همتا می‌شوم...\nشازده‌کوچولو گفت: «کم‌‌کم دارم متوجه می‌شوم. یک گل هست که فکر می‌کنم مرا اهلی کرده باشد».",
    "شازده‌کوچولو دوباره سر صحبت را باز کرد که: «آدم‌ها کجان؟ آدم تو کویر یک‌کم احساس تنهایی می‌کنه».\nمار گفت: «بین آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی».",
    "تمام آدم بزرگ‌ها اولش بچه بودن! (اگرچه کمتر کسی از این آدم بزرگ‌ها به یاد میارن)",
    "او خبر نداشت که مفهوم زندگی برای شاه‌ها چقدر ساده و راحت است. از نظر آن‌ها، همه‌ی مردم یک مشت رعیت هستند.",
    "«اگر من به یک ژنرال دستور بدهم که تبدیل به یک مرغ دریایی شود، اگر ژنرال نتواند دستورم را اجرا کند، این تقصیر ژنرال نیست؛ بلکه تقصیر من است».",
    "«چیزهایی که مهمند، هیچ‌وقت با چشم دیده نمی‌شوند».",
    "شازده‌کوچولو دوباره سر صحبت را باز کرد که: «آدم‌ها کجان؟ آدم تو کویر یک‌کم احساس تنهایی می‌کنه».\nمار گفت: «بین آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی».",
    "فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند",
    "«ارزش گل تو به اندازه عمری هست که به پای گلت صرف کردی».",
    "شازده‌کوچولو که دلش می‌خواست به او کمک کند گفت:‌ «شرمنده‌ی چی»؟\nمیخواره گفت: «شرمنده‌ی مشروب‌خواری.»\nدر اینجا میخواره به حرفش پایان داد و در سکوتی فرو رفت که دیگر نمی‌شد آن را شکست. \nشازده‌کوچولو مات و مبهوت به راه افتاد.\nهمان‌طور که به سفرش ادامه می‌داد، گفت: «راست‌راستی این آدم‌بزرگ‌ها خیلی‌خیلی عجیب و غریبند».",
    "راستی که سرزمین اسرارآمیزی است، سرزمین اشک‌ها.",
    "آدم تو کویر یک‌کم احساس تنهایی می‌کنه».\nمار گفت: «بین آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی».",
    "شازده‌کوچولوی عزیز! در سیاره‌ی کوچولویت، تنها کاری که باید انجام می‌دادی، این بود که صندلی‌ات را چند قدم آن طرف‌تر بگذاری و آن‌وقت می‌توانستی هر موقع که دلت می‌خواهد به تماشای غروب آفتاب بنشینی... به من گفتی: «یک روز چهل و چهار بار، غروب آفتاب را تماشا کردم»!\nو کمی بعد گفتی:\n«می‌دانی؟! وقتی کسی خیلی دلش گرفته باشد، دوست دارد غروب آفتاب را تماشا کند»!\nپرسیدم: «پس آن روز که چهل و چهار بار به تماشای غروب آفتاب نشستی، حتماً خیلی دلت گرفته بود»؟\nاما شازده‌کوچولو جوابی نداد.",
    "محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "روباه گفت: «آدم‌ فقط از چیزهایی که اهلی‌شان می‌‌کند، می‌تواند سردربیاورد. آدم‌ها، وقت زیادی برای سردرآوردن از چیزهای دیگر ندارند. آدم‌ها همه‌چیز را حاضر و آماده از مغازه‌ها می‌خرند؛ اما هیچ مغازه‌ای نیست که کسی بتواند از آن دوستی بخرد و برای همین آدم‌ها بدون دوست مانده‌اند. اگر تو دلت یک دوست می‌خواهد، مرا اهلی کن...»",
    "راستی که سرزمین اسرارآمیزی است، سرزمین اشک‌ها.",
    "راستی که سرزمین اسرارآمیزی است، سرزمین اشک‌ها.",
    "«جالبه و کمی هم شاعرانه؛ ولی خیلی جدی نیست».",
    "شاید به خاطر این باشد که او به چیزی  غیر از خودش هم فکر می‌کند».",
    "همه می‌دانند که وقتی در آمریکا ظهر است، در فرانسه خورشید در حال غروب کردن است. اگر می‌شد ظرف یک دقیقه به فرانسه پرواز کرد، می‌توانستی از ظهر مستقیم به غروب آفتاب برسی. متأسفانه فرانسه خیلی از اینجا دور است؛ اما شازده‌کوچولوی عزیز! در سیاره‌ی کوچولویت، تنها کاری که باید انجام می‌دادی، این بود که صندلی‌ات را چند قدم آن طرف‌تر بگذاری و آن‌وقت می‌توانستی هر موقع که دلت می‌خواهد به تماشای غروب آفتاب بنشینی... به من گفتی: «یک روز چهل و چهار بار، غروب آفتاب را تماشا کردم»!\nو کمی بعد گفتی:\n«می‌دانی؟! وقتی کسی خیلی دلش گرفته باشد، دوست دارد غروب آفتاب را تماشا کند»!\nپرسیدم: «پس آن روز که چهل و چهار بار به تماشای غروب آفتاب نشستی، حتماً خیلی دلت گرفته بود»؟\nاما شازده‌کوچولو جوابی نداد.",
    "شازده‌کوچولو روی تکه‌سنگی نشست و در حالی که به آسمان نگاه می‌کرد، گفت: «برایم جالب است که ستاره‌ها، برای این روشن هستند تا شاید یک‌روزی هر کسی از ما بتواند دوباره ستاره‌ی خودش را پیدا کند... به سیاره‌ی من نگاه کن! درست آنجاست، بالای سرمان؛ اما چقدر دور است!»",
    "شازده‌کوچولو گفت: «آدم‌ها، در قطارهای سریع‌السیرشان می‌چپند؛ اما واقعاً نمی‌دانند دنبال چی هستند. این است که با عجله می‌روند، هیجان‌زده می‌شوند و همین‌طور دور خودشان چرخ می‌زنند...».\nو ادامه داد:‌ «کارشان ارزش این همه سختی را ندارد».",
    "آخر آدم‌بزرگ‌ها هیچ‌وقت نمی‌توانند به‌تنهایی از چیزی سردربیاورند و برای بچه‌ها هم خسته‌کننده می‌شود که بخواهند همه‌ی مسائل را برای آن‌ها توضیح بدهند.",
    "به فراموشی سپردن یک دوست، همیشه غم انگیز است.\nهرکسی نمی‌تواند یک دوست داشته باشد و اگر من فراموشش کنم، آن‌وقت ممکن است مثل آدم‌بزرگ‌ها بشوم که به هیچ‌چیز علاقه ندارند، مگر آمار و ارقام.",
    "«من سیاره‌ای را سراغ دارم که یک آقای سرخ چهره آنجا زندگی می‌کند. او هرگز گلی را نبوییده. او هرگز به ستاره‌ای نگاه نکرده. او هرگز عاشق کسی نبوده. او هرگز در زندگی‌اش هیچ کاری نکرده، جز جمع زدن اعداد . تمام روز درست مثل تو، بارها و بارها می‌گوید: « من من یک آدم مهمم! یک آدم مهم» و همین باعث شده است که از غرور بیخودی به خودش باد کند. اما او یک انسان نیست؛ یک قارچ است».",
    "هر کس باید از دیگری چیزی را بخواهد که او قادر به انجام دادن آن باشد. قدرت، اول از همه باید بر پایه‌ی منطق استوار باشد. اگر به مردمت فرمان بدهی که بروند و خودشان را در دریا بیندازند، آن‌ها انقلاب می‌کنند. من حق دارم که انتظار اطاعت داشته باشم؛ چون اوامرم عاقلانه است",
    "- «و فایده‌ی اینکه ثروتمند بشوی چیه»؟\n- «یعنی اگر کسی ستاره دیگه‌‌ای کشف کند، من می‌توانم ستاره‌ آنها را بخرم».",
    "آدم‌های خودپسند هرگز هیچ صدایی را نمی‌شنوند، جز صدای تعریف و تمجید.",
    "برای من، تو هنوز هیچی نیستی جز یک پسربچه، مثل صدها هزار پسربچه‌ی دیگر و من به تو نیازی ندارم و تو هم به من هیچ احتیاجی نداری. من هم برای تو  ،  چیزی نیستم جز یک روباه مثل صدها هزار روباه دیگر؛ اما اگر مرا اهلی کنی، آن‌وقت به همدیگر نیازمند می‌شویم. آن‌وقت تو در تمام دنیا برای من منحصربه‌فرد می‌شوی و من هم در تمام دنیا برای تو بی همتا می‌شوم...",
    "«خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "و بالأخره شازده‌کوچولو دوباره سر صحبت را باز کرد که: «آدم‌ها کجان؟ آدم تو کویر یک‌کم احساس تنهایی می‌کنه».\nمار گفت: «بین آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی».",
    "سوزن‌بان گفت: «آدمیزاد هرگز از جایی که هست راضی نمی‌شود».",
    "شازده‌کوچولو دوباره سر صحبت را باز کرد که: «آدم‌ها کجان؟ آدم تو کویر یک‌کم احساس تنهایی می‌کنه».\nمار گفت: «بین آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی».",
    "هیچ مغازه‌ای نیست که کسی بتواند از آن دوستی بخرد و برای همین آدم‌ها بدون دوست مانده‌اند.",
    "«آدمیزاد هرگز از جایی که هست راضی نمی‌شود».",
    "(زمان؛ تسکین‌دهنده‌ی همه‌ی دردهاست)",
    "‫- «ارزش گل تو به اندازه عمری هست که به پای گلت صرف کردی».",
    "شازده‌کوچولو پرسید: «یعنی از جایی که بوده‌اند خوششان نیامده»؟\n‫سوزن‌بان گفت: «آدمیزاد هرگز از جایی که هست راضی نمی‌شود».",
    "زبان سر منشأ همه‌ی سوءتفاهم‌ها هستند؛",
    "«اما اگر او را نبندی، او راه می‌اُفتد، می‌رود و گم می‌شود».\nدوست کوچولوی من دوباره غش غش خنده رو سر داد :\n«تو فکر می‌کنی کجا می‌تواند برود»؟\n«هرجا، راست شکمش را می‌گیرد و می‌رود».\nشازده‌کوچولو با صمیمت جواب داد:\n«اشکالی ندارد؛ جایی که من زندگی می‌کنم، همه‌چیز خیلی کوچک است».\nو شاید با کمی اندوه اضافه کرد:\n«راست شکمش را هم بگیرد برود، نمی‌تواند زیاد دور شود...».",
    "شازده‌کوچولو ادامه داد: «چون چشم‌ها قادر به دیدن نیستند، آدم‌ها باید با قلب‌شان ببینند...».",
    "اگر کسی اجازه بدهد که اهلی‌اش کنند، باید خطر گریه کردن را هم قبول کند.",
    "فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند",
    "اگر من سعی می‌کنم او را توصیف کنم، به خاطر این است که مطمئن شوم او را فراموش نکرده‌ام. به فراموشی سپردن یک دوست، همیشه غم انگیز است.",
    "فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».",
    "روباه گفت: «آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند؛ اما تو نباید آن را فراموش کنی. تو تا ابد نسبت به چیزی که اهلی‌اش کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گلت هستی».",
    "در کتاب نوشته شده بود: «مار بوآ طعمه‌اش را بدون جویدن قورت می‌دهد و برای هضم کردن آن شش‌ماه نمی‌تواند راه برود و تمام آن مدت را می‌گیرد می‌خوابد». بعد از خواندن آن مطلب،",
    "«چون چشم‌ها قادر به دیدن نیستند، آدم‌ها باید با قلب‌شان ببینند...».",
    "تمام آدم بزرگ‌ها اولش بچه بودن! (اگرچه کمتر کسی از این آدم بزرگ‌ها به یاد میارن)",
    "اگر به آدم‌بزرگ‌ها بگویی: «یک خانه‌‌ی آجری قرمز و قشنگ دیدم که پنجره‌هایش پر از شمعدانی و پشت بامش پر از کبوتر بود»، محال است که هیچ تجسمی درباره‌ی این خانه در ذهنشان به‌وجود بیاید. باید به آن‌ها بگویی: «خانه‌ای دیدم که صدهزار فرانک می‌ارزه». تا با هیجان فریاد بکشند:\n «وای چقدر قشنگه»!",
    "بچه‌ها همیشه باید در برابر بزرگ‌ترها از خودشان گذشت نشان بدهند؛",
    "به فراموشی سپردن یک دوست، همیشه غم انگیز است.",
    "«من عاشق غروب خورشیدم؛",
    "گل‌ها موجودات ضعیفی هستند. آن‌ها ساده دل هستند. سعی می‌کنند به بهترین وجه ممکن به خودشان قوت قلب بدهند و برای همین خودشان خیال   می کنند که خارهایشان سلاح‌های خطرناکی هستند».",
    "« من من یک آدم مهمم! یک آدم مهم» و همین باعث شده است که از غرور بیخودی به خودش باد کند. اما او یک انسان نیست؛ یک قارچ است».",
    "«قشنگی ستاره‌ها به خاطر گلی است که نمی‌توانیم ببینیم اش».",
    "چشم‌ها قادر به دیدن نیستند، آدم‌ها باید با قلب‌شان ببینند...».",
    "«زهرت کارساز هست؟ مطمئنی که زیاد درد نمی‌کشم»؟",
    "«من سیاره‌ای را سراغ دارم که یک آقای سرخ چهره آنجا زندگی می‌کند. او هرگز گلی را نبوییده. او هرگز به ستاره‌ای نگاه نکرده. او هرگز عاشق کسی نبوده. او هرگز در زندگی‌اش هیچ کاری نکرده، جز جمع زدن اعداد . تمام روز درست مثل تو، بارها و بارها می‌گوید: « من من یک آدم مهمم! یک آدم مهم» و همین باعث شده است که از غرور بیخودی به خودش باد کند. اما او یک انسان نیست؛ یک قارچ است».",
    "«اما اینجا که کسی نیست تا محاکمه شود».\nشاه گفت: «ما که نمی‌دانیم، هنوز در قلمروی خودمان یک گشت کامل نزده‌ایم؛ آخر خیلی پیر شده‌ایم. اینجا جا برای کالسکه نیست و پیاده‌روی هم خسته‌مان می‌کند».\nشازده‌کوچولو که خم شده بود یک بار دیگر با نگاهش همه‌جای سیاره را ورانداز ‌کرد؛ ولی باز هم از آن گوش تا این گوش کسی را ندید گفت: «اما من همه‌جا را دیده‌ام، هیچکس اینجا نیست.»\nشاه جواب داد: «خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "وقتی به آن‌ها می‌گویی که یک دوست جدید پیدا کرده‌ای، آن‌ها هیچ‌وقت درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش چیزی نمی‌پرسند. آن‌ها هرگز از تو نمی‌پرسند: «صداش چطوره؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست داره؟ آیا پروانه جمع می‌کنه یا نه»؟ به جای این‌ها می‌پرسند: «چند سالشه؟ \nچند تا برادر داره؟ چند کیلو وزنشه؟ درآمد پدرش چقدره»؟ آن‌ها فکر می‌کنند که فقط با همین آمار و ارقام، همه‌چیز را در مورد او می‌فهمند.",
    "فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».\n‫شازده‌کوچولو برای اینکه این جمله به یادش بماند، تکرار کرد: «چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».",
    "اما من خام‌تر از آن بودم که راه عشق ورزیدن به او را بدانم",
    "روباه گفت: «بهتر بود که سرهمان ساعت دیروز می آمدی ؛ به خاطر اینکه مثلاً اگر قرار باشد ساعت چهار بیایی؛ من از ساعت سه خوشحالم و همین‌طور که ساعت جلو می‌رود خوشحال‌ و خوشحال‌تر می‌شوم و ساعت چهار نگران وهیجان زده خواهم شد. آن وقت می‌توانم قدر خوشبختی را بفهمم.\nاما اگر تو هر ساعتی که دلت خواست بیایی، دیگر هرگز نمی‌فهمم که قلبم از چه ساعتی باید برای دیدارت آماده شود. هر چیز برای خودش آدابی دارد»",
    "به من گفتی: «یک روز چهل و چهار بار، غروب آفتاب را تماشا کردم»!\nو کمی بعد گفتی:\n«می‌دانی؟! وقتی کسی خیلی دلش گرفته باشد، دوست دارد غروب آفتاب را تماشا کند»!",
    "او واقعاً از دست من عصبانی بود. طره‌های طلایی موهایش در وزش باد تکان می‌خورد. \n«من سیاره‌ای را سراغ دارم که یک آقای سرخ چهره آنجا زندگی می‌کند. او هرگز گلی را نبوییده. او هرگز به ستاره‌ای نگاه نکرده. او هرگز عاشق کسی نبوده. او هرگز در زندگی‌اش هیچ کاری نکرده، جز جمع زدن اعداد . تمام روز درست مثل تو، بارها و بارها می‌گوید: « من من یک آدم مهمم! یک آدم مهم» و همین باعث شده است که از غرور بیخودی به خودش باد کند. اما او یک انسان نیست؛ یک قارچ است».",
    "‫شازده‌کوچولو ادامه داد: «چون چشم‌ها قادر به دیدن نیستند، آدم‌ها باید با قلب‌شان ببینند...».",
    "فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند",
    "«آدمیزاد هرگز از جایی که هست راضی نمی‌شود».",
    "روباه گفت: «آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند؛ اما تو نباید آن را فراموش کنی. تو تا ابد نسبت به چیزی که اهلی‌اش کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گلت هستی».",
    "«آدمیزاد هرگز از جایی که هست راضی نمی‌شود».",
    "«مار بوآ طعمه‌اش را بدون جویدن قورت می‌دهد و برای هضم کردن آن شش‌ماه نمی‌تواند راه برود و تمام آن مدت را می‌گیرد می‌خوابد».",
    "و این‌بار از آنجا که لباس‌های شیک و تأثیرگذاری پوشیده بود، ادعایش مورد قبول همه واقع شد.",
    "شازده‌کوچولو دوباره سر صحبت را باز کرد که: «آدم‌ها کجان؟ آدم تو کویر یک‌کم احساس تنهایی می‌کنه».\nمار گفت: «بین آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی».",
    "اگر کسی اجازه بدهد که اهلی‌اش کنند، باید خطر گریه کردن را هم قبول کند.",
    "شاه جواب داد: «خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی",
    "برای من، تو هنوز هیچی نیستی جز یک پسربچه، مثل صدها هزار پسربچه‌ی دیگر و من به تو نیازی ندارم و تو هم به من هیچ احتیاجی نداری. من هم برای تو  ،  چیزی نیستم جز یک روباه مثل صدها هزار روباه دیگر؛ اما اگر مرا اهلی کنی، آن‌وقت به همدیگر نیازمند می‌شویم. آن‌وقت تو در تمام دنیا برای من منحصربه‌فرد می‌شوی و من هم در تمام دنیا برای تو بی همتا می‌شوم...",
    "برای من، تو هنوز هیچی نیستی جز یک پسربچه، مثل صدها هزار پسربچه‌ی دیگر و من به تو نیازی ندارم و تو هم به من هیچ احتیاجی نداری. من هم برای تو  ،  چیزی نیستم جز یک روباه مثل صدها هزار روباه دیگر؛ اما اگر مرا اهلی کنی، آن‌وقت به همدیگر نیازمند می‌شویم. آن‌وقت تو در تمام دنیا برای من منحصربه‌فرد می‌شوی و من هم در تمام دنیا برای تو بی همتا می‌شوم...",
    "برای من، تو هنوز هیچی نیستی جز یک پسربچه، مثل صدها هزار پسربچه‌ی دیگر و من به تو نیازی ندارم و تو هم به من هیچ احتیاجی نداری. من هم برای تو  ،  چیزی نیستم جز یک روباه مثل صدها هزار روباه دیگر؛ اما اگر مرا اهلی کنی، آن‌وقت به همدیگر نیازمند می‌شویم. آن‌وقت تو در تمام دنیا برای من منحصربه‌فرد می‌شوی و من هم در تمام دنیا برای تو بی همتا می‌شوم...\nشازده‌کوچولو گفت: «کم‌‌کم دارم متوجه می‌شوم. یک گل هست که فکر می‌کنم مرا اهلی کرده باشد».",
    "«و وقتی خاطرات تسلا پیدا کرد (زمان؛ تسکین‌دهنده‌ی همه‌ی دردهاست) دوستی‌اَت با من باعث خوشحالیت می‌شه. تو همیشه دوست من می‌مانی. تو همیشه با من می‌خندی و گاهی هم، برای هواخوری، پنجره‌ی اتاقت را باز می‌کنی... دوستانت شاید از اینکه ببینند تو به آسمان نگاه می‌کنی و می‌خندی تعجب کنند! آن‌وقت تو بهشان می‌گویی: بله! ستاره‌ها همیشه باعث خنده‌ی من می‌شوند! و آن‌ها فکر می‌کنند که حتماً دیوانه شده‌ای. می‌بینی چه کلکی بهت زدم»؟!",
    "هر کس باید از دیگری چیزی را بخواهد که او قادر به انجام دادن آن باشد. قدرت، اول از همه باید بر پایه‌ی منطق استوار باشد. اگر به مردمت فرمان بدهی که بروند و خودشان را در دریا بیندازند، آن‌ها انقلاب می‌کنند. من حق دارم که انتظار اطاعت داشته باشم؛ چون اوامرم عاقلانه است",
    "شاه جواب داد: «خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "خب اگر بخواهم با پروانه‌ها دوست شوم، باید وجود دو سه تا کرم را هم تحمل کنم دیگر.",
    "وقتی به آن‌ها می‌گویی که یک دوست جدید پیدا کرده‌ای، آن‌ها هیچ‌وقت درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش چیزی نمی‌پرسند. آن‌ها هرگز از تو نمی‌پرسند: «صداش چطوره؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست داره؟ آیا پروانه جمع می‌کنه یا نه»؟ به جای این‌ها می‌پرسند: «چند سالشه؟\nچند تا برادر داره؟ چند کیلو وزنشه؟ درآمد پدرش چقدره»؟",
    "وقتی به آن‌ها می‌گویی که یک دوست جدید پیدا کرده‌ای، آن‌ها هیچ‌وقت درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش چیزی نمی‌پرسند. آن‌ها هرگز از تو نمی‌پرسند: «صداش چطوره؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست داره؟ آیا پروانه جمع می‌کنه یا نه»؟ به جای این‌ها می‌پرسند: «چند سالشه؟\nچند تا برادر داره؟ چند کیلو وزنشه؟ درآمد پدرش چقدره»؟ آن‌ها فکر می‌کنند که فقط با همین آمار و ارقام، همه‌چیز را در مورد او می‌فهمند.",
    "اگر مرا اهلی کنی، آن‌وقت به همدیگر نیازمند می‌شویم. آن‌وقت تو در تمام دنیا برای من منحصربه‌فرد می‌شوی و من هم در تمام دنیا برای تو بی همتا می‌شوم...",
    "اگر بخواهم با پروانه‌ها دوست شوم، باید وجود دو سه تا کرم را هم تحمل کنم دیگر.",
    "تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است.",
    "«خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند»",
    "بنابراین زندگی‌ام در تنهایی سپری می‌شد؛ بدون حتی یک همکلام که بتوانم با او اختلاط کنم",
    "وقتی آدم تحت تأثیر رازی قرار می‌گیرد، نمی‌تواند از آن سرپیچی کند.",
    "«حقیقت این است که آن روزها نمی‌توانستم به‌خوبی درک کنم! باید از روی رفتارهایش درباره‌اش قضاوت می‌کردم، نه حرف‌هایش. او طراوت و عطرش را در اطراف من می‌پراکند. نمی‌بایست از او فرار می‌کردم. باید به مهر و محبتی که پشت کلک‌های معصومانه‌اش بود، پی می‌بردم. گل‌‌ها همه‌شان پر از این‌جور تضادها هستند؛ اما من خام‌تر از آن بودم که راه عشق ورزیدن به او را بدانم».",
    "«من سیاره‌ای را سراغ دارم که یک آقای سرخ چهره آنجا زندگی می‌کند. او هرگز گلی را نبوییده. او هرگز به ستاره‌ای نگاه نکرده. او هرگز عاشق کسی نبوده. او هرگز در زندگی‌اش هیچ کاری نکرده، جز جمع زدن اعداد . تمام روز درست مثل تو، بارها و بارها می‌گوید: « من من یک آدم مهمم! یک آدم مهم» و همین باعث شده است که از غرور بیخودی به خودش باد کند. اما او یک انسان نیست؛ یک قارچ است».",
    "دقیقاً! هر کس باید از دیگری چیزی را بخواهد که او قادر به انجام دادن آن باشد. قدرت، اول از همه باید بر پایه‌ی منطق استوار باشد. اگر به مردمت فرمان بدهی که بروند و خودشان را در دریا بیندازند، آن‌ها انقلاب می‌کنند. من حق دارم که انتظار اطاعت داشته باشم؛ چون اوامرم عاقلانه است».",
    "گل من به تنهایی مهم‌تر از صدها گل سرخ شبیه شماست. چون او بوده که من آبیاری‌اش کرده‌ام؛ اون بوده که زیر درپوش شیشه‌ای گذاشتمش؛ اون بوده که برایش حفاظ درست کرده‌ام؛ من به خاطر اون کرم‌های ابریشم را می‌کشتم (به جز دوسه‌تاشون که گذاشتیم بمانند تا به پروانه تبدیل بشوند) چون فقط اونه که غرغرهاش، خودنمایی‌هاش و یا حتی حرف نزدن‌هاش را به دقت گوش داده‌ام، چون او گل من است»!",
    "آدم‌بزرگ‌ها همیشه به توضیح بیشتری نیاز دارند.",
    "روباه گفت: «آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند؛ اما تو نباید آن را فراموش کنی. تو تا ابد نسبت به چیزی که اهلی‌اش کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گلت هستی».",
    "«دقیقاً! هر کس باید از دیگری چیزی را بخواهد که او قادر به انجام دادن آن باشد",
    "آدم‌های خودپسند هرگز هیچ صدایی را نمی‌شنوند، جز صدای تعریف و تمجید.",
    "فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».",
    "«آنچه که می‌توانم ببینم چیزی جز یک پوسته‌ی ظاهری نیست. مهم‌ترین چیزها را نمی‌شودبا چشم دید...»",
    "خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی",
    "«من سیاره‌ای را سراغ دارم که یک آقای سرخ چهره آنجا زندگی می‌کند. او هرگز گلی را نبوییده. او هرگز به ستاره‌ای نگاه نکرده. او هرگز عاشق کسی نبوده. او هرگز در زندگی‌اش هیچ کاری نکرده، جز جمع زدن اعداد . تمام روز درست مثل تو، بارها و بارها می‌گوید: « من من یک آدم مهمم! یک آدم مهم» و همین باعث شده است که از غرور بیخودی به خودش باد کند. اما او یک انسان نیست؛ یک قارچ است»",
    "این ستاره‌شناس با استفاده از منطق علمی، کشف خود را در کنگره‌ی بین‌المللی ستاره‌شناسی اعلام کرد که باعث ایجاد جنجال بزرگی شد؛ اما چون لباس‌ سنتی تُرک‌ها را تنش می‌کرد، هیچ‌کس حرف‌هایش را باور نکرد.",
    "یک دیکتاتور ترک، مردم کشورش را با تهدید به مرگ وادار کرد لباس آدم‌های اروپایی را بپوشند؛ بنابراین در سال ۱۹۲۰ همان ستاره‌شناس کشف خود را برای دومین بار به دنیا معرفی کرد و این‌بار از آنجا که لباس‌های شیک و تأثیرگذاری پوشیده بود، ادعایش مورد قبول همه واقع شد.",
    "به فراموشی سپردن یک دوست، همیشه غم انگیز است.",
    "او خبر نداشت که مفهوم زندگی برای شاه‌ها چقدر ساده و راحت است. از نظر آن‌ها، همه‌ی مردم یک مشت رعیت هستند.",
    "«خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست.",
    "«فکر می‌کردم که با داشتن گلی که در سرتاسر دنیا منحصربه‌فرد است، ثروتمند هستم؛ اما من فقط یک گل سرخ معمولی داشتم؛ یک گل سرخ کاملاً معمولی",
    "شازده‌کوچولو گفت: «مردم سیاره‌ی تو پنج‌هزار گل سرخ را توی یک باغ می‌کارند؛ اما نمی‌توانند گلی که دنبالش می‌گردند را پیدا کنند».\nجواب دادم: «هیچ‌وقت هم پیدایش نمی‌کنند».\n«اما آنچه دنبالش هستند را می‌توان تنها در یک گل سرخ یا کمی آب پیدا کنند».\nگفتم: «بله! همینطور است».\nشازده‌کوچولو ادامه داد: «چون چشم‌ها قادر به دیدن نیستند، آدم‌ها باید با قلب‌شان ببینند...».",
    "به فراموشی سپردن یک دوست، همیشه غم انگیز است.",
    "شاه جواب داد: «خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "اگر به آدم‌بزرگ‌ها بگویی: «یک خانه‌‌ی آجری قرمز و قشنگ دیدم که پنجره‌هایش پر از شمعدانی و پشت بامش پر از کبوتر بود»، محال است که هیچ تجسمی درباره‌ی این خانه در ذهنشان به‌وجود بیاید. باید به آن‌ها بگویی: «خانه‌ای دیدم که صدهزار فرانک می‌ارزه». تا با هیجان فریاد بکشند:\n «وای چقدر قشنگه»!",
    "«خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "- «خب، این ستاره‌ها به چه دردت می‌‌خوره»؟\n- «به چه دردم می‌خوره»؟\n- «بله».\n- «هیچی! من صاحب آن‌ها هستم».\n- «تو صاحب ستاره‌ها هستی»؟\n- «بله».\n- «اما من یک پادشاه دیدم که ...».\n- «پادشاهان مالکیت چیزی را ندارند؛ فقط بر آن‌ها فرمانروایی می‌کنند. این دو تا خیلی با هم فرق دارد».",
    "«ممکن است، اگر شاه، خودپسند، میخواره و تاجر، این مرد را ببینند، او را به باد مسخره بگیرند؛ اما به نظر من نسبت به همه‌ی آن‌ها، کار این‌یکی به مضحکی بقیه نبود. شاید به خاطر این باشد که او به چیزی  غیر از خودش هم فکر می‌کند».",
    "«اگر کسی عاشق یک گل باشد که توی میلیون‌ها و میلیون‌ها ستاره، فقط یک شاخه از آن باشد، برای شاد شدنش کافی است، فقط نگاهی به ستاره‌ها بیندازد و با خودش بگوید: گل من یک‌جایی میان این ستاره‌هاست؛ اما اگر گوسفند گل را بخورد، در یک لحظه، همه‌ی ستارگانش خاموشی شده باشند. خوب، تو فکر می‌کنی که این‌ها مهم نیست»؟",
    "شاه جواب داد: «خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "شاه جواب داد: «خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "من باید خودم را تا سطح آن آدم‌بزرگ‌ها پایین می‌آوردم و درباره‌ی بازی بریج، گلف، سیاست یا انواع و اقسام کراوات با آن‌ها حرف می‌زدم",
    "اما در این آخرین صبحی که آنجا بود همه‌ی کارهای همیشگی و تکراری هر روز به نظرش دوست‌داشتن",
    "اما در این آخرین صبحی که آنجا بود همه‌ی کارهای همیشگی و تکراری هر روز به نظرش دوست‌داشتن",
    "اگر بخواهم با پروانه‌ها دوست شوم، باید وجود دو سه تا کرم را هم تحمل کنم دیگر",
    "آدم‌ها همه‌چیز را حاضر و آماده از مغازه‌ها می‌خرند؛ اما هیچ مغازه‌ای نیست که کسی بتواند از آن دوستی بخرد و برای همین آدم‌ها بدون دوست مانده‌اند.",
    "اما رازی را که می‌خواستم بهت بگم، یک راز بسیار ساده است: فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».",
    "مهم‌ترین چیزها را نمی‌شودبا چشم دید...».",
    "هر کس باید از دیگری چیزی را بخواهد که او قادر به انجام دادن آن باشد. قدرت، اول از همه باید بر پایه‌ی منطق استوار باشد.",
    "تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.",
    "و اما رازی را که می‌خواستم بهت بگم، یک راز بسیار ساده است: فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند",
    "«خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "هر کس باید از دیگری چیزی را بخواهد که او قادر به انجام دادن آن باشد.",
    "برای نگه داشتنش از دست  من هم کاری ساخته نیست.\nاو خیلی جدی به من نگاه می‌کرد؛ مثل کسی که فرسنگ‌ها دورتر از من گم شده.",
    "دوباره از احساس واقعه‌ای جبران‌ناپذیر همه‌ی بدنم یخ کرد. تصور این که ممکن است دیگر هیچ‌وقت صدای خنده‌ی او را نشنوم، سخت آزارم می‌داد. خنده های او برای من مثل یک چشمه آب گوارا درست وسط بیابان بود.",
    "شازده‌کوچولو گفت: «مردم سیاره‌ی تو پنج‌هزار گل سرخ را توی یک باغ می‌کارند؛ اما نمی‌توانند گلی که دنبالش می‌گردند را پیدا کنند».\nجواب دادم: «هیچ‌وقت هم پیدایش نمی‌کنند».\n«اما آنچه دنبالش هستند را می‌توان تنها در یک گل سرخ یا کمی آب پیدا کنند».",
    "«هیچ اشکالی ندارد که بعضی‌وقت‌ها کاری را پشت گوش بیندازی؛ اما وقتی پای بائوباب در میان باشد، ممکن است پشت گوش انداختن آن فاجعه به بار بیاورد.",
    "تو تا ابد نسبت به چیزی که اهلی‌اش کرده‌ای مسئولی.",
    "«آدمیزاد هرگز از جایی که هست راضی نمی‌شود»",
    "بالاخره آدم‌بزرگ‌ها همیشه به توضیح بیشتری نیاز دارند.",
    "شاه جواب داد: «خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "شازده‌کوچولو گفت:‌ «بله اما من می‌توانم هر جا که باشم خودم را محاکمه کنم؛ نیازی نیست که حتما در این سیاره زندگی کنم».\nشاه گفت:‌ «من دلایل کافی دارم که ثابت می‌کند جایی توی سیاره‌ی من یک موش پیر زندگی می‌کند. من شب‌ها صدایش را می‌شنوم. تو می‌توانی این موش پیر را محاکمه",
    "«خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "شازده‌کوچولو گفت:‌ «قشنگی کویر به خاطر این است که یک جایی در خودش یک چاه پنهان کرده...».\nاز اینکه ناگهان به راز درخشش ماسه‌ها پی برده بودم حیرت زده شدم. وقتی بچه بودم توی یک خانه قدیمی زندگی می‌کردیم و براساس یک افسانه‌ی قدیمی در گوشه‌ای از خانه‌مان یک گنج دفن شده بود. ناگفته پیداست که هیچ‌وقت، هیچ‌کس نتوانست آن را پیدا کند. ‌شاید حتی هیچ‌وقت کسی دنبالش هم نگشت؛ اما تصوّرش هم همه‌ی اهل خانه را شاد می‌کرد. خانه‌ی ما درست در ته دلش رازی را پنهان کرده بود...\nروبه شازده‌کوچولو گفتم: «درسته، خانه، ستاره‌ها، صحرا، آن چیزی که باعث زیبایی‌شان می‌شود، نامریی است»!",
    "هرگاه یکی از آن‌ها را می‌دیدم که به نظرم حسابی روشنفکر می‌رسید، نقاشی شماره‌ی یکم را که به‌عنوان آزمایش هنوز پیش خودم نگه داشته‌ام، نشانش می‌دادم و از او می‌خواستم بگوید که آن نقاشی چیست؟ \nاما جواب آن‌ها همیشه این جمله بود: «خب! معلومه؛ این یک کلاهه»! درنتیجه من دیگر نه راجع به مار بوآ و نه درباره‌ی جنگل‌های بکر و نه ستارگان با آن‌ها حرف نمی‌زدم. من باید خودم را تا سطح آن آدم‌بزرگ‌ها پایین می‌آوردم و درباره‌ی بازی بریج، گلف، سیاست یا انواع و اقسام کراوات با آن‌ها حرف می‌زدم و آن‌ها هم از آشنایی با چنین آدم معقولی، حسابی ابراز خوشحالی می‌کردند.",
    "شاه گفت: «ما که نمی‌دانیم، هنوز در قلمروی خودمان یک گشت کامل نزده‌ایم؛ آخر خیلی پیر شده‌ایم. اینجا جا برای کالسکه نیست و پیاده‌روی هم خسته‌مان می‌کند».\nشازده‌کوچولو که خم شده بود یک بار دیگر با نگاهش همه‌جای سیاره را ورانداز ‌کرد؛ ولی باز هم از آن گوش تا این گوش کسی را ندید گفت: «اما من همه‌جا را دیده‌ام، هیچکس اینجا نیست.»",
    "راستی که سرزمین اسرارآمیزی است، سرزمین اشک‌ها.",
    "«حقیقت این است که آن روزها نمی‌توانستم به‌خوبی درک کنم! باید از روی رفتارهایش درباره‌اش قضاوت می‌کردم، نه حرف‌هایش. او طراوت و عطرش را در اطراف من می‌پراکند. نمی‌بایست از او فرار می‌کردم. باید به مهر و محبتی که پشت کلک‌های معصومانه‌اش بود، پی می‌بردم. گل‌‌ها همه‌شان پر از این‌جور تضادها هستند؛ اما من خام‌تر از آن بودم که راه عشق ورزیدن به او را بدانم».",
    "«خب اگر بخواهم با پروانه‌ها دوست شوم، باید وجود دو سه تا کرم را هم تحمل کنم دیگر.",
    "مرد خودپسند از شازده‌کوچولو پرسید: «آیا تو واقعاً به چشم ستایش و تحسین به من نگاه می‌کنی»؟\n- «ستایش و تحسین یعنی چی»؟\n- «یعنی اینکه قبول کنی که من خوش‌قیافه‌ترین، خوش‌پوش‌ترین، ثروتمندترین و باهوش‌ترین آدم این سیاره‌ هستم».\n«اما تو تنها آدم این سیاره هستی»!\n«میشه لطفی در حقم کنی و درست مثل دفعه‌ی قبل تحسینم کنی»؟!\nشازده‌کوچولو شانه بالا انداخت و گفت: «این کار را می‌کنم؛ اما مگر تحسین کردن چه چیزی دارد که این‌قدر برایت جالب است»؟\nشازده‌کوچولو راه افتاد و همان‌طور که می‌رفت با خودش ‌گفت: «راست‌راستی که این آدم‌بزرگ‌ها چقدر عجیب و غریبند»!",
    "روباه گفت: «خدانگهدار و اما رازی را که می‌خواستم بهت بگم، یک راز بسیار ساده است: فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».\nشازده‌کوچولو برای اینکه این جمله به یادش بماند، تکرار کرد: «چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند».\n- «ارزش گل تو به اندازه عمری هست که به پای گلت صرف کردی».\nشازده‌کوچولو برای اینکه در ذهنش بماند، با خودش تکرار کرد: « به اندازه عمری هست که به پای گل ام صرف کرده‌ام».\nروباه گفت: «آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند؛ اما تو نباید آن را فراموش کنی. تو تا ابد نسبت به چیزی که اهلی‌اش کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گلت هستی».",
    "روباه جواب داد: «باید خیلی صبر و حوصله داشته باشی. اول باید کمی آن‌طرف‌تر از من اینجوری میان علف‌ها بنشینی. من از گوشه‌ی چشمم به تو نگاه می‌کنم و تو هیچی نمیگی، چون زبان سر منشأ همه‌ی سوءتفاهم‌ها هستند؛ اما هر روز کمی به من نزدیک‌تر می‌شوی، هر روز...».",
    "‫«می‌دانی؟! وقتی کسی خیلی دلش گرفته باشد، دوست دارد غروب آفتاب را تماشا کند»!\n‫پرسیدم: «پس آن روز که چهل و چهار بار به تماشای غروب آفتاب نشستی، حتماً خیلی دلت گرفته بود»؟\n‫اما شازده‌کوچولو جوابی نداد.",
    "او ادامه داد: «شماها خوشگلید؛ اما توخالی هستید. نمی‌شود برایتان جان داد.",
    "فقط با دل می‌شود همه‌چیز را به درستی دید؛ چشم‌ها قادر به دیدن ذات انسان‌ها نیستند",
    "او را توصیف کنم، به خاطر این است که مطمئن شوم او را فراموش نکرده‌ام. به فراموشی سپردن یک دوست، همیشه غم انگیز است.",
    "او را توصیف کنم، به خاطر این است که مطمئن شوم او را فراموش نکرده‌ام. به فراموشی سپردن یک دوست، همیشه غم انگیز است.",
    "تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "آخر برای آدم‌های خودپسند، دیگران فقط یک مشت ستایشگراند!",
    "«حقیقت این است که آن روزها نمی‌توانستم به‌خوبی درک کنم! باید از روی رفتارهایش درباره‌اش قضاوت می‌کردم، نه حرف‌هایش.",
    "شاه ادامه داد: «دقیقاً! هر کس باید از دیگری چیزی را بخواهد که او قادر به انجام دادن آن باشد. قدرت، اول از همه باید بر پایه‌ی منطق استوار باشد. اگر به مردمت فرمان بدهی که بروند و خودشان را در دریا بیندازند، آن‌ها انقلاب می‌کنند. من حق دارم که انتظار اطاعت داشته باشم؛ چون اوامرم عاقلانه است».",
    "شازده‌کوچولو پرسید: «چرا مشروب می‌خوری»؟\nمیخواره جواب داد: «به خاطر اینکه شاید بتوانم فراموش کنم».\nشازده‌کوچولو که برای میخواره متأسف شده بود، با لحنی محزون پرسید: «چی رو فراموش کنی...»؟\nو میخواره درحالی‌که سرش را پایین انداخته بود، اعتراف کرد: «فراموش کنم که شرمنده‌ام».\n \nشازده‌کوچولو که دلش می‌خواست به او کمک کند گفت:‌ «شرمنده‌ی چی»؟\nمیخواره گفت: «شرمنده‌ی مشروب‌خواری.»",
    "آدمی که بخواهد خود را زرنگ جلوه بدهد، ممکن است گاهی دروغ بگوید.",
    "هر کس باید از دیگری چیزی را بخواهد که او قادر به انجام دادن آن باشد. قدرت، اول از همه باید بر پایه‌ی منطق استوار باشد. اگر به مردمت فرمان بدهی که بروند و خودشان را در دریا بیندازند، آن‌ها انقلاب می‌کنند. من حق دارم که انتظار اطاعت داشته باشم؛ چون اوامرم عاقلانه است",
    "«دوستت دارم! اشتباه من بود که در تمام این مدت تو اصلاً نفهمیدی که من دوستت دارم. این مسأله الان دیگر هیچ اهمیتی ندارد؛ اما تو، تو هم درست مثل من بی‌عقل بودی. سعی کن خوشبخت شوی! درپوش را هم بگذار همین جا بماند! دیگر احتیاجی بهش ندارم».",
    "وقتی کسی خیلی دلش گرفته باشد، دوست دارد غروب آفتاب را تماشا کند",
    "«آدمیزاد هرگز از جایی که هست راضی نمی‌شود».",
    "«می‌دانی؟! وقتی کسی خیلی دلش گرفته باشد، دوست دارد غروب آفتاب را تماشا کند»",
    "تو نباید آن را فراموش کنی. تو تا ابد نسبت به چیزی که اهلی‌اش کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گلت هستی».\n‫شازده‌کوچولو برای اینکه  یادش بماند، تکرار کرد: «من مسئول گلم هستم».",
    "«خب، تو می‌توانی خودت را محاکمه کنی، این سخت‌ترین کار دنیاست. محاکمه خودت ازمحاکمه هر بنی بشری مشکل‌تر است. اگر موفق شوی به درستی درباره‌ی خودت قضاوت کنی، آنگاه یک عالم  به تمام معنا می‌شوی.»",
    "اما مرد خودپسند صدای او را نشنید. آدم‌های خودپسند هرگز هیچ صدایی را نمی‌شنوند، جز صدای تعریف و تمجید.",
    "و در این موقع صدای غرش رعدآسای قطار سریع‌السیر سوم به گوش ‌رسید.\nشازده‌کوچولو پرسید:‌  «این‌ها دارند دنبال مسافران اولی می‌روند»؟\nسوزن‌بان گفت:‌  «آن‌ها اصلاً دنبال چیزی نمی‌روند. آن‌ها یا خوابند یا اگر خواب نباشند، دارند خمیازه می‌کشند. فقط بچه‌ها هستند که دماغشان را به شیشه‌های قطار فشار می‌دهند».\nشازده‌کوچولو گفت:‌  «فقط بچه‌ها می‌دانند که دنبال چی می‌گردند. آن‌ها برای پیدا کردن یک عروسک پارچه ای کلی وقت صرف می‌کنند؛ چون برایشان خیلی عزیز است و اگر کسی آن را ازشان بگیرد، می‌زنند زیر گریه».\nسوزن‌بان گفت: «بچه‌ها خوشبختند».",
    "این آب به کلی با همه‌ی خوردنی‌های معمولی فرق می‌کرد. شیرینی آن حاصل راه رفتن زیر ستاره‌ها، آواز قرقره و زحمت بازوانم بود. آن آب درست مثل هدیه شفابخش قلب بود...",
    "«بین آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی».",
    "اگر به آدم‌بزرگ‌ها بگویی: «یک خانه‌‌ی آجری قرمز و قشنگ دیدم که پنجره‌هایش پر از شمعدانی و پشت بامش پر از کبوتر بود»، محال است که هیچ تجسمی درباره‌ی این خانه در ذهنشان به‌وجود بیاید. باید به آن‌ها بگویی: «خانه‌ای دیدم که صدهزار فرانک می‌ارزه». تا با هیجان فریاد بکشند:\n «وای چقدر قشنگه»!",
    "شازده‌کوچولو گفت: «تقصیر خودت است! من اصلاً دلم نمی‌خواست باعث آزارت شوم؛ اما تو از من خواستی که اهلی‌ات کنم...».\nروباه گفت: «بله! درسته».\nشازده‌کوچولو گفت: «در این صورت باز گریه  خواهی کرد»!\nروباه گفت: «آره، همین طوره»!",
    "«من سیاره‌ای را سراغ دارم که یک آقای سرخ چهره آنجا زندگی می‌کند. او هرگز گلی را نبوییده. او هرگز به ستاره‌ای نگاه نکرده. او هرگز عاشق کسی نبوده. او هرگز در زندگی‌اش هیچ کاری نکرده، جز جمع زدن اعداد . تمام روز درست مثل تو، بارها و بارها می‌گوید: « من من یک آدم مهمم! یک آدم مهم» و همین باعث شده است که از غرور بیخودی به خودش باد کند. اما او یک انسان نیست؛ یک قارچ است».",
    "«حقیقت این است که آن روزها نمی‌توانستم به‌خوبی درک کنم! باید از روی رفتارهایش درباره‌اش قضاوت می‌کردم، نه حرف‌هایش. او طراوت و عطرش را در اطراف من می‌پراکند. نمی‌بایست از او فرار می‌کردم. باید به مهر و محبتی که پشت کلک‌های معصومانه‌اش بود، پی می‌بردم. گل‌‌ها همه‌شان پر از این‌جور تضادها هستند؛ اما من خام‌تر از آن بودم که راه عشق ورزیدن به او را بدانم».",
    "در سیاره‌ای که شازده‌کوچولو زندگی می‌کرده هم، مثل سیاره‌های دیگر، گیاهان خوب و گیاهان بد وجود دارد. به طور طبیعی، دانه‌های خوب از گیاهان خوب و دانه‌های بد از گیاهان بد رشد می‌کنند؛ اما دانه‌ها نامرئی‌اند.",
    "«این یک تکلیف انضباطی است. صبح‌به‌صبح بعد از نظافت خودت، وقت آن می‌رسد که با همان دقت و توجه، به نظافت سیاره‌ات بپردازی. هر کس باید خودش را موظف بداند که هر جا نهال بائوباب دید، آن را ریشه‌کن کند، در نگاه اول بوته‌های گل سرخ و بائوباب را، وقتی خیلی کوچکند، به خاطر شباهت بسیار زیادشان، به‌سختی می‌توان از هم تشخیص داد. کار خسته کننده‌ای است، اما ساده است.",
    "«هیچ اشکالی ندارد که بعضی‌وقت‌ها کاری را پشت گوش بیندازی؛ اما وقتی پای بائوباب در میان باشد، ممکن است پشت گوش انداختن آن فاجعه به بار بیاورد. من سیاره‌ای را می‌شناسم که مرد تنبلی در آن زندگی می‌کرد. او کندن سه تا نهال بائوباب را عقب انداخت و...»."
  ],
  "wikiQuotes": []
}