{
  "bookName": "سمفونی مردگان",
  "taaghcheQuotes": [
    "پدر پرسید: «دنبال چه می‌گردی؟»\nگفت: «دنبال خودم.»",
    "انسان مدام باید مشغول کار باشد. سازندگی کند، وگرنه از درون پوک می‌شود. و بی‌کاری بدتر از تنهایی است. آدم بی‌کار در جمع هم تنهاست.",
    "چه تنهایی عجیبی! پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد.",
    "پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد.",
    "بی‌کاری بدتر از تنهایی است. آدم بی‌کار در جمع هم تنهاست.",
    "دارم رفته رفته تبدیل به آدمی می‌شوم که به فکر کردن فکر می‌کند. حالا فکر کردن برای من عادت شده. هدف شده. همه‌اش دلم می‌خواهد بنشینم و فکر کنم. مهم نیست که دست‌هام به چه کاری مشغولند.»",
    "گفتم: «وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش‌تر تنهاست. چون نمی‌تواند به هیچ‌کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.»",
    "با دو دسته نمی‌شود بحث کرد. یکی باسواد، یکی بی‌سواد",
    "پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد.",
    "چه تنهایی عجیبی! پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد.",
    "سر تکان داد و با آهی از ته دل گفت: «من ایرانی‌ام، دلم برای مملکتم می‌سوزد. امّا ببین چه وضعی شده که آدم راضی می‌شود بیایند بگیرند و از بدبختی نجاتش بدهند.»",
    "حضورش برایم اهمیتی نداشت امّا غیبتش خیلی آزاردهنده بود.",
    "پدر پرسید: «دنبال چه می‌گردی؟»\nگفت: «دنبال خودم.»",
    "چه فرقی می‌کند این پادشاه باشد یا آن، برای ما که می‌خواهیم یک لقمه نان بخوریم و سرمان را بگذاریم چه هیتلر، چه روزولت، چه شاه. خر همان خر است فقط پالانش عوض می‌شود.",
    "عشق به آدمی ناشناخته و هراس از آدم‌های آشنا.",
    "آدم‌ها فقط یک بار می‌مردند. و همین یک بار چه فاجعه دردناکی بود.",
    "«دنبال خودم در گذشته‌ها می‌گردم. ما چیزهایی داشته‌ایم که حالا نداریم.»",
    "دانستم که درک او آسان‌تر از بوییدن یک گل است، کافی بود کسی او را ببیند. و من نمی‌دانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟ آیا کسی می‌توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می‌کند؟ آدم پر می‌شود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچ‌گاه دچار تردید نشود.",
    "چقدر انسان تنهاست. مثل پر کاه در هوای طوفانی.",
    "و خواند: «من خوب می‌دانم که زندگی یکسر صحنه بازی است،\nمن خوب می‌دانم،\nامّا بدان که همه برای بازی‌های حقیر\nآفریده نشده‌اند.»",
    "گفت: «دنیا پوچ و بی‌ارزش است. هیچ ارزشی ندارد.»\nگفتم: «حرف‌های خوب بزن. دنیا بی‌ارزش نیست. فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است.»",
    "«من ایرانی‌ام، دلم برای مملکتم می‌سوزد. امّا ببین چه وضعی شده که آدم راضی می‌شود بیایند بگیرند و از بدبختی نجاتش بدهند.»",
    "خدا میان گندم خط گذاشته. حساب هر کس سوا. امّا چسبیده به هم.",
    "«این خانه را بر زیستن ایمن ندیدم.»",
    "«هنوز مست شب گذشته‌ام. تو عجب شرابی هستی.»",
    "وقتی آدم تنها می‌شود، تمامی غم دنیا در وجودش خیمه می‌زند. احساس می‌کند آن‌قدر از دیگران دور شده که دیگر هیچ‌وقت نمی‌تواند به آن‌ها نزدیک شود. می‌بیند میان این همه آدم، حسابی تنهاست. یعنی هیچ‌کس را ندارد.",
    "«وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش‌تر تنهاست. چون نمی‌تواند به هیچ‌کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.»",
    "یک مملکت را نابود کرده‌اند که تهران را بسازند. پس چه بهتر که آدم برود آن‌جا و هر کار که بخواهد از آن‌جا شروع کند.",
    "به یاد داشته باش\nکه روزها و لحظه‌ها هیچ گاه باز نمی‌گردند\nبه زمان بیندیش، و شبخون ظالمانه زمان:\nزمستانی طولانی و سخت در پیش خواهیم داشت\nزمستانی که از یاد نخواهد رفت\nدیگر چه می‌توانم گفت\nجز این که لباس‌های زمستانی‌ات را فراموش نکن.",
    "یک شعر برای من گفته بود که همیشه وقتی سرم به کار گرم بود با آهنگ مرغ سحر می‌خواندمش. گفت: «حیف که دیگر آن حالت‌ها را ندارم. وگرنه روزی یک شعر برات می‌گفتم.»\nمرا به آسمانی با چهل خورشید تشبیه کرده بود. خودش را به شبی که ماه ندارد. مرا به یک درخت پر شاخ و برگ که سایه دارد، خودش را به درختی که ریشه‌اش پوسیده. مرا به قله سفید سبلان، خودش را به ویرانه‌هایی که هیچ‌گاه مهمان نداشته است"
  ],
  "wikiQuotes": []
}