{
  "bookName": "سقوط",
  "taaghcheId": "67401",
  "taaghcheQuotes": [
    "«هیچ‌کس مجبور نیست انسان بزرگی باشد. تنها انسان‌بودن کافی است.»،",
    "«به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»",
    "«هیچ‌کس مجبور نیست انسان بزرگی باشد. تنها انسان‌بودن کافی است.»",
    "من از آن قماش آدم‌ها نبودم که توهین‌ها را ببخشم، ولی سرانجام همیشه آن‌ها را فراموش می‌کردم و آن کس که گمان می‌کرد از او متنفرم، وقتی می‌دید لبخندزنان و با رویی گشاده به او سلام می‌کنم، باورش نمی‌شد و دهانش از حیرت باز می‌ماند. آن‌وقت بنا به سرشتش بزرگواری و اعتلای روحم را تحسین می‌کرد یا بی‌رگی و بی‌غیرتی‌ام را مورد تحقیر قرار می‌داد، غافل از این‌که دلیل این رفتارم بسیار ساده بود: همه‌چیز، حتا نامش را هم ازیاد برده بودم.",
    "دل آدم حافظهٔ خوبی دارد",
    "«بشر تنها آفریده‌ایست که نمی‌خواهد آن باشد که هست.»،",
    "سرانجام روزی یا شبی، صدای خنده بی‌خبر همه‌جا پخش خواهد شد. حکمی که دربارهٔ دیگران صادر کرده‌اید، سرانجام یکراست به خودتان برخواهد گشت، مانند سیلی به صورت‌تان می‌خورد و آسیب‌هایی به‌بار می‌آورد.",
    "«به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»",
    "«بدبختی هنگامی به‌سراغ‌تان می‌آید که همه از شما تعریف می‌کنند!»",
    "از آن‌جا که دلم می‌خواست کسی را دوست بدارم و کسی هم مرا دوست داشته باشد، به گمانم عاشق شدم. به‌عبارت دیگر احمق شدم.",
    "«همیشه به دوردست‌ها فکر کن. آن‌جاست که حقیقت را خواهی یافت.»",
    "آدم‌ها، با دلیل‌هاتان، با درستی گفتارتان و وخیم‌بودن درد و رنج‌هاتان متقاعد نمی‌شوند، مگر موقعی که بمیرید.",
    "جذاب‌بودن که می‌دانید یعنی چی؟ روشی برای دریافت پاسخ مثبت بدون مطرح‌کردن هیچ‌گونه پرسش مشخصی.",
    "«به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»",
    "منتظر روز رستاخیز نمانید. رستاخیز همه‌روزه صورت می‌گیرد.",
    "خدا نیازی به خلق گناهان یا تنبیه ندارد. خود هم‌نوعان‌مان برای این کار کافی‌اند، ما هم کمک‌شان می‌کنیم.",
    "عشق حقیقی، امری است استثنایی، به احتمال دو یا سه مورد طی یک قرن. بقیهٔ عشق‌ها، یا از روی خودخواهی است یا ملال.",
    "زنانی که با من دوست می‌شدند درواقع این وجه مشترک را با ناپلئون داشتند که همواره فکر می‌کردند جایی که همهٔ مردم دنیا شکست می‌خورند، آن‌ها موفق می‌شوند.",
    "«بشر تنها آفریده‌ایست که نمی‌خواهد آن باشد که هست.»",
    "هیچ توجه کرده‌اید که فقط مرگ است که احساس‌هامان را برمی‌انگیزد؟ موقعی‌که عزیزانی را ازدست می‌دهیم، بیش‌تر دوست‌شان داریم، این‌طور نیست؟",
    "موقعی‌که آدم به‌خاطر پیشه یا استعداد ذاتی‌اش خیلی دربارهٔ انسان‌ها مطالعه کرده، به این نتیجه می‌رسد که دلش برای آدم‌های ماقبل تاریخ تنگ شده و هوای آن‌ها را می‌کند. آن‌ها دست‌کم هیچ فکر پنهانی‌ای در سرشان نداشته‌اند.",
    "طغیان می‌کنم، پس هستم.",
    "موقعی‌که آدم به‌خاطر پیشه یا استعداد ذاتی‌اش خیلی دربارهٔ انسان‌ها مطالعه کرده، به این نتیجه می‌رسد که دلش برای آدم‌های ماقبل تاریخ تنگ شده و هوای آن‌ها را می‌کند. آن‌ها دست‌کم هیچ فکر پنهانی‌ای در سرشان نداشته‌اند.",
    "«به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»",
    "دختری به پدرش که مانع ازدواجش با خواستگاری بسیار مناسب شده بود می‌گفت: «تلافی‌اش را سرت درمی‌آورم!» و خود را کشت. اما پدرش هیچ زیانی ندید. او ماهی‌گیری با قلاب را خیلی دوست داشت. سه هفته پس از مرگ دخترش، برگشت کنار رودخانه، این‌طور که خودش می‌گفت برای فراموش‌کردن این فاجعه. حسابش هم درست بود، ماجرا را به‌کلی ازیاد برد.",
    "می‌خواهم راز بزرگی را برای‌تان فاش کنم، دوست عزیز. منتظر روز رستاخیز نمانید. رستاخیز همه‌روزه صورت می‌گیرد.",
    "دربارهٔ مردی با من حرف زدند که دوستش زندانی شده بود و او هر شب برای همدلی و ابراز همدردی با او که رفاه و آسایشش را گرفته بودند، در اتاقش روی زمین می‌خوابید؛ چه کسی، چه کسی آقای عزیز، به‌خاطر ما روی زمین خواهد خوابید؟",
    "آیا زن‌ها هرآن‌چه از بهشت زمینی برای‌مان مانده به‌شمار نمی‌روند؟",
    "«هیچ‌کس مجبور نیست انسان بزرگی باشد. تنها انسان‌بودن کافی است.»،",
    "هر آدمی مثل تنفس هوای پاک، احتیاج به برده دارد. دستوردادن مانند نفس‌کشیدن ضروری است.",
    "من هم پی برده‌ام که از آزادی می‌ترسم",
    "دلم می‌خواست کسی را دوست بدارم و کسی هم مرا دوست داشته باشد، به گمانم عاشق شدم. به‌عبارت دیگر احمق شدم.",
    "فرشتگان در نبرد میان یزدان و اهریمن بی‌طرفند و جای‌شان در برزخ است که دالانی است به‌سوی دوزخ. ما هم در همین دالان هستیم، دوست عزیز.",
    "اصل این است که آدم از داوری‌کردن بپرهیزد.",
    "بر زبان‌شان واژهٔ بخشش است و در دل‌شان حکم مجازات.",
    "متأسفانه ما آدم‌ها هرچه زمان می‌گذرد، هرچه دانش و فن‌آوری پیشرفت می‌کند، آزمندتر و قدرت‌طلب‌تر می‌شویم و به‌نام انسان‌دوستی، به آدم‌ها و به خودمان خیانت می‌کنیم.",
    "بزرگ‌ترین رنج و شکنجه برای آدم‌ها این است که بدون قانون محاکمه شوند و ما به‌همین شکنجه گرفتاریم.",
    "«آه آقا، نه این‌که ما آدم‌ها شخص بدی باشیم، فقط روشنایی را گم کرده‌ایم.»",
    "عده‌ای فریاد می‌زنند: «دوستم داشته باش». گروهی دیگر می‌گویند: «دوستم نداشته باش!» اما دستهٔ سومی هم هستند، بدترین و بدبخت‌ترین‌شان که اظهار می‌کنند: «دوستم نداشته باش، ولی به‌من وفادار بمان!»",
    "هر فردی در پایین‌ترین طبقهٔ اجتماعی، احتیاج به همسر یا فرزندی دارد. اگر مجرد باشد، سگی را به‌عنوان همدم انتخاب می‌کند تا به او امر و نهی کند. اصل این است که آدم بتواند نسبت به آن‌ها خشمگین شود بی‌آن‌که آن‌ها حق جواب‌دادن داشته باشند.",
    "صدوپنجاه سال پیش فکر و ذکر مردم جنگل‌ها و دریاچه‌ها و دل‌سوزاندن به‌حال آن‌ها بود. امروزه ما دربارهٔ زندان‌ها غزل می‌سراییم.",
    "حق با شماست، سکوتش کرکننده است",
    "اما من از آن قماش آدم‌ها نبودم که توهین‌ها را ببخشم، ولی سرانجام همیشه آن‌ها را فراموش می‌کردم و آن کس که گمان می‌کرد از او متنفرم، وقتی می‌دید لبخندزنان و با رویی گشاده به او سلام می‌کنم، باورش نمی‌شد و دهانش از حیرت باز می‌ماند. آن‌وقت بنا به سرشتش بزرگواری و اعتلای روحم را تحسین می‌کرد یا بی‌رگی و بی‌غیرتی‌ام را مورد تحقیر قرار می‌داد، غافل از این‌که دلیل این رفتارم بسیار ساده بود: همه‌چیز، حتا نامش را هم ازیاد برده بودم.",
    "چون همگی داور هستیم، نسبت به یکدیگر تقصیرکاریم، همگی با رفتار شرارت‌آمیزمان به‌نحوی مسیح هستیم و یک‌به‌یک به‌صلیب کشیده‌شده و همیشه هم بی‌آن‌که بدانیم چرا. به‌صلیب هم کشیده خواهیم شد، اگر من، کلمانس، سرانجام تنها راه‌حل، یعنی حقیقت را به‌عنوان گریزگاه نیافته بودم...",
    "آدم با احساس جاودانه‌بودن سر خودش را کلاه می‌گذارد و چند هفته بعد حتا نمی‌داند امروز را به فردا خواهد رساند یا نه.",
    "«اندازه نگه دار که اندازه نکوست»،",
    "هرگز جز خودم کس دیگری به‌یادم نمی‌ماند.",
    "وقتی آدم تنهاست و خستگی هم به‌آن افزوده می‌شود، چه انتظاری دارید، به‌آسانی خود را پیامبر می‌انگارد.",
    "اصل کلی در آغاز برای من این است که هرگز هیچ عذر و بهانه‌ای را از هیچ‌کس نپذیرم. من نه نیت خیر را می‌پذیرم، نه اشتباه در ارزیابی را، نه برداشتن گامی اشتباه و نه شرایط تخفیف در مجازات را. در کار من نه متبرک‌کردنی وجود دارد و نه آمرزشی. فقط صورت‌حساب تنظیم می‌شود و بعد: «حساب‌تان می‌شود این‌قدر. شما آدم فاسد، هرزه، دروغ‌پرداز، منحرف و هنرمندی هستید و از این‌گونه چیزها.» به‌همین سادگی و به‌همین بی‌چون‌وچرایی. چه در فلسفه‌بافی و چه در سیاست‌بازی، من پیرو همهٔ نظریه‌هایی هستم که هیچ انسانی را پاک و بری از گناه نمی‌داند و نیز طرفدار مقصرشمردن همه و به همان روش با آن‌ها رفتارکردن. می‌بینید دوست عزیز، من طرفدار روشن‌بین و هوشمند بردگی هستم.",
    "هیچ توجه کرده‌اید که فقط مرگ است که احساس‌هامان را برمی‌انگیزد؟",
    "«بشر تنها آفریده‌ایست که نمی‌خواهد آن باشد که هست.»",
    "به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»",
    "منتظر روز رستاخیز نمانید. رستاخیز همه‌روزه صورت می‌گیرد.",
    "وقتی پای لذت‌جویی درمیان نبود، زن‌ها بیش‌تر از آن‌چه انتظارش می‌رفت حوصله‌ام را سر می‌بردند و آشکارا معلوم بود من هم کسل‌شان می‌کنم. حالا که دیگر نه بازی عاشقانه‌ای در کار بود و نه نمایشی، بی‌شک در عالم حقیقت به‌سر می‌بردم. اما حقیقت دوست عزیز سخت ملال‌انگیز است.",
    "در گذشته حرف بسیار زده‌ام برای این‌که چیزی نگفته باشم. حالا سخنرانی‌ام جهت‌دار شده است.",
    "در پایانِ هر آزادی، حکمی صادر شده؛ به‌همین دلیل است که آزادی برای حمل‌کردن بسیار سنگین است، به‌ویژه هنگامی‌که آدم در آتش تب می‌سوزد، یا رنج می‌برد و یا هیچ‌کس را دوست ندارد.",
    "من در محلهٔ یهودی‌ها سکونت دارم، یا دست‌کم تا پیش از این‌که برادران هیتلری‌مان به آن‌جا وارد شوند. چه پاک‌سازی‌ای راه انداختند. هفتادوپنج هزار یهودی را یا کشتند یا به اردوگاه‌های مرگ فرستادند. زیر پای‌شان را درست و حسابی جارو کردند. من این شکیبایی با نظم و ترتیب و دقت عمل‌شان را تحسین می‌کنم! وقتی آدم بی‌شخصیت است، باید به‌طور حتم پیرو نظم و ترتیبی باشد.",
    "آدم این‌گونه است، آقای عزیز، دو چهره دارد، دوشخصیتی است: تا به خودش علاقه‌مند نباشد، نمی‌تواند کسی را دوست بدارد",
    "دربارهٔ مردی با من حرف زدند که دوستش زندانی شده بود و او هر شب برای همدلی و ابراز همدردی با او که رفاه و آسایشش را گرفته بودند، در اتاقش روی زمین می‌خوابید؛ چه کسی، چه کسی آقای عزیز، به‌خاطر ما روی زمین خواهد خوابید؟",
    "«به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»",
    "بر فراز دیگران قرارگرفتن و زیستن، هنوز تنها وسیله‌ایست برای به‌چشم دیگران خوردن و مورد تکریم و احترام قرارگرفتن از سوی اکثریت مردم.",
    "آدم‌ها خوشبختی و موفقیت‌هایی را که نصیب‌تان می‌شود به شما نمی‌بخشند مگر این‌که آن‌ها را هم سهیم کنید.",
    "مردم شتاب‌زده دربارهٔ آدم داوری می‌کنند تا خودشان مورد داوری قرار نگیرند.",
    "هر آدمی مثل تنفس هوای پاک، احتیاج به برده دارد. دستوردادن مانند نفس‌کشیدن ضروری است. شما که با این نظریه موافقید، نه؟ حتا آدم‌های تهیدست هم باید نفس بکشند. هر فردی در پایین‌ترین طبقهٔ اجتماعی، احتیاج به همسر یا فرزندی دارد. اگر مجرد باشد، سگی را به‌عنوان همدم انتخاب می‌کند تا به او امر و نهی کند. اصل این است که آدم بتواند نسبت به آن‌ها خشمگین شود بی‌آن‌که آن‌ها حق جواب‌دادن داشته باشند. شما که با این جمله آشنایی دارید؟: «آدم جواب پدرش را نمی‌دهد». از نظری این جمله عجیب و غیرعادی است. آدم در این دنیا به چه کسی جز آن‌که دوستش دارد جواب می‌دهد؟ از طرف دیگر حرفی است متقاعدکننده. باید به‌هرحال یک‌نفر باشد که حرف آخر را بزند.",
    "هیچ‌کس مجبور نیست انسان بزرگی باشد. تنها انسان‌بودن کافی است.",
    "این موضوع چنان حقیقت دارد که ما راز دل‌مان را کم‌تر با آن‌هایی که از خودمان بهتر هستند در میان می‌گذاریم و بیش‌تر از هم‌نشینی با آن‌ها می‌گریزیم. خیلی وقت‌ها برعکس با کسانی درددل می‌کنیم که شبیه خودمان هستند و همان نقطه‌ضعف‌های ما را دارند. بنابراین نه در اصلاح خودمان می‌کوشیم و نه می‌خواهیم آدم بهتری بشویم: چون دراین‌صورت باید به ناتوانی‌مان اعتراف کنیم.",
    "موقعی‌که آدم به‌خاطر پیشه یا استعداد ذاتی‌اش خیلی دربارهٔ انسان‌ها مطالعه کرده، به این نتیجه می‌رسد که دلش برای آدم‌های ماقبل تاریخ تنگ شده و هوای آن‌ها را می‌کند. آن‌ها دست‌کم هیچ فکر پنهانی‌ای در سرشان نداشته‌اند.",
    "لبخند می‌زنید؟ اشتباه می‌کنید.",
    "گه‌گاه در این فکرم که تاریخ‌نویسان آینده دربارهٔ ما چه خواهند نوشت و چه قضاوتی خواهند کرد.",
    "«هیچ‌کس مجبور نیست انسان بزرگی باشد. تنها انسان‌بودن کافی است.»",
    "می‌خواهم راز بزرگی را برای‌تان فاش کنم، دوست عزیز. منتظر روز رستاخیز نمانید. رستاخیز همه‌روزه صورت می‌گیرد.",
    "اما من از آن قماش آدم‌ها نبودم که توهین‌ها را ببخشم، ولی سرانجام همیشه آن‌ها را فراموش می‌کردم و آن کس که گمان می‌کرد از او متنفرم، وقتی می‌دید لبخندزنان و با رویی گشاده به او سلام می‌کنم، باورش نمی‌شد و دهانش از حیرت باز می‌ماند. آن‌وقت بنا به سرشتش بزرگواری و اعتلای روحم را تحسین می‌کرد یا بی‌رگی و بی‌غیرتی‌ام را مورد تحقیر قرار می‌داد، غافل از این‌که دلیل این رفتارم بسیار ساده بود: همه‌چیز، حتا نامش را هم ازیاد برده بودم.",
    "هیچ کاری، هرقدر هم عجیب باشد، ناممکن نیست.",
    "اما من از آن قماش آدم‌ها نبودم که توهین‌ها را ببخشم، ولی سرانجام همیشه آن‌ها را فراموش می‌کردم و آن کس که گمان می‌کرد از او متنفرم، وقتی می‌دید لبخندزنان و با رویی گشاده به او سلام می‌کنم، باورش نمی‌شد و دهانش از حیرت باز می‌ماند. آن‌وقت بنا به سرشتش بزرگواری و اعتلای روحم را تحسین می‌کرد یا بی‌رگی و بی‌غیرتی‌ام را مورد تحقیر قرار می‌داد، غافل از این‌که دلیل این رفتارم بسیار ساده بود: همه‌چیز، حتا نامش را هم ازیاد برده بودم.",
    "عادت در آن روز از همه‌چیز نیرومندتر بود.",
    "به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.",
    "اما به‌راستی مگر بدون هیچ دردسری زندگی‌کردن بهشت نیست، آقای عزیز؟ زندگی من هم چنین بود. هرگز نیازی نداشته‌ام زندگی‌کردن را بیاموزم. در این مورد از همان بدو تولد همه‌چیز را می‌دانستم. کسانی هستند که مشکل‌شان پناه‌بردن به دیگران یا دست‌کم کنارآمدن با آن‌هاست.",
    "موقعی‌که برای رسیدگی و کمک به کس دیگری اقدام می‌کردم، فقط از روی جلب خشنودی او و درنهایت آزادی بود، پاداش کاملش را هم دریافت می‌کردم: در عشقی که نسبت به خودم داشتم، یک پله بالاتر می‌رفتم.",
    "موقعی‌که عزیزانی را ازدست می‌دهیم، بیش‌تر دوست‌شان داریم، این‌طور نیست؟",
    "گاه ممکن است لفظ و قلم به‌کاربردن مانند پارچهٔ لطیفی باشد برای پوشاندن زردزخم.",
    ". با مردی آشنا بودم که بیست سال از عمرش را برای زنی خنگ هدر داد، همه‌چیزش را به‌پای او ریخت، دوستانش، کارش، حتا نواخت منظم زندگی‌اش را فدا کرد و یک شب هم به‌من اعتراف کرد هرگز آن زن را دوست نداشته",
    "به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم",
    "از سرشت خودم لذت می‌بردم. همه می‌دانیم که خوشبختی در همین نکته نهفته است",
    "واقعیت این است که پس‌از مدت‌های طولانی که در خودم مطالعه کردم، به دورویی و ریاکاری ژرف مخلوق پی بردم، بس که در ذهنم کندوکاو کردم سرانجام به این نتیجه رسیدم که فروتنی کمکم می‌کرده بدرخشم، شکسته‌نفسی باعث می‌شده پیروز شوم و فضیلت یاری‌ام می‌داده به دیگران آزار برسانم. بااستفاده از راه‌هایی صلح‌آمیز می‌جنگیده‌ام و سرانجام با بی‌نیاز نشان‌دادن خودم، به آن‌چه مورد دلخواهم بود می‌رسیدم.",
    "باور کنید آقا، هیچ کاری، هرقدر هم عجیب باشد، ناممکن نیست.",
    "گه‌گاه در این فکرم که تاریخ‌نویسان آینده دربارهٔ ما چه خواهند نوشت و چه قضاوتی خواهند کرد.",
    "گه‌گاه در این فکرم که تاریخ‌نویسان آینده دربارهٔ ما چه خواهند نوشت و چه قضاوتی خواهند کرد. برای انسان‌های دوران جدید یک جمله کافی است: آن‌ها دنبال عشق‌بازی بودند و خواندن روزنامه‌ها.",
    "«بدبختی هنگامی به‌سراغ‌تان می‌آید که همه از شما تعریف می‌کنند!»",
    "آدم‌ها، با دلیل‌هاتان، با درستی گفتارتان و وخیم‌بودن درد و رنج‌هاتان متقاعد نمی‌شوند، مگر موقعی که بمیرید. تا زمانی که زنده هستید، به شما بدگمانند، فقط این حق را دارید که مورد تردید و سوءظن‌شان قرار بگیرید.",
    "ریه‌های مبتلا به سل با خشک‌شدن شفا می‌یابند و دارندهٔ خوشبخت‌شان را رفته‌رفته خفه می‌کنند. من هم به‌همین‌ترتیب با مداواشدن به‌آرامی می‌مردم.",
    "شب‌هنگام من هرگز از روی پلی نمی‌گذرم. به‌علت قولی است که به خودم داده‌ام. از این‌ها که بگذریم، فرض کنید یک نفر بخواهد خودش را توی آب بیندازد. از دو کار یکی را انجام می‌دهید، یا خودتان را به آب می‌زنید که بیرونش بکشید، آن‌هم در این فصل سرد که ممکن است خودتان هم به‌خطر بیفتید. یا او را به‌حال خودش رها می‌کنید، چون شیرجه‌نزدن هم گاه کوفتگی‌های عجیب در آدم ایجاد می‌کند.",
    "«سقوط» چه‌گونه کتابی است؟ رمان است، رساله‌ای فلسفی است، حدیث نفس است،",
    "مرگ فردی است و بردگی دسته‌جمعی.",
    "چه جنایت‌هایی که صورت نگرفته‌اند فقط به این علت که مرتکب‌شوندگان‌شان نمی‌توانسته‌اند تحمل کنند خطاکار باشند! در گذشته مرد صنعت‌گری را می‌شناختم که زنی شایسته داشت، مورد تحسین خاص و عام، بااین‌همه شوهرش به او خیانت می‌کرد. این مرد عملا به‌واسطهٔ خطاکاربودن نه می‌توانست گواهی حسن اخلاق به خودش بدهد و نه از کسی دریافت کند، درنتیجه همیشه خشمگین و از خودبی‌خود بود. هرقدر همسرش شایستگی و کمال بیش‌تری از خودش نشان می‌داد، او بیش‌تر به‌خشم می‌آمد. سرانجام خطاهایی که مرتکب می‌شد، برایش تحمل‌ناپذیر شدند. شما فکر می‌کنید چه کار کرد؟ دست از خیانت‌کردن به زنش برداشت؟ نه. او را کشت.",
    "هرگز نتوانسته‌ام از ته دل باور کنم که کارهای مربوط به آدم‌ها، جدی و مهم باشند. کجای کارهاشان جدی و مهم بود، به‌هیچ‌وجه سردرنمی‌آوردم، به‌جز این‌که در هرچه می‌دیدم جدی‌بودنی وجود نداشت و به‌نظرم فقط بازی‌های سرگرم‌کننده یا مزاحمی می‌آمدند.",
    "می‌دانم! سرگردانند و وانمود می‌کنند عجله دارند پیش زن خسته و به خانهٔ دلگیرشان برگردند...",
    "شیرجه‌نزدن هم گاه کوفتگی‌های عجیب در آدم ایجاد می‌کند",
    "«همیشه به دوردست‌ها فکر کن. آن‌جاست که حقیقت را خواهی یافت.»",
    "عاشق شدم. به‌عبارت دیگر احمق شدم.",
    "اما می‌دانید چرا درمورد کسانی که از دنیا رفته‌اند منصف‌تر و بخشنده‌تر می‌شویم؟ دلیلش خیلی روشن است. نسبت به آن‌ها دیگر دینی نداریم. ما را آزاد می‌گذارند، می‌توانیم از وقت‌مان هرطور که می‌خواهیم استفاده کنیم",
    "دل آدم حافظهٔ خوبی دارد",
    "می‌گویند «زندگی تمیز می‌خواهید؟ مثل همهٔ آدم‌های دیگر؟» طبعآ می‌گویید بله. چه‌گونه می‌شود چنین پیشنهادی را رد کرد؟ «بسیار خوب. تمیزتان می‌کنیم. بفرمایید، این شغل، این خانواده و این هم تفریح‌های سازمان‌یافتهٔ ما.» ",
    "کسانی که جان‌شان را فدا می‌کنند دوست عزیز، باید میان از یادها رفتن، مسخره‌شدن یا مورد سوءاستفاده قرارگرفتن یکی را انتخاب کنند. اما این‌که به انگیزهٔ واقعی‌شان پی ببرند، هرگز.",
    "برای این‌که آدم دیگر مورد بدگمانی نباشد، خیلی ساده باید بمیرد.",
    "خدا نیازی به خلق گناهان یا تنبیه ندارد",
    "با مردی آشنا بودم که بیست سال از عمرش را برای زنی خنگ هدر داد، همه‌چیزش را به‌پای او ریخت، دوستانش، کارش، حتا نواخت منظم زندگی‌اش را فدا کرد و یک شب هم به‌من اعتراف کرد هرگز آن زن را دوست نداشته. فقط از تنهابودن کسل می‌شده، کسل مانند بسیاری از آدم‌ها. بنابراین زندگی پردردسر و فاجعه‌باری برای خودش درست کرده بود. توضیحی که بیش‌تر آدم‌ها درمورد این‌گونه کارها و رفتارهاشان می‌دهند این است که به‌هرحال باید رویدادهایی در زندگی وجود داشته باشند تا زندگی به‌صورت یکنواخت و کسل‌کننده درنیاید، ولو پای‌بندی و بردگی بدون عشق، حتا جنگ یا مرگ باشد. بنابراین زنده‌باد به‌خاک‌سپاری‌ها.",
    "به‌طور حتم متوجه شده‌اید مردانی که به‌راستی از حسادت رنج می‌برند، هیچ کاری برای‌شان فوری و فوتی‌تر از عشق‌ورزیدن به زنی که گمان می‌کنند به آن‌ها خیانت کرده نیست. البته می‌خواهند بار دیگر مطمئن شوند که گنجینهٔ ارزشمندشان همچنان به خودشان تعلق دارد.",
    "آه! چه‌کسی باورش می‌شد که جنایت آن نیست که دیگران را به‌کشتن دهد، بلکه آن است که خودش کشته نشود!",
    "موقعی‌که آدم به‌خاطر پیشه یا استعداد ذاتی‌اش خیلی دربارهٔ انسان‌ها مطالعه کرده، به این نتیجه می‌رسد که دلش برای آدم‌های ماقبل تاریخ تنگ شده و هوای آن‌ها را می‌کند. آن‌ها دست‌کم هیچ فکر پنهانی‌ای در سرشان نداشته‌اند.",
    "همزمان هم می‌توانستم زن‌ها را دوست بدارم و هم عدالت را، کاری که چندان هم آسان نیست،",
    "برای دست‌کم عده‌ای تصاحب‌نکردن چیزی که میلی به آن ندارند دشوارترین کارها در دنیاست.",
    "حرف‌هایی را شنیده‌ام: «خود را کشت چون نتوانست تحمل کند...» آه! دوست عزیز، آدم‌ها در حرف‌درآوردن برای دیگران چه‌قدر ضعیفند. گمان می‌کنند که آدم همیشه به‌دلیل و به‌خاطر موضوعی خودکشی می‌کند",
    "بسیاری اکنون خود را به‌صلیب می‌کشند، فقط به این منظور که از آن دورها دیده شوند",
    "اگرچه خودش هم به‌درستی نمی‌داند چه فکرهایی. بس که مردم در حضورش حرف‌هایی زده‌اند که او نفهمیده، آدمی شکاک و بدبین شده است",
    "اما فکر نکنید زیاد به این کار علاقه‌مندند. نقش‌شان این‌گونه ایجاب می‌کند، همین و بس و هنگامی‌که آخرین فشنگ‌شان را شلیک می‌کنند، از ترس می‌میرند",
    "انسان‌تر از آن بود که ایده‌ئولوژی‌هایی را بپذیرد که به انسان فرمان می‌دهد انسان باشد",
    "دربارهٔ مردی با من حرف زدند که دوستش زندانی شده بود و او هر شب برای همدلی و ابراز همدردی با او که رفاه و آسایشش را گرفته بودند، در اتاقش روی زمین می‌خوابید؛ چه کسی، چه کسی آقای عزیز، به‌خاطر ما روی زمین خواهد خوابید؟",
    "حساس‌ترین این زن‌ها می‌کوشیدند مرا درک کنند و این تلاش آن‌ها را به تسلیم‌شدنی غم‌انگیز می‌کشاند.",
    "به‌رغم شانه‌بالاانداختنم، واکنش واقعی‌ام چی بود؟",
    "آدم‌های روشن‌بین و واقع‌گرایی شده‌ایم. بیانیه را جایگزین گفت‌وشنود کرده‌ایم. «می‌گوییم حقیقت این است، شما می‌توانید همچنان به جروبحث ادامه دهید،",
    ". من این مردمی را که توی پیاده‌روها می‌لولند و در خانه‌هایی کوچک کنار آبراه‌ها، زندگی می‌کنند، میان مه همیشگی، زمین‌های سرد و دریایی که مانند تشت رخت‌شویی مدام از آن بخار بلند می‌شود، دوست دارم.",
    "اما می‌دانید چرا درمورد کسانی که از دنیا رفته‌اند منصف‌تر و بخشنده‌تر می‌شویم؟ دلیلش خیلی روشن است. نسبت به آن‌ها دیگر دینی نداریم. ما را آزاد می‌گذارند، می‌توانیم از وقت‌مان هرطور که می‌خواهیم استفاده کنیم.",
    "ازدواج‌هایی که جز عیاشی‌هایی رسمیت‌یافته چیز دیگری نیستند،",
    "آه، دوست عزیز، برای کسی که تنهاست، بدون خدا و بدون اربابی، تحمل سنگینی روزها بسیار وحشتناک است.",
    "باید به‌هرحال یک‌نفر باشد که حرف آخر را بزند. درغیر این‌صورت هر کسی می‌تواند با هر استدلالی مخالفت کند: آخرسر هم به جایی نخواهد رسید.",
    "«اندازه نگه دار که اندازه نکوست»",
    "ما آدم‌ها همیشه آمیزه‌ای از خیر و شر بوده‌ایم و شر همواره بر خیر غلبه داشته چون از هوای نفس و غریزه پیروی می‌کند.",
    "هیچ‌وقت دلم نمی‌خواسته پای‌بند کسی شوم، زیرا از عاشق‌شدن دل‌زده شده‌ام",
    "چنین به‌نظر می‌رسد که دریا دارد بالا می‌آید. کشتی‌مان به‌زودی حرکت خواهد کرد",
    "اما زندگی می‌شود دوزخی واقعی! بله، دوزخ باید چنین جایی باشد: کوچه‌ها پر از اعلان‌ها و تابلوها، بدون هیچ امکانی برای توضیح‌دادن. آدم برای همیشه در شرایطی که دارد طبقه‌بندی می‌شود.\nبه‌طور مثال شما، هم‌وطن گرامی، کمی فکر کنید، لوحهٔ روی در خانه‌تان چی خواهد بود. چیزی نمی‌گویید؟ باشد، بعدآ به من پاسخ خواهید داد. من به‌هرحال مال خودم را می‌دانم چی خواهد بود: چهره‌ای دوگانه، ژانوس دلفریب که بالای آن هم شعار خانه نوشته شده: «بهاین‌جا اعتماد نکنید.» روی کارت ویزیتم هم چاپ شده: «ژان بابتیست کلمانس، بازیگر.» مثلا ببینید، کمی پس از آن شبی که برای‌تان تعریف کردم، به موضوعی پی بردم.",
    "هیچ آدمی در لذت‌بردن‌هایش ریاکار نیست.",
    "نه می‌شود برای همهٔ مردم دنیا مرگ آرزو کرد و نه برای بهره‌بردن از آزادی‌ای تصورناپذیر، به‌جز خالی‌شدن دنیا از مردمانش راه دیگری یافت.",
    "برای خوشبخت‌بودن، آدم نمی‌تواند زیادی برای دیگران وقت صرف کند، به‌محض انجام این کار، همهٔ راه‌های گریز بسته می‌شوند. آدم یا خوشبخت می‌ماند و محکوم می‌شود و یا تیره‌روز و تبرئه.",
    "آدم تا به همهٔ دروغ‌هایش اعتراف نکرده، نمی‌تواند بمیرد.",
    "چون دوستی با فراموش‌کاری یا دست‌کم ناتوانی همراه است.",
    "«هیچ‌کس مجبور نیست انسان بزرگی باشد. تنها انسان‌بودن کافی است.»",
    "چه جنایت‌هایی که صورت نگرفته‌اند فقط به این علت که مرتکب‌شوندگان‌شان نمی‌توانسته‌اند تحمل کنند خطاکار باشند!",
    "و این شکیبایی‌به‌خرج‌دادن در تحمل رنج می‌توانست عاملی باشد در برانگیختن آنان برای دست‌زدن به جنایت‌های وحشتناک.",
    "آدم‌ها، با دلیل‌هاتان، با درستی گفتارتان و وخیم‌بودن درد و رنج‌هاتان متقاعد نمی‌شوند، مگر موقعی که بمیرید.",
    "ما هرگز نمی‌توانیم بی‌گناهی فردی را ثابت کنیم و برعکس هرلحظه قادریم تأیید کنیم همهٔ افراد گناه‌کارند.",
    "و اما «سقوط» چه‌گونه کتابی است؟ رمان است، رساله‌ای فلسفی است، حدیث نفس است، یا همهٔ این‌ها و چیزهایی دیگر؟",
    "این موضوع چنان حقیقت دارد که ما راز دل‌مان را کم‌تر با آن‌هایی که از خودمان بهتر هستند در میان می‌گذاریم و بیش‌تر از هم‌نشینی با آن‌ها می‌گریزیم. خیلی وقت‌ها برعکس با کسانی درددل می‌کنیم که شبیه خودمان هستند و همان نقطه‌ضعف‌های ما را دارند. بنابراین نه در اصلاح خودمان می‌کوشیم و نه می‌خواهیم آدم بهتری بشویم: چون دراین‌صورت باید به ناتوانی‌مان اعتراف کنیم. ما فقط دل‌مان می‌خواهد دیگران دل به حال‌مان بسوزانند و در راهی که در پیش گرفته‌ایم تشویق‌مان کنند. به‌طور خلاصه دوست داریم همزمان، هم مقصر نباشیم و هم تلاشی برای منزه‌کردن‌مان نکنیم. نه خیلی وقیح و بی‌پروا باشیم و نه چندان بافضیلت. نه توان شررساندن را داشته باشیم و نه نیروی نیکی‌کردن را.",
    "دیگر دوستی ندارم، فقط همدستانم هستند.",
    "آدم‌ها خوشبختی و موفقیت‌هایی را که نصیب‌تان می‌شود به شما نمی‌بخشند مگر این‌که آن‌ها را هم سهیم کنید.",
    "هرگز شکوه و شکایتی نداشتم که زادروزم به‌یادشان نمانده؛ آن‌ها از این خویشتن‌داری و به روی کسی نیاوردنم با حالتی تحسین‌آمیز تعجب می‌کردند. اما دلیل این بی‌اعتنایی‌ام محرمانه‌تر بود: دوست داشتم دیگران این موضوع را از یاد برده باشند تا بتوانم دل به‌حال خودم بسوزانم.",
    "«بدبختی هنگامی به‌سراغ‌تان می‌آید که همه از شما تعریف می‌کنند!»",
    "دل آدم حافظهٔ خوبی دارد",
    "می‌دانید چرا درمورد کسانی که از دنیا رفته‌اند منصف‌تر و بخشنده‌تر می‌شویم؟ دلیلش خیلی روشن است. نسبت به آن‌ها دیگر دینی نداریم. ما را آزاد می‌گذارند، می‌توانیم از وقت‌مان هرطور که می‌خواهیم استفاده کنیم",
    "بی‌شک گهگاه وانمود می‌کردم زندگی را جدی می‌گیرم. اما خیلی سریع این جدی‌بودن به‌نظرم جلف و کودکانه می‌آمد",
    "سال‌ها از آن زمان گذشته. اما دل آدم حافظهٔ خوبی دارد",
    "به‌محض این‌که دهانم را باز می‌کنم، جمله‌ها پشت سرهم بیرون می‌ریزند.",
    "راه درستی را درپیش گرفته بودم و همین هم برای آرامش وجدانم کافی بود.",
    "«به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»",
    "«هیچ‌کس مجبور نیست انسان بزرگی باشد. تنها انسان‌بودن کافی است.»،",
    "«اهل هرکجا که باشید و از هر جا که آمده‌اید، قدم‌تان روی چشم، بفرمایید تو.»",
    "دختری به پدرش که مانع ازدواجش با خواستگاری بسیار مناسب شده بود می‌گفت: «تلافی‌اش را سرت درمی‌آورم!» و خود را کشت. اما پدرش هیچ زیانی ندید. او ماهی‌گیری با قلاب را خیلی دوست داشت. سه هفته پس از مرگ دخترش، برگشت کنار رودخانه، این‌طور که خودش می‌گفت برای فراموش‌کردن این فاجعه. حسابش هم درست بود، ماجرا را به‌کلی ازیاد برد.",
    "در گذشته خانه‌ام پر بود از کتاب‌های تا نیمه خوانده‌شده. چه نفرت‌انگیزند آدم‌هایی که لقمه‌ای از جگر غاز را می‌خورند و بقیه را دور می‌ریزند.",
    "اما به‌راستی مگر بدون هیچ دردسری زندگی‌کردن بهشت نیست",
    "آدم‌ها، با دلیل‌هاتان، با درستی گفتارتان و وخیم‌بودن درد و رنج‌هاتان متقاعد نمی‌شوند، مگر موقعی که بمیرید.",
    "اما می‌دانید چرا درمورد کسانی که از دنیا رفته‌اند منصف‌تر و بخشنده‌تر می‌شویم؟ دلیلش خیلی روشن است. نسبت به آن‌ها دیگر دینی نداریم.",
    "«بشر تنها آفریده‌ایست که نمی‌خواهد آن باشد که هست.»",
    "«هیچ‌کس مجبور نیست انسان بزرگی باشد. تنها انسان‌بودن کافی است.»",
    "می‌دانید چرا درمورد کسانی که از دنیا رفته‌اند منصف‌تر و بخشنده‌تر می‌شویم؟ دلیلش خیلی روشن است. نسبت به آن‌ها دیگر دینی نداریم.",
    "فقط به گناه اعتقاد دارند نه به بخشایش پروردگار",
    "حکمی که دربارهٔ دیگران صادر کرده‌اید، سرانجام یکراست به خودتان برخواهد گشت، مانند سیلی به صورت‌تان می‌خورد و آسیب‌هایی به‌بار می‌آورد",
    "آدم‌ها، با دلیل‌هاتان، با درستی گفتارتان و وخیم‌بودن درد و رنج‌هاتان متقاعد نمی‌شوند، مگر موقعی که بمیرید.",
    "فکر این‌که وقت کافی برای انجام کارهایم ندارم، آزارم می‌داد. چه کارهایی؟ نمی‌دانستم. راستش را بخواهیم آیا کاری که انجام می‌دادم ارزش ادامه‌دادن را داشت؟",
    "اما بزرگ‌ترین رنج و شکنجه برای آدم‌ها این است که بدون قانون محاکمه شوند و ما به‌همین شکنجه گرفتاریم.",
    "از ابراز انزجار آدم‌ها از گدایی‌کردنم لذت می‌بردم.",
    "می‌خواهم راز بزرگی را برای‌تان فاش کنم، دوست عزیز. منتظر روز رستاخیز نمانید. رستاخیز همه‌روزه صورت می‌گیرد.",
    "همزمان هم می‌توانستم زن‌ها را دوست بدارم و هم عدالت را، کاری که چندان هم آسان نیست،",
    "اعتراف‌کردنش دشوار است اما باید بگویم یک‌بار همنشینی با زنی زیبا را به ده جلسه دیدار با انشتین ترجیح می‌دادم. البته این حقیقت هم وجود دارد که در دهمین جلسه یا تأسف می‌خوردم که دیدارمان تمام شده و یا مدت زیادی به مطالعهٔ مطالب پیچیده می‌پرداختم.",
    "من آدم پاک‌دلی را می‌شناختم که به هیچ‌چیز بدگمان نبود. آدمی بود صلح‌طلب، آزادی‌خواه، هم آدم‌ها و هم حیوان‌ها را به یک اندازه دوست داشت. آدمی فرهیخته با روحی پاک، در این تردیدی نیست. خب، طی یکی از آخرین جنگ‌های مذهبی در اروپا، رفت در یکی از روستاها ساکن شد. روی سردر خانه‌اش نوشته بود: «اهل هرکجا که باشید و از هر جا که آمده‌اید، قدم‌تان روی چشم، بفرمایید تو.» به‌نظر شما چه کسی به این دعوت پاسخ گفت؟ چریک‌هایی انگار خانهٔ خودشان باشد، رفتند تو و دل و روده‌اش را بیرون کشیدند.",
    "زمانی بود که در هر دقیقه نمی‌دانستم چه‌گونه می‌توانم به دقیقهٔ بعد برسم. بله، آدم می‌تواند در این دنیا بجنگد، ادای عاشق‌شدن را درآورد، هم‌نوعش را شکنجه کند، توی روزنامه‌ها لاف بزند و خودنمایی کند، یا خیلی ساده درحال بافتن چیزی از همسایه‌اش بدگویی کند. یا بعضی کارها را ادامه دهد فقط برای این‌که ادامه داده باشد، این است آن‌چه مافوق بشری است.",
    "بنابراین چون همگی داور هستیم، نسبت به یکدیگر تقصیرکاریم، همگی با رفتار شرارت‌آمیزمان به‌نحوی مسیح هستیم و یک‌به‌یک به‌صلیب کشیده‌شده و همیشه هم بی‌آن‌که بدانیم چرا. به‌صلیب هم کشیده خواهیم شد",
    "«به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»،",
    "«بشر تنها آفریده‌ایست که نمی‌خواهد آن باشد که هست.»،",
    "باور کنید، برای دست‌کم عده‌ای تصاحب‌نکردن چیزی که میلی به آن ندارند دشوارترین کارها در دنیاست.",
    "هر آدمی مثل تنفس هوای پاک، احتیاج به برده دارد. دستوردادن مانند نفس‌کشیدن ضروری است. شما که با این نظریه موافقید، نه؟ حتا آدم‌های تهیدست هم باید نفس بکشند. هر فردی در پایین‌ترین طبقهٔ اجتماعی، احتیاج به همسر یا فرزندی دارد. اگر مجرد باشد، سگی را به‌عنوان همدم انتخاب می‌کند تا به او امر و نهی کند",
    "جذاب‌بودن که می‌دانید یعنی چی؟ روشی برای دریافت پاسخ مثبت بدون مطرح‌کردن هیچ‌گونه پرسش مشخصی.",
    "از آن‌جا که دلم می‌خواست کسی را دوست بدارم و کسی هم مرا دوست داشته باشد، به گمانم عاشق شدم. به‌عبارت دیگر احمق شدم.",
    "پس‌از مدت‌های طولانی که در خودم مطالعه کردم، به دورویی و ریاکاری ژرف مخلوق پی بردم، بس که در ذهنم کندوکاو کردم سرانجام به این نتیجه رسیدم که فروتنی کمکم می‌کرده بدرخشم، شکسته‌نفسی باعث می‌شده پیروز شوم و فضیلت یاری‌ام می‌داده به دیگران آزار برسانم.",
    "دوستی را که روزی به سرش افتاد سیگار را ترک کند و به نیروی اراده موفق به این کار شد، بهتر درک می‌کردم. یک‌روز صبح روزنامه‌اش را که باز کرد، دید نوشته اولین بمب هیدروژنی منفجر شده است و نتایج شگفت‌آور آن را خواند، بی‌درنگ و بدون معطلی دوید رفت به دکهٔ سیگارفروشی تا کشیدن آن را از سر بگیرد.",
    "مکتب‌ها از لحظه‌ای که موازین اخلاقی را تبلیغ و فرمان‌هایی صادر می‌کنند، دچار اشتباه می‌شوند. خدا نیازی به خلق گناهان یا تنبیه ندارد. خود هم‌نوعان‌مان برای این کار کافی‌اند، ما هم کمک‌شان می‌کنیم.",
    "خیلی وقت‌ها برعکس با کسانی درددل می‌کنیم که شبیه خودمان هستند و همان نقطه‌ضعف‌های ما را دارند. بنابراین نه در اصلاح خودمان می‌کوشیم و نه می‌خواهیم آدم بهتری بشویم: چون دراین‌صورت باید به ناتوانی‌مان اعتراف کنیم. ما فقط دل‌مان می‌خواهد دیگران دل به حال‌مان بسوزانند و در راهی که در پیش گرفته‌ایم تشویق‌مان کنند. به‌طور خلاصه دوست داریم همزمان، هم مقصر نباشیم و هم تلاشی برای منزه‌کردن‌مان نکنیم. نه خیلی وقیح و بی‌پروا باشیم و نه چندان بافضیلت. نه توان شررساندن را داشته باشیم و نه نیروی نیکی‌کردن را. دانته را می‌شناسید؟ به‌راستی؟ بر شیطان لعنت. پس باید بدانید دانته معتقد است فرشتگان در نبرد میان یزدان و اهریمن بی‌طرفند و جای‌شان در برزخ است که دالانی است به‌سوی دوزخ. ما هم در همین دالان هستیم، دوست عزیز.",
    "سازمان این‌ها هم همین‌گونه است. می‌گویند «زندگی تمیز می‌خواهید؟ مثل همهٔ آدم‌های دیگر؟» طبعآ می‌گویید بله. چه‌گونه می‌شود چنین پیشنهادی را رد کرد؟ «بسیار خوب. تمیزتان می‌کنیم. بفرمایید، این شغل، این خانواده و این هم تفریح‌های سازمان‌یافتهٔ ما.» آن‌وقت با آن دندان‌های کوچک به جان‌تان می‌افتند و کوچک‌ترین پوست و گوشتی روی استخوان‌بندی‌تان به‌جا نمی‌گذارند. اما من دارم بی‌انصافی می‌کنم. این موضوع تقصیر سازمان‌شان نیست. گناه از سازمان ماست. از همه‌چیز گذشته، باید دید کی چه کسی را باید تمیز کند.",
    "آدم یا خوشبخت می‌ماند و محکوم می‌شود و یا تیره‌روز و تبرئه.",
    "تا به خودش علاقه‌مند نباشد، نمی‌تواند کسی را دوست بدارد.",
    "موقعی‌که آدم به‌خاطر پیشه یا استعداد ذاتی‌اش خیلی دربارهٔ انسان‌ها مطالعه کرده، به این نتیجه می‌رسد که دلش برای آدم‌های ماقبل تاریخ تنگ شده و هوای آن‌ها را می‌کند. آن‌ها دست‌کم هیچ فکر پنهانی‌ای در سرشان نداشته‌اند.",
    "دربارهٔ مردی با من حرف زدند که دوستش زندانی شده بود و او هر شب برای همدلی و ابراز همدردی با او که رفاه و آسایشش را گرفته بودند، در اتاقش روی زمین می‌خوابید؛ چه کسی، چه کسی آقای عزیز، به‌خاطر ما روی زمین خواهد خوابید؟",
    "گه‌گاه در این فکرم که تاریخ‌نویسان آینده دربارهٔ ما چه خواهند نوشت و چه قضاوتی خواهند کرد.",
    "من زندگی را دوست دارم، این نقطه‌ضعف واقعی من است.",
    "«به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»",
    "«بشر تنها آفریده‌ایست که نمی‌خواهد آن باشد که هست.»",
    "«هیچ‌کس مجبور نیست انسان بزرگی باشد. تنها انسان‌بودن کافی است.»",
    "من بدون ترس از مجازات، زندگی می‌کردم. هیچ محاکمه یا صدور حکمی به من مربوط نمی‌شد. هرگز روی نیمکت متهمان قرار نمی‌گرفتم، بلکه مانند خدایانی که گهگاه سوار بر ارابه‌هایی روی زمین فرود می‌آمدند، تا کارهای آدم‌ها را تغییر دهند و مفهومی به آن‌ها ببخشند، در جایگاهی بلند می‌نشستم.",
    "چه‌کسی باورش می‌شد که جنایت آن نیست که دیگران را به‌کشتن دهد، بلکه آن است که خودش کشته نشود!",
    "من این مردمی را که توی پیاده‌روها می‌لولند و در خانه‌هایی کوچک کنار آبراه‌ها، زندگی می‌کنند، میان مه همیشگی، زمین‌های سرد و دریایی که مانند تشت رخت‌شویی مدام از آن بخار بلند می‌شود، دوست دارم. دوست‌شان دارم چون به‌طرزی دوگانه زندگی می‌کنند",
    "خوشبخت‌بودن را به‌نحوی، موهبتی الهی می‌دانستم که به‌من ارزانی شده است",
    "«به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»",
    "«به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»",
    "موقعی‌که آدم به‌خاطر پیشه یا استعداد ذاتی‌اش خیلی دربارهٔ انسان‌ها مطالعه کرده، به این نتیجه می‌رسد که دلش برای آدم‌های ماقبل تاریخ تنگ شده و هوای آن‌ها را می‌کند. آن‌ها دست‌کم هیچ فکر پنهانی‌ای در سرشان نداشته‌اند.",
    "«آه ای دختر جوان، یک بار دیگر خودت را در آب بینداز تا دوباره این بخت به‌من رو بیاورد که هردومان را نجات دهم!",
    "ی‌شک در عالم حقیقت به‌سر می‌بردم. اما حقیقت دوست عزیز سخت ملال‌انگیز است.",
    "واقعیت این است که پس‌از مدت‌های طولانی که در خودم مطالعه کردم، به دورویی و ریاکاری ژرف مخلوق پی بردم، بس که در ذهنم کندوکاو کردم سرانجام به این نتیجه رسیدم که فروتنی کمکم می‌کرده بدرخشم، شکسته‌نفسی باعث می‌شده پیروز شوم و فضیلت یاری‌ام می‌داده به دیگران آزار برسانم. بااستفاده از راه‌هایی صلح‌آمیز می‌جنگیده‌ام و سرانجام با بی‌نیاز نشان‌دادن خودم، به آن‌چه مورد دلخواهم بود می‌رسیدم.",
    "«بشر تنها آفریده‌ایست که نمی‌خواهد آن باشد که هست.»",
    "آدم‌ها، با دلیل‌هاتان، با درستی گفتارتان و وخیم‌بودن درد و رنج‌هاتان متقاعد نمی‌شوند، مگر موقعی که بمیرید. تا زمانی که زنده هستید، به شما بدگمانند، فقط این حق را دارید که مورد تردید و سوءظن‌شان قرار بگیرید. آن‌وقت اگر فقط این اطمینان خاطر وجود می‌داشت که بتوانید از تماشای این نمایش لذت ببرید، به زحمتش می‌ارزید که به آن‌ها، آن‌چه را نمی‌خواهند باور کنند، ثابت کنید و با این کار حیرت‌زده‌شان سازید. اما شما خودتان را می‌کشید و برای‌تان اهمیت ندارد که باورتان کنند یا نه: چون دیگر زنده نیستید که شاهد تعجب یا پشیمانی‌شان که زودگذر هم هست باشید و نیز نمی‌توانید در مراسم تشییع و خاک‌سپاری‌تان که همه آرزو دارند به‌چشم خود ببینند، شرکت کنید. برای این‌که آدم دیگر مورد بدگمانی نباشد، خیلی ساده باید بمیرد.",
    "آدم تا به همهٔ دروغ‌هایش اعتراف نکرده، نمی‌تواند بمیرد. البته نه به خدا و نه به نمایندگانش، من بالاتر از این چیزها قرار داشتم، خودتان که این را خوب می‌دانید. نه، مسألهٔ اعتراف آن‌ها به آدم‌ها درمیان بود، به‌طور مثال به یک دوست، به زنی که آدم دوستش دارد. به‌عبارت دیگر اگر در زندگی فقط یک دروغ وجود داشت که آدم پنهانش کرده بود، مرگ آن را قطعی و همیشگی می‌کرد. هرگز ازآن‌پس کسی به حقیقت این موضوع پی نمی‌برد، چون تنها چیزی که از آن اطلاع داشت مرگ بود که آن شخص در سینه‌اش پنهانش کرده بود. این مرگ مطلقِ یک حقیقت مرا دچار سرگیجه می‌کرد.",
    "قفسی ساخته‌شده از آجر و سیمان که مجرم در آن فقط می‌تواند به‌حالت ایستاده بماند، اما قادر به تکان‌خوردن نیست. درِ محکمی که او را در قفس سیمانی‌اش زندانی کرده، به زیر چانه‌اش ختم می‌شود. درنتیجه از بالای آن فقط چهرهٔ زندانی دیده می‌شود و هر زندانبانی که از جلو او می‌گذرد، تف فراوانی به صورتش می‌اندازد. زندانی که توی قفسش امکان تکان‌خوردن ندارد، نمی‌تواند تف‌ها را از صورتش پاک کند، اما راست است، فقط حق دارد چشم‌هایش را ببندد. خب، دوست عزیز، این قفس را آدم‌ها اختراع کرده‌اند. آن‌ها برای آفریدن این شاهکار کوچک نیازی به دخالت خدا نداشتند.",
    "منتظر روز رستاخیز نمانید. رستاخیز همه‌روزه صورت می‌گیرد.",
    "ه، دوست عزیز، برای کسی که تنهاست، بدون خدا و بدون اربابی، تحمل سنگینی روزها بسیار وحشتناک است.",
    "احساس حقانیت، خشنودی به‌خاطر حق‌به‌جانب‌بودن، شادی برای خود احترام‌قایل‌بودن، آقای عزیز، انگیزه‌های قدرتمندی هستند که ما را سرپا نگه می‌دارند، یا به پیشرفت‌مان کمک می‌کنند. برعکس اگر آدم‌ها را از این انگیزه‌ها محروم سازید، تبدیل‌شان می‌کنید به سگ‌های هار و پاچه‌گیر. چه جنایت‌هایی که صورت نگرفته‌اند فقط به این علت که مرتکب‌شوندگان‌شان نمی‌توانسته‌اند تحمل کنند خطاکار باشند",
    "احساس حقانیت، خشنودی به‌خاطر حق‌به‌جانب‌بودن، شادی برای خود احترام‌قایل‌بودن، آقای عزیز، انگیزه‌های قدرتمندی هستند که ما را سرپا نگه می‌دارند، یا به پیشرفت‌مان کمک می‌کنند. برعکس اگر آدم‌ها را از این انگیزه‌ها محروم سازید، تبدیل‌شان می‌کنید به سگ‌های هار و پاچه‌گیر. چه جنایت‌هایی که صورت نگرفته‌اند فقط به این علت که مرتکب‌شوندگان‌شان نمی‌توانسته‌اند تحمل کنند خطاکار باشند",
    "گه‌گاه در این فکرم که تاریخ‌نویسان آینده دربارهٔ ما چه خواهند نوشت و چه قضاوتی خواهند کرد.",
    "آیا دروغ‌ها سرانجام راه‌شان به گفتن حقیقت ختم نمی‌شود؟ و ماجراهای من، راست یا دروغ، سرانجام به همان پایان گرایش پیدا نمی‌کنند و دارای مفهوم مشترکی نیستند؟",
    "فکر این‌که وقت کافی برای انجام کارهایم ندارم، آزارم می‌داد. چه کارهایی؟ نمی‌دانستم.",
    "آدم چه باید بکند که کس دیگری بشود؟ امکان ندارد. باید دیگر هیچ‌کس نباشد",
    "همیشه خیلی دیر خواهد بود. خوشبختانه!",
    "درنظر داشتم کسانی را که به‌من خواهند خندید به جبههٔ خودم بکشانم یا در غیر این صورت، خودم به صف آن‌ها بپیوندم.",
    "داشتن ثروت دوست عزیز هنوز دلیل بر تبرئه‌شدن نیست، بلکه مهلتی است برای به‌تعویق‌انداختن حکم محکومیت که به‌دست‌آوردنش همواره ارزش‌مند است.",
    "اگر دزدها و آدم‌های فاسد همیشه همه‌جا محکوم می‌شدند، آدم‌های درستکار مدام خود را پاک و منزه می‌پنداشتند",
    "میان آن‌ها دست‌کم بدطینتی نهادینه نیست و سرشتی ملی به‌شمار نمی‌رود.",
    "از آن‌جا که دلم می‌خواست کسی را دوست بدارم و کسی هم مرا دوست داشته باشد، به گمانم عاشق شدم. به‌عبارت دیگر احمق شدم.",
    "«به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»",
    "«بشر تنها آفریده‌ایست که نمی‌خواهد آن باشد که هست.»",
    "«به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»",
    "آدم این‌گونه است، آقای عزیز، دو چهره دارد، دوشخصیتی است: تا به خودش علاقه‌مند نباشد، نمی‌تواند کسی را دوست بدارد.",
    "حالا که نمی‌شود دیگران را بدون داوری‌کردن دربارهٔ خود محکوم کرد، ابتدا باید خود را از پا درآورد تا حق داوری‌کردن دربارهٔ دیگران را به‌دست آورد.",
    "احساس حقانیت، خشنودی به‌خاطر حق‌به‌جانب‌بودن، شادی برای خود احترام‌قایل‌بودن، آقای عزیز، انگیزه‌های قدرتمندی هستند که ما را سرپا نگه می‌دارند، یا به پیشرفت‌مان کمک می‌کنند. برعکس اگر آدم‌ها را از این انگیزه‌ها محروم سازید، تبدیل‌شان می‌کنید به سگ‌های هار و پاچه‌گیر.",
    "اصل این است که آدم بتواند اجازهٔ هر کاری را به خودش بدهد، بتواند گهگاه و به‌صدای بلند به بی‌لیاقتی و ناشایستگی‌اش اعتراف کند.",
    "دربارهٔ مردی با من حرف زدند که دوستش زندانی شده بود و او هر شب برای همدلی و ابراز همدردی با او که رفاه و آسایشش را گرفته بودند، در اتاقش روی زمین می‌خوابید؛ چه کسی، چه کسی آقای عزیز، به‌خاطر ما روی زمین خواهد خوابید؟ اگر من قادر به این کار باشم چی؟ ببینید، من دلم می‌خواهد این‌گونه آدمی باشم و خواهم بود.",
    "وقتی آدم بی‌شخصیت است، باید به‌طور حتم پیرو نظم و ترتیبی باشد.",
    "شیرجه‌نزدن هم گاه کوفتگی‌های عجیب در آدم ایجاد می‌کند.",
    "برای این‌که آدم دیگر مورد بدگمانی نباشد، خیلی ساده باید بمیرد.",
    "شاید ما زندگی را آن‌طور که باید و شاید دوست نداریم؟ هیچ توجه کرده‌اید که فقط مرگ است که احساس‌هامان را برمی‌انگیزد؟",
    "اما من از آن قماش آدم‌ها نبودم که توهین‌ها را ببخشم، ولی سرانجام همیشه آن‌ها را فراموش می‌کردم و آن کس که گمان می‌کرد از او متنفرم، وقتی می‌دید لبخندزنان و با رویی گشاده به او سلام می‌کنم، باورش نمی‌شد و دهانش از حیرت باز می‌ماند.",
    "به احتمال دو یا سه مورد طی یک قرن. بقیهٔ عشق‌ها، یا از روی خودخواهی است یا ملال.",
    "هیچ آدمی در لذت‌بردن‌هایش ریاکار نیست.",
    "عشق‌ورزی به‌طور مثال گونه‌ای اعتراف است. غرور آشکارا در آن فریاد می‌زند، خودخواهی خود را در معرض نمایش می‌گذارد، بزرگواری و کرامت واقعی در آن متجلی می‌شود.",
    "موقعی‌که عزیزانی را ازدست می‌دهیم، بیش‌تر دوست‌شان داریم، این‌طور نیست؟ یا استادانی را که دیگر حرف نمی‌زنند چون زیر خاک خفته‌اند بیش‌تر گرامی می‌داریم و تحسین‌شان می‌کنیم! حس تحسین و بزرگداشت در چنین شرایطی به‌طور طبیعی در ما به‌وجود می‌آید، تحسین و بزرگداشتی که شاید در تمام زندگی‌شان منتظر شنیدنش بوده‌اند. اما می‌دانید چرا درمورد کسانی که از دنیا رفته‌اند منصف‌تر و بخشنده‌تر می‌شویم؟ دلیلش خیلی روشن است. نسبت به آن‌ها دیگر دینی نداریم. ما را آزاد می‌گذارند، می‌توانیم از وقت‌مان هرطور که می‌خواهیم استفاده کنیم.",
    "خودم را آسیب‌پذیر می‌یافتم و مورد اتهام همهٔ مردم.",
    "دانته معتقد است فرشتگان در نبرد میان یزدان و اهریمن بی‌طرفند و جای‌شان در برزخ است که دالانی است به‌سوی دوزخ. ما هم در همین دالان هستیم، دوست عزیز.",
    "حکمی که دربارهٔ دیگران صادر کرده‌اید، سرانجام یکراست به خودتان برخواهد گشت، مانند سیلی به صورت‌تان می‌خورد و آسیب‌هایی به‌بار می‌آورد.",
    "یکی از دوروبری‌هایم آدم‌ها را به سه گروه تقسیم می‌کرد: آن‌هایی که ترجیح می‌دهند هیچ چیزی برای پنهان‌کردن در دل نداشته باشند تا مجبور به دروغ‌گفتن نشوند، آن‌هایی که دروغ‌گفتن را به نداشتن چیزی برای پنهان‌کردن ترجیح می‌دهند و سرانجام کسانی که دوست دارند هم دروغ بگویند و هم رازهای درونی‌شان را برای خودشان نگه دارند.",
    "البته عشق حقیقی، امری است استثنایی، به احتمال دو یا سه مورد طی یک قرن. بقیهٔ عشق‌ها، یا از روی خودخواهی است یا ملال",
    "شما دربارهٔ روز رستاخیز حرف می‌زدید. اجازه بدهید مؤدبانه به گفته‌هاتان بخندم. من بدون ترس و لرز منتظرش هستم: به آن‌چه از همه بدتر است پی برده‌ام و آن داوری دربارهٔ آدم‌هاست.",
    "به‌هرحال باید رویدادهایی در زندگی وجود داشته باشند تا زندگی به‌صورت یکنواخت و کسل‌کننده درنیاید، ولو پای‌بندی و بردگی بدون عشق، حتا جنگ یا مرگ باشد. بنابراین زنده‌باد به‌خاک‌سپاری‌ها.",
    "عشق یعنی همان غریزهٔ شهوت که در همه‌کس وجود دارد و تنها پدیده‌ایست که در زندگی عاشقانه‌ام حاکم بر همه‌چیز است. بنابراین فقط درپی دست‌یافتن به کسانی بودم که به‌من لذت ببخشند.",
    "به‌ویژه هرگز به دوستان‌تان موقعی که از شما می‌خواهند با آن‌ها روراست و صمیمی باشید، اعتماد نکنید. آن‌ها فقط امیدوارند در حسن‌نظری که درمورد خودشان دارند تأییدشان کنید و علاوه بر این به آن‌ها اطمینان بدهید که می‌توانند به قولی که داده‌اید که با آن‌ها روراست و صمیمی باشید،",
    "«بدبختی هنگامی به‌سراغ‌تان می‌آید که همه از شما تعریف می‌کنند!»",
    "منتظر روز رستاخیز نمانید. رستاخیز همه‌روزه صورت می‌گیرد.",
    "چه جنایت‌هایی که صورت نگرفته‌اند فقط به این علت که مرتکب‌شوندگان‌شان نمی‌توانسته‌اند تحمل کنند خطاکار باشند!",
    "آدم این‌گونه است، آقای عزیز، دو چهره دارد، دوشخصیتی است: تا به خودش علاقه‌مند نباشد، نمی‌تواند کسی را دوست بدارد.",
    "دل آدم حافظهٔ خوبی دارد",
    "من آدم پاک‌دلی را می‌شناختم که به هیچ‌چیز بدگمان نبود. آدمی بود صلح‌طلب، آزادی‌خواه، هم آدم‌ها و هم حیوان‌ها را به یک اندازه دوست داشت. آدمی فرهیخته با روحی پاک، در این تردیدی نیست. خب، طی یکی از آخرین جنگ‌های مذهبی در اروپا، رفت در یکی از روستاها ساکن شد. روی سردر خانه‌اش نوشته بود: «اهل هرکجا که باشید و از هر جا که آمده‌اید، قدم‌تان روی چشم، بفرمایید تو.» به‌نظر شما چه کسی به این دعوت پاسخ گفت؟ چریک‌هایی انگار خانهٔ خودشان باشد، رفتند تو و دل و روده‌اش را بیرون کشیدند.",
    "شب‌های زیادی را به گردش‌کردن می‌پردازم و یا در عالم رؤیا فرومی‌روم یا به‌طرزی تمام‌نشدنی با خودم حرف می‌زنم.",
    "دوست‌شان دارم چون به‌طرزی دوگانه زندگی می‌کنند، گاهی این‌جا و گاهی جایی دیگر.",
    "چه جنایت‌هایی که صورت نگرفته‌اند فقط به این علت که مرتکب‌شوندگان‌شان نمی‌توانسته‌اند تحمل کنند خطاکار باشند!",
    "ما راز دل‌مان را کم‌تر با آن‌هایی که از خودمان بهتر هستند در میان می‌گذاریم و بیش‌تر از هم‌نشینی با آن‌ها می‌گریزیم. خیلی وقت‌ها برعکس با کسانی درددل می‌کنیم که شبیه خودمان هستند و همان نقطه‌ضعف‌های ما را دارند. بنابراین نه در اصلاح خودمان می‌کوشیم و نه می‌خواهیم آدم بهتری بشویم: چون دراین‌صورت باید به ناتوانی‌مان اعتراف کنیم.",
    "ما آدم‌ها همیشه آمیزه‌ای از خیر و شر بوده‌ایم و شر همواره بر خیر غلبه داشته چون از هوای نفس و غریزه پیروی می‌کند.",
    "مانند بسیاری از آدم‌ها از گمنامی رنج می‌بردند و این شکیبایی‌به‌خرج‌دادن در تحمل رنج می‌توانست عاملی باشد در برانگیختن آنان برای دست‌زدن به جنایت‌های وحشتناک.",
    "آدم در این دنیا به چه کسی جز آن‌که دوستش دارد جواب می‌دهد؟",
    "آدم‌ها خوشبختی و موفقیت‌هایی را که نصیب‌تان می‌شود به شما نمی‌بخشند مگر این‌که آن‌ها را هم سهیم کنید. اما برای خوشبخت‌بودن، آدم نمی‌تواند زیادی برای دیگران وقت صرف کند، به‌محض انجام این کار، همهٔ راه‌های گریز بسته می‌شوند. آدم یا خوشبخت می‌ماند و محکوم می‌شود و یا تیره‌روز و تبرئه",
    "آن‌وقت مردم شتاب‌زده دربارهٔ آدم داوری می‌کنند تا خودشان مورد داوری قرار نگیرند. چه انتظاری دارید؟",
    "به‌طور خلاصه دلممی‌خواست در هر کاری پیروز باشم.",
    "«به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»",
    "«اندازه نگه دار که اندازه نکوست»",
    "لباس زیر لطیف، به‌اجبار مفهومش این نیست که آدم پاهایش کثیف باشند. بگذریم از این‌که گاه ممکن است لفظ و قلم به‌کاربردن مانند پارچهٔ لطیفی باشد برای پوشاندن زردزخم.",
    "هیچ می‌دانید در دهکدهٔ کوچک من، طی یکی از عملیات مقابله‌به‌مثل، افسری آلمانی با نهایت نزاکت و فروتنی از پیرزنی پرسید کدام‌یک از دو پسرش را ترجیح می‌دهد به‌عنوان گروگان تیرباران کنند؟",
    "آدم این‌گونه است، آقای عزیز، دو چهره دارد، دوشخصیتی است: تا به خودش علاقه‌مند نباشد، نمی‌تواند کسی را دوست بدارد. نگاهی به همسایه‌هاتان بیندازید، اگر برحسب اتفاق یکی در ساختمان بمیرد. به‌طور مثال سرایدار ناگهان فوت کند. بی‌درنگ همگی از خواب خرگوشی بیدار می‌شوند، به جنب‌وجوش می‌افتند، از این و آن سوآل می‌کنند، دل می‌سوزانند، خبر مرگش در دست چاپ است و نمایش سرانجام آغاز می‌شود.",
    "اما زمین تیره‌وتار است، دوست عزیز، تابوت ضخیم و کفن مات و از ورای آن چیزی دیده نمی‌شود، مگر با چشم‌های روح",
    "این موضوع چنان حقیقت دارد که ما راز دل‌مان را کم‌تر با آن‌هایی که از خودمان بهتر هستند در میان می‌گذاریم و بیش‌تر از هم‌نشینی با آن‌ها می‌گریزیم. خیلی وقت‌ها برعکس با کسانی درددل می‌کنیم که شبیه خودمان هستند و همان نقطه‌ضعف‌های ما را دارند. بنابراین نه در اصلاح خودمان می‌کوشیم و نه می‌خواهیم آدم بهتری بشویم: چون دراین‌صورت باید به ناتوانی‌مان اعتراف کنیم. ما فقط دل‌مان می‌خواهد دیگران دل به حال‌مان بسوزانند و در راهی که در پیش گرفته‌ایم تشویق‌مان کنند.",
    "به‌طور خلاصه دوست داریم همزمان، هم مقصر نباشیم و هم تلاشی برای منزه‌کردن‌مان نکنیم.",
    "دانته معتقد است فرشتگان در نبرد میان یزدان و اهریمن بی‌طرفند و جای‌شان در برزخ است که دالانی است به‌سوی دوزخ. ما هم در همین دالان هستیم، دوست عزیز.",
    "متأسفم که نمی‌توانم به‌شیوهٔ یک زمین‌دار روسی که رفتار و خلق‌وخویش را تحسین می‌کنم عمل کنم: او همزمان رعیت‌هایش را که به‌او سلام نکرده بودند و آن‌هایی را که سلام کرده بودند شلاق می‌زد، تا گستاخی به‌خرج‌دادنی را که در هر دو مورد توهین‌آمیز می‌انگاشت تنبیه کرده باشد.",
    "آدم با احساس جاودانه‌بودن سر خودش را کلاه می‌گذارد و چند هفته بعد حتا نمی‌داند امروز را به فردا خواهد رساند یا نه.",
    "خوشبختانه زیاده‌روی در لذت‌جویی، قوهٔ تخیل و نیز داوری را تضعیف می‌کند.",
    "شما با این حفرهٔ زیرزمینی انفرادی که در قرون وسطا فراموش‌خانه خوانده می‌شد آشنایی ندارید. به‌طور کلی، وقتی سروکارتان به آن‌جا می‌افتاد، برای تمام عمر فراموش می‌شدید. این حفره یا اتاقک به‌خاطر ابعاد هوشمندانه‌اش، کلی با زندان‌های دیگر تفاوت داشت. سقفش آن اندازه بلند نبود که آدم بتواند در آن بایستد و نه به‌اندازهٔ کافی پهن برای درازکشیدن. فرد باید به‌شکلی غیرعادی در آن قرار می‌گرفت و به‌طور خمیده زندگی می‌کرد؛ اگر خوابش می‌برد روی زمین می‌افتاد، بیدار که بود چهارزانو روی زمین می‌نشست.",
    "هرقدر بیش‌تر خودم را متهم می‌کنم، حق زیادتری می‌یابم که دربارهٔ شما داوری کنم.",
    "اعتراف‌کردنش دشوار است اما باید بگویم یک‌بار همنشینی با زنی زیبا را به ده جلسه دیدار با انشتین ترجیح می‌دادم.",
    "مردم شتاب‌زده دربارهٔ آدم داوری می‌کنند تا خودشان مورد داوری قرار نگیرند.",
    "زن‌ها هرآن‌چه از بهشت زمینی برای‌مان مانده به‌شمار نمی‌روند؟",
    "هرکس که حضور دارد همیشه اولین نفر است.",
    "به‌فکر افتادم برای تنبیه‌شان و به‌عنوان یک شوخی وانمود کنم می‌خواهم خودم را بکشم. اما برای تنبیه‌کردن چه کسی؟ عده‌ای امکان دارد تعجب کنند، اما هیچ‌کس احساس نخواهد کرد تنبیه شده است.",
    "کسانی که جان‌شان را فدا می‌کنند دوست عزیز، باید میان از یادها رفتن، مسخره‌شدن یا مورد سوءاستفاده قرارگرفتن یکی را انتخاب کنند. اما این‌که به انگیزهٔ واقعی‌شان پی ببرند، هرگز.",
    "«به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.",
    "انگار آرزوی حقیقی‌ام این نبود که هوشمندترین و بخشنده‌ترین آدم‌های روی زمین باشم، بلکه این بود که هر کسی را دلم می‌خواهد کتک بزنم و به‌طور خلاصه نیرومندترین آدم‌ها باشم، آن هم به ابتدایی‌ترین شکل.",
    "چون شیرجه‌نزدن هم گاه کوفتگی‌های عجیب در آدم ایجاد می‌کند.",
    "می‌دانم داشتن سلیقه برای پوشیدن لباس زیر لطیف، به‌اجبار مفهومش این نیست که آدم پاهایش کثیف باشند.",
    "«هیچ‌کس مجبور نیست انسان بزرگی باشد. تنها انسان‌بودن کافی است.»،",
    "من همیشه آدم خودخواه و مغروری بوده‌ام. شعار تکراری زندگی‌ام همیشه من، من، من بوده است و در هر حرفی که می‌زدم منعکس می‌شد.",
    "می‌خواهم راز بزرگی را برای‌تان فاش کنم، دوست عزیز. منتظر روز رستاخیز نمانید. رستاخیز همه‌روزه صورت می‌گیرد.",
    "گهگاه وانمود می‌کردم زندگی را جدی می‌گیرم. اما خیلی سریع این جدی‌بودن به‌نظرم جلف و کودکانه می‌آمد و تا آن‌جا که می‌توانستم فقط به اجرای نقشم ادامه می‌دادم.",
    "«بدبختی هنگامی به‌سراغ‌تان می‌آید که همه از شما تعریف می‌کنند!» آه! چه کلام ارزشمندی. وای بر من، دستگاه ایجاد نیروی محرکهٔ زندگی‌ام شروع کرد به ادا و اطواردرآوردن و توقف‌هایی توضیح‌ناپذیر.",
    "آیا زن‌ها هرآن‌چه از بهشت زمینی برای‌مان مانده به‌شمار نمی‌روند؟",
    "آیا زن‌ها هرآن‌چه از بهشت زمینی برای‌مان مانده به‌شمار نمی‌روند؟",
    "ریاکاران فرومایه، بازیگران پست‌فطرت، آدم‌های دورو و با همهٔ این خصوصیات، چه تأثرانگیزند!",
    "حکمی که دربارهٔ دیگران صادر کرده‌اید، سرانجام یکراست به خودتان برخواهد گشت",
    "«هیچ‌کس مجبور نیست انسان بزرگی باشد. تنها انسان‌بودن کافی است.»،",
    "کسانی هستند که مشکل‌شان پناه‌بردن به دیگران یا دست‌کم کنارآمدن با آن‌هاست.",
    "از سرشت خودم لذت می‌بردم. همه می‌دانیم که خوشبختی در همین نکته نهفته است",
    "هنگامی‌که آخرین فشنگ‌شان را شلیک می‌کنند، از ترس می‌میرند. ",
    "آدم‌ها، با دلیل‌هاتان، با درستی گفتارتان و وخیم‌بودن درد و رنج‌هاتان متقاعد نمی‌شوند، مگر موقعی که بمیرید.",
    "خدا نکند، آقای عزیز که دوستان‌مان ارزش و احترامی بیش از اندازه برای‌مان قایل شوند.",
    "آدم‌ها همیشه آمیزه‌ای از خیر و شر بوده‌ایم و شر همواره بر خیر غلبه داشته چون از هوای نفس و غریزه پیروی می‌کند.",
    "بگذریم از این‌که گاه ممکن است لفظ و قلم به‌کاربردن مانند پارچهٔ لطیفی باشد برای پوشاندن زردزخم.",
    "«کسب‌وکار پررونقی دارم، تجارت برده می‌کنم، گوشت سیاه می‌فروشم.»",
    "آدم این‌گونه است، آقای عزیز، دو چهره دارد، دوشخصیتی است: تا به خودش علاقه‌مند نباشد، نمی‌تواند کسی را دوست بدارد.",
    "هنگامی‌که آخرین فشنگ‌شان را شلیک می‌کنند، از ترس می‌میرند.",
    "بی‌تفاوتی که آن‌همه در من جا خوش کرده بود دیگر سد و مانعی سرراهش نمی‌یافت و بر انبوه‌بودن تاروپود خود می‌افزود. از تأثر و هیجان دیگر خبری نبود! خلق‌وخویی بی‌اعتنا داشتم، یا به‌کلی بی‌خلق‌وخو. ریه‌های مبتلا به سل با خشک‌شدن شفا می‌یابند و دارندهٔ خوشبخت‌شان را رفته‌رفته خفه می‌کنند. من هم به‌همین‌ترتیب با مداواشدن به‌آرامی می‌مردم.",
    "ما بچه‌های نیمهٔ قرن نیازی به توضیح و تفسیر نداریم تا پی ببریم این اردوگاه‌ها چه‌گونه جاهایی بوده‌اند. صدوپنجاه سال پیش فکر و ذکر مردم جنگل‌ها و دریاچه‌ها و دل‌سوزاندن به‌حال آن‌ها بود. امروزه ما دربارهٔ زندان‌ها غزل می‌سراییم.",
    "دربارهٔ مردی با من حرف زدند که دوستش زندانی شده بود و او هر شب برای همدلی و ابراز همدردی با او که رفاه و آسایشش را گرفته بودند، در اتاقش روی زمین می‌خوابید؛ چه کسی، چه کسی آقای عزیز، به‌خاطر ما روی زمین خواهد خوابید؟",
    "بین خودمان بماند، خدمت‌کردن با چهرهٔ خندان، به‌طور پرهیزناپذیری برای هر کسی خوشایند است. اما نباید برده‌داری را تأیید کنیم. کسی که نمی‌تواند از خدمت برده‌ها چشم بپوشد، بهتر نیست آن‌ها را انسان‌هایی آزاد بنامد؟ اول به‌خاطر مسایل اخلاقی و دوم برای پرهیز از نومیدکردن‌شان. ما جبران‌کردن خدمات‌شان را به این‌طرز به آن‌ها مدیونیم، این‌طور نیست؟ با این روش آن‌ها همیشه لبخند به‌لب خواهند داشت و ما هم آسودگی وجدان‌مان را حفظ خواهیم کرد.",
    "آدم‌هایی هستند که اعتقاد مذهبی‌شان بر این پایه است که همهٔ توهین‌ها و آزارها را ببخشند و به‌راستی همین کار را هم می‌کنند، ولی هرگز از یاد نمی‌برند. اما من از آن قماش آدم‌ها نبودم که توهین‌ها را ببخشم، ولی سرانجام همیشه آن‌ها را فراموش می‌کردم",
    "هیچ آدمی در لذت‌بردن‌هایش ریاکار نیست.",
    "نمی‌دانستم که آزادی یک پاداش نیست و نه اعطای مدالی در جشنی با شادخواری. نه حتا یک هدیه، یا جعبهٔ شکلاتی برای لذت چشایی را به‌شما بخشیدن. آه، نه، برعکس گونه‌ای جبر کاری است، یک دو استقامت که در تنهایی کامل و با بیش‌ترین فرسایش و خستگی انجام می‌شود. نه شرابی در کار است، نه دوستانی که مهربانانه نگاه‌تان کنند و محتوی جام‌شان را به‌سلامتی شما بنوشند. در تالاری غم‌انگیز، در جایگاه متهمان، دربرابر داوران و دربرابر خودتان برای تصمیم‌گیری، یا دربرابر قضاوت دیگران تنها هستید. در پایانِ هر آزادی، حکمی صادر شده؛ به‌همین دلیل است که آزادی برای حمل‌کردن بسیار سنگین است، به‌ویژه هنگامی‌که آدم در آتش تب می‌سوزد، یا رنج می‌برد و یا هیچ‌کس را دوست ندارد.",
    "مرگ فردی است و بردگی دسته‌جمعی. دیگران هم همزمان مانند ما حساب و کتابی برای خودشان دارند، اهمیت موضوع هم در همین است. سرانجام همه گرد هم می‌آیند و یکپارچه می‌شوند، اما زانو به زمین زده و سربه‌زیر افکنده.",
    "متأسفانه ما آدم‌ها هرچه زمان می‌گذرد، هرچه دانش و فن‌آوری پیشرفت می‌کند، آزمندتر و قدرت‌طلب‌تر می‌شویم و به‌نام انسان‌دوستی، به آدم‌ها و به خودمان خیانت می‌کنیم.",
    "باور کنید آقا، هیچ کاری، هرقدر هم عجیب باشد، ناممکن نیست. من آدم پاک‌دلی را می‌شناختم که به هیچ‌چیز بدگمان نبود. آدمی بود صلح‌طلب، آزادی‌خواه، هم آدم‌ها و هم حیوان‌ها را به یک اندازه دوست داشت. آدمی فرهیخته با روحی پاک، در این تردیدی نیست. خب، طی یکی از آخرین جنگ‌های مذهبی در اروپا، رفت در یکی از روستاها ساکن شد. روی سردر خانه‌اش نوشته بود: «اهل هرکجا که باشید و از هر جا که آمده‌اید، قدم‌تان روی چشم، بفرمایید تو.» به‌نظر شما چه کسی به این دعوت پاسخ گفت؟ چریک‌هایی انگار خانهٔ خودشان باشد، رفتند تو و دل و روده‌اش را بیرون کشیدند.",
    "خدا نیازی به خلق گناهان یا تنبیه ندارد. خود هم‌نوعان‌مان برای این کار کافی‌اند، ما هم کمک‌شان می‌کنیم.",
    "به‌طور حتم متوجه شده‌اید که آدم‌هایی هستند که اعتقاد مذهبی‌شان بر این پایه است که همهٔ توهین‌ها و آزارها را ببخشند و به‌راستی همین کار را هم می‌کنند، ولی هرگز از یاد نمی‌برند. اما من از آن قماش آدم‌ها نبودم که توهین‌ها را ببخشم، ولی سرانجام همیشه آن‌ها را فراموش می‌کردم و آن کس که گمان می‌کرد از او متنفرم، وقتی می‌دید لبخندزنان و با رویی گشاده به او سلام می‌کنم، باورش نمی‌شد و دهانش از حیرت باز می‌ماند. آن‌وقت بنا به سرشتش بزرگواری و اعتلای روحم را تحسین می‌کرد یا بی‌رگی و بی‌غیرتی‌ام را مورد تحقیر قرار می‌داد، غافل از این‌که دلیل این رفتارم بسیار ساده بود: همه‌چیز، حتا نامش را هم ازیاد برده بودم. همان ضعف نفسی که مرا بی‌تفاوت یا حق‌ناشناس می‌کرد، باعث می‌شد فردی متعالی جلوه کنم.",
    "برای انسان‌های دوران جدید یک جمله کافی است: آن‌ها دنبال عشق‌بازی بودند و خواندن روزنامه‌ها.",
    "موقعی‌که به قیافهٔ جدیدی برمی‌خورم، یک نفر در ذهنم آژیر خطر را به‌صدا درمی‌آورد: «یواش‌تر برانید، خطر!» حتا موقعی هم که احساس همدلی خیلی قوی است، من بااحتیاط عمل می‌کنم",
    "هم‌وطن عزیزم. عده‌ای فریاد می‌زنند: «دوستم داشته باش». گروهی دیگر می‌گویند: «دوستم نداشته باش!» اما دستهٔ سومی هم هستند، بدترین و بدبخت‌ترین‌شان که اظهار می‌کنند: «دوستم نداشته باش، ولی به‌من وفادار بمان!»",
    "آدم‌ها، با دلیل‌هاتان، با درستی گفتارتان و وخیم‌بودن درد و رنج‌هاتان متقاعد نمی‌شوند، مگر موقعی که بمیرید. تا زمانی که زنده هستید، به شما بدگمانند، فقط این حق را دارید که مورد تردید و سوءظن‌شان قرار بگیرید.",
    "آدم‌ها خوشبختی و موفقیت‌هایی را که نصیب‌تان می‌شود به شما نمی‌بخشند مگر این‌که آن‌ها را هم سهیم کنید. اما برای خوشبخت‌بودن، آدم نمی‌تواند زیادی برای دیگران وقت صرف کند،",
    "«بدبختی هنگامی به‌سراغ‌تان می‌آید که همه از شما تعریف می‌کنند!",
    "هر کسی می‌خواهد به هر بهایی شده، حتا اگر لازم شود نوع بشر و زمین و زمان را متهم کند، در اثبات بی‌گناهی‌اش بکوشد. اگر آدمی را برای تلاش‌هایی که به‌خرج داده تا هوشمند یا سخاوتمند شود اندکی تحسین کنید، باعث خوشحالی‌اش می‌شوید. اما برعکس اگر از سخاوتمندی ذاتی‌اش تعریف کنید، شکوفا می‌شود. همچنین به‌طرز معکوس اگر به جنایت‌کاری بگویید جرمی که مرتکب شده ناشی از سرشت و شخصیتش نیست، بلکه به‌علت شرایط ناگواری بوده که در آن قرار گرفته، به‌شدت از شما سپاس‌گزار خواهد شد. هنگامی هم که در دادگاه از او دفاع می‌کنید موقعیت را برای گریه‌کردن مناسب می‌بیند. بااین‌همه شرافتمند یا باهوش‌بودن مادرزادی درخور تمجید نیست. همچنان‌که مسئولیت کسی که سرشت جنایت‌کاری دارد از کسی که برحسب تصادف مرتکب جنایتی‌شده کم‌تر نیست.",
    "به‌شما گفتم، داوری باید قاطعانه صورت بگیرد. اما چون این کار دشوار است و تحسین و همزمان نادیده‌گرفتن خطای ناشی از سرشت شخص امری است ظریف و حساس، همه درصددند ثروتمند شوند. چرا؟ هرگز این را از خودتان پرسیده‌اید؟ البته برای کسب قدرت. اما به‌ویژه به این دلیل که ثروت مانع از محاکمه یا صدور حکمی فوری می‌شود، شما را از میان جمعیت انبوه توی مترو رها می‌سازد تا ببردتان در خودرو مجللی سوارتان کند، ببردتان در باغ‌هایی محافظت‌شده، یا در واگن‌های تختخواب‌دار قطار، یا اتاقک‌های شکوه‌مند کشتی‌ای مسافربری از شما نگه‌داری کند. داشتن ثروت دوست عزیز هنوز دلیل بر تبرئه‌شدن نیست، بلکه مهلتی است برای به‌تعویق‌انداختن حکم محکومیت که به‌دست‌آوردنش همواره ارزش‌مند است.",
    "این موضوع چنان حقیقت دارد که ما راز دل‌مان را کم‌تر با آن‌هایی که از خودمان بهتر هستند در میان می‌گذاریم و بیش‌تر از هم‌نشینی با آن‌ها می‌گریزیم. خیلی وقت‌ها برعکس با کسانی درددل می‌کنیم که شبیه خودمان هستند و همان نقطه‌ضعف‌های ما را دارند. بنابراین نه در اصلاح خودمان می‌کوشیم و نه می‌خواهیم آدم بهتری بشویم: چون دراین‌صورت باید به ناتوانی‌مان اعتراف کنیم. ما فقط دل‌مان می‌خواهد دیگران دل به حال‌مان بسوزانند و در راهی که در پیش گرفته‌ایم تشویق‌مان کنند. به‌طور خلاصه دوست داریم همزمان، هم مقصر نباشیم و هم تلاشی برای منزه‌کردن‌مان نکنیم. نه خیلی وقیح و بی‌پروا باشیم و نه چندان بافضیلت. نه توان شررساندن را داشته باشیم و نه نیروی نیکی‌کردن را.",
    "آدم تا به همهٔ دروغ‌هایش اعتراف نکرده، نمی‌تواند بمیرد. البته نه به خدا و نه به نمایندگانش، من بالاتر از این چیزها قرار داشتم، خودتان که این را خوب می‌دانید. نه، مسألهٔ اعتراف آن‌ها به آدم‌ها درمیان بود، به‌طور مثال به یک دوست، به زنی که آدم دوستش دارد. به‌عبارت دیگر اگر در زندگی فقط یک دروغ وجود داشت که آدم پنهانش کرده بود، مرگ آن را قطعی و همیشگی می‌کرد. هرگز ازآن‌پس کسی به حقیقت این موضوع پی نمی‌برد، چون تنها چیزی که از آن اطلاع داشت مرگ بود که آن شخص در سینه‌اش پنهانش کرده بود. این مرگ مطلقِ یک حقیقت مرا دچار سرگیجه می‌کرد",
    "واقعیت این است که پس‌از مدت‌های طولانی که در خودم مطالعه کردم، به دورویی و ریاکاری ژرف مخلوق پی بردم، بس که در ذهنم کندوکاو کردم سرانجام به این نتیجه رسیدم که فروتنی کمکم می‌کرده بدرخشم، شکسته‌نفسی باعث می‌شده پیروز شوم و فضیلت یاری‌ام می‌داده به دیگران آزار برسانم. بااستفاده از راه‌هایی صلح‌آمیز می‌جنگیده‌ام و سرانجام با بی‌نیاز نشان‌دادن خودم، به آن‌چه مورد دلخواهم بود می‌رسیدم.",
    "آدم‌ها خوشبختی و موفقیت‌هایی را که نصیب‌تان می‌شود به شما نمی‌بخشند مگر این‌که آن‌ها را هم سهیم کنید. اما برای خوشبخت‌بودن، آدم نمی‌تواند زیادی برای دیگران وقت صرف کند،",
    "مردم شتاب‌زده دربارهٔ آدم داوری می‌کنند تا خودشان مورد داوری قرار نگیرند",
    "ما راز دل‌مان را کم‌تر با آن‌هایی که از خودمان بهتر هستند در میان می‌گذاریم و بیش‌تر از هم‌نشینی با آن‌ها می‌گریزیم. خیلی وقت‌ها برعکس با کسانی درددل می‌کنیم که شبیه خودمان هستند و همان نقطه‌ضعف‌های ما را دارند.",
    "دوست عزیز. منتظر روز رستاخیز نمانید. رستاخیز همه‌روزه صورت می‌گیرد.",
    "اما من از آن قماش آدم‌ها نبودم که توهین‌ها را ببخشم، ولی سرانجام همیشه آن‌ها را فراموش می‌کردم و آن کس که گمان می‌کرد از او متنفرم، وقتی می‌دید لبخندزنان و با رویی گشاده به او سلام می‌کنم، باورش نمی‌شد و دهانش از حیرت باز می‌ماند. آن‌وقت بنا به سرشتش بزرگواری و اعتلای روحم را تحسین می‌کرد یا بی‌رگی و بی‌غیرتی‌ام را مورد تحقیر قرار می‌داد، غافل از این‌که دلیل این رفتارم بسیار ساده بود: همه‌چیز، حتا نامش را هم ازیاد برده بودم. همان ضعف نفسی که مرا بی‌تفاوت یا حق‌ناشناس می‌کرد، باعث می‌شد فردی متعالی جلوه کنم.",
    "آن کس که گمان می‌کرد از او متنفرم، وقتی می‌دید لبخندزنان و با رویی گشاده به او سلام می‌کنم، باورش نمی‌شد و دهانش از حیرت باز می‌ماند. آن‌وقت بنا به سرشتش بزرگواری و اعتلای روحم را تحسین می‌کرد یا بی‌رگی و بی‌غیرتی‌ام را مورد تحقیر قرار می‌داد، غافل از این‌که دلیل این رفتارم بسیار ساده بود: همه‌چیز، حتا نامش را هم ازیاد برده بودم.",
    "موقعی‌که به آن فرد کور کمک کردم و او را به پیاده‌رو روبه‌رو رساندم، با برداشتن کلاهم به او سلام کردم. البته این کلاه‌ازسربرداشتن مربوط به او نمی‌شد، چون نمی‌توانست ببیند. پس برای چه‌کسی کلاهم را از سرم برداشتم؟ برای مردم. مانند هر بازیگری که پس‌از اجرای نقش، کلاهش را از سربرمی‌دارد. بد نبود، نه؟ روزی دیگر در همان دوره، به راننده‌ای که از من تشکر کرد که کمکش کرده‌ام، جواب دادم هیچ‌کس این کار را نمی‌کرد. البته منظورم این بود هر کسی این کار را می‌کرد. اما این اشتباه لفظی مانند بار سنگینی روی دلم ماند. ازنظر شکسته‌نفسی من به‌راستی رودست نداشتم.",
    "به‌طور حتم متوجه شده‌اید که آدم‌هایی هستند که اعتقاد مذهبی‌شان بر این پایه است که همهٔ توهین‌ها و آزارها را ببخشند و به‌راستی همین کار را هم می‌کنند، ولی هرگز از یاد نمی‌برند. اما من از آن قماش آدم‌ها نبودم که توهین‌ها را ببخشم، ولی سرانجام همیشه آن‌ها را فراموش می‌کردم و آن کس که گمان می‌کرد از او متنفرم، وقتی می‌دید لبخندزنان و با رویی گشاده به او سلام می‌کنم، باورش نمی‌شد و دهانش از حیرت باز می‌ماند.",
    "آدم گاهی سرگردان می‌شود، راهش را گم می‌کند، در مسایل قطعی و آشکار هم دچار تردید می‌شود، حتا موقعی‌که به رازهای زندگی‌ای خوش و شادمانه پی برده است. راه‌حل من البته، کمال مطلوب نیست. اما موقعی‌که آدم راضی نیست، هنگامی‌که درمی‌یابد باید آن را تغییر دهد، راه چاره‌ای ندارد، این‌طور نیست؟ آدم چه باید بکند که کس دیگری بشود؟ امکان ندارد. باید دیگر هیچ‌کس نباشد، دست‌کم برای یک‌بار هم که شده خود را به‌خاطر فرد دیگری از یاد ببرد. ولی چه‌طوری؟ زیادی خسته‌ام نکنید. مانند آن گدای پیری هستم که یک روز روی ایوان کافه‌ای نمی‌خواست دستم را ول کند. می‌گفت: «آه آقا، نه این‌که ما آدم‌ها شخص بدی باشیم، فقط روشنایی را گم کرده‌ایم.» بله، ما روشنایی روز و صبح‌ها هم بی‌گناهی مقدس کسی را که خودش را می‌بخشد گم کرده‌ایم.",
    "هیچ توجه کرده‌اید که فقط مرگ است که احساس‌هامان را برمی‌انگیزد؟ موقعی‌که عزیزانی را ازدست می‌دهیم، بیش‌تر دوست‌شان داریم، این‌طور نیست؟ یا استادانی را که دیگر حرف نمی‌زنند چون زیر خاک خفته‌اند بیش‌تر گرامی می‌داریم و تحسین‌شان می‌کنیم!",
    "«به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»، «بشر تنها آفریده‌ایست که نمی‌خواهد آن باشد که هست.»، «هیچ‌کس مجبور نیست انسان بزرگی باشد. تنها انسان‌بودن کافی است.»، «همیشه به دوردست‌ها فکر کن. آن‌جاست که حقیقت را خواهی یافت.»، «طغیان می‌کنم، پس هستم.»",
    "به این نتیجه رسیدم که عشق یعنی همان غریزهٔ شهوت که در همه‌کس وجود دارد و تنها پدیده‌ایست که در زندگی عاشقانه‌ام حاکم بر همه‌چیز است",
    "تا شبی که این موسیقی از ترنم بازایستاد و روشنایی‌ها خاموش شدند. جشنی که در آن احساس شادمانی می‌کردم به‌پایان رسید...",
    "شیوهٔ زندگی‌کردن را دارم از یاد می‌برم.",
    "این موضوع چنان حقیقت دارد که ما راز دل‌مان را کم‌تر با آن‌هایی که از خودمان بهتر هستند در میان می‌گذاریم و بیش‌تر از هم‌نشینی با آن‌ها می‌گریزیم. خیلی وقت‌ها برعکس با کسانی درددل می‌کنیم که شبیه خودمان هستند و همان نقطه‌ضعف‌های ما را دارند. بنابراین نه در اصلاح خودمان می‌کوشیم و نه می‌خواهیم آدم بهتری بشویم: چون دراین‌صورت باید به ناتوانی‌مان اعتراف کنیم.",
    "ما فقط دل‌مان می‌خواهد دیگران دل به حال‌مان بسوزانند و در راهی که در پیش گرفته‌ایم تشویق‌مان کنند.",
    "«بدبختی هنگامی به‌سراغ‌تان می‌آید که همه از شما تعریف می‌کنند!»",
    "باور کنید مکتب‌ها از لحظه‌ای که موازین اخلاقی را تبلیغ و فرمان‌هایی صادر می‌کنند، دچار اشتباه می‌شوند.",
    "رستاخیز همه‌روزه صورت می‌گیرد.",
    "بمیرد تا این‌که به‌تنهایی زنده نماند",
    "ا به‌راستی مگر بدون هیچ دردسری زندگی‌کردن بهشت نیست، آقای عزیز؟ زندگی من هم چنین بود. هرگز نیازی نداشته‌ام زندگی‌کردن را بیاموزم. در این مورد از همان بدو تولد همه‌چیز را می‌دانستم.",
    "آدم این‌گونه است، آقای عزیز، دو چهره دارد، دوشخصیتی است: تا به خودش علاقه‌مند نباشد، نمی‌تواند کسی را دوست بدارد.",
    "البته عشق حقیقی، امری است استثنایی، به احتمال دو یا سه مورد طی یک قرن. بقیهٔ عشق‌ها، یا از روی خودخواهی است یا ملال",
    "البته عشق حقیقی، امری است استثنایی، به احتمال دو یا سه مورد طی یک قرن. بقیهٔ عشق‌ها، یا از روی خودخواهی است یا ملال",
    "از آن‌جا که دلم می‌خواست کسی را دوست بدارم و کسی هم مرا دوست داشته باشد، به گمانم عاشق شدم. به‌عبارت دیگر احمق شدم.",
    "بی‌گناهی در این است که آدم بتواند دست‌ها و پاهایش را شادمانه دراز کند و کش‌وقوس بدهد.",
    "بر زبان‌شان واژهٔ بخشش است و در دل‌شان حکم مجازات.",
    "البته عشق حقیقی، امری است استثنایی، به احتمال دو یا سه مورد طی یک قرن. بقیهٔ عشق‌ها، یا از روی خودخواهی است یا ملال.",
    "پس از پشت‌سرگذاشتن دشواری‌های پرهیزناپذیر دوران جوانی، به این نتیجه رسیدم که عشق یعنی همان غریزهٔ شهوت که در همه‌کس وجود دارد و تنها پدیده‌ایست که در زندگی عاشقانه‌ام حاکم بر همه‌چیز است. بنابراین فقط درپی دست‌یافتن به کسانی بودم که به‌من لذت ببخشند.",
    "ما فقط دل‌مان می‌خواهد دیگران دل به حال‌مان بسوزانند و در راهی که در پیش گرفته‌ایم تشویق‌مان کنند. به‌طور خلاصه دوست داریم همزمان، هم مقصر نباشیم و هم تلاشی برای منزه‌کردن‌مان نکنیم.",
    "سکوتش کرکننده است. مانند خاموشی جنگل‌های بکر وحشی است، آکنده از هیاهوی پرندگان.",
    "آزادی یک پاداش نیست و نه اعطای مدالی در جشنی با شادخواری. نه حتا یک هدیه، یا جعبهٔ شکلاتی برای لذت چشایی را به‌شما بخشیدن. آه، نه، برعکس گونه‌ای جبر کاری است، یک دو استقامت که در تنهایی کامل و با بیش‌ترین فرسایش و خستگی انجام می‌شود. نه شرابی در کار است، نه دوستانی که مهربانانه نگاه‌تان کنند و محتوی جام‌شان را به‌سلامتی شما بنوشند. در تالاری غم‌انگیز، در جایگاه متهمان، دربرابر داوران و دربرابر خودتان برای تصمیم‌گیری، یا دربرابر قضاوت دیگران تنها هستید.",
    "آدم‌ها، با دلیل‌هاتان، با درستی گفتارتان و وخیم‌بودن درد و رنج‌هاتان متقاعد نمی‌شوند، مگر موقعی که بمیرید.",
    "من زندگی را دوست دارم، این نقطه‌ضعف واقعی من است.",
    "آدم‌ها خوشبختی و موفقیت‌هایی را که نصیب‌تان می‌شود به شما نمی‌بخشند مگر این‌که آن‌ها را هم سهیم کنید.",
    "من از آن آدم‌هایی نیستم که کپک بزنم و بپوسم. در گذشته، در همهٔ ساعت‌های روز، چه میان جمع و چه تنها، از بلندی‌ها بالا می‌رفتم، در آن‌جا آتش‌هایی چشمگیر و آشکار می‌افروختم و درودی شادمانه به‌سویم می‌آمد. دست‌کم به این ترتیب بود که از زندگی و اعتلایافتنم لذت می‌بردم.",
    "فضا بی‌رنگ و زندگی مرده. آیا این نابودی‌ای جهان‌شمول نیست، نیستی‌ای که با چشم می‌توان دید؟ هیچ آدمی در آن دیده نمی‌شود، به‌ویژه آدم!",
    "من زندگی را دوست دارم، این نقطه‌ضعف واقعی من است.",
    "جنایت همیشه جلو صحنه قرار می‌گیرد، اما جانی فقط مدت کوتاهی در آن ظاهر می‌شود تا بی‌درنگ مجرم دیگری جایگزینش شود",
    "دربارهٔ مردی با من حرف زدند که دوستش زندانی شده بود و او هر شب برای همدلی و ابراز همدردی با او که رفاه و آسایشش را گرفته بودند، در اتاقش روی زمین می‌خوابید؛ چه کسی، چه کسی آقای عزیز، به‌خاطر ما روی زمین خواهد خوابید؟ اگر من قادر به این کار باشم چی؟ ببینید، من دلم می‌خواهد این‌گونه آدمی باشم و خواهم بود. بله، همگی ما روزی خواهیم توانست چنین کاری را بکنیم، آن‌وقت رستگار خواهیم شد. اما کار آسانی نیست، چون دوستی با فراموش‌کاری یا دست‌کم ناتوانی همراه است. آن‌چه را می‌خواهد نمی‌تواند انجام دهد. شاید هم از همه‌چیز گذشته، به‌اندازهٔ کافی مایل نیست؟ شاید ما زندگی را آن‌طور که باید و شاید دوست نداریم؟ هیچ توجه کرده‌اید که فقط مرگ است که احساس‌هامان را برمی‌انگیزد؟ موقعی‌که عزیزانی را ازدست می‌دهیم، بیش‌تر دوست‌شان داریم، این‌طور نیست؟ یا استادانی را که دیگر حرف نمی‌زنند چون زیر خاک خفته‌اند بیش‌تر گرامی می‌داریم و تحسین‌شان می‌کنیم!",
    "چرا درمورد کسانی که از دنیا رفته‌اند منصف‌تر و بخشنده‌تر می‌شویم؟ دلیلش خیلی روشن است. نسبت به آن‌ها دیگر دینی نداریم. ما را آزاد می‌گذارند، می‌توانیم از وقت‌مان هرطور که می‌خواهیم استفاده کنیم.",
    "آدم این‌گونه است، آقای عزیز، دو چهره دارد، دوشخصیتی است: تا به خودش علاقه‌مند نباشد، نمی‌تواند کسی را دوست بدارد. نگاهی به همسایه‌هاتان بیندازید، اگر برحسب اتفاق یکی در ساختمان بمیرد. به‌طور مثال سرایدار ناگهان فوت کند. بی‌درنگ همگی از خواب خرگوشی بیدار می‌شوند، به جنب‌وجوش می‌افتند، از این و آن سوآل می‌کنند، دل می‌سوزانند، خبر مرگش در دست چاپ است و نمایش سرانجام آغاز می‌شود",
    "من هیچ هنر یا شایستگی‌ای نداشتم: من به آزمندی که در جامعهٔ ما جای جاه‌طلبی را گرفته، همواره می‌خندیدم.",
    "اما می‌دانید چرا درمورد کسانی که از دنیا رفته‌اند منصف‌تر و بخشنده‌تر می‌شویم؟ دلیلش خیلی روشن است. نسبت به آن‌ها دیگر دینی نداریم. ما را آزاد می‌گذارند، می‌توانیم از وقت‌مان هرطور که می‌خواهیم استفاده کنیم. به‌طور خلاصه در یک مجلس میهمانی یا همنشینی با یاری مهربان، به تحسین از فرد درگذشته بپردازیم.",
    "باور کنید مکتب‌ها از لحظه‌ای که موازین اخلاقی را تبلیغ و فرمان‌هایی صادر می‌کنند، دچار اشتباه می‌شوند. خدا نیازی به خلق گناهان یا تنبیه ندارد. خود هم‌نوعان‌مان برای این کار کافی‌اند، ما هم کمک‌شان می‌کنیم. شما دربارهٔ روز رستاخیز حرف می‌زدید. اجازه بدهید مؤدبانه به گفته‌هاتان بخندم. من بدون ترس و لرز منتظرش هستم: به آن‌چه از همه بدتر است پی برده‌ام و آن داوری دربارهٔ آدم‌هاست. برای آن‌ها شرایط تخفیف مجازات وجود ندارد، حتا اگر خطایی بدون سوءنیت صورت گرفته باشد، جرم محسوب می‌شود.",
    "قفسی ساخته‌شده از آجر و سیمان که مجرم در آن فقط می‌تواند به‌حالت ایستاده بماند، اما قادر به تکان‌خوردن نیست. درِ محکمی که او را در قفس سیمانی‌اش زندانی کرده، به زیر چانه‌اش ختم می‌شود. درنتیجه از بالای آن فقط چهرهٔ زندانی دیده می‌شود و هر زندانبانی که از جلو او می‌گذرد، تف فراوانی به صورتش می‌اندازد. زندانی که توی قفسش امکان تکان‌خوردن ندارد، نمی‌تواند تف‌ها را از صورتش پاک کند، اما راست است، فقط حق دارد چشم‌هایش را ببندد. خب، دوست عزیز، این قفس را آدم‌ها اختراع کرده‌اند. آن‌ها برای آفریدن این شاهکار کوچک نیازی به دخالت خدا نداشتند.\nخب؟ بعد چی؟ خدا در این‌جا فقط به این کار می‌آید که بی‌گناهی فرد را تضمین کند و من مذهب را سازمان بزرگی می‌انگارم که کارش پاک‌سازی گناهان است",
    "نمی‌دانستم که آزادی یک پاداش نیست و نه اعطای مدالی در جشنی با شادخواری. نه حتا یک هدیه، یا جعبهٔ شکلاتی برای لذت چشایی را به‌شما بخشیدن. آه، نه، برعکس گونه‌ای جبر کاری است، یک دو استقامت که در تنهایی کامل و با بیش‌ترین فرسایش و خستگی انجام می‌شود. نه شرابی در کار است، نه دوستانی که مهربانانه نگاه‌تان کنند و محتوی جام‌شان را به‌سلامتی شما بنوشند. در تالاری غم‌انگیز، در جایگاه متهمان، دربرابر داوران و دربرابر خودتان برای تصمیم‌گیری، یا دربرابر قضاوت دیگران تنها هستید. در پایانِ هر آزادی، حکمی صادر شده؛ به‌همین دلیل است که آزادی برای حمل‌کردن بسیار سنگین است، به‌ویژه هنگامی‌که آدم در آتش تب می‌سوزد، یا رنج می‌برد و یا هیچ‌کس را دوست ندارد.",
    "باور کنید، برای دست‌کم عده‌ای تصاحب‌نکردن چیزی که میلی به آن ندارند دشوارترین کارها در دنیاست.",
    "هیچ آدمی در لذت‌بردن‌هایش ریاکار نیست.",
    "چه‌گونه می‌دانم دیگر دوستی ندارم؟ خیلی ساده است: این موضوع روزی دستگیرم شد که به‌فکر افتادم برای تنبیه‌شان و به‌عنوان یک شوخی وانمود کنم می‌خواهم خودم را بکشم. اما برای تنبیه‌کردن چه کسی؟ عده‌ای امکان دارد تعجب کنند، اما هیچ‌کس احساس نخواهد کرد تنبیه شده است. آن‌وقت بود که دریافتم دوستی ندارم.",
    "چه فایده‌ای دارد آدم داوطلبانه و به‌طور اختیاری بمیرد و به‌خاطر تصویری که می‌خواهد در ذهن دیگران به‌جا بگذارد، خود را فدا کند؟ شما می‌میرید و آن‌ها از موقعیت استفاده می‌کنند تا برای این اقدام‌تان انگیزه‌هایی ابلهانه یا پیش‌پاافتاده بتراشند. کسانی که جان‌شان را فدا می‌کنند دوست عزیز، باید میان از یادها رفتن، مسخره‌شدن یا مورد سوءاستفاده قرارگرفتن یکی را انتخاب کنند. اما این‌که به انگیزهٔ واقعی‌شان پی ببرند، هرگز.",
    "آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»، «بشر تنها آفریده‌ایست که نمی‌خواهد آن باشد که هست.»، «هیچ‌کس مجبور نیست انسان بزرگی باشد. تنها انسان‌بودن کافی است.»، «همیشه به دوردست‌ها فکر کن. آن‌جاست که حقیقت را خواهی یافت.»، «طغیان می‌کنم، پس هستم.» که هم‌وطن بلندآوازه‌اش «دکارت» چهار قرن پیش از او می‌گفت: «من فکر می‌کنم، پس هستم.» راستی اگر آدم‌ها فکر نکنند چه تفاوتی با بقیهٔ جان‌داران دارند؟",
    "هیچ توجه کرده‌اید که فقط مرگ است که احساس‌هامان را برمی‌انگیزد؟ موقعی‌که عزیزانی را ازدست می‌دهیم، بیش‌تر دوست‌شان داریم، این‌طور نیست؟",
    "حقیقت دوست عزیز سخت ملال‌انگیز است.\n‫حالا که از عشق و پرهیزکاری نومید شده بودم، به این فکر افتادم که فقط عیاشی و خوشگذرانی برایم مانده که خیلی خوب می‌تواند جانشین عشق شود، خنده‌ها را خاموش سازد، سکوت را برقرار کند و به‌ویژه به آدم جاودانگی ببخشد",
    "آدم با احساس جاودانه‌بودن سر خودش را کلاه می‌گذارد و چند هفته بعد حتا نمی‌داند امروز را به فردا خواهد رساند یا نه.",
    "باید به‌هرحال یک‌نفر باشد که حرف آخر را بزند. درغیر این‌صورت هر کسی می‌تواند با هر استدلالی مخالفت کند: آخرسر هم به جایی نخواهد رسید. اقتدار برعکس همه‌چیز را حل‌وفصل می‌کند. برای روشن‌شدن این موضوع وقت صرف کردیم، اما سرانجام به مفهومش پی بردیم. مثلا به‌طور حتم ملاحظه کرده‌اید که اروپای کهن‌سال و فرزانه‌مان سرانجام توانسته راه درست را پیدا کند. ما دیگر مانند آن دوره که مردم ساده‌دل بودند، نمی‌گوییم: «من این‌طوری فکر می‌کنم، شما چه مخالفتی با آن دارید؟» آدم‌های روشن‌بین و واقع‌گرایی شده‌ایم. بیانیه را جایگزین گفت‌وشنود کرده‌ایم. «می‌گوییم حقیقت این است، شما می‌توانید همچنان به جروبحث ادامه دهید، برای‌مان مهم نیست. اما تا چند سال دیگر پلیس به شما ثابت خواهد کرد که حق با من است.»",
    "هیچ آدمی در لذت‌بردن‌هایش ریاکار نیست.",
    "من آدم پاک‌دلی را می‌شناختم که به هیچ‌چیز بدگمان نبود. آدمی بود صلح‌طلب، آزادی‌خواه، هم آدم‌ها و هم حیوان‌ها را به یک اندازه دوست داشت. آدمی فرهیخته با روحی پاک، در این تردیدی نیست. خب، طی یکی از آخرین جنگ‌های مذهبی در اروپا، رفت در یکی از روستاها ساکن شد. روی سردر خانه‌اش نوشته بود: «اهل هرکجا که باشید و از هر جا که آمده‌اید، قدم‌تان روی چشم، بفرمایید تو.» به‌نظر شما چه کسی به این دعوت پاسخ گفت؟ چریک‌هایی انگار خانهٔ خودشان باشد، رفتند تو و دل و روده‌اش را بیرون کشیدند.",
    "هیچ توجه کرده‌اید که فقط مرگ است که احساس‌هامان را برمی‌انگیزد؟ موقعی‌که عزیزانی را ازدست می‌دهیم، بیش‌تر دوست‌شان داریم، این‌طور نیست؟ یا استادانی را که دیگر حرف نمی‌زنند چون زیر خاک خفته‌اند بیش‌تر گرامی می‌داریم و تحسین‌شان می‌کنیم! حس تحسین و بزرگداشت در چنین شرایطی به‌طور طبیعی در ما به‌وجود می‌آید، تحسین و بزرگداشتی که شاید در تمام زندگی‌شان منتظر شنیدنش بوده‌اند. اما می‌دانید چرا درمورد کسانی که از دنیا رفته‌اند منصف‌تر و بخشنده‌تر می‌شویم؟ دلیلش خیلی روشن است. نسبت به آن‌ها دیگر دینی نداریم. ما را آزاد می‌گذارند، می‌توانیم از وقت‌مان هرطور که می‌خواهیم استفاده کنیم. به‌طور خلاصه در یک مجلس میهمانی یا همنشینی با یاری مهربان، به تحسین از فرد درگذشته بپردازیم. اما اگر مجبور به انجام چنین کاری شویم، فقط از راه مراجعه به حافظه انجام خواهد گرفت و حافظه هم در این‌گونه موارد ضعیف است",
    "هیچ توجه کرده‌اید که فقط مرگ است که احساس‌هامان را برمی‌انگیزد؟ موقعی‌که عزیزانی را ازدست می‌دهیم، بیش‌تر دوست‌شان داریم، این‌طور نیست؟ یا استادانی را که دیگر حرف نمی‌زنند چون زیر خاک خفته‌اند بیش‌تر گرامی می‌داریم و تحسین‌شان می‌کنیم! حس تحسین و بزرگداشت در چنین شرایطی به‌طور طبیعی در ما به‌وجود می‌آید، تحسین و بزرگداشتی که شاید در تمام زندگی‌شان منتظر شنیدنش بوده‌اند. اما می‌دانید چرا درمورد کسانی که از دنیا رفته‌اند منصف‌تر و بخشنده‌تر می‌شویم؟ دلیلش خیلی روشن است. نسبت به آن‌ها دیگر دینی نداریم. ما را آزاد می‌گذارند، می‌توانیم از وقت‌مان هرطور که می‌خواهیم استفاده کنیم. به‌طور خلاصه در یک مجلس میهمانی یا همنشینی با یاری مهربان، به تحسین از فرد درگذشته بپردازیم. اما اگر مجبور به انجام چنین کاری شویم، فقط از راه مراجعه به حافظه انجام خواهد گرفت و حافظه هم در این‌گونه موارد ضعیف است",
    "باید به‌هرحال یک‌نفر باشد که حرف آخر را بزند. درغیر این‌صورت هر کسی می‌تواند با هر استدلالی مخالفت کند: آخرسر هم به جایی نخواهد رسید. اقتدار برعکس همه‌چیز را حل‌وفصل می‌کند.",
    "برای دست‌کم عده‌ای تصاحب‌نکردن چیزی که میلی به آن ندارند دشوارترین کارها در دنیاست.",
    "موقعی‌که آدم به‌خاطر پیشه یا استعداد ذاتی‌اش خیلی دربارهٔ انسان‌ها مطالعه کرده، به این نتیجه می‌رسد که دلش برای آدم‌های ماقبل تاریخ تنگ شده و هوای آن‌ها را می‌کند. آن‌ها دست‌کم هیچ فکر پنهانی‌ای در سرشان نداشته‌اند.",
    "برای انسان‌های دوران جدید یک جمله کافی است: آن‌ها دنبال عشق‌بازی بودند و خواندن روزنامه‌ها.",
    "اگر دزدها و آدم‌های فاسد همیشه همه‌جا محکوم می‌شدند، آدم‌های درستکار مدام خود را پاک و منزه می‌پنداشتند، آقای عزیز.",
    "به این ترتیب همواره زندگی‌ای سطحی را می‌گذراندم، به‌نحوی از طریق بازی با واژه‌ها، اما نه با واقعیت‌ها. چه کتاب‌هایی که نیمه‌خوانده کنار گذاشتم، چه دوستانی که نیمه‌دوست‌شده رها کردم، چه شهرهایی که نیمه دیدن کرده از آن‌ها گذشتم و چه زن‌هایی که نیمه‌آشناشده، ترک‌شان کردم. کارهایی که انجام می‌دادم از روی بی‌حوصلگی بود یا تفریح.",
    "البته عشق حقیقی، امری است استثنایی، به احتمال دو یا سه مورد طی یک قرن. بقیهٔ عشق‌ها، یا از روی خودخواهی است یا ملال.",
    "به این نتیجه رسیدم که عشق یعنی همان غریزهٔ شهوت که در همه‌کس وجود دارد و تنها پدیده‌ایست که در زندگی عاشقانه‌ام حاکم بر همه‌چیز است.",
    "به‌این‌ترتیب خرده‌گیری آن چیزی را به صدای بلند می‌گوید که خود محکومش کرده است.",
    "بله، آدم می‌تواند در این دنیا بجنگد، ادای عاشق‌شدن را درآورد، هم‌نوعش را شکنجه کند، توی روزنامه‌ها لاف بزند و خودنمایی کند، یا خیلی ساده درحال بافتن چیزی از همسایه‌اش بدگویی کند. یا بعضی کارها را ادامه دهد فقط برای این‌که ادامه داده باشد، این است آن‌چه مافوق بشری است.",
    "«به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»",
    "«بشر تنها آفریده‌ایست که نمی‌خواهد آن باشد که هست.»،",
    "عده‌ای فریاد می‌زنند: «دوستم داشته باش». گروهی دیگر می‌گویند: «دوستم نداشته باش!» اما دستهٔ سومی هم هستند، بدترین و بدبخت‌ترین‌شان که اظهار می‌کنند: «دوستم نداشته باش، ولی به‌من وفادار بمان!»",
    "باور کنید، برای دست‌کم عده‌ای تصاحب‌نکردن چیزی که میلی به آن ندارند دشوارترین کارها در دنیاست.",
    "آدم‌ها، با دلیل‌هاتان، با درستی گفتارتان و وخیم‌بودن درد و رنج‌هاتان متقاعد نمی‌شوند، مگر موقعی که بمیرید. تا زمانی که زنده هستید، به شما بدگمانند، فقط این حق را دارید که مورد تردید و سوءظن‌شان قرار بگیرید.",
    "امروز همگی برای داوری‌کردن، همچنان‌که برای عشق‌ورزیدن، آماده‌ایم. با این تفاوت که پای ضعف یا شکستی درمیان نیست.",
    "شرافتمند یا باهوش‌بودن مادرزادی درخور تمجید نیست. همچنان‌که مسئولیت کسی که سرشت جنایت‌کاری دارد از کسی که برحسب تصادف مرتکب جنایتی‌شده کم‌تر نیست. اما این حقه‌بازها درپی بخشیده‌شدن هستند، یعنی نداشتن هیچ‌گونه مسئولیتی،",
    "دوست داریم همزمان، هم مقصر نباشیم و هم تلاشی برای منزه‌کردن‌مان نکنیم. نه خیلی وقیح و بی‌پروا باشیم و نه چندان بافضیلت. نه توان شررساندن را داشته باشیم و نه نیروی نیکی‌کردن را. دانته را می‌شناسید؟ به‌راستی؟ بر شیطان لعنت. پس باید بدانید دانته معتقد است فرشتگان در نبرد میان یزدان و اهریمن بی‌طرفند و جای‌شان در برزخ است که دالانی است به‌سوی دوزخ. ما هم در همین دالان هستیم، دوست عزیز.",
    "آدم‌ها، با دلیل‌هاتان، با درستی گفتارتان و وخیم‌بودن درد و رنج‌هاتان متقاعد نمی‌شوند، مگر موقعی که بمیرید. تا زمانی که زنده هستید، به شما بدگمانند",
    "دوست داریم همزمان، هم مقصر نباشیم و هم تلاشی برای منزه‌کردن‌مان نکنیم. نه خیلی وقیح و بی‌پروا باشیم و نه چندان بافضیلت. نه توان شررساندن را داشته باشیم و نه نیروی نیکی‌کردن را. دانته را می‌شناسید؟ به‌راستی؟ بر شیطان لعنت. پس باید بدانید دانته معتقد است فرشتگان در نبرد میان یزدان و اهریمن بی‌طرفند و جای‌شان در برزخ است که دالانی است به‌سوی دوزخ. ما هم در همین دالان هستیم، دوست عزیز.",
    "چون همگی داور هستیم، نسبت به یکدیگر تقصیرکاریم، همگی با رفتار شرارت‌آمیزمان به‌نحوی مسیح هستیم و یک‌به‌یک به‌صلیب کشیده‌شده و همیشه هم بی‌آن‌که بدانیم چرا",
    "آن‌کس که از قانون اطاعت می‌کند، از داوری که او را در نظامی که به‌آن ایمان دارد می‌کشاند، ترسی به‌دل راه نمی‌دهد. اما بزرگ‌ترین رنج و شکنجه برای آدم‌ها این است که بدون قانون محاکمه شوند و ما به‌همین شکنجه گرفتاریم.",
    "حقیقت مانند روشنایی چشم را کور می‌کند. دروغ برعکس غروب زیبایی است که هر چیزی را به‌روشنی مشخص می‌سازد.",
    "نمی‌دانستم که آزادی یک پاداش نیست و نه اعطای مدالی در جشنی با شادخواری. نه حتا یک هدیه، یا جعبهٔ شکلاتی برای لذت چشایی را به‌شما بخشیدن. آه، نه، برعکس گونه‌ای جبر کاری است، یک دو استقامت که در تنهایی کامل و با بیش‌ترین فرسایش و خستگی انجام می‌شود. نه شرابی در کار است، نه دوستانی که مهربانانه نگاه‌تان کنند و محتوی جام‌شان را به‌سلامتی شما بنوشند. در تالاری غم‌انگیز، در جایگاه متهمان، دربرابر داوران و دربرابر خودتان برای تصمیم‌گیری، یا دربرابر قضاوت دیگران تنها هستید. در پایانِ هر آزادی، حکمی صادر شده؛ به‌همین دلیل است که آزادی برای حمل‌کردن بسیار سنگین است، به‌ویژه هنگامی‌که آدم در آتش تب می‌سوزد، یا رنج می‌برد و یا هیچ‌کس را دوست ندارد.",
    "بزرگ‌ترین رنج و شکنجه برای آدم‌ها این است که بدون قانون محاکمه شوند و ما به‌همین شکنجه گرفتاریم.",
    "بدبختی هنگامی به‌سراغ‌تان می‌آید که همه از شما تعریف می‌کنند!",
    "اما به‌راستی مگر بدون هیچ دردسری زندگی‌کردن بهشت نیست، آقای عزیز؟",
    "آدم این‌گونه است، آقای عزیز، دو چهره دارد، دوشخصیتی است: تا به خودش علاقه‌مند نباشد، نمی‌تواند کسی را دوست بدارد.",
    "«به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»",
    "«بشر تنها آفریده‌ایست که نمی‌خواهد آن باشد که هست",
    "باور کنید مکتب‌ها از لحظه‌ای که موازین اخلاقی را تبلیغ و فرمان‌هایی صادر می‌کنند، دچار اشتباه می‌شوند. خدا نیازی به خلق گناهان یا تنبیه ندارد. خود هم‌نوعان‌مان برای این کار کافی‌اند، ما هم کمک‌شان می‌کنیم. شما دربارهٔ روز رستاخیز حرف می‌زدید. اجازه بدهید مؤدبانه به گفته‌هاتان بخندم. من بدون ترس و لرز منتظرش هستم: به آن‌چه از همه بدتر است پی برده‌ام و آن داوری دربارهٔ آدم‌هاست.",
    "منتظر روز رستاخیز نمانید. رستاخیز همه‌روزه صورت می‌گیرد.",
    "«بشر تنها آفریده‌ایست که نمی‌خواهد آن باشد که هست.»",
    "گه‌گاه در این فکرم که تاریخ‌نویسان آینده دربارهٔ ما چه خواهند نوشت و چه قضاوتی خواهند کرد",
    "چه جنایت‌هایی که صورت نگرفته‌اند فقط به این علت که مرتکب‌شوندگان‌شان نمی‌توانسته‌اند تحمل کنند خطاکار باشند!",
    "حقیقت این است که هر آدمی، همان‌طور که می‌دانید، در این خواب و خیال است که هفت‌تیرکش و دزد سرگردنه‌ای گردن‌کلفت باشد و فقط با خشونت به جامعه حکم براند. از آن‌جا که فقط با خواندن رمان‌هایی در این زمینه، رسیدن به این هدف کار آسانی نیست، به‌طور معمول آدم به سیاست رو می‌آورد و به عضویت خشن‌ترین و بی‌پرواترین حزب‌ها درمی‌آید.",
    "وجودشان را تحمل می‌کردم چون می‌دیدم حضور دارند، اما اندکی مانند پذیرفتن وجود ملخ‌ها بود.",
    "شاید ما زندگی را آن‌طور که باید و شاید دوست نداریم؟ هیچ توجه کرده‌اید که فقط مرگ است که احساس‌هامان را برمی‌انگیزد؟ موقعی‌که عزیزانی را ازدست می‌دهیم، بیش‌تر دوست‌شان داریم، این‌طور نیست؟ یا استادانی را که دیگر حرف نمی‌زنند چون زیر خاک خفته‌اند بیش‌تر گرامی می‌داریم و تحسین‌شان می‌کنیم!",
    "هر آدمی مثل تنفس هوای پاک، احتیاج به برده دارد. دستوردادن مانند نفس‌کشیدن ضروری است. شما که با این نظریه موافقید، نه؟ حتا آدم‌های تهیدست هم باید نفس بکشند. هر فردی در پایین‌ترین طبقهٔ اجتماعی، احتیاج به همسر یا فرزندی دارد. اگر مجرد باشد، سگی را به‌عنوان همدم انتخاب می‌کند تا به او امر و نهی کند. اصل این است که آدم بتواند نسبت به آن‌ها خشمگین شود بی‌آن‌که آن‌ها حق جواب‌دادن داشته باشند.",
    "پس باید بدانید دانته معتقد است فرشتگان در نبرد میان یزدان و اهریمن بی‌طرفند و جای‌شان در برزخ است که دالانی است به‌سوی دوزخ. ما هم در همین دالان هستیم، دوست عزیز.",
    "اما بزرگ‌ترین رنج و شکنجه برای آدم‌ها این است که بدون قانون محاکمه شوند و ما به‌همین شکنجه گرفتاریم.",
    "آه! دوست من، هیچ می‌دانید موجودی که در شهرهای بزرگ تنها و سرگردان است، چه‌گونه آدمی است؟...",
    "موقعی‌که آدم به‌خاطر پیشه یا استعداد ذاتی‌اش خیلی دربارهٔ انسان‌ها مطالعه کرده، به این نتیجه می‌رسد که دلش برای آدم‌های ماقبل تاریخ تنگ شده و هوای آن‌ها را می‌کند. آن‌ها دست‌کم هیچ فکر پنهانی‌ای در سرشان نداشته‌اند.",
    "متوجه نشده‌اید که جامعه‌مان برای این‌گونه تسویه‌حساب‌ها سازمان یافته؟ به‌طور حتم دربارهٔ ماهی‌های گوشت‌خوار رودخانه‌های برزیلی چیزهایی شنیده‌اید که هزارهزار به شناگر بی‌احتیاطی که وارد آن آب‌ها شده حمله می‌کنند و ظرف چندلحظه فقط استخوان‌بندی پاک‌شده‌اش را به‌جا می‌گذارند؟ خب، سازمان این‌ها هم همین‌گونه است. می‌گویند «زندگی تمیز می‌خواهید؟ مثل همهٔ آدم‌های دیگر؟» طبعآ می‌گویید بله. چه‌گونه می‌شود چنین پیشنهادی را رد کرد؟ «بسیار خوب. تمیزتان می‌کنیم. بفرمایید، این شغل، این خانواده و این هم تفریح‌های سازمان‌یافتهٔ ما.» آن‌وقت با آن دندان‌های کوچک به جان‌تان می‌افتند و کوچک‌ترین پوست و گوشتی روی استخوان‌بندی‌تان به‌جا نمی‌گذارند.",
    "شیرجه‌نزدن هم گاه کوفتگی‌های عجیب در آدم ایجاد می‌کند.",
    "اما من از آن قماش آدم‌ها نبودم که توهین‌ها را ببخشم، ولی سرانجام همیشه آن‌ها را فراموش می‌کردم و آن کس که گمان می‌کرد از او متنفرم، وقتی می‌دید لبخندزنان و با رویی گشاده به او سلام می‌کنم، باورش نمی‌شد و دهانش از حیرت باز می‌ماند.",
    "زن‌ها هم دوست ندارند برای همیشه غصهٔ یک شکست را در دل نگه دارند.",
    "هیچ آدمی در لذت‌بردن‌هایش ریاکار نیست.",
    "برای این‌که آدم دیگر مورد بدگمانی نباشد، خیلی ساده باید بمیرد.",
    "آدم‌ها خوشبختی و موفقیت‌هایی را که نصیب‌تان می‌شود به شما نمی‌بخشند مگر این‌که آن‌ها را هم سهیم کنید.",
    "فکر این‌که وقت کافی برای انجام کارهایم ندارم، آزارم می‌داد. چه کارهایی؟ نمی‌دانستم. راستش را بخواهیم آیا کاری که انجام می‌دادم ارزش ادامه‌دادن را داشت؟",
    "«به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»،",
    "«هیچ‌کس مجبور نیست انسان بزرگی باشد. تنها انسان‌بودن کافی است.»، «همیشه به دوردست‌ها فکر کن. آن‌جاست که حقیقت را خواهی یافت.»، «طغیان می‌کنم، پس هستم.»",
    "یکی از دوروبری‌هایم آدم‌ها را به سه گروه تقسیم می‌کرد: آن‌هایی که ترجیح می‌دهند هیچ چیزی برای پنهان‌کردن در دل نداشته باشند تا مجبور به دروغ‌گفتن نشوند، آن‌هایی که دروغ‌گفتن را به نداشتن چیزی برای پنهان‌کردن ترجیح می‌دهند و سرانجام کسانی که دوست دارند هم دروغ بگویند و هم رازهای درونی‌شان را برای خودشان نگه دارند.",
    "در تالاری غم‌انگیز، در جایگاه متهمان، دربرابر داوران و دربرابر خودتان برای تصمیم‌گیری، یا دربرابر قضاوت دیگران تنها هستید. در پایانِ هر آزادی، حکمی صادر شده؛ به‌همین دلیل است که آزادی برای حمل‌کردن بسیار سنگین است",
    "آدم این‌گونه است، آقای عزیز، دو چهره دارد، دوشخصیتی است: تا به خودش علاقه‌مند نباشد، نمی‌تواند کسی را دوست بدارد.",
    "کسی که نمی‌تواند از خدمت برده‌ها چشم بپوشد، بهتر نیست آن‌ها را انسان‌هایی آزاد بنامد؟ اول به‌خاطر مسایل اخلاقی و دوم برای پرهیز از نومیدکردن‌شان. ما جبران‌کردن خدمات‌شان را به این‌طرز به آن‌ها مدیونیم، این‌طور نیست؟ با این روش آن‌ها همیشه لبخند به‌لب خواهند داشت و ما هم آسودگی وجدان‌مان را حفظ خواهیم کرد.",
    "شیرجه‌نزدن هم گاه کوفتگی‌های عجیب در آدم ایجاد می‌کند.",
    "جنایت همیشه جلو صحنه قرار می‌گیرد، اما جانی فقط مدت کوتاهی در آن ظاهر می‌شود تا بی‌درنگ مجرم دیگری جایگزینش شود.",
    "آدم این‌گونه است، آقای عزیز، دو چهره دارد، دوشخصیتی است: تا به خودش علاقه‌مند نباشد، نمی‌تواند کسی را دوست بدارد.",
    "موقعی‌که بدن غمگین است، دل هم ملول می‌شود.",
    "آدم باید به مقصربودنش اذعان کند، باید به‌سربردن در «شکنجه‌گاه» تن دردهد.",
    "حقیقت مانند روشنایی چشم را کور می‌کند. دروغ برعکس غروب زیبایی است که هر چیزی را به‌روشنی مشخص می‌سازد.",
    "سپس رفتم به‌سراغ همسر آن مرحوم تا تشکرهایش را در نقش غم‌انگیزی که بازی می‌کرد دریافت کنم. حالا به‌من بگویید، به چه دلیل این کارها را کردم؟ هیچ دلیلی در کار نبود، به‌جز نوشیدن آشامیدنی اشتهاآور پس از مراسم",
    "همسران دوستانم برای من موجودهای مقدسی به‌شمار می‌آمدند. فقط اگر هم می‌خواستم نظری به آن‌ها داشته باشم در کمال صداقت چند روز جلوتر به دوستی‌ام با شوهران‌شان پایان می‌دادم. شاید اسم این کار را نباید لذت‌جویی بگذارم؟ لذت‌جویی کار نفرت‌انگیزی نیست. گذشت داشته باشیم و این موضوع را گونه‌ای معلولیت یا نقص جسمانی بدانیم، گونه‌ای ناتوانی مادرزادی که در عشق جز آن‌چه آدم برای کسب لذت می‌کند، چیز دیگری نمی‌بیند",
    "شب‌هنگام من هرگز از روی پلی نمی‌گذرم. به‌علت قولی است که به خودم داده‌ام. از این‌ها که بگذریم، فرض کنید یک نفر بخواهد خودش را توی آب بیندازد. از دو کار یکی را انجام می‌دهید، یا خودتان را به آب می‌زنید که بیرونش بکشید، آن‌هم در این فصل سرد که ممکن است خودتان هم به‌خطر بیفتید. یا او را به‌حال خودش رها می‌کنید، چون شیرجه‌نزدن هم گاه کوفتگی‌های عجیب در آدم ایجاد می‌کند.",
    "موقعی‌که عزیزانی را ازدست می‌دهیم، بیش‌تر دوست‌شان داریم، این‌طور نیست؟ یا استادانی را که دیگر حرف نمی‌زنند چون زیر خاک خفته‌اند بیش‌تر گرامی می‌داریم و تحسین‌شان می‌کنیم! حس تحسین و بزرگداشت در چنین شرایطی به‌طور طبیعی در ما به‌وجود می‌آید",
    "آه! چه‌کسی باورش می‌شد که جنایت آن نیست که دیگران را به‌کشتن دهد، بلکه آن است که خودش کشته نشود!",
    "این موضوع چنان حقیقت دارد که ما راز دل‌مان را کم‌تر با آن‌هایی که از خودمان بهتر هستند در میان می‌گذاریم و بیش‌تر از هم‌نشینی با آن‌ها می‌گریزیم. خیلی وقت‌ها برعکس با کسانی درددل می‌کنیم که شبیه خودمان هستند و همان نقطه‌ضعف‌های ما را دارند. بنابراین نه در اصلاح خودمان می‌کوشیم و نه می‌خواهیم آدم بهتری بشویم: چون دراین‌صورت باید به ناتوانی‌مان اعتراف کنیم. ما فقط دل‌مان می‌خواهد دیگران دل به حال‌مان بسوزانند و در راهی که در پیش گرفته‌ایم تشویق‌مان کنند. به‌طور خلاصه دوست داریم همزمان، هم مقصر نباشیم و هم تلاشی برای منزه‌کردن‌مان نکنیم. نه خیلی وقیح و بی‌پروا باشیم و نه چندان بافضیلت. نه توان شررساندن را داشته باشیم و نه نیروی نیکی‌کردن را.",
    "استخوان‌بندی پاک‌شده‌اش را به‌جا می‌گذارند؟ خب، سازمان این‌ها هم همین‌گونه است. می‌گویند «زندگی تمیز می‌خواهید؟ مثل همهٔ آدم‌های دیگر؟» طبعآ می‌گویید بله. چه‌گونه می‌شود چنین پیشنهادی را رد کرد؟ «بسیار خوب. تمیزتان می‌کنیم. بفرمایید، این شغل، این خانواده",
    "اید که هزارهزار به شناگر بی‌احتیاطی که وارد آن آب‌ها شده حمله می‌کنند و ظرف چندلحظه فقط استخوان‌بندی پاک‌شده‌اش را به‌جا می‌گذارند؟ خب، سازمان این‌ها هم همین‌گونه است. می‌گویند «زندگی تمیز می‌خواهید؟ مثل همهٔ آدم‌های دیگر؟» طبعآ می‌گویید بله. چه‌گونه می‌شود چنین ",
    "هم‌وطن عزیزم. عده‌ای فریاد می‌زنند: «دوستم داشته باش». گروهی دیگر می‌گویند: «دوستم نداشته باش!» اما دستهٔ سومی هم هستند، بدترین و بدبخت‌ترین‌شان که اظهار می‌کنند: «دوستم نداشته باش، ولی به‌من وفادار بمان!»",
    "باور کنید، برای دست‌کم عده‌ای تصاحب‌نکردن چیزی که میلی به آن ندارند دشوارترین کارها در دنیاست.",
    "آن‌جا که دلم می‌خواست کسی را دوست بدارم و کسی هم مرا دوست داشته باشد، به گمانم عاشق شدم. به‌عبارت دیگر احمق شدم.",
    "اما می‌دانید چرا درمورد کسانی که از دنیا رفته‌اند منصف‌تر و بخشنده‌تر می‌شویم؟ دلیلش خیلی روشن است. نسبت به آن‌ها دیگر دینی نداریم. ما را آزاد می‌گذارند، می‌توانیم از وقت‌مان هرطور که می‌خواهیم استفاده کنیم.",
    "آدم‌ها، با دلیل‌هاتان، با درستی گفتارتان و وخیم‌بودن درد و رنج‌هاتان متقاعد نمی‌شوند، مگر موقعی که بمیرید. تا زمانی که زنده هستید، به شما بدگمانند، فقط این حق را دارید که مورد تردید و سوءظن‌شان قرار بگیرید.",
    "کسانی که جان‌شان را فدا می‌کنند دوست عزیز، باید میان از یادها رفتن، مسخره‌شدن یا مورد سوءاستفاده قرارگرفتن یکی را انتخاب کنند. اما این‌که به انگیزهٔ واقعی‌شان پی ببرند، هرگز.",
    "زمین تیره‌وتار است، دوست عزیز، تابوت ضخیم و کفن مات و از ورای آن چیزی دیده نمی‌شود، مگر با چشم‌های روح، البته اگر روحی وجود داشته باشد و آن هم روحی دارای دو چشم. ولی مسأله این‌جاست که آدم از این موضوع مطمئن نیست، هرگز اطمینان ندارد. وگرنه راه گریزی وجود می‌داشت و آدم می‌توانست کاری کند که او را جدی بگیرند. آدم‌ها، با دلیل‌هاتان، با درستی گفتارتان و وخیم‌بودن درد و رنج‌هاتان متقاعد نمی‌شوند، مگر موقعی که بمیرید.",
    "من زندگی را دوست دارم، این نقطه‌ضعف واقعی من است. چنان دوستش دارم که هیچ فکری دربارهٔ آن‌چه که نیست یا ندارد نمی‌کنم. این‌گونه آزمندانه زندگی را دوست‌داشتن، کار عامیانه‌ایست، به‌نظر شما این‌طور نیست؟",
    "اشتیاق دست‌یافتن به حقیقت به هر قیمتی که شده، سودایی است که از هیچ‌چیز چشم نمی‌پوشد و هیچ چیزی هم نمی‌تواند دربرابرش ایستادگی کند.",
    "احساس حقانیت، خشنودی به‌خاطر حق‌به‌جانب‌بودن، شادی برای خود احترام‌قایل‌بودن، آقای عزیز، انگیزه‌های قدرتمندی هستند که ما را سرپا نگه می‌دارند، یا به پیشرفت‌مان کمک می‌کنند. برعکس اگر آدم‌ها را از این انگیزه‌ها محروم سازید، تبدیل‌شان می‌کنید به سگ‌های هار و پاچه‌گیر.",
    "خواندن روزنامه‌ها در شرایط غم‌انگیز و دردناکی که زندگی می‌کردند، بی‌شک گونه‌ای جبران تیره‌روزی‌شان بود.",
    "جنایت همیشه جلو صحنه قرار می‌گیرد، اما جانی فقط مدت کوتاهی در آن ظاهر می‌شود تا بی‌درنگ مجرم دیگری جایگزینش شود.",
    "هیچ توجه کرده‌اید که فقط مرگ است که احساس‌هامان را برمی‌انگیزد؟ موقعی‌که عزیزانی را ازدست می‌دهیم، بیش‌تر دوست‌شان داریم، این‌طور نیست؟",
    "می‌دانید چرا درمورد کسانی که از دنیا رفته‌اند منصف‌تر و بخشنده‌تر می‌شویم؟ دلیلش خیلی روشن است. نسبت به آن‌ها دیگر دینی نداریم. ما را آزاد می‌گذارند، می‌توانیم از وقت‌مان هرطور که می‌خواهیم استفاده کنیم.",
    "هیچ توجه کرده‌اید که فقط مرگ است که احساس‌هامان را برمی‌انگیزد؟ موقعی‌که عزیزانی را ازدست می‌دهیم، بیش‌تر دوست‌شان داریم،",
    "هیچ آدمی در لذت‌بردن‌هایش ریاکار نیست.",
    "آدم‌ها، با دلیل‌هاتان، با درستی گفتارتان و وخیم‌بودن درد و رنج‌هاتان متقاعد نمی‌شوند، مگر موقعی که بمیرید.",
    "«خود را کشت چون نتوانست تحمل کند...»",
    "قیافهٔ آدم موفقی را داشتن، آن‌هم به‌روش خاص، هر آدم بی‌شعوری را به‌خشم می‌آورد",
    "دلم می‌خواست کسی را دوست بدارم و کسی هم مرا دوست داشته باشد، به گمانم عاشق شدم. به‌عبارت دیگر احمق شدم.",
    "حالا دیگر خیلی دیر است. همیشه خیلی دیر خواهد بود. خوشبختانه!",
    "پس از پشت‌سرگذاشتن دشواری‌های پرهیزناپذیر دوران جوانی، به این نتیجه رسیدم که عشق یعنی همان غریزهٔ شهوت که در همه‌کس وجود دارد و تنها پدیده‌ایست که در زندگی عاشقانه‌ام حاکم بر همه‌چیز است. بنابراین فقط درپی دست‌یافتن به کسانی بودم که به‌من لذت ببخشند.",
    "ما آدم‌ها همیشه آمیزه‌ای از خیر و شر بوده‌ایم و شر همواره بر خیر غلبه داشته چون از هوای نفس و غریزه پیروی می‌کند.",
    "از آن‌جا که دلم می‌خواست کسی را دوست بدارم و کسی هم مرا دوست داشته باشد، به گمانم عاشق شدم. به‌عبارت دیگر احمق شدم.",
    "موقعی‌که عزیزانی را ازدست می‌دهیم، بیش‌تر دوست‌شان داریم، این‌طور نیست؟ یا استادانی را که دیگر حرف نمی‌زنند چون زیر خاک خفته‌اند بیش‌تر گرامی می‌داریم و تحسین‌شان می‌کنیم! حس تحسین و بزرگداشت در چنین شرایطی به‌طور طبیعی در ما به‌وجود می‌آید، تحسین و بزرگداشتی که شاید در تمام زندگی‌شان منتظر شنیدنش بوده‌اند. اما می‌دانید چرا درمورد کسانی که از دنیا رفته‌اند منصف‌تر و بخشنده‌تر می‌شویم؟ دلیلش خیلی روشن است. نسبت به آن‌ها دیگر دینی نداریم. ما را آزاد می‌گذارند، می‌توانیم از وقت‌مان هرطور که می‌خواهیم استفاده کنیم.",
    "زنانی که با من دوست می‌شدند درواقع این وجه مشترک را با ناپلئون داشتند که همواره فکر می‌کردند جایی که همهٔ مردم دنیا شکست می‌خورند، آن‌ها موفق می‌شوند.",
    "آدم‌ها، با دلیل‌هاتان، با درستی گفتارتان و وخیم‌بودن درد و رنج‌هاتان متقاعد نمی‌شوند، مگر موقعی که بمیرید. تا زمانی که زنده هستید، به شما بدگمانند، فقط این حق را دارید که مورد تردید و سوءظن‌شان قرار بگیرید.",
    "موقعی‌که آدم به‌خاطر پیشه یا استعداد ذاتی‌اش خیلی دربارهٔ انسان‌ها مطالعه کرده، به این نتیجه می‌رسد که دلش برای آدم‌های ماقبل تاریخ تنگ شده و هوای آن‌ها را می‌کند. آن‌ها دست‌کم هیچ فکر پنهانی‌ای در سرشان نداشته‌اند.",
    "جنایت همیشه جلو صحنه قرار می‌گیرد، اما جانی فقط مدت کوتاهی در آن ظاهر می‌شود تا بی‌درنگ مجرم دیگری جایگزینش شود.",
    "ببینید، دربارهٔ مردی با من حرف زدند که دوستش زندانی شده بود و او هر شب برای همدلی و ابراز همدردی با او که رفاه و آسایشش را گرفته بودند، در اتاقش روی زمین می‌خوابید؛ چه کسی، چه کسی آقای عزیز، به‌خاطر ما روی زمین خواهد خوابید؟ اگر من قادر به این کار باشم چی؟ ببینید، من دلم می‌خواهد این‌گونه آدمی باشم و خواهم بود.",
    "اما می‌دانید چرا درمورد کسانی که از دنیا رفته‌اند منصف‌تر و بخشنده‌تر می‌شویم؟ دلیلش خیلی روشن است. نسبت به آن‌ها دیگر دینی نداریم. ما را آزاد می‌گذارند، می‌توانیم از وقت‌مان هرطور که می‌خواهیم استفاده کنیم.",
    "آدم در این دنیا به چه کسی جز آن‌که دوستش دارد جواب می‌دهد؟",
    "من این مردمی را که توی پیاده‌روها می‌لولند و در خانه‌هایی کوچک کنار آبراه‌ها، زندگی می‌کنند، میان مه همیشگی، زمین‌های سرد و دریایی که مانند تشت رخت‌شویی مدام از آن بخار بلند می‌شود، دوست دارم. دوست‌شان دارم چون به‌طرزی دوگانه زندگی می‌کنند، گاهی این‌جا و گاهی جایی دیگر.",
    "من این مردمی را که توی پیاده‌روها می‌لولند و در خانه‌هایی کوچک کنار آبراه‌ها، زندگی می‌کنند، میان مه همیشگی، زمین‌های سرد و دریایی که مانند تشت رخت‌شویی مدام از آن بخار بلند می‌شود، دوست دارم. دوست‌شان دارم چون به‌طرزی دوگانه زندگی می‌کنند، گاهی این‌جا و گاهی جایی دیگر.",
    "بر خلق‌وخوی خود مسلط‌بودن جزو امتیازهای حیوان‌های درشت‌جثه است.",
    "سکوتش کرکننده است. مانند خاموشی جنگل‌های بکر وحشی است، آکنده از هیاهوی پرندگان.",
    "چی را باید خواست یا نخواست؟",
    "عشق‌ورزی به‌طور مثال گونه‌ای اعتراف است. غرور آشکارا در آن فریاد می‌زند، خودخواهی خود را در معرض نمایش می‌گذارد، بزرگواری و کرامت واقعی در آن متجلی می‌شود.",
    "نه، این نه عشق بود نه بزرگواری که مرا هنگامی‌که در معرض خطر ترک‌شدن قرار می‌گرفتم، هشیار می‌کرد، بلکه علاقه به دوست داشته‌شدن بود و به‌دست‌آوردن آن‌چه که حق خودم می‌دانستم. به‌محض این‌که مورد علاقه قرار می‌گرفتم و زنی را که همدمم بود دوباره به‌دست فراموشی می‌سپردم، شاد می‌شدم، حالم بهبود می‌یافت و آدمی دوست‌داشتنی می‌شدم.",
    "درمورد من موضوع ساده‌ای وجود دارد و آن این‌که هیچ‌چیز ندارم.",
    "ولی باور کنید آقا، هیچ کاری، هرقدر هم عجیب باشد، ناممکن نیست.",
    "همیشه آمیزه‌ای از خیر و شر بوده‌ایم و شر همواره بر خیر غلبه داشته چون از هوای نفس و غریزه پیروی می‌کند.",
    "احساس حقانیت، خشنودی به‌خاطر حق‌به‌جانب‌بودن، شادی برای خود احترام‌قایل‌بودن، آقای عزیز، انگیزه‌های قدرتمندی هستند که ما را سرپا نگه می‌دارند، یا به پیشرفت‌مان کمک می‌کنند.",
    "آدم‌ها، با دلیل‌هاتان، با درستی گفتارتان و وخیم‌بودن درد و رنج‌هاتان متقاعد نمی‌شوند، مگر موقعی که بمیرید.",
    "مردمان طبقهٔ اشرافی تا اندکی از خودرو و زندگی شخصی‌شان فاصله نگیرند، نمی‌توانند تصور کنند چه‌گونه آدم‌هایی هستند. اگر لازم باشد می‌میرند، شکستن را به خم‌شدن ترجیح می‌دهند. اما من خم می‌شوم، چونهمچنان به خودم علاقه‌مندم.",
    "دوست عزیز، بهانه‌ای به‌دست آن‌ها ندهید تا درباره‌مان، هرقدر هم اندک، داوری کنند! وگرنه خرد می‌شویم. ناچار خواهیم بود همان احتیاط‌های یک رام‌کنندهٔ حیوان‌های وحشی را به‌کار ببندیم. رام‌کننده اگر برحسب تصادف بدشانسی بیاورد و پیش از ورود به قفس حیوان‌ها، هنگام تراشیدن ریشش صورتش را ببرد، از خودش چه غذای لذیذی برای حیوان‌ها آماده کرده است! روزی که بدگمانی به سراغم آمد که شاید آن‌قدرها هم آدم قابل تحسینی نیستم، به‌ناگهان به این موضوع پی بردم. از آن پس آدم بدگمانی شده‌ام. حالا که صورتم اندکی خونی شده، چه‌بسا سراپا غرق در خون شوم و آن‌ها هم مرا ببلعند.",
    "نه، این نه عشق بود نه بزرگواری که مرا هنگامی‌که در معرض خطر ترک‌شدن قرار می‌گرفتم، هشیار می‌کرد، بلکه علاقه به دوست داشته‌شدن بود و به‌دست‌آوردن آن‌چه که حق خودم می‌دانستم. به‌محض این‌که مورد علاقه قرار می‌گرفتم و زنی را که همدمم بود دوباره به‌دست فراموشی می‌سپردم، شاد می‌شدم، حالم بهبود می‌یافت و آدمی دوست‌داشتنی می‌شدم.",
    "آدم‌ها، با دلیل‌هاتان، با درستی گفتارتان و وخیم‌بودن درد و رنج‌هاتان متقاعد نمی‌شوند، مگر موقعی که بمیرید. تا زمانی که زنده هستید، به شما بدگمانند، فقط این حق را دارید که مورد تردید و سوءظن‌شان قرار بگیرید.",
    "همیشه دم از وفاداری می‌زدم، اما گمان می‌کنم هیچ فردی نبوده که دوستش داشته باشم و بعد به‌او خیانت نکنم.",
    "تخصصم دفاع از مسایل مشروع و درست‌کارانه بود. به‌طور مثال دفاع از حقوق بیوه‌زنان، یا کودکان یتیم، حالا نمی‌دانم چرا، چون بیوه‌زنانِ سوءاستفاده‌چی و یتیمانِ ددصفت هم یافت می‌شوند.",
    "«آه آقا، نه این‌که ما آدم‌ها شخص بدی باشیم، فقط روشنایی را گم کرده‌ایم.»",
    "چه جنایت‌هایی که صورت نگرفته‌اند فقط به این علت که مرتکب‌شوندگان‌شان نمی‌توانسته‌اند تحمل کنند خطاکار باشند!",
    "این‌ها جزییاتی بی‌اهمیتند، ولی باعث می‌شوند پی ببرید چه لذت‌هایی در زندگی‌ام داشته‌ام",
    "جنایت همیشه جلو صحنه قرار می‌گیرد، اما جانی فقط مدت کوتاهی در آن ظاهر می‌شود تا بی‌درنگ مجرم دیگری جایگزینش شود.",
    "به‌دست‌آوردن دوستی چندان ساده نیست.",
    "شاید ما زندگی را آن‌طور که باید و شاید دوست نداریم؟",
    "هیچ توجه کرده‌اید که فقط مرگ است که احساس‌هامان را برمی‌انگیزد؟ موقعی‌که عزیزانی را ازدست می‌دهیم، بیش‌تر دوست‌شان داریم، این‌طور نیست؟ یا استادانی را که دیگر حرف نمی‌زنند چون زیر خاک خفته‌اند بیش‌تر گرامی می‌داریم و تحسین‌شان می‌کنیم! حس تحسین و بزرگداشت در چنین شرایطی به‌طور طبیعی در ما به‌وجود می‌آید، تحسین و بزرگداشتی که شاید در تمام زندگی‌شان منتظر شنیدنش بوده‌اند.",
    "موقعی‌که بدن غمگین است، دل هم ملول می‌شود.",
    "این‌طور به‌نظر می‌رسید بخشی از چیزهایی را که هرگز نیاموخته‌ام و بااین‌همه خوب می‌دانستم، یعنی شیوهٔ زندگی‌کردن را دارم از یاد می‌برم.",
    "«به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»،",
    "بله، دوزخ باید چنین جایی باشد: کوچه‌ها پر از اعلان‌ها و تابلوها، بدون هیچ امکانی برای توضیح‌دادن. آدم برای همیشه در شرایطی که دارد طبقه‌بندی می‌شود.",
    "شما، هم‌وطن گرامی، کمی فکر کنید، لوحهٔ روی در خانه‌تان چی خواهد بود.",
    "همه‌چیز را فراموش می‌کردم و در وهلهٔ اول تصمیم‌هایی را که گرفته بودم.",
    "من از آن قماش آدم‌ها نبودم که توهین‌ها را ببخشم، ولی سرانجام همیشه آن‌ها را فراموش می‌کردم و آن کس که گمان می‌کرد از او متنفرم، وقتی می‌دید لبخندزنان و با رویی گشاده به او سلام می‌کنم، باورش نمی‌شد و دهانش از حیرت باز می‌ماند. آن‌وقت بنا به سرشتش بزرگواری و اعتلای روحم را تحسین می‌کرد یا بی‌رگی و بی‌غیرتی‌ام را مورد تحقیر قرار می‌داد، غافل از این‌که دلیل این رفتارم بسیار ساده بود: همه‌چیز، حتا نامش را هم ازیاد برده بودم.",
    "همان ضعف نفسی که مرا بی‌تفاوت یا حق‌ناشناس می‌کرد، باعث می‌شد فردی متعالی جلوه کنم.",
    "چه کتاب‌هایی که نیمه‌خوانده کنار گذاشتم",
    "با تغییرهایی جزیی، صدها بار این فیلم کوتاه را در عالم خیال به‌نمایش گذاشتم. ولی دیگر خیلی دیر شده بود و چند روزی خودم خودم را می‌خوردم و به‌شدت از خودم متنفر بودم.",
    "دل آدم حافظهٔ خوبی دارد",
    "آدمی مثل تنفس هوای پاک، احتیاج به برده دارد. دستوردادن مانند نفس‌کشیدن ضروری است. شما که با این نظریه موافقید، نه؟ حتا آدم‌های تهیدست هم باید نفس بکشند. هر فردی در پایین‌ترین طبقهٔ اجتماعی، احتیاج به همسر یا فرزندی دارد. اگر مجرد باشد، سگی را به‌عنوان همدم انتخاب می‌کند تا به او امر و نهی کند. اصل این است که آدم بتواند نسبت به آن‌ها خشمگین شود بی‌آن‌که آن‌ها حق جواب‌دادن داشته باشند.",
    "آدم‌ها خوشبختی و موفقیت‌هایی را که نصیب‌تان می‌شود به شما نمی‌بخشند مگر این‌که آن‌ها را هم سهیم کنید. اما برای خوشبخت‌بودن، آدم نمی‌تواند زیادی برای دیگران وقت صرف کند، به‌محض انجام این کار، همهٔ راه‌های گریز بسته می‌شوند. آدم یا خوشبخت می‌ماند و محکوم می‌شود و یا تیره‌روز و تبرئه.",
    "ببینید، دربارهٔ مردی با من حرف زدند که دوستش زندانی شده بود و او هر شب برای همدلی و ابراز همدردی با او که رفاه و آسایشش را گرفته بودند، در اتاقش روی زمین می‌خوابید؛ چه کسی، چه کسی آقای عزیز، به‌خاطر ما روی زمین خواهد خوابید؟ اگر من قادر به این کار باشم چی؟ ببینید، من دلم می‌خواهد این‌گونه آدمی باشم و خواهم بود. بله، همگی ما روزی خواهیم توانست چنین کاری را بکنیم، آن‌وقت رستگار خواهیم شد.",
    "قرن‌هاست که آدم‌هایی درحال پیپ‌کشیدن، ریزش همین باران را روی همین آبراه تماشا می‌کنند.",
    "البته عشق حقیقی، امری است استثنایی، به احتمال دو یا سه مورد طی یک قرن. بقیهٔ عشق‌ها، یا از روی خودخواهی است یا ملال.",
    "این وجه مشترک را با ناپلئون داشتند که همواره فکر می‌کردند جایی که همهٔ مردم دنیا شکست می‌خورند، آن‌ها موفق می‌شوند.",
    "نمی‌توانستم درمورد حقیقت سرشتم خودم را فریب دهم.",
    "بگویید ببینم، هم‌وطن عزیز، شرمندگی کمی نمی‌سوزاند؟ بله؟ در این صورت یا همین شرمندگی است و یا یکی از این احساس‌های مسخره‌ای که مربوط به شرف و آبرو می‌شود.",
    "خب دیگر، رسیدیم، این خانهٔ من است، پناه‌گاهم!",
    "وقتی که تنهابودنم مشخص می‌شد، آن‌وقت می‌توانستم خودم را به‌دست جذبه‌های اندوهی مردانه بسپارم.",
    "«خود را کشت چون نتوانست تحمل کند...»",
    "اما زمین تیره‌وتار است، دوست عزیز، تابوت ضخیم و کفن مات و از ورای آن چیزی دیده نمی‌شود، مگر با چشم‌های روح، البته اگر روحی وجود داشته باشد و آن هم روحی دارای دو چشم.",
    "آه! دوست عزیز، آدم‌ها در حرف‌درآوردن برای دیگران چه‌قدر ضعیفند.",
    "در گفت‌وگویی درونی پیش از همه‌چیز آدم به خودش می‌گوید: «همدلی‌ام را باور کنید» بعد هم بی‌درنگ می‌افزاید: «حالا بپردازیم به موضوع‌های دیگر». این حرفی است که هر نخست‌وزیری پس از رویدادهای فاجعه‌آمیز به‌زبان می‌آورد و به‌آسانی هم دیگران را متقاعد می‌سازد.",
    "موقعی‌که آدم به‌خاطر پیشه یا استعداد ذاتی‌اش خیلی دربارهٔ انسان‌ها مطالعه کرده، به این نتیجه می‌رسد که دلش برای آدم‌های ماقبل تاریخ تنگ شده و هوای آن‌ها را می‌کند. آن‌ها دست‌کم هیچ فکر پنهانی‌ای در سرشان نداشته‌اند.",
    "جنایت همیشه جلو صحنه قرار می‌گیرد، اما جانی فقط مدت کوتاهی در آن ظاهر می‌شود تا بی‌درنگ مجرم دیگری جایگزینش شود.",
    "آدم برای همیشه در شرایطی که دارد طبقه‌بندی می‌شود.",
    "زنانی که با من دوست می‌شدند درواقع این وجه مشترک را با ناپلئون داشتند که همواره فکر می‌کردند جایی که همهٔ مردم دنیا شکست می‌خورند، آن‌ها موفق می‌شوند.",
    "اما باید بگویم یک‌بار همنشینی با زنی زیبا را به ده جلسه دیدار با انشتین ترجیح می‌دادم.",
    "ولی مسأله این‌جاست که آدم از این موضوع مطمئن نیست، هرگز اطمینان ندارد. وگرنه راه گریزی وجود می‌داشت و آدم می‌توانست کاری کند که او را جدی بگیرند. آدم‌ها، با دلیل‌هاتان، با درستی گفتارتان و وخیم‌بودن درد و رنج‌هاتان متقاعد نمی‌شوند، مگر موقعی که بمیرید. تا زمانی که زنده هستید، به شما بدگمانند، فقط این حق را دارید که مورد تردید و سوءظن‌شان قرار بگیرید",
    "دربارهٔ مردی با من حرف زدند که دوستش زندانی شده بود و او هر شب برای همدلی و ابراز همدردی با او که رفاه و آسایشش را گرفته بودند، در اتاقش روی زمین می‌خوابید؛ چه کسی، چه کسی آقای عزیز، به‌خاطر ما روی زمین خواهد خوابید؟",
    "شاید ما زندگی را آن‌طور که باید و شاید دوست نداریم؟ هیچ توجه کرده‌اید که فقط مرگ است که احساس‌هامان را برمی‌انگیزد؟ موقعی‌که عزیزانی را ازدست می‌دهیم، بیش‌تر دوست‌شان داریم، این‌طور نیست؟ یا استادانی را که دیگر حرف نمی‌زنند چون زیر خاک خفته‌اند بیش‌تر گرامی می‌داریم و تحسین‌شان می‌کنیم!",
    "«به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»",
    "«بشر تنها آفریده‌ایست که نمی‌خواهد آن باشد که هست.»،",
    "رهایی‌جستن خشونت‌آمیز از همه‌کس و همه‌چیز مرا در سرخوشی‌ای همزمان نشاط‌آور و خسته‌کننده فرومی‌برد،",
    "اگر به جنایت‌کاری بگویید جرمی که مرتکب شده ناشی از سرشت و شخصیتش نیست، بلکه به‌علت شرایط ناگواری بوده که در آن قرار گرفته، به‌شدت از شما سپاس‌گزار خواهد شد.",
    "اگرچه خودم را جدی و خشن نشان می‌دادم، ولی هرگز حاضر نبودم گیلاسی را که دوستم به‌من تعارف می‌کرد نپذیرم و دست رد به سینهٔ زنی بزنم که مایل بود با من دوست شود! همه گمان می‌کردند آدمی پرتلاش و پرتوش و توان هستم، حال‌آن‌که قلمروام رختخواب بود و تن‌آسایی. همیشه دم از وفاداری می‌زدم، اما گمان می‌کنم هیچ فردی نبوده که دوستش داشته باشم و بعد به‌او خیانت نکنم.",
    "آیا زن‌ها هرآن‌چه از بهشت زمینی برای‌مان مانده به‌شمار نمی‌روند؟",
    "به شما که گفتم، هیچ‌وقت از هیچ‌چیز مطمئن نیستم",
    "یک دو استقامت که در تنهایی کامل و با بیش‌ترین فرسایش و خستگی انجام می‌شود. نه شرابی در کار است، نه دوستانی که مهربانانه نگاه‌تان کنند و محتوی جام‌شان را به‌سلامتی شما بنوشند.",
    "برای کسی که تنهاست، بدون خدا و بدون اربابی، تحمل سنگینی روزها بسیار وحشتناک است.",
    "من که آدمی احساساتی نیستم، می‌دانید در رؤیای چه چیزی هستم: عشقی کامل، هم جسمانی و هم روحی، شب و روز، در همجواری پایان‌ناپذیر، غرق در لذت و هیجان، آن هم برای پنج سال تمام و پس از آن هم مرگ",
    "«همیشه به دوردست‌ها فکر کن. آن‌جاست که حقیقت را خواهی یافت.»،",
    "انسان‌تر از آن بود که ایده‌ئولوژی‌هایی را بپذیرد که به انسان فرمان می‌دهد انسان باشد.»",
    "اندوه ناشی از بشربودن و نومیدی عدم امکان گریختن از آن را می‌خوانم.",
    "ببینید، دربارهٔ مردی با من حرف زدند که دوستش زندانی شده بود و او هر شب برای همدلی و ابراز همدردی با او که رفاه و آسایشش را گرفته بودند، در اتاقش روی زمین می‌خوابید؛ چه کسی، چه کسی آقای عزیز، به‌خاطر ما روی زمین خواهد خوابید؟ اگر من قادر به این کار باشم چی؟ ببینید، من دلم می‌خواهد این‌گونه آدمی باشم و خواهم بود. بله، همگی ما روزی خواهیم توانست چنین کاری را بکنیم، آن‌وقت رستگار خواهیم شد.",
    "«به آن‌چه که ما را با بعضی از آدم‌ها وابسته می‌کند، نام عشق ندهیم.»،",
    "(به‌ویژه به‌هیچ‌وجه امکان نداشت همسرم را بکشم چون زن نداشتم)",
    "دوست عزیز، بهانه‌ای به‌دست آن‌ها ندهید تا درباره‌مان، هرقدر هم اندک، داوری کنند! وگرنه خرد می‌شویم",
    "برعکس خیلی برایم دشوار و دردناک بود که بپذیرم میان آدم‌هایی که چندان شناختی از آن‌ها نداشتم، یا به‌هیچ‌وجه نمی‌شناختم‌شان، دشمنانی دارم. با ساده‌دلی‌ای که نمونه‌هایی از آن را به‌شما ارایه دادم، همیشه فکر می‌کردم کسانی که مرا نمی‌شناسند، اگر با من نشست و برخاستی پیدا کنند، دیگر نمی‌توانند دوستم نداشته باشند.",
    "آدم‌ها خوشبختی و موفقیت‌هایی را که نصیب‌تان می‌شود به شما نمی‌بخشند مگر این‌که آن‌ها را هم سهیم کنید.",
    "آدم با احساس جاودانه‌بودن سر خودش را کلاه می‌گذارد و چند هفته بعد حتا نمی‌داند امروز را به فردا خواهد رساند یا نه.",
    "سرایدارهای زیادی هستند که سزاوار آن هستند که کارد به گلوی‌شان کشیده شود. جنایت همیشه جلو صحنه قرار می‌گیرد، اما جانی فقط مدت کوتاهی در آن ظاهر می‌شود تا بی‌درنگ مجرم دیگری جایگزینش شود."
  ],
  "wikiQuotes": []
}