{
  "bookName": "دایی جان ناپلئون",
  "taaghcheId": "57046",
  "taaghcheQuotes": [
    "جسم آدم توی کارخانه ننه آدم درست می‌شود امّا روح آدم توی کارخانه دنیا ...",
    "آدم چطور می‌فهمد که عاشق شده است؟\nــ واللّه، بابام‌جان ... دروغ چرا؟ ... اونکه ما دیدیم این‌جوری است که وقتی خاطر یکی را می‌خواهی.. آن وقتی که نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده ... وقتی می‌بینیش یک هُرمی توی این دلت بلند می‌شه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند ... همه چیز دنیا را، همه مال و منال دنیا را برای اون می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی ... خلاصه آرام نمی‌گیری مگر اینکه آن دختر را برات شیرینی بخورند",
    "عاشقی چه کار سختی است! از درس حساب و هندسه هم سخت‌تر است",
    "به قول ناپلئون اقرار به ناتوانی نوعی توانایی است.",
    "از کیف مادرم یک سکه یک قرانی دزدیدم و به بهانه خرید کتابچه زیر بازارچه رفتم. شمع خریدم و در سقاخانه زیر بازارچه روشن کردم:\nــ خدایا! اولاً مرا ببخش که با پول دزدی شمع روشن می‌کنم. ثانیاً یا به من کمک کن که این اختلاف بین آقاجان و دایی‌جان را حل کنم یا خودت حلش کن.\nولی اطمینان داشتم که خدا بین این دو راه‌حل اگر بخواهد کمکی بکند دومی را انتخاب می‌کند. این را می‌دانستم فقط راه حل اول را برای تعارف گفته بودم.",
    "«باباجان، زیاد غصه نخور! با همه اینها، باز برنده هستی که عشق را شناختی. سعادتی بردی که در عمر کوتاه آدم نصیب همه کس نمی‌شود»",
    "گاهی فحش‌ها و ناسزاهایی که زیر لب نثار می‌کرد و خط و نشانی که برای انتقام از مسبّبین این واقعه می‌کشید می‌شنیدم و می‌دیدم.",
    "من یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعدازظهر، عاشق شدم. تلخی‌ها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر یک دوازدهم یا یک چهاردهم مرداد بود، شاید اینطور نمی‌شد.",
    "ممکن است آدم از یک فکر احمقانه خنده‌اش نگیرد ولی دلیل نمی‌شود که احمقانه نباشد.",
    "گندت بزنند! چه آن وقت که بچه بودی، چه آن وقت که جوان بودی، چه حالا، عرضه سانفرانسیسکو نداشتی و نداری ...",
    "ممکن است آدم از یک فکر احمقانه خنده‌اش نگیرد ولی دلیل نمی‌شود که احمقانه نباشد. مگر ممکن است آدم اینطور بدون مقدمه عاشق بشود؟",
    "به قول ناپلئون آن چیزی که حدی ندارد خریت است.",
    "غصه من برای خودم نیست. هزارها مثل من فدای مملکت! ... من غصه مملکت را می‌خورم. دریغا از ایران که ویران شود، کنام پلنگان و شیران شود.",
    "مرده‌ها راحت ِ خدایی هستند. فقط زنده‌ها را می‌اندازند توی گرفتاری .",
    "زیاد هم دلواپس نباش. خدا با آدم‌های عاشق است.",
    "وقتی خاطر یکی را می‌خواهی.. آن وقتی که نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده ... وقتی می‌بینیش یک هُرمی توی این دلت بلند می‌شه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند ... همه چیز دنیا را، همه مال و منال دنیا را برای اون می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی ...",
    "زیاد غصه نخور! با همه اینها، باز برنده هستی که عشق را شناختی. سعادتی بردی که در عمر کوتاه آدم نصیب همه کس نمی‌شود",
    "خوشبختانه بچه، حتی اگر عاشق باشد، خواب مهلتش نمی‌دهد که تا سحر بیدار بماند. ظاهراً این گرفتاری‌ها مال آدم‌های بزرگ عاشق است.",
    "آدم تو حیزی هم باید ظرافت داشته باشد!",
    "عشق‌های تند و سوزان نوجوانی ضمانت دوام بیشتر از شش ماه و یک\nسال ندارد.",
    "دلم می‌خواهد بمیرم و از دست این زندگی راحت بشوم.",
    "به قول ناپلئون در مدرسه جنگ یک سردار باید بیش از درس فتح، درس شکست را یاد بگیرد.",
    "خدا با آدم‌های عاشق است.",
    "«باباجان، زیاد غصه نخور! با همه اینها، باز برنده هستی که عشق را شناختی. سعادتی بردی که در عمر کوتاه آدم نصیب همه کس نمی‌شود»",
    "خانواده اشرافی، نوه‌های پلنگ‌السلطنه و ببرالدوله، که به کونشان می‌گفتند همراه ما نیا بو می‌دهی، حالا باید با اصغر دیزل و آسپیران غیاث‌آبادی هم‌پیاله بشوند!",
    "به قول ناپلئون آن چیزی که حدی ندارد خریت است.",
    "اگر توی اقیانوس غرق شده باشی و در آخرین لحظه که دارد جانت با زجر و شکنجه از بدنت درمی‌رود یک نهنگ هم نجاتت بدهد به چشمت شکل ژانت مک‌دونالد می‌شود.",
    "به قول ناپلئون اقرار به ناتوانی نوعی توانایی است.",
    "ــ من لیلی را دوست دارم.\nــ از کی تا حالا؟\nــ از سیزده مرداد پارسال.\nــ بارک‌اللّه چه تاریخ دقیقی! لابد ساعتش را هم می‌دانی!\nــ از ساعت سه و ربع کم.",
    "... اندر بلای سخت پدید آرند/فضل و بزرگ‌مردی و سالاری ...",
    "«باباجان، زیاد غصه نخور! با همه اینها، باز برنده هستی که عشق را شناختی. سعادتی بردی که در عمر کوتاه آدم نصیب همه کس نمی‌شود»",
    "تنها چیزی که در ذهنم مانده کلام اسداللّه میرزاست که یک موقعی زیر گوشم گفت: «باباجان، زیاد غصه نخور! با همه اینها، باز برنده هستی که عشق را شناختی. سعادتی بردی که در عمر کوتاه آدم نصیب همه کس نمی‌شود»",
    "دایی‌جان ناپلئون به داستان خود ادامه داد:\nــ غروب همان روزی که ملک‌المتکلمین و میرزاجهانگیرخان و سایر مشروطه‌خواهان را بردند باغشاه، محمدعلی‌شاه کلنل لیاخوف و سران فوج قزاق را احضار کرد که به اصطلاح از زحماتشان تشکر کند. وقتی از جلوی صف ما رد می‌شد فریاد زدم قربان اشتباه می‌کنید، اینها مردم پاکی هستند ... خون اینها را نریزید... محمدعلی شاه یکباره ایستاد و اخم کرد و یواش از محمدخان امیرالامراء وزیر دربارش پرسید، این کیه ... وقتی بهش گفتند این فلانی است و پسر فلان‌کس است و همان کسی است که آرامش صفحات جنوب مرهون فداکاری‌های اوست، به جان شما، به ارواح پدرم رنگش مثل شاتوت قرمز شد. هیچ نگفت و رفت امّا روز بعدش مرا مأمور خراسان کردند ... یعنی این واقعه را می‌توانید بپرسید ... من تنها نبودم خیلی‌ها حاضر و شاهد بودند ... خدابیامرز مدولی‌خان بود ... خدابیامرز علیرضاخان عضدالملک بود ... عرض شود که خدابیامرز علیقلی‌خان سردار اسعد بود ... خیلی‌ها بودند ...",
    "باید قبول کرد که سانفرانسیسکو بهترین دوای امراض روحی است!",
    "طوری شده بود که اکثر افراد خانواده تحت‌تأثیر تبلیغات دایی‌جان، ناپلئون بناپارت را بزرگترین فیلسوف، ریاضی‌دان، سیاستمدار، ادیب و حتی شاعر می‌دانستند.",
    "مش‌قاسم نیز متوجه این تغییر حالت شده بود با صدای ملایمی گفت:\nــ اگر آقا نبودند ما هم مثل بیچاره سلطانعلی‌خان صدتا کفن پوسانده بودیم.\nدایی‌جان در این موقع زیر لب تکرار کرد:\nــ بیچاره سلطانعلی‌خان ... او را هم خواستم برایش کاری بکنم امّا نشد ... خدا رحمتش کند.",
    "حتی یک لحظه از یاد چشم‌های لیلی و نگاه او نمی‌توانستم فارغ شوم و به هر طرف می‌غلتیدم و به هر چیزی سعی می‌کردم فکر کنم، چشم‌های سیاه او را روشن‌تر از آنکه واقعاً در برابرم باشد می‌دیدم.\nشب، باز توی پشه‌بند چشم‌های لیلی به سراغم آمدند. عصر دیگر او را ندیده بودم. ولی چشم‌ها و نگاه نوازشگرش آنجا بودند.\nنمی‌دانم چه مدت گذشت. ناگهان فکر عجیبی تمام مغزم را فراگرفت:\n«خدایا، نکند عاشق لیلی شده باشم!»",
    "فقط یک جاسوس واقعی وجود داشت و او سردار مهارت‌خان هندی بود که خبرهای نقل و انتقالات انگلیسی‌ها را به آلمانی‌ها می‌رساند و قبل از خاتمه جنگ از طرف انگلیسی‌ها دستگیر شد.",
    "خدایا! چرا فرار کردم؟ چرا نماندم تا عکس‌العمل او را ببینم؟ خودم هم هیچ نمی‌فهمیدم. به خاطره‌ام رجوع کردم. هیچ‌جا نخوانده و نشنیده بودم که عاشق بلافاصله بعد از اظهار عشق فرار کند.",
    "زیاد غصه نخور! با همه اینها، باز برنده هستی که عشق را شناختی. سعادتی بردی که در عمر کوتاه آدم نصیب همه کس نمی‌شود",
    "امّا نمک شما تو گلومونه ...",
    "مرقوم بفرمایید: به حضور مبارک عالیجناب آدلف هیتلر دامت شوکته پیشوای بزرگ آلمان بعد از عرض ارادت و احترامات فائقه به عرض آن عالیجناب معظّم می‌رساند. فدوی یقین دارد که آن عالیجناب از مبارزات طولانی و سرسخت فدوی و مرحوم ابوی با استعمار انگلیس اطلاع کافی دارند، معهذا جسارتاً شرح مبارزات خود را ذیلاً به عرض عالی می‌رساند ... مرقوم فرمودید؟",
    "درس اول را داشته باش: به زن‌ها که می‌رسی نشان بده که مشتری هستی، طالب جنس هستی، خریدار هستی. بعد برو با خیال راحت بخواب خودشان می‌آیند سراغت. بعد هم سانفرانسیسکو!",
    "قبل از اینکه درباره عاشق شدن یا نشدنم به نتیجه برسم از سرنوشت عشاقی که مرور کرده بودم وحشت کردم. تقریباً همه آنها سرنوشت غم‌انگیزی داشتند و ماجرا به مرگ ومیر تمام شده بود.",
    "این گرگ مزوّر انگلیس با هر کسی که وطنش را و آب و خاکش را دوست دارد بد است",
    "به قول ناپلئون، فاصله خائن تا خادم یک قدم است. به شرط اینکه به موقع برداشته شود.",
    "به قول ناپلئون آن چیزی که حدی ندارد خریت است.",
    "از کیف مادرم یک سکه یک قرانی دزدیدم و به بهانه خرید کتابچه زیر بازارچه رفتم. شمع خریدم و در سقاخانه زیر بازارچه روشن کردم",
    "جسم آدم توی کارخانه ننه آدم درست می‌شود امّا روح آدم توی کارخانه دنیا",
    "چو در طاس لغزنده افتاد مور/رهاننده را چاره باید نه زور ...",
    "امّا این دایی‌جان تو اگر خود چرچیل هم بیاید و به صد و بیست و چهار هزار پیغمبر قسم بخورد که با استوار فوج قزاق کاری ندارد باورش نمی‌شود",
    "دریغا از ایران که ویران شود، کنام پلنگان و شیران شود.",
    "وقتی من با عجله خودم را از اداره به خانه می‌رساندم علتش به چشم او این بود که جایی نداشتم بروم. اگر به زن دیگر نگاه نمی‌کردم برای این بود که عرضه‌اش را نداشتم",
    "برای ما شک نبود که کار سیامک است. چون چند بار درباره عشق و علاقه دایی‌جان به ناپلئون صحبت کرده بودیم و سیامک که از ما شرورتر بود وعده داده بود که یک روز روی در ِ خانه دایی‌جان خریت ناپلئون را ثبت کند. ولی حس انسانیت ما مانع بود که او را لو بدهیم.",
    "امتیاز عبدالقادر به من این بود که من با ظرافت با زنم حرف می‌زدم و او با زمختی و خشونت. من روزی یک بار حمام می‌رفتم او ماهی یکبار. من شعر سعدی می‌خواندم او بادگلو می‌کرد. آن وقت در چشم زنم من بی‌هوش بودم او باهوش، من بی‌شعور بودم او باشعور. من زمخت بودم او ظریف ...",
    "بعدها دانستم که لیلی خیلی آسان‌تر از من این ناکامی را تحمل کرده بود.",
    "عاقبت گرگ‌زاده گرگ شود/ گرچه با آدمی بزرگ شود.",
    "لیلی ومجنون مرگ ومیر، شیرین وفرهاد مرگ ومیر، رومئووژولیت مرگ ومیر، پل وویرژینی مرگ ومیر، آن پاورقی عاشقانه مرگ ومیر.\nخدایا نکند واقعاً عاشق شده باشم و من هم بمیرم؟",
    "وعده دیدار به جهنم ... بولوار مالک دوزخ، کوچه علی‌اصغر قاتل جنب ذغال‌فروشی یزید ...",
    "لیلی، اگر تو شوهر کنی من بعد از آن زنده نمی‌مانم به بابا بگو که می‌خواهی صبر کنی زن من بشوی.",
    "خدا انشاءاللّه به حق پنج‌تن، هیچ‌کس را به درد و مرض خاطرخواهی دچار نکند! آدم بزرگش از عاشقی جان به‌در نمی‌برد چه برسد به بچه‌اش، بابام‌جان!",
    "ــ حماقت هم درواقع سعادتی است.",
    "و زیر لب گفت:\nــ حماقت هم درواقع سعادتی است.",
    "برای اولین‌بار از ته دل با خدا حرف زدم، دفعه دوم بود که اینطور صمیمانه به یاد خدا افتاده بودم. دفعه اول شبی بود که زلزله آمده بود و از خدا خواسته بودم که تا صبح سقف اطاق را روی سر ما نریزد. ولی این دفعه تکلیفم را درست نمی‌دانستم. درست نمی‌دانستم از خدا چه باید بخواهم. از او می‌خواستم که مرا از گرفتاری عشق لیلی خلاص کند.",
    "اونکه ما دیدیم این‌جوری است که وقتی خاطر یکی را می‌خواهی.. آن وقتی که نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده ... وقتی می‌بینیش یک هُرمی توی این دلت بلند می‌شه،",
    "بلافاصله لای پنج انگشت را گاز می‌گرفتم و پشت سر آن لای همان انگشت‌ها فوت می‌کردم. این علامت استغفار هم نمی‌دانم از کجا بین ما بچه‌ها رسم شده بود.",
    "جسم آدم توی کارخانه ننه آدم درست می‌شود امّا روح آدم توی کارخانه دنیا",
    "به قول ناپلئون آن موقعی که میدان جنگ ساکت است خطرناک‌ترین لحظه‌هاست.",
    "جسم آدم توی کارخانه ننه آدم درست می‌شود امّا روح آدم توی کارخانه دنیا ...",
    "این هم مسئله تازه‌ای بود که بایستی جوابش را پیدا می‌کردم: عشق بهتر است یک‌طرفه باشد یا دوطرفه؟",
    "جسم آدم توی کارخانه ننه آدم درست می‌شود امّا روح آدم توی کارخانه دنیا ...",
    "ــ عمواسداللّه، این عرب زن شما را دزدیده، بعد عکسش را قاب کرده‌اید بالای بخاری منزلتان گذاشته‌اید؟\nــ تو هنوز بچه‌ای نمی‌فهمی. اگر توی اقیانوس غرق شده باشی و در آخرین لحظه که دارد جانت با زجر و شکنجه از بدنت درمی‌رود یک نهنگ هم نجاتت بدهد به چشمت شکل ژانت مک‌دونالد می‌شود. عبدالقادر کریه‌المنظر هم همان نهنگی است که به چشم من ژانت مک‌دونالد شده است.",
    "چشم‌های سیاه او را روشن‌تر از آنکه واقعاً در برابرم باشد می‌دیدم.",
    "ــ احمق جان، اگر دست روی این هندی بلند می‌کردی فردا توی کمپ انگلیسا دوتا گلوله توی مغز پوکت خالی می‌کردند.",
    "به‌خصوص آن وقت‌ها مرگ ومیر بین بچه‌ها قبل از سن رشد زیاد بود. گاهی می‌شنیدیم که در مجالس تعداد بچه‌هایی را که خانم‌ها زاییده بودند و تعدادی از آنها که زنده مانده بودند می‌شمردند.",
    "«وقتی خاطرخواهی همه چیز دنیا را، همه مال ومنال دنیا را برای او می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی»",
    "تنها چیزی که در ذهنم مانده کلام اسداللّه میرزاست که یک موقعی زیر گوشم گفت: «باباجان، زیاد غصه نخور! با همه اینها، باز برنده هستی که عشق را شناختی. سعادتی بردی که در عمر کوتاه آدم نصیب همه کس نمی‌شود»",
    "جسم آدم توی کارخانه ننه آدم درست می‌شود امّا روح آدم توی کارخانه دنیا .",
    "با صدای خفه‌ای گفتم:\nــ تصمیم گرفته‌ام خودم را بکشم.\nاسداللّه میرزا نگاهی به من انداخت و تبسم کرد:\nــ آفرین، به به، این هم تصمیم خوبی است. خوب کی، انشاءاللّه به‌سلامتی؟\nــ جدی می‌گویم عمواسداللّه.\nــ مومنت، مومنت، پس تو راه آسان‌تر را انتخاب کردی. بشر همیشه دنبال راه آسان‌تر می‌گردد. خیلی‌ها هستند که براشان رفتن به امامزاده عبداللّه آسان‌تر از رفتن به سانفرانسیسکوست. خوب، طبیعت آدم‌هاست. کاری نمی‌شود کرد وقتی به قول آن سردار، طبیعت بهوت افسرده هی، سانفرانسیسکو نهی هه ... امامزاده عبداللّه هی هه ...",
    "من هم یک روزگاری مثل تو بودم ... خیلی احساساتی، خیلی ملانکولیک، امّا روزگار عوضم کرد. جسم آدم توی کارخانه ننه آدم درست می‌شود امّا روح آدم توی کارخانه دنیا ...",
    "من یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعدازظهر، عاشق شدم. تلخی‌ها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر یک دوازدهم یا یک چهاردهم مرداد بود، شاید اینطور نمی‌شد.",
    "تقریباً همه آنها سرنوشت غم‌انگیزی داشتند و ماجرا به مرگ ومیر تمام شده بود.\nلیلی ومجنون مرگ ومیر، شیرین وفرهاد مرگ ومیر، رومئووژولیت مرگ ومیر، پل وویرژینی مرگ ومیر، آن پاورقی عاشقانه مرگ ومیر.",
    "اگر بچه‌ای غلط کردی عاشق شدی، اگه بزرگی غلط می‌کنی شراب نمی‌خوری ...",
    ". ممکن است آدم از یک فکر احمقانه خنده‌اش نگیرد ولی دلیل نمی‌شود که احمقانه نباشد",
    "اگر توی اقیانوس غرق شده باشی و در آخرین لحظه که دارد جانت با زجر و شکنجه از بدنت درمی‌رود یک نهنگ هم نجاتت بدهد به چشمت شکل ژانت مک‌دونالد می‌شود.",
    "خدا بیامرزدت! جوان خوبی بودی! بده بالای سرت بنویسند: ای نکویان که در این دنیایید یا از این بعد به دنیا آیید ـ آنکه خفته است در این خاک منم ـ آنکه سانفرانسیسکو نرفته است منم ...",
    "هر وقت سؤالی از او می‌کردیم اول می‌گفت:\nدروغ چرا؟ تا قبرآآ.\nو همراه با تلفظ «آآ» چهار انگشت باز دست را نشان می‌داد و بعدها دانستیم که مقصودش این بود که چون تا قبر چهار انگشت بیشتر فاصله نیست نباید دروغ گفت.",
    "ــ عمواسداللّه، شما مثل اینکه خیلی از این ماجراها کیف کرده‌اید.\nــ به عمرم اینقدر خوشحال نبوده‌ام. بگذار یک کمی پوزه اینها به خاک مالیده بشود! خانواده اشرافی، نوه‌های پلنگ‌السلطنه و ببرالدوله، که به کونشان می‌گفتند همراه ما نیا بو می‌دهی، حالا باید با اصغر دیزل و آسپیران غیاث‌آبادی هم‌پیاله بشوند!",
    "ــ حالا نشانت می‌دهم با کی طرفی! صورت آقای سرهنگ را می‌سوزانی؟!\nــ بنده هم منتظرم که نشان بدهید!\nبعد زیر لب ادامه داد:\nــ چیز غریبی است! زن بنده حامله شده چه ربطی دارد به سوختن سروکله آقای سرهنگ؟ بنده مگر شیر سماور دارم؟\nاسداللّه میرزا که حرف را در هوا قاپیده بود گفت:\nــ حق با آقای آسپیران است. مگر ایشان شیر سماور دارند؟ وانگهی اگر هم داشته باشند سروصورت آقای سرهنگ را نباید بسوزاند. مگر اینکه خدای‌نکرده فکر کنیم که ...\nــ دوستعلی‌خان نعره زد:\nــ تو دیگر خفه شو، اسداللّه!",
    "اصلاً مثل اینکه با دوای سانفرانسیسکو عقل و هوشش هم سر جایش آمده است. باید قبول کرد که سانفرانسیسکو بهترین دوای امراض روحی است!",
    "آن کسی پیش خدا عزیزتر است که پرهیزگارتر است.",
    "آن چیزی که حدی ندارد خریت است.",
    "یکی کرده بی‌آبرویی بسی /چه غم دارد از آبروی کسی .",
    "در کف شیر نر خونخواره‌ای/غیر تسلیم و رضا کو چاره‌ای؟",
    "بیخودی دوی علی‌گلابی نیا! ...",
    "ممکن است آدم از یک فکر احمقانه خنده‌اش نگیرد ولی دلیل نمی‌شود که احمقانه نباشد.",
    "من یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعدازظهر، عاشق شدم. تلخی‌ها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر یک دوازدهم یا یک چهاردهم مرداد بود، شاید اینطور نمی‌شد.",
    "ممکن است آدم از یک فکر احمقانه خنده‌اش نگیرد ولی دلیل نمی‌شود که احمقانه نباشد.",
    "این گرگ مزوّر انگلیس با هر کسی که وطنش را و آب و خاکش را دوست دارد بد است.",
    "اولین بار بود که زشتی جنگ و اِشغال مملکت را حس می‌کردم. بیست روز بود که متفقین به مملکت سرازیر شده بودند.",
    "تو نیکی می‌کن و در دجله انداز ـ که ایزد در بیابانت دهد باز",
    "تو نیکی می‌کن و در دجله انداز ـ که ایزد در بیابانت دهد باز",
    "هیچ‌وقت اینطور قیافه نجیب به خودت نگیر. زن‌ها تا دیدند قیافه نجیب و سربه‌زیر داری، اگر «سیسرون» باشی می‌گویند واخ چه تودهن یخی دارد. اگر کلارک گیبل باشی می‌گویند واخ چه خوشگل بی‌نمکی است. اگر بوعلی باشی می‌گویند چهارپایی بر او کتابی چند ... مثل اینکه حواست اینجا نیست. درس را بگذاریم برای یک وقت دیگر.",
    "«باباجان، زیاد غصه نخور! با همه اینها، باز برنده هستی که عشق را شناختی. سعادتی بردی که در عمر کوتاه آدم نصیب همه کس نمی‌شود»",
    "می‌دانیم چه بلایی است! خدا برای هیچ تنابنده‌ای نخواد! خدا انشاءاللّه به حق پنج‌تن، هیچ‌کس را به درد و مرض خاطرخواهی دچار نکند!",
    "من هم یک روزگاری مثل تو بودم ... خیلی احساساتی، خیلی ملانکولیک، امّا روزگار عوضم کرد. جسم آدم توی کارخانه ننه آدم درست می‌شود امّا روح آدم توی کارخانه دنیا",
    "به قول ناپلئون اقرار به ناتوانی نوعی توانایی است.",
    "خدا با آدم‌های عاشق است.",
    "«باباجان، زیاد غصه نخور! با همه اینها، باز برنده هستی که عشق را شناختی. سعادتی بردی که در عمر کوتاه آدم نصیب همه کس نمی‌شود»",
    "ــ اختیار دارید آقا پول یعنی چه ... خودم دارم.\nاسداللّه میرزا به زور یک اسکناس که بیست برابر قیمت لیموناد بود، کف دست فاطی گذاشت. به محض بیرون رفتن فاطی به طرف تلفن رفت و نمره دایی‌جان را گرفت. دستمالی روی دهنه گوشی گذاشت و منتظر شد. وقتی صدای دایی‌جان را در گوشی شنید، با صدای مبدل و لهجه‌ای شبیه لهجه روس‌های سفید گفت:\nــ آگا، شما تنها هستی؟ ... پس توجه می‌کنی ... مرحوم آگای بزرگ با ژانت مک‌دونالد آبگوشت بزباش می‌خوری ... فهمیدی؟.",
    "سعی می‌کردم بخوابم. پلک‌هایم را به‌هم می‌فشردم بلکه خوابم ببرد و از پیچ وخم این افکار خلاص شوم. خوشبختانه بچه، حتی اگر عاشق باشد، خواب مهلتش نمی‌دهد که تا سحر بیدار بماند. ظاهراً این گرفتاری‌ها مال آدم‌های بزرگ عاشق است.",
    "ــ مومنت، اگر تمام بدنش هم خوب بشود این دست راست دیگر تکان نمی‌خورد. طفلکی! خوب، معلوم است گلوله به نشیمنگاه بخورد دست راست فلج می‌شود. رابطه دست راست با نشیمنگاه از نظر علمی کاملاً ثابت شده است.",
    "وقتی من به خانه برگشتم، آقاجان داشت سر مادر بیچاره‌ام داد می‌زد:\nــ من اگر با قوم لوط وصلت کرده بودم بهتر از این خانواده بود! ... حالا می‌بینیم مهمانی من می‌گیرد یا روضه‌خوانی ناپلئون بناپارت!",
    "شمسعلی میرزا چهره درهم کشید و با لحن تندی گفت:\nــ آقای دوستعلی‌خان، خواهش می‌کنم مرده‌ها را راحت بگذارید.\nدوستعلی‌خان با لحنی تندتر جواب داد:\nــ مرده‌ها راحت ِ خدایی هستند. فقط زنده‌ها را می‌اندازند توی گرفتاری .",
    "درس دوم را هم ناچارم بدهم: درس دوم: همیشه یک بهانه‌ای جلو پای طرف بگذار که برای تحویل جنس از آن بهانه استفاده کند.",
    "زیاد غصه نخور! با همه اینها، باز برنده هستی که عشق را شناختی. سعادتی بردی که در عمر کوتاه آدم نصیب همه کس نمی‌شود",
    "«باباجان، زیاد غصه نخور! با همه اینها، باز برنده هستی که عشق را شناختی. سعادتی بردی که در عمر کوتاه آدم نصیب همه کس نمی‌شود»",
    "یکی کرده بی‌آبرویی بسی /چه غم دارد از آبروی کسی ...",
    "ــ آخر، آقا من که به عضو شریف ساعت نبسته بودم ...",
    "ــ اصلاً عضوی که در اداره شما خدمت کند هر قدر شریف باشد بهتر است اخراج بشود، اعدام بشود ...",
    "ــ خدایا! اولاً مرا ببخش که با پول دزدی شمع روشن می‌کنم. ثانیاً یا به من کمک کن که این اختلاف بین آقاجان و دایی‌جان را حل کنم یا خودت حلش کن.",
    "ــ خدا بیامرزدت! جوان خوبی بودی! بده بالای سرت بنویسند: ای نکویان که در این دنیایید یا از این بعد به دنیا آیید ـ آنکه خفته است در این خاک منم ـ آنکه سانفرانسیسکو نرفته است منم ... بلکه آن دنیا ملاحظه‌ات را بکنند یک سانفرانسیسکو بفرستندت.",
    "می‌گفت که پنجاه سالش است. امّا شصت را شیرین داشت ...",
    "ــ حیزی هم حیزی اسداللّه! آدم تو حیزی هم باید ظرافت داشته باشد!",
    "جسم آدم توی کارخانه ننه آدم درست می‌شود امّا روح آدم توی کارخانه دنیا ...",
    "من یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعدازظهر، عاشق شدم.",
    "نه! نباید گریه کنم. از وقتی چشم به دنیا باز کرده بودیم حتی قبل از اینکه زبان باز کنیم و معنی کلمات را درست بفهمیم مرتب در گوش ما خوانده بودند: تو پسری نباید گریه کنی! ... مگر تو دختری که گریه می‌کنی؟ ... هوهو. این پسر نیست که گریه می‌کند دختره ...",
    "اولاً دایی‌جانت لیلی را به تو نمی‌دهد. برای اینکه با آقاجانت میانه ندارد. ثانیاً اگر هم بخواهد بدهد تو باید لااقل شش هفت سال صبر کنی تا بتوانی زن بگیری. ثالثاً آن پسر را که الان توی مریضخانه خوابیده چه می‌کنی؟ خلاصه هزار جور اشکال دارد. تو هم که عرضه سانفرانسیسکو نداری ... وقتی خوب فکر می‌کنم می‌بینم باز هم آسپیران غیاث‌آبادی ...",
    "لیلی خانم سیزده‌چهارده سالشه می‌تواند شوهر کند",
    "تو هنوز بچه‌ای نمی‌فهمی. اگر توی اقیانوس غرق شده باشی و در آخرین لحظه که دارد جانت با زجر و شکنجه از بدنت درمی‌رود یک نهنگ هم نجاتت بدهد به چشمت شکل ژانت مک‌دونالد می‌شود.",
    "من یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعدازظهر، عاشق شدم. تلخی‌ها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر یک دوازدهم یا یک چهاردهم مرداد بود، شاید اینطور نمی‌شد.",
    "همیشه یک بهانه‌ای جلو پای طرف بگذار که برای تحویل جنس از آن بهانه استفاده کند.",
    "به زن‌ها که می‌رسی نشان بده که مشتری هستی، طالب جنس هستی، خریدار هستی. بعد برو با خیال راحت بخواب خودشان می‌آیند سراغت. بعد هم سانفرانسیسکو!",
    "ممکن است آدم از یک فکر احمقانه خنده‌اش نگیرد ولی دلیل نمی‌شود که احمقانه نباشد.",
    "اگر توی اقیانوس غرق شده باشی و در آخرین لحظه که دارد جانت با زجر و شکنجه از بدنت درمی‌رود یک نهنگ هم نجاتت بدهد به چشمت شکل ژانت مک‌دونالد می‌شود.",
    "«باباجان، زیاد غصه نخور! با همه اینها، باز برنده هستی که عشق را شناختی. سعادتی بردی که در عمر کوتاه آدم نصیب همه کس نمی‌شود»",
    "به قول ناپلئون یک سردار با صد سرباز سیر بهتر کار می‌کند تا با هزار سرباز گرسنه ...",
    "آن چیزی که حدی ندارد خریت است",
    "من یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعدازظهر، عاشق شدم. تلخی‌ها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر یک دوازدهم یا یک چهاردهم مرداد بود، شاید اینطور نمی‌شد.",
    "زیاد هم دلواپس نباش. خدا با آدم‌های عاشق است.",
    "مردم دوست دارند که دختر حرف نزند. دخترهای خجالتی را بیشتر دوست دارند.",
    "غصه من برای خودم نیست. هزارها مثل من فدای مملکت! ... من غصه مملکت را می‌خورم. دریغا از ایران که ویران شود، کنام پلنگان و شیران شود.",
    "عاشق می‌شوی امّا شراب نمی‌خوری؟ ... اگر بچه‌ای غلط کردی عاشق شدی، اگه بزرگی غلط می‌کنی شراب نمی‌خوری ..",
    "بگیرید ... دوستعلی‌خان آدمی نیست که جای دوری برود ... بفرمایید یک چای میل کنید ... نه،",
    "جسم آدم توی کارخانه ننه آدم درست می‌شود امّا روح آدم توی کارخانه دنیا ..",
    "نتیجه افکار دورودرازی که در مغزم گشت و بازگشت این بود که واقعاً من عاشق لیلی شده بودم. مخصوصاً عصر آن روز وقتی بستنی‌فروش دوره‌گرد رسید و من نیمی از بستنی خودم را با میل به لیلی دادم، کلمات حکیمانه مش‌قاسم در ذهنم حاضر شد: «وقتی خاطرخواهی همه چیز دنیا را، همه مال ومنال دنیا را برای او می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی»",
    "من و او هر دو نفعمان در تمام شدن این جنگ و مرافعه بود. او برای گل‌هایش و من برای تنها گلم لیلی.",
    "اگر بچه‌ای غلط کردی عاشق شدی، اگه بزرگی غلط می‌کنی شراب نمی‌خوری ... بگیر گیلاس را.\nو وقتی من به ناچار گیلاس شراب را برداشتم، آهسته گفت:\nــ این را هم یادت باشد که از دست یک خانم خوشگل زهر هلاهل را هم نباید رد کنی.",
    "خدا بیامرزدت! جوان خوبی بودی! بده بالای سرت بنویسند: ای نکویان که در این دنیایید یا از این بعد به دنیا آیید ـ آنکه خفته است در این خاک منم ـ آنکه سانفرانسیسکو نرفته است منم ... بلکه آن دنیا ملاحظه‌ات را بکنند یک سانفرانسیسکو بفرستندت.",
    "حتی دیگر یک قطره آب در آب‌انبار منزل دایی‌جان سرهنگ باقی نمانده بود گل‌ها و درخت‌ها داشتند به‌کلی خشک می‌شدند. آقاجان لج کرده بود و کوچکترین اعتراضی نمی‌کرد. زیرا ما هنوز کمی آب در آب‌انبار داشتیم و آقاجان ظاهراً به امید فعالیت‌های دایی‌جان سرهنگ که سرنوشتش به سرنوشت ما بستگی مطلق داشت نشسته بود",
    "بیست روز بود که متفقین به مملکت سرازیر شده بودند. ولی در زندگی جوان‌های تازه‌سال اثر عمده‌ای نگذاشته بود جز اینکه گفته بودند چند روز مدرسه دیرتر باز می‌شود. جز اینکه می‌شنیدم ارزاق کمیاب و گران شده است. ولی ما به همان خوبی پیش از آن غذا می‌خوردیم و با همان صدای بلند می‌خندیدیم.",
    "ــ نه مقصودی ندارم. ولی می‌خواهم بگویم اگر هم یک روزی تصادفاً لیلی را به پوری دادند دنیا آخر نمی‌شود. این عشق‌های تند و سوزان نوجوانی ضمانت دوام بیشتر از شش ماه و یک\nسال ندارد.\nــ عمواسداللّه! عمواسداللّه! شما نمی‌دانید من چقدر لیلی را دوست دارم. شما هم عاشق بوده‌اید ولی عشق من ...\nــ عشق تو، مافوق همه عشق‌هاست. البته شکی نیست.",
    "اسداللّه میرزا بیش از همه به فکر من بود. بعد از آنکه از مریضخانه مرخص شدم، چون از طرف دولت مأمور شده بود که به بیروت برود، آقاجان را راضی کرد که موافقت کند من هم با او به بیروت بروم و بعد از معالجه تحصیلم را در آنجا ادامه بدهم.",
    "وعده دیدار به جهنم ... بولوار مالک دوزخ، کوچه علی‌اصغر قاتل جنب ذغال‌فروشی یزید ...",
    "بعد از روزهای پُراضطراب آغاز عشق کم‌کم احساس خوشبختی می‌کردم و خوشحال بودم که عاشق شده‌ام.",
    "کاش من هم می‌توانستم گریه کنم. امّا نه! نباید گریه کنم. از وقتی چشم به دنیا باز کرده بودیم حتی قبل از اینکه زبان باز کنیم و معنی کلمات را درست بفهمیم مرتب در گوش ما خوانده بودند: تو پسری نباید گریه کنی! ... مگر تو دختری که گریه می‌کنی؟ ... هوهو. این پسر نیست که گریه می‌کند دختره ... آهای دلّاک‌باشی بیا سنبلش را ببر!",
    "ــ من اگر با قوم لوط وصلت کرده بودم بهتر از این خانواده بود!",
    "از کیف مادرم یک سکه یک قرانی دزدیدم و به بهانه خرید کتابچه زیر بازارچه رفتم. شمع خریدم و در سقاخانه زیر بازارچه روشن کردم:\nــ خدایا! اولاً مرا ببخش که با پول دزدی شمع روشن می‌کنم. ثانیاً یا به من کمک کن که این اختلاف بین آقاجان و دایی‌جان را حل کنم یا خودت حلش کن.\nولی اطمینان داشتم که خدا بین این دو راه‌حل اگر بخواهد کمکی بکند دومی را انتخاب می‌کند. این را می‌دانستم فقط راه حل اول را برای تعارف گفته بودم.",
    "عاشق می‌شوی امّا شراب نمی‌خوری؟ ... اگر بچه‌ای غلط کردی عاشق شدی، اگه بزرگی غلط می‌کنی شراب نمی‌خوری ...",
    "این عشق‌های تند و سوزان نوجوانی ضمانت دوام بیشتر از شش ماه و یک\n‫سال ندارد.",
    "اگر بچه‌ای غلط کردی عاشق شدی، اگه بزرگی غلط می‌کنی شراب نمی‌خوری ... بگیر گیلاس را.",
    "ای نکویان که در این دنیایید یا از این بعد به دنیا آیید ـ آنکه خفته است در این خاک منم",
    "کرده بودم ولی می‌خواستم مطمئن بشوم.",
    "با شجاعت گفتم:\nــ مش‌قاسم، اینها حالا جای خود ... امّا آدم چطور می‌فهمد که عاشق شده است؟\nــ واللّه، بابام‌جان ... دروغ چرا؟ ... اونکه ما دیدیم این‌جوری است که وقتی خاطر یکی را می‌خواهی.. آن وقتی که نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده ... وقتی می‌بینیش یک هُرمی توی این دلت بلند می‌شه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند ...",
    "مثل هر روز زیر سایه درخت گردوی بزرگ بدون سروصدا مشغول صحبت و بازی شدیم. یک وقت نگاه من به نگاه لیلی افتاد. یک جفت چشم سیاه درشت به من نگاه می‌کرد. نتوانستم نگاهم را از نگاه او جدا کنم. هیچ نمی‌دانم چه مدت ما چشم در چشم هم دوخته بودیم که ناگهان مادرم با شلاق چند شاخه‌ای بالای سر ما ظاهر شد.",
    "جسم آدم توی کارخانه ننه آدم درست می‌شود امّا روح آدم توی کارخانه دنیا",
    "وقتی خاطر یکی را می‌خواهی.. آن وقتی که نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده ... وقتی می‌بینیش یک هُرمی توی این دلت بلند می‌شه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند ... همه چیز دنیا را، همه مال و منال دنیا را برای اون می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی ...",
    "جسم آدم توی کارخانه ننه آدم درست می‌شود امّا روح آدم توی کارخانه دنیا ...",
    "به قول ناپلئون اقرار به ناتوانی نوعی توانایی است.",
    "درس سوم اینکه هیچ‌وقت اینطور قیافه نجیب به خودت نگیر. زن‌ها تا دیدند قیافه نجیب و سربه‌زیر داری، اگر «سیسرون» باشی می‌گویند واخ چه تودهن یخی دارد. اگر کلارک گیبل باشی می‌گویند واخ چه خوشگل بی‌نمکی است. اگر بوعلی باشی می‌گویند چهارپایی بر او کتابی چند ... مثل اینکه حواست اینجا نیست.",
    "مگر ممکن است آدم اینطور بدون مقدمه عاشق بشود؟",
    "به قول فردوسی:\nسر ناکسان را برافراشتن\n وزایشان امید بهی داشتن\nسررشته خویش گم کردن است\n بجیب اندرون مار پروردن است",
    "ــ امّا، بابام‌جان، مگه خاطرخواهی به این آسانی‌ها علاج می‌شه؟ بی‌پدر از هر درد و ناخوشی بدتره. دور از جون از حصبه و قولنج بدتره ...",
    "خدا انشاءاللّه به حق پنج‌تن، هیچ‌کس را به درد و مرض خاطرخواهی دچار نکند! آدم بزرگش از عاشقی جان به‌در نمی‌برد چه برسد به بچه‌اش، بابام‌جان!",
    "یکی کرده بی‌آبرویی بسی /چه غم دارد از آبروی کسی ...",
    "ــ مومنت، سانفرانسیسکو در هر حال در اروپا یا آمریکا یک بندر است ... چون کشتی دوستعلی‌خان نمی‌توانسته در این بندر پهلو بگیرد ... حالا کشتی شکسته بوده، بندر مخروبه بوده ...\nناگهان جیغ و فریاد عزیزالسلطنه حرف اسداللّه میرزا را قطع کرد:\nــ خفه شو، شازده قراضه! ... چنان توی دهنت می‌زنم که دندان‌هایت بریزد توی حلقت!",
    "«تو را با نبرد دلیران چه کار/تو برزگری بیلت آید به کار",
    "آقات هم ماشاءاللّه خوب قال‌چاق می‌کنه ...",
    "مرده‌ها راحت ِ خدایی هستند. فقط زنده‌ها را می‌اندازند توی گرفتاری ...",
    "چو در طاس لغزنده افتاد مور/رهاننده را چاره باید نه زور ...",
    "نترس، این لقمه را از گلوی تو نمی‌بُرند.",
    "بازویت در خدمت ولی‌نعمتت باقی بماند!",
    "به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار\n که بَرّو بحر فراخ است و آدمی بسیار ...",
    "چو ماکیان به در خانه چند بینی جور\n چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار",
    "بابام‌جان، مگه خاطرخواهی به این آسانی‌ها علاج می‌شه؟ بی‌پدر از هر درد و ناخوشی بدتره. دور از جون از حصبه و قولنج بدتره ...",
    "قبل از اینکه زبان باز کنیم و معنی کلمات را درست بفهمیم مرتب در گوش ما خوانده بودند: تو پسری نباید گریه کنی! ... مگر تو دختری که گریه می‌کنی؟ ... هوهو. این پسر نیست که گریه می‌کند دختره ... آهای دلّاک‌باشی بیا سنبلش را ببر!",
    "وقتی آقاجان می‌بُرد با لحن خیلی جدی می‌گفت: «لیلی جان، می‌توانی یک کاری بکنی، عزیزم؟» و لیلی خیلی معصوم می‌گفت بله. آن وقت آقاجان با همان لحن جدی می‌گفت: «از قول من از مامان خواهش کن چندتا گردو بیاورد بدهد به بابا که گردوبازی کند!»",
    "درست است که یک پسربچه سیزده‌چهارده‌ساله قدرتی ندارد که کاری بکند. ولی وقتی مثل آدم‌های بزرگ عاشق می‌شود باید مثل آدم‌های بزرگ برای دفاع از عشق خود کاری بکند.",
    "ــ به عمرم اینقدر خوشحال نبوده‌ام. بگذار یک کمی پوزه اینها به خاک مالیده بشود! خانواده اشرافی، نوه‌های پلنگ‌السلطنه و ببرالدوله، که به کونشان می‌گفتند همراه ما نیا بو می‌دهی، حالا باید با اصغر دیزل و آسپیران غیاث‌آبادی هم‌پیاله بشوند!",
    "ما خودمان خاطرخواه نشدیم ... یعنی اونهم شدیم، خلاصه می‌دانیم چه بلایی است! خدا برای هیچ تنابنده‌ای نخواد! خدا انشاءاللّه به حق پنج‌تن، هیچ‌کس را به درد و مرض خاطرخواهی دچار نکند!",
    "آدم بزرگش از عاشقی جان به‌در نمی‌برد چه برسد به بچه‌اش، بابام‌جان!",
    "وقتی خاطرخواهی همه چیز دنیا را، همه مال ومنال دنیا را برای او می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی",
    "مومنت، مومنت ... صبر کنید خانم ... اگر بریدن بد است چرا شما این بدبخت مادرمرده را داشتید می‌بریدید؟ اگر این مادرمرده نجنبیده بود که الان آقامحمدخان خواجه بود! ...",
    "من و او هر دو نفعمان در تمام شدن این جنگ و مرافعه بود. او برای گل‌هایش و من برای تنها گلم لیلی.",
    "به من کمک کن که این اختلاف بین آقاجان و دایی‌جان را حل کنم یا خودت حلش کن.\nولی اطمینان داشتم که خدا بین این دو راه‌حل اگر بخواهد کمکی بکند دومی را انتخاب می‌کند. این را می‌دانستم فقط راه حل اول را برای تعارف گفته بودم.",
    "تو را با نبرد دلیران چکار، تو برزگری بیلت آید به کار ...",
    "آدم از یک فکر احمقانه خنده‌اش نگیرد ولی دلیل نمی‌شود که احمقانه نباشد.",
    "گندت بزنند! چه آن وقت که بچه بودی، چه آن وقت که جوان بودی، چه حالا، عرضه سانفرانسیسکو نداشتی و نداری ... پس خداحافظ تا تهران!",
    "این‌جوری است که وقتی خاطر یکی را می‌خواهی.. آن وقتی که نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده ... وقتی می‌بینیش یک هُرمی توی این دلت بلند می‌شه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند ... همه چیز دنیا را، همه مال و منال دنیا را برای اون می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی .",
    "سر ناکسان را برافراشتن\n وزایشان امید بهی داشتن\nسررشته خویش گم کردن است\n بجیب اندرون مار پروردن است",
    "ساعت دوونیم بعدازظهر بود. طفلک خواهرم در انتظار به خواب رفتن آقاجان خوابش برده بود. ناچار او را گذاشتم و تنها، پاورچین بیرون آمدم.",
    "خدا با آدم‌های عاشق است.",
    "دایی‌جان هم کم‌کم حس می‌کرد شنوندگان، داستان‌هایش مخصوصاً داستان جنگ‌های مختلفش را با اعتقاد زیاد گوش نمی‌کنند، شاید به حکم احتیاج به یک شاهد و شاید به علت اینکه کم‌کم مش‌قاسم را در اثر تلقین خود او در صحنه جنگ می‌دید، آهسته‌آهسته وابستگی مش‌قاسم را به خود و حضور او را در جنگ‌ها پذیرفته بود.",
    "مثل اینکه عشق یک‌باره چند سال پیرمان کرده بود.",
    "بچه‌ها اجباری بود. ولی آن روز هم ما مثل هر بعدازظهر دیگر، در انتظار این بودیم که آقاجان خوابش ببرد و برای بازی به باغ برویم، وقتی صدای خورخور آقاجان بلند شد، من سر را از زیر شمد بیرون آوردم و نگاهی به ساعت دیواری انداختم. ساعت دوونیم بعدازظهر بود. طفلک خواهرم در انتظار به خواب",
    "اگر توی اقیانوس غرق شده باشی و در آخرین لحظه که دارد جانت با زجر و شکنجه از بدنت درمی‌رود یک نهنگ هم نجاتت بدهد به چشمت شکل ژانت مک‌دونالد می‌شود.",
    "واللّه، بابام‌جان ... دروغ چرا؟ ... اونکه ما دیدیم این‌جوری است که وقتی خاطر یکی را می‌خواهی.. آن وقتی که نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده ... وقتی می‌بینیش یک هُرمی توی این دلت بلند می‌شه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند ... همه چیز دنیا را، همه مال و منال دنیا را برای اون می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی ... خلاصه آرام نمی‌گیری مگر اینکه آن دختر را برات شیرینی بخورند ... امّا این هم هست اگه خدای‌نکرده اون دختر را به یکی دیگر شوهرش بدهند آن وقت دیگه واویلا ... ما یک همشهری داشتیم خاطرخواه شده بود ... یک شب آن دختره را برای یکی دیگه شیرینی خوردند. صبح آن همشهری ما زد به بیابان. تا حالا که بیست سال گذشته هنوز هیچ کس نفهمیده چی شده ... پنداری دود شد رفت آسمان ...",
    "امّا، بابام‌جان، مگه خاطرخواهی به این آسانی‌ها علاج می‌شه؟ بی‌پدر از هر درد و ناخوشی بدتره. دور از جون از حصبه و قولنج بدتره ...",
    "خدایا! عاشقی چه کار سختی است! از درس حساب و هندسه هم سخت‌تر است هیچ نمی‌دانم چه جواب بدهم.",
    "نه! نباید گریه کنم. از وقتی چشم به دنیا باز کرده بودیم حتی قبل از اینکه زبان باز کنیم و معنی کلمات را درست بفهمیم مرتب در گوش ما خوانده بودند: تو پسری نباید گریه کنی! ... مگر تو دختری که گریه می‌کنی؟ ... هوهو. این پسر نیست که گریه می‌کند دختره ...",
    "خوشبختانه بچه، حتی اگر عاشق باشد، خواب مهلتش نمی‌دهد که تا سحر بیدار بماند. ظاهراً این گرفتاری‌ها مال آدم‌های بزرگ عاشق است.",
    "مگر ممکن است آدم اینطور بدون مقدمه عاشق بشود؟",
    "این هم مسئله تازه‌ای بود که بایستی جوابش را پیدا می‌کردم: عشق بهتر است یک‌طرفه باشد یا دوطرفه؟",
    "ممکن است آدم از یک فکر احمقانه خنده‌اش نگیرد ولی دلیل نمی‌شود که احمقانه نباشد.",
    "موش از تنش بلغور می‌کشد",
    "بعد از روزهای پُراضطراب آغاز عشق کم‌کم احساس خوشبختی می‌کردم و خوشحال بودم که عاشق شده‌ام. ولی این واقعه اسف‌انگیز آرامش ما و همه را به‌هم زده بود.",
    "خدا برای هیچ تنابنده‌ای نخواد! خدا انشاءاللّه به حق پنج‌تن، هیچ‌کس را به درد و مرض خاطرخواهی دچار نکند!",
    "خدا برای هیچ تنابنده‌ای نخواد! خدا انشاءاللّه به حق پنج‌تن، هیچ‌کس را به درد و مرض خاطرخواهی دچار نکند!",
    "این‌جوری است که وقتی خاطر یکی را می‌خواهی.. آن وقتی که نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده ... وقتی می‌بینیش یک هُرمی توی این دلت بلند می‌شه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند",
    "نایب تیمورخان با خنده تمسخر گفت:\nــ موضوع انترستان‌تر شد ... مرد پنجاه‌شصت‌ساله را می‌خواهند ختنه کنند. زنش او را ختنه می‌کند آن هم با کارد مطبخ ...\nاسداللّه میرزا به میان صحبت دوید:\nــ توجه بفرمایید، اینها آدم‌های مقتصدی هستند. برای اینکه پول دلّاک ندهند خود خانم قبول زحمت فرمودند ... وانگهی خانم در این کار تبحّر دارد. مرحوم شوهر اولشان را هم خودشان ختنه کردند و انصافاً خیلی خوب تراش داده بودند بنده یک دفعه در حمام ...\nعزیزالسلطنه چنان به طرف اسداللّه میرزا حمله کرد که اگر مفتّش جلوی او را نگرفته بود شاهزاده بینوا را زیر مشت و لگد خُرد کرده بود. نایب تیمورخان نعره‌ای کشید:\nــ ساکت! بفرمایید سر جاتان، خانم! فوری، زود، سریع!",
    "«باباجان، زیاد غصه نخور! با همه اینها، باز برنده هستی که عشق را شناختی. سعادتی بردی که در عمر کوتاه آدم نصیب همه کس نمی‌شود»",
    "... امّا آدم چطور می‌فهمد که عاشق شده است؟\nــ واللّه، بابام‌جان ... دروغ چرا؟ ... اونکه ما دیدیم این‌جوری است که وقتی خاطر یکی را می‌خواهی.. آن وقتی که نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده ... وقتی می‌بینیش یک هُرمی توی این دلت بلند می‌شه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند ... همه چیز دنیا را، همه مال و منال دنیا را برای اون می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی ... خلاصه آرام نمی‌گیری",
    "اول تحقیق بعد حکم",
    "مرده‌ها راحت ِ خدایی هستند. فقط زنده‌ها را می‌اندازند توی گرفتاری",
    "بعد اینها یک باره از امروز به فردا شدند جزء آریستوکراسی مملکت ... طبیعی است که پسر پلنگ‌السلطنه می‌شود ببرالملک پسر ببرالملک هم شیرالدوله ... خلاصه حالا دیگر هیچ‌کس را توی دنیا قبول ندارند",
    "به زن‌ها که می‌رسی نشان بده که مشتری هستی، طالب جنس هستی، خریدار هستی. بعد برو با خیال راحت بخواب خودشان می‌آیند سراغت. بعد هم سانفرانسیسکو!",
    "زیاد هم دلواپس نباش. خدا با آدم‌های عاشق است.",
    "«وقتی خاطرخواهی همه چیز دنیا را، همه مال ومنال دنیا را برای او می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی»",
    "خیلی‌ها هستند که براشان رفتن به امامزاده عبداللّه آسان‌تر از رفتن به سانفرانسیسکوست. خوب، طبیعت آدم‌هاست",
    "جسم آدم توی کارخانه ننه آدم درست می‌شود امّا روح آدم توی کارخانه دنیا ...",
    "می‌دانی این عشق‌های بچگی و جوانی دست خود آدم نیست. باباننه‌ها بچه‌هاشان را عاشق هم می‌کنند. از روز اول همینطور شوخی‌شوخی عروس من و داماد من توی گوش بچه‌ها می‌کنند. تا یک روز که به سن عاشق شدن می‌رسی می‌بینی عاشق همان عروس بابات شدی!",
    "باباجان، زیاد غصه نخور! با همه اینها، باز برنده هستی که عشق را شناختی. سعادتی بردی که در عمر کوتاه آدم نصیب همه کس نمی‌شود»",
    "وقتی خاطرخواهی همه چیز دنیا را، همه مال ومنال دنیا را برای او می‌خواهی",
    "خدایا! اولاً مرا ببخش که با پول دزدی شمع روشن می‌کنم. ثانیاً یا به من کمک کن که این اختلاف بین آقاجان و دایی‌جان را حل کنم یا خودت حلش کن.\nولی اطمینان داشتم که خدا بین این دو راه‌حل اگر بخواهد کمکی بکند دومی را انتخاب می‌کند. این را می‌دانستم فقط راه حل اول را برای تعارف گفته بودم",
    "واللّه، بابام‌جان ... دروغ چرا؟ ... اونکه ما دیدیم این‌جوری است که وقتی خاطر یکی را می‌خواهی.. آن وقتی که نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده ... وقتی می‌بینیش یک هُرمی توی این دلت بلند می‌شه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند ...",
    "سانفرانسیسکو بهترین دوای امراض روحی است!",
    "بعد از سال‌های طولانی در حالی که همچنان آوار عشق ناکامم را به دوش می‌کشیدم به تهران برگشتم.",
    "من یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعدازظهر، عاشق شدم. تلخی‌ها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر یک دوازدهم یا یک چهاردهم مرداد بود، شاید اینطور نمی‌شد.",
    ". ممکن است آدم از یک فکر احمقانه خنده‌اش نگیرد ولی دلیل نمی‌شود که احمقانه نباشد.",
    "مگر ممکن است آدم اینطور بدون مقدمه عاشق بشود؟",
    "صدای دوازده ضربه زنگ ساعت دیواری زیرزمین را شنیدم. خدایا نصف شب شده بود و من هنوز نخوابیده بودم. این ساعت تا یادم می‌آمد در خانه ما بود و اوّلین‌بار بود که صدای زنگ ساعت ۱۲ شب را می‌شنیدم.",
    "یک چیزی که توی کلّه مردم رفت دیگر مشکل است درآورد.",
    "آه! خفه بشوی مرد! پس اصلاً موضوع سانفرانسیسکو نیست؟ لوس‌آنجلس هم همان پشت است. اگر موضوع آن هم باشد بد نیست.",
    "از کیف مادرم یک سکه یک قرانی دزدیدم و به بهانه خرید کتابچه زیر بازارچه رفتم. شمع خریدم و در سقاخانه زیر بازارچه روشن کردم:\nــ خدایا! اولاً مرا ببخش که با پول دزدی شمع روشن می‌کنم. ثانیاً یا به من کمک کن که این اختلاف بین آقاجان و دایی‌جان را حل کنم یا خودت حلش کن.",
    "حتی یک لحظه از یاد چشم‌های لیلی و نگاه او نمی‌توانستم فارغ شوم و به هر طرف می‌غلتیدم و به هر چیزی سعی می‌کردم فکر کنم، چشم‌های سیاه او را روشن‌تر از آنکه واقعاً در برابرم باشد می‌دیدم.",
    "ناگهان فکر عجیبی تمام مغزم را فراگرفت:\n«خدایا، نکند عاشق لیلی شده باشم!»",
    "خدایا نکند واقعاً عاشق شده باشم و من هم بمیرم؟",
    "قبل از اینکه درباره عاشق شدن یا نشدنم به نتیجه برسم از سرنوشت عشاقی که مرور کرده بودم وحشت کردم. تقریباً همه آنها سرنوشت غم‌انگیزی داشتند و ماجرا به مرگ ومیر تمام شده بود.\nلیلی ومجنون مرگ ومیر، شیرین وفرهاد مرگ ومیر، رومئووژولیت مرگ ومیر، پل وویرژینی مرگ ومیر، آن پاورقی عاشقانه مرگ ومیر.\nخدایا نکند واقعاً عاشق شده باشم و من هم بمیرم؟",
    "کم‌کم احساس می‌کردم که از عاشق بودن لذت می‌برم.",
    "در خانواده ما تمرد از دستور بزرگ‌تر معصیت کبیره است.",
    "در تمام تفکراتم راجع به عشق و عاشقی همه چیز را حساب کرده بودم جز یک رقیب.",
    "کاش من هم می‌توانستم گریه کنم. امّا نه! نباید گریه کنم. از وقتی چشم به دنیا باز کرده بودیم حتی قبل از اینکه زبان باز کنیم و معنی کلمات را درست بفهمیم مرتب در گوش ما خوانده بودند: تو پسری نباید گریه کنی!",
    "«خدایا، نکند عاشق لیلی شده باشم!»\nسعی کردم به این فکرم بخندم ولی هیچ خنده‌ام نیامد. ممکن است آدم از یک فکر احمقانه خنده‌اش نگیرد ولی دلیل نمی‌شود که احمقانه نباشد.",
    "از دیدن دایی‌جان سرهنگ روزنه امیدی در دلم باز شد. من و او هر دو نفعمان در تمام شدن این جنگ و مرافعه بود. او برای گل‌هایش و من برای تنها گلم لیلی.",
    "سعی می‌کردم بخوابم. پلک‌هایم را به‌هم می‌فشردم بلکه خوابم ببرد و از پیچ وخم این افکار خلاص شوم. خوشبختانه بچه، حتی اگر عاشق باشد، خواب مهلتش نمی‌دهد که تا سحر بیدار بماند. ظاهراً این گرفتاری‌ها مال آدم‌های بزرگ عاشق است.",
    "حماقت هم درواقع سعادتی است.",
    "کاش من هم می‌توانستم گریه کنم. امّا نه! نباید گریه کنم. از وقتی چشم به دنیا باز کرده بودیم حتی قبل از اینکه زبان باز کنیم و معنی کلمات را درست بفهمیم مرتب در گوش ما خوانده بودند: تو پسری نباید گریه کنی! ... مگر تو دختری که گریه می‌کنی؟ ... هوهو. این پسر نیست که گریه می‌کند دختره ... آهای دلّاک‌باشی بیا سنبلش را ببر!",
    "«مرحوم آقای بزرگ با ژانت مک‌دونالد آبگوشت بزباش می‌خورند»",
    "هیچ‌وقت اینطور قیافه نجیب به خودت نگیر. زن‌ها تا دیدند قیافه نجیب و سربه‌زیر داری، اگر «سیسرون» باشی می‌گویند واخ چه تودهن یخی دارد. اگر کلارک گیبل باشی می‌گویند واخ چه خوشگل بی‌نمکی است. اگر بوعلی باشی می‌گویند چهارپایی بر او کتابی چند",
    "یک موقعی زیر گوشم گفت: «باباجان، زیاد غصه نخور! با همه اینها، باز برنده هستی که عشق را شناختی. سعادتی بردی که در عمر کوتاه آدم نصیب همه کس نمی‌شود»",
    "واللّه آقا، دروغ چرا؟ تا قبرآآ ... این همشهری ما پارسال خیلی حسرت قمرخانم را می‌خورد. امّا فکر این را هم بکنید که تمام این مملکت از ناموس‌پرستی یک طرف، غیاث‌آبادی‌ها یک طرف ... ما یک همشهری داشتیم ...\nدایی‌جان حرف او را برید:\nــ باز تو یک همشهری داشتی؟ قاسم تا کی ...\nدایی‌جان سرهنگ دخالت کرد:\nــ خان داداش بگذارید حرفش را بزند. باید از این تنگنا خودمان را خلاص کنیم.\nمش‌قاسم ادامه داد:\nــ بله آقا، ما یک همشهری داشتیم که دو تا پسر زن داده بود. تازه یک روز شنید که یک دفعه پیش از عروسیش، توی حرم چادر از سر زنش افتاده بود پایین، زنش را طلاق داد ... تازه همه غیاث‌آبادی‌ها سرزنشش کردند که چرا زنکه را نکشته ... اسمش به بی‌ناموسی دررفت. بعد هم بیچاره از غصه این بی‌ناموسی دق کرد مُرد ... این را گفتم که بدانید آنقدرها هم آسان نیست که قمرخانم را گردن این همشهری ما بگذارید.",
    "ای آقا! ناراحتی من برای خودم نیست. تکلیف من روشن است. من چه اینجا چه آنجا، از دست آنها نمی‌توانم فرار کنم. غصه من برای خودم نیست. هزارها مثل من فدای مملکت! ... من غصه مملکت را می‌خورم. دریغا از ایران که ویران شود، کنام پلنگان و شیران شود.\nبغض در صدای او بود. وقتی از لای در نگاه کردم دیدم با انگشت گوشه چشم را پاک می‌کرد.",
    "به قول ناپلئون آن چیزی که حدی ندارد خریت است.",
    "خانم عزیزخانم، اگر از من می‌شنوید باید اصرار کنید که دوستعلی‌خان را کشته‌اند ... حتی بگویید زیر آن نسترن بزرگ چالش کرده‌اند. اگر مأمورین بخواهند دست به ریشه نسترن بزنند اینها مقر می‌آیند که دوستعلی کجاست. چون این آقا، برای نسترن بزرگش جانش درمی‌رود ... از بچه‌هایش بیشتر دوستش دارد.",
    "تنها چیزی که در ذهنم مانده کلام اسداللّه میرزاست که یک موقعی زیر گوشم گفت: «باباجان، زیاد غصه نخور! با همه اینها، باز برنده هستی که عشق را شناختی. سعادتی بردی که در عمر کوتاه آدم نصیب همه کس نمی‌شود»",
    "«وقتی خاطرخواهی همه چیز دنیا را، همه مال ومنال دنیا را برای او می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی»",
    "اسداللّه میرزا در حالی که ابروها را به علامت تعجب بالا برده بود وارد شد. صدای ناله پوری بلند شد:\nــ دستم به‌دامنتان، عمواسداللّه ... این مش‌قاسم می‌خواهد ما را بکشد.\nاسداللّه میرزا با خنده گفت:\nــ بارک‌اللّه مش‌قاسم! ما نمی‌دانستیم که شکارچی حیوانات اهلی هم هست!",
    "یک چیزی که توی کلّه مردم رفت دیگر مشکل است درآورد.",
    "دیشب آقای آسیدابوالقاسم واعظ در مسجد بالای منبر گفته است که دواها و شربت‌های دواخانه ما همه با الکل و عرق ساخته می‌شود و مصرف آنها حرام است ... من نمی‌دانم این تحریک کدام ناجنس خبیثی است ... استدعا می‌کنم همین امروز یک فکری بفرمایید. این آقای آسیدابوالقاسم مستأجر برادر خانمتان است. بفرمایید بهش بگویند یک رفع و رجوعی بکند. چون مطمئن هستم که دیگر یک نفر پا در دواخانه ما نمی‌گذارد.",
    "من خیال نمی‌کنم حتی اگر خود چرچیل هم بیاید و سند محضری بدهد، به کله آقا فرو برود که انگلیسا دست از دشمنی با او برداشته‌اند. یعنی درواقع نمی‌خواهد که باور کند. تازه واقعیت را کنار بگذارید. آدمی را در نظر بیاورید که باور کرده در جنگ‌های طولانی و متعدد هزاران نفر از افراد انگلیسا را به خاک و خون کشیده، تمام نقشه‌های استعماری آنها را به‌هم زده است، آن وقت این آدم باور می‌کند که یک باره انگلیسا از گناهش بگذرند؟",
    "دروغ چرا؟ تا قبرآآ.\nو همراه با تلفظ «آآ» چهار انگشت باز دست را نشان می‌داد و بعدها دانستیم که مقصودش این بود که چون تا قبر چهار انگشت بیشتر فاصله نیست نباید دروغ گفت.",
    "همه چیز دنیا را، همه مال و منال دنیا را برای اون می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی ... خلاصه آرام نمی‌گیری مگر اینکه آن دختر را برات شیرینی بخورند ... امّا این هم هست اگه خدای‌نکرده اون دختر را به یکی دیگر شوهرش بدهند آن وقت دیگه واویلا ... ما یک همشهری داشتیم خاطرخواه شده بود ... یک شب آن دختره را برای یکی دیگه شیرینی خوردند. صبح آن همشهری ما زد به بیابان. تا حالا که بیست سال گذشته هنوز هیچ کس نفهمیده چی شده ... پنداری دود شد رفت آسمان ..",
    "«باباجان، زیاد غصه نخور! با همه اینها، باز برنده هستی که عشق را شناختی. سعادتی بردی که در عمر کوتاه آدم نصیب همه کس نمی‌شود»",
    "دختر بزرگ کردم مثل یک دسته گل ... حالا که برایش خواستگار آمده ... حالا که می‌خواهد به یک سرانجامی برسد ... قوم وخویش‌هایش برایش لقمه گرفته‌اند ... می‌خواهند آبرو و حیثیتش را ببرند ... مرده‌شور این روزگار را ببرد ..",
    "بگیرید ... دوستعلی‌خان آدمی نیست که جای دوری برود ... بفرمایید یک چای میل کنید ... نه،",
    "خدایا دایی‌جان را شفا ... اصلاً مگر من می‌توانم در کار خدا دخالت کنم؟ ... هر طور خودش بخواهد ..",
    "وقتی من در مقابل تعارف صاحبخانه گفتم که شراب نمی‌خورم، اسداللّه میرزا اخم کرد و گفت:\nــ مومنت، مومنت، عاشق می‌شوی امّا شراب نمی‌خوری؟ ... اگر بچه‌ای غلط کردی عاشق شدی، اگه بزرگی غلط می‌کنی شراب نمی‌خوری ... بگیر گیلاس را.",
    "من یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعدازظهر، عاشق شدم. تلخی‌ها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر یک دوازدهم یا یک چهاردهم مرداد بود، شاید اینطور نمی‌شد.",
    "من یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعدازظهر، عاشق شدم. تلخی‌ها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر یک دوازدهم یا یک چهاردهم مرداد بود، شاید اینطور نمی‌شد.",
    "ای نکویان که در این دنیایید یا از این بعد به دنیا آیید ـ آنکه خفته است در این خاک منم ـ آنکه سانفرانسیسکو نرفته است منم ... بلکه آن دنیا ملاحظه‌ات را بکنند یک سانفرانسیسکو بفرستندت.",
    "آقای سرهنگ حق دارند ... وسط حتی یک میلیون جوان یکی به شجاعت پوری نیست. من در ناصیه این پسر یک ژولیوس سزار می‌بینم.",
    "نتیجه افکار دورودرازی که در مغزم گشت و بازگشت این بود که واقعاً من عاشق لیلی شده بودم. مخصوصاً عصر آن روز وقتی بستنی‌فروش دوره‌گرد رسید و من نیمی از بستنی خودم را با میل به لیلی دادم، کلمات حکیمانه مش‌قاسم در ذهنم حاضر شد: «وقتی خاطرخواهی همه چیز دنیا را، همه مال ومنال دنیا را برای او می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی» و هیچ‌وقت سابقه نداشت که من از بستنی خودم به کسی تعارف کرده باشم.",
    "یکی کرده بی‌آبرویی بسی /چه غم دارد از آبروی کسی",
    "اصلاً آن زن به آن وجاهت و خانه‌داری و خوبی حیف است زن آن نره‌خر قصاب غول بی‌شاخ و دم باشد که آدم نتواند از نزدیک خانه‌اش رد بشود. این زن یک شوهر مهربان و سلیم‌النفسی مثل آقازاده لازم دارد که مردم را اینطور فرار ندهد",
    "اصلاً آن زن به آن وجاهت و خانه‌داری و خوبی حیف است زن آن نره‌خر قصاب غول بی‌شاخ و دم باشد که آدم نتواند از نزدیک خانه‌اش رد بشود. این زن یک شوهر مهربان و سلیم‌النفسی مثل آقازاده لازم دارد که مردم را اینطور فرار ندهد ... انشاءاللّه به میمنت و مبارکی ... اصلاً آقازاده چرا این قدر کم‌پیدا هستند. بفرمایید گاهی به منزل ما تشریف بیاورند ... مخصوصاً بعد از ازدواج با خانم تشریف بیاورند ...",
    "اگر تمام بدنش هم خوب بشود این دست راست دیگر تکان نمی‌خورد. طفلکی! خوب، معلوم است گلوله به نشیمنگاه بخورد دست راست فلج می‌شود. رابطه دست راست با نشیمنگاه از نظر علمی کاملاً ثابت شده است.",
    "اسداللّه میرزا با خنده حرف او را قطع کرد.\nــ مومنت، یک کمی هم ابوعطا با صدای کمانچه قاطی نداشت؟",
    "ــ خدا بیامرزدت! جوان خوبی بودی! بده بالای سرت بنویسند: ای نکویان که در این دنیایید یا از این بعد به دنیا آیید ـ آنکه خفته است در این خاک منم ـ آنکه سانفرانسیسکو نرفته است منم ... بلکه آن دنیا ملاحظه‌ات را بکنند یک سانفرانسیسکو بفرستندت.",
    "ــ یک دردم و دو دردم، دست بریده و چشم دردم ... گرفتاری‌هامان کم بود این هم یک گرفتاری. از یک طرف این پسر گلویش پیش زن شیرعلی گیر کرده نمی‌خواهد برود. از طرف دیگر دایی‌جانت که منتظر رسیدن مأمورین انگلیسا برای بردنش به اراک است، می‌خواهد این پسر اینجا نباشد که مبادا انگلیسا را رم بدهد. واقعاً دارالمجانین غریبی شده است.",
    "لیلی با لباس عروس دست زیر دست شوهرش از میان دو صف سربازان انگلیسی که شمشیرها را بالای سر آنها نگه داشته بودند به طرف در ورودی یک قصر می‌رفتند. شوهر لیلی کسی جز شیرعلی قصاب نبود. فرمانده قشون انگلیسا که اونیفورم سربازان اسکاتلندی را با دامن به جای شلوار به تن داشت، مش‌قاسم بود. من فریاد می‌زدم. پوری که پشت سر عروس و داماد می‌آمد با صورت اسب‌آسایش مرا نگاه می‌کرد و قهقهه خنده ترسناکی می‌زد.",
    "دایی‌جان سرهنگ پشت سر عروس و داماد یک قالیچه را حمل می‌کرد. آسپیران غیاث‌آبادی با اونیفورم مخصوص دربان‌ها در حالی که کلاه‌گیس بور بلندی به سر و یک چوبدست قطوری به دست داشت اعلام می‌کرد: «عروس و داماد!» دکترناصرالحکماء ساکسوفون می‌زد. آقاجان و اسداللّه میرزا که دست یکدیگر را گرفته بودند دور من می‌چرخیدند و یک آواز محلی غرب آمریکا را می‌خواندند که اسم سانفرانسیسکو در آن تکرار می‌شد و انعکاس مکرّر آن در گوشم می‌پیچید: سانفرانسیسکو ... سانفرانسیسکو ...",
    "مش‌قاسم با اونیفورم سربازان اسکاتلندی به طرف من آمده بود و با لهجه انگلیسی به فارسی می‌گفت: «بابام‌جان، برو کارت تمام شد.» و من فریاد می‌زدم «مش‌قاسم یک کاری بکن! مگر تو دوست من نبودی؟» و او با همان لهجه انگلیسی جواب می‌داد: «واللّه، بابام‌جان دروغ چرا؟ تا قبرآآ ... ما تقصیری نداریم از اون آقا بپرس!» و من در جهت انگشت او که به طرفی دراز کرده بود نگاه می‌کردم. دایی‌جان ناپلئون سوار بر یک اسب سفید با کلاه و لباس ناپلئون یک ران گوسفند به دست داشت و فریاد می‌زد: «حمله! به‌پیش!» و سوارانش مرا زیر دست وپای اسب‌ها له می‌کردند ... و فرخ‌لقا خانم سراپا سیاه‌پوش بالای سرم فاتحه می‌خواند.",
    "مش‌قاسم پوزخندی زد:\nــ خیلی بچه‌ای بابام‌جان، انگلیسا را هنوز نمی‌شناسی. ما و آقا از پریشب تا حالا رختمان را از تنمان درنیاوردیم. دو دفعه قابلمه بستیم واسه اینکه تو راه تا اراک از گرسنگی نمیریم. واسه اینکه انگلیسا به اسیرها فقط آش خرده‌آجر با روغن مار می‌دهند.",
    "به قول فردوسی:\nسر ناکسان را برافراشتن\n وزایشان امید بهی داشتن\nسررشته خویش گم کردن است\n بجیب اندرون مار پروردن است",
    ". تنها چیزی که در ذهنم مانده کلام اسداللّه میرزاست که یک موقعی زیر گوشم گفت: «باباجان، زیاد غصه نخور! با همه اینها، باز برنده هستی که عشق را شناختی. سعادتی بردی که در عمر کوتاه آدم نصیب همه کس نمی‌شود»",
    "امّا آدم چطور می‌فهمد که عاشق شده است؟\nــ واللّه، بابام‌جان ... دروغ چرا؟ ... اونکه ما دیدیم این‌جوری است که وقتی خاطر یکی را می‌خواهی.. آن وقتی که نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده ... وقتی می‌بینیش یک هُرمی توی این دلت بلند می‌شه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند ... همه چیز دنیا را، همه مال و منال دنیا را برای اون می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی ... خلاصه آرام نمی‌گیری مگر اینکه آن دختر را برات شیرینی بخورند ... امّا این هم هست اگه خدای‌نکرده اون دختر را به یکی دیگر شوهرش بدهند آن وقت دیگه واویلا ... ما یک همشهری داشتیم خاطرخواه شده بود ... یک شب آن دختره را برای یکی دیگه شیرینی خوردند. صبح آن همشهری ما زد به بیابان. تا حالا که بیست سال گذشته هنوز هیچ کس نفهمیده چی شده ... پنداری دود شد رفت آسمان ...",
    "دوباره وحشت از عشق بر وجودم غالب شده بود. می‌خواستم راهی پیدا کنم که خودم را خلاص کنم ... حق داشتم از اول از عشق می‌ترسیدم. حالا حاضر بودم اگر بشود از عاشقی صرف‌نظر کنم. ولی کمی دیر شده بود.",
    "اسداللّه میرزا گفت:\nــ مومنت! تو هنوز با این سن و سالت نمی‌دانی قفلش کردند یعنی چه؟\nو شاپور ملقب به پوری با تمام نبوغ ذاتیش جواب داد:\nــ از کجا بدانم؟\nاسداللّه میرزا چشمکی زد و گفت:\nــ یعنی سانفرانسیسکو نشده!\nبا این توضیح حتی بچه‌های کوچک هم که پشت در جمع بودند مقصود را دانستند. چون اسداللّه میرزا عادت داشت که هر وقت خودش یا دیگری یک حکایت عاشقانه نقل می‌کرد و پسر و دختر به خلوت می‌رفتند فریاد می‌زد:\n«آن وقت سانفانسیسکو شد» یا «آن وقت سانفرانسیسکو رفتند».",
    "پوری پسر دایی‌جان سرهنگ با قیافه ابلهانه‌ای پرسید:\nــ عزیزخانم چی را می‌خواستند ببرند؟\nدایی‌جان سرهنگ نگاه تندی به او کرد:\nــ این چه سؤالی است می‌کنی، نره‌خر؟!\nمش‌قاسم با آرامش جواب سؤال او را داد:\nــ بابام‌جان، می‌خواسته ناموسش را ببره!",
    "خدایا! اولاً مرا ببخش که با پول دزدی شمع روشن می‌کنم. ثانیاً یا به من کمک کن که این اختلاف بین آقاجان و دایی‌جان را حل کنم یا خودت حلش کن.\nولی اطمینان داشتم که خدا بین این دو راه‌حل اگر بخواهد کمکی بکند دومی را انتخاب می‌کند. این را می‌دانستم فقط راه حل اول را برای تعارف گفته بودم.",
    "ــ واللّه چطور عرض کنم ... سانفرانسیسکو یک شهری است ... یک شهر بزرگی که ...\nــ ساکت! خواهش می‌کنم درس جغرافی به من ندهید ... سانفرانسیسکو یک شهر بزرگی در اروپاست. این را خودم می‌دانم ... بعد چه؟ جواب بدهید!\nــ مومنت، سانفرانسیسکو در هر حال در اروپا یا آمریکا یک بندر است ... چون کشتی دوستعلی‌خان نمی‌توانسته در این بندر پهلو بگیرد ... حالا کشتی شکسته بوده، بندر مخروبه بوده ...",
    "زیاد هم دلواپس نباش. خدا با آدم‌های عاشق است.",
    "به قول ناپلئون، گاهی عقب‌نشینی و فرار از میدان جنگ عالی‌ترین تاکتیک‌هاست",
    "به قول ناپلئون آن چیزی که حدی ندارد خریت است.",
    "دایی‌جان سرهنگ با قیافه گرفته‌ای گفت:\nــ زیاد خوشحالی نکنید. من این مش‌قاسم را خوب می‌شناسم. آدمی نیست که زیر بار برود ... این نوع صداها را جزء مسائل ناموسی می‌داند.\nشمسعلی میرزا هم به فکر فرو رفت و پس از لحظه‌ای گفت:\nــ صحیح است. اگر خاطرتان باشد چند بار قصه آن دختر عمویش را تعریف کرده که چون در مجلس عروسی یک صدایی از بدنش صادر شده خودش را کشته است.",
    "دوستعلی‌خان لحظه‌ای ساکت ماند. سپس در حالی که صدایش از خشم می‌لرزید گفت:\nــ آن شازده رفته امشب توی خانه من، پیش زن من؟ ...\nــ ناراحت نشو! ... آن شازده هم آدمی نیست که ...\nــ آن شازده آدمی نیست که چی؟ من خودم هم می‌ترسم پیش آن دزد ناموس تنها بمانم ...",
    "مار را باید کشت وگرنه نیش می‌زند.",
    "جسم آدم توی کارخانه ننه آدم درست می‌شود امّا روح آدم توی کارخانه دنیا",
    "دایی‌جان طوری منقلب شده بود که هیچ نمانده بود دست به گردن آقاجان بیندازد و لب‌های او را ببوسد.",
    "واللّه، بابام‌جان ... دروغ چرا؟ ... اونکه ما دیدیم این‌جوری است که وقتی خاطر یکی را می‌خواهی.. آن وقتی که نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده ... وقتی می‌بینیش یک هُرمی توی این دلت بلند می‌شه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند",
    "من و او هر دو نفعمان در تمام شدن این جنگ و مرافعه بود. او برای گل‌هایش و من برای تنها گلم لیلی.",
    "امّا آدم چطور می‌فهمد که عاشق شده است؟\nــ واللّه، بابام‌جان ... دروغ چرا؟ ... اونکه ما دیدیم این‌جوری است که وقتی خاطر یکی را می‌خواهی.. آن وقتی که نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده ... وقتی می‌بینیش یک هُرمی توی این دلت بلند می‌شه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند ... همه چیز دنیا را، همه مال و منال دنیا را برای اون می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی ... خلاصه آرام نمی‌گیری مگر اینکه آن دختر را برات شیرینی بخورند ...",
    "واللّه دروغ چرا؟ تا قبرآآ ... انگلیسا از ما هم دل پُری دارند ... تو جنگ کازرون ما چقدر از این انگلیسا کشتیم! پنداری دیروز بود ... با یک ضرب شمشیر سر یک سرهنگشان را انداختیم جلوی پاش ... همچی سرش را زدیم که حالیش نشد ... کلّه بی‌تنه رو زمین هم که افتاده بود به اندازه نیم ساعت به ما فحش ناموسی می‌داد و بدوبیراه می‌گفت ... ما از ناچاری یک دستمال چپاندیم تو حلقش ...",
    "ــ کاغذ را به کی بنویسم؟\nــ به شخص هیتلر.\nمش‌قاسم با شعف گفت:\nــ زنده باد! ما هم هی می‌خواستیم همین را بگوییم. اگر توی دنیا یک مرد هست هیتلر است.",
    "... آخر کاغذ هم حتماً عبارت «هایل هیتلر» را بنویسید.\nــ این عبارت دیگر چیست؟\nــ این رسم امروز آلمان است. یعنی زنده باد هیتلر ...",
    "من و لیلی از وقتی عاشق شده بودیم میلی به بازی‌های بچگانه در خود احساس نمی‌کردیم. مثل اینکه عشق یک‌باره چند سال پیرمان کرده بود.",
    "چو در طاس لغزنده افتاد مور/رهاننده را چاره باید نه زور",
    "این را هم یادت باشد که از دست یک خانم خوشگل زهر هلاهل را هم نباید رد کنی"
  ],
  "wikiQuotes": []
}