{
  "bookName": "بانوی میزبان",
  "taaghcheQuotes": [
    "به یک آدم ضعیف آزادی بده، خودش آن آزادی را دست‌بسته برایت پس می‌آورد.",
    "می‌دانی، وقتی غصه داری وقت دوبرابر می‌شود، انگاری شب نمی‌خواهد صبح شود.",
    "چرا برای درد یک نفر دیگر اشک می‌ریزی؟ اشک‌هایت را نگه دار برای وقت ماتم خودت، وقتی تنها شدی! وقتی تنهایی خواست دلت را بشکند و کسی را نداشتی...",
    "می‌خواست بگرید اما در سراسر عالم گوشه‌ای نبود که در آن پناه جوید و پنهان شود.",
    "روحم مال خودم است. آن را به هیچ‌کس نداده‌ام. آن را مثل بعضی‌ها که قول وقرارشان را فراموش کرده‌اند نفروخته‌ام. روح من فروختنی نیست.",
    "از من به تو نصیحت، ضعیف نباش! آدم که ضعیف بود تاب تنهایی ندارد. هرچه داری به او بده، خودش برمی‌گردد و همه را در دستت می‌گذارد. نصف دنیا را هم که به او بدهی خیال می‌کنی احساس بزرگی و قدرت می‌کند؟ ابدآ! فورآ از وحشت کز می‌کند و به قدری خودش را درهم می‌کشد که توی یک لنگه کفش جا گیرد و بتواند در آن قایم شود. به یک آدم ضعیف آزادی بده، خودش آن آزادی را دست‌بسته برایت پس می‌آورد. برای یک دل سادهٔ بیچاره آزادی هم ارزشی ندارد. کسی که این‌جور باشد درمی‌ماند. زندگی برایش ممکن نیست. من این حرف‌ها را برای این به تو می‌زنم که می‌بینم زیادی جوانی. من هیچ دشمنی‌ای با تو ندارم. آمدی و رفتی. تو، یا یک جوان دیگر! برایم بی‌تفاوت است! من از همان اول می‌دانستم که آمدن و رفتنت چیزی را عوض نمی‌کند. دخالت هیچ فایده‌ای نداشت. اگر می‌خواهی زندگی به کامت باشد، نباید مخالفت کنی. مخالفت هیچ چیزی را درست نمی‌کند.»",
    "«نباید کسی را سرزنش کرد. یکی این‌جور است یکی آن‌جور. خیال می‌کنی می‌شود دانست که چرا دل دنبال این می‌رود و نه دنبال آن؟",
    "از قدیم گفته‌اند: \"آزادی از نون بهتره، از آب و آفتاب خوش‌تره\"،",
    "و او از کودکی رنج می‌برد از این‌که شباهتی با همسالان خود ندارد",
    "حالا آیا غصه و مصیبت در انتظار توست؟ بار دردهای انسانی سنگین است، اما این بار برای دل‌های ضعیف نیست. درد تیغ خود را فقط برای دل‌های استوار تیز می‌کند. زهرابهٔ غم در سکوت و پنهانی به صورت اشک خون در جگر مرد خالی می‌شود و از پیوند با دل‌های نرم شرم دارد.",
    "به یک آدم ضعیف آزادی بده، خودش آن آزادی را دست‌بسته برایت پس می‌آورد.",
    "از قدیم گفته‌اند: \"آزادی از نون بهتره، از آب و آفتاب خوش‌تره\"، بلندشو عزیزم، پاشو پسرجان!»",
    "سیل احساس‌هایی که برایش تازگی داشت بر او بار خستگی می‌نهاد.",
    "هرچه بیش‌تر در کوچه‌ها پرسه می‌زد بیش‌تر از این کار لذت می‌برد. همه‌چیز را از چشم یک خیابانگرد بی‌خیال تماشا می‌کرد",
    "وقتی دوست ساده‌ای که شاید خاصه به سبب همین ساده‌دلی‌اش دوستش می‌داریم ناگهان هوس کند در پوست بصیرت رود، دیگر چنگی به دل نمی‌زند.",
    "فکر تازه‌ای آرامی از روحش ربود. ناگهان به یادش آمد که تمام عمر تنها بوده و هیچ‌کس دوستش نداشته و او خود نیز در بند آن نبوده است به کسی دل ببندد.",
    "بخواب، غصه‌هایت را فراموش کن، عزیزکم، فردا صبح خورشید به رویت می‌خندد.»",
    "اغلب چیز بی‌اهمیتی توجهش را جلب می‌کرد و فکری در ذهنش برمی‌انگیخت و برای اول بار افسوس می‌خورد که خود را در دخمه‌اش زنده‌به‌گور کرده است",
    "زندگی‌اش همیشه خالی از ماجرا و در نهایت عزلت گذشته بود.",
    "وقتی غصه داری وقت دوبرابر می‌شود، انگاری شب نمی‌خواهد صبح شود.",
    "بگو این دل جوان و پرسوز من تنها خواهد ماند و پیش از وقت خاموش خواهد شد یا عاقبت دلی نظیر خودش پیدا خواهد کرد که تا اندوه بعدی در شادی به آهنگ آن بتپد؟",
    "به یک آدم ضعیف آزادی بده، خودش آن آزادی را دست‌بسته برایت پس می‌آورد",
    "آمدم دنبال تو، قشنگم. همان‌طور که به این خراب‌شده‌ام کشاندی، حالا از این‌جا بیرونم ببر. سلامت روحم را به پای تو گذاشتم. روح من با هیچ دعایی از این شب سیاه نجات‌دادنی نیست. هیچ بخشایشی برای من وجود ندارد. مگر این‌که دعامان را در هم اندازیم و با هم دعا کنیم!",
    "ناگهان به یادش آمد که تمام عمر تنها بوده و هیچ‌کس دوستش نداشته و او خود نیز در بند آن نبوده است به کسی دل ببندد.",
    "و او از کودکی رنج می‌برد از این‌که شباهتی با همسالان خود ندارد. اکنون به یاد می‌آورد و به‌روشنی درمی‌یافت که همیشه همه او را تنها می‌گذاشته و از او دوری می‌جسته‌اند.",
    "علم برای برخی زیرکان سرمایه‌ای کارساز است، حال آن‌که سودای اُردینُف برای او سلاحی بود برضد خودش.",
    "آنچه می‌خواست به خاطرش نمی‌آمد و تلاشش بی‌فایده بود... اما چه بود که او را فرامی‌خواند و به کجا؟ چه بود که این‌گونه عذابش می‌داد؟ که بود که این آتش دل‌گداز را در جانش انداخته بود، که او را خفه می‌کرد و خونش را می‌مکید؟ این نیز چیزی بود که نمی‌دانست و به یاد نمی‌آورد.",
    "در بانوی میزبان دو دنیا با هم تلاقی می‌کنند: یکی دنیای جوان رؤیاپردازی پترزبورگی و دیگری دنیای افسانهٔ وحشت‌آور کهنی که در اعماق ذهن مردم اطراف ولگا زنده است.",
    "قدیم گفته‌اند: \"آزادی از نون بهتره، از آب و آفتاب خوش‌تره\"",
    "یک آدم ضعیف آزادی بده، خودش آن آزادی را دست‌بسته برایت پس می‌آورد."
  ],
  "wikiQuotes": []
}