{
  "bookName": "بامداد خمار",
  "taaghcheId": "141438",
  "taaghcheQuotes": [
    "دلم می‌خواهد بدانی که شب سراب نیرزد به بامداد خمار.",
    "بی‌حیایی که کار سختی نیست! متانت مشکل است.",
    "گفت: «من این همه یادگاری به تو داده‌ام. زلفم را... خون تنم را... تو به من چه یادگاری می‌دهی؟»\n گفتم: «اوّل که من به تو یادگاری دادم؟»\n تعجّب کرد: «چه یادگاری؟»\n «دلم را.»",
    "اصل بد نیکو نگردد آن که بنیادش بد است.",
    "«این‌قدر مظلوم نباش. این‌قدر با آدم نانجیب نجابت نکن محبوبه. از چشمان این زن شرارت می‌بارد. نجابت زیادی هم کثافت است‌ها!... از من گفتن بود.»",
    "ولی فقط دلم نبود که او را می‌خواست. قطره قطره خونم بود. بند بند وجودم بود. تک تک سلول‌هایم بودند و تنها مخالف در سراسر بدنم، مغز بیچاره‌ام بود",
    "نمی‌دانم. از قاجار هیچ نمی‌دانم. از رضاخان هیچ نمی‌دانم. از دنیا غافل بودم سودابه‌جان. چون عاشق بودم. هرکه خواهد گو بیا و هرکه خواهد گو برو. جهان می‌خواهد زیرورو شود. می‌خواهد نشود. چه اهمیتی دارد؟ فقط او بماند. مگرنه؟",
    "دل می‌رود ز دستم، صاحبدلان خدا را\n دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا",
    "از دنیا غافل بودم سودابه‌جان. چون عاشق بودم.",
    "گردن کشیده و عضلات برجسته زیر پوست گردنش که تیره بود و رگی برجسته داشت؛ آستین‌های بالازده و دست‌های محکم و قویش؛ موهایش را که بر پیشانی ریخته بود؛ بینی عقابی و پوزخندی را که بر لب داشت. زیبا بود؟ نمی‌دانم. زشت بود؟ نمی‌دانم. ولی مرد بود. مردانه بود. این بازوها می‌توانستند تکیه‌گاه باشند.",
    "اگر ما خودمان سرمان را بالا بگیریم و توی دهان مردم بزنیم، مردم غلط می‌کنند حرف بزنند.»",
    "می‌گفتم درستش می‌کنم، ولی نشد. نمی‌دانستم ذات مرد تغییرپذیر نیست. نمی‌دانستم اگر خوب باشد همیشه خوب می‌ماند و اگر بد باشد، تربیت نااهل را چون گِردَکان بر گنبد است.",
    "حالا در آرزوی مردی بودم که شریف باشد. غیور باشد. سلیم‌النفس، ضعیف‌نواز و حمایتگر باشد. مردی که دردها را تسکین دهد. که بتوان به او تکیه کرد. دیگر سر و زلف و قد و قامت مرا گمراه نمی‌کرد. من به دنبال یک انسان بودم.",
    "من امشب از بس چای خوردم مُردم.",
    "پدرم آه کشید: «همه از دست غیر می‌نالند، سعدی از دست خویشتن فریاد.»",
    "بی‌اراده دستم بالا رفت و پیچه را بالا زدم و به چشمهایش خیره شدم. ساکت و مبهوت، مثل مجسمه ایستاد تا بناگوش سرخ شده و زیرلب گفت: «بنازم قلم نقاش طبیعت را!»",
    "این مردمی که کور عیب خود و بینای عیب دیگران هستند، حقّشان همین است.",
    "می‌گفت:\nبگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر\nبار دگر روزگار چون شکر آید\nمن می‌خندیدم و می‌گفتم: «آری شود ولی به خون جگر شود.»",
    "عاشقی پدرم را درآورد. دلم آتش گرفت. قلبم پاره پاره شد. روحم کشته شد.",
    "زندگی واقعی چهره نشان می‌داد. زندگی فقط آواز قمر نبود. حافظ نبود. لیلی و مجنون نبود. کاغذپراکنی از سر دیوار نبود. دیگر نگاه‌های دزدانه و عاشقانه و آه‌های جگرسوز نبود.",
    "عمه دوباره پرسید: «که گفتی خیلی دوستش داری؟»\n سودابه شیفته‌وار پاسخ داد: «آره عمه‌جان.»\n «خدا به دادت برسد دخترجان. خدا به دادت برسد.»",
    "«اَه به من دختر خانم؟»",
    "من عروسی بودم که حتی آیینه و شمعدان نداشت.",
    "نجابت زیاد کثافت است.",
    "باز به یاد نصیحت‌های مادرم افتادم: تو خانم باش محبوب‌جان، تو خانم باش.",
    "هنوز جسمم جوان بود و با روح خسته‌ام جدال می‌کردم",
    "تو فکر می‌کردی زندگی زناشویی یعنی عشق کورکورانه و عشق کورکورانه یعنی سعادت ابدی. بعد که دیدی رحیم آن بتی نبود که تو در خیالت ساخته بودی، از همه‌چیز بیزار شدی. هان؟ ولی این‌طور نیست محبوبه. سعادت از عشق کورکورانه مثل جن از بسم‌اللّه فرار می‌کند. یک‌بار اشتباه کردی، دیگر نکن.",
    "آن‌قدر برایش حافظ خواندم که خسته شدم.\n «آقاجان، حاجتتان که برآورده شد، دیگر تفأل‌زدن بس است.»\n «از سخنان حافظ لذّت می‌برم.»\n «پس خودتان بخوانید.»\n «تو که می‌خوانی بیشتر لذّت می‌برم.»",
    "با اجازه قابله جلو رفتیم تا دست مادرمان را ببوسیم. مادرم گفت: «نه مادرجان، دستم را نه. این‌جا را.» و به گونه‌اش اشاره کرد. «می‌دانید پسر است؟ یک پشت و پناه دیگر هم پیدا کردید.»\n چه‌قدر زن‌های قدیم روانشناس بودند. چه‌قدر مادرم فهمیده بود. با این یک جمله به اندازه یک کتاب حرف زد. حسادتی که می‌رفت در قلب ما لانه کند، با همین یک جمله جای خود را به آرامش و احساس امنیت نسبت به فردا داد.",
    "زندگی واقعی چهره نشان می‌داد. زندگی فقط آواز قمر نبود. حافظ نبود. لیلی و مجنون نبود. کاغذپراکنی از سر دیوار نبود. دیگر نگاه‌های دزدانه و عاشقانه و آه‌های جگرسوز نبود. این هم بود. نان و گوشت و آب هم بود. عرق ریختن و نان درآوردن. جان‌کندن و خانه‌داری کردن. شستن، پختن، روفتن.",
    "خدا می‌داند که آن دکان کوچک برای من چه قصری بود. بوی چوب چه عطری بود و تمام مغازه چه غرفه‌ای بهشتی.",
    "«دیگر دوستم نداری محبوب؟»\nساکت شدم. به سؤالش فکر کردم. در قلبم جست‌وجو کردم و عاقبت پاسخش را یافتم: «نه. خودت نگذاشتی. سیرتت صورتت را پوشاند.»",
    "سعادت از عشق کورکورانه مثل جن از بسم‌اللّه فرار می‌کند.",
    "عشق مثل سراب است محبوبه. باید بگذاری سال‌ها بماند تا آرام آرام جا بیفتد و طعم خود را پیدا کند. تا سکرآور شود. وگرنه تب تند زود عرق می‌کند",
    "«بلایی به سرت بیاورم که دل مرغان هوا به حالت بسوزد. حالا برای من عاشق می‌شوی؟ آن‌هم عاشق شاگرد نجّار سر گذر! ای خاک بر آن سر بی‌لیاقتت بکنند دختر بصیرالملک. ای خاک بر سرم با این دختر بارآوردنم!»",
    "شب سراب نیرزد به بامداد خمار.",
    "تراشه‌های چوب زیر پایش صدا می‌کرد. مانند برگهای درختان پاییز.",
    "هرکه خواهد گو بیا و هرکه خواهد گو برو. جهان می‌خواهد زیرورو شود. می‌خواهد نشود. چه اهمیتی دارد؟ فقط او بماند. مگرنه؟",
    "به خودم می‌گفتم آیا این خانم‌های محترم متشخص، با همه دنگ و فنگشان به خیالشان هم می‌رسد که من دلباخته شاگرد نجّار محّل شده‌ام؟ که دلم می‌خواهد به همه این زندگی با تمام خدم و حشم و قر و فر آن پشت‌پا بزنم؟ دلم می‌خواهد این خانم‌های آراسته محترم را که غرق عطر و جواهر هستند کنار بزنم و دوان دوان به آستانه آن نجّاری کوچک و تاریک و محقّر که از دوده چراغ سیاه است بروم و مثل سگ پاسبان کنار پاشنه در آن بخوابم؟",
    "ساکت شدم. به سؤالش فکر کردم. در قلبم جست‌وجو کردم و عاقبت پاسخش را یافتم: «نه. خودت نگذاشتی. سیرتت صورتت را پوشاند.»",
    "غلام عشق شو کاندیشه اینست\n همه صاحبدلان را پیشه اینست",
    "من اندوهگین‌تر از آن بودم که لبخند بزنم. می‌رفتم تا نیش بزنم. مثل کژدم",
    "«تو هم همان‌قدر که من تو را می‌خواهم مرا می‌خواهی؟»",
    "مدتی موهایم را نوازش کرد و آن‌گاه به آرامی زمزمه کرد: «دوباره دختر خودم شدی.»",
    "خودم آن‌جا بودم و دلم جای دیگر.",
    "به چشمانش خیره شدم. مانند خرگوشی اسیر مار. کدام‌یک مار بودیم؟ نمی‌دانم هر دو اسیر بازی طبیعت.",
    "عموجان گفت: «خانم، شما هم هی مردم مردم می‌کنید. منظورتان از این مردم چیست؟ اگر ما خودمان سرمان را بالا بگیریم و توی دهان مردم بزنیم، مردم غلط می‌کنند حرف بزنند.»",
    "آرزو داشتم که یک‌بار دیگر عاشق شوم. عاشق یک نفر. مثلاً منصور. با همان حرارت، با همان اشتیاق، با همان کشش. ای کاش دوباره بیمار می‌شدم. بیچاره و بی‌اختیار می‌شدم.",
    "اصل بد نیکو نگردد آن که بنیادش بد است.",
    "اگر هم واقعا حسن و جمالی در بین بود، دیگر در چشم من جلوه‌ای نداشت. اکنون مردی برای من مرد بود که آراسته باشد، متین باشد. فهیم و دانشمند باشد، مثل عمویم، مثل پدرم، مثل منصور، مثل پسر عطاالدوله که من احمق او را رد کردم، که عجب غلطی کردم. حالا در آرزوی مردی بودم که شریف باشد. غیور باشد. سلیم‌النفس، ضعیف‌نواز و حمایتگر باشد. مردی که دردها را تسکین دهد. که بتوان به او تکیه کرد. دیگر سر و زلف و قد و قامت مرا گمراه نمی‌کرد. من به دنبال یک انسان بودم. رحیم نمی‌فهمید چرا و چگونه از چشم من افتاده است. اهمیتی هم نمی‌داد. همان‌طور که بود و نبود او نیز برای من مهم نبود.",
    "روزگاری آرزو داشتم تمام هستی خود را بدهم فقط به آن شرط که یک‌بار آن گردن و رگ برجسته آن را ببوسم و بمیرم.",
    "برّه آهویی بودم که در دشتی خشک و غریب تنها و سرگردان مانده و در پشت سرش شکارچی و مقابلش سرزمینی مرموز و ناشناخته گسترده بود.",
    "ابله‌تر از آن بود که زخم عمیق مرا ببیند.",
    "غم و شادی به آدم‌هایی مربوط می‌شد که روح داشتند. که زنده بودند و در این زندگی امید و هدفی داشتند. من آن‌قدر سختی کشیده بودم. آن‌قدر زهر حقارت چشیده بودم و آن‌قدر روحم در فشار بود که کرخ شده بودم. حسّاسیت خود را از دست داده بودم. قوّه ادراک و احساس نداشتم. بی‌خیال شده بودم.",
    "وقتی چشمانش را آن‌قدر از نزدیک می‌دیدم، آن‌قدر نزدیک به صورتم، آن‌قدر در دسترس و بدون هیچ مانع، دیگر حال خودم را نمی‌فهمیدم. ",
    "از زندگی سیر بودم. دلم می‌خواست بلند شوم و فرار کنم",
    "ولی فقط دلم نبود که او را می‌خواست. قطره قطره خونم بود. بند بند وجودم بود. تک تک سلول‌هایم بودند و تنها مخالف در سراسر بدنم، مغز بیچاره‌ام بود که هرچه می‌کوشید به جایی نمی‌رسید. هیچ‌کس از او فرمان نمی‌برد. با این همه باز با خود می‌جنگیدم و هیچ نبردی از این سهمگین‌تر نیست.",
    "گفت: «من این همه یادگاری به تو داده‌ام. زلفم را... خون تنم را... تو به من چه یادگاری می‌دهی؟»\n گفتم: «اوّل که من به تو یادگاری دادم؟»\n تعجّب کرد: «چه یادگاری؟»\n «دلم را.»",
    "«تو هم همان‌قدر که من تو را می‌خواهم مرا می‌خواهی؟»",
    "«بیا و دست بردار محبوبه. یک کمی فکر کن. ببین چه به روز همه آورده‌ای؟ تو با این همه دنگ و فنگ، با این زندگی، این بریز و بپاش، مگر می‌توانی زن یک شاگرد نجّار بشوی؟ می‌توانی با یک آدم لات و آسمان جل زندگی کنی؟ آخر این پسره مگر چه دارد؟ به‌جز بوی گند چوب؟...»\n حرف او را قطع کردم و پشت به او کردم: «ولم کن. بگیر بخواب.»\n خواهرم پرسید: «آخر بگو چه خیالی داری محبوبه؟»\n «خیال او را.»\n آرزوی بوی چوب داشتم.",
    "پدرت کارم را گرفته و تو قرارم را.",
    "چه طور صاحب این چنین چهره‌ای می‌توانست بد باشد؟",
    "دعوا و مرافعه‌اش هم متین بود.",
    "دلم خنک شده بود. نه به اندازه کافی. جای پنج انگشتم حالا بر صورتی نقش بسته بود که روزگاری اگر گردوغبار بر آن می‌نشست، از شدّت حسرت و اندوه از پای درمی‌آمدم. حالا نگاهم به آن گردن و آن رگی خیره بود که روزگاری آرزو داشتم تمام هستی خود را بدهم فقط به آن شرط که یک‌بار آن گردن و رگ برجسته آن را ببوسم و بمیرم. از مرگ چه باک؟ ولی اکنون؟...",
    "دیگر در سراسر زندگانیم چنان عشق تند و سوزان و چنین نفرت گزنده و تلخی را نسبت به هیچ‌کس احساس نکردم.",
    "«بگیر برو گمشو.»\n «پدرت گم شود.»\n این بار من دیوانه شدم. به طرفش دویدم: «خفه‌شو. اسم پدرم را نیاور. دهانت را آب‌بکش. تو لایق نیستی کفش‌های پدرم را هم جفت کنی. اسم پدرم را توی این خانه خراب‌شده نبر، مرتیکه بی‌همه‌چیز بی‌آبرو.»\n «بی‌همه‌چیز پدرت است. بی‌آبرو پدر پدرسوخته‌ات است که اگر آبرو داشت، دختر پانزده ساله‌اش پاشنه دکان مرا از جا نمی‌کند. همان پدر پدرسگت که...»\n فریاد زدم: «پدرسگ تو هستی که دنبال هر سگ ماده هرزه‌ای می‌دوی. که به خاطر رفتن کوکب به مادرت پارس می‌کنی.»",
    "شراب شبانه را می‌طلبید و از خماری بامداد بیمناک بود. شاید این طبیعت بود که می‌رفت تا دوباره پیروز شود. آیا تاریخ بار دیگر تکرار می‌شد؟",
    "عقلم می‌گفت دست بکشم. ولی بیچاره نگفته می‌دانست که باخته است.",
    "روز آمد و شد او را تماشا کنم. کارکردن او را تماشا کنم. نفس کشیدن او را تماشا کنم.",
    "مادرم گفت خدا لعنت کند محبوبه را. گفتم خانم جان نفرینش کن. نفرینش کن تا آهت دامن مرا بیشتر بگیرد. خدا او را لعنت کرد که من بیچاره شدم. حالا باز هم نفرینش کن!...",
    "هنوز می‌خواستم زندگی کنم.",
    "چه شده که همه سر جنگ با مرا دارند؟ همه قصد خون‌کردن دل مرا دارند؟ من که خود از پا درآمده‌ام. که قلبم از قبل هزار پاره شده.",
    "بعد لبخند زد و به شوهر خواهرم گفت: «بیرون باد می‌آید؟»\n «نخیر، چه‌طور مگر؟»\n «هیچ، دیدم در تکان خورد...»\n شوهر خواهرم رو به در کرد و چنان چشم‌غرّه‌ای رفت که من و نزهت بی‌اراده یک قدم عقب نشستیم و در همان حال گفت: «نخیر، شاید گربه است.»\n پسر شاهزاده‌خانم با شوخ‌طبعی گفت: «مثل این‌که گربه بازیگوشی هم هست.»",
    "هر کار می‌گفتم می‌کردی. همیشه کوتاه می‌آمدی. کاری کرده بودی که من فکر می‌کردم آن‌قدر عاشقم هستی، آن‌قدر خاطرم را می‌خواهی که نباید دست و دلم برایت بلرزد. حالا می‌فهمم که اشتباه می‌کردم.",
    "نه خانم، آدم از شعر حافظ و لیلی و مجنون و آهنگ قمر عاشق نمی‌شود. اوّل عاشق می‌شود، بعد به صرافت این چیزها می‌افتد. بعد هوس لیلی و مجنون و دل ای دل ای به سرش می‌زند.",
    "دل دیوانه من باید آن‌قدر سر به سینه خسته‌ام بکوبد تا خسته شود، آرام شود، مطیع شود که کاش می‌شد",
    "منظورتان از این مردم چیست؟ اگر ما خودمان سرمان را بالا بگیریم و توی دهان مردم بزنیم، مردم غلط می‌کنند حرف بزنند.",
    "یک زن خیانت‌دیده آتش‌فشان خاموش خطرناکی است که اگر بتواند و فوران کند، خشک و تر را می‌سوزاند. چه بسا خود نیز به آن آتش خاکستر شود.",
    "نه خانم جان، زبان داشتم. همه زبان دارند. هیچ کس لال نیست. فقط بعضی‌ها آبروداری می‌کنند. خانمی می‌کنند. بی‌حیایی که کار سختی نیست! متانت مشکل است. کار همه کس نیست.",
    "دست روزگار دست مهربان مادر نیست که بر سرم کشیده می‌شد. چهره دنیا همان صورت خندان و پر مهر و محبّت پدرم نیست که در پیش رویم بود. چرخ گردون آن بازیچه‌ای نبود که در تصوّرم بود. بازیچه‌ای که چون بخواهیم آن را به زور تصاحب کنیم و هر زمان از آن خسته شدیم با نوک پایی از خود دورش کنیم.",
    "زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست\nپیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست",
    "دیگر از یاد برده بودم که زندگی بدون درد و اندوه چه گونه است و چه حالی دارد؟",
    "ضرر را از هر جایش بگیری منفعت است",
    "اگر با دیگرانش بود میلی سبوی من چرا بشکست لیلی؟»",
    "میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است.",
    "دلم برای همه‌شان تنگ شده بود. برای دیدنشان دلم ضعف می‌رفت. برای نزهت و بچه‌هایش. برای پیانوزدن خجسته. برای منوچهر که هنوز منظره دست و پا زدن و خنده‌های شادش در باغ عموجان جلوی چشمم بود.",
    "باید زودتر می‌رفتم. تا به نسخه دوم این مادر و پسر تبدیل نشده‌ام باید بروم. تا پیش از این که سراپا غرق شوم باید بروم. من نتوانسته بودم رحیم را آدم کنم. ولی خودم داشتم مثل او می‌شدم.",
    "نمی‌دانستم ذات مرد تغییرپذیر نیست. نمی‌دانستم اگر خوب باشد همیشه خوب می‌ماند و اگر بد باشد، تربیت نااهل را چون گِردَکان بر گنبد است.",
    "آخر خون تو در رگ‌های من بود.",
    "شب سراب نیرزد به بامداد خمار",
    "هروقت نسیمی می‌وزید، من به یاد آن زلف‌های آشفته و آن نگاه شوریده و آن رفتار صوفیانه می‌افتادم. آیا آن زلف‌ها هم اکنون با وزش این نسیم می‌لرزند؟ چه‌قدر دلم هوای آن دکان کوچک و صدای ارّه و رنده را کرده بود.",
    "از حرکت او بوی چوب در اطراف پراکنده می‌شد و من تا آن زمان نمی‌دانستم چوب چه بوی خوشی دارد.",
    "در خانه مادرم پسر زاییده بود و در بیرون از خانه ایران خود را در آغوش رضاخان انداخته بود و من در آرزوی یک شاگرد نجّار بودم. ایران خیلی زودتر از من موفق شده بود. خیلی زودتر و خیلی راحت‌تر. انگار دنیا زیرورو می‌شد.",
    "خواهرم پرسید: «آخر بگو چه خیالی داری محبوبه؟»\n «خیال او را.»\n آرزوی بوی چوب داشتم.",
    "ولی میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است.",
    "خسته بود. روحا و جسما.",
    "بهار نمی‌گذشت. این فصل لعنتی به پایان نمی‌رسید. هرشب و روز آن با درد و عذاب یادآور خاطره‌هایم بود. هر لحظه‌اش با شکنجه و اندوه سپری می‌شد. کی این بهار تمام می‌شود؟ کی بوی پیچ امین‌الدوله دست از سر من برمی‌دارد؟ بوی خاطره‌هایی که این همه تلخ شده بودند. خواب می‌دیدم که در دکان رحیم ایستاده‌ام، مشتاق و شیفته. و او به روی من لبخند می‌زند، مهربان و عاشقانه. و باران گرمی بر صورتم می‌بارد. دکان که سقف داشت. نه، باران که نبود. گریه می‌کردم. اشک‌های من بودند که این همه داغ بودند. فقط اشک من می‌توانست این همه سوزنده باشد.",
    "بی‌حیایی که کار سختی نیست! متانت مشکل است. کار همه کس نیست",
    "خود کرده را تدبیر نیست",
    "تربیت نااهل را چون گِردَکان بر گنبد است",
    "سعادت از عشق کورکورانه مثل جن از بسم‌اللّه فرار می‌کند",
    "خداوندا، عجب غلطی کردم!... ناگهان یکه خوردم. عرق بر بدنم سرد شد. این همان دعایی نبود که پدرم در حقّ من کرد؟ همان دعای شر؟ چه زود مستجاب شد. آه آقاجان، عجب غلطی کردم!... عجب غلطی کردم! خدا لعنتت کند محبوبه، عاشق شدنت چه بود؟!",
    "نمی‌دانی شب‌ها که کنار نیمتاج بودم از حسد این‌که تو در خانه آن مردک نجّار خوابیده‌ای چندبار تا صبح از خواب می‌پریدم و زجر می‌کشیدم! خدا لعنتت کند محبوبه. چرا باعث می‌شوی این چیزها را برایت بگویم؟ می‌خواهی خردم کنی؟»",
    "«اَه به من دختر خانم؟",
    "ولی از خودم هیچ ندارم. هیچ‌کس وابسته به من نیست. بود و نبود من تفاوتی ندارد.",
    "بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر\nبار دگر روزگار چون شکر آید",
    "از دنیا غافل بودم سودابه‌جان. چون عاشق بودم. هرکه خواهد گو بیا و هرکه خواهد گو برو. جهان می‌خواهد زیرورو شود. می‌خواهد نشود. چه اهمیتی دارد؟ فقط او بماند. مگرنه؟",
    "گفت: «من این همه یادگاری به تو داده‌ام. زلفم را... خون تنم را... تو به من چه یادگاری می‌دهی؟»\n گفتم: «اوّل که من به تو یادگاری دادم؟»\n تعجّب کرد: «چه یادگاری؟»\n «دلم را.»",
    "اصل بد نیکو نگردد آن که بنیادش بد است.",
    "آرزو داشتم تمام این زندگی را با پسربچه‌ای کوچک عوض کنم. پسری که عرق‌چین رنگارنگ به سر داشته باشد و کنار حوض آب بازی کند.",
    "دل دیوانه من باید آن‌قدر سر به سینه خسته‌ام بکوبد تا خسته شود، آرام شود، مطیع شود که کاش می‌شد",
    "پدرم گفت: «می‌دانم، خیلی زجر کشیده‌ای.»\nاز میان هق‌هق گریه گفتم: «آقاجان، هیچ‌کس نمی‌داند، هیچ‌کس!»",
    "التماس کرد: «من این پلنگ را دوست دارم محبوبه، این پلنگ را. نه آن برّه مظلوم و بی‌دست و پایی را که در خانه داشتم. طلاق نگیر محبوبه جان. طلاق نگیر. من از دست می‌روم.»\nبا خنده‌ای سرشار از خشم و پیروزی گفتم: «پس من به چشم تو یک برّه بی‌دست‌وپا بودم؟ اگر زنی بساز باشد برّه و بی‌دست‌وپاست؟»",
    "دلم می‌خواهد بدانی که شب سراب نیرزد به بامداد خمار",
    "بدبختی که یک نوع نیست سودابه! انواع و اقسام مختلف دارد.»",
    "«به من نگاه کن. خوب به من نگاه کن. من منصور هستم، رحیم نیستم. آن نیستم که می‌خواهی. این هستم که گرفتارش شده‌ای. همان که از او فراری هستی.»",
    "من نمی‌گویم کدام خوبست کدام بد است. فقط می‌گویم ما دو خانواده مثل دو خطّ موازی هستیم که اگر بخواهیم به هم برسیم می‌شکنیم.»",
    "در حقیقت غم و اندوه چنان در دلم انباشته شده بود که دیگر با هیچ ضربه‌ای کم و زیاد نمی‌شد.",
    "چرخ گردون آن بازیچه‌ای نبود که در تصوّرم بود. بازیچه‌ای که چون بخواهیم آن را به زور تصاحب کنیم و هر زمان از آن خسته شدیم با نوک پایی از خود دورش کنیم",
    "ای شب چه صبور و پر طاقت هستی. پس کی می‌خواهی به آخر برسی؟",
    "از بدبختی این‌طور آدم‌ها یکی هم همین است که قدر نعمت‌هایی را که خداوند به آنها می‌دهد نمی‌شناسند.",
    "تقصیر خودت هم بود. هر کار می‌گفتم می‌کردی. همیشه کوتاه می‌آمدی.",
    "عقلم می‌گفت دست بکشم. ولی بیچاره نگفته می‌دانست که باخته است.",
    "چرا هوا این‌قدر خشک و سوزان شد. چرا همه چیز تغییر کرد. چرا نور خورشید تیره و تار شد. مردم عبوس شدند. زندگی جدّی شد. تلخ شد. چرا عابرین عجول و اندوهگین هستند. چرا از سایه‌های روی دیوار غم می‌بارد.",
    "«از کجا که بعدا زیر حرفتان نزنید؟!»\n«از آن‌جا که من مثل تو پستان مادرم را گاز نگرفته‌ام.»",
    "این هم از بخت سیاه من بود که او این‌همه خوب بود. که من این‌همه بد بودم. که هر کار می‌کردم در دلم جا بگیرد، نمی‌شد.",
    "باید زودتر می‌رفتم. تا به نسخه دوم این مادر و پسر تبدیل نشده‌ام باید بروم. تا پیش از این که سراپا غرق شوم باید بروم. من نتوانسته بودم رحیم را آدم کنم. ولی خودم داشتم مثل او می‌شدم.",
    "دل می‌رود ز دستم، صاحبدلان خدا را\n دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکار",
    "آیا این آغوش نفرت‌انگیز همان آغوشی بود که روزگاری حسرتش را داشتم؟ وای که عجب غلطی کرده بودم.",
    "«چه‌طور می‌شود ندیده باشم آقا؟ فقط من نمی‌دانم این دختره بی‌شعور از چه چیز او خوشش آمده. نه جمالی، نه کمالی. یک آدم بی‌سروپای پررو با صدای زمخت. حرف‌زدن عین لات‌ها. با یقه باز که تا شانه‌های دکل پت و پهنش هم پیداست. موهای سر از جلو و عقب به سر و برش ریخته. مثل بچه مزلّف‌ها. نگاه وقیح و چشم‌های دریده. این آدم نظامی می‌شود؟ این‌ها همه‌اش در باغ سبز است داداش. من مرده شما زنده. اگر از همین هم که هست بدتر نشد، تف بیندازید به ریش من.»",
    "چه‌قدر زن‌های قدیم روانشناس بودند.",
    "همه از دست غیر می‌نالند، سعدی از دست خویشتن فریاد.",
    "ضرر را از هر جایش بگیری منفعت است.",
    "صدا می‌زد: «محبوب جان.» و من از حسد می‌مردم که آیا نیمتاج را هم این‌طور صدا می‌کند؟ با همین لحن؟ به او هم جان می‌گوید؟",
    "خام بدم، پخته شدم، سوختم.",
    "شب سراب نیرزد به بامداد خمار.",
    "دل می‌رود ز دستم، صاحبدلان خدا را\n دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا",
    "همه کسم بود. کسی بود که به امید او روز را شروع می‌کردم و شب می‌خوابیدم. به امید او نفس می‌کشیدم و زندگی می‌کردم.",
    "ولی فقط دلم نبود که او را می‌خواست. قطره قطره خونم بود. بند بند وجودم بود. تک تک سلول‌هایم بودند و تنها مخالف در سراسر بدنم، مغز بیچاره‌ام بود که هرچه می‌کوشید به جایی نمی‌رسید.",
    "دل دیوانه من باید آن‌قدر سر به سینه خسته‌ام بکوبد تا خسته شود، آرام شود، مطیع شود که کاش می‌شد",
    "«این‌قدر مظلوم نباش. این‌قدر با آدم نانجیب نجابت نکن محبوبه. از چشمان این زن شرارت می‌بارد. نجابت زیادی هم کثافت است‌ها!..",
    "مگر کسی با غرش طوفان دهان به دهان می‌گذارد. نه، باید صبر کرد. باید پنجره‌ها را بست",
    "راهنماییش بکن ولی به هیچ کار مجبورش نکن.",
    "دلم می‌خواهد بدانی که شب سراب نیرزد به بامداد خمار.",
    "کم‌کم معنی اصالت و مفهوم بی‌استخوان دستگیرم می‌شد.",
    "بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر\nبار دگر روزگار چون شکر آید",
    "گفت: «من این همه یادگاری به تو داده‌ام. زلفم را... خون تنم را... تو به من چه یادگاری می‌دهی؟»\n گفتم: «اوّل که من به تو یادگاری دادم؟»\n تعجّب کرد: «چه یادگاری؟»\n «دلم را.» و افتان و خیزان دویدم.",
    "«این‌قدر مظلوم نباش. این‌قدر با آدم نانجیب نجابت نکن محبوبه. از چشمان این زن شرارت می‌بارد. نجابت زیادی هم کثافت است‌ها!... از من گفتن بود.»",
    "چه‌قدر دلم می‌خواست به او بگویم دیگر تو را نمی‌خواهم. رحیمی که می‌خواستم مرده. من آن جوانی را می‌خواستم که پاک و صادق بود. شوریده عشق من بود. معصوم و بی‌آلایش بود. بی‌شیله پیله بود. مثل خودم بود. و این را که به جای او می‌بینم، این گرگ را، این کفتار مردار خوار را که این‌جا در مقابل چشمانم نشسته و این‌طور وقیحانه می‌خندد، هرگز نمی‌خواهم. سیرم. بیزارم. ولی جرئت نداشتم. قدرت نداشتم. حال کتک خوردن نداشتم. از جار و جنجال گریزان بودم.",
    "من از آینده پسر خودم بیمناک بودم.",
    "عجب این که این انسان‌هایی که مثل کرم در هم می‌لولیدند، این مردمانی که از اصول اخلاقی فرسنگ‌ها به دور بودند، انگار نه انگار که مرا می‌دیدند. که حال مرا می‌فهمیدند. که متوجّه سکوت و بی‌اعتنایی من شده‌اند. سرشان به آخور بود. من مرغی بودم که باید برایشان تخم طلا می‌گذاشتم. همین برای آن‌ها کافی بود.",
    "گفتم: «نه خانم جان، زبان داشتم. همه زبان دارند. هیچ کس لال نیست. فقط بعضی‌ها آبروداری می‌کنند. خانمی می‌کنند. بی‌حیایی که کار سختی نیست! متانت مشکل است. کار همه کس نیست. ولی این چیزها به خرج شما نمی‌رود. چون از اوّل کوتاه آمدم فکر کردید تو سری خور هستم؟ تقصیر خودم بود. خودم کردم که لعنت بر خودم باد. چشمم کور بشود باید بکشم. از همان سال اوّل مثل سگ پشیمانم کردید.",
    "اندک اندک آرام شدم. عادت کردم و به زندگانی معمولی خو گرفتم. دوباره با آداب و رسوم شرافتمندانه گذشته آشنا شدم. دنائت و پستی اکتسابی از سرم می‌افتاد. عاقبت قادر شدم خود را از لجنزار بیرون بکشم. معنای زندگی را بفهمم. معنای این‌که وقتی مرد خانه شب از کار برمی‌گردد دل زن از دم غروب از وحشت نلرزد.",
    "رگ گردنش مثل قداره‌کش‌ها متورم شده بود و از زیر پوست تیره او جلوه نامطبوعی داشت. موهایش به طرزی ترسناک و وحشی بر چهره‌اش ریخته بود. دندان‌های سفیدش سبعانه بر یکدیگر فشرده می‌شد. دست‌ها زمخت، مثل انسان‌های ابتدایی. در سراپایش ذرّه‌ای متانت نبود. تمام مقدّسات مرا، آنچه را برایم عزیز بود، به رخم کشیده و به مسخره گرفته بود.",
    "از حرکت او بوی چوب در اطراف پراکنده می‌شد و من تا آن زمان نمی‌دانستم چوب چه بوی خوشی دارد.",
    "بی‌حیایی که کار سختی نیست! متانت مشکل است. کار همه کس نیست.",
    "گفت: «من این همه یادگاری به تو داده‌ام. زلفم را... خون تنم را... تو به من چه یادگاری می‌دهی؟»\n گفتم: «اوّل که من به تو یادگاری دادم؟»\n تعجّب کرد: «چه یادگاری؟»\n «دلم را.»",
    "ولی فقط دلم نبود که او را می‌خواست. قطره قطره خونم بود. بند بند وجودم بود. تک تک سلول‌هایم بودند و تنها مخالف در سراسر بدنم، مغز بیچاره‌ام بود که هرچه می‌کوشید به جایی نمی‌رسید.",
    "استنکاف رحیم از سر دنائت نیست. از روی مآل‌اندیشی است.",
    "یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبم\nدولت صحبت آن مونس جان ما را بس",
    "غم و شادی به آدم‌هایی مربوط می‌شد که روح داشتند. که زنده بودند و در این زندگی امید و هدفی داشتند. من آن‌قدر سختی کشیده بودم. آن‌قدر زهر حقارت چشیده بودم و آن‌قدر روحم در فشار بود که کرخ شده بودم.",
    "«آمدی محبوب آمدی؟ گفتم می‌میرم و نمی‌بینمت. گفتم نمی‌آیی. نمی‌آیی تا یک دفعه سر خاکم بیایی.»",
    "«آمدی محبوب آمدی؟ گفتم می‌میرم و نمی‌بینمت. گفتم نمی‌آیی. نمی‌آیی تا یک دفعه سر خاکم بیایی.»",
    "می‌گفتم درستش می‌کنم، ولی نشد. نمی‌دانستم ذات مرد تغییرپذیر نیست. نمی‌دانستم اگر خوب باشد همیشه خوب می‌ماند و اگر بد باشد، تربیت نااهل را چون گِردَکان بر گنبد است.",
    "ولی آن که عشق نبود، هوس بود.",
    "تربیت نااهل را چون گِردَکان بر گنبد است.",
    "اگر با دیگرانش بود میلی\nسبوی من چرا بشکست لیلی؟",
    "اصل بد نیکو نگردد آن که بنیادش بد است",
    "اگر با دیگرانش بود میلی\nسبوی من چرا بشکست لیلی؟",
    "از دنیا غافل بودم سودابه‌جان. چون عاشق بودم. هرکه خواهد گو بیا و هرکه خواهد گو برو. جهان می‌خواهد زیرورو شود. می‌خواهد نشود. چه اهمیتی دارد؟ فقط او بماند. مگرنه؟",
    "تربیت نااهل را چون گِردَکان بر گنبد است",
    "در آن زمان عاشق‌شدن یک دختر پانزده ساله خود معصیتی بود که می‌توانست خون برپا کند.",
    "چنان بر من و بر روح من استیلا یافته بود که با یک نگاهش، با یک لبخندش، با یک کلامش به زانو درمی‌آمدم. اگر لازم می‌شد، یک‌بار دیگر می‌جنگیدم. بار دیگر شکوه و جلال جشن‌های مجلل ازدواج را زیر پا می‌گذاشتم. در یک آلونک خانه می‌کردم ولی فقط به شرط آن که این مرد این گونه برابرم خیمه بزند و بر سرم سایه بیفکند.",
    "گفت: «من این همه یادگاری به تو داده‌ام. زلفم را... خون تنم را... تو به من چه یادگاری می‌دهی؟»\n گفتم: «اوّل که من به تو یادگاری دادم؟»\n تعجّب کرد: «چه یادگاری؟»\n «دلم را.» و افتان و خیزان دویدم.",
    "در خانه مادرم پسر زاییده بود و در بیرون از خانه ایران خود را در آغوش رضاخان انداخته بود و من در آرزوی یک شاگرد نجّار بودم. ایران خیلی زودتر از من موفق شده بود. خیلی زودتر و خیلی راحت‌تر. انگار دنیا زیرورو می‌شد.",
    "مگر کسی با غرش طوفان دهان به دهان می‌گذارد. نه، باید صبر کرد. باید پنجره‌ها را بست و به آغوش عزیزی پناه برد.",
    "«روزگاری فکر می‌کردم که هنوز یک دعای پدرم مستجاب نشده. این که دعا کرد عبرت دیگران بشوم. امشب فهمیدم که اشتباه کرده‌ام. من عبرت دیگران شدم سودابه، عبرت تو شدم که عزیز دلم هستی. شبیه خودم هستی. انگار اصلاً خود من هستی. دلم می‌خواهد خیلی مواظب باشی سودابه‌جان. دلم می‌خواهد بدانی که شب سراب نیرزد به بامداد خمار.»",
    "مخصوصا وقتی که با دست محکم مردانه‌اش دست کوچک و نرم مرا گرفت و گفت: «آخر زن خودم شدی!» و باز همان لبخند شیطنت‌آمیز لب‌هایش را از هم گشود و دندان‌های ردیف مرواریدگونه‌اش را به نمایش گذاشت.",
    "اگر با دیگرانش بود میلی\nسبوی من چرا بشکست لیلی؟",
    "تقصیر خودت هم بود. هر کار می‌گفتم می‌کردی. همیشه کوتاه می‌آمدی. کاری کرده بودی که من فکر می‌کردم آن‌قدر عاشقم هستی، آن‌قدر خاطرم را می‌خواهی که نباید دست و دلم برایت بلرزد.",
    "یک زن خیانت‌دیده آتش‌فشان خاموش خطرناکی است که اگر بتواند و فوران کند، خشک و تر را می‌سوزاند. چه بسا خود نیز به آن آتش خاکستر شود. آتشی که از دل برمی‌آید و سراپای وجود را در کام خود می‌کشد.",
    "اسیر او شده بودم. پسرم مرا بندی کرده بود و تمام این جاروجنجال‌ها فقط باعث شده بود که پرده حیا بین ما از هم دریده شود.",
    "وقتی پای منافع خودش در میان بود، چشم به روی مادر و احترام مادری هم می‌بست. خوب می‌دانست چه‌طور مادرش را سر جای خود بنشاند. زمانی عِرق مادر و فرزندی در او بیدار می‌شد که پای من به میان می‌آمد.",
    "ضربه‌ای که به صورتم زد چنان شدید بود که اوّل چیزی نفهمیدم. تلوتلوخوردم و دست به دیوار گرفتم. انتظار این یکی را دیگر اصلاً نداشتم. شاید هنوز از ته دل امیدوار بودم که پشیمان شود. با این ضربه از آسمان به زمین افتادم. پر و بالم سوخت. این سیلی چشم مرا به روی واقعیات گشود.",
    "باز هم در دل تکرار می‌کردم خودت کردی محبوبه. این غلطی بود که خودت کردی. سنگ دهان باز کرد و گفت نکن. گفتی می‌خواهم. گفتی می‌کنم حالا چشمت کور. بکش.",
    "می‌خواستم جایی باشم که غریب باشم. که کسی از من سؤال و جواب نکند. که دردم، درد غرور جریحه‌دارم شده‌ام، درد عشق بی‌رحم تو آرام آرام فروکش کند.",
    "خداوند چه عمر کوتاهی به ما داده و تازه بیشتر این دوران کوتاه حیات هم یا به بچگی می‌گذرد یا به پیری. دوران لذّت چه‌قدر کوتاه است.",
    "زن خیانت‌دیده آتش‌فشان خاموش خطرناکی است که اگر بتواند و فوران کند، خشک و تر را می‌سوزاند. چه بسا خود نیز به آن آتش خاکستر شود. آتشی که از دل برمی‌آید و سراپای وجود را در کام خود می‌کشد.",
    "نمی‌دانست که هرگز هیچ‌چیز نمی‌تواند دل زنی را که خیانت دیده خنک کند. هیچ چیز مگر انتقام.",
    "«درست بشود؟ نه جانم. اصل بد نیکو نگردد آن که بنیادش بد است. این همه مدّت تو را کتک می‌زده و تو هم صدایت درنمی‌آمد؟ ولش نمی‌کردی؟",
    "«از کجا که بعدا زیر حرفتان نزنید؟!»\n«از آن‌جا که من مثل تو پستان مادرم را گاز نگرفته‌ام.»\nاز حاضر جوابی پدرم، از پختگی و تجربه او کیف می‌کردم. رحیم پرسید: «پول محضر را کی می‌دهد؟»",
    "مادرم جواب داد: «دست شما را می‌بوسد.» که من اصلاً دلم نمی‌خواست ببوسم.",
    "شب سراب نیرزد به بامداد خمار",
    "اگر به ذوق تو از خواب بیدار شدن و اگر شب‌ها تو را به خواب دیدن عشق نیست، پس چیست؟ پس عشق یعنی چه؟ چرا بی‌انصافی می‌کنی؟ اگر از حسد سوختن و به روی خود نیاوردن، اگر زجر کشیدن برای آن‌که تو راحت باشی، تو خوش باشی، عشق نیست پس چیست؟",
    "«می‌دانم بد کردم. ولی به خدا پشیمان هستم. تقصیر خودت هم بود. هر کار می‌گفتم می‌کردی. همیشه کوتاه می‌آمدی. کاری کرده بودی که من فکر می‌کردم آن‌قدر عاشقم هستی، آن‌قدر خاطرم را می‌خواهی که نباید دست و دلم برایت بلرزد. حالا می‌فهمم که اشتباه می‌کردم. توبه می‌کنم محبوبه جان، توبه می‌کنم.»",
    "زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست\nپیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست\nو می‌دانستم مرا در ته دلت می‌خواهی که شاید خودت هنوز نمی‌دانستی.»",
    "عشق مثل سراب است محبوبه. باید بگذاری سال‌ها بماند تا آرام آرام جا بیفتد و طعم خود را پیدا کند. تا سکرآور شود. وگرنه تب تند زود عرق می‌کند.",
    "بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر\nبار دگر روزگار چون شکر آید",
    "خام بدم، پخته شدم، سوختم.",
    "دل می‌رود ز دستم، صاحبدلان خدا را\n دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا",
    "اگر دو نفر با هم عدم تجانس داشته باشند، حال به هر نوع و به هر صورت، این می‌تواند زندگی آن‌ها را خراب کند",
    "دل می‌رود ز دستم، صاحبدلان خدا را\n دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا",
    "دوباره پدرم صدایم زد. نه این که اسمم را ببرد، نه. فقط گفت: «صبر کن دختر.»\n «بله آقاجان.»\n «تا روزی که زن این جوان هستی، نه اسم مرا می‌بری، نه قدم به این خانه می‌گذاری.»\n «فقط گفتم: «خداحافظ.»\n «به سلامت.»",
    "سعادت از عشق کورکورانه مثل جن از بسم‌اللّه فرار می‌کند.",
    "نمی‌دانستم ذات مرد تغییرپذیر نیست. نمی‌دانستم اگر خوب باشد همیشه خوب می‌ماند و اگر بد باشد، تربیت نااهل را چون گِردَکان بر گنبد است.",
    "با یک پر مرغ همای سعادت را در درون خود کشتم.",
    "«اَه به من دختر خانم؟»",
    "«چرا اَه به شما؟ مگر شما اَه هستید؟»\n «لابد هستم و خودم نمی‌دانم.»",
    "به خودم می‌گفتم آیا این خانم‌های محترم متشخص، با همه دنگ و فنگشان به خیالشان هم می‌رسد که من دلباخته شاگرد نجّار محّل شده‌ام؟ که دلم می‌خواهد به همه این زندگی با تمام خدم و حشم و قر و فر آن پشت‌پا بزنم؟ دلم می‌خواهد این خانم‌های آراسته محترم را که غرق عطر و جواهر هستند کنار بزنم و دوان دوان به آستانه آن نجّاری کوچک و تاریک و محقّر که از دوده چراغ سیاه است بروم و مثل سگ پاسبان کنار پاشنه در آن بخوابم؟ فقط بخوابم و او را تماشا کنم که چوب‌ها را ارّه می‌کند و موهای خوش‌حالتش آزاد و رها روی پیشانی افتاده و تاب می‌خورند. که فقط عطر چوب را به مشام بکشم؟ خدا می‌داند که آن دکان کوچک برای من چه قصری بود. بوی چوب چه عطری بود و تمام مغازه چه غرفه‌ای بهشتی.",
    "عاشقی پدرم را درآورد. دلم آتش گرفت. قلبم پاره پاره شد. روحم کشته شد. زندگی بازیچه نیست. هوا و هوس نیست. ورطه‌ای که در آن سقوط کرده بودم، جهنمی که با سر به آن افتاده بودم، مرا پخته کرده بود. دانستم که دست روزگار دست مهربان مادر نیست که بر سرم کشیده می‌شد. چهره دنیا همان صورت خندان و پر مهر و محبّت پدرم نیست که در پیش رویم بود. چرخ گردون آن بازیچه‌ای نبود که در تصوّرم بود. بازیچه‌ای که چون بخواهیم آن را به زور تصاحب کنیم و هر زمان از آن خسته شدیم با نوک پایی از خود دورش کنیم. حقیقت همین بود که در برابر خود می‌دیدم و بسیار تلخ‌تر از آن بود که به بیان درآید.",
    "غمی نداشتم. دلم یک تکه سنگ بود. غم و شادی به آدم‌هایی مربوط می‌شد که روح داشتند. که زنده بودند و در این زندگی امید و هدفی داشتند. من آن‌قدر سختی کشیده بودم. آن‌قدر زهر حقارت چشیده بودم و آن‌قدر روحم در فشار بود که کرخ شده بودم. حسّاسیت خود را از دست داده بودم. قوّه ادراک و احساس نداشتم",
    "گفت: «من این همه یادگاری به تو داده‌ام. زلفم را... خون تنم را... تو به من چه یادگاری می‌دهی؟»\n گفتم: «اوّل که من به تو یادگاری دادم؟»\n تعجّب کرد: «چه یادگاری؟»\n «دلم را.»",
    "«خانم، شما هم هی مردم مردم می‌کنید. منظورتان از این مردم چیست؟ اگر ما خودمان سرمان را بالا بگیریم و توی دهان مردم بزنیم، مردم غلط می‌کنند حرف بزنند.»",
    "خام بدم، پخته شدم، سوختم.",
    "همه‌چیز داشتیم و هیچ نداشتیم.",
    "ای روز شتاب کن. ای شب چه صبور و پر طاقت هستی. پس کی می‌خواهی به آخر برسی؟ تا کی اسیر این تیرگی باشم؟ کی این تاریکی دست از گریبانم برخواهد داشت؟ ای غم و اندوه، یا رهایم کنید یا جانم را بگیرید. خداوندا، خلاصم کن. نه ذرّه ذرّه، یک باره خلاصم کن. از دست خودم خلاصم کن.",
    "دلم می‌خواهد بدانی که شب سراب نیرزد به بامداد خمار.»",
    "به آغوشش پناه بردم که آن‌قدر بوی مادر می‌داد. بوی آرامش می‌داد. بوی بچگی‌های مرا می‌داد. سر و صورتش را بوسیدم. دست‌هایش را بوسیدم. همان دست‌هایی که زمانی مرا نیشگون گرفته بودند، ولی نه آن‌قدر محکم که باید می‌گرفت. سرم را بر سینه‌اش گذاشتم که از غم من لبریز بود",
    "دلم می‌خواهد بدانی که شب سراب نیرزد به بامداد خمار.»",
    "ولی فقط دلم نبود که او را می‌خواست. قطره قطره خونم بود. بند بند وجودم بود. تک تک سلول‌هایم بودند و تنها مخالف در سراسر بدنم، مغز بیچاره‌ام بود که هرچه می‌کوشید به جایی نمی‌رسید. هیچ‌کس از او فرمان نمی‌برد.",
    "چه‌قدر زن‌های قدیم روانشناس بودند. چه‌قدر مادرم فهمیده بود. با این یک جمله به اندازه یک کتاب حرف زد. حسادتی که می‌رفت در قلب ما لانه کند، با همین یک جمله جای خود را به آرامش و احساس امنیت نسبت به فردا داد.",
    "گفتم: «چرا اَه به شما؟ مگر شما اَه هستید؟»\n «لابد هستم و خودم نمی‌دانم.»",
    "گفت: «من این همه یادگاری به تو داده‌ام. زلفم را... خون تنم را... تو به من چه یادگاری می‌دهی؟»\n گفتم: «اوّل که من به تو یادگاری دادم؟»\n تعجّب کرد: «چه یادگاری؟»\n «دلم را.»",
    "صبح که پدرم از خواب بیدار می‌شود، مثل سگ پشیمان می‌شود ولی دیگر کار از کار گذشته بود و نمی‌توانسته از سر قول خود برگردد. همان شب عصمت‌خانم حامله می‌شود و نه ماه بعد دوقلو برای پدرم می‌زاید، هر دو دختر. هر دو هم سر زا می‌روند. پدرم بعد از این جریان پشت دستش را داغ کرد که دیگر تا آخر عمر لب به چیزی نزند که مبادا عقلش زایل گردد. البتّه مطابق قولی که به حسن خان داده بود هر پانزده روز یک بار به سراغ عصمت‌خانم می‌رفت ولی او دیگر حامله نشد.\n گفتم که پدرم عاشق مادرم بود. مادرم نسبت به زمان خود زیبا بود.",
    "زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست\nپیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست\nو می‌دانستم مرا در ته دلت می‌خواهی که شاید خودت هنوز نمی‌دانستی.»",
    "گفت: «من این همه یادگاری به تو داده‌ام. زلفم را... خون تنم را... تو به من چه یادگاری می‌دهی؟»\n گفتم: «اوّل که من به تو یادگاری دادم؟»\n تعجّب کرد: «چه یادگاری؟»\n «دلم را.»",
    "شب سراب نیرزد به بامداد خمار.",
    "تو مرا هم بیچاره کردی محبوبه. ولی نمی‌دانم با این همه بلایی که به سرم آورده‌ای، با این اخلاق تند و تیزت چرا باز این‌قدر تو را می‌خواهم.",
    "دستش در دست من بود. نگاهش به نگاهم بود. مرا صدا می‌کرد که مرد.",
    "دلم می‌خواهد خیلی مواظب باشی سودابه‌جان. دلم می‌خواهد بدانی که شب سراب نیرزد به بامداد خمار.",
    "«اگر دو تا بچه دیگر توی دامنش گذاشته بودی، این‌طور زبان درنمی‌آورد. زن اگر اسیر بچه نباشد، هوایی می‌شود. اگر هرروز مجبور باشد کهنه عوض کند و کثافت بشوید، دیگر فرصت نمی‌کند هزار ننگ به کس و کار شوهرش ببندد و شوهرش را حاضر و غایب کند.»",
    "«اگر دو تا بچه دیگر توی دامنش گذاشته بودی، این‌طور زبان درنمی‌آورد. زن اگر اسیر بچه نباشد، هوایی می‌شود. اگر هرروز مجبور باشد کهنه عوض کند و کثافت بشوید، دیگر فرصت نمی‌کند هزار ننگ به کس و کار شوهرش ببندد و شوهرش را حاضر و غایب کند.»",
    "بر فرض هم زن بگیرد، به تو کاری ندارد! تو هم نشسته‌ای یک لقمه نان می‌خوری، یک شوهر هم بالای سرت هست. مردم دو تا و سه تا زن می‌گیرند صدا از خانه‌شان بلند نمی‌شود.",
    "اگر با دیگرانش بود میلی سبوی من چرا بشکست لیلی؟»",
    "نمی‌دانستم ذات مرد تغییرپذیر نیست. نمی‌دانستم اگر خوب باشد همیشه خوب می‌ماند و اگر بد باشد، تربیت نااهل را چون گِردَکان بر گنبد است.",
    "اصل بد نیکو نگردد آن که بنیادش بد است.",
    "یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبم\nدولت صحبت آن مونس جان ما را بس",
    "عمه‌جان گفت: «روزگاری فکر می‌کردم که هنوز یک دعای پدرم مستجاب نشده. این که دعا کرد عبرت دیگران بشوم. امشب فهمیدم که اشتباه کرده‌ام. من عبرت دیگران شدم سودابه، عبرت تو شدم که عزیز دلم هستی. شبیه خودم هستی. انگار اصلاً خود من هستی. دلم می‌خواهد خیلی مواظب باشی سودابه‌جان. دلم می‌خواهد بدانی که شب سراب نیرزد به بامداد خمار.»",
    "ولی فقط دلم نبود که او را می‌خواست. قطره قطره خونم بود",
    "آخ جان دلم، هرچه اطرافیان مهربان باشند، باز هم بچه خود آدم که نیستند. بچه آدم بدش هم خوبست. اگر توی سر آدم هم بزند شیرین است.",
    ". هم کس و همه چیز در آن بود. ولی الماس من نبود.",
    "کاش می‌شد همچون گدایی بر در دکان او بنشینم و هر روز آمد و شد او را تماشا کنم. کارکردن او را تماشا کنم. نفس کشیدن او را تماشا کنم.",
    "اگر خداوند به کسی نظر لطف و مرحمت داشته باشد، اگر بهشتی روی زمین وجود داشته باشد و اگر سعادت مفهومی داشته باشد، چیزی نیست جز آرامش و عشق زن و شوهری در زیر یک سقف. جز انتظار و التهاب زنی که با اشتیاق ساعت‌ها را می‌شمارد تا همسرش از راه برسد. جز شتاب مردی که به سوی خانه و به سوی زنی می‌رود که می‌داند آراسته و مشتاق چشم به در دوخته، در کنار سماوری که می‌جوشد و سفره شامی که آماده است نشسته. زنی که لبخند شیرین و دست‌هایی نوازشگر دارد.",
    "بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر\nبار دگر روزگار چون شکر آید",
    "شراب شبانه را می‌طلبید و از خماری بامداد بیمناک بود. شاید این طبیعت بود که می‌رفت تا دوباره پیروز شود. آیا تاریخ بار دیگر تکرار می‌شد؟"
  ],
  "wikiQuotes": []
}