{
  "bookName": "بوف کور",
  "taaghcheId": "882",
  "taaghcheQuotes": [
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد",
    "آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمی‌کنند که سابقاً یکدیگر را دیده بودند، که رابطه‌ی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟ در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را.",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند. در سن‌هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی‌فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می‌کنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم. و درتمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره می‌کند. آیا برای کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را می‌کند؟ آن‌وقت بعد باید کوشش بکند برای این که به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود. این صدای مرگ است.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "افکار پوچ! ـ باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند ـ آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده‌اند؟ آیا آنچه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنجم، سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟\nمن فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.",
    "حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود.",
    "من با خودم فکر کردم «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم می‌گذشت و می‌گذرد.",
    "نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "اسم او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.",
    "آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز، چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد، وانگهی چه چیزی روی زمین می‌تواند برایم کوچک‌ترین ارزش را داشته باشد.",
    "کاش می‌توانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم؛ خواب راحت بی‌دغدغه!",
    "زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "برای کسی که در گور است زمان بی‌معنی است.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگیِ من یک شعاع آفتاب درخشید. اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره‌ی پرنده بود",
    "از این حالت جدید خودم کیف می‌کردم و در چشم‌هایم غبار مرگ را دیده بودم، دیده بودم که باید بروم.",
    "بارها به فکر مرگ و تجزیه‌ی ذرات تنم افتاده بودم،",
    "زهرآلود نوشتم، ولی می‌خواستم بگویم داغ آن را همیشه با خودم داشته و خواهم داشت.",
    "نه‌تنها او را می‌خواستم، بلکه تمام ذرات تن‌ام، ذرات تن او را لازم داشت. فریاد می‌کشید که لازم دارد",
    "دیدم مانند بچه‌ی خسته و کوفته‌ای خوابیده بود. او کاملاً خوابیده بود و مژه‌های بلندش مثل مخمل به‌هم رفته بود.",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "شب با سایه‌های وحشت‌ناکش مرا احاطه کرده بود.",
    "این همان کسی بود که تمام زندگی مرا زهرآلود کرده بود و یا اصلاً زندگی من مستعد بود که زهرآلود بشود و من به جز زندگی زهرآلود زندگی دیگری را نمی‌توانستم داشته باشم.",
    "آیا برای کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را می‌کند؟ آن‌وقت بعد باید کوشش بکند برای این که به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود. این صدای مرگ است.",
    "در هوای بارانی که از زنندگی رنگ‌ها و بی‌حیایی خطوط اشیاء می‌کاهد، من یک نوع آزادی و راحتی حس می‌کردم و مثل این بود که باران افکار تاریکِ مرا می‌شست.",
    "در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگیِ من یک شعاع آفتاب درخشید.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند",
    "زندگی خودم را پشت چشم‌های درشت، چشم‌های بی‌اندازه درشت او دیدم، چشم‌های تر و براق، مثل گوی الماس سیاهی که در اشک انداخته باشند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را",
    "دستم را بلند کردم، جلوی چشمم گرفتم تا در چاله‌ی کف دستم شب جاودانی را تولید بکنم.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند. در سن‌هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی‌فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می‌کنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم. و درتمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره می‌کند. آیا برای کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را می‌کند؟",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتادسال سیاه هم نخواند",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "او دیگر متعلق به این دنیای پست درنده نیست. نه، اسم او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم.",
    "تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "نمی‌خواستم بدانم که حقیقتاً خدایی وجود دارد یا اینکه فقط مظهر فرمان‌روایان روی زمین است که برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور کرده‌اند، تصویر روی زمین را به آسمان منعکس کرده‌اند!",
    "برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "نظرم می‌آمد که تا این موقع خودم را نشناخته بودم و دنیا آنطوری که تاکنون تصور می‌کردم مفهوم و قوه‌ی خود را از دست داده بود و به جایش تاریکی شب فرمان‌روایی داشت",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "در این کتاب اهمیت هنر به معنی بسیار آبرومند کلمه در نظر من بسیار صریح جلوه می‌کند.",
    "آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز، چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد",
    "دیدم در صحرای پشت اطاقم پیرمردی قوزکرده زیر درخت سروی نشسته بود و یک دختر جوان، نه، یک فرشته‌ی آسمانی جلوی او ایستاده، خم شده بود و با دست راستش گل نیلوفر کبودی به او تعارف می‌کرد، در حالی که پیرمرد ناخن انگشت سبابه‌ی دست چپش را می‌جوید.\nدختر درست در مقابل من واقع شده بود، ولی به نظر می‌آمد که هیچ متوجه اطراف خودش نمی‌شد. نگاه می‌کرد، بی‌آنکه نگاه کرده باشد. لبخند مدهوشانه و بی‌اراده‌ای کنار لبش خشک شده بود، مثل اینکه به فکر شخص غایبی بوده باشد. از آنجا بود که چشم‌های مهیب افسونگر، چشم‌هایی که مثل این بود که به انسان سرزنش تلخی می‌زند، چشم‌های مضطرب، متعجب، تهدیدکننده و وعده‌دهنده‌ی او را دیدم و پرتو زندگی من روی این گوی‌های براق پرمعنی ممزوج و در تَهِ آن جذب شد. این آینه‌ی جذاب، همه‌ی هستی مرا تا آنجایی که فکر بشر عاجز است به خودش می‌کشید. چشم‌های مورب ترکمنی که یک فروغ ماورا‌ی طبیعی و مست‌کننده داشت، در عین حال می‌ترسانید و جذب می‌کرد، مثل اینکه با چشم‌هایش مناظر ترسناک و ماورا‌ی طبیعی دیده بود که هرکسی نمی‌توانست ببیند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "مرگ آهسته آواز خودش را زمزمه می‌کرد. مثل یک نفر لال که هر کلمه را مجبور است تکرار بکند و همین که یک فرد شعر را به آخر می‌رساند، دوباره از سر نو شروع می‌کند. آوازش مثل ارتعاش ناله‌ی اره در گوشت تن رخنه می‌کرد، فریاد می‌کشید و ناگهان خفه می‌شد.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند",
    "در هوای بارانی که از زنندگی رنگ‌ها و بی‌حیایی خطوط اشیاء می‌کاهد، من یک نوع آزادی و راحتی حس می‌کردم و مثل این بود که باران افکار تاریکِ مرا می‌شست.",
    "از حسنِ اتفاق خانه‌ام بیرون شهر، در یک محل ساکت و آرام دور از آشوب و جنجالِ زندگی مردم واقع شده.",
    "کاش می‌توانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم؛ خواب راحت بی‌دغدغه!",
    "چطور می‌توانم او را فراموش بکنم که آن‌قدر وابسته به زندگی من است؟",
    "من همیشه گمان می‌کردم که خاموشی بهترین چیزها است. گمان می‌کردم که بهتر است آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشیند. ولی حالا دیگر دست خودم نیست چون آنچه که نباید بشود شد.",
    "من از بس چیزهای متناقض دیده و حرف‌های جوربه‌جور شنیده‌ام و از بس که دید چشم‌هایم روی سطح اشیا‌ی مختلف ساییده شده. این قشر نازک و سختی که روح پشت آن پنهان است، حالا هیچ چیز را باور نمی‌کنم.",
    "صورتش یک فراموشی گیج‌کننده‌ی همه‌ی صورت‌های آدم‌های دیگر را برایم می‌آورد",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "اینکه خودم را گیج بکنم، برای اینکه وقت را بکشم.",
    "برای کسی که در گور است زمان بی‌معنی است.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟",
    "چون این دختر باکره نبود، این مطلب را هم نمی‌دانستم. من اصلاً نتوانستم بدانم، فقط به من رسانده بودند. همان شب عروسی وقتی که توی اطاق تنها ماندیم من هر چه التماس درخواست کردم، به خرجش نرفت و لخت نشد. می‌گفت «بی‌نمازم». مرا اصلاً به طرف خودش راه نداد. چراغ را خاموش کرد و رفت آن طرف اطاق خوابید. مثل بید به خودش می‌لرزید، انگاری که او را در سیاه‌چال با یک اژدها انداخته بودند. کسی باور نمی‌کند. یعنی باورکردنی هم نیست. او نگذاشت که من یک ماچ از روی لپ‌هایش بکنم. شب دوم هم من رفتم سرجای شب اول روی زمین خوابیدم. و شب‌های بعد هم از همین قرار، جرأت نمی‌کردم؛ بالاخره مدت‌ها گذشت که من آن‌طرف اطاق روی زمین می‌خوابیدم. کی باور می‌کند؟ دو ماه، نه، دو ماه و چهار روز دور از او روی زمین خوابیدم و جرأت نمی‌کردم نزدیکش بروم.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "نه‌تنها جسم‌ام، بلکه روحم همیشه با قلبم متناقض بود و باهم سازش نداشتند.",
    "‫فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز، چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد،",
    "می‌بایستی در این زندگی نزدیک او بوده باشم. هرگز نمی‌خواستم او را لمس بکنم، فقط اشعه‌ی نامریی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می‌شد کافی بود.",
    "من فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.",
    "ولی حالا که در آینه نگاه کردم خودم را نشناختم. نه، آن منِ سابق مرده است،",
    ". از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "او قبلاً آن دستمال پرمعنی را درست کرده بود",
    "فقط به شرح یکی از این پیش‌آمدها می‌پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و به قدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد",
    "«درد تو آن‌قدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می‌آید یا اصلاً اشک در نمی‌آید!...»",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "چقدر حکایت‌هایی راجع به ایام طفولیت، راجع به عشق، جماع، عروسی و مرگ وجود دارد و هیچکدام حقیقت ندارد.",
    "من احتیاجی به دیدن آنها نداشتم چون یکی از آنها نماینده‌ی باقیِ دیگرشان بود. همه‌ی آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلت تناسلی‌شان می‌شد.",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمی‌کنند که سابقاً یکدیگر را دیده بودند، که رابطه‌ی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟",
    "او را نه‌تنها دوست داشتم، بلکه همه‌ی ذرات تنم او را می‌خواست. مخصوصاً میان تن‌ام",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "از نکبتی که مرا گرفته بود گریختم، بدون مقصود معینی از میان کوچه‌ها، بی‌تکلیف از میان رجاله‌هایی که همه‌ی آنها قیافه‌ی طماع داشتند و دنبال پول و شهرت می‌دویدند گذشتم. من احتیاجی به دیدن آنها نداشتم چون یکی از آنها نماینده‌ی باقیِ دیگرشان بود. همه‌ی آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلت تناسلی‌شان می‌شد.",
    "در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد.",
    "تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود. برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه‌ی جلوی دکان قصابی که برای یک تکه لثه دُم می‌جنباند، گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. نه، من احتیاجی به دیدن این همه دنیاهای قِی‌آور و این همه قیافه‌های نکبت‌بار نداشتم.",
    "و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "درتمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره می‌کند.",
    "در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم. سایه‌ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می‌نویسم با اشتهای هر چه تمام‌تر می‌بلعد. برای اوست که می‌خواهم آزمایشی بکنم. ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همه‌ی روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "«بیا بریم تا می خوریم\nشراب ملک ری خوریم\nحالا نخوریم کی خوریم؟»",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. ",
    "چشم‌های مورب ترکمنی که یک فروغ ماورا‌ی طبیعی و مست‌کننده داشت، در عین حال می‌ترسانید و جذب می‌کرد،",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد،",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند. در سن‌هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی‌فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می‌کنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم. و درتمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره می‌کند. آیا برای کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را می‌کند؟ آن‌وقت بعد باید کوشش بکند برای این که به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود. این صدای مرگ است.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "من همیشه گمان می‌کردم که خاموشی بهترین چیزها است. گمان می‌کردم که بهتر است آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشیند. ولی حالا دیگر دست خودم نیست چون آنچه که نباید بشود شد.",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "ولی هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.\nاگرچه سابق بر این، وقتی سلامت بودم چندبار اجباراً به مسجد رفته‌ام و سعی می‌کردم که قلب خودم را با سایر مردم جور و هم‌آهنگ بکنم. اما چشمم روی کاشی‌های لعابی و نقش و نگار دیوار مسجد که مرا در خواب‌های گوارا می‌برد و بی‌اختیار به این وسیله راه گریزی برای خودم پیدا می‌کردم، خیره می‌شد. در موقع دعا کردن چشم‌های خودم را می‌بستم و کف دستم را جلوی صورتم می‌گرفتم. در این شبی که برای خودم ایجاد کرده بودم مثل لغاتی که بدون مسئولیت فکری در خواب تکرار می‌کنند، من دعا می‌خواندم",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "صدای دیگران را با گوشم می‌شنیدم و صدای خودم را در گلویم می‌شنیدم.",
    "حضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "او هم می‌دانست که من زنده هستم و رنج می‌کشم و آهسته خواهم مرد. جای شکرش باقی بود. فقط می‌خواستم بدانم آیا می‌دانست که برای خاطر او بود که من می‌مردم؟ اگر می‌دانست آن‌وقت آسوده و خوشبخت می‌مردم. آن‌وقت من خوشبخت‌ترین مردمان روی زمین بودم.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "می‌خواستم دل‌پُری خودم را روی کاغذ بیاورم",
    "من آرزو می‌کردم بچه‌گی خودم را به یاد بیاورم، اما وقتی که می‌آمد و آن را حس می‌کردم مثل همان ایام، سخت و دردناک بود!",
    "«درد تو آن‌قدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می‌آید یا اصلاً اشک در نمی‌آید!...»",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "به من نیاموخته بودند که به شب نگاه بکنم و شب را دوست داشته باشم.",
    "افکار پوچ! ـ باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند",
    "از شدت اضطراب، مثل این بود که از خواب عمیق و طولانی بیدار شده باشم. چشم‌هایم را مالاندم. در همان اطاق سابق خودم بودم، تاریک روشن بود و ابر و میغ روی شیشه‌ها را گرفته بود. بانگ خروس از دور شنیده می‌شد. در منقل روبرویم گل‌های آتش تبدیل به خاکستر سرد شده بود و به یک فوت بند بود. حس کردم افکارم مثل گل‌های آتش، پوک و خاکستر شده بود و به یک فوت بند بود.\nاولین چیزی که جستجو کردم گلدان راغه بود که در قبرستان از پیرمرد کالسکه‌چی گرفته بودم، ولی گلدان روبروی من نبود. نگاه کردم دیدم دمِ در یک نفر با سایه‌ی خمیده، نه، این شخص یک پیرمرد قوزی بود که سر و رویش را با شال‌گردن پیچیده بود و چیزی را به شکل کوزه در دستمال چرکی بسته، زیر بغلش گرفته بود. خنده‌ی خشک و زننده‌ای می‌کرد که مو به تن آدم راست می‌ایستاد.\nهمین که خواستم از جایم تکان بخورم، از در اطاق بیرون رفت. من بلند شدم، خواستم به دنبالش بدوم و آن کوزه، آن دستمال بسته را از او بگیرم. ولی پیرمرد با چالاکی مخصوصی دور شده بود.",
    "آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمی‌کنند که سابقاً یکدیگر را دیده بودند، که رابطه‌ی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟ در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "گذشته و آینده، دور و نزدیک، با زندگی احساساتی من شریک و توأم شده بود.\nدر این‌جور مواقع هرکس به یک عادت قویِ زندگی خود، به یک وسواسِ خود پناهنده می‌شود: عرق‌خور می‌رود مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمندِ حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد.",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد",
    "عرق‌خور می‌رود مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمندِ حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد. ولی من، من که بی‌ذوق و بیچاره بودم، یک نقاش روی جلد قلمدان، چه می‌توانستم بکنم؟",
    "در این کتاب اهمیت هنر به معنی بسیار آبرومند کلمه در نظر من بسیار صریح جلوه می‌کند.",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم. تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "عشق چیست؟ برای همه‌ی رجاله‌ها یک هرزه‌گی، یک ول‌انگاری موقتی است. عشق رجاله‌ها را باید در تصنیف‌های هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هشیاری تکرار می‌کنند پیدا کرد.",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "آیا برای کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را می‌کند؟ آن‌وقت بعد باید کوشش بکند برای این که به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود. این صدای مرگ است",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "چطور می‌توانم او را فراموش بکنم که آن‌قدر وابسته به زندگی من است؟",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "من همیشه گمان می‌کردم که خاموشی بهترین چیزها است.",
    "می‌خواستم از خودم بگریزم. آیا چنین اتفاقی ممکن بود؟ ",
    "اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟",
    "جلوی آینه به خودم می‌گفتم «درد تو آن‌قدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می‌آید یا اصلاً اشک در نمی‌آید!...»",
    "نمی‌دانم چرا یاد گوسفندهای دم دکان قصابی افتادم",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند. آرزوهایی که هر متل‌سازی مطابق روحیه‌ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌\nآیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورا‌ء طبیعی، این انعکاس سایه‌ی روح که در حالت اغما‌ء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می‌کند کسی پی خواهد برد؟",
    "زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "این زن، این لکاته، این جادو، نمی‌دانم چه زهری در روح من، در هستی من ریخته بود که نه‌تنها او را می‌خواستم، بلکه تمام ذرات تن‌ام، ذرات تن او را لازم داشت",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "من آرزو می‌کردم بچه‌گی خودم را به یاد بیاورم، اما وقتی که می‌آمد و آن را حس می‌کردم مثل همان ایام، سخت و دردناک بود!",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم",
    "حالا می‌خواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه‌ی انگور در دستم بفشارم و عصاره‌ی آن را، نه، شراب آن را، قطره قطره در گلوی خشک سایه‌ام مثل آب تربت بچکانم. فقط می‌خواهم پیش از آنکه بروم، دردهایی که مرا خرده خرده مانند خوره یا سَلعه گوشه‌ی این اطاق خورده است روی کاغذ بیاورم.",
    "میان چهار دیواری که اطاق مرا تشکیل می‌دهد و حصاری که دور زندگی و افکار من کشیده شده، زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم. سایه‌ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می‌نویسم با اشتهای هر چه تمام‌تر می‌بلعد. برای اوست که می‌خواهم آزمایشی بکنم. ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همه‌ی روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.\nافکار پوچ! ـ باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند ـ آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده‌اند؟ آیا آنچه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنجم، سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟",
    "زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟",
    "برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگیِ من یک شعاع آفتاب درخشید. اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره‌ی پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه، همه‌ی بدبختی‌های زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم، و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد. نه، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگه دارم.\nسه ماه، نه، دو ماه و چهار روز بود که پیِ او را گم کرده بودم، ولی یادگار چشم‌های جادویی یا شراره‌ی کُشنده‌ی چشم‌هایش در زندگی من همیشه ماند. چطور می‌توانم او را فراموش بکنم که آن‌قدر وابسته به زندگی من است؟\nنه، اسم او را هرگز نخواهم برد، چون دیگر او با آن اندام اثیری، باریک و مه‌آلود، با آن دو چشم درشت متعجب و درخشان که پشت آن، زندگیِ من آهسته و دردناک می‌سوخت و می‌گداخت، او دیگر متعلق به این دنیای پست درنده نیست. نه، اسم او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم.\nبعد از او من دیگر خودم را از جرگه‌ی آدم‌ها، از جرگه‌ی احمق‌ها و خوشبخت‌ها به‌کلی بیرون کشیدم و برای فراموشی به شراب و تریاک پناه بردم. زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم می‌گذشت و می‌گذرد. سرتاسر زندگی‌ام میان چهار دیوار گذشته است.",
    "و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم.",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است",
    "عکس من قوی‌تر از خودم شده بود و من مثل تصویر روی آینه شده بودم. به نظرم آمد نمی‌توانم تنها با خودم در یک اطاق بمانم.",
    "حالم که بهتر شد، تصمیم گرفتم بروم. بروم خودم را گم بکنم، مثل سگ خوره‌گرفته که می‌داند باید بمیرد. مثل پرندگانی که هنگام مرگ‌شان پنهان می‌شوند.",
    "آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمی‌کنند که سابقاً یکدیگر را دیده بودند، که رابطه‌ی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟",
    "تمام تنش مثل تگرگ سرد شده بود. حس می‌کردم که خون در شریانم منجمد می‌شد و این سرما تا ته قلب من نفوذ می‌کرد. همه‌ی کوشش‌های من بیهوده بود. از تخت پایین آمدم، رختم را پوشیدم. نه، دروغ نبود، او اینجا در اطاق من، در تختخواب من آمده تنش را به من تسلیم کرد. تنش و روحش هر دو را به من داد!",
    "سکوت یک جور زبانی است که ما نمی‌فهمیم",
    "فقط با سایه‌ی خودم خوب می‌توانم حرف بزن‌ام",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "این همان کسی بود که تمام زندگی مرا زهرآلود کرده بود و یا اصلاً زندگی من مستعد بود که زهرآلود بشود و من به جز زندگی زهرآلود زندگی دیگری را نمی‌توانستم داشته باشم.",
    "در این‌جور مواقع هرکس به یک عادت قویِ زندگی خود، به یک وسواسِ خود پناهنده می‌شود: عرق‌خور می‌رود مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی می‌کنند",
    "تمام ذرات تن‌ام، ذرات تن او را لازم داشت.",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "دیدم در صحرای پشت اطاقم پیرمردی قوزکرده زیر درخت سروی نشسته بود و یک دختر جوان، نه، یک فرشته‌ی آسمانی جلوی او ایستاده، خم شده بود و با دست راستش گل نیلوفر کبودی به او تعارف می‌کرد، در حالی که پیرمرد ناخن انگشت سبابه‌ی دست چپش را می‌جوید.",
    "کاش می‌توانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم؛ خواب راحت بی‌دغدغه!",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "هیچ موجودی حالاتی را که طی کردم نمی‌تواند تصور کند. یک جور درد گوارا و ناگفتنی حس کردم.",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد",
    "تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟",
    "حکیم‌باشی گفته تو می‌میری، از شرت خلاص می‌شیم. مگه آدم چطو می‌میره؟»\nمن گفتم «بهش بگو خیلی وقته که من مرده‌ام»",
    "اما بعد از آنکه آن دو چشم را دیدم، بعد از آنکه او را دیدم، اصلاً معنی، مفهوم و ارزش هر جنبش و حرکتی از نظرم افتاد.",
    "فقط با سایه‌ی خودم خوب می‌توانم حرف بزن‌ام، اوست که مرا وادار به حرف زدن می‌کند، فقط او می‌تواند مرا بشناسد او حتماً می‌فهمد.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "زندگی من ته این چشم‌ها غرق شده بود.",
    "شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر می‌کند",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "من آرزو می‌کردم بچه‌گی خودم را به یاد بیاورم، اما وقتی که می‌آمد و آن را حس می‌کردم مثل همان ایام، سخت و دردناک بود!",
    "این دختر، نه این فرشته، برای من سرچشمه‌ی تعجب و الهام ناگفتنی بود. وجودش لطیف و دست‌نزدنی بود. او بود که حس پرستش را در من تولید کرد.",
    "من به درک، اصلاً زندگی من بعد از او چه فایده‌ای داشت؟",
    "حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "در سن‌هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی‌فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می‌کنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم. و درتمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره می‌کند.",
    "من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم. نه! فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلاً خودم بتوانم باور بکنم چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "من از بس چیزهای متناقض دیده و حرف‌های جوربه‌جور شنیده‌ام و از بس که دید چشم‌هایم روی سطح اشیا‌ی مختلف ساییده شده. این قشر نازک و سختی که روح پشت آن پنهان است، حالا هیچ چیز را باور نمی‌کنم. به ثقل و ثبوت اشیا‌ء به حقایق آشکار و روشن همین الآن هم شک دارم. نمی‌دانم اگر انگشتانم را به هاون سنگی گوشه حیاط‌مان بزنم و از او بپرسم «آیا ثابت و محکم هستی؟» در صورت جواب مثبت باید حرف او را باور بکنم یا نه!",
    "از این به‌بعد به مقدار مشروب و تریاک خودم افزودم، اما افسوس به جای اینکه این داروهای ناامیدی، فکر مرا فلج و کرخت بکند، به جای اینکه فراموش بکنم، روز به روز، ساعت به ساعت، دقیقه به دقیقه فکر او، اندام او، صورت او خیلی سخت‌تر از پیش جلویم مجسم می‌شد.",
    "برای من او در عین حال یک زن بود و یک چیز ماورا‌ی بشری با خودش داشت. صورتش یک فراموشی گیج‌کننده‌ی همه‌ی صورت‌های آدم‌های دیگر را برایم می‌آورد. به‌طوری که از تماشای او لرزه به اندامم افتاد و زانوهایم سست شد. در این لحظه تمام سرگذشت دردناک زندگی خودم را پشت چشم‌های درشت، چشم‌های بی‌اندازه درشت او دیدم، چشم‌های تر و براق، مثل گوی الماس سیاهی که در اشک انداخته باشند. در چشم‌هایش، در چشم‌های سیاهش، شب ابدی و تاریکیِ متراکمی را که جستجو می‌کردم پیدا کردم و در سیاهیِ مهیبِ افسونگر آن غوطه‌ور شدم.",
    "چون یکی از آنها نماینده‌ی باقیِ دیگرشان بود. همه‌ی آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلت تناسلی‌شان می‌شد",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه‌ی خودم را نمی‌نویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.",
    "بعد سرش را جدا کردم. چکه‌های خون لخته‌شده‌ی سرد از گلویش بیرون آمد، بعد دست‌ها و پاهایش را بریدم و همه‌ی تن او را با اعضایش مرتب در چمدان جا دادم و لباس‌اش، همان لباس سیاه را رویش کشیدم. درِ چمدان را قفل کردم و کلیدش را در جیبم گذاشتم",
    "مثل اینکه از خواب گوارا و ترسناکی پریده باشم.",
    "سه ماه، نه، دو ماه و چهار روز بود که پیِ او را گم کرده بودم، ولی یادگار چشم‌های جادویی یا شراره‌ی کُشنده‌ی چشم‌هایش در زندگی من همیشه ماند.",
    "گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم.",
    "تاریکی، این ماده‌ی غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراوش می‌کند، من به آن خو گرفته بودم. در تاریکی بود که افکار گم‌شده، ترس‌های فراموش شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمی‌دانستم در کدام گوشه‌ی مغزم پنهان شده بود، همه از سر نو جان می‌گرفت، راه می‌افتاد و به من دهن‌کجی می‌کرد. کنج اطاق، پشت پرده، کنار در، پر از این افکار و هیکل‌های بی‌شکل و تهدیدکننده بود.",
    "«شاجون میگه حکیم‌باشی گفته تو می‌میری، از شرت خلاص می‌شیم. مگه آدم چطو می‌میره؟»\nمن گفتم «بهش بگو خیلی وقته که من مرده‌ام»",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌\nآیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورا‌ء طبیعی، این انعکاس سایه‌ی روح که در حالت اغما‌ء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می‌کند کسی پی خواهد برد؟",
    "خاک تو سری کردن",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "اصلاً چطور می‌توانستم رفتار و اخلاق رجاله‌ها را یاد بگیرم؟ حالا می‌دانم آنها را دوست داشت، چون بی‌حیا، احمق و متعفن بودند. عشق او اصلاً با کثافت و مرگ توام بود.",
    "شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌\nآیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورا‌ء طبیعی، این انعکاس سایه‌ی روح که در حالت اغما‌ء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می‌کند کسی پی خواهد برد؟",
    "همیشه یک درخت سرو می‌کشیدم",
    "من فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.",
    "فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. نه، من احتیاجی به دیدن این همه دنیاهای قِی‌آور و این همه قیافه‌های نکبت‌بار نداشتم",
    "در این کتاب اهمیت هنر به معنی بسیار آبرومند کلمه در نظر من بسیار صریح جلوه می‌کند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌\nآیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورا‌ء طبیعی، این انعکاس سایه‌ی روح که در حالت اغما‌ء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می‌کند کسی پی خواهد برد؟\nمن فقط به شرح یکی از این پیش‌آمدها می‌پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و به قدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد، و نشان شوم آن تا زنده‌ام، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد. زهرآلود نوشتم، ولی می‌خواستم بگویم داغ آن را همیشه با خودم داشته و خواهم داشت.",
    "چون از زمانی که همه‌ی روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.\nافکار پوچ!",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتاً برایم ضروری شده است می‌نویسم",
    "اسم او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "آیا من یک موجود مجزا و مشخص هستم؟ نمی‌دانم.",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را.",
    "آیا من یک موجود مجزا و مشخص هستم؟ نمی‌دانم. ولی حالا که در آینه نگاه کردم خودم را نشناختم. نه، آن منِ سابق مرده است، تجزیه شده",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم.",
    "منظره‌ای که جلوی من بود یک‌مرتبه به نظرم آشنا آمد.",
    "صورت زنی کشیده شده بود که چشم‌هایش سیاه درشت، چشم‌های درشت‌تر از معمول، چشم‌های سرزنش‌دهنده داشت. مثل اینکه از من گناه‌های پوزش‌ناپذیری سر زده بود که خودم نمی‌دانستم. چشم‌های افسونگر که در عین حال مضطرب و متعجب، تهدیدکننده و وعده‌دهنده بود. این چشم‌ها می‌ترسید و جذب می‌کرد و یک پرتو ماورا‌ی طبیعی مست‌کننده در ته آن می‌درخشید.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "از زمانی که همه‌ی روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.",
    "فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم",
    "حالا که در آینه نگاه کردم خودم را نشناختم. نه، آن منِ سابق مرده است، تجزیه شده، ولی هیچ سد و مانعی بین ما وجود ندارد.",
    "مثل وقتی که آدم خواب می‌بیند ـ خودش می‌داند که خواب است و می‌خواهد بیدار بشود اما نمی‌تواند ـ مات و منگ ایستادم،",
    "در هر صورت من به هیچ چیز اطمینان ندارم.",
    "آسایش به من حرام شده بود",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "چطور می‌توانم او را فراموش بکنم که آن‌قدر وابسته به زندگی من است؟",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "برای کسی که در گور است زمان بی‌معنی است.",
    "من با خودم فکر کردم «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "چیزی که تحمل‌ناپذیر است، حس می‌کردم از همه‌ی این مردمی‌که می‌دیدم و میان‌شان زندگی می‌کردم دور هستم ولی یک شباهت ظاهری، یک شباهت محو و دور و درعین‌حال نزدیک مرا به آنها مربوط می‌کرد. همین احتیاجات مشترک زندگی بود که از تعجب من می‌کاست.",
    "می‌دیدم که درد و رنج وجود دارد ولی خالی از هرگونه مفهوم و معنی بود.",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "«درد تو آن‌قدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می‌آید یا اصلاً اشک در نمی‌آید!...»",
    "حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "گاهی اطاقم به قدری تنگ می‌شد مثل اینکه در تابوت خوابیده بودم",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "برای نخستین بار گمان کردم که در زندگیِ من یک شعاع آفتاب درخشید.",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را.",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "ولی من احتیاج به این چشم‌ها داشتم و فقط یک نگاه او کافی بود که همه‌ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند.",
    "حکیم‌باشی با سه قبضه ریش آمد دستور داد که من تریاک بکشم. چه داروی گران‌بهایی برای زندگی دردناک من بود!",
    "آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادنِ قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقی‌مانده‌ی خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال می‌کنند؟ حس مرگ خودش ترسناک است چه برسد به آنکه حس بکنند که مرده‌اند",
    "در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم.",
    "حالا که در آینه نگاه کردم خودم را نشناختم. نه، آن منِ سابق مرده است، تجزیه شده",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟",
    "آیا برای کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را می‌کند؟ آن‌وقت بعد باید کوشش بکند برای این که به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود. این صدای مرگ است.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "گویا کالسکه‌چی مرا از جاده‌ی مخصوصی و یا از بیراهه می‌برد، بعضی جاها فقط تنه‌های بریده و درخت‌های کج و کوله دور جاده را گرفته بودند و پشت آنها خانه‌های پست و بلند، به شکل‌های هندسی، مخروطی، مخروط ناقص با پنجره‌های باریک و کج دیده می‌شد که گل‌های نیلوفر کبود از لای آنها در آمده بود و از در و دیوار بالا می‌رفت.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "همه جا آرام و گنگ بود، مثل اینکه همه‌ی عناصر قانون مقدس آرامش هوای سوزان، قانون سکوت را مراعات کرده بودند. به نظر می‌آمد که در همه‌جا اسراری پنهان بود، به طوری که ریه‌هایم جرئت نفس کشیدن را نداشتند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده. اطاقم مثل همه‌ی اطاق‌ها با خشت و آجر روی خرابه‌ی هزاران خانه‌های قدیمی‌ساخته شده، بدنه‌ی سفیدکرده و یک حاشیه‌ی کتیبه دارد. درست شبیه مقبره است. کمترین حالات و جزئیات اطاقم کافی است که ساعت‌های دراز فکر مرا به خودش مشغول بکند، مثل کارتَنَک کنج دیوار.",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.",
    "من به هیچ چیز اطمینان ندارم.\nمن از بس چیزهای متناقض دیده و حرف‌های جوربه‌جور شنیده‌ام و از بس که دید چشم‌هایم روی سطح اشیا‌ی مختلف ساییده شده. این قشر نازک و سختی که روح پشت آن پنهان است، حالا هیچ چیز را باور نمی‌کنم. به ثقل و ثبوت اشیا‌ء به حقایق آشکار و روشن همین الآن هم شک دارم.",
    "زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را.",
    "برای نخستین بار گمان کردم که در زندگیِ من یک شعاع آفتاب درخشید. اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره‌ی پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه، همه‌ی بدبختی‌های زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم، و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد. نه، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگه دارم.\nسه ماه، نه، دو ماه و چهار روز بود که پیِ او را گم کرده بودم، ولی یادگار چشم‌های جادویی یا شراره‌ی کُشنده‌ی چشم‌هایش در زندگی من همیشه ماند. چطور می‌توانم او را فراموش بکنم که آن‌قدر وابسته به زندگی من است؟",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.",
    "مثل اینکه من اسم او را قبلاً می‌دانسته‌ام. شراره‌ی چشم‌هایش، رنگش، بویش، حرکاتش همه به نظر من آشنا می‌آمد، مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او همجوار بوده از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی که به هم ملحق شده باشیم. می‌بایستی در این زندگی نزدیک او بوده باشم. هرگز نمی‌خواستم او را لمس بکنم، فقط اشعه‌ی نامریی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می‌شد کافی بود. این پیش‌آمد وحشت‌انگیز که به اولین نگاه به نظر من آشنا آمد",
    "یک زن هوس‌باز که یک مرد را برای شهوت‌رانی، یکی را برای عشق‌بازی و یکی را برای شکنجه دادن لازم داشت",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "من در این اطاق فقیر پر از نکبت و مسکنت، در اطاقی که مثل گور بود، در میان تاریکیِ شبِ جاودانی که مرا فرا گرفته بود و به بدنه‌ی دیوارها فرو رفته بود. بایستی یک شبِ بلندِ تاریکِ سرد و بی‌انتها در جوار مرده به سر ببرم.",
    "همیشه پیش خودم تصور می‌کردم که اولین برخورد ما همین طور خواهد بود. این حالت برایم حکم یک خواب ژرف بی‌پایان را داشت",
    "آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورا‌ء طبیعی، این انعکاس سایه‌ی روح که در حالت اغما‌ء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می‌کند کسی پی خواهد برد؟",
    "تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود.",
    "روز و ماه چیست؟ برای من معنی ندارد، برای کسی که در گور است زمان بی‌معنی است.",
    "سرتاسر زندگی‌ام میان چهار دیوار گذشته است.",
    "برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند",
    "آنچه که زندگی بوده است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک،",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "بارها به فکر مرگ و تجزیه‌ی ذرات تنم افتاده بودم، به طوری که این فکر مرا نمی‌ترسانید، برعکس آرزوی حقیقی می‌کردم که نیست و نابود بشوم. از تنها چیزی که می‌ترسیدم این بود که ذرات تنم در ذرات تن رجاله‌ها برود. این فکر برایم تحمل‌ناپذیر بود. گاهی دلم می‌خواست بعد از مرگ دست‌های دراز با انگشتان بلند حساسی داشتم تا همه‌ی ذرات تن خودم را به دقت جمع‌آوری می‌کردم و دودستی نگاه می‌داشتم تا ذرات تن من که مال من هستند در تنِ رجاله‌ها نروند.",
    "همه‌ی اینها را فهمیدم، این دختر، نه این فرشته، برای من سرچشمه‌ی تعجب و الهام ناگفتنی بود. وجودش لطیف و دست‌نزدنی بود. او بود که حس پرستش را در من تولید کرد. من مطمئنم که نگاه یک نفر بیگانه، یک نفر آدم معمولی او را کِنِفت و پژمرده می‌کرد.",
    "آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز، چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "این سکوت برایم حکم یک زندگی جاودانی را داشت، چون در حالت ازل و ابد نمی‌شود حرف زد.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "گویا من طرز حرف زدن با آدم‌های دنیا، با آدم‌های زنده را فراموش کرده بودم!",
    "حالا که در آینه نگاه کردم خودم را نشناختم",
    "از همه‌ی بساط جلوی او بوی زنگ‌زده‌ی چیزهای چرک‌وازَده که زندگی آنها را جواب داده بود استشمام می‌شد. شاید می‌خواست چیزهای وازَده‌ی زندگی را به رخ مردم بکشد. به مردم نشان بدهد. آیا خودش پیر و وازده نبود؟ اشیای بساطش همه مُرده، کثیف و ازکارافتاده بود. ولی چه زندگی سمج و چه شکل‌های پرمعنی داشت! این اشیای مرده به قدری تأثیر خودشان را در من گذاشتند که آدم‌های زنده نمی‌توانستند در من آن‌قدر تأثیر بکنند.",
    "فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. نه، من احتیاجی به دیدن این همه دنیاهای قِی‌آور و این همه قیافه‌های نکبت‌بار نداشتم. مگر خدا آنقدر ندیده‌بدیده بود که دنیاهای خودش را به چشم من بکشد؟ اما من تعریف دروغی نمی‌توانم بکنم و در صورتی که دنیای جدیدی را باید طی کرد، آرزومند بودم که فکر و احساسات کرخت و کُندشده می‌داشتم. بدون زحمت نفس می‌کشیدم و بی‌آنکه احساس خستگی کنم، می‌توانستم در سایه‌ی ستون‌های یک معبد لینگم برای خودم زندگی را به سر ببرم. پرسه می‌زدم به طوری که آفتاب چشمم را نمی‌زد، حرف مردم وصدای زندگی گوشم را می‌خراشید.",
    "یک اتفاق دیروز ممکن است برای من کهنه‌تر و بی‌تاثیرتر از یک اتفاق هزار سال پیش باشد.",
    "تا زنده بود، تا زمانی که چشم‌هایش از زندگی سرشار بود، فقط یادگار چشمش مرا شکنجه می‌داد، ولی حالا بی‌حس و حرکت، سرد و با چشم‌های بسته‌شده آمده خودش را تسلیم من کرد. با چشم‌های بسته!\nاین همان کسی بود که تمام زندگی مرا زهرآلود کرده بود و یا اصلاً زندگی من مستعد بود که زهرآلود بشود و من به جز زندگی زهرآلود زندگی دیگری را نمی‌توانستم داشته باشم.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده‌اند؟",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.",
    "جلوی آینه به خودم می‌گفتم «درد تو آن‌قدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می‌آید یا اصلاً اشک در نمی‌آید!...»",
    "نمی‌دانم چه زهری در روح من، در هستی من ریخته بود که نه‌تنها او را می‌خواستم، بلکه تمام ذرات تن‌ام، ذرات تن او را لازم داشت",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند. آرزوهایی که هر متل‌سازی مطابق روحیه‌ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است",
    "برای نخستین بار گمان کردم که در زندگیِ من یک شعاع آفتاب درخشید. اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره‌ی پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه، همه‌ی بدبختی‌های زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم، و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد",
    "بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتادسال سیاه هم نخواند",
    "کسانی که درد نکشیده‌اند این کلمات را نمی‌فهمند.",
    "این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود. برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه‌ی جلوی دکان قصابی که برای یک تکه لثه دُم می‌جنباند،",
    "بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتادسال سیاه هم نخواند.",
    "کاش می‌توانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم؛ خواب راحت بی‌دغدغه",
    "یک لحظه فراموشی محض",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد.",
    "سرتاسر زندگی‌ام میان چهار دیوار گذشته است.",
    "هر چه جستجو کردم فایده‌ای نداشت. تمام اطراف خانه‌مان را زیر پا کردم، نه یک روز، نه دو روز. بلکه دو ماه و چهار روز مانند اشخاص خونی که به محل جنایت خود بر می‌گردند، هر روز طرف غروب مثل مرغ سرکنده دور خانه‌مان می‌گشتم، به طوری که همه‌ی سنگ‌ها و همه‌ی ریگ‌های اطراف آن را می‌شناختم. اما هیچ اثری از درخت سرو، از جوی آب و از کسانی که آنجا دیده بودم پیدا نکردم. آن‌قدر شب‌ها جلوی مهتاب زانو به زمین زدم، از درخت‌ها، از سنگ‌ها، از ماه که شاید او به ما نگاه کرده باشد، استغاثه و تضرع کرده‌ام و همه‌ی موجودات را به کمک طلبیده‌ام ولی کمترین اثری از او ندیدم. اصلاً فهمیدم که همه‌ی این کارها بیهوده است، زیرا او نمی‌توانست با چیزهای این دنیا رابطه و وابستگی داشته باشد. مثلاً آبی که او گیسوانش را با آن شستشو می‌داده بایستی از یک چشمه‌ی منحصربه‌فرد ناشناس و یا غاری سحرآمیز بوده باشد. لباس او از تار و پود پشم و پنبه‌ی معمولی نبوده و دست‌های مادی، دست‌های آدمی‌آن را ندوخته بود. او یک وجود برگزیده بود. فهمیدم که آن گل‌های نیلوفر گل معمولی نبوده، مطمئن شدم اگر آب معمولی به رویش می‌زد، صورتش می‌پلاسید",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را.",
    "فقط یک نگاه او کافی بود که همه‌ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند.",
    "با هم در آغوش هم می‌مردیم",
    "نه‌تنها کتاب دعا، بلکه هیچ جور کتاب و نوشته و افکار رجاله‌ها به درد من نمی‌خورد.",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم.",
    "دو ماه و چهار روز بود که پیِ او را گم کرده بودم، ولی یادگار چشم‌های جادویی یا شراره‌ی کُشنده‌ی چشم‌هایش در زندگی من همیشه ماند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "شب پاورچین پاورچین می‌رفت. گویا به اندازه‌ی کافی خستگی در کرده بود،",
    "در چشم‌های سیاهش، شب ابدی و تاریکیِ متراکمی را که جستجو می‌کردم پیدا کردم و در سیاهیِ مهیبِ افسونگر آن غوطه‌ور شدم.",
    "زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "در این‌جور مواقع هرکس به یک عادت قویِ زندگی خود، به یک وسواسِ خود پناهنده می‌شود: عرق‌خور می‌رود مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمندِ حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد.",
    "حالا می‌خواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه‌ی انگور در دستم بفشارم و عصاره‌ی آن را، نه، شراب آن را، قطره قطره در گلوی خشک سایه‌ام مثل آب تربت بچکانم. فقط می‌خواهم پیش از آنکه بروم، دردهایی که مرا خرده خرده مانند خوره یا سَلعه گوشه‌ی این اطاق خورده است روی کاغذ بیاورم. چون به این وسیله بهتر می‌توانم افکار خودم را مرتب و منظم بکنم.",
    "نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد،",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    ". مثل اینکه من اسم او را قبلاً می‌دانسته‌ام. شراره‌ی چشم‌هایش، رنگش، بویش، حرکاتش همه به نظر من آشنا می‌آمد، مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او همجوار بوده از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی که به هم ملحق شده باشیم. می‌بایستی در این زندگی نزدیک او بوده باشم. هرگز نمی‌خواستم او را لمس بکنم، فقط اشعه‌ی نامریی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می‌شد کافی بود. این پیش‌آمد وحشت‌انگیز که به اولین نگاه به نظر من آشنا آمد، آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمی‌کنند که سابقاً یکدیگر را دیده بودند، که رابطه‌ی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم. تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.",
    "خورشید مانند تیغ طلایی، از کنار سایه‌ی دیوار می‌تراشید و بر می‌داشت.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمی‌کنند که سابقاً یکدیگر را دیده بودند، که رابطه‌ی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟",
    "شراره‌ی کُشنده‌ی چشم‌هایش در زندگی من همیشه ماند. چطور می‌توانم او را فراموش بکنم که آن‌قدر وابسته به زندگی من است؟",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "چطور می‌توانم او را فراموش بکنم که آن‌قدر وابسته به زندگی من است؟",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "کاش می‌توانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم؛ خواب راحت بی‌دغدغه!",
    "من از بس چیزهای متناقض دیده و حرف‌های جوربه‌جور شنیده‌ام و از بس که دید چشم‌هایم روی سطح اشیا‌ی مختلف ساییده شده.",
    "من فسانه و قصه‌ی خودم را نمی‌نویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند. آرزوهایی که هر متل‌سازی مطابق روحیه‌ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است.",
    "کاش می‌توانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم؛ خواب راحت بی‌دغدغه!",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "بعد از او من دیگر خودم را از جرگه‌ی آدم‌ها، از جرگه‌ی احمق‌ها و خوشبخت‌ها به‌کلی بیرون کشیدم و برای فراموشی به شراب و تریاک پناه بردم. زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم می‌گذشت و می‌گذرد. سرتاسر زندگی‌ام میان چهار دیوار گذشته است.",
    "هرگز نمی‌خواستم او را لمس بکنم، فقط اشعه‌ی نامریی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می‌شد کافی بود. این پیش‌آمد وحشت‌انگیز که به اولین نگاه به نظر من آشنا آمد، آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمی‌کنند که سابقاً یکدیگر را دیده بودند، که رابطه‌ی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟ در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را. آیا ممکن بود کس دیگری در من تاثیر بکند؟",
    "آن‌قدر شب‌ها جلوی مهتاب زانو به زمین زدم، از درخت‌ها، از سنگ‌ها، از ماه که شاید او به ما نگاه کرده باشد، استغاثه و تضرع کرده‌ام و همه‌ی موجودات را به کمک طلبیده‌ام ولی کمترین اثری از او ندیدم.",
    "چگونه می‌توانستم فراموش بکنم؟ چشم‌هایم که باز بود و یا روی هم می‌گذاشتم، در خواب و در بیداری او جلوی من بود.",
    "گاهی فکر می‌کردم آنچه را که می‌دیدم، کسانی که دم مرگ هستند آنها هم می‌دیدند. اضطراب و هول و هراس و میل زندگی در من فروکش کرده بود. از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم. تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود.",
    "بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتادسال سیاه هم نخواند.",
    "ولی هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.",
    "آنچه که زندگی بوده است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتادسال سیاه هم نخواند.",
    "یک زن هوس‌باز که یک مرد را برای شهوت‌رانی، یکی را برای عشق‌بازی و یکی را برای شکنجه دادن لازم داشت. گمان نمی‌کنم که او به این تثلیت هم اکتفا می‌کرد. ولی مرا قطعاً برای شکنجه دادن انتخاب کرده بود",
    "حس می‌کردم از همه‌ی این مردمی‌که می‌دیدم و میان‌شان زندگی می‌کردم دور هستم",
    "از ته دل می‌خواستم و آرزو می‌کردم که خودم را تسلیم خواب فراموشی بکنم.",
    "نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد",
    "من فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است",
    "ولی یادگار چشم‌های جادویی یا شراره‌ی کُشنده‌ی چشم‌هایش در زندگی من همیشه ماند.",
    "نه، اسم او را هرگز نخواهم برد، چون دیگر او با آن اندام اثیری، باریک و مه‌آلود، با آن دو چشم درشت متعجب و درخشان که پشت آن، زندگیِ من آهسته و دردناک می‌سوخت و می‌گداخت، او دیگر متعلق به این دنیای پست درنده نیست. نه، اسم او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم.",
    "اما بعد از آنکه آن دو چشم را دیدم، بعد از آنکه او را دیدم، اصلاً معنی، مفهوم و ارزش هر جنبش و حرکتی از نظرم افتاد.",
    "می‌بایستی در این زندگی نزدیک او بوده باشم. هرگز نمی‌خواستم او را لمس بکنم، فقط اشعه‌ی نامریی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می‌شد کافی بود.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "این احتیاج نوشتن بود که برایم یک جور وظیفه‌ی اجباری شده بود، می‌خواستم این دیوی که مدت‌ها بود درون مرا شکنجه می‌کرد بیرون بکشم، می‌خواستم دل‌پُری خودم را روی کاغذ بیاورم.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "آیا آنچه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنجم، سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟",
    "در هوای بارانی که از زنندگی رنگ‌ها و بی‌حیایی خطوط اشیاء می‌کاهد، من یک نوع آزادی و راحتی حس می‌کردم و مثل این بود که باران افکار تاریکِ مرا می‌شست.",
    "از زمانی که همه‌ی روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "در این‌جور مواقع هرکس به یک عادت قویِ زندگی خود، به یک وسواسِ خود پناهنده می‌شود: عرق‌خور می‌رود مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمندِ حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد.",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را.",
    "چشم‌های مورب ترکمنی که یک فروغ ماورا‌ی طبیعی و مست‌کننده داشت، در عین حال می‌ترسانید و جذب می‌کرد، مثل اینکه با چشم‌هایش مناظر ترسناک و ماورا‌ی طبیعی دیده بود که هرکسی نمی‌توانست ببیند.",
    "گونه‌های برجسته، پیشانی بلند، ابروهای باریکِ به هم پیوسته، لب‌های گوشت‌آلوی نیمه‌باز، لب‌هایی که مثل این بود تازه از یک بوسه‌ی گرم طولانی جدا شده ولی هنوز سیر نشده بود.",
    "فقط یک دختر رقاص بتکده‌ی هند ممکن بود حرکات موزون او را داشته باشد.",
    "خوشگلی او معمولی نبود، او مثل یک منظره‌ی رویای افیونی به من جلوه کرد...",
    "میان چهار دیواری که اطاق مرا تشکیل می‌دهد و حصاری که دور زندگی و افکار من کشیده شده، زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "\n‫در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\n‫این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "یک اتفاق دیروز ممکن است برای من کهنه‌تر و بی‌تاثیرتر از یک اتفاق هزار سال پیش باشد.",
    "در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم.",
    "۱\nدر زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمی‌کنند که سابقاً یکدیگر را دیده بودند، که رابطه‌ی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟",
    "افکار پوچ! ـ باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند ـ آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده‌اند؟ آیا آنچه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنجم، سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟\n‫من فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.",
    "آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز، چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد، وانگهی چه چیزی روی زمین می‌تواند برایم کوچک‌ترین ارزش را داشته باشد.",
    "حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود.",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟",
    "از ته دل می‌خواستم و آرزو می‌کردم که خودم را تسلیم خواب فراموشی بکنم. اگر این فراموشی ممکن می‌شد، اگر می‌توانست دوام داشته باشد، اگر چشم‌هایم که به هم می‌رفت در ورا‌ی خواب، آهسته در عدم صِرف می‌رفت و هستی خودم را احساس نمی‌کردم! اگر ممکن بود در یک لکه‌ی مرکب، در یک آهنگ موسیقی با شعاع رنگین تمام هستی‌ام ممزوج می‌شد، و بعد این، امواج و اشکال آن‌قدر بزرگ می‌شد و می‌دوانید که به‌کلی محو و ناپدید می‌شد، به آرزوی خود رسیده بودم.",
    "فقط با سایه‌ی خودم خوب می‌توانم حرف بزن‌ام، اوست که مرا وادار به حرف زدن می‌کند، فقط او می‌تواند مرا بشناسد او حتماً می‌فهمد.",
    "میان چهار دیواری که اطاق مرا تشکیل می‌دهد و حصاری که دور زندگی و افکار من کشیده شده، زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند. در سن‌هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی‌فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می‌کنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم. و درتمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره می‌کند",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "کاش می‌توانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم؛ خواب راحت بی‌دغدغه!",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. نه، من احتیاجی به دیدن این همه دنیاهای قِی‌آور و این همه قیافه‌های نکبت‌بار نداشتم.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "هرگز فراموش نخواهم کرد، و نشان شوم آن تا زنده‌ام، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "اما بعد از آنکه آن دو چشم را دیدم، بعد از آنکه او را دیدم، اصلاً معنی، مفهوم و ارزش هر جنبش و حرکتی از نظرم افتاد.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.",
    "حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود. برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه‌ی جلوی دکان قصابی که برای یک تکه لثه دُم می‌جنباند، گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند.",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "آیا برای کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را می‌کند؟ آن‌وقت بعد باید کوشش بکند برای این که به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود. این صدای مرگ است.",
    "من از بس چیزهای متناقض دیده و حرف‌های جوربه‌جور شنیده‌ام و از بس که دید چشم‌هایم روی سطح اشیا‌ی مختلف ساییده شده. این قشر نازک و سختی که روح پشت آن پنهان است، حالا هیچ چیز را باور نمی‌کنم. به ثقل و ثبوت اشیا‌ء به حقایق آشکار و روشن همین الآن هم شک دارم. نمی‌دانم اگر انگشتانم را به هاون سنگی گوشه حیاط‌مان بزنم و از او بپرسم «آیا ثابت و محکم هستی؟» در صورت جواب مثبت باید حرف او را باور بکنم یا نه!",
    "دیوارها با خودشان چه داشتند که سرما و برودت را تا قلب انسان انتقال می‌دادند. ",
    "این احتیاج نوشتن بود که برایم یک جور وظیفه‌ی اجباری شده بود، می‌خواستم این دیوی که مدت‌ها بود درون مرا شکنجه می‌کرد بیرون بکشم، می‌خواستم دل‌پُری خودم را روی کاغذ بیاورم.",
    "در این موقع نمی‌خواستم بدانم که حقیقتاً خدایی وجود دارد یا اینکه فقط مظهر فرمان‌روایان روی زمین است که برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور کرده‌اند، تصویر روی زمین را به آسمان منعکس کرده‌اند! فقط می‌خواستم بدانم که شب را به صبح می‌رسانم یا نه؟ حس می‌کردم در مقابل مرگ، مذهب و ایمان و اعتقاد چقدر سست و بچه‌گانه و تقریباً یک‌جور تفریح برای اشخاص تندرست و خوشبخت بود! در مقابل حقیقت وحشتناک مرگ و حالات جانگدازی که طی می‌کردم، آنچه راجع به کیفر و پاداش روح و روز رستاخیز به من یاد داده بودند، در مقابل ترس از مرگ هیچ تأثیری نداشت.",
    "چیزی که تحمل‌ناپذیر است، حس می‌کردم از همه‌ی این مردمی‌که می‌دیدم و میان‌شان زندگی می‌کردم دور هستم ولی یک شباهت ظاهری، یک شباهت محو و دور و درعین‌حال نزدیک مرا به آنها مربوط می‌کرد.",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد.",
    "یادگار چشم‌های جادویی یا شراره‌ی کُشنده‌ی چشم‌هایش در زندگی من همیشه ماند. چطور می‌توانم او را فراموش بکنم که آن‌قدر وابسته به زندگی من است؟",
    "در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد.",
    "اما هرچه به صورتش نگاه کردم مثل این بود که او از من به‌کلی دور است. ناگهان حس کردم که من به هیچ وجه از مکنونات قلب او خبر نداشتم و هیچ رابطه‌ای بین ما وجود ندارد.",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند.",
    "گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "حالت افسرده و شادی غم‌انگیزش، همه‌ی اینها نشان می‌داد که او مانند مردمان معمولی نیست، اصلاً خوشگلی او معمولی نبود، او مثل یک منظره‌ی رویای افیونی به من جلوه کرد... او همان حرارت عشقی مهرگیاه را در من تولید کرد.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "می‌دیدم که درد و رنج وجود دارد ولی خالی از هرگونه مفهوم و معنی بود.",
    "افکار پوچ! ـ باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند ـ آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده‌اند؟",
    "تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "چون ناخوشی، دنیای جدیدی در من تولید کرد، یک دنیای ناشناس، محو و پر از تصویرها و رنگ‌ها و مِیل‌هایی که در حال سلامت نمی‌شود تصور کرد.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم می‌گذشت و می‌گذرد. سرتاسر زندگی‌ام میان چهار دیوار گذشته است.",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه‌ی خودم را نمی‌نویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند. آرزوهایی که هر متل‌سازی مطابق روحیه‌ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است.",
    "ولی تا مدتی بعد از مرگ موی سر و ناخن می‌روید. آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادنِ قلب از بین می‌روند",
    "حس مرگ خودش ترسناک است چه برسد به آنکه حس بکنند که مرده‌اند!",
    "پیرهایی هستند که با لبخند می‌میرند، مثل اینکه به خواب می‌روند، و یا پیه‌سوزی که خاموش می‌شود. اما یک‌نفر جوانِ قوی که ناهنگام می‌میرد و همه‌ی قوای بدنش تا مدتی بر ضد مرگ می‌جنگد چه احساسی خواهد داشت؟",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم.",
    "آیا من یک موجود مجزا و مشخص هستم؟ نمی‌دانم. ولی حالا که در آینه نگاه کردم خودم را نشناختم. نه، آن منِ سابق مرده است، تجزیه شده، ولی هیچ سد و مانعی بین ما وجود ندارد",
    "ولی هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.",
    "بعد از او من دیگر خودم را از جرگه‌ی آدم‌ها، از جرگه‌ی احمق‌ها و خوشبخت‌ها به‌کلی بیرون کشیدم",
    "زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم می‌گذشت و می‌گذرد. سرتاسر زندگی‌ام میان چهار دیوار گذشته است.",
    "سکوت کامل فرمان‌روایی داشت، به نظرم آمد که همه مرا ترک کرده بودند، به موجودات بی‌جان پناه بردم. رابطه‌ای بین من و جریان طبیعت، بین من و تاریکی عمیقی که در روح من پایین آمده بود تولید شده بود. این سکوت یک جور زبانی است که ما نمی‌فهمیم",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است",
    "تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌\nآیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورا‌ء طبیعی، این انعکاس سایه‌ی روح که در حالت اغما‌ء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می‌کند کسی پی خواهد برد؟",
    "اگرچه خون در بدن می‌ایستد و بعد از یک شبانه‌روز بعضی از اعضای بدن شروع به تجزیه شدن می‌کنند، ولی تا مدتی بعد از مرگ موی سر و ناخن می‌روید. آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادنِ قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقی‌مانده‌ی خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال می‌کنند؟",
    "فشاری که در موقع تولیدمثل دو نفر را برای دفع تنهایی به هم می‌چسباند در نتیجه‌ی همین جنبه‌ی جنون‌آمیز است که در هر کس وجود دارد و با تأسفی آمیخته است که آهسته به سوی عمق مرگ متمایل می‌شود...\nتنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "من دعا می‌خواندم. ولی تلفظ این کلمات از ته دل نبود، چون من بیشتر خوشم می‌آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا، با قادر متعال! چون خدا از سر من زیاد بود.",
    "مگر خدا آنقدر ندیده‌بدیده بود که دنیاهای خودش را به چشم من بکشد؟",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند.",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم می‌گذشت و می‌گذرد. سرتاسر زندگی‌ام میان چهار دیوار گذشته است.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "برای کسی که در گور است زمان بی‌معنی است. این اطاق، مقبره‌ی زندگی و افکارم بود. همه‌ی دوندگی‌ها، صداها و همه‌ی تظاهرات زندگی دیگران، زندگی رجاله‌ها که همه‌شان جسماً و روحاً یک جور ساخته شده‌اند، برای من عجیب و بی‌معنی شده بود.",
    "چندبار با خودم زمزمه کردم «مرگ... مرگ... کجایی؟» همین به من تسکین داد و چشم‌هایم به هم رفت.",
    "خون این ماده‌ی سیالِ ولرم و شورمزه که از تهِ بدن بیرون می‌آید که شیره‌ی زندگی است و ناچار باید قِی کرد. و تهدید دائمی مرگ که همه‌ی افکار او را بدون امید برگشت لگدمال می‌کند و می‌گذرد بدون بیم و هراس نبود.",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را",
    "حالا می‌خواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه‌ی انگور در دستم بفشارم و عصاره‌ی آن را، نه، شراب آن را، قطره قطره در گلوی خشک سایه‌ام مثل آب تربت بچکانم.",
    "چون پیرمرد خنزرپنزری یک آدم معمولی، لوس و بی‌مزه، مثل این مردهای تخمی که زن‌های حشری و احمق را جلب می‌کنند نبود.",
    "همه‌ی آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلت تناسلی‌شان می‌شد",
    "برای کسی که در گور است زمان بی‌معنی است.",
    "روبروی او دختری با لباس سیاهِ بلند خم شده، به او گل نیلوفر تعارف می‌کرد ـ چون میان آنها یک جوی آب فاصله داشت ـ",
    "این زن، این لکاته، این جادو، نمی‌دانم چه زهری در روح من، در هستی من ریخته بود که نه‌تنها او را می‌خواستم، بلکه تمام ذرات تن‌ام، ذرات تن او را لازم داشت. فریاد می‌کشید که لازم دارد و آرزوی شدیدی می‌کردم که با او در جزیره‌ی گمشده‌ای باشم که آدمی‌زاد در آنجا وجود نداشته باشد. آرزو می‌کردم که یک زمین‌لرزه یا طوفان و یا صاعقه‌ی آسمانی همه‌ی این رجاله‌ها که پشت دیوار اطاقم نفس می‌کشیدند، دوندگی می‌کردند و کیف می‌کردند، همه را می‌ترکانید و فقط من و او می‌ماندیم.",
    "من می‌ترسم از پنجره‌ی اطاقم به بیرون نگاه بکنم، در آینه به خودم نگاه بکنم. چون همه‌جا سایه‌های مضاعف خودم را می‌بینم. اما برای اینکه بتوانم زندگی خودم را برای سایه‌ی خمیده‌ام شرح بدهم باید یک حکایت نقل بکنم. چقدر حکایت‌هایی راجع به ایام طفولیت، راجع به عشق، جماع، عروسی و مرگ وجود دارد و هیچکدام حقیقت ندارد. من از قصه‌ها و عبارت‌پردازی خسته شده‌ام.",
    "مثل اینکه مرا روی بال‌های شب‌پره‌ی طلایی گذاشته بودند و در یک دنیای تهی و درخشان که به هیچ مانعی برنمی‌خورد گردش می‌کردم. به قدری این تأثیر عمیق و پرکیف بود که از مرگ هم کیفش بیشتر بود",
    "حالا می‌خواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه‌ی انگور در دستم بفشارم و عصاره‌ی آن را، نه، شراب آن را، قطره قطره در گلوی خشک سایه‌ام مثل آب تربت بچکانم.",
    "فقط با سایه‌ی خودم خوب می‌توانم حرف بزن‌ام، اوست که مرا وادار به حرف زدن می‌کند، فقط او می‌تواند مرا بشناسد او حتماً می‌فهمد. می‌خواهم عصاره‌ی، نه، شراب تلخِ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه‌ام چکانیده به او بگویم «این زندگی من است!»",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "اضطراب و هول و هراس و میل زندگی در من فروکش کرده بود. از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم. تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد.",
    "فکار پوچ! ـ باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند ـ آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده‌اند؟ آیا آنچه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنجم، سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند. در سن‌هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی‌فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می‌کنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم. و درتمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره می‌کند. آیا برای کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را می‌کند؟ آن‌وقت بعد باید کوشش بکند برای این که به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود. این صدای مرگ است.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "«درد تو آن‌قدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می‌آید یا اصلاً اشک در نمی‌آید!...»\nبعد دوباره گفتم «تو احمقی! چرا زودتر شر خودت را نمی‌کنی؟ منتظر چه هستی... هنوز چه توقعی داری؟ مگر بغلی شراب توی پستوی اطاقت نیست؟ ... یک جرعه بخور و دِ بُرو که رفتی!... احمق... تو احمقی... من با هوا حرف می‌زنم!»",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟",
    "تنهایی و انزوایی که پشت سرم پنهان شده بود مانند شب‌های ازلی غلیظ و متراکم بود، شب‌هایی که تاریکیِ چسبنده، غلیظ و مُسِری دارند و منتظرند روی سر شهرهای خلوت که پر از خواب‌های شهوت و کینه است فرود بیایند. ولی من در مقابل این گلویی که برای خودم بودم، بیش از یک نوع اثبات مطلق و مجنون چیز دیگری نبودم. فشاری که در موقع تولیدمثل دو نفر را برای دفع تنهایی به هم می‌چسباند در نتیجه‌ی همین جنبه‌ی جنون‌آمیز است که در هر کس وجود دارد و با تأسفی آمیخته است که آهسته به سوی عمق مرگ متمایل می‌شود...\nتنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد",
    "برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "۱\nدر زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند",
    "پیرمرد خنزرپنزری یک آدم معمولی، لوس و بی‌مزه، مثل این مردهای تخمی که زن‌های حشری و احمق را جلب می‌کنند نبود.",
    "آیا آنچه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنجم، سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟\nمن فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.",
    "سرتاسر زندگی‌ام میان چهار دیوار گذشته است.",
    "افکار پوچ! ـ باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرد",
    "در این‌جور مواقع هرکس به یک عادت قویِ زندگی خود، به یک وسواسِ خود پناهنده می‌شود: عرق‌خور می‌رود مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمندِ حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد. ولی من، من که بی‌ذوق و بیچاره بودم، یک نقاش روی جلد قلمدان، چه می‌توانستم بکنم؟",
    "آن چشم‌هایی که به حال سرزنش بود مثل اینکه گناهان پوزش‌ناپذیری از من سر زده باشد، آن چشم‌ها را نمی‌توانستم روی کاغذ بیاورم.",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "من محتاجم، بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم، به سایه‌ی خودم ارتباط بدهم. این سایه‌ی شومی‌که جلوی روشنایی پیه‌سوز روی دیوار خم شده و مثل این است که آنچه که می‌نویسم به دقت می‌خواند و می‌بلعد. این سایه حتماً بهتر از من می‌فهمد! فقط با سایه‌ی خودم خوب می‌توانم حرف بزن‌ام، اوست که مرا وادار به حرف زدن می‌کند، فقط او می‌تواند مرا بشناسد او حتماً می‌فهمد. می‌خواهم عصاره‌ی، نه، شراب تلخِ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه‌ام چکانیده به او بگویم «این زندگی من است!»",
    "حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود. برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه‌ی جلوی دکان قصابی که برای یک تکه لثه دُم می‌جنباند، گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    ": این زن، این لکاته، این جادو، نمی‌دانم چه زهری در روح من، در هستی من ریخته بود که نه‌تنها او را می‌خواستم، بلکه تمام ذرات تن‌ام، ذرات تن او را لازم داشت. فریاد می‌کشید که لازم دارد و آرزوی شدیدی می‌کردم که با او در جزیره‌ی گمشده‌ای باشم که آدمی‌زاد در آنجا وجود نداشته باشد.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "در منقل روبرویم گل‌های آتش تبدیل به خاکستر سرد شده بود و به یک فوت بند بود. حس کردم افکارم مثل گل‌های آتش، پوک و خاکستر شده بود و به یک فوت بند بود.",
    "می‌خواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه‌ی انگور در دستم بفشارم و عصاره‌ی آن را، نه، شراب آن را، قطره قطره در گلوی خشک سایه‌ام مثل آب تربت بچکانم.",
    "حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود",
    "آیا برای کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را می‌کند؟ آن‌وقت بعد باید کوشش بکند برای این که به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود. این صدای مرگ است.",
    "سایه‌ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می‌نویسم با اشتهای هر چه تمام‌تر می‌بلعد. برای اوست که می‌خواهم آزمایشی بکنم. ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است",
    "آیا آنچه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنجم، سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است",
    "فقط با سایه‌ی خودم خوب می‌توانم حرف بزن‌ام، اوست که مرا وادار به حرف زدن می‌کند، فقط او می‌تواند مرا بشناسد او حتماً می‌فهمد. می‌خواهم عصاره‌ی، نه، شراب تلخِ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه‌ام چکانیده به او بگویم «این زندگی من است!»",
    "سرتاسر زندگی قصه و حکایت است.",
    "من همیشه گمان می‌کردم که خاموشی بهترین چیزها است. گمان می‌کردم که بهتر است آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشیند. ولی حالا دیگر دست خودم نیست چون آنچه که نباید بشود شد. کی می‌داند، شاید همین الان یا یک ساعت دیگر یک دسته گزمه‌ی مست برای دستگیر کردنم بیایند. من هیچ مایل نیستم که لاشه‌ی خودم را نجات بدهم، بعلاوه جای انکار هم باقی نمانده، برفرض هم که لکه‌های خون را محو بکنم ولی قبل از اینکه به دست آنها بی‌افتم یک پیاله از آن بغلی شراب، از شراب موروثی خودم که سر رف گذاشته‌ام خواهم خورد.",
    "کردم «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "در این کتاب اهمیت هنر به معنی بسیار آبرومند کلمه در نظر من بسیار صریح جلوه می‌کند.",
    "که همه‌کس نمی‌تواند ببیند، مثل اینکه مرگ را دیده باشد، آهسته به‌هم رفت، پلک‌های چشمش بسته شد و من مانند غریقی که بعد از تقلا و جان کندن روی آب می‌آید از شدت حرارت تب به خودم",
    "بعد سرش را جدا کردم. چکه‌های خون لخته‌شده‌ی سرد از گلویش بیرون آمد، بعد دست‌ها و پاهایش را بریدم و همه‌ی تن او را با اعضایش مرتب در چمدان جا دادم و لباس‌اش، همان لباس سیاه را رویش کشیدم.",
    "مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز، چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد،",
    "با خودم فکر کردم «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "اگرچه خون در بدن می‌ایستد و بعد از یک شبانه‌روز بعضی از اعضای بدن شروع به تجزیه شدن می‌کنند، ولی تا مدتی بعد از مرگ موی سر و ناخن می‌روید. آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادنِ قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقی‌مانده‌ی خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال می‌کنند؟",
    "من همیشه گمان می‌کردم که خاموشی بهترین چیزها است. گمان می‌کردم که بهتر است آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشیند. ولی حالا دیگر دست خودم نیست چون آنچه که نباید بشود شد.",
    "به من چه ربطی داشت که فکرم را متوجه زندگی احمق‌ها و رجاله‌ها بکنم، که سالم بودند، خوب می‌خوردند، خوب می‌خوابیدند و خوب جماع می‌کردند و هرگز ذره‌ای از دردهای مرا حس نکرده بودند و بال‌های مرگ هر دقیقه به سر و صورت‌شان ساییده نشده بود؟",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد",
    "چشم‌های مورب ترکمنی که یک فروغ ماورا‌ی طبیعی و مست‌کننده داشت، در عین حال می‌ترسانید و جذب می‌کرد، مثل اینکه با چشم‌هایش مناظر ترسناک و ماورا‌ی طبیعی دیده بود که هرکسی نمی‌توانست ببیند. گونه‌های برجسته، پیشانی بلند، ابروهای باریکِ به هم پیوسته، لب‌های گوشت‌آلوی نیمه‌باز، لب‌هایی که مثل این بود تازه از یک بوسه‌ی گرم طولانی جدا شده ولی هنوز سیر نشده بود. موهای ژولیده‌ی سیاه و نامرتب دور صورت مهتابی او را گرفته بود و یک رشته از آن روی شقیقه‌اش چسبیده بود. لطافت اعضا و بی‌اعتنایی اثیریِ حرکاتش از سستی و موقتی بودن او حکایت می‌کرد، فقط یک دختر رقاص بتکده‌ی هند ممکن بود",
    "تمام روز مشغولیات من نقاشی روی جلد قلمدان بود. همه‌ی وقتم وقف نقاشی روی جلد قلمدان و استعمال مشروب و تریاک می‌شد، شغل مضحک نقاشی روی قلمدان اختیار کرده بودم برای اینکه خودم را گیج بکنم، برای اینکه وقت را بکشم.",
    "ولی هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.",
    "به من نیاموخته بودند که به شب نگاه بکنم و شب را دوست داشته باشم.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "مثل اینکه با چشم‌هایش مناظر ترسناک و ماورا‌ی طبیعی دیده بود که هرکسی نمی‌توانست ببیند.",
    "اصلاً فهمیدم که همه‌ی این کارها بیهوده است، زیرا او نمی‌توانست با چیزهای این دنیا رابطه و وابستگی داشته باشد.",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند. آرزوهایی که هر متل‌سازی مطابق روحیه‌ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است.",
    "او کاملاً مرده بود. ولی چرا، چطور چشم‌هایش باز شد؟ نمی‌دانم. آیا در حالت رویا دیده بودم؟ آیا حقیقت داشت؟",
    "حس می‌کردم در مقابل مرگ، مذهب و ایمان و اعتقاد چقدر سست و بچه‌گانه و تقریباً یک‌جور تفریح برای اشخاص تندرست و خوشبخت بود!",
    "برزخ بین خواب و بیداری جلوه می‌کند کسی پی خواهد برد؟\nمن فقط به شرح یکی از این پیش‌آمدها می‌پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و به قدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد، و نشان شوم آن تا زنده‌ام، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد. زهرآلود نوشتم، ولی می‌خواستم بگویم داغ آن را همیشه با خودم داشته و خواهم داشت.\nمن سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم. نه! فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلاً خودم بتوانم باور بکنم چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است",
    "من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم. نه! فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلاً خودم بتوانم باور بکنم چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "چون من بیشتر خوشم می‌آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا، با قادر متعال! چون خدا از سر من زیاد بود.",
    "حس می‌کردم از همه‌ی این مردمی‌که می‌دیدم و میان‌شان زندگی می‌کردم دور هستم ولی یک شباهت ظاهری، یک شباهت محو و دور و درعین‌حال نزدیک مرا به آنها مربوط می‌کرد",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "قدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد، و نشان شوم آن تا زنده‌ام، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد.",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم. سایه‌ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می‌نویسم با اشتهای هر چه تمام‌تر می‌بلعد. برای اوست که می‌خواهم آزمایشی بکنم. ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همه‌ی روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.",
    "هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم. سایه‌ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می‌نویسم با اشتهای هر چه تمام‌تر می‌بلعد. برای اوست که می‌خواهم آزمایشی بکنم. ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همه‌ی روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.\nافکار پوچ! ـ باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند ـ آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "در این کتاب اهمیت هنر به معنی بسیار آبرومند کلمه در نظر من بسیار صریح جلوه می‌کند.\nـ رنه لانو",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "نمی‌دانم این خانه را کدام مجنون یا کج‌سلیقه در عهد دقیانوس ساخته! چشمم را که می‌بندم نه فقط همه‌ی سوراخ‌سنبه‌هایش پیش چشمم مجسم می‌شود، بلکه فشار آنها را روی دوش خودم حس می‌کنم. خانه‌ای که فقط روی قلمدان‌های قدیم ممکن است نقاشی کرده باشند.",
    "میان چهار دیواری که اطاق مرا تشکیل می‌دهد و حصاری که دور زندگی و افکار من کشیده شده، زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "در این کتاب اهمیت هنر به معنی بسیار آبرومند کلمه در نظر من بسیار صریح جلوه می‌کند.\nـ رنه لانو",
    "عشق چیست؟ برای همه‌ی رجاله‌ها یک هرزه‌گی، یک ول‌انگاری موقتی است.",
    "برای نخستین بار گمان کردم که در زندگیِ من یک شعاع آفتاب درخشید. اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره‌ی پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه، همه‌ی بدبختی‌های زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم، و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "من خودم را تا این اندازه بدبخت و نفرین‌زده گمان نمی‌کردم، ولی به واسطه‌ی حس جنایتی که در من پنهان بود، در عین حال خوشی بی‌دلیلی، خوشی غریبی به من دست داد. چون فهمیدم که یک نفر هم‌درد قدیمی داشته‌ام.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "۱\nدر زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "حس مرگ خودش ترسناک است چه برسد به آنکه حس بکنند که مرده‌اند!",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "یک اتفاق دیروز ممکن است برای من کهنه‌تر و بی‌تاثیرتر از یک اتفاق هزار سال پیش باشد.",
    "کسی نمی‌تواند پی ببرد که چه احساسی به من دست داد. می‌خواستم از خودم بگریزم.",
    "به نظر می‌آمد که هیچ متوجه اطراف خودش نمی‌شد. نگاه می‌کرد، بی‌آنکه نگاه کرده باشد. لبخند مدهوشانه و بی‌اراده‌ای کنار لبش خشک شده بود، مثل اینکه به فکر شخص غایبی بوده باشد",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد!",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او همجوار بوده از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی که به هم ملحق شده باشیم.",
    "این سکوت یک جور زبانی است که ما نمی‌فهمیم",
    "اگر ممکن بود در یک لکه‌ی مرکب، در یک آهنگ موسیقی با شعاع رنگین تمام هستی‌ام ممزوج می‌شد، و بعد این، امواج و اشکال آن‌قدر بزرگ می‌شد و می‌دوانید که به‌کلی محو و ناپدید می‌شد، به آرزوی خود رسیده بودم.",
    "من از بس چیزهای متناقض دیده و حرف‌های جوربه‌جور شنیده‌ام و از بس که دید چشم‌هایم روی سطح اشیا‌ی مختلف ساییده شده. این قشر نازک و سختی که روح پشت آن پنهان است، حالا هیچ چیز را باور نمی‌کنم.",
    ". در زندگی محدود من آینه مهم‌تر از دنیای رجاله‌ها است که با من هیچ ربطی ندارد.",
    "حالا می‌دانم آنها را دوست داشت، چون بی‌حیا، احمق و متعفن بودند.",
    "شنیده بودم که اگر سایه‌ی کسی سر نداشته باشد تا سرِ سال می‌میرد.",
    "من سعی خواهم کرد",
    "من سعی خواهم کرد",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "از وقتی که او را گم کردم، از زمانی که یک دیوار سنگین، یک سد نمناک بدون روزنه به سنگینیِ سرب جلوی من و او کشیده شد، حس کردم که زندگی‌ام برای همیشه بیهوده و گم شده است.",
    "در هوای بارانی که از زنندگی رنگ‌ها و بی‌حیایی خطوط اشیاء می‌کاهد، من یک نوع آزادی و راحتی حس می‌کردم و مثل این بود که باران افکار تاریکِ مرا می‌شست",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "از پشت ابر، ستاره‌ها مثل حدقه‌ی چشم‌های براقی که از میان خون دلمه‌شده‌ی سیاه بیرون آمده باشند روی زمین را نگاه می‌کردند.",
    "من بیشتر خوشم می‌آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا، با قادر متعال! چون خدا از سر من زیاد بود.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده",
    "بهتر است آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشیند.",
    "گذشته، آینده، ساعت، روز، ماه و سال همه برایم یکسان است.",
    "روحم همیشه با قلبم متناقض بود و باهم سازش نداشتند.",
    "حالا او را نه‌تنها دوست داشتم، بلکه همه‌ی ذرات تنم او را می‌خواست.",
    "من بیشتر خوشم می‌آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا، با قادر متعال!",
    "حقیقتاً خدایی وجود دارد یا اینکه فقط مظهر فرمان‌روایان روی زمین است که برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور کرده‌اند",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "می‌خواهم عصاره‌ی، نه، شراب تلخِ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه‌ام چکانیده به او بگویم «این زندگی من است!»",
    "من فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند",
    "یک بوگام داسی چه چیز بهتری می‌تواند به رسم یادگار برای بچه‌اش بگذارد؟ شراب ارغوانی، اکسیر مرگ که آسودگی همیشگی می‌بخشد. شاید او هم زندگی خودش را مثل خوشه‌ی انگور فشرده و شرابش را به من بخشیده بود! ـ از همان زهری که پدرم را کشت ـ حالا می‌فهمم چه سوغات گران‌بهایی داده است!",
    "نه‌تنها او را می‌خواستم، بلکه تمام ذرات تن‌ام، ذرات تن او را لازم داشت",
    "وارد اطاق شدم، دیدم عمویم رفته و لای در اطاق را مثل دهنِ مُرده باز گذاشته بود. اما زنگ خنده‌ی خشکِ پیرمرد هنوز توی گوشم صدا می‌کرد",
    "در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگیِ من یک شعاع آفتاب درخشید. اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره‌ی پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه، همه‌ی بدبختی‌های زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم، و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد. نه، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگه دارم.",
    "حالا می‌خواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه‌ی انگور در دستم بفشارم و عصاره‌ی آن را، نه، شراب آن را، قطره قطره در گلوی خشک سایه‌ام مثل آب تربت بچکانم",
    "در این وقت از خود بی‌خود شده بودم. مثل اینکه من اسم او را قبلاً می‌دانسته‌ام. شراره‌ی چشم‌هایش، رنگش، بویش، حرکاتش همه به نظر من آشنا می‌آمد، مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او همجوار بوده از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی که به هم ملحق شده باشیم. می‌بایستی در این زندگی نزدیک او بوده باشم. هرگز نمی‌خواستم او را لمس بکنم، فقط اشعه‌ی نامریی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می‌شد کافی بود. این پیش‌آمد وحشت‌انگیز که به اولین نگاه به نظر من آشنا آمد، آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمی‌کنند که سابقاً یکدیگر را دیده بودند، که رابطه‌ی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "حس می‌کردم که امروز دلم تهی و بته‌ها عطر جادوییِ آن زمان را گم کرده بودند، درخت‌های سرو بیشتر فاصله پیدا کرده بودند، تپه‌ها خشک‌تر شده بودند. موجودی که آنوقت بودم دیگر وجود نداشت و اگر حاضرش می‌کردم و با او حرف می‌زدم نمی‌شنید و مطالب مرا نمی‌فهمید. صورت یک نفر آدمی را داشت که سابق بر این با او آشنا بوده‌ام ولی از من و جزو من نبود.",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را.",
    "خوشم آمد که در تاریکی بنشینم. تاریکی، این ماده‌ی غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراوش می‌کند، من به آن خو گرفته بودم.",
    "ساعت و دقیقه و تاریخ ندارد. یک اتفاق دیروز ممکن است برای من کهنه‌تر و بی‌تاثیرتر از یک اتفاق هزار سال پیش باشد.",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "فقط با سایه‌ی خودم خوب می‌توانم حرف بزن‌ام",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "این همان کسی بود که تمام زندگی مرا زهرآلود کرده بود و یا اصلاً زندگی من مستعد بود که زهرآلود بشود و من به جز زندگی زهرآلود زندگی دیگری را نمی‌توانستم داشته باشم.",
    "ولی هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده،",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را.",
    "نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد",
    "زندگی من در هر روز و هر دقیقه عوض می‌شد. به نظرم می‌آمد که طول زمان و تغییراتی که ممکن بود آدم‌ها در چندین سال بکنند، برای من این سرعت سیر و جریان هزاران بار مضاعف و تند‌تر شده بود. در صورتی که خوشی آن به طور معکوس به طرف صفر می‌رفت و شاید از صفر هم تجاوز می‌کرد",
    "حکیم‌باشی با سه قبضه ریش آمد دستور داد که من تریاک بکشم. چه داروی گران‌بهایی برای زندگی دردناک من بود! وقتی که تریاک می‌کشیدم افکارم بزرگ، لطیف، افسون‌آمیز و پرّان می‌شد، در محیط دیگری ورای دنیای معمولی سیر و سیاحت می‌کردم.\nخیالات و افکارم از قید ثقیل و سنگینی چیزهای زمینی آزاد می‌شد و به سوی سپهر آرام و خاموشی پرواز می‌کرد. مثل اینکه مرا روی بال‌های شب‌پره‌ی طلایی گذاشته بودند و در یک دنیای تهی و درخشان که به هیچ مانعی برنمی‌خورد گردش می‌کردم. به قدری این تأثیر عمیق و پرکیف بود که از مرگ هم کیفش بیشتر بود.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده",
    "من فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگیِ من یک شعاع آفتاب درخشید. اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره‌ی پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه، همه‌ی بدبختی‌های زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم، و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد. نه، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگه دارم.",
    "برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم. سایه‌ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می‌نویسم با اشتهای هر چه تمام‌تر می‌بلعد. برای اوست که می‌خواهم آزمایشی بکنم. ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همه‌ی روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.",
    "کاش می‌توانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم؛ خواب راحت بی‌دغدغه!",
    "تا این موقع خودم را نشناخته بودم و دنیا آنطوری که تاکنون تصور می‌کردم مفهوم و قوه‌ی خود را از دست داده بود و به جایش تاریکی شب فرمان‌روایی داشت چون به من نیاموخته بودند که به شب نگاه بکنم و شب را دوست داشته باشم.",
    "افکار پوچ! ـ باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند ـ",
    "در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند",
    "برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "چطور می‌توانم او را فراموش بکنم که آن‌قدر وابسته به زندگی من است؟",
    "نه، اسم او را هرگز نخواهم برد، چون دیگر او با آن اندام اثیری، باریک و مه‌آلود، با آن دو چشم درشت متعجب و درخشان که پشت آن، زندگیِ من آهسته و دردناک می‌سوخت و می‌گداخت، او دیگر متعلق به این دنیای پست درنده نیست. نه، اسم او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم.\nبعد از او من دیگر خودم را از جرگه‌ی آدم‌ها، از جرگه‌ی احمق‌ها و خوشبخت‌ها به‌کلی بیرون کشیدم",
    "زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم می‌گذشت و می‌گذرد.",
    "یک اتفاق دیروز ممکن است برای من کهنه‌تر و بی‌تاثیرتر از یک اتفاق هزار سال پیش باشد.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "«بیا بریم می خوریم\nشراب ملک ری خوریم\nحالا نخوریم کی خوریم»",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "آیا آنچه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنجم، سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟",
    "آیا من حقیقتاً با او ملاقات کرده بودم؟ هرگز.",
    "آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمی‌کنند که سابقاً یکدیگر را دیده بودند، که رابطه‌ی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟ در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را. آیا ممکن بود کس دیگری در من تاثیر بکند؟",
    "عشق چیست؟ برای همه‌ی رجاله‌ها یک هرزه‌گی، یک ول‌انگاری موقتی است. عشق رجاله‌ها را باید در تصنیف‌های هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هشیاری تکرار می‌کنند پیدا کرد.",
    "من از بس چیزهای متناقض دیده و حرف‌های جوربه‌جور شنیده‌ام و از بس که دید چشم‌هایم روی سطح اشیا‌ی مختلف ساییده شده. این قشر نازک و سختی که روح پشت آن پنهان است، حالا هیچ چیز را باور نمی‌کنم. به ثقل و ثبوت اشیا‌ء به حقایق آشکار و روشن همین الآن هم شک دارم. نمی‌دانم اگر انگشتانم را به هاون سنگی گوشه حیاط‌مان بزنم و از او بپرسم «آیا ثابت و محکم هستی؟» در صورت جواب مثبت باید حرف او را باور بکنم یا نه!",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "پشت پیشانی کوتاه او چه افکار سمج و احمقانه‌ای مثل علف هرزه روییده است؟",
    "روی تنش کرم‌های کوچک در هم می‌لولیدند و دو مگس زنبور طلایی دور او جلوی روشنایی شمع پرواز می‌کردند.",
    "آن‌قدر شب‌ها جلوی مهتاب زانو به زمین زدم، از درخت‌ها، از سنگ‌ها، از ماه که شاید او به ما نگاه کرده باشد، استغاثه و تضرع کرده‌ام و همه‌ی موجودات را به کمک طلبیده‌ام ولی کمترین اثری از او ندیدم",
    "نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد، وانگهی چه چیزی روی زمین می‌تواند برایم کوچک‌ترین ارزش را داشته باشد.",
    "پیرهایی هستند که با لبخند می‌میرند، مثل اینکه به خواب می‌روند، و یا پیه‌سوزی که خاموش می‌شود. اما یک‌نفر جوانِ قوی که ناهنگام می‌میرد و همه‌ی قوای بدنش تا مدتی بر ضد مرگ می‌جنگد چه احساسی خواهد داشت؟",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "در این‌جور مواقع هرکس به یک عادت قویِ زندگی خود، به یک وسواسِ خود پناهنده می‌شود",
    "حس کردم که زندگی‌ام برای همیشه بیهوده و گم شده است.",
    "۱\nدر زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "۱\nدر زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "برای من او یک دسته‌گل تر و تازه بود که روی خاکروبه انداخته باشند.",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند. آرزوهایی که هر متل‌سازی مطابق روحیه‌ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است.",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "مگه آدم چطو می‌میره؟»\nمن گفتم «بهش بگو خیلی وقته که من مرده‌ام»",
    "زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم می‌گذشت و می‌گذرد. سرتاسر زندگی‌ام میان چهار دیوار گذشته است.",
    "از وقتی که او را گم کردم، از زمانی که یک دیوار سنگین، یک سد نمناک بدون روزنه به سنگینیِ سرب جلوی من و او کشیده شد، حس کردم که زندگی‌ام برای همیشه بیهوده و گم شده است.",
    "چشم‌های مضطرب، متعجب، تهدیدکننده و وعده‌دهنده‌ی او را دیدم و پرتو زندگی من روی این گوی‌های براق پرمعنی ممزوج و در تَهِ آن جذب شد.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "ولی هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را.",
    "موجودی که آنوقت بودم دیگر وجود نداشت و اگر حاضرش می‌کردم و با او حرف می‌زدم نمی‌شنید و مطالب مرا نمی‌فهمید",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم. تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود،",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "تاریکی، این ماده‌ی غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراوش می‌کند، من به آن خو گرفته بودم",
    "از وقتی که او را گم کردم، از زمانی که یک دیوار سنگین، یک سد نمناک بدون روزنه به سنگینیِ سرب جلوی من و او کشیده شد، حس کردم که زندگی‌ام برای همیشه بیهوده و گم شده است. اگرچه نوازش نگاه و کیف عمیقی که از دیدنش برده بودم یک‌طرفه بود و جوابی برایم نداشت ـ زیرا او مرا ندیده بود ـ ولی من احتیاج به این چشم‌ها داشتم و فقط یک نگاه او کافی بود که همه‌ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند. به یک نگاه او دیگر رمز و اسراری برایم وجود نداشت.",
    "سه ماه، نه، دو ماه و چهار روز بود که پیِ او را گم کرده بودم، ولی یادگار چشم‌های جادویی یا شراره‌ی کُشنده‌ی چشم‌هایش در زندگی من همیشه ماند. چطور می‌توانم او را فراموش بکنم که آن‌قدر وابسته به زندگی من است؟\nنه، اسم او را هرگز نخواهم برد،",
    "من از بس چیزهای متناقض دیده و حرف‌های جوربه‌جور شنیده‌ام و از بس که دید چشم‌هایم روی سطح اشیا‌ی مختلف ساییده شده. این قشر نازک و سختی که روح پشت آن پنهان است، حالا هیچ چیز را باور نمی‌کنم. به ثقل و ثبوت اشیا‌ء به حقایق آشکار و روشن همین الآن هم شک دارم",
    "یک اتفاق دیروز ممکن است برای من کهنه‌تر و بی‌تاثیرتر از یک اتفاق هزار سال پیش باشد.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد.",
    "من محتاجم، بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم، به سایه‌ی خودم ارتباط بدهم.",
    "این سایه حتماً بهتر از من می‌فهمد! فقط با سایه‌ی خودم خوب می‌توانم حرف بزن‌ام، اوست که مرا وادار به حرف زدن می‌کند، فقط او می‌تواند مرا بشناسد او حتماً می‌فهمد",
    "حس می‌کردم از همه‌ی این مردمی‌که می‌دیدم و میان‌شان زندگی می‌کردم دور هستم ولی یک شباهت ظاهری، یک شباهت محو و دور و درعین‌حال نزدیک مرا به آنها مربوط می‌کرد.",
    "به وسیله‌ی رشته‌های نامریی جریان اضطرابی بین من و همه‌ی عناصر طبیعت برقرار شده بود.",
    "باید خوشه‌ی انگور را بفشارم و شیره‌ی آن را قاشق قاشق در گلوی خشک این سایه‌ی پیر بریزم.",
    "در شب تاریکی، در شب عمیقی که تا سرتاسر زندگی مرا فراگرفته بود راه می‌رفتم، چون دو چشمی‌که به منزله‌ی چراغ آن بود برای همیشه خاموش شده بود، و در این صورت برایم یکسان بود که به مکان و مأوایی برسم یا هرگز نرسم.",
    "من همیشه گمان می‌کردم که خاموشی بهترین چیزها است. گمان می‌کردم که بهتر است آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشیند.",
    "زندگی من به نظرم همان‌قدر غیرطبیعی، نامعلوم و باورنکردنی می‌آمد که نقش روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم. گویا یک نفر نقاش مجنون، وسواسی روی جلد این قلمدان را کشیده. اغلب به این نقش که نگاه می‌کنم مثل این است که به نظرم آشنا می‌آید. شاید برای همین نقش است... شاید همین نقش مرا وادار به نوشتن می‌کند. یک درخت سرو کشیده شده که زیرش پیرمردی قوزکرده شبیه جوکیان هندوستان چنباتمه زده، عبا به خودش پیچیده و دور سرش شالمه بسته به حالت تعجب انگشت سبابه‌ی دست چپش را به دهنش گذاشته. روبروی او دختری با لباس سیاهِ بلند و با حالت غیر طبیعی، شاید یک بوگام‌داسی است، جلوی او می‌رقصد، یک گل نیلوفر هم به دستش گرفته و میان آنها یک جوی آب فاصله است.",
    "سایه‌ی من خیلی پررنگ‌تر و دقیق‌تر از جسم حقیقی من به دیوار افتاده بود، سایه‌ام حقیقی‌تر از وجودم شده بود. گویا پیرمرد خنزرپنزری، مرد قصاب، ننجون و زن لکاته‌ام همه، سایه‌های من بوده‌اند، سایه‌هایی که من میان آنها محبوس بوده‌ام.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "روی کرانه‌ی آسمان را ابرهای زرد غلیظ مرگ‌آلود گرفته بود، به طوری که روی همه‌ی شهر سنگینی می‌کرد.",
    "آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادنِ قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقی‌مانده‌ی خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال می‌کنند؟ حس مرگ خودش ترسناک است چه برسد به آنکه حس بکنند که مرده‌اند!",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "چون همه فکر‌هایی که عجالتاً در کله‌ام می‌جوشد مال همین الان است. ساعت و دقیقه و تاریخ ندارد. یک اتفاق دیروز ممکن است برای من کهنه‌تر و بی‌تاثیرتر از یک اتفاق هزار سال پیش باشد",
    "زهرآلود نوشتم، ولی می‌خواستم بگویم داغ آن را همیشه با خودم داشته و خواهم داشت",
    "نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "من همیشه گمان می‌کردم که خاموشی بهترین چیزها است. گمان می‌کردم که بهتر است آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشیند. ولی حالا دیگر دست خودم نیست چون آنچه که نباید بشود شد.",
    "یک زن هوس‌باز که یک مرد را برای شهوت‌رانی، یکی را برای عشق‌بازی و یکی را برای شکنجه دادن لازم داشت. گمان نمی‌کنم که او به این تثلیت هم اکتفا می‌کرد. ولی مرا قطعاً برای شکنجه دادن انتخاب کرده بود",
    "ولی هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.",
    "از این به‌بعد به مقدار مشروب و تریاک خودم افزودم، اما افسوس به جای اینکه این داروهای ناامیدی، فکر مرا فلج و کرخت بکند، به جای اینکه فراموش بکنم، روز به روز، ساعت به ساعت، دقیقه به دقیقه فکر او، اندام او، صورت او خیلی سخت‌تر از پیش جلویم مجسم می‌شد.",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را.",
    "فقط یک نگاه او کافی بود که همه‌ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند.",
    "صورتش یک فراموشی گیج‌کننده‌ی همه‌ی صورت‌های آدم‌های دیگر را برایم می‌آورد.",
    "دیگر دست خودم نیست چون آنچه که نباید بشود شد.",
    "چه چیزی روی زمین می‌تواند برایم کوچک‌ترین ارزش را داشته باشد. آنچه که زندگی بوده است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتادسال سیاه هم نخواند.",
    "اصل کار، صورت او، نه، چشم‌هایش بود و حالا این چشم‌ها را داشتم. روح چشم‌هایش را روی کاغذ داشتم و دیگر تنش به درد من نمی‌خورد. این تنی که محکوم به نیستی و طعمه‌ی کرم‌ها و موش‌های زیر زمین بود! حالا از این به بعد او در اختیار من بود، نه من دست‌نشانده‌ی او. هر دقیقه که مایل بودم می‌توانستم چشم‌هایش را ببینم.",
    "خواستم چیزی بگویم، ولی ترسیدم گوش او، گوش‌های حساس او که باید به یک موسیقی دور آسمانی و ملایم عادت داشته باشد از صدای من متنفر بشود.",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "چطور می‌توانم او را فراموش بکنم که آن‌قدر وابسته به زندگی من است؟",
    "نمی‌دانم چه زهری در روح من، در هستی من ریخته بود که نه‌تنها او را می‌خواستم، بلکه تمام ذرات تن‌ام، ذرات تن او را لازم داشت.",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "این‌جور مواقع هرکس به یک عادت قویِ زندگی خود، به یک وسواسِ خود پناهنده می‌شود: عرق‌خور می‌رود مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمندِ حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد.",
    "آیا اطاق من یک تابوت نبود؟ رختخوابم سردتر و تاریک‌تر از گور نبود؟ رختخوابی که همیشه افتاده بود و مرا دعوت به خوابیدن می‌کرد. چندین بار این فکر برایم آمده بود که در تابوت هستم. شب‌ها به نظرم اطاقم کوچک می‌شد و مرا فشار می‌داد. آیا در گور همین احساس را نمی‌کنند؟",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "نه! فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلاً خودم بتوانم باور بکنم چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز، چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد، وانگهی چه چیزی روی زمین می‌تواند برایم کوچک‌ترین ارزش را داشته باشد. آنچه که زندگی بوده است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتادسال سیاه هم نخواند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلاً خودم بتوانم باور بکنم چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد.",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم.",
    "این حالت برایم حکم یک خواب ژرف بی‌پایان را داشت، چون باید به خواب خیلی عمیق رفت تا بشود چنین خوابی را دید و این سکوت برایم حکم یک زندگی جاودانی را داشت، چون در حالت ازل و ابد نمی‌شود حرف زد.",
    "من می‌ترسم از پنجره‌ی اطاقم به بیرون نگاه بکنم، در آینه به خودم نگاه بکنم. چون همه‌جا سایه‌های مضاعف خودم را می‌بینم. اما برای اینکه بتوانم زندگی خودم را برای سایه‌ی خمیده‌ام شرح بدهم باید یک حکایت نقل بکنم. چقدر حکایت‌هایی راجع به ایام طفولیت، راجع به عشق، جماع، عروسی و مرگ وجود دارد و هیچکدام حقیقت ندارد. من از قصه‌ها و عبارت‌پردازی خسته شده‌ام.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "میان چهار دیواری که اطاق مرا تشکیل می‌دهد و حصاری که دور زندگی و افکار من کشیده شده، زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود.",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند.",
    "کاش می‌توانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم؛ خواب راحت بی‌دغدغه!",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "به من نیاموخته بودند که به شب نگاه بکنم و شب را دوست داشته باشم.",
    "به نظرم بیگانه آمد. باورنکردنی و ترسناک بود. عکس من قوی‌تر از خودم شده بود و من مثل تصویر روی آینه شده بودم. به نظرم آمد نمی‌توانم تنها با خودم در یک اطاق بمانم. می‌ترسیدم اگر فرار بکنم او دنبالم کند، مثل دو گربه که برای مبارزه روبرو می‌شوند.",
    "نمی‌دانم چه زهری در روح من، در هستی من ریخته بود که نه‌تنها او را می‌خواستم، بلکه تمام ذرات تن‌ام، ذرات تن او را لازم داشت.",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم.",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "زندگی‌ام مربوط به‌همه‌ی هستی‌هایی می‌شد که دور من بودند، به همه‌ی سایه‌هایی که در اطرافم می‌لرزیدند و وابستگی عمیق و جدایی ناپذیر با دنیا و حرکت موجودات و طبیعت داشتم و به وسیله‌ی رشته‌های نامریی جریان اضطرابی بین من و همه‌ی عناصر طبیعت برقرار شده بود.",
    "هرکدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمندِ حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد.",
    "در تمام هستی خودم ذوق سرشار و حرارت مفرطی حس می‌کردم، یک‌جور ویر و شور مخصوصی بود،",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "بعد از او من دیگر خودم را از جرگه‌ی آدم‌ها، از جرگه‌ی احمق‌ها و خوشبخت‌ها به‌کلی بیرون کشیدم و برای فراموشی به شراب و تریاک پناه بردم. زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم می‌گذشت و می‌گذرد. سرتاسر زندگی‌ام میان چهار دیوار گذشته است.",
    "ولی من احتیاج به این چشم‌ها داشتم و فقط یک نگاه او کافی بود که همه‌ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند",
    "در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم.",
    "زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند. آرزوهایی که هر متل‌سازی مطابق روحیه‌ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است.",
    "چیزی که تحمل‌ناپذیر است، حس می‌کردم از همه‌ی این مردمی‌که می‌دیدم و میان‌شان زندگی می‌کردم دور هستم ولی یک شباهت ظاهری، یک شباهت محو و دور و درعین‌حال نزدیک مرا به آنها مربوط می‌کرد.",
    "نقاشی هرچند مختصر و ساده باشد ولی باید تاثیر بکند و روحی داشته باشد",
    "حس می‌کردم که از همه‌ی قیدهای زندگی رسته‌ام.",
    "مثل اینکه دوباره در دنیای گمشده‌ای متولد شده بودم. این احساس یک خاصیت مست‌کننده داشت و مانند شراب کهنه‌ی شیرین در رگ و پی من تا ته وجودم تأثیر کرد.",
    "بوی خودمانی سبزه‌ها را می‌شناختم.",
    "یک قوه‌ای که به اراده‌ی من نبود مرا وادار به رفتن می‌کرد",
    "به نظرم می‌آمد که طول زمان و تغییراتی که ممکن بود آدم‌ها در چندین سال بکنند، برای من این سرعت سیر و جریان هزاران بار مضاعف و تند‌تر شده بود. در صورتی که خوشی آن به طور معکوس به طرف صفر می‌رفت و شاید از صفر هم تجاوز می‌کرد.",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "مگر خدا آنقدر ندیده‌بدیده بود که دنیاهای خودش را به چشم من بکشد؟",
    "آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادنِ قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقی‌مانده‌ی خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال می‌کنند؟",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "دنیای حقیقی از من دور می‌شد و در دنیای زمینی درخشانی زندگی می‌کردم که به مسافت سنجش‌ناپذیری با دنیای زمینی فاصله داشت.",
    "همه‌ی این قیافه‌ها در من بوده ولی هیچ‌کدام از آنها مال من نبود.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم",
    "هرگز نمی‌خواستم او را لمس بکنم، فقط اشعه‌ی نامریی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می‌شد کافی بود.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمی‌کنند که سابقاً یکدیگر را دیده بودند، که رابطه‌ی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟",
    "این همان کسی بود که تمام زندگی مرا زهرآلود کرده بود و یا اصلاً زندگی من مستعد بود که زهرآلود بشود و من به جز زندگی زهرآلود زندگی دیگری را نمی‌توانستم داشته باشم.",
    "در این‌جور مواقع هرکس به یک عادت قویِ زندگی خود، به یک وسواسِ خود پناهنده می‌شود: عرق‌خور می‌رود مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمندِ حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد.",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "خواستم چیزی بگویم، ولی ترسیدم گوش او، گوش‌های حساس او که باید به یک موسیقی دور آسمانی و ملایم عادت داشته باشد از صدای من متنفر بشود.",
    "من بوده‌ام، یک مرده، یک مرده‌ی رد و بی‌حس و حرکت در اطاق تاریک با من بوده است.\nدر این لحظه افکارم منجمد شده بود، یک زندگی منحصربه‌فرد عجیب در من تولید شد. چون زندگی‌ام مربوط به‌همه‌ی هستی‌هایی می‌شد که دور من بودند، به همه‌ی سایه‌هایی که در اطرافم می‌لرزیدند و وابستگی عمیق و جدایی ناپذیر با دنیا و حرکت موجودات و طبیعت داشتم و به وسیله‌ی رشته‌های نامریی جریان اضطرابی بین من و همه‌ی عناصر طبیعت برقرار شده بود.",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه‌ی خودم را نمی‌نویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند.",
    "حس کردم که زندگی من همه‌اش مثل یک سایه‌ی سرگردان، سایه‌های لرزانِ روی دیوارِ حمام، بی‌معنی و بی‌مقصد گذشته است.",
    "تاریکی، این ماده‌ی غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراوش می‌کند، من به آن خو گرفته بودم. در تاریکی بود که افکار گم‌شده، ترس‌های فراموش شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمی‌دانستم در کدام گوشه‌ی مغزم پنهان شده بود، همه از سر نو جان می‌گرفت، راه می‌افتاد و به من دهن‌کجی می‌کرد. کنج اطاق، پشت پرده، کنار در، پر از این افکار و هیکل‌های بی‌شکل و تهدیدکننده بود.\nآنجا کنار پرده یک هیکل ترسناک نشسته بود، تکان نمی‌خورد، نه غمناک بود و نه خوشحال، هر دفعه که بر می‌گشتم توی تخم چشمم نگاه می‌کرد. با صورت او آشنا بودم، مثل این بود که در بچه‌گی همین صورت را دیده بودم.",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "نه‌تنها جسم‌ام، بلکه روحم همیشه با قلبم متناقض بود و باهم سازش نداشتند.",
    "به نظرم آمد نمی‌توانم تنها با خودم در یک اطاق بمانم.",
    "تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.",
    "برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "آیا صورت ظاهر او مرا شیفته‌ی خودش کرده بود یا تنفر او از من؟",
    "و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد",
    "من با خودم فکر کردم «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "فقط یک نگاه او کافی بود که همه‌ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "تا حالا که به او نگاه می‌کردم درست ملتفت نمی‌شدم. در این وقت مثل اینکه پرده‌ای از جلوی چشمم افتاد",
    "اصلاً زندگی من مستعد بود که زهرآلود بشود و من به جز زندگی زهرآلود زندگی دیگری را نمی‌توانستم داشته باشم.",
    "کاش می‌توانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم؛ خواب راحت بی‌دغدغه!",
    "فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. نه، من احتیاجی به دیدن این همه دنیاهای قِی‌آور و این همه قیافه‌های نکبت‌بار نداشتم.",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد",
    "آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز، چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد",
    "ولی زندگی من همه‌اش یک فصل و یک حالت داشته، مثل این است که در یک منطقه‌ی سردسیر و در تاریکی جاودانی گذشته است، در صورتی که میان تنم همیشه یک شعله می‌سوزد و مرا مثل شمع آب می‌کند.",
    "می‌دیدم که درد و رنج وجود دارد ولی خالی از هرگونه مفهوم و معنی بود.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "«درد تو آن‌قدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می‌آید یا اصلاً اشک در نمی‌آید!...»",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود.",
    "در مقابل حقیقت وحشتناک مرگ و حالات جانگدازی که طی می‌کردم، آنچه راجع به کیفر و پاداش روح و روز رستاخیز به من یاد داده بودند، در مقابل ترس از مرگ هیچ تأثیری نداشت.",
    "از ته دل می‌خواستم و آرزو می‌کردم که خودم را تسلیم خواب فراموشی بکنم. اگر این فراموشی ممکن می‌شد، اگر می‌توانست دوام داشته باشد، اگر چشم‌هایم که به هم می‌رفت در ورا‌ی خواب، آهسته در عدم صِرف می‌رفت و هستی خودم را احساس نمی‌کردم! اگر ممکن بود در یک لکه‌ی مرکب، در یک آهنگ موسیقی با شعاع رنگین تمام هستی‌ام ممزوج می‌شد، و بعد این، امواج و اشکال آن‌قدر بزرگ می‌شد و می‌دوانید که به‌کلی محو و ناپدید می‌شد، به آرزوی خود رسیده بودم.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم می‌گذشت و می‌گذرد. سرتاسر زندگی‌ام میان چهار دیوار گذشته است.",
    "فقط یک نگاه او کافی بود که همه‌ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند.",
    "آیا آنچه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنجم، سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟",
    "از کجا باید شروع کرد؟ چون همه فکر‌هایی که عجالتاً در کله‌ام می‌جوشد مال همین الان است. ساعت و دقیقه و تاریخ ندارد. یک اتفاق دیروز ممکن است برای من کهنه‌تر و بی‌تاثیرتر از یک اتفاق هزار سال پیش باشد.",
    "میان چهار دیواری که اطاق مرا تشکیل می‌دهد و حصاری که دور زندگی و افکار من کشیده شده، زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "مناظری که جلوی من مجسم می‌شد خواب معمولی نبود، چون هنوز خوابم نبرده بود. من در سکوت و آرامش، این تصویرها را از هم تفکیک می‌کردم و با یکدیگر می‌سنجیدم. به نظرم می‌آمد که تا این موقع خودم را نشناخته بودم و دنیا آنطوری که تاکنون تصور می‌کردم مفهوم و قوه‌ی خود را از دست داده بود و به جایش تاریکی شب فرمان‌روایی داشت چون به من نیاموخته بودند که به شب نگاه بکنم و شب را دوست داشته باشم.",
    "حس می‌کردم در مقابل مرگ، مذهب و ایمان و اعتقاد چقدر سست و بچه‌گانه و تقریباً یک‌جور تفریح برای اشخاص تندرست و خوشبخت بود! در مقابل حقیقت وحشتناک مرگ و حالات جانگدازی که طی می‌کردم، آنچه راجع به کیفر و پاداش روح و روز رستاخیز به من یاد داده بودند، در مقابل ترس از مرگ هیچ تأثیری نداشت.",
    "آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز، چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد، وانگهی چه چیزی روی زمین می‌تواند برایم کوچک‌ترین ارزش را داشته باشد. آنچه که زندگی بوده است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتادسال سیاه هم نخواند.",
    "آیا من یک موجود مجزا و مشخص هستم؟ نمی‌دانم. ولی حالا که در آینه نگاه کردم خودم را نشناختم. نه، آن منِ سابق مرده است، تجزیه شده، ولی هیچ سد و مانعی بین ما وجود ندارد.",
    "تاریکی، این ماده‌ی غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراوش می‌کند، من به آن خو گرفته بودم.",
    "نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد",
    "من از قصه‌ها و عبارت‌پردازی خسته شده‌ام.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند. در سن‌هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی‌فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می‌کنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم. و درتمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره می‌کند. آیا برای کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را می‌کند؟ آن‌وقت بعد باید کوشش بکند برای این که به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود. این صدای مرگ است.",
    "بعد از او من دیگر خودم را از جرگه‌ی آدم‌ها، از جرگه‌ی احمق‌ها و خوشبخت‌ها به‌کلی بیرون کشیدم",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "به من چه ربطی داشت که فکرم را متوجه زندگی احمق‌ها و رجاله‌ها بکنم، که سالم بودند، خوب می‌خوردند، خوب می‌خوابیدند و خوب جماع می‌کردند و هرگز ذره‌ای از دردهای مرا حس نکرده بودند",
    "برای کسی که در گور است زمان بی‌معنی است",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "یا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه‌ی خودم را نمی‌نویسم؟",
    "زندگی من مستعد بود که زهرآلود بشود و من به جز زندگی زهرآلود زندگی دیگری را نمی‌توانستم داشته باشم.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند.",
    "ولی روز و ماه چیست؟ برای من معنی ندارد، برای کسی که در گور است زمان بی‌معنی است.",
    "ولی هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.",
    "«درد تو آن‌قدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می‌آید یا اصلاً اشک در نمی‌آید!...»",
    "آیا اطاق من یک تابوت نبود؟ رختخوابم سردتر و تاریک‌تر از گور نبود؟ رختخوابی که همیشه افتاده بود و مرا دعوت به خوابیدن می‌کرد. چندین بار این فکر برایم آمده بود که در تابوت هستم. شب‌ها به نظرم اطاقم کوچک می‌شد و مرا فشار می‌داد. آیا در گور همین احساس را نمی‌کنند؟ آیا کسی از احساسات بعد از مرگ خبر دارد؟",
    "تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "پیه‌سوز اطاقم را روشن نکردم. خوشم آمد که در تاریکی بنشینم. تاریکی، این ماده‌ی غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراوش می‌کند، من به آن خو گرفته بودم. در تاریکی بود که افکار گم‌شده، ترس‌های فراموش شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمی‌دانستم در کدام گوشه‌ی مغزم پنهان شده بود، همه از سر نو جان می‌گرفت، راه می‌افتاد و به من دهن‌کجی می‌کرد. کنج اطاق، پشت پرده، کنار در، پر از این افکار و هیکل‌های بی‌شکل و تهدیدکننده بود.",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند.",
    "خواستم با حرارت تن خودم او را گرم بکنم، حرارت خود را به او بدهم و سردی مرگ را از او بگیرم شاید به این وسیله بتوانم روح خودم را در کالبد او بدمم. ",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "حس می‌کردم از همه‌ی این مردمی‌که می‌دیدم و میان‌شان زندگی می‌کردم دور هستم ولی یک شباهت ظاهری، یک شباهت محو و دور و درعین‌حال نزدیک مرا به آنها مربوط می‌کرد.",
    "هول و هراس این که صدایم ببرد و هرچه فریاد بزنم کسی به دادم نرسد...\n‫من آرزو می‌کردم بچه‌گی خودم را به یاد بیاورم، اما وقتی که می‌آمد و آن را حس می‌کردم مثل همان ایام، سخت و دردناک بود!",
    "نه‌تنها جسم‌ام، بلکه روحم همیشه با قلبم متناقض بود و باهم سازش نداشتند. همیشه یک نوع فسخ و تجزیه‌ی غریبی را طی می‌کردم. گاهی فکر چیزهایی را می‌کردم که خودم نمی‌توانستم باور کنم. گاهی حس ترحم در من تولید می‌شد. در صورتی که عقلم به من سرزنش می‌کرد. اغلب با یک نفر که حرف می‌زدم، یا کاری می‌کردم، راجع به موضوع‌های گوناگون داخل بحث می‌شدم، در صورتی که حواسم جای دیگر بود، به فکر خودم بودم و توی دلم به خودم ملامت می‌کردم. یک توده‌ی در حال فسخ و تجزیه بودم. گویا همیشه این طور بوده و خواهم بود یک مخلوط نا‌متناسب عجیب...\nچیزی که تحمل‌ناپذیر است، حس می‌کردم از همه‌ی این مردمی‌که می‌دیدم و میان‌شان زندگی می‌کردم دور هستم",
    "از این حالت جدید خودم کیف می‌کردم و در چشم‌هایم غبار مرگ را دیده بودم، دیده بودم که باید بروم.",
    "به طور مبهمی آرزوی زمین‌لرزه یا یک صاعقه‌ی آسمانی می‌کردم برای اینکه بتوانم مجدداً در دنیای آرام و روشنی به دنیا بیایم.",
    "تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "تاریکی، این ماده‌ی غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراوش می‌کند، من به آن خو گرفته بودم. در تاریکی بود که افکار گم‌شده، ترس‌های فراموش شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمی‌دانستم در کدام گوشه‌ی مغزم پنهان شده بود، همه از سر نو جان می‌گرفت، راه می‌افتاد و به من دهن‌کجی می‌کرد.",
    "اشیای بساطش همه مُرده، کثیف و ازکارافتاده بود. ولی چه زندگی سمج و چه شکل‌های پرمعنی داشت! این اشیای مرده به قدری تأثیر خودشان را در من گذاشتند که آدم‌های زنده نمی‌توانستند در من آن‌قدر تأثیر بکنند.",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را.",
    "پیرهایی هستند که با لبخند می‌میرند، مثل اینکه به خواب می‌روند، و یا پیه‌سوزی که خاموش می‌شود. اما یک‌نفر جوانِ قوی که ناهنگام می‌میرد و همه‌ی قوای بدنش تا مدتی بر ضد مرگ می‌جنگد چه احساسی خواهد داشت؟",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "از وقتی که او را گم کردم، از زمانی که یک دیوار سنگین، یک سد نمناک بدون روزنه به سنگینیِ سرب جلوی من و او کشیده شد، حس کردم که زندگی‌ام برای همیشه بیهوده و گم شده است.",
    "برای من او یک دسته‌گل تر و تازه بود که روی خاکروبه انداخته باشند.",
    "در چشم‌هایش، در چشم‌های سیاهش، شب ابدی و تاریکیِ متراکمی را که جستجو می‌کردم پیدا کردم و در سیاهیِ مهیبِ افسونگر آن غوطه‌ور شدم.",
    "آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز، چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد، وانگهی چه چیزی روی زمین می‌تواند برایم کوچک‌ترین ارزش را داشته باشد. آنچه که زندگی بوده است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتادسال سیاه هم نخواند.",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.",
    "گذشته، آینده، ساعت، روز، ماه و سال همه برایم یکسان است.",
    "عشق چیست؟ برای همه‌ی رجاله‌ها یک هرزه‌گی، یک ول‌انگاری موقتی است.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "ولی من احتیاج به این چشم‌ها داشتم و فقط یک نگاه او کافی بود که همه‌ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند. به یک نگاه او دیگر رمز و اسراری برایم وجود نداشت.",
    "من محتاجم، بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم، به سایه‌ی خودم ارتباط بدهم. این سایه‌ی شومی‌که جلوی روشنایی پیه‌سوز روی دیوار خم شده و مثل این است که آنچه که می‌نویسم به دقت می‌خواند و می‌بلعد.",
    "حالت افسرده و شادی غم‌انگیزش، همه‌ی اینها نشان می‌داد که او مانند مردمان معمولی نیست، اصلاً خوشگلی او معمولی نبود، او مثل یک منظره‌ی رویای افیونی به من جلوه کرد... او همان حرارت عشقی مهرگیاه را در من تولید کرد.",
    "به نظرم می‌آمد که طول زمان و تغییراتی که ممکن بود آدم‌ها در چندین سال بکنند، برای من این سرعت سیر و جریان هزاران بار مضاعف و تند‌تر شده بود. در صورتی که خوشی آن به طور معکوس به طرف صفر می‌رفت و شاید از صفر هم تجاوز می‌کرد. کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند.",
    "شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر می‌کند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\n‫این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. ",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "من بیشتر خوشم می‌آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا، با قادر متعال! چون خدا از سر من زیاد بود.",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم.",
    "زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم.",
    "سرتاسر زندگی قصه و حکایت است.",
    "دنیا به نظرم یک خانه‌ی خالی و غم‌انگیز آمد",
    "من از قصه‌ها و عبارت‌پردازی خسته شده‌ام.",
    "من از بس چیزهای متناقض دیده و حرف‌های جوربه‌جور شنیده‌ام و از بس که دید چشم‌هایم روی سطح اشیا‌ی مختلف ساییده شده. این قشر نازک و سختی که روح پشت آن پنهان است، حالا هیچ چیز را باور نمی‌کنم. به ثقل و ثبوت اشیا‌ء به حقایق آشکار و روشن همین الآن هم شک دارم.",
    "من فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.",
    "بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتادسال سیاه هم نخواند. من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتاً برایم ضروری شده است می‌نویسم.",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد!",
    "حضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند.",
    "ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "اما زندگی من در هر روز و هر دقیقه عوض می‌شد. به نظرم می‌آمد که طول زمان و تغییراتی که ممکن بود آدم‌ها در چندین سال بکنند، برای من این سرعت سیر و جریان هزاران بار مضاعف و تند‌تر شده بود. در صورتی که خوشی آن به طور معکوس به طرف صفر می‌رفت و شاید از صفر هم تجاوز می‌کرد. کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "چیزی که تحمل‌ناپذیر است، حس می‌کردم از همه‌ی این مردمی‌که می‌دیدم و میان‌شان زندگی می‌کردم دور هستم ولی یک شباهت ظاهری، یک شباهت محو و دور و درعین‌حال نزدیک مرا به آنها مربوط می‌کرد",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "در این کتاب اهمیت هنر به معنی بسیار آبرومند کلمه در نظر من بسیار صریح جلوه می‌کند.\nـ رنه لانو",
    "او هم می‌دانست که من زنده هستم و رنج می‌کشم و آهسته خواهم مرد. جای شکرش باقی بود. فقط می‌خواستم بدانم آیا می‌دانست که برای خاطر او بود که من می‌مردم؟ اگر می‌دانست آن‌وقت آسوده و خوشبخت می‌مردم. آن‌وقت من خوشبخت‌ترین مردمان روی زمین بودم.",
    "به نظرم آمد که همه مرا ترک کرده بودند، به موجودات بی‌جان پناه بردم. رابطه‌ای بین من و جریان طبیعت",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند. در سن‌هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی‌فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می‌کنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم. و درتمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره می‌کند.",
    "چون دو چشمی‌که به منزله‌ی چراغ آن بود برای همیشه خاموش شده بود، و در این صورت برایم یکسان بود که به مکان و مأوایی برسم یا هرگز نرسم.\nسکوت کامل فرمان‌روایی داشت، به نظرم آمد که همه مرا ترک کرده بودند، به موجودات بی‌جان پناه بردم.",
    "من فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.",
    "به من چه ربطی داشت که فکرم را متوجه زندگی احمق‌ها و رجاله‌ها بکنم، که سالم بودند، خوب می‌خوردند، خوب می‌خوابیدند و خوب جماع می‌کردند و هرگز ذره‌ای از دردهای مرا حس نکرده بودند",
    "ولی چرا این زن به من اظهار علاقه می‌کرد؟ چرا خودش را شریک درد من می‌دانست؟ یک روز به او پول داده بودند و پستان‌های ورچروکیده‌ی سیاهش را مثل دولچه توی لپ من چپانیده بود. کاش خوره به پستان‌هایش افتاده بود! حالا که پستان‌هایش را می‌دیدم، عقم می‌نشست که آن وقت با اشتهای هرچه تمام‌تر شیره‌ی زندگی او را می‌مکیدم و حرارت تن‌مان در هم داخل می‌شده. او تمام تن مرا دست‌مالی می‌کرده، و برای همین بود که حالا هم با جسارت مخصوصی که ممکن است یک زن بی‌شوهر داشته باشد، نسبت به من رفتار می‌کرد.",
    "نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد",
    "در این شبی که برای خودم ایجاد کرده بودم مثل لغاتی که بدون مسئولیت فکری در خواب تکرار می‌کنند، من دعا می‌خواندم. ولی تلفظ این کلمات از ته دل نبود، چون من بیشتر خوشم می‌آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا، با قادر متعال! چون خدا از سر من زیاد بود.",
    "به نظرم می‌آمد که تا این موقع خودم را نشناخته بودم و دنیا آنطوری که تاکنون تصور می‌کردم مفهوم و قوه‌ی خود را از دست داده بود و به جایش تاریکی شب فرمان‌روایی داشت چون به من نیاموخته بودند که به شب نگاه بکنم و شب را دوست داشته باشم.",
    "نمی‌خواستم بدانم که حقیقتاً خدایی وجود دارد یا اینکه فقط مظهر فرمان‌روایان روی زمین است که برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور کرده‌اند، تصویر روی زمین را به آسمان منعکس کرده‌اند!",
    "عشق چیست؟ برای همه‌ی رجاله‌ها یک هرزه‌گی، یک ول‌انگاری موقتی است. عشق رجاله‌ها را باید در تصنیف‌های هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هشیاری تکرار می‌کنند پیدا کرد. مثل «دست خر تو لجن زدن، و خاک تو سری کردن».",
    "بعد با خودم شمرده و بلند، با لحن تمسخرآمیز می‌گفتم «بیش از این...» بعد اضافه می‌کردم «من احمقم!» من به معنی لغاتی که ادا می‌کردم متوجه نبودم. فقط از ارتعاش صدای خودم در هوا تفریح می‌کردم. شاید برای رفع تنهایی با سایه‌ی خودم حرف می‌زدم!",
    "عرق می‌ریختم و از خود بی‌خود شده بودم.",
    "چون تنم، تمام ذرات وجودم بودند که به من فرمانروایی می‌کردند، فتح و فیروزی خود را به آواز بلند می‌خواندند.",
    ". نه‌تنها کتاب دعا، بلکه هیچ جور کتاب و نوشته و افکار رجاله‌ها به درد من نمی‌خورد. چه احتیاجی به دروغ و دونگ‌های آنها داشتم؟ آیا من خودم نتیجه‌ی یک رشته نسل‌های گذشته نبودم و تجربیات موروثی آنها در من باقی نبود؟ آیا گذشته در خود من نبود؟ ولی هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.",
    "من نمی‌دانم کجا هستم و این تکه آسمان بالای سرم، یا این چند وجب زمینی که رویش نشسته‌ام مال نیشابور یا بلخ و یا بنارس است.",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "میان چهار دیوار اطاقم روی قلمدان نقاشی می‌کردم و با این سرگرمی مضحک وقت را می‌گذرانیدم. اما بعد از آنکه آن دو چشم را دیدم، بعد از آنکه او را دیدم، اصلاً معنی، مفهوم و ارزش هر جنبش و حرکتی از نظرم افتاد.",
    "از وقتی که او را گم کردم، از زمانی که یک دیوار سنگین، یک سد نمناک بدون روزنه به سنگینیِ سرب جلوی من و او کشیده شد، حس کردم که زندگی‌ام برای همیشه بیهوده و گم شده است. اگرچه نوازش نگاه و کیف عمیقی که از دیدنش برده بودم یک‌طرفه بود",
    "بوی مرده، بوی گوشت تجزیه شده همه‌ی جان مرا گرفته بود گویا بوی مرده همیشه به جسم من فرو رفته بود و همه‌ی عمرم من در یک تابوت سیاه خوابیده بوده‌ام",
    "میان حاشیه‌ی لوزی صورت او... صورت زنی کشیده شده بود که چشم‌هایش سیاه درشت، چشم‌های درشت‌تر از معمول، چشم‌های سرزنش‌دهنده داشت",
    "صورتش یک فراموشی گیج‌کننده‌ی همه‌ی صورت‌های آدم‌های دیگر را برایم می‌آورد",
    "تاریکی، این ماده‌ی غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراوش می‌کند، من به آن خو گرفته بودم.",
    "این همان کسی بود که تمام زندگی مرا زهرآلود کرده بود و یا اصلاً زندگی من مستعد بود که زهرآلود بشود و من به جز زندگی زهرآلود زندگی دیگری را نمی‌توانستم داشته باشم.",
    "حالت افسرده و شادی غم‌انگیزش",
    "ولی هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.",
    "عشق چیست؟ برای همه‌ی رجاله‌ها یک هرزه‌گی، یک ول‌انگاری موقتی است. عشق رجاله‌ها را باید در تصنیف‌های هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هشیاری تکرار می‌کنند پیدا کرد",
    "عشق چیست؟ برای همه‌ی رجاله‌ها یک هرزه‌گی، یک ول‌انگاری موقتی است.",
    "وقتی سلامت بودم چندبار اجباراً به مسجد رفته‌ام و سعی می‌کردم که قلب خودم را با سایر مردم جور و هم‌آهنگ بکنم. اما چشمم روی کاشی‌های لعابی و نقش و نگار دیوار مسجد که مرا در خواب‌های گوارا می‌برد و بی‌اختیار به این وسیله راه گریزی برای خودم پیدا می‌کردم، خیره می‌شد. در موقع دعا کردن چشم‌های خودم را می‌بستم و کف دستم را جلوی صورتم می‌گرفتم. در این شبی که برای خودم ایجاد کرده بودم مثل لغاتی که بدون مسئولیت فکری در خواب تکرار می‌کنند، من دعا می‌خواندم. ولی تلفظ این کلمات از ته دل نبود، چون من بیشتر خوشم می‌آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا، با قادر متعال! چون خدا از سر من زیاد بود.",
    "کنج اطاق، پشت پرده، کنار در، پر از این افکار و هیکل‌های بی‌شکل و تهدیدکننده بود.\nآنجا کنار پرده یک هیکل ترسناک نشسته بود، تکان نمی‌خورد، نه غمناک بود و نه خوشحال، هر دفعه که بر می‌گشتم توی تخم چشمم نگاه می‌کرد",
    "به نظرم آمد نمی‌توانم تنها با خودم در یک اطاق بمانم. می‌ترسیدم اگر فرار بکنم او دنبالم کند",
    "ولی روی هم رفته این دفعه از سلیقه‌ی زنم بدم نیامد. چون پیرمرد خنزرپنزری یک آدم معمولی، لوس و بی‌مزه، مثل این مردهای تخمی که زن‌های حشری و احمق را جلب می‌کنند نبود",
    "برتری خودم را به رجاله‌ها، به طبیعت، به خداها حس کردم. خداهایی که زاییده‌ی شهوت بشر هستند. یک خدا شده بودم، از خدا هم بزرگ‌تر شده بودم",
    "و شکوه آن پی بردم، و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد. نه، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای",
    "من نمی‌دانم کجا هستم و این تکه آسمان بالای سرم، یا این چند وجب زمینی که رویش نشسته‌ام مال نیشابور یا بلخ و یا بنارس است. در هر صورت من به هیچ چیز اطمینان ندارم.",
    "من از بس چیزهای متناقض دیده و حرف‌های جوربه‌جور شنیده‌ام و از بس که دید چشم‌هایم روی سطح اشیا‌ی مختلف ساییده شده. این قشر نازک و سختی که روح پشت آن پنهان است، حالا هیچ چیز را باور نمی‌کنم. به ثقل و ثبوت اشیا‌ء به حقایق آشکار و روشن همین الآن هم شک دارم",
    "از کجا باید شروع کرد؟ چون همه فکر‌هایی که عجالتاً در کله‌ام می‌جوشد مال همین الان است. ساعت و دقیقه و تاریخ ندارد. یک اتفاق دیروز ممکن است برای من کهنه‌تر و بی‌تاثیرتر از یک اتفاق هزار سال پیش باشد.",
    "حالا می‌دانم آنها را دوست داشت، چون بی‌حیا، احمق و متعفن بودند. عشق او اصلاً با کثافت و مرگ توام بود.",
    "ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند",
    "حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود. برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه‌ی جلوی دکان قصابی که برای یک تکه لثه دُم می‌جنباند، گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند.",
    "نه، اسم او را هرگز نخواهم برد، چون دیگر او با آن اندام اثیری، باریک و مه‌آلود، با آن دو چشم درشت متعجب و درخشان که پشت آن، زندگیِ من آهسته و دردناک می‌سوخت و می‌گداخت، او دیگر متعلق به این دنیای پست درنده نیست. نه، اسم او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم.",
    "از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتادسال سیاه هم نخواند. من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتاً برایم ضروری شده است می‌نویسم. من محتاجم، بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم، به سایه‌ی خودم ارتباط بدهم. این سایه‌ی شومی‌که جلوی روشنایی پیه‌سوز روی دیوار خم شده و مثل این است که آنچه که می‌نویسم به دقت می‌خواند و می‌بلعد.",
    "زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "حالا او را نه‌تنها دوست داشتم، بلکه همه‌ی ذرات تنم او را می‌خواست.",
    "از آنجا بود که چشم‌های مهیب افسونگر، چشم‌هایی که مثل این بود که به انسان سرزنش تلخی می‌زند، چشم‌های مضطرب، متعجب، تهدیدکننده و وعده‌دهنده‌ی او را دیدم و پرتو زندگی من روی این گوی‌های براق پرمعنی ممزوج و در تَهِ آن جذب شد. این آینه‌ی جذاب، همه‌ی هستی مرا تا آنجایی که فکر بشر عاجز است به خودش می‌کشید. چشم‌های مورب ترکمنی که یک فروغ ماورا‌ی طبیعی و مست‌کننده داشت، در عین حال می‌ترسانید و جذب می‌کرد، مثل اینکه با چشم‌هایش مناظر ترسناک و ماورا‌ی طبیعی دیده بود که هرکسی نمی‌توانست ببیند. گونه‌های برجسته، پیشانی بلند، ابروهای باریکِ به هم پیوسته، لب‌های گوشت‌آلوی نیمه‌باز، لب‌هایی که مثل این بود تازه از یک بوسه‌ی گرم طولانی جدا شده ولی هنوز سیر نشده بود. موهای ژولیده‌ی سیاه و نامرتب دور صورت مهتابی او را گرفته بود و یک رشته از آن روی شقیقه‌اش چسبیده بود. لطافت اعضا و بی‌اعتنایی اثیریِ حرکاتش از سستی و موقتی بودن او حکایت می‌کرد، فقط یک دختر رقاص بتکده‌ی هند ممکن بود حرکات موزون او را داشته باشد.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.",
    "زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم.",
    "«بیا بریم تا می خوریم\nشراب ملک ری خوری\nحالا نخوریم کی خوریم؟»",
    "من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم. نه!",
    "شلاق در هوا صدا کرد، اسب‌ها نفس‌زنان به راه افتادند. از بینی آنها بخار نفس‌شان مثل لوله‌ی دود در هوای بارانی دیده می‌شد و خیزهای بلند و ملایم بر می‌داشتند. دست‌های لاغر آنها مثل دزدی که طبق قانون انگشت‌هایش را بریده و در روغن داغ فرو کرده باشند آهسته، بلند و بی‌صدا روی زمین گذاشته می‌شد. صدای زنگوله‌های گردن آنها در هوای مرطوب به آهنگ مخصوصی مترنم بود.",
    "که گل‌های نیلوفر کبود از لای آنها در آمده بود و از در و دیوار بالا می‌رفت.",
    "این منظره یک‌مرتبه پشت مه غلیظ ناپدید شد. ابرهای سنگین باردار قله‌ی کوه‌ها را در میان گرفته می‌فشردند و نم‌نمِ باران مانند گرد و غبار ویلان و بی‌تکلیف در هوا پراکنده شده بود.",
    "در آن‌وقت به برتری خودم پی بردم. برتری خودم را به رجاله‌ها، به طبیعت، به خداها حس کردم. خداهایی که زاییده‌ی شهوت بشر هستند. یک خدا شده بودم، از خدا هم بزرگ‌تر شده بودم. چون یک جریان جاودانی و لایتناهی در خودم حس می‌کردم...",
    "چون من بیشتر خوشم می‌آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا، با قادر متعال! چون خدا از سر من زیاد بود.",
    "نگاه می‌کرد، بی‌آنکه نگاه کرده باشد.",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را",
    "ترس اینکه رختخوابم سنگ قبر بشود و به وسیله‌ی لولا دور خودش بلغزد، مرا مدفون کند و دندان‌های مرمر به هم قفل بشود. هول و هراس این که صدایم ببرد و هرچه فریاد بزنم کسی به دادم نرسد...",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه‌ی خودم را نمی‌نویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند. آرزوهایی که هر متل‌سازی مطابق روحیه‌ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است.",
    "کاش می‌توانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم؛ خواب راحت بی‌دغدغه!",
    "آیا من خودم نتیجه‌ی یک رشته نسل‌های گذشته نبودم و تجربیات موروثی آنها در من باقی نبود؟ آیا گذشته در خود من نبود؟",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد",
    "من فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.",
    "مثل این بود که باران افکار تاریکِ مرا می‌شست.",
    "اصلاً چطور می‌توانستم رفتار و اخلاق رجاله‌ها را یاد بگیرم؟ حالا می‌دانم آنها را دوست داشت، چون بی‌حیا، احمق و متعفن بودند. عشق او اصلاً با کثافت و مرگ توام بود.",
    "میان چهار دیواری که اطاق مرا تشکیل می‌دهد و حصاری که دور زندگی و افکار من کشیده شده، زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "حقیقتاً خدایی وجود دارد یا اینکه فقط مظهر فرمان‌روایان روی زمین است که برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور کرده‌اند، تصویر روی زمین را به آسمان منعکس کرده‌اند!",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "اصلن من نقاش مرده‌ها بودم.",
    "سنگینی چمدان را روی قفسه‌ی سینه‌ام حس می‌کردم.\nمرده‌ی او، نعش او، مثل این بود که همیشه این وزن روی سینه‌ی مرا فشار می‌داده.",
    "اگرچه نوازش نگاه و کیف عمیقی که از دیدنش برده بودم یک‌طرفه بود و جوابی برایم نداشت ـ زیرا او مرا ندیده بود ـ ولی من احتیاج به این چشم‌ها داشتم و فقط یک نگاه او کافی بود که همه‌ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند. به یک نگاه او دیگر رمز و اسراری برایم وجود نداشت.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است.",
    "من میان رجاله‌ها یک نژاد مجهول و ناشناس شده بودم، به طوری که فراموش کرده بودم که سابق بر این جزو دنیای آنها بوده‌ام. چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "من سر جای خودم خشکم زده بود، بی‌آنکه بتوانم کمترین حرکتی بکنم. ولی یک‌دفعه با چشم‌های جسمانی خودم او را دیدم که از جلوی من گذشت و ناپدید شد. آیا او موجودی حقیقی و یا یک وهم بود؟ آیا خواب دیده بودم و یا در بیداری بود؟ هرچه کوشش کردم که یادم بیاید بیهوده بود. لرزه‌ی مخصوصی روی تیره‌ی پشتم حس کردم. به نظرم آمد که در این ساعت همه‌ی سایه‌های قلعه روی کوه جان گرفته بودند و آن دخترک یکی از ساکنین سابق شهر قدیمی ری بوده.",
    "افکار پوچ! ـ باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند",
    "سایه‌ی من خیلی پررنگ‌تر و دقیق‌تر از جسم حقیقی من به دیوار افتاده بود، سایه‌ام حقیقی‌تر از وجودم شده بود. گویا پیرمرد خنزرپنزری، مرد قصاب، ننجون و زن لکاته‌ام همه، سایه‌های من بوده‌اند، سایه‌هایی که من میان آنها محبوس بوده‌ام. در این وقت شبیه یک جغد شده بودم، ولی ناله‌های من در گلویم گیر کرده بود و به شکل لکه‌های خون آنها را تف می‌کردم. شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر می‌کند. سایه‌ام به دیوار درست شبیه جغد شده بود و با حالت خمیده نوشته‌های مرا به دقت می‌خواند.",
    "گویا بوی مرده همیشه به جسم من فرو رفته بود و همه‌ی عمرم من در یک تابوت سیاه خوابیده بوده‌ام و یک نفر پیرمرد قوزی که صورتش را نمی‌دیدم، مرا میان مه و سایه‌های گذرنده می‌گرداند.",
    "در دنیای جدیدی که بیدار شده بودم محیط و وضع آنجا کاملاً به من آشنا و نزدیک بود، به‌طوری که بیش از زندگی و محیط سابق خودم به آن انس داشتم. مثل اینکه انعکاس زندگی حقیقی من بود",
    "هرکس دیروز مرا دیده، جوان شکسته و ناخوشی دیده است ولی امروز پیرمرد قوزی می‌بیند که موهای سفید، چشم‌های واسوخته و لب شکری دارد.",
    "وقتی که خیلی کوچک بودم و در اطاقی که من و زنم توی ننو پهلوی هم خوابیده بودیم، یک ننوی بزرگ دو نفره. درست یادم هست، همین قصه‌ها را می‌گفت. حالا بعضی از قسمت‌های این قصه‌ها که سابق بر این باور نمی‌کردم برایم امر طبیعی شده است.",
    "ناخوشی، دنیای جدیدی در من تولید کرد، یک دنیای ناشناس، محو و پر از تصویرها و رنگ‌ها و مِیل‌هایی که در حال سلامت نمی‌شود تصور کرد. و گیر و دارهای این متل‌ها را با کیف و اضطراب ناگفتنی در خودم حس می‌کردم. حس می‌کردم که بچه شده‌ام. و همین الآن که مشغول نوشتن هستم، در احساسات شرکت می‌کنم، همه‌ی این احساسات متعلق به الآن است و مال گذشته نیست.",
    "از نکبتی که مرا گرفته بود گریختم، بدون مقصود معینی از میان کوچه‌ها، بی‌تکلیف از میان رجاله‌هایی که همه‌ی آنها قیافه‌ی طماع داشتند و دنبال پول و شهرت می‌دویدند گذشتم. من احتیاجی به دیدن آنها نداشتم چون یکی از آنها نماینده‌ی باقیِ دیگرشان بود. همه‌ی آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلت تناسلی‌شان می‌شد.",
    "کنج اطاق، پشت پرده، کنار در، پر از این افکار و هیکل‌های بی‌شکل و تهدیدکننده بود.",
    "آنجا کنار پرده یک هیکل ترسناک نشسته بود، تکان نمی‌خورد، نه غمناک بود و نه خوشحال، هر دفعه که بر می‌گشتم توی تخم چشمم نگاه می‌کرد. با صورت او آشنا بودم، مثل این بود که در بچه‌گی همین صورت را دیده بودم.",
    "صورتش شبیه همین مرد قصابِ روبروی دریچه‌ی اطاقم بود. گویا این شخص در زندگی من دخالت داشته است و او را زیاد دیده بودم! گویا این سایه‌ی هم‌زاد من بود و در دایره‌ی محدود زندگی من واقع شده بود…\nهمین‌که بلند شدم پیه‌سوز را روشن بکنم آن هیکل هم خودبخود محو و ناپدید شد.",
    "گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "پای بساط تریاک همه‌ی افکار تاریکم را میان دود لطیف آسمانی پراکنده کردم. در این وقت جسمم فکر می‌کرد، جسمم خواب می‌دید، می‌لغزید و مثل اینکه از ثقل و کثافت هوا آزاد شده، در دنیای مجهولی که پر از رنگ‌ها و تصویرهای مجهول بود پرواز می‌کرد.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است.",
    "من همیشه گمان می‌کردم که خاموشی بهترین چیزها است. گمان می‌کردم که بهتر است آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشیند. ولی حالا دیگر دست خودم نیست چون آنچه که نباید بشود شد.",
    "چرب خود را به ریش حنابسته‌اش می‌کشد، اول لاشه‌ی گوسفندها را با نگاه خریداری ورانداز می‌کند، بعد دو تا از آنها را انتخاب می‌کند، دنبه‌ی آنها را با دستش وزن می‌کند، بعد می‌برد و به چنگک دکانش می‌آویزد. یابوها نفس زنان به راه می‌افتند. آن وقت قصاب این جسدهای خون‌آلود را",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم. تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او همجوار بوده از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی که به هم ملحق شده باشیم. می‌بایستی در این زندگی نزدیک او بوده باشم.",
    "نمی‌دانم چه زهری در روح من، در هستی من ریخته بود که نه‌تنها او را می‌خواستم، بلکه تمام ذرات تن‌ام، ذرات تن او را لازم داشت.",
    "من بیشتر خوشم می‌آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا، با قادر متعال! چون خدا از سر من زیاد بود.",
    "حس می‌کردم در مقابل مرگ، مذهب و ایمان و اعتقاد چقدر سست و بچه‌گانه و تقریباً یک‌جور تفریح برای اشخاص تندرست و خوشبخت بود!",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "شب پاورچین پاورچین می‌رفت. گویا به اندازه‌ی کافی خستگی در کرده بود، صداهای دوردست، خفیف به گوش می‌رسید، شاید یک مرغ یا پرنده‌ی رهگذری خواب می‌دید، شاید گیاه‌ها می‌روییدند. در این وقت ستاره‌های رنگ‌پریده پشت توده‌های ابر ناپدید می‌شدند. روی صورتم نفس ملایم صبح را حس کردم و در همین وقت بانگ خروس از دور بلند شد.",
    "فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟",
    "ولی من احتیاج به این چشم‌ها داشتم و فقط یک نگاه او کافی بود که همه‌ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند.",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را.",
    "پای بساط تریاک همه‌ی افکار تاریکم را میان دود لطیف آسمانی پراکنده کردم.",
    "دختر درست در مقابل من واقع شده بود، ولی به نظر می‌آمد که هیچ متوجه اطراف خودش نمی‌شد. نگاه می‌کرد، بی‌آنکه نگاه کرده باشد. لبخند مدهوشانه و بی‌اراده‌ای کنار لبش خشک شده بود، مثل اینکه به فکر شخص غایبی بوده باشد. از آنجا بود که چشم‌های مهیب افسونگر، چشم‌هایی که مثل این بود که به انسان سرزنش تلخی می‌زند، چشم‌های مضطرب، متعجب، تهدیدکننده و وعده‌دهنده‌ی او را دیدم و پرتو زندگی من روی این گوی‌های براق پرمعنی ممزوج و در تَهِ آن جذب شد. این آینه‌ی جذاب، همه‌ی هستی مرا تا آنجایی که فکر بشر عا",
    "از کجا باید شروع کرد؟ چون همه فکر‌هایی که عجالتاً در کله‌ام می‌جوشد مال همین الان است. ساعت و دقیقه و تاریخ ندارد. یک اتفاق دیروز ممکن است برای من کهنه‌تر و بی‌تاثیرتر از یک اتفاق هزار سال پیش باشد.",
    "اصل کار، صورت او، نه، چشم‌هایش بود و حالا این چشم‌ها را داشتم. روح چشم‌هایش را روی کاغذ داشتم و دیگر تنش به درد من نمی‌خورد. این تنی که محکوم به نیستی و طعمه‌ی کرم‌ها و موش‌های زیر زمین بود! حالا از این به بعد او در اختیار من بود، نه من دست‌نشانده‌ی او. هر دقیقه که مایل بودم می‌توانستم چشم‌هایش را ببینم.",
    "من فقط به شرح یکی از این پیش‌آمدها می‌پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و به قدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد، و نشان شوم آن تا زنده‌ام، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد.",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم.",
    "سایه‌ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می‌نویسم با اشتهای هر چه تمام‌تر می‌بلعد.",
    "لبخند مدهوشانه و بی‌اراده‌ای کنار لبش خشک شده بود، مثل اینکه به فکر شخص غایبی بوده باشد.",
    "از آنجا بود که چشم‌های مهیب افسونگر، چشم‌هایی که مثل این بود که به انسان سرزنش تلخی می‌زند، چشم‌های مضطرب، متعجب، تهدیدکننده و وعده‌دهنده‌ی او را دیدم و پرتو زندگی من روی این گوی‌های براق پرمعنی ممزوج و در تَهِ آن جذب شد.",
    "او بود که حس پرستش را در من تولید کرد.",
    "از وقتی که او را گم کردم، از زمانی که یک دیوار سنگین، یک سد نمناک بدون روزنه به سنگینیِ سرب جلوی من و او کشیده شد، حس کردم که زندگی‌ام برای همیشه بیهوده و گم شده است.",
    "و فقط یک نگاه او کافی بود که همه‌ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "پیرهایی هستند که با لبخند می‌میرند، مثل اینکه به خواب می‌روند، و یا پیه‌سوزی که خاموش می‌شود. اما یک‌نفر جوانِ قوی که ناهنگام می‌میرد و همه‌ی قوای بدنش تا مدتی بر ضد مرگ می‌جنگد چه احساسی خواهد داشت؟",
    "تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟",
    "رجاله‌هایی که همه‌ی آنها قیافه‌ی طماع داشتند و دنبال پول و شهرت می‌دویدند گذشتم. من احتیاجی به دیدن آنها نداشتم چون یکی از آنها نماینده‌ی باقیِ دیگرشان بود. همه‌ی آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلت تناسلی‌شان می‌شد.",
    "قلبم ایستاد، جلوی نفس خودم را گرفتم، می‌ترسیدم که نفس بکشم و او مانند ابر یا دود، ناپدید بشود. سکوت او حکم معجز را داشت، مثل این بود که یک دیوار بلورین میان ما کشیده بودند. از این دم، از این ساعت و یا ابدیت خفه می‌شدم.",
    "سر راهم خانه‌های خاکستری‌رنگ به اشکال هندسی عجیب و غریب: مکعب، منشور، مخروطی با دریچه‌های کوتاه و تاریک دیده می‌شد. این دریچه‌ها بی‌در و بست، بی صاحب و موقت به نظرمی‌آمدند. مثل این بود که هرگز یک موجود زنده نمی‌توانست در این خانه‌ها مسکن داشته باشد.",
    "نمی‌دانم دیوارها با خودشان چه داشتند که سرما و برودت را تا قلب انسان انتقال می‌دادند.",
    "پیرمرد خنده‌ی خشک چندش‌انگیزی کرد",
    "همین‌که تنها ماندم نفس راحتی کشیدم، مثل اینکه بار سنگینی از روی سینه‌ام برداشته شد و آرامش گوارایی سرتاپایم را فرا گرفت.",
    "حس می‌کردم در مقابل مرگ، مذهب و ایمان و اعتقاد چقدر سست و بچه‌گانه و تقریباً یک‌جور تفریح برای اشخاص تندرست و خوشبخت بود! در مقابل حقیقت وحشتناک مرگ و حالات جانگدازی که طی می‌کردم، آنچه راجع به کیفر و پاداش روح و روز رستاخیز به من یاد داده بودند، در مقابل ترس از مرگ هیچ تأثیری نداشت.",
    "من با خودم فکر کردم «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "حس می‌کردم در مقابل مرگ، مذهب و ایمان و اعتقاد چقدر سست و بچه‌گانه و تقریباً یک‌جور تفریح برای اشخاص تندرست و خوشبخت بود!",
    "حقیقتاً خدایی وجود دارد یا اینکه فقط مظهر فرمان‌روایان روی زمین است که برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور کرده‌اند، تصویر روی زمین را به آسمان منعکس کرده‌اند!",
    "پیرهایی هستند که با لبخند می‌میرند، مثل اینکه به خواب می‌روند، و یا پیه‌سوزی که خاموش می‌شود. اما یک‌نفر جوانِ قوی که ناهنگام می‌میرد و همه‌ی قوای بدنش تا مدتی بر ضد مرگ می‌جنگد چه احساسی خواهد داشت؟",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "چطور چشم‌هایش باز شد؟ نمی‌دانم. آیا در حالت رویا دیده بودم؟ آیا حقیقت داشت؟\nنمی‌خواهم کسی این پرسش را از من بکند، ولی اصل کار، صورت او، نه، چشم‌هایش بود و حالا این چشم‌ها را داشتم. روح چشم‌هایش را روی کاغذ داشتم و دیگر تنش به درد من نمی‌خورد",
    "باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم. سایه‌ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می‌نویسم با اشتهای هر چه تمام‌تر می‌بلعد. برای اوست که می‌خواهم آزمایشی بکنم. ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همه‌ی روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.\nافکار پوچ! ـ باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند ـ آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده‌اند؟ آیا آنچه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنج",
    "حضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند. در سن‌هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی‌فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می‌کنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم. و درتمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره می‌کند. آیا برای کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را می‌کند؟ آن‌وقت بعد باید کوشش بکند برای این که به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود. این صدای مرگ است.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند ـ آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیس",
    "خورشید مانند تیغ طلایی، از کنار سایه‌ی دیوار می‌تراشید و بر می‌داشت.",
    "همه‌ی آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلت تناسلی‌شان می‌شد.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "حس می‌کردم که همه‌چیز تهی و موقت است. آسمانِ سیاه و قیر‌اندود مانند چادر کهنه‌ی سیاهی بود که به وسیله‌ی ستاره‌های بی‌شمارِ درخشانْ سوارخ‌سوراخ شده باشد.",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "سلیقه‌ی زنم بدم نیامد. چون پیرمرد خنزرپنزری یک آدم معمولی، لوس و بی‌مزه، مثل این مردهای تخمی که زن‌های حشری و احمق را جلب می‌کنند نبود. این دردها، این قشرهای بدبختی که به سر و روی پیرمرد پینه بسته بود و نکبتی که از اطراف او می‌بارید، شاید خودش نمی‌دانست، ولی او را مانند یک نیمچه‌خدا نمایش می‌داد و با آن سفره‌ی",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. ز",
    "در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "یک شباهت دور و مضحک با من داشت. مثل اینکه عکس من روی آینه‌ی دق افتاده باشد",
    "در هوای بارانی که از زنندگی رنگ‌ها و بی‌حیایی خطوط اشیاء می‌کاهد، من یک نوع آزادی و راحتی حس می‌کردم و مثل این بود که باران افکار تاریکِ مرا می‌شست.",
    "خون این ماده‌ی سیالِ ولرم و شورمزه که از تهِ بدن بیرون می‌آید که شیره‌ی زندگی است و ناچار باید قِی کرد. و تهدید دائمی مرگ که همه‌ی افکار او را بدون امید برگشت لگدمال می‌کند و می‌گذرد بدون بیم و هراس نبود.\nزندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "این سکوت یک جور زبانی است که ما نمی‌فهمیم",
    "کار پوچ! ـ باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند ـ آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده‌اند؟ آیا آنچه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنجم، سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟\nمن فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.",
    "آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادنِ قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقی‌مانده‌ی خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال می‌کنند؟",
    "مطمئن شدم اگر آب معمولی به رویش می‌زد، صورتش می‌پلاسید و اگر با انگشتان بلند و ظریفش گل نیلوفر معمولی را می‌چید، انگشتش مثل ورق گل پژمرده می‌شد.",
    "از میان روزنه‌ی پستوی اطاقم، مثل شبی که فکر و منطق مردم را فرا گرفته، از میان سوراخ چهارگوشه که به بیرون باز می‌شد دایم جلوی چشمم بود.",
    "این چشم‌ها می‌ترسید و جذب می‌کرد",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "هزاران سال است که همین حرف‌ها را زده‌اند. همین جماع‌ها را کرده‌اند، همین گرفتاری‌های بچگانه را داشته‌اند. آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟",
    "مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او همجوار بوده از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی که به هم ملحق شده باشیم.",
    "فقط با سایه‌ی خودم خوب می‌توانم حرف بزن‌ام، اوست که مرا وادار به حرف زدن می‌کند، فقط او می‌تواند مرا بشناسد او حتماً می‌فهمد. می‌خواهم عصاره‌ی، نه، شراب تلخِ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه‌ام چکانیده به او بگویم «این زندگی من است!»",
    "من نمی‌دانم کجا هستم و این تکه آسمان بالای سرم، یا این چند وجب زمینی که رویش نشسته‌ام مال نیشابور یا بلخ و یا بنارس است. در هر صورت من به هیچ چیز اطمینان ندارم.\nمن از بس چیزهای متناقض دیده و حرف‌های جوربه‌جور شنیده‌ام و از بس که دید چشم‌هایم روی سطح اشیا‌ی مختلف ساییده شده. این قشر نازک و سختی که روح پشت آن پنهان است، حالا هیچ چیز را باور نمی‌کنم. به ثقل و ثبوت اشیا‌ء به حقایق آشکار و روشن همین الآن هم شک دارم. نمی‌دانم اگر انگشتانم را به هاون سنگی گوشه حیاط‌مان بزنم و از او بپرسم «آیا ثابت و محکم هستی؟» در صورت جواب مثبت باید حرف او را باور بکنم یا نه!\nآیا من یک موجود مجزا و مشخص هستم؟",
    "یک اتفاق دیروز ممکن است برای من کهنه‌تر و بی‌تاثیرتر از یک اتفاق هزار سال پیش باشد.",
    "یک نوع سرگیجه‌ی گوارا به من دست داد، مثل اینکه دوباره در دنیای گمشده‌ای متولد شده بودم.",
    "حق به جانب آنها بود، چون تا درجه‌ای که من ذلیل شده بودم باورکردنی نبود.",
    "چون ناخوشی، دنیای جدیدی در من تولید کرد، یک دنیای ناشناس، محو و پر از تصویرها و رنگ‌ها و مِیل‌هایی که در حال سلامت نمی‌شود تصور کرد.",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "شراره‌ی چشم‌هایش، رنگش، بویش، حرکاتش همه به نظر من آشنا می‌آمد، مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او همجوار بوده از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی که به هم ملحق شده باشیم. می‌بایستی در این زندگی نزدیک او بوده باشم. هرگز نمی‌خواستم او را لمس بکنم، فقط اشعه‌ی نامریی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می‌شد کافی بود. این پیش‌آمد وحشت‌انگیز که به اولین نگاه به نظر من آشنا آمد، آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمی‌کنند که سابقاً یکدیگر را دیده بودند، که رابطه‌ی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟ در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را. آیا ممکن بود کس دیگری در من تاثیر بکند؟ ولی خنده‌ی خشک و زننده‌ی پیرمرد این خنده‌ی مشئوم رابطه‌ی میان ما را از هم پاره کرد.",
    "تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد.",
    "تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟",
    "من مثل وقتی که آدم خواب می‌بیند ـ خودش می‌داند که خواب است و می‌خواهد بیدار بشود اما نمی‌تواند ـ مات و منگ ایستادم، سر جای خودم خشک شدم.",
    "بالاخره در زندگیِ بی‌حرکتِ خط‌ها و اشکال پناه بردم.",
    "به نظرم آمد که همه مرا ترک کرده بودند، به موجودات بی‌جان پناه بردم. رابطه‌ای بین من و جریان طبیعت، بین من و تاریکی عمیقی که در روح من پایین آمده بود تولید شده بود.",
    "نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد، وانگهی چه چیزی روی زمین می‌تواند برایم کوچک‌ترین ارزش را داشته باشد. آنچه که زندگی بوده است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتادسال سیاه هم نخواند.",
    "به من چه ربطی داشت که فکرم را متوجه زندگی احمق‌ها و رجاله‌ها بکنم، که سالم بودند، خوب می‌خوردند، خوب می‌خوابیدند و خوب جماع می‌کردند و هرگز ذره‌ای از دردهای مرا حس نکرده بودند و بال‌های مرگ هر دقیقه به سر و صورت‌شان ساییده نشده بود؟",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم می‌گذشت و می‌گذرد. سرتاسر زندگی‌ام میان چهار دیوار گذشته است.",
    "زمانی که روی آن کوه‌ها در آن خانه‌ها و آبادی‌های ویران، که با خشت‌های وزین ساخته شده بود مردمانی زندگی می‌کردند که حالا استخوان آنها پوسیده شده و شاید ذرات قسمت‌های مختلف تن آنها در گل‌های نیلوفر کبود زندگی می‌کرد. میان این مردمان یک نفر نقاش فلک‌زده، یک نفر نقاش نفرین‌شده، شاید یک نفر قلمدان‌ساز بدبخت مثل من وجود داشته، درست مثل من",
    "حس می‌کردم که همه‌چیز تهی و موقت است. آسمانِ سیاه و قیر‌اندود مانند چادر کهنه‌ی سیاهی بود که به وسیله‌ی ستاره‌های بی‌شمارِ درخشانْ سوارخ‌سوراخ شده باشد.",
    "من با خودم فکر کردم «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "دوباره سکوت و تاریکی همه‌جا را فرا گرفت. من پیه‌سوز اطاقم را روشن نکردم. خوشم آمد که در تاریکی بنشینم. تاریکی، این ماده‌ی غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراوش می‌کند، من به آن خو گرفته بودم. در تاریکی بود که افکار گم‌شده، ترس‌های فراموش شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمی‌دانستم در کدام گوشه‌ی مغزم پنهان شده بود، همه از سر نو جان می‌گرفت، راه می‌افتاد و به من دهن‌کجی می‌کرد.",
    "مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد",
    "حس کردم که زندگی من همه‌اش مثل یک سایه‌ی سرگردان، سایه‌های لرزانِ روی دیوارِ حمام، بی‌معنی و بی‌مقصد گذشته است. ولی دیگران سنگین، محکم و گردن‌کلفت بودند. لابد سایه‌ی آنها به دیوارِ عرق‌کرده‌ی حمام پررنگ‌تر و بزرگ‌تر می‌افتاد و تا مدتی اثر خودش را باقی می‌گذاشت. در صورتی که سایه‌ی من خیلی زود پاک می‌شد.",
    "آنچه که زندگی بوده است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتادسال سیاه هم نخواند",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "تاریکی، این ماده‌ی غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراوش می‌کند، من به آن خو گرفته بودم. در تاریکی بود که افکار گم‌شده، ترس‌های فراموش شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمی‌دانستم در کدام گوشه‌ی مغزم پنهان شده بود، همه از سر نو جان می‌گرفت، راه می‌افتاد و به من دهن‌کجی می‌کرد.",
    "حضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند. در سن‌هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی‌فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می‌کنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم. و درتمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره می‌کند.",
    "حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود. برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه‌ی جلوی دکان قصابی که برای یک تکه لثه دُم می‌جنباند، گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم.",
    "ولی من احتیاج به این چشم‌ها داشتم و فقط یک نگاه او کافی بود که همه‌ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند. به یک نگاه او دیگر رمز و اسراری برایم وجود نداشت.",
    "زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "بوی اشیا‌ء و موجوداتی که سابق بر این در این اطاق بوده‌اند استشمام می‌شود، به طوری که تاکنون هیچ جریان و بادی نتوانسته است این بوهای سمج و تنبل و غلیظ را پراکنده بکند: بوی عرق تن، بوی ناخوشی‌های قدیمی، بوهای دهن، بوی پا، بوی شاش، بوی روغن خراب شده، بوی حصیر پوسیده و خاگینه‌ی سوخته، بوی پیازداغ، بوی جوشانده، بوی پنیرک و مامازی بچه، بوی اطاق پسری که تاز ه تکلیف شده، بوی بخارهایی که از کوچه آمده، و بوهای مُرده یا در حال نَزع که همه‌ی آنها هنوز زنده هستند و علامت مشخصه‌ی خود را نگه داشته‌اند. خیلی بوهای دیگر هم هست که اصل و منشا‌ء آنها معلوم نیست ولی اثر خود را باقی گذاشته‌اند",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند.",
    "این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم.",
    "میان چهار دیواری که اطاق مرا تشکیل می‌دهد و حصاری که دور زندگی و افکار من کشیده شده، زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "خوشم آمد که در تاریکی بنشینم. تاریکی، این ماده‌ی غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراوش می‌کند، من به آن خو گرفته بودم. در تاریکی بود که افکار گم‌شده، ترس‌های فراموش شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمی‌دانستم در کدام گوشه‌ی مغزم پنهان شده بود، همه از سر نو جان می‌گرفت، راه می‌افتاد و به من دهن‌کجی می‌کرد.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "اندام نازک و کشیده با خط متناسبی که از شانه، بازو، پستان‌ها، سینه، کپل و ساق پاهایش پایین می‌رفت مثل این بود که تن او را از آغوش جفتش بیرون کشیده باشند.",
    "می‌پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و به قدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد، و نشان شوم آن تا زنده‌ام، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد. زهرآلود نوشتم، ولی می‌خواستم بگویم داغ آن را همیش",
    "سکوت یک جور زبانی است که ما نمی‌فهمیم",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم.",
    "حضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم. سایه‌ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می‌نویسم با اشتهای هر چه تمام‌تر می‌بلعد",
    "این سکوت یک جور زبانی است که ما نمی‌فهمیم",
    "اگر این فراموشی ممکن می‌شد، اگر می‌توانست دوام داشته باشد، اگر چشم‌هایم که به هم می‌رفت در ورا‌ی خواب، آهسته در عدم صِرف می‌رفت و هستی خودم را احساس نمی‌کردم! اگر ممکن بود در یک لکه‌ی مرکب، در یک آهنگ موسیقی با شعاع رنگین تمام هستی‌ام ممزوج می‌شد، و بعد این، امواج و اشکال آن‌قدر بزرگ می‌شد و می‌دوانید که به‌کلی محو و ناپدید می‌شد، به آرزوی خود رسیده بودم.",
    "در این شبی که برای خودم ایجاد کرده بودم مثل لغاتی که بدون مسئولیت فکری در خواب تکرار می‌کنند، من دعا می‌خواندم. ولی تلفظ این کلمات از ته دل نبود، چون من بیشتر خوشم می‌آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا، با قادر متعال!",
    "گویا حرکات، افکار، آرزوها و عادات مردمان پیشین که به توسط این مَتَل‌ها به نسل‌های بعد انتقال داده شده، یکی از واجبات زندگی بوده است. هزاران سال است که همین حرف‌ها را زده‌اند. همین جماع‌ها را کرده‌اند، همین گرفتاری‌های بچگانه را داشته‌اند. آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه‌ی خودم را نمی‌نویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند. آرزوهایی که هر متل‌سازی مطابق روحیه‌ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است.\nکاش می‌توانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم؛ خواب راحت بی‌دغدغه!",
    "تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "در چشم‌هایش، در چشم‌های سیاهش، شب ابدی و تاریکیِ متراکمی را که جستجو می‌کردم پیدا کردم و در سیاهیِ مهیبِ افسونگر آن غوطه‌ور شدم",
    "در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگیِ من یک شعاع آفتاب درخشید.",
    "چون از زمانی که همه‌ی روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.",
    "شنیده بودم که اگر سایه‌ی کسی سر نداشته باشد تا سرِ سال می‌میرد.",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "من با خودم فکر کردم «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "ولی نمی‌دانم چرا هر جور زندگی و خوشی دیگران دلم را به‌هم می‌زند در صورتی که می‌دانستم زندگی من تمام شده و به طرز دردناکی آهسته خاموش می‌شود. به من چه ربطی داشت که فکرم را متوجه زندگی احمق‌ها و رجاله‌ها بکنم، که سالم بودند، خوب می‌خوردند، خوب می‌خوابیدند و خوب جماع می‌کردند و هرگز ذره‌ای از دردهای مرا حس نکرده بودند و بال‌های مرگ هر دقیقه به سر و صورت‌شان ساییده نشده بود؟",
    "نه، ترس از مرگ گریبان مرا ول نمی‌کرد. کسانی که درد نکشیده‌اند این کلمات را نمی‌فهمند",
    "می‌دیدم که درد و رنج وجود دارد ولی خالی از هرگونه مفهوم و معنی بود.",
    "من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟",
    "تا ممکن است باید خاموش شد",
    "از زمانی که همه‌ی روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.",
    "من فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.",
    "من به معنی لغاتی که ادا می‌کردم متوجه نبودم. فقط از ارتعاش صدای خودم در هوا تفریح می‌کردم",
    "از تجسم خیلی قوی‌تر بود، چون صورتِ یک احتیاج را داشت.",
    "من از قصه‌ها و عبارت‌پردازی خسته شده‌ام.",
    "اکسیر مرگ که آسودگی همیشگی می‌بخشد",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند",
    "وقتی که تریاک می‌کشیدم افکارم بزرگ، لطیف، افسون‌آمیز و پرّان می‌شد",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگیِ من یک شعاع آفتاب درخشید.",
    "نبوده، مطمئن شدم اگر آب معمولی به رویش می‌زد، صورتش می‌پلاسید و اگر با انگشتان بلند و ظریفش",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌\nآیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورا‌ء طبیعی، این انعکاس سایه‌ی روح که در حالت اغما‌ء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می‌کند کسی پی خواهد برد؟",
    "آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورا‌ء طبیعی، این انعکاس سایه‌ی روح که در حالت اغما‌ء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می‌کند کسی پی خواهد برد؟",
    "چون از زمانی که همه‌ی روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.",
    "گذشته و آینده، دور و نزدیک، با زندگی احساساتی من شریک و توأم شده بود.",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم",
    "به من نیاموخته بودند که به شب نگاه بکنم و شب را دوست داشته باشم.",
    "گویا بوی مرده همیشه به جسم من فرو رفته بود و همه‌ی عمرم من در یک تابوت سیاه خوابیده بوده‌ام",
    "بعد ناگهان افکارم محو و تاریک شد، به نظرم آمد که تمام هستی من سر یک چنگک باریک آویخته شده و در ته چاه عمیق و تاریکی آویزان بودم. بعد از سر چنگک رها شدم.",
    "شاید از آنجایی که همه‌ی روابط من با دنیای زنده‌ها بریده شده، یادگارهای گذشته جلویم نقش می‌بندد.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "«درد تو آن‌قدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می‌آید یا اصلاً اشک در نمی‌آید!...»",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند. آرزوهایی که هر متل‌سازی مطابق روحیه‌ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است.",
    "با خودم شرط کرده بودم که روزی همه‌ی اینها را بنویسم.",
    "کاش در همان لحظه مرده بودم.",
    "مرا قطعاً برای شکنجه دادن انتخاب کرده بود. و درحقیقت بهتر از این نمی‌توانست انتخاب بکند. اما من او را گرفتم چون شبیه مادرش بود. چون یک شباهت محو و دور با خودم داشت. حالا او را نه‌تنها دوست داشتم، بلکه همه‌ی ذرات تنم او را می‌خواست",
    "من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم. نه! فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلاً خودم بتوانم باور بکنم چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "در این وقت از خود بی‌خود شده بودم. مثل اینکه من اسم او را قبلاً می‌دانسته‌ام. شراره‌ی چشم‌هایش، رنگش، بویش، حرکاتش همه به نظر من آشنا می‌آمد، مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او همجوار بوده از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی که به هم ملحق شده باشیم. می‌بایستی در این زندگی نزدیک او بوده باشم. هرگز نمی‌خواستم او را لمس بکنم، فقط اشعه‌ی نامریی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می‌شد کافی بود.",
    "آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمی‌کنند که سابقاً یکدیگر را دیده بودند، که رابطه‌ی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟",
    "من بیشتر خوشم می‌آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا، با قادر متعال! چون خدا از سر من زیاد بود.",
    "حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود",
    "می‌خواهم پیش از آنکه بروم، دردهایی که مرا خرده خرده مانند خوره یا سَلعه گوشه‌ی این اطاق خورده است روی کاغذ بیاورم. چون به این وسیله بهتر می‌توانم افکار خودم را مرتب و منظم بکنم. آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز، چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد، وانگهی چه چیزی روی زمین می‌تواند برایم کوچک‌ترین ارزش را داشته باشد. آنچه که زندگی بوده است از دست داده‌ام",
    "و نشان شوم آن تا زنده‌ام، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد. زهرآلود نوشتم، ولی می‌خواستم بگویم داغ آن را همیشه با خودم داشته و خواهم داشت.",
    "افکار پوچ! ـ باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند",
    "اغلب برای فراموشی، برای فرار از خودم، ایام بچه‌گی خودم را به یاد می‌آورم. برای اینکه خودم را در حال قبل از ناخوشی حس بکنم. حس بکنم که سالم‌ام. هنوز حس می‌کردم که بچه هستم و برای مرگ‌ام، برای معدوم شدنم یک نفس دومی بود که به حال من ترحم می‌آورد، به حال این بچه‌ای که خواهد مرد.",
    "در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگیِ من یک شعاع آفتاب درخشید. اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره‌ی پرنده بود",
    "تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود. برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه‌ی جلوی دکان قصابی که برای یک تکه لثه دُم می‌جنباند، گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. نه، من احتیاجی به دیدن این همه دنیاهای قِی‌آور و این همه قیافه‌های نکبت‌بار نداشتم. مگر خدا آنقدر ندیده‌بدیده بود که دنیاهای خودش را به چشم من بکشد",
    "برای کسی که در گور است زمان بی‌معنی است",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "باید همه‌ی اینها را به سایه‌ی خودم که روی دیوار افتاده است توضیح بدهم",
    "اما بعد از آنکه آن دو چشم را دیدم، بعد از آنکه او را دیدم، اصلاً معنی، مفهوم و ارزش هر جنبش و حرکتی از نظرم افتاد",
    "مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او همجوار بوده از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی که به هم ملحق شده باشیم",
    "یک دنیای آرام ولی پر از اشکال و الوان افسون‌گر و گوارا.",
    "به نظر می‌آمد که در همه‌جا اسراری پنهان بود، به طوری که ریه‌هایم جرئت نفس کشیدن را نداشتند.",
    "هرگز نمی‌خواستم او را لمس بکنم، فقط اشعه‌ی نامریی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می‌شد کافی بود",
    "اگرچه خون در بدن می‌ایستد و بعد از یک شبانه‌روز بعضی از اعضای بدن شروع به تجزیه شدن می‌کنند، ولی تا مدتی بعد از مرگ موی سر و ناخن می‌روید. آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادنِ قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقی‌مانده‌ی خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال می‌کنند؟",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "فقط برای مردمان معمولی، برای رجّاله‌ها ـ رجّاله‌ی با تشدید ـ همین لغت را می‌جستم برای رجاله‌ها که زندگی آنها موسم و حد معینی دارد، مثل فصل‌های سال و در منطقه‌ی معتدل زندگی واقع شده است صدق می‌کند. ولی زندگی من همه‌اش یک فصل و یک حالت داشته، مثل این است که در یک منطقه‌ی سردسیر و در تاریکی جاودانی گذشته است، در صورتی که میان تنم همیشه یک شعله می‌سوزد و مرا مثل شمع آب می‌کند.",
    "میان چهار دیواری که اطاق مرا تشکیل می‌دهد و حصاری که دور زندگی و افکار من کشیده شده، زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "در این‌جور مواقع هرکس به یک عادت قویِ زندگی خود، به یک وسواسِ خود پناهنده می‌شود: عرق‌خور می‌رود مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمندِ حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد.",
    "زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌\nآیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورا‌ء طبیعی، این انعکاس سایه‌ی روح که در حالت اغما‌ء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه م",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "«درد تو آن‌قدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می‌آید یا اصلاً اشک در نمی‌آید!...»",
    "«درد تو آن‌قدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می‌آید یا اصلاً اشک در نمی‌آید!...»",
    "معلوم می‌شود که گاهی به فکر من می‌افتد. باز هم جای شکرش باقی است! او هم می‌دانست که من زنده هستم و رنج می‌کشم و آهسته خواهم مرد. جای شکرش باقی بود. فقط می‌خواستم بدانم آیا می‌دانست که برای خاطر او بود که من می‌مردم؟ اگر می‌دانست آن‌وقت آسوده و خوشبخت می‌مردم.",
    "مثل دیوانه‌ها شده بودم و از درد خودم کیف می‌کردم، یک کیف ورای بشری، کیفی که فقط من می‌توانستم بکنم و خداها هم اگر وجود داشتند نمی‌توانستند تا این اندازه کیف بکنند. در آن‌وقت به برتری خودم پی بردم. برتری خودم را به رجاله‌ها، به طبیعت، به خداها حس کردم. خداهایی که زاییده‌ی شهوت بشر هستند. یک خدا شده بودم، از خدا هم بزرگ‌تر شده بودم. چون یک جریان جاودانی و لایتناهی در خودم حس می‌کردم...",
    "من همیشه گمان می‌کردم که خاموشی بهترین چیزها است. گمان می‌کردم که بهتر است آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشیند. ولی حالا دیگر دست خودم نیست چون آنچه که نباید بشود شد. کی می‌داند، شاید همین الان یا یک ساعت دیگر یک دسته گزمه‌ی مست برای دستگیر کردنم بیایند. من هیچ مایل نیستم که لاشه‌ی خودم را نجات بدهم، بعلاوه جای انکار هم باقی نمانده، برفرض هم که لکه‌های خون را محو بکنم ولی قبل از اینکه به دست آنها بی‌افتم یک پیاله از آن بغلی شراب، از شراب موروثی خودم که سر رف گذاشته‌ام خواهم خورد.",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه‌ی خودم را نمی‌نویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند. آرزوهایی که هر متل‌سازی مطابق روحیه‌ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است.",
    "من فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را.",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "«درد تو آن‌قدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می‌آید یا اصلاً اشک در نمی‌آید!...»",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.",
    "باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم. سایه‌ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می‌نویسم با اشتهای هر چه تمام‌تر می‌بلعد. برای اوست که می‌خواهم آزمایشی بکنم. ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همه‌ی روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.",
    "بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده",
    "پشت کوه یک محوطه‌ی خلوت، آرام و باصفا بود، یک جایی که هرگز ندیده بودم و نمی‌شناختم، ولی به نظرم آشنا آمد مثل اینکه خارج از تصور من نبود. روی زمین از بته‌های نیلوفر کبودِ بی‌بو پوشیده شده بود، به نظر می‌آمد که تاکنون کسی پایش را در این محل نگذاشته بود.",
    "برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "، عشق من در کالبد او روح دمیده،",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم",
    "شاید یک لحظه نکشید که همه‌ی کیف‌ها و نوازش‌ها و دردهای بشر را در خودم حس کردم و به همان حالت مثل وقتی که پای بساط تریاک می‌نشستم، مثل پیرمرد خنزرپنزری که جلوی بساط خودم می‌نشیند، جلوی پیه‌سوزی که دود می‌زد مانده بودم.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "افکاری که برایم می‌آمد به هم مربوط نبود. صدای خودم را در گلویم می‌شنیدم ولی معنی کلمات را نمی‌فهمیدم.",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "عضلات نرم و لمس او، رگ و پی و استخون‌هایش منتظر پوسیده‌شدن بودند و خوراک لذیذی برای کرم‌ها و موش‌های زیر زمین تهیه شده بود.",
    "زنده‌زنده تجزیه می‌شدم. نه‌تنها جسم‌ام، بلکه روحم همیشه با قلبم متناقض بود و باهم سازش نداشتند.",
    "حرارت آفتاب با هزاران دهن مکنده عرق تن مرا بیرون می‌کشید",
    "من بیشتر خوشم می‌آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا، با قادر متعال! چون خدا از سر من زیاد بود.",
    "نمی‌خواستم بدانم که حقیقتاً خدایی وجود دارد یا اینکه فقط مظهر فرمان‌روایان روی زمین است که برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور کرده‌اند، تصویر روی زمین را به آسمان منعکس کرده‌اند!",
    "حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "این زن، این لکاته، این جادو، نمی‌دانم چه زهری در روح من، در هستی من ریخته بود که نه‌تنها او را می‌خواستم، بلکه تمام ذرات تن‌ام، ذرات تن او را لازم داشت",
    "چون ناخوشی، دنیای جدیدی در من تولید کرد، یک دنیای ناشناس، محو و پر از تصویرها و رنگ‌ها و مِیل‌هایی که در حال سلامت نمی‌شود تصور کرد",
    "«درد تو آن‌قدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می‌آید یا اصلاً اشک در نمی‌آید!...»",
    "«بیا بریم تا می خوریم\nشراب ملک ری خوریم\nحالا نخوریم کی خوریم؟»",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه‌ی خودم را نمی‌نویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند. آرزوهایی که هر متل‌سازی مطابق روحیه‌ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است.",
    "این احساس از دیرزمانی در من پیدا شده بود که زنده‌زنده تجزیه می‌شدم. نه‌تنها جسم‌ام، بلکه روحم همیشه با قلبم متناقض بود و باهم سازش نداشتند. همیشه یک نوع فسخ و تجزیه‌ی غریبی را طی می‌کردم. گاهی فکر چیزهایی را می‌کردم که خودم نمی‌توانستم باور کنم.",
    "موجودی که آنوقت بودم دیگر وجود نداشت و اگر حاضرش می‌کردم و با او حرف می‌زدم نمی‌شنید و مطالب مرا نمی‌فهمید. صورت یک نفر آدمی را داشت که سابق بر این با او آشنا بوده‌ام ولی از من و جزو من نبود.",
    "من با خودم فکر کردم «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "تا مدتی بعد از مرگ موی سر و ناخن می‌روید. آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادنِ قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقی‌مانده‌ی خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال می‌کنند؟ حس مرگ خودش ترسناک است چه برسد به آنکه حس بکنند که مرده‌اند!",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد!",
    "جلوی آینه به خودم می‌گفتم «درد تو آن‌قدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می‌آید یا اصلاً اشک در نمی‌آید!...»",
    "من به معنی لغاتی که ادا می‌کردم متوجه نبودم. فقط از ارتعاش صدای خودم در هوا تفریح می‌کردم. شاید برای رفع تنهایی با سایه‌ی خودم حرف می‌زدم!",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد،",
    "روح شکننده و موقت او که هیچ رابطه‌ای با دنیای زمینی‌یان نداشت، از میان لباس سیاهِ چین‌خورده‌اش آهسته بیرون آمد، از میان جسمی که او را شکنجه می‌کرد و در دنیای سایه‌های سرگردان رفت.",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه‌ی خودم را نمی‌نویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.",
    "چیزی که تحمل‌ناپذیر است، حس می‌کردم از همه‌ی این مردمی‌که می‌دیدم و میان‌شان زندگی می‌کردم دور هستم ولی یک شباهت ظاهری، یک شباهت محو و دور و درعین‌حال نزدیک مرا به آنها مربوط می‌کرد.",
    "مرا قطعاً برای شکنجه دادن انتخاب کرده بود. و درحقیقت بهتر از این نمی‌توانست انتخاب بکند.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!",
    "در تاریکی بود که افکار گم‌شده، ترس‌های فراموش شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمی‌دانستم در کدام گوشه‌ی مغزم پنهان شده بود، همه از سر نو جان می‌گرفت، راه می‌افتاد و به من دهن‌کجی می‌کرد.",
    "کاش می‌توانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم؛ خواب راحت بی‌دغدغه!",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد!",
    "آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادنِ قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقی‌مانده‌ی خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال",
    "از همه‌ی بساط جلوی او بوی زنگ‌زده‌ی چیزهای چرک‌وازَده که زندگی آنها را جواب داده بود استشمام می‌شد. شاید می‌خواست چیزهای وازَده‌ی زندگی را به رخ مردم بکشد. به مردم نشان بدهد. آیا خودش پیر و وازده نبود؟ اشیای بساطش همه مُرده، کثیف و ازکارافتاده بود. ولی چه زندگی سمج و چه شکل‌های پرمعنی داشت! این اشیای مرده به قدری تأثیر خودشان را در من گذاشتند که آدم‌های زنده نمی‌توانستند در من آن‌قدر تأثیر بکنند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌\nآیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورا‌ء طبیعی، این انعکاس سایه‌ی روح که در حالت اغما‌ء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می‌کند کسی پی خواهد برد؟",
    "همه‌ی هستی مرا تا آنجایی که فکر بشر عاجز است به خودش می‌کشید.",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "افکار پوچ! ـ باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند ـ آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده‌اند؟ آیا آنچه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنجم، سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟\nمن فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.",
    "همیشه یک درخت سرو می‌کشیدم که زیرش پیرمردی قوزکرده، شبیه جوکیان هندوستان عبا به خودش پیچیده، چنباتمه نشسته و دور سرش شالمه بسته بود و انگشت سبابه‌ی دست چپش را به حالت تعجب به لبش گذاشته بود. روبروی او دختری با لباس سیاهِ بلند خم شده، به او گل نیلوفر تعارف می‌کرد ـ چون میان آنها یک جوی آب فاصله داشت ـ آیا این مجلس را من سابقاً دیده بوده‌ام، یا در خواب به من الهام شده بود؟ نمی‌دانم، فقط می‌دانم که هر چه نقاشی می‌کردم همه‌اش همین مجلس و همین موضوع بود.",
    "با خودشان چه داشتند که سرما و برودت را تا قلب انسان انتقال می‌دادند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "ولی من، من که بی‌ذوق و بیچاره بودم، یک نقاش روی جلد قلمدان، چه می‌توانستم بکنم؟",
    "من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم. نه! فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلاً خودم بتوانم باور بکنم چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم.",
    "هرگز نمی‌خواستم او را لمس بکنم، فقط اشعه‌ی نامریی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می‌شد کافی بود.",
    "فقط با سایه‌ی خودم خوب می‌توانم حرف بزن‌ام، اوست که مرا وادار به حرف زدن می‌کند، فقط او می‌تواند مرا بشناسد او حتماً می‌فهمد.",
    "افکار پوچ! ـ باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند ـ آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده‌اند؟",
    "رفتم در رختخواب لحاف را روی سرم کشیدم، غلت زدم. رویم را به طرف دیوار کردم، پاهایم را جمع کردم، چشم‌هایم را بستم و دنباله‌ی خیالات را گرفتم.",
    "حکیم‌باشی با سه قبضه ریش آمد دستور داد که من تریاک بکشم. چه داروی گران‌بهایی برای زندگی دردناک من بود! وقتی که تریاک می‌کشیدم افکارم بزرگ، لطیف، افسون‌آمیز و پرّان می‌شد، در محیط دیگری ورای دنیای معمولی سیر و سیاحت می‌کردم.\nخیالات و افکارم از قید ثقیل و سنگینی چیزهای زمینی آزاد می‌شد و به سوی سپهر آرام و خاموشی پرواز می‌کرد. مثل اینکه مرا روی بال‌های شب‌پره‌ی طلایی گذاشته بودند و در یک دنیای تهی و درخشان که به هیچ مانعی برنمی‌خورد گردش می‌کردم. به قدری این تأثیر عمیق و پرکیف بود که از مرگ هم کیفش بیشتر بود.",
    "حس می‌کردم از همه‌ی این مردمی‌که می‌دیدم و میان‌شان زندگی می‌کردم دور هستم ولی یک شباهت ظاهری، یک شباهت محو و دور و درعین‌حال نزدیک مرا به آنها مربوط می‌کرد.",
    "صورت او همان حالت آرام و بی‌حرکت را داشت ولی مثل این بود که تکیده‌تر و لاغرتر شده بود. همین‌طور دراز کشیده بود ناخن انگشت سبابه‌ی دست چپش را می‌جوید. رنگ صورتش مهتابی و از پشت رخت سیاه نازکی که چسب تنش بود خط ساق پا، بازو و دو طرف سینه و تمام تنش پیدا بود",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌\nآیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورا‌ء طبیعی، این انعکاس سایه‌ی روح که در حالت اغما‌ء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می‌کند کسی پی خواهد برد؟",
    "من با خودم فکر کردم «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم.",
    "فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود. برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه‌ی جلوی دکان قصابی که برای یک تکه لثه دُم می‌جنباند، گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد.",
    "می‌خواهم عصاره‌ی، نه، شراب تلخِ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه‌ام چکانیده به او بگویم «این زندگی من است!»",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "نه‌تنها کتاب دعا، بلکه هیچ جور کتاب و نوشته و افکار رجاله‌ها به درد من نمی‌خورد. چه احتیاجی به دروغ و دونگ‌های آنها داشتم؟ آیا من خودم نتیجه‌ی یک رشته نسل‌های گذشته نبودم و تجربیات موروثی آنها در من باقی نبود؟ آیا گذشته در خود من نبود؟ ولی هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.",
    "نه‌تنها کتاب دعا، بلکه هیچ جور کتاب و نوشته و افکار رجاله‌ها به درد من نمی‌خورد. چه احتیاجی به دروغ و دونگ‌های آنها داشتم؟ آیا من خودم نتیجه‌ی یک رشته نسل‌های گذشته نبودم و تجربیات موروثی آنها در من باقی نبود؟ آیا گذشته در خود من نبود؟ ولی هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "حقیقتاً خدایی وجود دارد یا اینکه فقط مظهر فرمان‌روایان روی زمین است که برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور کرده‌اند،",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟",
    "حس می‌کردم از همه‌ی این مردمی‌که می‌دیدم و میان‌شان زندگی می‌کردم دور هستم",
    "حس مرگ خودش ترسناک است چه برسد به آنکه حس بکنند که مرده‌اند!",
    "نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست",
    "آیا اطاق من یک تابوت نبود؟ رختخوابم سردتر و تاریک‌تر از گور نبود؟ رختخوابی که همیشه افتاده بود و مرا دعوت به خوابیدن می‌کرد. چندین بار این فکر برایم آمده بود که در تابوت هستم. شب‌ها به نظرم اطاقم کوچک می‌شد و مرا فشار می‌داد. آیا در گور همین احساس را نمی‌کنند؟ آیا کسی از احساسات بعد از مرگ خبر دارد؟",
    "اضطراب و هول و هراس و میل زندگی در من فروکش کرده بود",
    "من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود. برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه‌ی جلوی دکان قصابی که برای یک تکه لثه دُم می‌جنباند، گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد.",
    "یک شباهت دور و مضحک با من داشت. مثل اینکه عکس من روی آینه‌ی دق افتاده باشد.",
    "که چشم‌های مهیب افسونگر، چشم‌هایی که مثل این بود که به انسان سرزنش تلخی می‌زند، چشم‌های مضطرب، متعجب، تهدیدکننده و وعده‌دهنده‌ی او را دیدم و پرتو زندگی من روی این گوی‌های براق پرمعنی ممزوج و در تَهِ آن جذب شد.",
    "حالت افسرده و شادی غم‌انگیزش، همه‌ی اینها نشان می‌داد که او مانند مردمان معمولی نیست، اصلاً خوشگلی او معمولی نبود، او مثل یک منظره‌ی رویای افیونی به من جلوه کرد...",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.",
    "افکار پوچ! ـ باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند ـ آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده‌اند؟ آیا آنچه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنجم، سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟\nمن فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.",
    "در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگیِ من یک شعاع آفتاب درخشید. اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره‌ی پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه، همه‌ی بدبختی‌های زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم، و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد. نه، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگه دارم.",
    "«درد تو آن‌قدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده...",
    "شباهت دور و مضحک با من داشت. مثل اینکه عکس من روی آینه‌ی دق افتاده باشد.",
    "چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد",
    "من سعی خواهم کرد که این خوشه را بفشارم ولی آیا در آن کمترین اثر از حقیقت وجود خواهد داشت یا نه؟ این را دیگر نمی‌دانم. من نمی‌دانم کجا هستم و این تکه آسمان بالای سرم، یا این چند وجب زمینی که رویش نشسته‌ام مال نیشابور یا بلخ و یا بنارس است. در هر صورت من به هیچ چیز اطمینان ندارم.",
    "من سعی خواهم کرد که این خوشه را بفشارم ولی آیا در آن کمترین اثر از حقیقت وجود خواهد داشت یا نه؟ این را دیگر نمی‌دانم. من نمی‌دانم کجا هستم و این تکه آسمان بالای سرم، یا این چند وجب زمینی که رویش نشسته‌ام مال نیشابور یا بلخ و یا بنارس است. در هر صورت من به هیچ چیز اطمینان ندارم.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "من فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.",
    "در دنیای جدیدی که بیدار شده بودم محیط و وضع آنجا کاملاً به من آشنا و نزدیک بود، به‌طوری که بیش از زندگی و محیط سابق خودم به آن انس داشتم. مثل اینکه انعکاس زندگی حقیقی من بود. یک دنیای دیگر ولی به قدری به من نزدیک و مربوط بود که به نظرم می‌آمد در محیط اصلی خودم برگشته‌ام. در یک دنیای قدیمی اما در عین حال نزدیک‌تر و طبیعی‌تر متولد شده بودم.\nهوا هنوز گرگ و میش بود. یک پیه‌سوز سر طاقچه‌ی اطاقم می‌سوخت، یک رختخواب هم گوشه‌ی اطاق افتاده بود ولی من بیدار بودم، حس می‌کردم که تنم داغ است و لکه‌های خون به عبا و شال‌گردنم چسبیده بود، دست‌هایم خونین بود. اما با وجود تب و دوار سر، یک نوع اضطراب و هیجان مخصوصی در من تولید شده بود که شدید‌تر از فکر محو کردن آثار خون بود،",
    "سکوت یک جور زبانی است که ما نمی‌فهمیم",
    "من نمی‌دانم کجا هستم و این تکه آسمان بالای سرم، یا این چند وجب زمینی که رویش نشسته‌ام مال نیشابور یا بلخ و یا بنارس است. در هر صورت من به هیچ چیز اطمینان ندارم.",
    "برای کسی که در گور است زمان بی‌معنی است.",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را. آیا ممکن بود کس دیگری در من تاثیر بکند؟",
    "در آن کمترین اثر از حقیقت وجود خواهد داشت",
    "عرق‌خور می‌رود مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمندِ حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "ولی یادگار چشم‌های جادویی یا شراره‌ی کُشنده‌ی چشم‌هایش در زندگی من همیشه ماند",
    "من بیشتر خوشم می‌آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا، با قادر متعال! چون خدا از سر من زیاد بود.\nزمانی که در یک رختخواب گرم و نمناک خوابیده بودم همه‌",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "در این وقت از خود بی‌خود شده بودم. مثل اینکه من اسم او را قبلاً می‌دانسته‌ام. شراره‌ی چشم‌هایش، رنگش، بویش، حرکاتش همه به نظر من آشنا می‌آمد، مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او همجوار بوده از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی که به هم ملحق شده باشیم.",
    "در چشم‌هایش، در چشم‌های سیاهش، شب ابدی و تاریکیِ متراکمی را که جستجو می‌کردم پیدا کردم و در سیاهیِ مهیبِ افسونگر آن غوطه‌ور شدم. مثل این بود که قوه‌ای را از درون وجودم بیرون می‌کشند. زمین زیر پایم می‌لرزید و اگر زمین خورده بودم یک کیف ناگفتنی کرده بودم.",
    "این همان کسی بود که تمام زندگی مرا زهرآلود کرده بود و یا اصلاً زندگی من مستعد بود که زهرآلود بشود و من به جز زندگی زهرآلود زندگی دیگری را نمی‌توانستم داشته باشم.",
    "در زندگی محدود من آینه مهم‌تر از دنیای رجاله‌ها است که با من هیچ ربطی ندارد.",
    "خواستم چیزی بگویم، ولی ترسیدم گوش او، گوش‌های حساس او که باید به یک موسیقی دور آسمانی و ملایم عادت داشته باشد از صدای من متنفر بشود.",
    "آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز، چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد، وانگهی چه چیزی روی زمین می‌تواند برایم کوچک‌ترین ارزش را داشته باشد. آنچه که زندگی بوده است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتادسال سیاه هم نخواند. من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتاً برایم ضروری شده است می‌نویسم. من محتاجم، بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم، به سایه‌ی خودم ارتباط بدهم.",
    "من نمی‌دانم کجا هستم و این تکه آسمان بالای سرم، یا این چند وجب زمینی که رویش نشسته‌ام مال نیشابور یا بلخ و یا بنارس است. در هر صورت من به هیچ چیز اطمینان ندارم.\nمن از بس چیزهای متناقض دیده و حرف‌های جوربه‌جور شنیده‌ام و از بس که دید چشم‌هایم روی سطح اشیا‌ی مختلف ساییده شده. این قشر نازک و سختی که روح پشت آن پنهان است، حالا هیچ چیز را باور نمی‌کنم.",
    "من بیشتر خوشم می‌آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا، با قادر متعال!",
    "شب‌ها به نظرم اطاقم کوچک می‌شد و مرا فشار می‌داد. آیا در گور همین احساس را نمی‌کنند؟ آیا کسی از احساسات بعد از مرگ خبر دارد؟\nاگرچه خون در بدن می‌ایستد و بعد از یک شبانه‌روز بعضی از اعضای بدن شروع به تجزیه شدن می‌کنند، ولی تا مدتی بعد از مرگ موی سر و ناخن می‌روید. آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادنِ قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقی‌مانده‌ی خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال می‌کنند؟ حس مرگ خودش ترسناک است چه برسد به آنکه حس بکنند که مرده‌اند!",
    "ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "او را نه‌تنها دوست داشتم، بلکه همه‌ی ذرات تنم او را می‌خواست",
    "در این‌جور مواقع هرکس به یک عادت قویِ زندگی خود، به یک وسواسِ خود پناهنده می‌شود: عرق‌خور می‌رود مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمندِ حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد.",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "موهای او سرد و نمناک بود. سرد، کاملاً سرد. مثل اینکه چند روز می‌گذشت که مرده بود. من اشتباه نکرده بودم، او مرده بود.",
    "در این‌جور مواقع هرکس به یک عادت قویِ زندگی خود، به یک وسواسِ خود پناهنده می‌شود: عرق‌خور می‌رود مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمندِ حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "من دعا می‌خواندم. ولی تلفظ این کلمات از ته دل نبود، چون من بیشتر خوشم می‌آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا، با قادر متعال! چون خدا از سر من زیاد بود.",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌\nآیا روزی",
    "پرسه می‌زدم به طوری که آفتاب چشمم را نمی‌زد، حرف مردم وصدای زندگی گوشم را می‌خراشید",
    "هرگز نمی‌خواستم او را لمس بکنم، فقط اشعه‌ی نامریی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می‌شد کافی بود.",
    "از میان رجاله‌هایی که همه‌ی آنها قیافه‌ی طماع داشتند و دنبال پول و شهرت می‌دویدند گذشتم. من احتیاجی به دیدن آنها نداشتم چون یکی از آنها نماینده‌ی باقیِ دیگرشان بود.",
    "همه‌ی آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلت تناسلی‌شان می‌شد.",
    "من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم. نه! فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلاً خودم بتوانم باور بکنم چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم. سایه‌ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می‌نویسم با اشتهای هر چه تمام‌تر می‌بلعد. برای اوست که می‌خواهم آزمایشی بکنم. ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همه‌ی روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.",
    "تمام روز مشغولیات من نقاشی روی جلد قلمدان بود. همه‌ی وقتم وقف نقاشی روی جلد قلمدان و استعمال مشروب و تریاک می‌شد، شغل مضحک نقاشی روی قلمدان اختیار کرده بودم برای اینکه خودم را گیج بکنم، برای اینکه وقت را بکشم.\nاز حسنِ اتفاق خانه‌ام بیرون شهر، در یک محل ساکت و آرام دور از آشوب و جنجالِ زندگی مردم واقع شده. اطراف آن کاملاً مجزا و دورش خرابه است. فقط از آن طرفِ خندق، خانه‌های گِلیِ توسری‌خورده پیدا است و شهر شروع می‌شود.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند. در سن‌هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی‌فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می‌کنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم. و درتمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره می‌کند. آیا برای کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را می‌کند؟ آن‌وقت بعد باید کوشش بکند برای این که به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود. این صدای مرگ است.",
    "زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم می‌گذشت و می‌گذرد. سرتاسر زندگی‌ام میان چهار دیوار گذشته است.",
    "آسایش به من حرام شده بود، چطور می‌توانستم آسایش داشته باشم؟",
    "در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگیِ من یک شعاع آفتاب درخشید. اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره‌ی پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه، همه‌ی بدبختی‌های زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم، و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد. نه، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگه دارم.",
    "در دنیای جدیدی که بیدار شده بودم محیط و وضع آنجا کاملاً به من آشنا و نزدیک بود، به‌طوری که بیش از زندگی و محیط سابق خودم به آن انس داشتم. مثل اینکه انعکاس زندگی حقیقی من بود. یک دنیای دیگر ولی به قدری به من نزدیک و مربوط بود که به نظرم می‌آمد در محیط اصلی خودم برگشته‌ام. در یک دنیای قدیمی اما در عین حال نزدیک‌تر و طبیعی‌تر متولد شده بودم.",
    "من فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.",
    "این احساس از دیرزمانی در من پیدا شده بود که زنده‌زنده تجزیه می‌شدم. نه‌تنها جسم‌ام، بلکه روحم همیشه با قلبم متناقض بود و باهم سازش نداشتند. همیشه یک نوع فسخ و تجزیه‌ی غریبی را طی می‌کردم",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "آیا من یک موجود مجزا و مشخص هستم؟ نمی‌دانم. ولی حالا که در آینه نگاه کردم خودم را نشناختم. نه، آن منِ سابق مرده است، تجزیه شده، ولی هیچ سد و مانعی بین ما وجود ندارد. باید حکایت خودم را نقل بکنم ولی نمی‌دانم باید از کجا شروع کرد. سرتاسر زندگی قصه و حکایت است",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه‌ی خودم را نمی‌نویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند. آرزوهایی که هر متل‌سازی مطابق روحیه‌ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است",
    "من با خودم فکر کردم «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "یا کسی از احساسات بعد از مرگ خبر دارد؟\n‫اگرچه خون در بدن می‌ایستد و بعد از یک شبانه‌روز بعضی از اعضای بدن شروع به تجزیه شدن می‌کنند، ولی تا مدتی بعد از مرگ موی سر و ناخن می‌روید. آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادنِ قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقی‌مانده‌ی خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال می‌کنند؟ حس مرگ خودش ترسناک است چه برسد به آنکه حس بکنند که مرده‌اند! پیرهایی هستند که",
    "مادرم می‌گوید که هردوی آنها را ترک خواهد کرد، مگر به این شرط که پدر و عمویم آزمایش مار ناگ را بدهند و هرکدام از آنها که زنده بمانند به او تعلق خواهد داشت.\nآزمایش از این قرار بوده که پدر و عمویم را بایستی در یک اطاق تاریک مثل سیاه‌چال با یک مار ناگ بی‌اندازند و هر یک از آنها که او را مار گزید طبیعتاً فریاد می‌زند، آن وقت مارافسا در اطاق را باز می‌کند و دیگری را نجات می‌دهد و بوگام‌داسی به او تعلق می‌گیرد.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "باید حکایت خودم را نقل بکنم ولی نمی‌دانم باید از کجا شروع کرد. سرتاسر زندگی قصه و حکایت است.",
    "برای کسی که در گور است زمان بی‌معنی است. این اطاق، مقبره‌ی زندگی و افکارم بود.",
    "بعد از او من دیگر خودم را از جرگه‌ی آدم‌ها، از جرگه‌ی احمق‌ها و خوشبخت‌ها به‌کلی بیرون کشیدم و برای فراموشی به شراب و تریاک پناه بردم. زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم می‌گذشت و می‌گذرد. سرتاسر زندگی‌ام میان چهار دیوار گذشته است.",
    "یک شباهت دور و مضحک با من داشت. مثل اینکه عکس من روی آینه‌ی دق افتاده باشد.",
    "گویا من طرز حرف زدن با آدم‌های دنیا، با آدم‌های زنده را فراموش کرده بودم!",
    "از خودم می‌ترسیدم، از همه کس می‌ترسیدم، گویا این حالت مربوط به ناخوشی بود.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌\nآیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورا‌ء طبیعی، این انعکاس سایه‌ی روح که در حالت اغما‌ء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می‌کند کسی پی خواهد برد؟",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "آری، پیشتر برایم فقط یک دلخوشی یا دلخوش‌کُنَک مانده بود. میان چهار دیوار اطاقم روی قلمدان نقاشی می‌کردم و با این سرگرمی مضحک وقت را می‌گذرانیدم. اما بعد از آنکه آن دو چشم را دیدم، بعد از آنکه او را دیدم، اصلاً معنی، مفهوم و ارزش هر جنبش و حرکتی از نظرم افتاد.",
    "«بیا بریم تا می خوریم\nشراب ملک ری خوری\nحالا نخوریم کی خوریم؟»",
    "حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود. برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه‌ی جلوی دکان قصابی که برای یک تکه لثه دُم می‌جنباند، گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. نه، من احتیاجی به دیدن این همه دنیاهای قِی‌آور و این همه قیافه‌های نکبت‌بار نداشتم.",
    "در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگیِ من یک شعاع آفتاب درخشید. اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره‌ی پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه، همه‌ی بدبختی‌های زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم، و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد. نه، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگه دارم.",
    "حصاری که دور زندگی و افکار من کشیده شده، زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "چون از زمانی که همه‌ی روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.",
    "و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم. سایه‌ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می‌نویسم با اشتهای هر چه تمام‌تر می‌بلعد.",
    "بعد از او من دیگر خودم را از جرگه‌ی آدم‌ها، از جرگه‌ی احمق‌ها و خوشبخت‌ها به‌کلی بیرون کشیدم و برای فراموشی به شراب و تریاک پناه بردم. زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم می‌گذشت و می‌گذرد. سرتاسر زندگی‌ام میان چهار دیوار گذشته است.",
    "اما بعد از آنکه آن دو چشم را دیدم، بعد از آنکه او را دیدم، اصلاً معنی، مفهوم و ارزش هر جنبش و حرکتی از نظرم افتاد.",
    "حالت افسرده و شادی غم‌انگیزش، همه‌ی اینها نشان می‌داد که او مانند مردمان معمولی نیست، اصلاً خوشگلی او معمولی نبود، او مثل یک منظره‌ی رویای افیونی به من جلوه کرد...",
    "که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم. نه! فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلاً خودم بتوانم باور بکنم چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را",
    "من با خودم فکر کردم «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "پلک‌های چشمم که پایین می‌آمد، یک دنیای محو جلویم نقش می‌بست. یک دنیایی که همه‌اش را خودم ایجاد کرده بودم و با افکار و مشاهداتم وفق می‌داد. در هر صورت خیلی حقیقی‌تر و طبیعی‌تر از دنیای بیداری‌ام بود.",
    "اگرچه خون در بدن می‌ایستد و بعد از یک شبانه‌روز بعضی از اعضای بدن شروع به تجزیه شدن می‌کنند، ولی تا مدتی بعد از مرگ موی سر و ناخن می‌روید. آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادنِ قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقی‌مانده‌ی خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال می‌کنند؟",
    "حالت افسرده و شادی غم‌انگیزش، همه‌ی اینها نشان می‌داد که او مانند مردمان معمولی نیست، اصلاً خوشگلی او معمولی نبود، او مثل یک منظره‌ی رویای افیونی به من جلوه کرد..",
    "حالت افسرده و شادی غم‌انگیزش، همه‌ی اینها نشان می‌داد که او مانند مردمان معمولی نیست، اصلاً خوشگلی او معمولی نبود، او مثل یک منظره‌ی رویای افیونی به من جلوه کرد...",
    "می‌ترسیدم که نفس بکشم و او مانند ابر یا دود، ناپدید بشود.",
    "هیچ‌گونه فکر و خیالی به نظرم غیرطبیعی نمی‌آمد. من قادر بودم به آسانی به رموز نقاشی‌های قدیمی، به اسرار کتاب‌های مشکل فلسفه، به حماقت ازلیِ اشکال و انواع پی ببرم. زیرا در این لحظه من در گردش زمین و افلاک، در نشو و نمای رستنی‌ها و جنبش جانوران شرکت داشتم، گذشته و آینده، دور و نزدیک، با زندگی احساساتی من شریک و توأم شده بود.",
    "چند روز پیش یک کتاب دعا برایم آورده بود که رویش یک وجب خاک نشسته بود. نه‌تنها کتاب دعا، بلکه هیچ جور کتاب و نوشته و افکار رجاله‌ها به درد من نمی‌خورد. چه احتیاجی به دروغ و دونگ‌های آنها داشتم؟ آیا من خودم نتیجه‌ی یک رشته نسل‌های گذشته نبودم و تجربیات موروثی آنها در من باقی نبود؟ آیا گذشته در خود من نبود؟ ولی هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.",
    "میان چهار دیوار اطاقم روی قلمدان نقاشی می‌کردم و با این سرگرمی مضحک وقت را می‌گذرانیدم. اما بعد از آنکه آن دو چشم را دیدم، بعد از آنکه او را دیدم، اصلاً معنی، مفهوم و ارزش هر جنبش و حرکتی از نظرم افتاد.",
    "زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم. سایه‌ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می‌نویسم با اشتهای هر چه تمام‌تر می‌بلعد.",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم. نه! فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلاً خودم بتوانم باور بکنم چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد.",
    "تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم. سایه‌ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می‌نویسم با اشتهای هر چه تمام‌تر می‌بلعد. برای اوست که می‌خواهم آزمایشی بکنم. ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همه‌ی روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.",
    "عشق چیست؟ برای همه‌ی رجاله‌ها یک هرزه‌گی، یک ول‌انگاری موقتی است.",
    "به نظرم آمد که تا دنیا دنیا است، تا من بوده‌ام، یک مرده، یک مرده‌ی رد و بی‌حس و حرکت در اطاق تاریک با من بوده است.",
    "چیزی که تحمل‌ناپذیر است، حس می‌کردم از همه‌ی این مردمی‌که می‌دیدم و میان‌شان زندگی می‌کردم دور هستم ولی یک شباهت ظاهری، یک شباهت محو و دور و درعین‌حال نزدیک مرا به آنها مربوط می‌کرد.",
    "ولی هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "دوباره آگاه و آشنا بشود. این صدای مرگ است.\nدر این رختخواب نمناکی که بوی عرق گرفته بود و وقتی که پلک‌های چشمم سنگین می‌شد و می‌خواستم خودم را تسلیم نیستی و شب جاودانی بکنم، همه‌ی یادبودهای گم‌شده و ترس‌های فراموش‌شده‌ام، از سر نو جان می‌گرفت: ترس این که پرهای متکا تیغه‌ی خنجر بشود، دگمه‌ی ستره‌ام بی‌اندازه بزرگ به اندازه‌ی سنگ آسیا بشود. ترس این که تکه نان لواشی که به زمین می‌افتد، مثل شیشه بشکند. دلواپسی این که اگر خوابم ببرد روغن پیه‌سوز به زمین بریزد و شهر آتش بگیرد.",
    "من در حالی که بغلیِ شراب دستم بود",
    "چندبار با خودم زمزمه کردم «مرگ... مرگ... کجایی؟» همین به من تسکین داد و چشم‌هایم به هم رفت",
    "فقط می‌خواستم بدانم که شب را به صبح می‌رسانم یا نه؟ حس می‌کردم در مقابل مرگ، مذهب و ایمان و اعتقاد چقدر سست و بچه‌گانه و تقریباً یک‌جور تفریح برای اشخاص تندرست و خوشبخت بود! در مقابل حقیقت وحشتناک مرگ و حالات جانگدازی که طی می‌کردم، آنچه راجع به کیفر و پاداش روح و روز رستاخیز به من یاد داده بودند، در مقابل ترس از مرگ هیچ تأثیری نداشت.",
    "از وقتی که او را گم کردم، از زمانی که یک دیوار سنگین، یک سد نمناک بدون روزنه به سنگینیِ سرب جلوی من و او کشیده شد، حس کردم که",
    "عرق‌خور می‌رود مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمندِ حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد.",
    "برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم می‌گذشت و می‌گذرد. سرتاسر زندگی‌ام میان چهار دیوار گذشته است.",
    "یک توده‌ی در حال فسخ و تجزیه بودم. گویا همیشه این طور بوده و خواهم بود یک مخلوط نا‌متناسب عجیب...",
    "این دو دریچه مرا با دنیای خارج، با دنیای رجاله‌ها مربوط می‌کند. ولی در اطاقم یک آینه به دیوار است که صورت خودم را در آن می‌بینم. در زندگی محدود من آینه مهم‌تر از دنیای رجاله‌ها است که با من هیچ ربطی ندارد.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "و فقط یک نگاه او کافی بود که همه‌ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "از کجا باید شروع کرد؟ چون همه فکر‌هایی که عجالتاً در کله‌ام می‌جوشد مال همین الان است. ساعت و دقیقه و تاریخ ندارد. یک اتفاق دیروز ممکن است برای من کهنه‌تر و بی‌تاثیرتر از یک اتفاق هزار سال پیش باشد.",
    "فقط یک نگاه او کافی بود که همه‌ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند.",
    "من میان رجاله‌ها یک نژاد مجهول و ناشناس شده بودم، به طوری که فراموش کرده بودم که سابق بر این جزو دنیای آنها بوده‌ام.",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم",
    "ولی تلفظ این کلمات از ته دل نبود، چون من بیشتر خوشم می‌آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا، با قادر متعال! چون خدا از سر من زیاد بود.",
    "طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم. سایه‌ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می‌نویسم با اشتهای هر چه تمام‌تر می‌بلعد.",
    "برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند.",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم.",
    "تمام ذرات تن‌ام، ذرات تن او را لازم داشت.",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.",
    "زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم می‌گذشت و می‌گذرد. سرتاسر زندگی‌ام میان چهار دیوار گذشته است.",
    "اندام نازک و کشیده با خط متناسبی که از شانه، بازو، پستان‌ها، سینه، کپل و ساق پاهایش پایین می‌رفت مثل این بود که تن او را از آغوش جفتش بیرون کشیده باشند. مثل ماده‌ی مهرگیاه بود که از بغل جفتش جدا کرده باشند.",
    "او اینجا در اطاق من، در تختخواب من آمده تنش را به من تسلیم کرد. تنش و روحش هر دو را به من داد!",
    "‫اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. ",
    "هرکس دیروز مرا دیده، جوان شکسته و ناخوشی دیده است ولی امروز پیرمرد قوزی می‌بیند که موهای سفید، چشم‌های واسوخته و لب شکری دارد.",
    "یک دختر خون‌گرم زیتونی با پستان‌های لیمویی، چشم‌های درشت مورب، ابروهای باریک به‌هم‌پیوسته، که میانش را خال سرخ می‌گذاشت",
    "در مقابل هریک از این دیوارها می‌ایستادم، جلوی مهتاب سایه‌ام بزرگ و غلیظ به دیوار می‌افتاد ولی بدون سر بود. سایه‌ام سر نداشت. شنیده بودم که اگر سایه‌ی کسی سر نداشته باشد تا سرِ سال می‌میرد.",
    "چرا خودش را شریک درد من می‌دانست؟ یک روز به او پول داده بودند و پستان‌های ورچروکیده‌ی سیاهش را مثل دولچه توی لپ من چپانیده بود. کاش خوره به پستان‌هایش افتاده بود! حالا که پستان‌هایش را می‌دیدم، عقم می‌نشست که آن وقت با اشتهای هرچه تمام‌تر شیره‌ی زندگی او را می‌مکیدم و حرارت تن‌مان در هم داخل می‌شده. او تمام تن مرا دست‌مالی می‌کرده،",
    "حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود. برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه‌ی جلوی دکان قصابی که برای یک تکه لثه دُم می‌جنباند، گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد",
    "وسواس این که پاهای سگِ جلوی دکان قصابی مثل سُمِ اسب صدا بدهد. دلهره‌ی اینکه پیرمرد خنزرپنزری جلوی بساطش به خنده بی‌افتد، آن‌قدر بخندد که جلوی صدای خودش را نتواند بگیرد. ترس اینکه کرم توی پاشویه‌ی حوض خانه‌مان مار هندی بشود. ترس اینکه رختخوابم سنگ قبر بشود و به وسیله‌ی لولا دور خودش بلغزد،",
    "به من نیاموخته بودند که به شب نگاه بکنم و شب را دوست داشته باشم.",
    "حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "افسوس به جای اینکه این داروهای ناامیدی، فکر مرا فلج و کرخت بکند، به جای اینکه فراموش بکنم، روز به روز، ساعت به ساعت، دقیقه به دقیقه فکر او، اندام او، صورت او خیلی سخت‌تر از پیش جلویم مجسم می‌شد.\nچگونه می‌توانستم فراموش بکنم؟ چشم‌هایم که باز بود و یا روی هم می‌گذاشتم، در خواب و در بیداری او جلوی من بود. از میان روزنه‌ی پستوی اطاقم، مثل شبی که فکر و منطق مردم را فرا گرفته، از میان سوراخ چهارگوشه که به بیرون باز می‌شد دایم جلوی چشمم بود.",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "آیا آنچه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنجم، سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "من با خودم فکر کردم «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "یک شباهت دور و مضحک با من داشت. مثل اینکه عکس من روی آینه‌ی دق افتاده باشد.",
    "فقط او می‌تواند مرا بشناسد",
    "آرزو می‌کردم که یک شب را با او بگذرانم و با هم در آغوش هم می‌مردیم.",
    "در چشم‌هایم غبار مرگ را دیده بودم، دیده بودم که باید بروم.",
    "می‌خواستم این چشم‌هایی که برای همیشه به هم بسته شده بود روی کاغذ بکشم و برای خودم نگه دارم.",
    "۱\nدر زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "سایه‌ام معرفی بکنم. سایه‌ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می‌نویسم با اشتهای هر چه تمام‌تر می‌بلعد. برای اوست که می‌خواهم آزمایشی بکنم. ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همه‌ی روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم",
    "این همان کسی بود که تمام زندگی مرا زهرآلود کرده بود و یا اصلاً زندگی من مستعد بود که زهرآلود بشود و من به جز زندگی زهرآلود زندگی دیگری را نمی‌توانستم داشته باشم.",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "من فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "«بیا بریم تا می خوریم\nشراب ملک ری خوریم\nحالا نخوریم کی خوریم؟»",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد",
    "آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده‌اند؟ آیا آنچه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنجم، سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را. آیا ممکن بود کس دیگری در من تاثیر بکند؟",
    "آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمی‌کنند که سابقاً یکدیگر را دیده بودند، که رابطه‌ی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟",
    "در این‌جور مواقع هرکس به یک عادت قویِ زندگی خود، به یک وسواسِ خود پناهنده می‌شود: عرق‌خور می‌رود مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمندِ حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد.",
    "و حالا این چشم‌ها را داشتم. روح چشم‌هایش را روی کاغذ داشتم و دیگر تنش به درد من نمی‌خورد. این تنی که محکوم به نیستی و طعمه‌ی کرم‌ها و موش‌های زیر زمین بود!",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند. آرزوهایی که هر متل‌سازی مطابق روحیه‌ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است.",
    "من با خودم فکر کردم «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "تاریکی، این ماده‌ی غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراوش می‌کند، من به آن خو گرفته بودم. در تاریکی بود که افکار گم‌شده، ترس‌های فراموش شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمی‌دانستم در کدام گوشه‌ی مغزم پنهان شده بود، همه از سر نو جان می‌گرفت، راه می‌افتاد و به من دهن‌کجی می‌کرد",
    "آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادنِ قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقی‌مانده‌ی خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال می‌کنند؟",
    "پیرهایی هستند که با لبخند می‌میرند، مثل اینکه به خواب می‌روند، و یا پیه‌سوزی که خاموش می‌شود. اما یک‌نفر جوانِ قوی که ناهنگام می‌میرد و همه‌ی قوای بدنش تا مدتی بر ضد مرگ می‌جنگد چه احساسی خواهد داشت؟",
    "حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "فقط می‌خواستم بدانم آیا می‌دانست که برای خاطر او بود که من می‌مردم؟ اگر می‌دانست آن‌وقت آسوده و خوشبخت می‌مردم.",
    "این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم",
    "از زمانی که همه‌ی روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.",
    "نه، اسم او را هرگز نخواهم برد، چون دیگر او با آن اندام اثیری، باریک و مه‌آلود، با آن دو چشم درشت متعجب و درخشان که پشت آن، زندگیِ من آهسته و دردناک می‌سوخت و می‌گداخت، او دیگر متعلق به این دنیای پست درنده نیست. نه، اسم او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم.",
    "نمی‌دانم این خانه را کدام مجنون یا کج‌سلیقه در عهد دقیانوس ساخته! چشمم را که می‌بندم نه فقط همه‌ی سوراخ‌سنبه‌هایش پیش چشمم مجسم می‌شود، بلکه فشار آنها را روی دوش خودم حس می‌کنم. خانه‌ای که فقط روی قلمدان‌های قدیم ممکن است نقاشی کرده باشند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "من از بس چیزهای متناقض دیده و حرف‌های جوربه‌جور شنیده‌ام و از بس که دید چشم‌هایم روی سطح اشیا‌ی مختلف ساییده شده. این قشر نازک و سختی که روح پشت آن پنهان است، حالا هیچ چیز را باور نمی‌کنم. به ثقل و ثبوت اشیا‌ء به حقایق آشکار و روشن همین الآن هم شک دارم",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "این احتیاج نوشتن بود که برایم یک جور وظیفه‌ی اجباری شده بود، می‌خواستم این دیوی که مدت‌ها بود درون مرا شکنجه می‌کرد بیرون بکشم، می‌خواستم دل‌پُری خودم را روی کاغذ بیاورم.",
    "من محتاجم، بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم، به سایه‌ی خودم ارتباط بدهم. این سایه‌ی شومی‌که جلوی روشنایی پیه‌سوز روی دیوار خم شده و مثل این است که آنچه که می‌نویسم به دقت می‌خواند و می‌بلعد. این سایه حتماً بهتر از من می‌فهمد! فقط با سایه‌ی خودم خوب می‌توانم حرف بزن‌ام، اوست که مرا وادار به حرف زدن می‌کند، فقط او می‌تواند مرا بشناسد او حتماً می‌فهمد. می‌خواهم عصاره‌ی، نه، شراب تلخِ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه‌ام چکانیده به او بگویم «این زندگی من است!»",
    "آیا من یک موجود مجزا و مشخص هستم؟ نمی‌دانم. ولی حالا که در آینه نگاه کردم خودم را نشناختم. نه، آن منِ سابق مرده است، تجزیه شده، ولی هیچ سد و مانعی بین ما وجود ندارد. باید حکایت خودم را نقل بکنم ولی نمی‌دانم باید از کجا شروع کرد. سرتاسر زندگی قصه و حکایت است. باید خوشه‌ی انگور را بفشارم و شیره‌ی آن را قاشق قاشق در گلوی خشک این سایه‌ی پیر بریزم.",
    "هزاران سال است که همین حرف‌ها را زده‌اند. همین جماع‌ها را کرده‌اند، همین گرفتاری‌های بچگانه را داشته‌اند. آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه‌ی خودم را نمی‌نویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند. آرزوهایی که هر متل‌سازی مطابق روحیه‌ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است.",
    "نه‌تنها جسم‌ام، بلکه روحم همیشه با قلبم متناقض بود و باهم سازش نداشتند. همیشه یک نوع فسخ و تجزیه‌ی غریبی را طی می‌کردم. گاهی فکر چیزهایی را می‌کردم که خودم نمی‌توانستم باور کنم. گاهی حس ترحم در من تولید می‌شد. در صورتی که عقلم به من سرزنش می‌کرد. اغلب با یک نفر که حرف می‌زدم، یا کاری می‌کردم، راجع به موضوع‌های گوناگون داخل بحث می‌شدم، در صورتی که حواسم جای دیگر بود، به فکر خودم بودم و توی دلم به خودم ملامت می‌کردم. یک توده‌ی در حال فسخ و تجزیه بودم. گویا همیشه این طور بوده و خواهم بود یک مخلوط نا‌متناسب عجیب...",
    "اگر ممکن بود در یک لکه‌ی مرکب، در یک آهنگ موسیقی با شعاع رنگین تمام هستی‌ام ممزوج می‌شد، و بعد این، امواج و اشکال آن‌قدر بزرگ می‌شد و می‌دوانید که به‌کلی محو و ناپدید می‌شد، به آرزوی خود رسیده بودم.",
    "این اطاق، مقبره‌ی زندگی و افکارم بود.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگیِ من یک شعاع آفتاب درخشید.",
    "نه، ترس از مرگ گریبان مرا ول نمی‌کرد. کسانی که درد نکشیده‌اند این کلمات را نمی‌فهمند. به قدری حس زندگی در من زیاد شده بود که کوچک‌ترین لحظه‌ی خوشی، جبران ساعت‌های دراز خفقان و اضطراب را می‌کرد.",
    "تاریکی، این ماده‌ی غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراوش می‌کند، من به آن خو گرفته بودم. در تاریکی بود که افکار گم‌شده، ترس‌های فراموش شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمی‌دانستم در کدام گوشه‌ی مغزم پنهان شده بود، همه از سر نو جان می‌گرفت، راه می‌افتاد و به من دهن‌کجی می‌کرد. کنج اطاق، پشت پرده، کنار در، پر از این افکار و هیکل‌های بی‌شکل و تهدیدکننده بود.",
    "به طور مبهمی آرزوی زمین‌لرزه یا یک صاعقه‌ی آسمانی می‌کردم برای اینکه بتوانم مجدداً در دنیای آرام و روشنی به دنیا بیایم.",
    "پلک‌های چشمم که پایین می‌آمد، یک دنیای محو جلویم نقش می‌بست. یک دنیایی که همه‌اش را خودم ایجاد کرده بودم و با افکار و مشاهداتم وفق می‌داد. در هر صورت خیلی حقیقی‌تر و طبیعی‌تر از دنیای بیداری‌ام بود. مثل اینکه هیچ مانع و عایقی در جلوی فکر و تصورم وجود نداشت، زمان و مکان تاثیر خود را از دست می‌دادند",
    "و بعد از آنکه بیدار می‌شدم، در همان دقیقه هنوز به وجود خودم شک داشتم، از زمان و مکان خودم بی‌خبر بودم. گویا خواب‌هایی که می‌دیدم همه‌اش را خودم درست کرده بودم و تعبیر حقیقی آن را می‌دانسته‌ام.",
    "شب‌ها به نظرم اطاقم کوچک می‌شد و مرا فشار می‌داد.",
    "آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادنِ قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقی‌مانده‌ی خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال می‌کنند؟",
    "آیا برای کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را می‌کند؟ آن‌وقت بعد باید کوشش بکند برای این که به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود. این صدای مرگ است.",
    "«درد تو آن‌قدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می‌آید یا اصلاً اشک در نمی‌آید!...»",
    "نمی‌دانم دیوارهای اطاقم چه تأثیر زهرآلودی با خودش داشت که افکار مرا مسموم می‌کرد!",
    "افکاری که برایم می‌آمد به هم مربوط نبود. صدای خودم را در گلویم می‌شنیدم ولی معنی کلمات را نمی‌فهمیدم. در سرم این صداها با صداهای دیگر مخلوط می‌شد. مثل وقتی که تب داشتم انگشت‌های دستم بزرگ‌تر از معمول به نظر می‌آمد، پلک‌های چشمم سنگینی می‌کرد، لب‌هایم کلفت شده بود.",
    "در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت1، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگیِ من یک شعاع آفتاب درخشید. اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره‌ی پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه، همه‌ی بدبختی‌های زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم، و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد. نه، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگه دارم.",
    "‫در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "برای اولین بار در زندگی‌ام احساس آرامش ناگهان تولید شد. چون دیدم این چشم‌ها بسته شده، مثل اینکه سلاتونی که مرا شکنجه می‌کرد و کابوسی که با چنگال آهنینش درون مرا می‌فشرد، کمی‌آرام گرفت. ",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد، وانگهی چه چیزی روی زمین می‌تواند برایم کوچک‌ترین ارزش را داشته باشد. آنچه که زندگی بوده است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود ",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.",
    "کاش می‌توانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم؛ خواب راحت بی‌دغدغه!",
    "ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند. ",
    "در این وقت از خود بی‌خود شده بودم. مثل اینکه من اسم او را قبلاً می‌دانسته‌ام. شراره‌ی چشم‌هایش، رنگش، بویش، حرکاتش همه به نظر من آشنا می‌آمد، مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او همجوار بوده از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی که به هم ملحق شده باشیم. می‌بایستی در این زندگی نزدیک او بوده باشم. هرگز نمی‌خواستم او را لمس بکنم، فقط اشعه‌ی نامریی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می‌شد کافی بود. این پیش‌آمد وحشت‌انگیز که به اولین نگاه به نظر من آشنا آمد، آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمی‌کنند که سابقاً یکدیگر را دیده بودند، که رابطه‌ی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟ در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را. آیا ممکن بود کس دیگری در من تاثیر بکند؟",
    "برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. ",
    " می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. ",
    "در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. ",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "اصلاً زندگی من مستعد بود که زهرآلود بشود و من به جز زندگی زهرآلود زندگی دیگری را نمی‌توانستم داشته باشم.",
    "در این‌جور مواقع هرکس به یک عادت قویِ زندگی خود، به یک وسواسِ خود پناهنده می‌شود: عرق‌خور می‌رود مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمندِ حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد. ولی من، من که بی‌ذوق و بیچاره بودم، یک نقاش روی جلد قلمدان، چه می‌توانستم بکنم؟ با این تصاویر خشک و براق و بی‌روح که همه‌اش به یک شکل بود چه می‌توانستم بکشم که شاهکار بشود؟ اما در تمام هستی خودم ذوق سرشار و حرارت مفرطی حس می‌کردم",
    "در موقع دعا کردن چشم‌های خودم را می‌بستم و کف دستم را جلوی صورتم می‌گرفتم. در این شبی که برای خودم ایجاد کرده بودم مثل لغاتی که بدون مسئولیت فکری در خواب تکرار می‌کنند، من دعا می‌خواندم. ولی تلفظ این کلمات از ته دل نبود، چون من بیشتر خوشم می‌آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا، با قادر متعال! چون خدا از سر من زیاد بود.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "خورشید مانند تیغ طلایی، از کنار سایه‌ی دیوار می‌تراشید و بر می‌داشت.",
    "می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم. نه! فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلاً خودم بتوانم باور بکنم چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند",
    "این اطاق، مقبره‌ی زندگی و افکارم بود. همه‌ی دوندگی‌ها، صداها و همه‌ی تظاهرات زندگی دیگران، زندگی رجاله‌ها که همه‌شان جسماً و روحاً یک جور ساخته شده‌اند، برای من عجیب و بی‌معنی شده بود",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم. تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود. برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه‌ی جلوی دکان قصابی که برای یک تکه لثه دُم می‌جنباند، گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند",
    "«درد تو آن‌قدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می‌آید یا اصلاً اشک در نمی‌آید!...»",
    "فقط با سایه‌ی خودم خوب می‌توانم حرف بزن‌ام، اوست که مرا وادار به حرف زدن می‌کند",
    "برای کسی که در گور است زمان بی‌معنی است.",
    "این اطاق، مقبره‌ی زندگی و افکارم بود.",
    "دنیا به نظرم یک خانه‌ی خالی و غم‌انگیز آمد",
    "شنیده بودم که اگر سایه‌ی کسی سر نداشته باشد تا سرِ سال می‌میرد.",
    "چندبار با خودم زمزمه کردم «مرگ... مرگ... کجایی؟»",
    "زندگی مثل معمول، خسته‌کننده شروع شده بود.",
    "چندبار با خودم زمزمه کردم «مرگ... مرگ... کجایی؟»",
    "در صورتی که می‌دانستم زندگی من تمام شده و به طرز دردناکی آهسته خاموش می‌شود.",
    "ولی نمی‌دانم چرا هر جور زندگی و خوشی دیگران دلم را به‌هم می‌زند",
    "در تاریکی بود که افکار گم‌شده، ترس‌های فراموش شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمی‌دانستم در کدام گوشه‌ی مغزم پنهان شده بود، همه از سر نو جان می‌گرفت، راه می‌افتاد و به من دهن‌کجی می‌کرد.",
    "به نظرم آمد نمی‌توانم تنها با خودم در یک اطاق بمانم.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "آیا اطاق من یک تابوت نبود؟ رختخوابم سردتر و تاریک‌تر از گور نبود؟",
    "آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادنِ قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقی‌مانده‌ی خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال می‌کنند؟",
    "اضطراب و هول و هراس و میل زندگی در من فروکش کرده بود.",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم.",
    "تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "ولی زندگی من همه‌اش یک فصل و یک حالت داشته، مثل این است که در یک منطقه‌ی سردسیر و در تاریکی جاودانی گذشته است",
    "تاکنون تصور می‌کردم مفهوم و قوه‌ی خود را از دست داده بود و به جایش تاریکی شب فرمان‌روایی داشت چون به من نیاموخته بودند که به شب نگاه بکنم و شب را دوست داشته باشم.",
    "حس می‌کردم از همه‌ی این مردمی‌که می‌دیدم و میان‌شان زندگی می‌کردم دور هستم ولی یک شباهت ظاهری، یک شباهت محو و دور و درعین‌حال نزدیک مرا به آنها مربوط می‌کرد",
    "در این کتاب اهمیت هنر به معنی بسیار آبرومند کلمه در نظر من بسیار صریح جلوه می‌کند.\nـ رنه لانو",
    "اصلاً چطور می‌توانستم رفتار و اخلاق رجاله‌ها را یاد بگیرم؟ حالا می‌دانم آنها را دوست داشت، چون بی‌حیا، احمق و متعفن بودند.",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند.",
    "حس مرگ خودش ترسناک است چه برسد به آنکه حس بکنند که مرده‌اند!",
    "هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند. دسته‌ی دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود. آن‌وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.",
    "خوشم آمد که در تاریکی بنشینم. تاریکی، این ماده‌ی غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراوش می‌کند، من به آن خو گرفته بودم. در تاریکی بود که افکار گم‌شده، ترس‌های فراموش شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمی‌دانستم در کدام گوشه‌ی مغزم پنهان شده بود، همه از سر نو جان می‌گرفت، راه می‌افتاد و به من دهن‌کجی می‌کرد. کنج اطاق، پشت پرده، کنار در، پر از این افکار و هیکل‌های بی‌شکل و تهدیدکننده بود.\nآنجا کنار پرده یک هیکل ترسناک نشسته بود، تکان نمی‌خورد، نه غمناک بود و نه خوشحال، هر دفعه که بر می‌گشتم توی تخم چشمم نگاه می‌کرد. با صورت او آشنا بودم، مثل این بود که در بچه‌گی همین صورت را دیده بودم.",
    "کسانی که درد نکشیده‌اند این کلمات را نمی‌فهمند.",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را.",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را.",
    "من مطمئنم که نگاه یک نفر بیگانه، یک نفر آدم معمولی او را کِنِفت و پژمرده می‌کرد.",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را.",
    "ـ ولی من احتیاج به این چشم‌ها داشتم و فقط یک نگاه او کافی بود که همه‌ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند. به یک نگاه او دیگر رمز و اسراری برایم وجود نداشت.",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه‌ی خودم را نمی‌نویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند. آرزوهایی که هر متل‌سازی مطابق روحیه‌ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است.",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را. آیا ممکن بود کس دیگری در من تاثیر بکند؟",
    "تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود.",
    "زندگی من ته این چشم‌ها غرق شده بود.",
    "ولی روز و ماه چیست؟ برای من معنی ندارد، برای کسی که در گور است زمان بی‌معنی است.",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائماً استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد.",
    "در زندگی محدود من آینه مهم‌تر از دنیای رجاله‌ها است که با من هیچ ربطی ندارد.",
    "آنچه که زندگی بوده است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتادسال سیاه هم نخواند.",
    "چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد",
    "ثقل و ثبوت اشیا‌ء به حقایق آشکار و روشن همین الآن هم شک دارم.",
    "سرتاسر زندگی قصه و حکایت است",
    "چون همه فکر‌هایی که عجالتاً در کله‌ام می‌جوشد مال همین الان است",
    "یک اتفاق دیروز ممکن است برای من کهنه‌تر و بی‌تاثیرتر از یک اتفاق هزار سال پیش باشد.",
    "ولی زندگی من همه‌اش یک فصل و یک حالت داشته، مثل این است که در یک منطقه‌ی سردسیر و در تاریکی جاودانی گذشته است، در صورتی که میان تنم همیشه یک شعله می‌سوزد و مرا مثل شمع آب می‌کند.",
    "«یارو دیشب قلعه رو گرفته؟» و من به روی مبارکم نمی‌آوردم",
    "نه‌تنها جسم‌ام، بلکه روحم همیشه با قلبم متناقض بود و باهم سازش نداشتند. همیشه یک نوع فسخ و تجزیه‌ی غریبی را طی می‌کردم. گاهی فکر چیزهایی را می‌کردم که خودم نمی‌توانستم باور کنم. گاهی حس ترحم در من تولید می‌شد. در صورتی که عقلم به من سرزنش می‌کرد. اغلب با یک نفر که حرف می‌زدم، یا کاری می‌کردم، راجع به موضوع‌های گوناگون داخل بحث می‌شدم، در صورتی که حواسم جای دیگر بود، به فکر خودم بودم و توی دلم به خودم ملامت می‌کردم. یک توده‌ی در حال فسخ و تجزیه بودم. گویا همیشه این طور بوده و خواهم بود یک مخلوط نا‌متناسب عجیب...",
    "گر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "لب‌های گوشت‌آلوی نیمه‌باز، لب‌هایی که مثل این بود تازه از یک بوسه‌ی گرم طولانی جدا شده ولی هنوز سیر نشده بود.",
    "عرق‌خور می‌رود مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمندِ حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد.",
    "می‌بایستی که او دور از سایر مردم، دور از مرده‌ی دیگران باشد، همان‌طوری که در زندگی‌اش دور از زندگی دیگران بود.",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را.",
    "حالا می‌دانم آنها را دوست داشت، چون بی‌حیا، احمق و متعفن بودند.",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.",
    "کاش می‌توانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم؛ خواب راحت بی‌دغدغه!",
    "برای کسی که در گور است زمان بی‌معنی است.",
    "همیشه قبل از ظهور بحران به دلم اثر می‌کرد و اضطراب مخصوصی در من تولید می‌شد. اضطراب و حالت غم‌انگیزی بود. مثل عقده‌ای که روی دلم جمع شده باشد. مثل هوای پیش از طوفان. آن‌وقت دنیای حقیقی از من دور می‌شد و در دنیای زمینی درخشانی زندگی می‌کردم که به مسافت سنجش‌ناپذیری با دنیای زمینی فاصله داشت.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد.",
    "اصلاً چطور می‌توانستم رفتار و اخلاق رجاله‌ها را یاد بگیرم؟ حالا می‌دانم آنها را دوست داشت، چون بی‌حیا، احمق و متعفن بودند.",
    "آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادنِ قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقی‌مانده‌ی خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال می‌کنند؟",
    "بارها به فکر مرگ و تجزیه‌ی ذرات تنم افتاده بودم، به طوری که این فکر مرا نمی‌ترسانید، برعکس آرزوی حقیقی می‌کردم که نیست و نابود بشوم.",
    "آیا کسی از احساسات بعد از مرگ خبر دارد؟\nاگرچه خون در بدن می‌ایستد و بعد از یک شبانه‌روز بعضی از اعضای بدن شروع به تجزیه شدن می‌کنند، ولی تا مدتی بعد از مرگ موی سر و ناخن می‌روید. آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادنِ قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقی‌مانده‌ی خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال می‌کنند؟",
    "من آرزو می‌کردم بچه‌گی خودم را به یاد بیاورم، اما وقتی که می‌آمد و آن را حس می‌کردم مثل همان ایام، سخت و دردناک بود!",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده‌اند؟",
    "هرگز نمی‌خواستم او را لمس بکنم، فقط اشعه‌ی نامریی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می‌شد کافی بود.",
    "میان چهار دیواری که اطاق مرا تشکیل می‌دهد و حصاری که دور زندگی و افکار من کشیده شده، زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود.",
    "چیزی که تحمل‌ناپذیر است، حس می‌کردم از همه‌ی این مردمی‌که می‌دیدم و میان‌شان زندگی می‌کردم دور هستم",
    "اضطراب و هول و هراس و میل زندگی در من فروکش کرده بود.",
    "تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد.",
    "من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟",
    "حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود.",
    "فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد.",
    "حرف مردم وصدای زندگی گوشم را می‌خراشید.",
    "اصلاً فهمیدم که همه‌ی این کارها بیهوده است، زیرا او نمی‌توانست با چیزهای این دنیا رابطه و وابستگی داشته باشد. مثلاً آبی که او گیسوانش را با آن شستشو می‌داده بایستی از یک چشمه‌ی منحصربه‌فرد ناشناس و یا غاری سحرآمیز بوده باشد. لباس او از تار و پود پشم و پنبه‌ی معمولی نبوده و دست‌های مادی، دست‌های آدمی‌آن را ندوخته بود. او یک وجود برگزیده بود. فهمیدم که آن گل‌های نیلوفر گل معمولی نبوده، مطمئن شدم اگر آب معمولی به رویش می‌زد، صورتش می‌پلاسید و اگر با انگشتان بلند و ظریفش گل نیلوفر معمولی را می‌چید، انگشتش مثل ورق گل پژمرده می‌شد.",
    "چیزی که تحمل‌ناپذیر است، حس می‌کردم از همه‌ی این مردمی‌که می‌دیدم و میان‌شان زندگی می‌کردم دور هستم ولی یک شباهت ظاهری، یک شباهت محو و دور و درعین‌حال نزدیک مرا به آنها مربوط می‌کرد. همین احتیاجات مشترک زندگی بود که از تعجب من می‌کاست.",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه‌ی خودم را نمی‌نویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند. آرزوهایی که هر متل‌سازی مطابق روحیه‌ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است.",
    "ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "خواستم لکه‌ی خون روی دامن لباسم را پاک کنم اما هرچه آستینم را با آب دهن تر می‌کردم و رویش می‌مالیدم لکه‌ی خون بدتر می‌دوانید و غلیظ‌تر می‌شد. به طوری که به تمام تنم نشد می‌کرد و سرمای لزج خون را روی تنم حس کردم.",
    "ولی هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.",
    "فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "در شب تاریکی، در شب عمیقی که تا سرتاسر زندگی مرا فراگرفته بود راه می‌رفتم، چون دو چشمی‌که به منزله‌ی چراغ آن بود برای همیشه خاموش شده بود، و در این صورت برایم یکسان بود که به مکان و مأوایی برسم یا هرگز نرسم.",
    "زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "در این لحظه تمام سرگذشت دردناک زندگی خودم را پشت چشم‌های درشت، چشم‌های بی‌اندازه درشت او دیدم، چشم‌های تر و براق، مثل گوی الماس سیاهی که در اشک انداخته باشند. در چشم‌هایش، در چشم‌های سیاهش، شب ابدی و تاریکیِ متراکمی را که جستجو می‌کردم پیدا کردم و در سیاهیِ مهیبِ افسونگر آن غوطه‌ور شدم.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم می‌گذشت و می‌گذرد. سرتاسر زندگی‌ام میان چهار دیوار گذشته است.",
    "زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم می‌گذشت و می‌گذرد. سرتاسر زندگی‌ام میان چهار دیوار گذشته است.",
    "تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود.",
    "هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.",
    "زمانی که در یک رختخواب گرم و نمناک خوابیده بودم همه‌ی این مسائل برایم به اندازه‌ی جویی ارزش نداشت و در این موقع نمی‌خواستم بدانم که حقیقتاً خدایی وجود دارد یا اینکه فقط مظهر فرمان‌روایان روی زمین است که برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور کرده‌اند،",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!",
    "همه‌ی آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلت تناسلی‌شان می‌شد.",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه‌ی خودم را نمی‌نویسم؟",
    "عرق‌خور می‌رود مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی می‌کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمندِ حقیقی می‌تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد.",
    "اغلب برای فراموشی، برای فرار از خودم، ایام بچه‌گی خودم را به یاد می‌آورم. برای اینکه خودم را در حال قبل از ناخوشی حس بکنم.",
    "فقط با سایه‌ی خودم خوب می‌توانم حرف بزن‌ام، اوست که مرا وادار به حرف زدن می‌کند، فقط او می‌تواند مرا بشناسد او حتماً می‌فهمد. می‌خواهم عصاره‌ی، نه، شراب تلخِ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه‌ام چکانیده به او بگویم «این زندگی من است!»",
    "۱\nدر زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.",
    "آیا من یک موجود مجزا و مشخص هستم؟ نمی‌دانم. ولی حالا که در آینه نگاه کردم خودم را نشناختم. نه، آن منِ سابق مرده است، تجزیه شده، ولی هیچ سد و مانعی بین ما وجود ندارد. باید حکایت خودم را نقل بکنم ولی نمی‌دانم باید از کجا شروع کرد. سرتاسر زندگی قصه و حکایت است. باید خوشه‌ی انگور را بفشارم و شیره‌ی آن را قاشق قاشق در گلوی خشک این سایه‌ی پیر بریزم.",
    "ترس از مرگ گریبان مرا ول نمی‌کرد. کسانی که درد نکشیده‌اند این کلمات را نمی‌فهمند. به قدری حس زندگی در من زیاد شده بود که کوچک‌ترین لحظه‌ی خوشی، جبران ساعت‌های دراز خفقان و اضطراب را می‌کرد.",
    "اگرچه خون در بدن می‌ایستد و بعد از یک شبانه‌روز بعضی از اعضای بدن شروع به تجزیه شدن می‌کنند، ولی تا مدتی بعد از مرگ موی سر و ناخن می‌روید. آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادنِ قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقی‌مانده‌ی خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال می‌کنند؟ حس مرگ خودش ترسناک است چه برسد به آنکه حس بکنند که مرده‌اند! پیرهایی هستند که با لبخند می‌میرند، مثل اینکه به خواب می‌روند، و یا پیه‌سوزی که خاموش می‌شود. اما یک‌نفر جوانِ قوی که ناهنگام می‌میرد و همه‌ی قوای بدنش تا مدتی بر ضد مرگ می‌جنگد چه احساسی خواهد داشت؟",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند. در سن‌هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی‌فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می‌کنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم. و درتمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره می‌کند. آیا برای کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را می‌کند؟ آن‌وقت بعد باید کوشش بکند برای این که به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود. این صدای مرگ است.",
    "تنهایی و انزوایی که پشت سرم پنهان شده بود مانند شب‌های ازلی غلیظ و متراکم بود،",
    "یک شباهت دور و مضحک با من داشت. مثل اینکه عکس من روی آینه‌ی دق افتاده باشد",
    "به نظرم آمد که تمام هستی من سر یک چنگک باریک آویخته شده و در ته چاه عمیق و تاریکی آویزان بودم",
    "مرگ آهسته آواز خودش را زمزمه می‌کرد. مثل یک نفر لال که هر کلمه را مجبور است تکرار بکند و همین که یک فرد شعر را به آخر می‌رساند، دوباره از سر نو شروع می‌کند. آوازش مثل ارتعاش ناله‌ی اره در گوشت تن رخنه می‌کرد، فریاد می‌کشید و ناگهان خفه می‌شد.",
    "حرف مردم وصدای زندگی گوشم را می‌خراشید.",
    "وانگهی چه چیزی روی زمین می‌تواند برایم کوچک‌ترین ارزش را داشته باشد. آنچه که زندگی بوده است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود",
    "آیا سرتاسر زندگی یک قصه‌ی مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟",
    "اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!",
    "وصیت‌نامه است؟ هرگز، چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد،",
    "گفت «شاجون میگه حکیم‌باشی گفته تو می‌میری، از شرت خلاص می‌شیم. مگه آدم چطو می‌میره؟»\nمن گفتم «بهش بگو خیلی وقته که من مرده‌ام»",
    "حالا می‌خواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه‌ی انگور در دستم بفشارم و عصاره‌ی آن را، نه، شراب آن را، قطره قطره در گلوی خشک سایه‌ام مثل آب تربت بچکانم. فقط می‌خواهم پیش از آنکه بروم، دردهایی که مرا خرده خرده مانند خوره یا سَلعه گوشه‌ی این اطاق خورده است روی کاغذ بیاورم. چون به این وسیله بهتر می‌توانم افکار خودم را مرتب و منظم بکنم.",
    "می‌خواهم عصاره‌ی، نه، شراب تلخِ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه‌ام چکانیده به او بگویم «این زندگی من است!»",
    "داشت، به نظرم آمد که همه مرا ترک کرده بودند",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم. تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد.",
    "حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود.",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "آیا من خودم نتیجه‌ی یک رشته نسل‌های گذشته نبودم و تجربیات موروثی آنها در من باقی نبود؟ آیا گذشته در خود من نبود؟ ولی هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.",
    "حالت افسرده و شادی غم‌انگیزش، همه‌ی اینها نشان می‌داد که او مانند مردمان معمولی نیست، اصلاً خوشگلی او معمولی نبود، او مثل یک منظره‌ی رویای افیونی به من جلوه کرد...",
    "او نمی‌توانست با چیزهای این دنیا رابطه و وابستگی داشته باشد. مثلاً آبی که او گیسوانش را با آن شستشو می‌داده بایستی از یک چشمه‌ی منحصربه‌فرد ناشناس و یا غاری سحرآمیز بوده باشد. لباس او از تار و پود پشم و پنبه‌ی معمولی نبوده و دست‌های مادی، دست‌های آدمی‌آن را ندوخته بود. او یک وجود برگزیده بود. فهمیدم که آن گل‌های نیلوفر گل معمولی نبوده، مطمئن شدم اگر آب معمولی به رویش می‌زد، صورتش می‌پلاسید و اگر با انگشتان بلند و ظریفش گل نیلوفر معمولی را می‌چید، انگشتش مثل ورق گل پژمرده می‌شد.",
    "ز این به‌بعد به مقدار مشروب و تریاک خودم افزودم، اما افسوس به جای اینکه این داروهای ناامیدی، فکر مرا فلج و کرخت بکند، به جای اینکه فراموش بکنم، روز به روز، ساعت به ساعت، دقیقه به دقیقه فکر او، اندام او، صورت او خیلی سخت‌تر از پیش جلویم مجسم می‌شد.",
    "برای این که او را بهتر ببینم من خم شدم، چون چشم‌هایش بسته شده بود. اما هرچه به صورتش نگاه کردم مثل این بود که او از من به‌کلی دور است. ناگهان حس کردم که من به هیچ وجه از مکنونات قلب او خبر نداشتم و هیچ رابطه‌ای بین ما وجود ندارد.\nخواستم چیزی بگویم، ولی ترسیدم گوش او، گوش‌های حساس او که باید به یک موسیقی دور آسمانی و ملایم عادت داشته باشد از صدای من متنفر بشود.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده",
    "تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.",
    "شراره‌ی چشم‌هایش، رنگش، بویش، حرکاتش همه به نظر من آشنا می‌آمد، مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او همجوار بوده از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی که به هم ملحق شده باشیم. می‌بایستی در این زندگی نزدیک او بوده باشم. هرگز نمی‌خواستم او را لمس بکنم، فقط اشعه‌ی نامریی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می‌شد کافی بود. این پیش‌آمد وحشت‌انگیز که به اولین نگاه به نظر من آشنا آمد، آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمی‌کنند که سابقاً یکدیگر را دیده بودند، که رابطه‌ی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟ در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را. آیا ممکن بود کس دیگری در من تاثیر بکند؟",
    "آیا من یک موجود مجزا و مشخص هستم؟ نمی‌دانم. ولی حالا که در آینه نگاه کردم خودم را نشناختم. نه، آن منِ سابق مرده است، تجزیه شده، ولی هیچ سد و مانعی بین ما وجود ندارد.",
    "ولی زندگی من همه‌اش یک فصل و یک حالت داشته، مثل این است که در یک منطقه‌ی سردسیر و در تاریکی جاودانی گذشته است، در صورتی که میان تنم همیشه یک شعله می‌سوزد و مرا مثل شمع آب می‌کند.",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند. آرزوهایی که هر متل‌سازی مطابق روحیه‌ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است.",
    "تا به این وسیله با فکر خودم شاید تریاکی برای روح شکنجه‌شده‌ام پیدا بکنم.",
    "من تعریف دروغی نمی‌توانم بکنم و در صورتی که دنیای جدیدی را باید طی کرد، آرزومند بودم که فکر و احساسات کرخت و کُندشده می‌داشتم. بدون زحمت نفس می‌کشیدم و بی‌آنکه احساس خستگی کنم، می‌توانستم در سایه‌ی ستون‌های یک معبد لینگم برای خودم زندگی را به سر ببرم. پرسه می‌زدم به طوری که آفتاب چشمم را نمی‌زد، حرف مردم وصدای زندگی گوشم را می‌خراشید.",
    "صورتش یک فراموشی گیج‌کننده‌ی همه‌ی صورت‌های آدم‌های دیگر را برایم می‌آورد.",
    "قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده‌اند. آرزوهایی که هر متل‌سازی مطابق روحیه‌ی محدود و موروثی خودش تصور کرده است.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "فقط با سایه‌ی خودم خوب می‌توانم حرف بزن‌ام، اوست که مرا وادار به حرف زدن می‌کند، فقط او می‌تواند مرا بشناسد او حتماً می‌فهمد. می‌خواهم عصاره‌ی، نه، شراب تلخِ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه‌ام چکانیده به او بگویم «این زندگی من است!»",
    "حرارت آفتاب با هزاران دهن مکنده عرق تن مرا بیرون می‌کشید. بته‌های صحرا زیر آفتاب تابان به رنگ زردچوبه در آمده بودند. خورشید مثل چشم تب‌دار، پرتو سوزان خود را از ته آسمان نثار منظره‌ی خاموش و بی‌جان می‌کرد",
    "می‌خواستم از خودم بگریزم. آیا چنین اتفاقی ممکن بود؟",
    "میان چهار دیواری که اطاق مرا تشکیل می‌دهد و حصاری که دور زندگی و افکار من کشیده شده، زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود. نه، اشتباه می‌کنم مثل یک کنده‌ی هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.",
    "‫در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\n‫این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "جلوی آینه به خودم می‌گفتم «درد تو آن‌قدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می‌آید یا اصلاً اشک در نمی‌آید!...»",
    "حالا می‌خواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه‌ی انگور در دستم بفشارم و عصاره‌ی آن را، نه، شراب آن را، قطره قطره در گلوی خشک سایه‌ام مثل آب تربت بچکانم",
    "چون به من نیاموخته بودند که به شب نگاه بکنم و شب را دوست داشته باشم.",
    "حالا که در آینه نگاه کردم خودم را نشناختم. نه، آن منِ سابق مرده است، تجزیه شده، ولی هیچ سد و مانعی بین ما وجود ندارد.",
    "می‌دیدم که درد و رنج وجود دارد ولی خالی از هرگونه مفهوم و معنی بود. من میان رجاله‌ها یک نژاد مجهول و ناشناس شده بودم، به طوری که فراموش کرده بودم که سابق بر این جزو دنیای آنها بوده‌ام. چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "تمام ذرات تن‌ام، ذرات تن او را لازم داشت.",
    "فقط می‌خواهم پیش از آنکه بروم، دردهایی که مرا خرده خرده مانند خوره یا سَلعه گوشه‌ی این اطاق خورده است روی کاغذ بیاورم. چون به این وسیله بهتر می‌توانم افکار خودم را مرتب و منظم بکنم. آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز، چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد، وانگهی چه چیزی روی زمین می‌تواند برایم کوچک‌ترین ارزش را داشته باشد. آنچه که زندگی بوده است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتادسال سیاه هم نخواند.",
    "در چشم‌هایم غبار مرگ را دیده بودم، دیده بودم که باید بروم.",
    "۱\nدر زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‌ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد. و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "فکر کردم «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل‌گرسنه بود.",
    "آیا برای کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را می‌کند؟ آن‌وقت بعد باید کوشش بکند برای این که به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود. این صدای مرگ است.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.",
    "زندگی من مستعد بود که زهرآلود بشود و من به جز زندگی زهرآلود زندگی دیگری را نمی‌توانستم داشته باشم.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "من همیشه گمان می‌کردم که خاموشی بهترین چیزها است. گمان می‌کردم که بهتر است آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشیند. ولی حالا دیگر دست خودم نیست چون آنچه که نباید بشود شد. کی می‌داند، شاید همین الان یا یک ساعت دیگر یک دسته گزمه‌ی مست برای دستگیر کردنم بیایند. من هیچ مایل نیستم که لاشه‌ی خودم را نجات بدهم، بعلاوه جای انکار هم باقی نمانده، برفرض هم که لکه‌های خون را محو بکنم ولی قبل از اینکه به دست آنها بی‌افتم یک پیاله از آن بغلی شراب، از شراب موروثی خودم که سر رف گذاشته‌ام خواهم خورد.",
    "من همیشه گمان می‌کردم که خاموشی بهترین چیزها است. گمان می‌کردم که بهتر است آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشیند. ولی حالا دیگر دست خودم نیست چون آنچه که نباید بشود شد.",
    "آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز، چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد، وانگهی چه چیزی روی زمین می‌تواند برایم کوچک‌ترین ارزش را داشته باشد. آنچه که زندگی بوده است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتادسال سیاه هم نخواند.",
    "من از بس چیزهای متناقض دیده و حرف‌های جوربه‌جور شنیده‌ام و از بس که دید چشم‌هایم روی سطح اشیا‌ی مختلف ساییده شده. این قشر نازک و سختی که روح پشت آن پنهان است، حالا هیچ چیز را باور نمی‌کنم.",
    "زندگی من همه‌اش یک فصل و یک حالت داشته، مثل این است که در یک منطقه‌ی سردسیر و در تاریکی جاودانی گذشته است، در صورتی که میان تنم همیشه یک شعله می‌سوزد و مرا مثل شمع آب می‌کند.",
    "خوشم آمد که در تاریکی بنشینم. تاریکی، این ماده‌ی غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراوش می‌کند، من به آن خو گرفته بودم. در تاریکی بود که افکار گم‌شده، ترس‌های فراموش شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمی‌دانستم در کدام گوشه‌ی مغزم پنهان شده بود، همه از سر نو جان می‌گرفت، راه می‌افتاد و به من دهن‌کجی می‌کرد.",
    "نمی‌خواستم بدانم که حقیقتاً خدایی وجود دارد یا اینکه فقط مظهر فرمان‌روایان روی زمین است که برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور کرده‌اند، تصویر روی زمین را به آسمان منعکس کرده‌اند!",
    "در مقابل مرگ، مذهب و ایمان و اعتقاد چقدر سست و بچه‌گانه و تقریباً یک‌جور تفریح برای اشخاص تندرست و خوشبخت بود! در مقابل حقیقت وحشتناک مرگ و حالات جانگدازی که طی می‌کردم، آنچه راجع به کیفر و پاداش روح و روز رستاخیز به من یاد داده بودند، در مقابل ترس از مرگ هیچ تأثیری نداشت.",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "من احتیاج به این چشم‌ها داشتم و فقط یک نگاه او کافی بود که همه‌ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند. به یک نگاه او دیگر رمز و اسراری برایم وجود نداشت.",
    "شب پاورچین پاورچین می‌رفت. گویا به اندازه‌ی کافی خستگی در کرده بود، صداهای دوردست، خفیف به گوش می‌رسید، شاید یک مرغ یا پرنده‌ی رهگذری خواب می‌دید، شاید گیاه‌ها می‌روییدند. در این وقت ستاره‌های رنگ‌پریده پشت توده‌های ابر ناپدید می‌شدند. روی صورتم نفس ملایم صبح را حس کردم و در همین وقت بانگ خروس از دور بلند شد.",
    "در شب تاریکی، در شب عمیقی که تا سرتاسر زندگی مرا فراگرفته بود راه می‌رفتم، چون دو چشمی‌که به منزله‌ی چراغ آن بود برای همیشه خاموش شده بود، و در این صورت برایم یکسان بود که به مکان و مأوایی برسم یا هرگز نرسم.",
    "از کجا باید شروع کرد؟ چون همه فکر‌هایی که عجالتاً در کله‌ام می‌جوشد مال همین الان است. ساعت و دقیقه و تاریخ ندارد. یک اتفاق دیروز ممکن است برای من کهنه‌تر و بی‌تاثیرتر از یک اتفاق هزار سال پیش باشد.",
    "موجودی که آنوقت بودم دیگر وجود نداشت و اگر حاضرش می‌کردم و با او حرف می‌زدم نمی‌شنید و مطالب مرا نمی‌فهمید. صورت یک نفر آدمی را داشت که سابق بر این با او آشنا بوده‌ام ولی از من و جزو من نبود.",
    "کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.",
    "پیه‌سوز اطاقم را روشن نکردم. خوشم آمد که در تاریکی بنشینم. تاریکی، این ماده‌ی غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراوش می‌کند، من به آن خو گرفته بودم. در تاریکی بود که افکار گم‌شده، ترس‌های فراموش شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمی‌دانستم در کدام گوشه‌ی مغزم پنهان شده بود، همه از سر نو جان می‌گرفت، راه می‌افتاد و به من دهن‌کجی می‌کرد. کنج اطاق، پشت پرده، کنار در، پر از این افکار و هیکل‌های بی‌شکل و تهدیدکننده بود.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "چطور می‌توانم او را فراموش بکنم که آن‌قدر وابسته به زندگی من است؟",
    "از زمانی که همه‌ی روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.",
    "ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. ",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌",
    "در این‌جور مواقع هرکس به یک عادت قویِ زندگی خود، به یک وسواسِ خود پناهنده می‌شود: عرق‌خور می‌رود مست می‌کند، نویسنده می‌نویسد، حجار سنگ‌تراشی می‌کند و هرکدام دق دل و عقده‌ی خودشان را به وسیله‌ی فرار در محرک قویِ زندگیِ خود خالی می‌کنند",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است",
    "او دیگر متعلق به این دنیای پست درنده نیست. نه، اسم او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم.",
    "فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم",
    "ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "از نکبتی که مرا گرفته بود گریختم، بدون مقصود معینی از میان کوچه‌ها، بی‌تکلیف از میان رجاله‌هایی که همه‌ی آنها قیافه‌ی طماع داشتند و دنبال پول و شهرت می‌دویدند گذشتم. من احتیاجی به دیدن آنها نداشتم چون یکی از آنها نماینده‌ی باقیِ دیگرشان بود. همه‌ی آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلت تناسلی‌شان می‌شد.",
    "در عین حال خوشی بی‌دلیلی، خوشی غریبی به من دست داد. چون فهمیدم که یک نفر هم‌درد قدیمی داشته‌ام",
    "زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد. زهرآلود نوشتم، ولی می‌خواستم بگویم داغ آن را همیشه با خودم داشته و خواهم داشت.",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\n‫این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. ",
    "در‌این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ‌کس را.",
    "یک دنیای دیگر ولی به قدری به من نزدیک و مربوط بود که به نظرم می‌آمد در محیط اصلی خودم برگشته‌ام. در یک دنیای قدیمی اما در عین حال نزدیک‌تر و طبیعی‌تر متولد شده بودم.",
    "اصلاً چطور می‌توانستم رفتار و اخلاق رجاله‌ها را یاد بگیرم؟ حالا می‌دانم آنها را دوست داشت، چون بی‌حیا، احمق و متعفن بودند. عشق او اصلاً با کثافت و مرگ توام بود.",
    "یا اصلاً زندگی من مستعد بود که زهرآلود بشود و من به جز زندگی زهرآلود زندگی دیگری را نمی‌توانستم داشته باشم.",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می‌کردم.",
    "تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید!\nحضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد،",
    "«درد تو آن‌قدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می‌آید یا اصلاً اشک در نمی‌آید!...»",
    "این دردها، این قشرهای بدبختی که به سر و روی پیرمرد پینه بسته بود و نکبتی که از اطراف او می‌بارید، شاید خودش نمی‌دانست، ولی او را مانند یک نیمچه‌خدا نمایش می‌داد و با آن سفره‌ی کثیفی که جلوی او بود نماینده و مظهر آفرینش بود.",
    "در تاریکی بود که افکار گم‌شده، ترس‌های فراموش شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمی‌دانستم در کدام گوشه‌ی مغزم پنهان شده بود، همه از سر نو جان می‌گرفت",
    "پای بساط تریاک همه‌ی افکار تاریکم را میان دود لطیف آسمانی پراکنده کردم.",
    "«درد تو آن‌قدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده... و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می‌آید یا اصلاً اشک در نمی‌آید!...»",
    "چون پیرمرد خنزرپنزری یک آدم معمولی، لوس و بی‌مزه، مثل این مردهای تخمی که زن‌های حشری و احمق را جلب می‌کنند نبود.",
    "او همان زنی که گمان می‌کردم عاری از هرگونه احساسات است از این حرکت من رنجید.",
    "دنیا به نظرم یک خانه‌ی خالی و غم‌انگیز آمد",
    "ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "من محتاجم، بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم، به سایه‌ی خودم ارتباط بدهم.",
    "انگاری که او را در سیاه‌چال با یک اژدها انداخته بودند.",
    "آرزو می‌کردم که یک شب را با او بگذرانم و با هم در آغوش هم می‌مردیم. به نظرم می‌آید که این نتیجه‌ی عالی وجود و زندگی من بود.",
    "این سایه حتماً بهتر از من می‌فهمد! فقط با سایه‌ی خودم خوب می‌توانم حرف بزن‌ام، اوست که مرا وادار به حرف زدن می‌کند، فقط او می‌تواند مرا بشناسد او حتماً می‌فهمد.",
    "یک اتفاق دیروز ممکن است برای من کهنه‌تر و بی‌تاثیرتر از یک اتفاق هزار سال پیش باشد.",
    "حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "خوشم آمد که در تاریکی بنشینم. تاریکی، این ماده‌ی غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه‌چیز تراوش می‌کند، من به آن خو گرفته بودم. در تاریکی بود که افکار گم‌شده، ترس‌های فراموش شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمی‌دانستم در کدام گوشه‌ی مغزم پنهان شده بود، همه از سر نو جان می‌گرفت، راه می‌افتاد و به من دهن‌کجی می‌کرد",
    "به نظرم می‌آمد که طول زمان و تغییراتی که ممکن بود آدم‌ها در چندین سال بکنند، برای من این سرعت سیر و جریان هزاران بار مضاعف و تند‌تر شده بود.",
    "حس می‌کردم در مقابل مرگ، مذهب و ایمان و اعتقاد چقدر سست و بچه‌گانه و تقریباً یک‌جور تفریح برای اشخاص تندرست و خوشبخت بود!",
    "مرگ آهسته آواز خودش را زمزمه می‌کرد. مثل یک نفر لال که هر کلمه را مجبور است تکرار بکند و همین که یک فرد شعر را به آخر می‌رساند، دوباره از سر نو شروع می‌کند. آوازش مثل ارتعاش ناله‌ی اره در گوشت تن رخنه می‌کرد، فریاد می‌کشید و ناگهان خفه می‌شد.",
    "فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.",
    "«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام!»",
    "چیزی که وحشتناک بود حس می‌کردم که نه زنده‌ی زنده هستم و نه مرده‌ی مرده. فقط یک مرده‌ی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می‌کردم.",
    "همه‌ی آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلت تناسلی‌شان می‌شد.",
    "ولی همه‌ی این یادبودها به طرز افسون‌مانندی از من دور شده بود و آن یادگارها باهم زندگی مستقلی داشتند، در صورتی که من شاهد دور و بیچاره‌ای بیش نبودم و حس می‌کردم که میان من و آنها گردابِ عمیقی کنده شده بود.",
    "ولی ننجون دایه‌ی او هم هست، دایه‌ی هردومان",
    "ولی هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.",
    "ولی هیچ‌وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب‌اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است.",
    "حضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند.",
    "آیا خمیره و حالت صورت من در اثر تحریک مجهول، در اثر وسواس‌ها، جماع‌ها و ناامیدی‌های موروثی درست نشده بود",
    "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.\nاین دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله‌ی افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو‌ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.‌"
  ],
  "wikiQuotes": []
}