{
  "bookName": "بهترین داستان‌های کوتاه مارکز",
  "taaghcheQuotes": [
    "«از وقتی سانسور برقرار شده، روزنامه‌ها فقط درباره اروپا می‌نویسن. بهترین کار اینه که اروپایی‌ها بلند شن بیان این‌جا، ما هم پاشیم بریم اونجا. به این ترتیب هر کی می‌دونه تو کشورش چی می‌گذره.»",
    "«آدم هر چه بیشتر قدرت به دست بیاورد، تشخیص این که چه کسی با اوست و چه کسی بر او برایش دشوارتر می‌شود. هنگامی که به قدرت کامل دست یافت دیگر تماس او با واقعیت به‌کلی قطع می‌شود و این بدترین نوع تنهایی است. شخص دیکتاتور، شخص بسیار خودکامه، گرداگردش را علائق و آدم‌هایی می‌گیرند که هدف‌شان جدا کردن او از واقعیت است. همه چیز دست به دست هم می‌دهند تا تنهایی او را کامل کنند.»",
    "وقتی آدم منتظر چیزهای بزرگه، منتظر چیزهای کوچیک هم می‌مونه.»",
    "زندگی بهترین چیزی‌یه که تا حالا اختراع شده.»",
    "«وقتی به هم دروغ بگیم، دیگه باید قبول کنیم که حالِ‌مون زاره.»",
    "سرهنگ پیش خود اعتراف کرد که چهل سال زندگیِ مشترک، گرسنگیِ مشترک و رنجِ مشترک کافی نبوده تا همسرش را بشناسد. آن‌وقت احساس کرد که یک جای عشقِ‌شان پیر شده.",
    "زن گفت: «تو هم داری از گشنگی می‌میری. کی می‌خوای بفهمی که افتخار شکم آدمو سیر نمی‌کنه.»",
    "وقتی روشنفکری با مسائلی چون ناپدید شدن افراد، فقر و جهل روبه‌رو باشد ناگزیر به سیاست روی می‌آورد."
  ],
  "wikiQuotes": []
}