{
  "bookName": "پروین اعتصامی",
  "taaghcheId": "38422",
  "taaghcheQuotes": [
    "کتاب عشق را، جز یک ورق نیست\nدر آن هم، نکته‌ای جز نام حق نیست",
    "اینکه خاک سیهش بالین است\nاختر چرخ ادب پروین است\nگر چه جز تلخی از ایام ندید\nهر چه خواهی سخنش شیرین است\nصاحب آنهمه گفتار امروز\nسائل فاتحه و یاسین است\nدوستان به که ز وی یاد کنند\nدل بی دوست دلی غمگین است\nخاک در دیده بسی جان فرساست\nسنگ بر سینه بسی سنگین است\nبیند این بستر و عبرت گیرد\nهر که را چشم حقیقت بین است\nهر که باشی و زهر جا برسی\nآخرین منزل هستی این است\nآدمی هر چه توانگر باشد\nچو بدین نقطه رسد مسکین است",
    "کاش این درد به دل میگنجید",
    "ازین پژمردگی، ما را غمی نیست\nکه گل را زندگانی جز دمی نیست",
    "در کشور وجود، هنر بهترین غناست",
    "مترس از جانفشانی گر طریق عشق میپوئی\nچو اسمعیل باید سر نهادن روز قربانی",
    "عشق آنست که در دل گنجد",
    "هر که باشی و زهر جا برسی\nآخرین منزل هستی این است",
    "خاک در دیده بسی جان فرساست\nسنگ بر سینه بسی سنگین",
    "دبیران خلقت، درین کهنه دفتر\nنوشتند هر مبحثی را کتابی",
    "هیچ خردمند نپرسد ز مست\nمصلحت مردم هشیار را",
    "بیهوده مکوش ای طبیب دیگر\nبیمار تو در حال احتضار است\nباید که چراغی بدست گیرد\nدر نیمه‌شب آنکس که رهگذار است",
    "آموزگار خلق شدیم اما\nنشناختیم خود الف و با را",
    "ای عجب! این راه نه راه خداست\nزانکه در آن اهرمنی رهنماست",
    "گر نروی راست در این راه راست\nچرخ بلند از تو کند بازخواست",
    "دین از تو کار خواهد و کار از تو راستی\nاین درد با مباحثه درمان نمی‌شود",
    "همیشه دختر امروز، مادر فرداست\nز مادرست میسر، بزرگی پسران\nاگر رفوی زنان نکو نبود، نداشت\nبجز گسیختگی، جامهٔ نکو مردان",
    "خوش آن رمزی که عشقی را نوید است\nخوش آن دل کاندران نور امید است",
    "گردد از این درس، هر خردی بزرگ",
    "همه کار ایام، درس است و پند\nدریغا که شاگرد هشیار نیست",
    "از مهر دوستان ریاکار خوشتر است\nدشنام دشمنی که چو آئینه راستگوست",
    "هر که باشی و زهر جا برسی\nآخرین منزل هستی این است\nآدمی هر چه توانگر باشد\nچو بدین نقطه رسد مسکین است",
    "از بدسری روزگار بی باک\nغمگین مشو ایدوست، روزگار است",
    "ترا در عیدها بوسند درگاه\nمرا بازست در، هرگاه و بیگاه",
    "آدمی\nدردی کش پیالهٔ شیطان نمی‌شود",
    "خرم آن طفل که بودش مادر\nروشن آن دیده که رویش میدید",
    "دل ویرانه عمارت کردن\nخوشتر از کاخ برافراختن است",
    "زان بتاریکی گذاری بنده را\nتا ببیند آن رخ تابنده را",
    "هفته‌ها کردیم ماه و سالها کردیم پار\nنور بودیم و شدیم از کار ناهنجار نار\nیافتیم ار یک گهر، همسنگ شد با صد خزف\nداشتیم ار یک هنر، بودش قرین هفتاد عار",
    "جان رها کردیم و در فکر تنیم\nتن بمرد و در غم پیراهنیم",
    "چراغ دزد ز مخزن پدید شد، پروین\nزمان خواب گذشتست، وقت بیداریست",
    "مرا هرگز نپرسند و ندانند",
    "زادن و کشتن و پنهان کردن\nدهر را رسم و ره دیرین است",
    "تو نیکی کن بمسکین و تهیدست\nکه نیکی، خود سبب گردد دعا را",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را",
    "من اینجا چون نگهبانم و تو چون گنج\nترا آسودگی باید، مرا رنج",
    "سرسبز آن درخت که از تیشه ایمن است\nفرخنده آن امید که حرمان نمی‌شود",
    "تا دیده‌ات ز پرتو اخلاص روشن است\nانوار حق ز چشم تو پنهان نمی‌شود",
    "ستمکاری، نخست آئین گرگست\nچه داند بره کوچک یا بزرگست\nتو همچون نقطه، درمانی درین کار\nکه چون میگردد این فیروزه پرگار\nنه تنها بر تو زد گردون شبیخون\nمرا نیز از دل و دامن چکد خون\nجهانی سوخت ز اسیب تگرگی\nچه غم کاز شاخکی افتاد برگی",
    "هفته‌ها کردیم ماه و سالها کردیم پار\nنور بودیم و شدیم از کار ناهنجار نار\nیافتیم ار یک گهر، همسنگ شد با صد خزف\nداشتیم ار یک هنر، بودش قرین هفتاد عار",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را",
    "چند در این لانه، نشیمن کنم\nخیزم و پرواز بگلشن کنم\nنغمه زنم بر سر دیوار باغ\nخوش کنم از بوی ریاحین دماغ\nهمنفس قمری و بلبل شوم\nشانه کش گیسوی سنبل شوم\nرفت به گلزار و بشاخی نشست\nدید خرامان دو سه طاوس مست",
    "میشناسم یک طبیب، آنهم خداست",
    "مرا در کودکی شوق دگر بود\nخیالم زین حوادث بی خبر بود",
    "روی و ریا را مکن آئین خویش\nهرچه فساد است ز روی و ریاست",
    "بی سبب گرد جنگ و کینه مگرد\nکه نه هر جنگجوی را ظفر است",
    "عشق حق، در من شرار افروخته است\nمن چه میدانم که دستم سوخته است\nچون مرا هجرش بخاکستر نشاند\nگو بیفشان، هر که خاکستر فشاند\nتو، همی اخلاص را خوانی جنون\nچون توانی چاره کرد این درد، چون\nاز طبیبم گر چه می‌دادی نشان\nمن نمی‌بینم طبیبی در جهان\nمن چه دانم، کان طبیب اندر کجاست\nمیشناسم یک طبیب، آنهم خداست",
    "آموزگار خلق شدیم اما\nنشناختیم خود الف و با را",
    "از بنده جز آلودگی چه خیزد\nپاکی صفت آفریدگار است",
    "لانه بسی تنگ و دلم تنگ نیست\nبس هنرم هست، ولی ننگ نیست",
    "عشق آنست که در دل گنجد\nسخن است آنکه همی بر دهن است",
    "هر گلی، علت و عیبی دارد\nگل بی علت و بی عیب، خداست",
    "این درد با مباحثه درمان نمی‌شود",
    "چو ما، خود خادم خویشیم و مخدوم\nبحکم کس نمیگردیم محکوم",
    "هجوم فتنه‌های آسمانی\nمرا آموخت علم زندگانی\nنگردد شاخک بی بن برومند\nز تو سعی و عمل باید، ز من پند",
    "ز ابلیس ره خود مپرس گرچه\nدر بادیهٔ کعبه رهسپار است",
    "کس در جهان مقیم بجز یک نفس نبود\nکس بهره از زمانه بجز یک زمان نداشت",
    "مبارکباد گویان، در فکندند",
    "شیر جنگی را چه خویشی با شغال\nباخرد، صلحی کن و رائی بزن",
    "هر که باشی و زهر جا برسی\nآخرین منزل هستی این است",
    "ای نهال آرزو، خوش زی که بار آورده‌ای\nغنچه بی باد صبا، گل بی بهار آورده‌ای\nباغبانان تو را، امسال سال خرمی است\nزین همایون میوه، کز هر شاخسار آورده‌ای\nشاخ و برگت نیکنامی، بیخ و بارت سعی و علم\nاین هنرها، جمله از آموزگار آورده‌ای\nخرم آنکو وقت حاصل ارمغانی از تو برد\nبرگ دولت، زاد هستی، توش کار آورده‌ای\nغنچه‌ای زین شاخه، ما را زیب دست و دامن است\nهمتی، ای خواهران، تا فرصت کوشیدن است\nپستی نسوان ایران، جمله از بی دانشی است\nمرد یا زن، برتری و رتبت از دانستن است\nزین چراغ معرفت کامروز اندر دست ماست\nشاهراه سعی و اقلیم سعادت، روشن است\nبه که هر دختر بداند قدر علم آموختن\nتا نگوید کس، پسر هشیار و دختر کودن است",
    "بترس ز اه ستمدیدگان، که در دل شب\nنشسته‌اند که نفرین بپادشاه کنند\nاز آن شرار که روشن شود ز سوز دلی\nبیک اشاره، دو صد کوه را چو کاه کنند",
    "گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را\nگفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست",
    "گفت با خاک، صبحگاهی باد\nچون تو، کس تیره‌روزگار مباد\nتو، پریشان ما و ما ایمن\nتو، گرفتار ما و ما آزاد",
    "چرا خیرگی با جهان میکنم\nحدیث عیان را نهان میکنم\nنخستین دم، از کردهٔ پست من\nخبر داد، خونین شده دست من\nمرا بازگشت، اول کار مشت\nهمی گفت هر قطرهٔ خون، که کشت\nمن آن تیغ آلوده، کردم بخاک\nپدیدار کردش خداوند پاک",
    "چرخ و زمین بندهٔ تدبیر تست\nبنده مشو درهم و دینار را",
    "دلت هرگز نمیگشت این چنین آلوده و تیره\nاگر چشم تو میدانست شرط پاسبانی را",
    "در دفتر ضمیر، چو ابلیس خط نوشت\nآلوده گشت هرچه بطومار و دفتر است",
    "خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت\nکه عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست\nکسیکه در طلب نام نیک رنج کشید\nاگر چه نام و نشانیش نیست، ناموریست",
    "کار بد و نیک، چو کوه و صداست",
    "گویند عارفان هنر و علم کیمیاست\nوان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست",
    "بهره از کودکی آن طفل چه برد\nکه نه خندید و نه جست و نه دوید\nتا پدید آمدم، از صرصر فقر\nچون پر کاه، وجودم لرزید\nهر چه بر دوک امل پیچیدم\nرشته‌ای گشت و بپایم پیچید\nچشمهٔ بخت، که جز شیر نداشت\nما چو رفتیم، از آن خون جوشید",
    "سر، بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است",
    "من هدف بودم قضا را سالها\nناله تو از نخ و ابریشم است\nمن خبردارم که هستی یکدم است\nتو چه میدانی چها بر من رسید\nموی من شد زین سیهکاری سفید",
    "علم است میوه، شاخهٔ هستی را\nفضل است پایه، مقصد والا را",
    "ای دل، بقا دوام و بقائی چنان نداشت\nایام عمر، فرصت برق جهان نداشت",
    "خیال آشنائی بر دلم نگذشته بود اول\nنمیدانم چه دستی طرح کرد این آشنائی را",
    "کنج قفس چو نیک بیندیشی",
    "مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری\nبه حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را",
    "زهد با نیت پاک است، نه با جامهٔ پاک\nای بس آلوده، که پاکیزه ردائی دارد",
    "به که هر دختر بداند قدر علم آموختن\nتا نگوید کس، پسر هشیار و دختر کودن است",
    "بگرداندیم روی از نور و بنشستیم با ظلمت\nرها کردیم باقی را و بگرفتیم فانی را",
    "بجای پرده تقوی که عیب جان بپوشاند\nز جسم آویختیم این پرده‌های پرنیانی را",
    "فردا ز تو ناید توان امروز\nرو کار کن اکنون که وقت کار است",
    "آدمی هر چه توانگر باشد\nچو بدین نقطه رسد مسکین است\nاندر آنجا که قضا حمله کند\nچاره تسلیم و ادب تمکین است\nزادن و کشتن و پنهان کردن\nدهر را رسم و ره دیرین است\nخرم آن کس که در این محنت‌گاه\nخاطری را سبب تسکین است",
    "دام تادیب است، دام روزگار\nهر که شد صیاد، آخر شد شکار",
    "عارفان، چون دولت از ما خواستند\nدست و بازوی توانا خواستند\nما نمیگوئیم سائل در مزن\nچون زدی این در، در دیگر مزن\nآنکه بر خوان کریمان کرد پشت\nاز لئیمان بشنود حرف درشت",
    "از سپید و سیه و زشت و نکو\nهر چه هستیم، تباهیم تباه",
    "گفت، بدکار از منافق بهتر است",
    "سر، بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است\nتن بی وجود روح، پراکنده چون هباست",
    "گر بخندی، ور بگریی زار زار\nبر تو میخندند اهل روزگار",
    "همیشه دختر امروز، مادر فرداست\nز مادرست میسر، بزرگی پسران",
    "ایستادم، گر چه خم شد پشت من\nاوفتادن، از قضا ترسیدن است\nگر نهم امروز، این فرصت ز دست\nچاره‌ام فردا به خواری مردن است",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را",
    "از ظلم رهزنی، ز رهی ماند رهروی\nاز دستبرد حادثه‌ای، بسته شد دری",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را\nکنج قفس چو نیک بیندیشی\nچون گلشن است مرغ شکیبا را\nبشکاف خاک را و ببین آنگه\nبی مهری زمانهٔ رسوا را",
    "نان تو گه سنگ بود گاه خاک\nتا به تنور تو هوی نانواست",
    "گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را\nگفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست",
    "کاش روزی زین ره دور و دراز\nباز گشتن میتوانستیم باز",
    "دراز آن خواب و عمر گله کوتاه\nز خون هر روز، رنگین آن چراگاه\nز پا افتادی، از زخم و گزندی\nزمانی بره‌ای، گه گوسفندی\nبغفلت رفت زینسان روزگاری\nنشد در کار، تدبیر و شماری",
    "ندیدیم آسایش از روزگار\nگهی بانگ مرغست و گه رنج کار",
    "زمین سنگ، در سنگ، دیوار سنگ\nفضا و دل و فرصت و کار، تنگ\nسرانجام کردار بد، نیک نیست\nجز این سهمگین جای تاریک نیست\nچنین است فرجام خون ریختن\nرسد فتنه، از فتنه انگیختن\nدر آن لحظه، دیگر نمیدید چشم\nبجز خون نبودی به چشمم، ز خشم\nنبخشودم، از من چو زنهار خواست\nنبخشاید ار چرخ بر من، رواست",
    "گر که هر مطلوب را طالب شویم\nبا چه نیرو بر هوی غالب شویم",
    "دل پاکیزه، بکردار بد آلوده مکن\nتیرگی خواستن، از نور گریزان شدن است",
    "رهائیت باید، رها کن جهانرا",
    "تا بودت شمع حقیقت بدست\nراه تو هرجا که روی روشناست",
    "خوش آن رمزی که عشقی را نوید است\nخوش آن دل کاندران نور امید است",
    "ما گرفتیم آنچه را انداختی\nدست حق را دیدی و نشناختی",
    "آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است\nآن پادشا که مال رعیت خورد گداست\nبر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن\nتا بنگری که روشنی گوهر از کجاست",
    "ای عجب! این راه نه راه خداست\nزانکه در آن اهرمنی رهنماست",
    "جهد را بسیار کن، عمر اندکی است\nکار را نیکو گزین، فرصت یکی است",
    "عقل، مرغ است و فکر دانهٔ او\nجسم راهی و روح راهبر است\nهم ز جهل تو سوخت حاصل تو\nعمر چون پنبه، جهل چون شرر است\nصبح ما شامگه نخواهد داشت",
    "ای گل، تو ز جمعیت گلزار، چه دیدی\nجز سرزنش و بد سری خار، چه دیدی\nای لعل دل افروز، تو با اینهمه پرتو\nجز مشتری سفله، ببازار چه دیدی\nرفتی به چمن، لیک قفس گشت نصیبت\nغیر از قفس، ای مرغ گرفتار، چه دیدی",
    "دیده ببندی و درافتی بچاه\nاین گنه تست، نه حکم قضاست",
    "گفت، دکان مرا ایام بست\nدیگرم کاری نمی‌آید ز دست",
    "دشمنان را دوستتر دارم ز دوست\nدوست، وقت تنگدستی دشمن است",
    "حقیقت را نخواهی دید جز با دیدهٔ معنی\nنخواهی یافتن در دفتر دیو این معانی را",
    "از بدسری روزگار بی باک\nغمگین مشو ایدوست، روزگار است",
    "مترس از جانفشانی گر طریق عشق میپوئی\nچو اسمعیل باید سر نهادن روز قربانی",
    "زهد با نیت پاک است، نه با جامهٔ پاک\nای بس آلوده، که پاکیزه ردائی دارد",
    "ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن\nدل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن\nنزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن\nپیش باز عشق آئین کبوتر داشتن\nسوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن\nتن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن\nاشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر\nدیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن\nهر کجا نور است چون پروانه خود را باختن\nهر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن\nآب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل\nزان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن",
    "این دشت، خوابگاه شهیدانست\nفرصت شمار وقت تماشا را",
    "تو نیکی کن بمسکین و تهیدست\nکه نیکی، خود سبب گردد دعا را",
    "اینکه خاک سیهش بالین است\nاختر چرخ ادب پروین است\nگر چه جز تلخی از ایام ندید\nهر چه خواهی سخنش شیرین است\nصاحب آنهمه گفتار امروز\nسائل فاتحه و یاسین است\nدوستان به که ز وی یاد کنند\nدل بی دوست دلی غمگین است",
    "ای دل، اول قدم نیکدلان\nبا بد و نیک جهان، ساختن است\nصفت پیشروان ره عقل\nآز را پشت سر انداختن است\nای که با چرخ همی بازی نرد\nبردن اینجا، همه را باختن است",
    "احسان بی ثمر\nبارید ابر بر گل پژمرده‌ای و گفت\nکاز قطره بهر گوش تو آویزه ساختم\nاز بهر شستن رخ پاکیزه‌ات ز گرد\nبگرفتم آب پاک ز دریا و تاختم\nخندید گل که دیر شد این بخشش و عطا\nرخساره‌ای نماند، ز گرما گداختم\nناسازگاری از فلک آمد، وگرنه من\nبا خاک خوی کردم و با خار ساختم\nننواخت هیچگاه مرا، گرچه بیدریغ\nهر زیر و بم که گفت قضا، من نواختم",
    "اینجا کسی هشیار نیست",
    "آهوی روزگار نه آهوست، اژدر است\nآب هوی و حرص نه آبست، آذر است\nزاغ سپهر، گوهر پاک بسی وجود\nبنهفت زیر خاک و ندانست گوهر است",
    "کتاب عشق را، جز یک ورق نیست\nدر آن هم، نکته‌ای جز نام حق نیست",
    "خاک در دیده بسی جان فرساست\nسنگ بر سینه بسی سنگین است\nبیند این بستر و عبرت گیرد\nهر که را چشم حقیقت بین است\nهر که باشی و زهر جا برسی\nآخرین منزل هستی این است\nآدمی هر چه توانگر باشد\nچو بدین نقطه رسد مسکین است",
    "پروین، توانگران غم مسکین نمیخورند\nبیهوده‌اش مکوب که سرد است این حدید",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را\nکنج قفس چو نیک بیندیشی\nچون گلشن است مرغ شکیبا را",
    "مکن روشن‌روان را خیره انباز سیه‌رائی\nکه نسبت نیست باتیره‌دلی روشن روانی را",
    "بشکاف خاک را و ببین آنگه\nبی مهری زمانهٔ رسوا را",
    "ای دل، بقا دوام و بقائی چنان نداشت\nایام عمر، فرصت برق جهان نداشت\nروشن ضمیر آنکه ازین خوان گونه گون\nقسمت همای وار بجز استخوان نداشت",
    "اندیشه کن از باز، ای کبوتر",
    "نخودی گفت لوبیائی را\nکز چه من گردم این چنین، تو دراز\nگفت، ما هر دو را بباید پخت\nچاره‌ای نیست، با زمانه بساز",
    "یکی نباخته، ای دوست، دیگری نبرد",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را",
    "ای رنجبر\nتا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر\nریختن از بهر نان از چهر آب ای رنجبر",
    "صفای تن، ز نور جان پاک است\nچو آن بیرون شد، این یک مشت خاک است",
    "بد و نیک و غم و شادی همه آخر گردد",
    "سوی بتخانه مرو، پند برهمن مشنو\nبت پرستی مکن، این ملک خدائی دارد\nهیزم سوخته، شمع ره و منزل نشود\nباید افروخت چراغی، که ضیائی دارد",
    "در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیست\nدر موجهای بحر سعادت سفینه‌هاست\nقصر رفیع معرفت و کاخ مردمی\nدر خاکدان پست جهان برترین بناست",
    "فرصتی را که بدستست، غنیمت دان\nبهر روزی که گذشتست چه داری غم",
    "پروین، چگونه جامه تواند برید و دوخت\nآنکس که نخ نکرده بیک عمر سوزنی",
    "چون تجربه یافتی سرانجام\nرفت و بتو واگذاشت این کار",
    "هزاران دانه افشاندیم و یک گل زانمیان نشکفت\nبشورستان تبه کردیم رنج باغبانی را",
    "گر نشوی پخته در این کارها\nدهر بدوش تو نهد بارها",
    "تا نباشی قطره، دریا چون شوی\nتا نه‌ای گم گشته، پیدا چون شوی",
    "کار هستی گاه بردن شد زمانی باختن\nگه بپیچانند گوشت، گه دهندت گوشوار",
    "دیدار تیره‌روزی نابینا\nعبرت بس است مردم بینا را",
    "در تو، تنها عشق و مهر مادری است\nشیوهٔ ما، عدل و بنده پروری است",
    "آنچه که دوران نخرد یکدلیست\nآنچه که ایام ندارد وفاست",
    "یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی\nبگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را\nاگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی\nکه گردونها و گیتی‌هاست ملک آن جهانی را",
    "ای گل، تو ز جمعیت گلزار، چه دیدی\nجز سرزنش و بد سری خار، چه دیدی\nای لعل دل افروز، تو با اینهمه پرتو\nجز مشتری سفله، ببازار چه دیدی\nرفتی به چمن، لیک قفس گشت نصیبت\nغیر از قفس، ای مرغ گرفتار، چه دیدی",
    "این قطعه را در تعزیت پدر بزرگوار خود سروده‌ام\nپدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل\nتیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من\nیوسفت نام نهادند و به گرگت دادند\nمرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من\nمه گردون ادب بودی و در خاک شدی\nخاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من\nاز ندانستن من، دزد قضا آگه بود\nچو تو را برد، بخندید به نادانی من\nآن که در زیر زمین، داد سر و سامانت\nکاش میخورد غم بی‌سر و سامانی من",
    "روزی گذشت پادشهی از گذرگهی\nفریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست\nپرسید زان میانه یکی کودک یتیم\nکاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست\nآن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست\nپیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست\nنزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت\nاین اشک دیدهٔ من و خون دل شماست\nما را به رخت و چوب شبانی فریفته است\nاین گرگ سالهاست که با گله آشناست\nآن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است\nآن پادشا که مال رعیت خورد گداست\nبر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن\nتا بنگری که روشنی گوهر از کجاست\nپروین، به کجروان سخن از راستی چه سود\nکو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست",
    "آموزگار خلق شدیم اما\nنشناختیم خود الف و با را",
    "گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را\nگفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را\nکنج قفس چو نیک بیندیشی\nچون گلشن است مرغ شکیبا را\nبشکاف خاک را و ببین آنگه\nبی مهری زمانهٔ رسوا را\nاین دشت، خوابگاه شهیدانست\nفرصت شمار وقت تماشا را\nاز عمر رفته نیز شماری کن\nمشمار جدی و عقرب و جوزا را\nدور است کاروان سحر زینجا\nشمعی بباید این شب یلدا را\nدر پرده صد هزار سیه کاریست\nاین تند سیر گنبد خضرا را\nپیوند او مجوی که گم کرد است\nنوشیروان و هرمز و دارا را\nاین جویبار خرد که می‌بینی\nاز جای کنده صخرهٔ صما را",
    "درین دریا بسی کشتی برفت و گشت ناپیدا\nترا اندیشه باید کرد زین دریای طوفانی\nبه چشم از معرفت نوری بیفزای، ار نه بیچشمی",
    "میهمان ماست، هر کس بینواست\nآشنا با ماست، چون بی آشناست\nما بخوانیم، ار چه ما را رد کنند\nعیب پوشیها کنیم، ار بد کنند",
    "بزندان تاریک، در بند سخت\nبخود گفت زندانی تیره‌بخت\nکه شب گشت و راه نظر بسته شد\nبرویم دگر باره، در بسته شد\nزمین سنگ، در سنگ، دیوار سنگ\nفضا و دل و فرصت و کار، تنگ\nسرانجام کردار بد، نیک نیست\nجز این سهمگین جای تاریک نیست",
    "بی آرزو\nبغاری تیره، درویشی دمی خفت\nدران خفتن، باو گنجی چنین گفت\nکه من گنجم، چو خاکم پست مشمار",
    "گر گرانباریم، جرم چرخ چیست\nبار کردار بد خود میبریم",
    "مزدور خفته را ندهد مزد، هیچکس\nمیدان همت است جهان، خوابگاه نیست\nتقویم عمر ماست جهان، هر چه میکنیم\nبیرون ز دفتر کهن سال و ماه نیست\nسختی کشی ز دهر، چو سختی دهی بخلق\nدر کیفر فلک، غلط و اشتباه نیست",
    "سجده کرد و گفت کای رب ودود\nمن چه دانستم ترا حکمت چه بود\nهر بلائی کز تو آید، رحمتی است\nهر که را فقری دهی، آن دولتی است\nتو بسی زاندیشه برتر بوده‌ای\nهر چه فرمان است، خود فرموده‌ای",
    "نرنجیدم ز سیر چرخ گردان\nدرونم پاک بود و روی، رخشان\nچو گفتندم بیارام، آرمیدم\nچو فرمودند پنهان شو، پریدم\nدرخشیدم چو نور اندر سیاهی\nبرفتم با نسیم صبحگاهی\nنه خندیدم به بازیهای تقدیر\nنه دانستم چه بود این رمز و تفسیر\nاگر چه یک نفس بودیم و مردیم\nچه باک، آن یک نفس را غم نخوردیم\nبما دادند کالای وجودی\nکه برداریم ازین سرمایه سودی",
    "سلام دزد مگیر و متاع دیو مخواه\nچرا که دوستی دشمنان ز مکاریست",
    "نباید تاخت بر بیچارگان روز توانائی\nبخاطر داشت باید روزگار ناتوانی را",
    "ای که شدی تاجر بازار وقت\nبنگر و بشناس خریدار را",
    "گر کسی را از تو دردی شد نصیب\nهم، سرانجامش تو گردیدی طبیب\nهر که مسکین و پریشان تو بود\nخود نمیدانست و مهمان تو بود",
    "نخودی گفت لوبیائی را\nکز چه من گردم این چنین، تو دراز\nگفت، ما هر دو را بباید پخت\nچاره‌ای نیست، با زمانه بساز\nرمز خلقت، بما نگفت کسی\nاین حقیقت، مپرس ز اهل مجاز\nکس، بدین رزمگه ندارد راه\nکس، درین پرده نیست محرم راز\nبدرازی و گردی من و تو",
    "کاش آن فرصت که پیش از ما شتافت\nمیتوانستیم آنرا باز یافت",
    "دیده‌های عقل، گر بینا شوند\nخود فروشان زودتر رسوا شوند\nدزد زر بستند و دزد دین رهید\nشحنه ما را دید و قاضی را ندید",
    "یکی زین سفره نان خشک برد آن دیگری حلوا\nقضا گوئی نمیدانست رسم میزبانی را",
    "رام تو نمی‌شود زمانه\nرام از چه شدی، رمیدن آموز",
    "این دشت، خوابگاه شهیدانست",
    "بگرداندیم روی از نور و بنشستیم با ظلمت\nرها کردیم باقی را و بگرفتیم فانی را",
    "آموزگار خلق شدیم اما\nنشناختیم خود الف و با را",
    "می‌برم من جامهٔ درویش عور\nتو ربا و رشوه میگیری بزور\nدست من بستی برای یک گلیم\nخود گرفتی خانه از دست یتیم\nمن ربودم موزه و طشت و نمد\nتو سیهدل مدرک و حکم و سند\nدزد جاهل، گر یکی ابریق برد\nدزد عارف، دفتر تحقیق برد",
    "خود رای می‌نباش که خودرایی\nراند از بهشت، آدم و حوا را",
    "تو بوسی آستین، ما آستان را\nتو بینی ملک تن، ما ملک جان را",
    "بشکاف خاک را و ببین آنگه\nبی مهری زمانهٔ رسوا را",
    "تیره‌بخت\nدختری خرد، شکایت سر کرد\nکه مرا حادثه بی مادر کرد\nدیگری آمد و در خانه نشست\nصحبت از رسم و ره دیگر کرد\nموزهٔ سرخ مرا دور فکند\nجامهٔ مادر من در بر کرد\nیاره و طوق زر من بفروخت\nخود گلوبند ز سیم و زر کرد\nسوخت انگشت من از آتش و آب\nاو بانگشت خود انگشتر کرد\nدختر خویش به مکتب بسپرد\nنام من، کودن و بی مشعر کرد\nبسخن گفتن من خرده گرفت\nروز و شب در دل من نشتر کرد",
    "آهوی روزگار نه آهوست، اژدر است\nآب هوی و حرص نه آبست، آذر است",
    "زن ز تحصیل هنر شد شهره در هر کشوری\nبر نکرد از ما کسی زین خواب بیدردی سری\nاز چه نسوان از حقوق خویشتن بی‌بهره‌اند\nنام این قوم از چه، دور افتاده از هر دفتری\nدامن مادر، نخست آموزگار کودک است\nطفل دانشور، کجا پرورده نادان مادری\nبا چنین درماندگی، از ماه و پروین بگذریم\nگر که ما را باشد از فضل و ادب، بال و پری",
    "زنگارهاست در دل آلودگان دهر\nهر پاک جامه را نتوان گفت پارساست\nایدل، غرور و حرص زبونی و سفلگی است\nای دیده، راه دیو ز راه خدا جداست",
    "بت ساختیم در دل و خندیدیم\nبر کیش بد، برهمن و بودا را",
    "چرخ و زمین بندهٔ تدبیر تست\nبنده مشو درهم و دینار را",
    "دیده ببندی و درافتی بچاه\nاین گنه تست، نه حکم قضاست",
    "بحر مواج ازل را گوهری\nگوهر تحقیق را سوداگری\nواگذار این لاشهٔ ناچیز را\nدر نورد این راه آفت خیز را\nزر کانی را چه نسبت با سفال\nشیر جنگی را چه خویشی با شغال\nباخرد، صلحی کن و رائی بزن\nکژدم تن را بسر، پائی بزن",
    "تو گه سرگشتهٔ جهلی و گه گم گشتهٔ غفلت\nسر و سامان که خواهد داد این بی خانمانی را\nز تیغ حرص، جان هر لحظه‌ای صد بار میمیرد\nتو علت گشته‌ای این مرگهای ناگهانی را",
    "از خندهٔ صبحگاه خوشتر",
    "اگر صد سال در زنجیر مانم\nنخستین روز آزادی، همانم",
    "در آن دفتر که نقش ما نوشتند\nیکی زشت و یکی زیبا نوشتند\nچو من روباه و صیدم ماکیانست\nگذشتن از چنین سودی زیانست\nبسی مرغ و خروس از قریه بردم\nبگردنها بسی دندان فشردم\nحدیث اتحاد مرغ و روباه\nبود چون اتفاق آتش و کاه\nچه غم گر نیتم بد یا که نیکوست\nهمینم اقتضای خلقت و خوست\nتو خود دادی بساط خویش بر باد\nتو افتادی که کار از دست افتاد",
    "رهائیت باید، رها کن جهانرا\nنگهدار ز آلودگی پاک جانرا\nبسر برشو این گنبد آبگون را\nبهم بشکن این طبل خالی میانرا",
    "آهوی روزگار نه آهوست، اژدر است\nآب هوی و حرص نه آبست، آذر است\nزاغ سپهر، گوهر پاک بسی وجود\nبنهفت زیر خاک و ندانست گوهر است",
    "گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان\nگفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست\nگفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم\nگفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست\nگفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه\nگفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست\nگفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی\nگفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست\nگفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را\nگفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست",
    "ای گربه\nای گربه، ترا چه شد که ناگاه\nرفتی و نیامدی دگر بار\nبس روز گذشت و هفته و ماه\nمعلوم نشد که چون شد این کار\nجای تو شبانگه و سحرگاه",
    "لرزید بند دستم و چشمم دگر ندید\nمن بس گرسنه خفتم و شبها مشام من\nبوی طعام خانهٔ همسایگان شنید\nز اندوه دیر گشتن اندود بام خویش\nهر گه که ابر دیدم و باران، دلم طپید\nپرویزنست سقف من، از بس شکستگی\nدر برف و گل چگونه تواند کس آرمید\nهنگام صبح در عوض پرده، عنکبوت\nبر بام و سقف ریخته‌ام تارها تنید\nدر باغ دهر بهر تماشای غنچه‌ای\nبر پای من بهر قدمی خارها خلید\nسیلابهای حادثه بسیار دیده‌ام\nسیل سرشک زان سبب از دیده‌ام دوید\nدولت چه شد که چهره ز درماندگان بتافت",
    "براهی در، سلیمان دید موری\nکه با پای ملخ میکرد زوری\nبزحمت، خویش را هر سو کشیدی\nوزان بار گران، هر دم خمیدی\nز هر گردی، برون افتادی از راه\nز هر بادی، پریدی چون پر کاه\nچنان در کار خود، یکرنگ و یکدل\nکه کارآگاه، اندر کار مشکل",
    "ساخته‌ام بام و در و خانه‌ای\nتا نروم بر در بیگانه‌ای\nتو بسخن تکیه‌کنی، من بکار\nما هنر اندوخته‌ایم و تو عار\nکارگر خاکم و مزدور باد\nمزد مرا هر چه فلک داد، داد",
    "بکار خویش نپرداختیم، نوبت کار\nتمام عمر، نشستیم و گفتگو کردیم\nبوقت همت و سعی و عمل، هوس راندیم\nبروز کوشش و تدبیر، آرزو کردیم\nعبث به چه نفتادیم، دیو آز و هوی\nهر آنچه کرد، بدیدیم و همچو او کردیم",
    "بسی یاوه گفتند هر یک بمحضر\nبگفتا همان سنگ، بر سر زنیدش\nجز این نیست بدکار را مزد و کیفر\nبخندید دیوانه زان دیورائی\nکه نفرین برین قاضی و حکم و دفتر\nکسی میزند لاف بسیار دانی\nکه دارد سری از سر من تهی‌تر\nگر اینند با عقل و رایان گیتی\nز دیوانگانش چه امید، دیگر\nنشستند و تدبیر کردند با هم\nکه کوبند با سنگ، دیوانه را سر",
    "باغ را شاداب و خرم کرده‌اند\nتو نمی‌بینی چه سیلابی نهان\nدر دل هر قطره شبنم کرده‌اند\nهر کسی را با چراغ بینشی\nراهی این راه مظلم کرده‌اند\nاز صبا گوئی تو و ما از سموم\nبهر ما، این شهد را سم کرده‌اند\nتو، خوشی بینی و ما پژمردگی\nهر کجا، نقشی مجسم کرده‌اند",
    "با بد، بجز بدی نکند چرخ نیلگون\nاز خار، هیچ میوه نچیدند غیر خار",
    "چه میدزدی از فرصت کار و کوشش\nتو خود نیز کالای دزد جهانی\nترازوی کار تو شد چرخ اخضر\nز کردارها گه سبک، گه گرانی\nبتدبیر، مار هوی را فسونی\nبه تمییز، تیغ خرد را فسانی\nبسی عیبهای تو پوشیده ماند\nاگر پردهٔ جهل را بردرانی",
    "همتی، ای خواهران، تا فرصت کوشیدن است\nپستی نسوان ایران، جمله از بی دانشی است\nمرد یا زن، برتری و رتبت از دانستن است\nزین چراغ معرفت کامروز اندر دست ماست\nشاهراه سعی و اقلیم سعادت، روشن است\nبه که هر دختر بداند قدر علم آموختن\nتا نگوید کس، پسر هشیار و دختر کودن است\nزن ز تحصیل هنر شد شهره در هر کشوری",
    "چو هیچگاه به کار نکو نمیگرویم\nشگفت نیست گر آئین ما سیه کاریست\nبرو که فکرت این سودگر معامله نیست\nمتاع او همه از بهر گرم بازاریست",
    "حاجت ار ما را ز راه راست برد\nدیو، قاضی را بهرجا خواست برد",
    "ز ابلیس ره خود مپرس گرچه\nدر بادیهٔ کعبه رهسپار است\nپیراهن یوسف چرا نیارند\nیعقوب بکنعان در انتظار است\nبیدار شو ای گوهری که انکشت\nدر جایگاه در شاهوار است\nگفتار تو همواره از تو، پروین\nدر صفحهٔ ایام یادگار است",
    "خوش گذشت از صید خلق، ایام من\nای پسر، دامی بنه چون دام من\nحق بر آنکس ده که میدانی غنی است\nگر سراپا حق بود مفلس، دنی است\nحرف ظالم، هر چه گوید می‌پذیر\nهر چه از مظلوم میخواهی بگیر\nگاه باید زد به میخ و گه به نعل\nگر سند خواهند، باید کرد جعل\nدر رواج کار خود، چون من بکوش\nهر که را پر شیرتر بینی، بدوش",
    "گره گشای\nپیرمردی، مفلس و برگشته بخت\nروزگاری داشت ناهموار و سخت\nهم پسر، هم دخترش بیمار بود\nهم بلای فقر و هم تیمار بود",
    "یک جای وصله در همهٔ جامه‌ام نماند\nزین روی وصله کردم، از آن رو ز هم درید\nدیروز خواستم چو بسوزن کنم نخی\nلرزید بند دستم و چشمم دگر ندید\nمن بس گرسنه خفتم و شبها مشام من\nبوی طعام خانهٔ همسایگان شنید",
    "بشکاف خاک را و ببین آنگه\nبی مهری زمانهٔ رسوا را\nاین دشت، خوابگاه شهیدانست",
    "پروانه جز بشوق در آتش نمیگداخت\nمیدید شعله در سر و پروای سر نداشت",
    "چو تهی گشت، پر نشد دیگر\nخم هستی، خم شراب نبود",
    "چرخ و انجم، هستی ما میبرند\nما نمی‌بینیم و ما را میبرند\nره نمی‌پرسیم، اما میرویم\nتا که نیروئیست در پا، میرویم\nکاش روزی زین ره دور و دراز\nباز گشتن میتوانستیم باز",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را",
    "چرخ و زمین بندهٔ تدبیر تست\nبنده مشو درهم و دینار را",
    "پنهان هرگز می‌نتوان کردن\nاز چشم عقل قصهٔ پیدا را",
    "ای باغبان، سپاه خزان آمد\nبس دیر کشتی این گل رعنا را",
    "هماره می‌نتوان زیست غمگن و حیران\nز ناله‌های غم افزای خویش، جان مخراش\nز سوک بیگه خود، خلق را مکن گریان\nز بانگ زشت تو، بس آرزو که گشت تباه\nز فال شوم تو، بس خانمان که شد ویران",
    "در آشیانهٔ ویران خویش خرسندیم",
    "به که برگردی، بما بسپاریش\nکی تو از ما دوست‌تر میداریش",
    "ای خوش اندر گنج دل زر معانی داشتن\nنیست گشتن، لیک عمر جاودانی داشتن\nعقل را دیباچهٔ اوراق هستی ساختن\nعلم را سرمایهٔ بازارگانی داشتن\nکشتن اندر باغ جان هر لحظه‌ای رنگین گلی\nوندران فرخنده گلشن باغبانی داشتن\nدل برای مهربانی پروراندن لاجرم\nجان بتن تنها برای جانفشانی داشتن\nناتوانی را به لطفی خاطر آوردن بدست\nیاد عجز روزگار ناتوانی داشتن\nدر مدائن میهمان جغد گشتن یکشبی\nپرسشی از دولت نوشیروانی داشتن\nصید بی پر بودن و از روزن بام قفس\nگفتگو با طائران بوستانی داشتن",
    "نبض تهی دست نگیرد طبیب\nدرد فقیر، ای پسرک، بی دواست\nما فقرا، از همه بیگانه‌ایم\nمرد غنی، با همه کس آشناست\nبار خود از آب برون میکشد\nهر کس، اگر پیرو و گر پیشواست\nمردم این محکمه، اهریمنند\nدولت حکام، ز غصب و رباست\nآنکه سحر، حامی شرع است و دین\nاشک یتیمانش، گه شب غذاست\nلاشه خورانند و به آلودگی\nپنجهٔ آلودهٔ ایشان گواست",
    "ز آب چشمه و باران نمی‌شود خاموش\nکه آتشی که در اینجاست آتش جگریست",
    "تو، کیمیای بزرگی بجوی، بی‌خبران\nبهل، که قصه ز خاصیت گیاه کنند",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را\nکنج قفس چو نیک بیندیشی\nچون گلشن است مرغ شکیبا را\nبشکاف خاک را و ببین آنگه\nبی مهری زمانهٔ رسوا را",
    "بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل\nمفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست",
    "عقل، مرغ است و فکر دانهٔ او\nجسم راهی و روح راهبر است",
    "عافیت از طبیب تنها نیست\nهر ز دارو، هم از پرستار است\nهر کجا نقطه‌ای و دائره‌ایست\nقصه‌ای هم ز سیر پرگار است",
    "گندمم را ریختی، تا زر دهی\nرشته‌ام بردی، تا که گوهر دهی\nدر تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوش\nورنه دیگ حق نمی‌افتد ز جوش",
    "ای باغبان، سپاه خزان آمد\nبس دیر کشتی این گل رعنا را\nبیمار مرد بسکه طبیب او\nبیگاه کار بست مداوا را\nعلم است میوه، شاخهٔ هستی را\nفضل است پایه، مقصد والا را\nنیکو نکوست، غازه و گلگونه\nنبود ضرور چهرهٔ زیبا را\nعاقل بوعدهٔ برهٔ بریان\nندهد ز دست نزل مهنا را\nای نیک، با بدان منشین هرگز\nخوش نیست وصله جامهٔ دیبا را\nگردی چو پاکباز، فلک بندد\nبر گردن تو عقد ثریا را\nصیاد را بگوی که پر مشکن\nاین صید تیره روز بی آوا را\nای آنکه راستی بمن آموزی\nخود در ره کج از چه نهی پا را",
    "میجوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است\nمیپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست",
    "هر کسی را با چراغ بینشی\nراهی این راه مظلم کرده‌اند",
    "دربارهٔ پروین اعتصامی\nرخشندهٔ اعتصامی معروف به پروین اعتصامی در ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ خورشیدی در شهر تبریز به دنیا آمد. پدرش یوسف اعتصامی آشتیانی (اعتصام الملک) از رجال نامی و نویسندگان و مترجمان مشهور اواخر دورهٔ قاجار بود. در کودکی با خانواده به تهران آمد. پایان‌نامهٔ تحصیلی خود را از مدرسهٔ آمریکایی تهران گرفت و در همانجا شروع به تدریس کرد. پیوند زناشویی وی با پسر عمویش بیش از دو و نیم ماه دوام نداشت. وی پس از جدایی از همسر، مدتی کتابدار کتابخانهٔ دانشسرای عالی بود. دیوان اشعار وی بالغ بر ۲۵۰۰ بیت است. وی در فروردین ۱۳۲۰ شمسی به علت ابتلا به حصبه درگذشت و در قم به خاک سپرده شد.",
    "آسوده خاطر این ره بی اعتبار را\nپروین، کسی سپرد که بار گران نداشت",
    "چه توان کرد! اندرین دریا\nدست و پا میزنیم تا نفسی است",
    "نوگلی پژمرده از گلبن بخاک افتاد و گفت\nخوار شد چون من هر آنکو همنشینش بود خار\nکار هستی گاه بردن شد زمانی باختن\nگه بپیچانند گوشت، گه دهندت گوشوار",
    "خیال کژ به کار کژ گواهی است\nسیاهی هر کجا باشد، سیاهی است\nبه از پرهیزکاری، زیوری نیست\nچو اشک دردمندان، گوهری نیست\nمپوش آئینه کس را به زنگار\nدل آئینه است، از زنگش نگهدار",
    "ما که دشمن را چنین میپروریم\nدوستان را از نظر، چون میبریم\nآنکه با نمرود، این احسان کند\nظلم، کی با موسی عمران کند",
    "نوشیروان و هرمز و دارا را\nاین جویبار خرد که می‌بینی\nاز جای کنده صخرهٔ صما را\nآرامشی ببخش توانی گر\nاین دردمند خاطر شیدا را\nافسون فسای افعی شهوت را\nافسار بند مرکب سودا را",
    "دزد بر این خانه از آنرو گذشت\nتا بشناسد در و دیوار را",
    "ای آنکه عزم جنگ یلان داری\nاول بسنج قوت اعضا را",
    "کعبهٔ دل مسکن شیطان مکن\nپاک کن این خانه که جای خداست",
    "نیکبخت آنکه نیتش نیکوست\nنیکنام آنکه نیک رفتار است",
    "خانه ی من از غباری چون هباست\nآن سرایی که تو می سازی کجاست؟",
    "بگرگ مردمی آموزی و نمیدانی\nکه گرگ را ز ازل پیشه مردم آزاریست",
    "بدار دست ز کشتی که حاصلش تلخیست\nبپوش روی ز آئینه‌ای که زنگاریست",
    "چه ارزان گرفت از تو عمر گرانرا\nترا پاسبان است چشم تو و من",
    "تو خود باغبانی کن این بوستانرا",
    "سیاه و سفیدند اوراق هستی\nیکی انده و آن یکی شادمانی\nهمه صید صیاد چرخیم روزی\nبرای که این دام میگسترانی\nندوزد قبای تو این سفله درزی\nبگرداندت سر به چیره زبانی\nچو شاگردی مکتب دیو کردی\nببایست لوح و کتابش بخوانی",
    "بصد چشم می‌بیندت چرخ گردان\nمپندار کاز چشم گیتی نهانی\nدرین دائره هر چه هستی پدیدی\nدرین آینه هر که هستی عیانی\nتو چون ذره این باد را در کمندی\nتو چو صعوه این مار را در دهانی",
    "عقل را مانند غواصان، شناور داشتن\nگوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن\nچشم دل را با چراغ جان منور داشتن\nدر گلستان هنر چون نخل بودن بارور\nعار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن\nاز مس دل ساختن با دست دانش زر ناب\nعلم و جان را کیمیا و کیمیاگر داشتن\nهمچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن\nچون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن",
    "شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست:\nبرای خاطر بیچارگان نیاسودن\nبکاخ دهر که آلایش است بنیادش\nمقیم گشتن و دامان خود نیالودن\nهمی ز عادت و کردار زشت کم کردن\nهماره بر صفت و خوی نیک افزودن\nز بهر بیهده، از راستی بری نشدن\nبرای خدمت تن، روح را نفرسودن\nبرون شدن ز خرابات زندگی هشیار\nز خود نرفتن و پیمانه‌ای نپیمودن\nرهی که گمرهیش در پی است نسپردن\nدریکه فتنه‌اش اندر پس است نگشودن",
    "ما زدیم این خیمه ی سعی و عمل\nتا بدانی قدر وقت بی بدل\nگر که محکم بود و گر سست این بنا\nاز برای ماست، نز بهر شما\nگر به کار خویش می‌پرداختی\nخانه‌ای زین آب و گل می‌ساختی\nمی گرفتی گر به همت رشته‌ای\nداشتی در دست خود سر رشته‌ای",
    "ز چنار آموز، ای دوست گرانسنگی\nچه شوی بر صفت بید ز بادی خم",
    "واعظیم اما نه بهر خویشتن\nاز برای دیگران بر منبریم\nآگه از عیب عیان خود نه‌ایم\nپرده‌های عیب مردم میدریم",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را",
    "ما سبکساریم، از لغزیدن ما چاره نیست\nعاقلان با این گرانسنگی، چرا لغزیده‌اند",
    "خودکامی افلاک آشکار است\nاز دیدهٔ ما خفتگان نهانست\nافسانهٔ گیتی نگفته پیداست\nافسونگریش روشن و عیانست",
    "گر چه در زحمتیم، باز خوشیم\nکه بما نیز، خلق راست نیاز\nدهر، بر کار کس نپردازد\nهم تو، بر کار خویشتن پرداز\nچون تن و پیرهن نخواهد ماند\nچه پلاس و چه جامهٔ ممتاز\nما کز انجام کار بی‌خبریم\nچه توانیم گفتن از آغاز",
    "همه زارع نبرد وقت درو خرمن\nهمه غواص نیارد گهر از عمان\nزیب یابد سر و تن از ادب و دانش\nزنده گردد دل و جان از هنر و عرفان\nعقل گنجست، نباید که برد دزدش\nعلم نورست، نباید که شود پنهان\nهستی از بهر تن آسانی اگر بودی\nچه بدی برتری آدمی از حیوان",
    "مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری\nبه حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را",
    "آنکه نشناخته از هم الف و با را\nزو چه داری طمع معرفت قرآن",
    "این دست که گشته است پر چین\nبودست چو شاخه‌ای برومند\nکدرست هزار مشکل آسان\nبستست هزار عهد و پیوند",
    "بنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما را\nشکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست",
    "از ساحت پاک آشیانی\nمرغی بپرید سوی گلزار\nدر فکرت توشی و توانی\nافتاد بسی و جست بسیار\nرفت از چمنی به بوستانی\nبر هر گل و میوه سود منقار\nتا خفت ز خستگی زمانی",
    "طینت گرگ بر آن شد که بیازارد\nز گزندش نرهی گرش نیازاری",
    "پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود\nکو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست",
    "اینکه خاک سیهش بالین است\nاختر چرخ ادب پروین است\nگر چه جز تلخی از ایام ندید\nهر چه خواهی سخنش شیرین است",
    "از بدسری روزگار بی باک\nغمگین مشو ایدوست، روزگار است",
    "زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود",
    "در همه جا راه تو هموار نیست\nمست مپوی این ره هموار را",
    "این دشت، خوابگاه شهیدانست\nفرصت شمار وقت تماشا را",
    "غرق شدستیم و زمان شناست",
    "ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن\nدل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن\nنزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن\nپیش باز عشق آئین کبوتر داشتن",
    "سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن\nتن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن\nاشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر\nدیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن\nهر کجا نور است چون پروانه خود را باختن\nهر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن\nآب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل\nزان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن\nاز برای سود، در دریای بی پایان علم\nعقل را مانند غواصان، شناور داشتن",
    "گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن\nچشم دل را با چراغ جان منور داشتن\nدر گلستان هنر چون نخل بودن بارور\nعار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن\nاز مس دل ساختن با دست دانش زر ناب\nعلم و جان را کیمیا و کیمیاگر داشتن\nهمچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن\nچون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن",
    "غافل از خویش مشو، یک سر موی\nعمر، آویخته از یک سر موست",
    "مریم بسی بنام بود لکن\nرتبت یکی است مریم عذرا را\nبشناس ایکه راهنوردستی\nپیش از روش، درازی و پهنا را\nخود رای می‌نباش که خودرایی\nراند از بهشت، آدم و حوا را",
    "تو، فریب سراب تن خوردی\nدر بیابان جان سراب نبود",
    "سال و مه رفت و ما همی خفتیم\nخواب ما مرگ بود، خواب نبود",
    "مورچه گر وام دهد، خود گداست\nچون تو در ایام شتا، ناشتاست",
    "علم است میوه، شاخهٔ هستی را\nفضل است پایه، مقصد والا را",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را",
    "جهان به خویشتن ایدوست خیره سخت مگیر\nکه کار سخت، ز کارآگهی شدست آسان",
    "غرض، گشودن قفل سعادتست بجهد\nچه فرق، گر زر سرخ و گر آهن است کلید",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را\nکنج قفس چو نیک بیندیشی\nچون گلشن است مرغ شکیبا را\nبشکاف خاک را و ببین آنگه\nبی مهری زمانهٔ رسوا را\nاین دشت، خوابگاه شهیدانست\nفرصت شمار وقت تماشا را",
    "هم از امروز سخن باید گفت\nکه خبر داشت که فردائی هست",
    "باغبانی، قطره‌ای بر برگ گل\nدید و گفت این چهره جای اشک نیست\nگفت، من خندیده‌ام تا زاده‌ام\nدوش، بر خندیدنم بلبل گریست\nمن، همی خندم برسم روزگار\nکاین چه ناهمواری و ناراستیست\nخندهٔ ما را، حکایت روشن است\nگریهٔ بلبل، ندانستم ز چیست\nلحظه‌ای خوش بوده‌ایم و رفته‌ایم\nآنکه عمر جاودانی داشت، کیست\nمن اگر یک روزه، تو صد ساله‌ای\nرفتنی هستیم، گر یک یا دویست",
    "دیده ببندی و درافتی بچاه\nاین گنه تست، نه حکم قضاست",
    "یک نفس بودن و نابود شدن\nدر خور این غم و این ماتم نیست",
    "شمع خردی که نسیمش بکشد\nشمع این پرتگه مظلم نیست",
    "باید آزاده کسی را خواندن\nکه گرفتار، درین عالم نیست",
    "به جرم یک دو صباحی نشستن اندر باغ\nهزار قرن در آغوش خاک باید خفت\nخوش آن کسیکه چو گل، یک دو شب به گلشن عمر\nنخفت و شبرو ایام هر چه گفت، شنفت",
    "ای عجب! این راه نه راه خداست\nزانکه در آن اهرمنی رهنماست\nقافله بس رفت از این راه، لیک\nکس نشد آگاه که مقصد کجاست\nراهروانی که درین معبرند\nفکرتشان یکسره آز و هواست\nای رمه، این دره چراگاه نیست\nای بره، این گرگ بسی ناشتاست\nتا تو ز بیغوله گذر میکنی\nرهزن طرار تو را در قفاست\nدیده ببندی و درافتی بچاه\nاین گنه تست، نه حکم قضاست",
    "ای باغبان، سپاه خزان آمد\nبس دیر کشتی این گل رعنا را\nبیمار مرد بسکه طبیب او\nبیگاه کار بست مداوا را\nعلم است میوه، شاخهٔ هستی را\nفضل است پایه، مقصد والا را\nنیکو نکوست، غازه و گلگونه\nنبود ضرور چهرهٔ زیبا را\nعاقل بوعدهٔ برهٔ بریان\nندهد ز دست نزل مهنا را\nای نیک، با بدان منشین هرگز\nخوش نیست وصله جامهٔ دیبا را\nگردی چو پاکباز، فلک بندد\nبر گردن تو عقد ثریا را\nصیاد را بگوی که پر مشکن\nاین صید تیره روز بی آوا را\nای آنکه راستی بمن آموزی\nخود در ره کج از چه نهی پا را",
    "به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر\nکه هر که در صف باغ است صاحب هنریست\nبنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما را\nشکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست\nبجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است\nبهر رخی که درین منظر است زیب و فریست\nجواب داد که من نیز صاحب هنرم\nدرین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست\nمیان آتشم و هیچگه نمیسوزم\nهماره بر سرم از جور آسمان شرریست\nعلامت خطر است این قبای خون آلود\nهر آنکه در ره هستی است در ره خطریست\nبریخت خون من و نوبت تو نیز رسد",
    "پروین اعتصامی\nرخشندهٔ اعتصامی معروف به پروین اعتصامی در ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ خورشیدی در شهر تبریز به دنیا آمد.",
    "چون شانه، عیب خلق مکن موبمو عیان\nدر پشت سر نهند کسی را که عیبجوست\nزانکس که نام خلق بگفتار زشت کشت\nدوری گزین که از همه بدنامتر هموست",
    "آموزگار خلق شدیم اما\nنشناختیم خود الف و با را",
    "روزی گذشت پادشهی از گذرگهی\nفریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست\nپرسید زان میانه یکی کودک یتیم\nکاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست\nآن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست\nپیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست\nنزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت\nاین اشک دیدهٔ من و خون دل شماست\nما را به رخت و چوب شبانی فریفته است\nاین گرگ سالهاست که با گله آشناست\nآن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است\nآن پادشا که مال رعیت خورد گداست\nبر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن\nتا بنگری که روشنی گوهر از کجاست\nپروین، به کجروان سخن از راستی چه سود\nکو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست",
    "آن را که دیبهٔ هنر و علم در بر است\nفرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست",
    "زاشوبهای سیل و ز فریادهای موج\nنندیشد ای فقیه هر آنکس که ناخداست",
    "ای نیک، با بدان منشین هرگز\nخوش نیست وصله جامهٔ دیبا را",
    "ای آنکه راستی بمن آموزی\nخود در ره کج از چه نهی پا را",
    "فضل است که سرمایهٔ بزرگی است\nعلم است که بنیاد افتخار است",
    "بگرگ مردمی آموزی و نمیدانی\nکه گرگ را ز ازل پیشه مردم آزاریست",
    "دیده گر دام قضا را میدید\nهرگز این دام گرفتار نداشت\nچشم ما خفت و فلک هیچ نخفت\nخبر این خفته ز بیدار نداشت",
    "خانهٔ جان هرچه توانی بساز\nهرچه توان ساخت درین یک بناست\nکعبهٔ دل مسکن شیطان مکن\nپاک کن این خانه که جای خداست",
    "زندگی جز نفسی نیست، غنیمت شمرش\nنیست امید که همواره نفس بر گردد\nچرخ بر گرد تو دانی که چسان می‌گردد\nهمچو شهباز که بر گرد کبوتر گردد",
    "روز بگذشته خیالست که از نو آید\nفرصت رفته محالست که از سر گردد",
    "همه فرمان قضا باید برد\nنیست یک ذره که فرمانبر نیست",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را\nکنج قفس چو نیک بیندیشی\nچون گلشن است مرغ شکیبا را",
    "هر رهنورد را نبود پای راه شوق\nهر دست دست موسی عمران نمی‌شود\nکشت دروغ، بار حقیقت نمیدهد\nاین خشک رود، چشمهٔ حیوان نمی‌شود",
    "گر که نور خویش را افزون کنی\nتیرگی را از جهان بیرون کنی",
    "رهنمای راه معنی جز چراغ عقل نیست\nکوش، پروین، تا به تاریکی نباشی رهسپار",
    "محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت\nمست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست\nگفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی\nگفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست\nگفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم\nگفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست\nگفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم\nگفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست\nگفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب\nگفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست\nگفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان\nگفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست\nگفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم\nگفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست\nگفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه\nگفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست",
    "دین از تو کار خواهد و کار از تو راستی\nاین درد با مباحثه درمان نمی‌شود\nآن کو شناخت کعبهٔ تحقیق را که چیست\nدر راه خلق خار مغیلان نمی‌شود\nظلمی که عجب کرد و زیانی که تن رساند\nجز با صفای روح تو جبران نمی‌شود\nما آدمی نیم، از ایراک آدمی\nدردی کش پیالهٔ شیطان نمی‌شود\nپروین، خیال عشرت و آرام و خورد و خواب\nاز بهر عمر گمشده تاوان نمی‌شود",
    "ما بره آز و هوی سائلیم\nمورچه در خانهٔ خود پادشاست",
    "پروردگار صانع یکتا را\nبرداشتیم مهرهٔ رنگین را\nبگذاشتیم لؤلؤ لالا را\nآموزگار خلق شدیم اما\nنشناختیم خود الف و با را\nبت ساختیم در دل و خندیدیم\nبر کیش بد، برهمن و بودا را\nای آنکه عزم جنگ یلان داری\nاول بسنج قوت اعضا را\nاز خاک تیره لاله برون کردن\nدشوار نیست ابر گهر زا را\nساحر، فسون و شعبده انگارد\nنور تجلی و ید بیضا را",
    "پروین، نشان دوست درستی و راستی است\nهرگز نیازموده، کسی را مدار دوست",
    "مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری\nبه حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را",
    "بی رنج، زین پیاله کسی می نمی‌خورد\nبی دود، زین تنور بکس نان نمیدهند\nتیمار کار خویش تو خودخور، که دیگران\nهرگز برای جرم تو، تاوان نمیدهند",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را\nکنج قفس چو نیک بیندیشی\nچون گلشن است مرغ شکیبا را",
    "اینکه خاک سیهش بالین است\nاختر چرخ ادب پروین است\nگر چه جز تلخی از ایام ندید\nهر چه خواهی سخنش شیرین است",
    "اینکه خاک سیهش بالین است\nاختر چرخ ادب پروین است\nگر چه جز تلخی از ایام ندید\nهر چه خواهی سخنش شیرین است\nصاحب آنهمه گفتار امروز\nسائل فاتحه و یاسین است\nدوستان به که ز وی یاد کنند\nدل بی دوست دلی غمگین است\nخاک در دیده بسی جان فرساست\nسنگ بر سینه بسی سنگین است\nبیند این بستر و عبرت گیرد\nهر که را چشم حقیقت بین است",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را",
    "سعی و عمل\nبراهی در، سلیمان دید موری\nکه با پای ملخ میکرد زوری\nبزحمت، خویش را هر سو کشیدی\nوزان بار گران، هر دم خمیدی\nز هر گردی، برون افتادی از راه\nز هر بادی، پریدی چون پر کاه\nچنان در کار خود، یکرنگ و یکدل\nکه کارآگاه، اندر کار مشکل\nچنان بگرفته راه سعی در پیش",
    "بت ساختیم در دل و خندیدیم\nبر کیش بد، برهمن و بودا را\nای آنکه عزم جنگ یلان داری\nاول بسنج قوت اعضا را",
    "آموزگار خلق شدیم اما\nنشناختیم خود الف و با را",
    "بسوز اندرین تیه، ای دل نهانی\nمخواه از درخت جهان سایبانی\nسبکدانه در مزرع خود بیفشان\nگر این برزگر میکند سرگرانی\nچو کار آگهان کار بایست کردن\nچه رسم و رهی بهتر از کاردانی\nزمانه به گنج تو تا چشم دارد\nنیاموزدت شیوهٔ پاسبانی\nسیاه و سفیدند اوراق هستی\nیکی انده و آن یکی شادمانی\nهمه صید صیاد چرخیم روزی\nبرای که این دام میگسترانی\nندوزد قبای تو این سفله درزی\nبگرداندت سر به چیره زبانی\nچو شاگردی مکتب دیو کردی\nببایست لوح و کتابش بخوانی",
    "کنج قفس چو نیک بیندیشی\nچون گلشن است مرغ شکیبا را",
    "مگوی هر که کهن جامه شد ز علم تهیست\nکه خاص نیز بسی هست در میان عوام\nبه نیک جامه چو بیدانشی مناز که خلق\nترا، نه جامهٔ نیک ترا، کنند اکرام",
    "چو وقت کار شود، باش چابک اندر کار\nچو نوبت سخن آید، ستوده گوی کلام",
    "اگر بلند تباری، چه جوئی از پستی\nاگر خدای پرستی، چه خواهی از اصنام\nکدام تشنه بنوشید از سبوی تو آب\nکدام گرسنه در سفرهٔ تو خورد طعام\nچگونه راهنمائی، که خود گمی از راه\nچگونه حاکم شرعی، که فارغی ز احکام\nبسی است پرتگه اندر ره هوی، پروین\nمپوی جز ره پرهیز و باش نیک انجام",
    "تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند\nتا که با لطف تو، پیوندم زنند\nگر کسی را از تو دردی شد نصیب\nهم، سرانجامش تو گردیدی طبیب\nهر که مسکین و پریشان تو بود\nخود نمیدانست و مهمان تو بود\nرزق زان معنی ندادندم خسان\nتا ترا دانم پناه بیکسان\nناتوانی زان دهی بر تندرست\nتا بداند کآنچه دارد زان تست",
    "ترا پاک آفرید ایزد، ز خود شرمت نمی‌آید\nکه روزی پاک بودستی، کنون آلوده دامانی",
    "کار ما اینگونه شد، کار تو چیست؟\nبار ما خالی است، دربار تو چیست؟",
    "رنگرز شو، تا که در خم هست رنگ\nبرق شد فرصت، نمی داند درنگ\nگر بنایی هست باید برفراشت\nای بسا امروز کان فردا نداشت",
    "ما سبکساریم، از لغزیدن ما چاره نیست\nعاقلان با این گرانسنگی، چرا لغزیده‌اند",
    "اگر گل رست و گر یاقوت شد سنگ\nیکی رونق گرفت از خور، یکی رنگ\nچرا باید چنین افسرده بودن\nبصبح زندگانی مرده بودن\nببینی، گر برون آئی یکی روز\nتجلیهای مهر عالم افروز\nفروغ آفتاب صبحگاهی\nفرو شوید ز رخسارت سیاهی",
    "تو خفتی، کار از آن گردید دشوار\nنشاید کرد با یکدست، ده کار",
    "از کار سخت خود نکنم هیچ شکوه، زانک\nناکرده کار، می‌نتوان زیست کامکار",
    "گلبنی کاندر بیابانی شکفت\nیاوه‌ای گر خار بر روی گفت، گفت\nمی‌شکفتیم ار بطرف گلشنی\nمیکشیدیم از تفاخر دامنی\nتا میان خار و خاشاک اندریم\nکس نداند کز شما نیکوتریم",
    "جوانی نکودار، کاین مرغ زیبا\nنماند در این خانهٔ استخوانی\nمتاعی که من رایگان دادم از کف\nتو گر میتوانی، مده رایگانی",
    "بر ستمکاران، ستم کمتر رسد\nاین سزای بردباری کردن است",
    "زندگی جز نفسی نیست، غنیمت شمرش\nنیست امید که همواره نفس بر گردد",
    "اگر سنگی ز کوی دلبر آمد\nترا بر پای و ما را بر سر آمد",
    "چرائی فارغ از ملک سلیمان\nمرا در بارگاه عدل، خوانهاست\nبهر خوان سعادت، میهمانهاست\nبیا زین ره، بقصر پادشاهی\nبخور در سفرهٔ ما، هر چه خواهی\nبه خار جهل، پای خویش مخراش\nبراه نیکبختان، آشنا باش\nز ما، هم عشرت آموز و هم آرام\nچو ما، هم صبح خوشدل باش و هم شام\nچرا باید چنین خونابه خوردن",
    "ای که در این خانه صاحبخانه‌ای\nهر که هستی، از خرد بیگانه‌ای\nنیست، میدانم ترا انبار و توش\nپس چه خواهی خوردن، ای بی‌عقل و هوش\nاز برای کار خود، پائی بزن\nنوبت تدبیر شد، رائی بزن",
    "تو ز اول سست کردی پایه را\nسود، اندک بود اندک مایه را\nنیست خالی، دوش ما از بار ما\nکوشش اندر دست ما، افزار ما",
    "این دشت، خوابگاه شهیدانست\nفرصت شمار وقت تماشا را\nاز عمر رفته نیز شماری کن\nمشمار جدی و عقرب و جوزا را",
    "چرخ و زمین بندهٔ تدبیر تست\nبنده مشو درهم و دینار را",
    "کشتی صبر اندرین دریا افکندن چو نوح\nدیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن",
    "دیده‌های عقل، گر بینا شوند\nخود فروشان زودتر رسوا شوند\nدزد زر بستند و دزد دین رهید\nشحنه ما را دید و قاضی را ندید\nمن براه خود ندیدم چاه را\nتو بدیدی، کج نکردی راه را\nمیزدی خود، پشت پا بر راستی\nراستی از دیگران میخواستی\nدیگر ای گندم نمای جو فروش\nبا ردای عجب، عیب خود مپوش\nچیره‌دستان میربایند آنچه هست\nمیبرند آنگه ز دزد کاه، دست",
    "مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری\nبه حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را",
    "چو آتش برافروزی از بهر خلق\nهمان آتشت را بدامان کنند",
    "صد حقیقت را بکشتیم از برای یک هوس\nاز پی یک سیب بشکستیم صدها شاخسار",
    "حیوان گشتن و تن پروری آسانست\nروح پرورده کن از لقمهٔ روحانی",
    "خانگی باشد اگر دزد، بصد تدبیر\nنتوان کرد از آن خانه نگهبانی",
    "ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را\nکنج قفس چو نیک بیندیشی\nچون گلشن است مرغ شکیبا را\nبشکاف خاک را و ببین آنگه\nبی مهری زمانهٔ رسوا را\nاین دشت، خوابگاه شهیدانست\nفرصت شمار وقت تماشا را\nاز عمر رفته نیز شماری کن\nمشمار جدی و عقرب و جوزا را",
    "نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست\nبشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل\nمفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست\nجمشید ساخت جام جهان‌بین از آنسبب\nکگه نبود ازین که جهان جام خودنماست\nزنگارهاست در دل آلودگان دهر\nهر پاک جامه را نتوان گفت پارساست\nایدل، غرور و حرص زبونی و سفلگی است\nای دیده، راه دیو ز راه خدا جداست",
    "سلام دزد مگیر و متاع دیو مخواه\nچرا که دوستی دشمنان ز مکاریست\nهر آن مریض که پند طبیب نپذیرد\nسزاش تاب و تب روزگار بیماریست\nبچشم عقل ببین پرتو حقیقت را\nمگوی نور تجلی فسون و طراریست",
    "وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است\nشمشیر روز معرکه زشت است در نیام\nدرد از طبیب خویش نهفتی، از آن سبب\nاین زخم کهنه دیر پذیرفت التیام\nاز بهر حفظ گله، شبان چون بخواب رفت\nسگ باید ای فقیه، نه آهوی خوشخرام",
    "معرفت آموز که جانرا غذاست\nپایهٔ قصر هنر و فضل را\nعقل نداند ز کجا ابتداست\nپردهٔ الوان هوی را بدر\nتا بپس پرده ببینی چهاست\nبه که بجوی و جر دانش چرد\nآهوی جانست که اندر چراست\nخیره ز هر پویه ز میدان مرو\nبا فلک پیر ترا کارهاست",
    "دچار زحمتی تا صید آزی\nاگر زین دام رستی، بی‌نیازی",
    "اسیر روبه نفس آن چنانیم\nکه گوئی پر شکسته ماکیانیم\nبهای زندگی زین بیشتر بود\nاگر یک دیدهٔ صاحب نظر بود",
    "ما نمیپوشیم عیب خویش، اما دیگران\nعیبها دارند و از ما جمله را پوشیده‌اند",
    "به چراغ دل اگر روشنی افزائی\nجلوهٔ فکر تو از خور شود افزونتر",
    "مانده بود از گردش دوران، عقیم",
    "مرا دیوانه خوانی، ای فلان\nلیک من عاقلترم از عاقلان\nگر که هر عاقل، چو من دیوانه بود\nدر جهان، بس عاقل و فرزانه بود",
    "گر گرانباریم، جرم چرخ چیست\nبار کردار بد خود میبریم",
    "واعظیم اما نه بهر خویشتن\nاز برای دیگران بر منبریم\nآگه از عیب عیان خود نه‌ایم\nپرده‌های عیب مردم میدریم",
    "مشو دلبستهٔ هستی که دوران\nهر آنرا زاد، زاد از بهر کشتن",
    "وقت گذشته را نتوانی خرید باز\nمفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست\nگر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین\nتن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست",
    "سر، بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است\nتن بی وجود روح، پراکنده چون هباست",
    "در آسمان علم، عمل برترین پراست\nدر کشور وجود، هنر بهترین غناست",
    "ما پراکندگان پنداریم\nورنه هر گله‌ای شبانی داشت\nموج و طوفان و سیل و ورطه بسی است\nزندگی بحر بی کرانی داشت\nخامهٔ دهر بر شکوفه نوشت:\nهر بهاری ز پی خزانی داشت",
    "ز غم مباش غمین و مشو ز شادی شاد\nکه شادی و غم گیتی نمیکنند دوام",
    "روز سعادت ز شب چگونه شناسد\nآنکه ز خورشید شد چو شبپره پنهان\nدور شو از رنگ و بوی بیهده، پروین\nاز در معنی درای، نز در عنوان",
    "بس دیر کشتی این گل رعنا را\nبیمار مرد بسکه طبیب او\nبیگاه کار بست مداوا را\nعلم است میوه، شاخهٔ هستی را\nفضل است پایه، مقصد والا را\nنیکو نکوست، غازه و گلگونه\nنبود ضرور چهرهٔ زیبا را",
    "علم است میوه، شاخهٔ هستی را\nفضل است پایه، مقصد والا را\nنیکو نکوست، غازه و گلگونه\nنبود ضرور چهرهٔ زیبا را\nعاقل بوعدهٔ برهٔ بریان\nندهد ز دست نزل مهنا را\nای نیک، با بدان منشین هرگز\nخوش نیست وصله جامهٔ دیبا را\nگردی چو پاکباز، فلک بندد\nبر گردن تو عقد ثریا را",
    "این گرگ سالهاست که با گله آشناست",
    "نسزد زندگی و بی‌خبری\nمرده است آنکه چون تو بیخبر است",
    "گرچه فرخنده است مرغ همای\nچونکه افتاد و مرد، مردار است",
    "بروز عجز، دست هم بگیریم\nچو گاه مرگ شد، با هم بمیریم",
    "بدین شکفتگی امروز چند غره شویم\nچو روشن است که پژمردگان فردائیم",
    "زندگی جز نفسی نیست، غنیمت شمرش\nنیست امید که همواره نفس بر گردد",
    "بگداخت\n‫همان ناسازگاری، کار من ساخت\n‫چراغ شب ز باد صبحگه مرد\n‫گل دوشینه یکشب ماند و پژمرد\n‫سیاهیهای محنت جلوه‌ام برد\n‫درشتی دیدم و گشتم چنین خرد\n‫شبانگه در دلی تنگ آرمیدم",
    "قصیدهٔ شمارهٔ ۱\nای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را\nکنج قفس چو نیک بیندیشی\nچون گلشن است مرغ شکیبا را\nبشکاف خاک را و ببین آنگه\nبی مهری",
    "هزاران دانه افشاندیم و یک گل زانمیان نشکفت\nبشورستان تبه کردیم رنج باغبانی را\nبگرداندیم روی از نور و بنشستیم با ظلمت\nرها کردیم باقی را و بگرفتیم فانی را",
    "چشم و دل را پرده میبایست اما از عفاف\nچادر پوسیده، بنیاد مسلمانی نبود",
    "شمعی بباید این شب یلدا را",
    "ای نیک، با بدان منشین هرگز\nخوش نیست وصله جامهٔ دیبا را",
    "جان پرستاری تن کرد همی\nچو خود افتاد، پرستار نداشت",
    "ای آنکه عزم جنگ یلان داری\nاول بسنج قوت اعضا را",
    "تا زاتش عناد تو گرمست دیگ جهل\nهرگز خرد بخوان تو مهمان نمی‌شود\nگر شمع صد هزار بود، شمع تن دلست\nتن گر هزار جلوه کند جان نمی‌شود\nتا دیده‌ات ز پرتو اخلاص روشن است",
    "بکار خویش نپرداختیم، نوبت کار\nتمام عمر، نشستیم و گفتگو کردیم\nبوقت همت و سعی و عمل، هوس راندیم\nبروز کوشش و تدبیر، آرزو کردیم",
    "چو ما بستیم دیو آز را دست\nچه غم گر دیو گردون دست ما بست",
    "افسون فسای افعی شهوت را\nافسار بند مرکب سودا را\nپیوند بایدت زدن ای عارف\nدر باغ دهر حنظل و خرما را\nزاتش بغیر آب فرو ننشاند\nسوز و گداز و تندی و گرما ر",
    "چرخ و زمین بندهٔ تدبیر تست\nبنده مشو درهم و دینار را",
    "روح بی پندار، زر بی غش است\nآتشست این خودپسندی، آتش است",
    "چو آب روان خوش کن این مرز و بگذر\nتو مانند آبی که اکنون به جوئی\nنکو کار شو تا توانی، که دائم\nنمانداست در روی نیکو، نکوئی",
    "هر بلائی کز تو آید، رحمتی است\nهر که را فقری دهی، آن دولتی است\nتو بسی زاندیشه برتر بوده‌ای\nهر چه فرمان است، خود فرموده‌ای\nزان بتاریکی گذاری بنده را\nتا ببیند آن رخ تابنده را",
    "سختی کشی ز دهر، چو سختی دهی بخلق\nدر کیفر فلک، غلط و اشتباه نیست",
    "پای تو همواره براه کج است\nدست تو هر شام و سحر بر دعاست\nچشم تو بر دفتر تحقیق، لیک\nگوش تو بر بیهده و ناسزاست\nبار خود از دوش برافکنده‌ای\nپشت تو از پشتهٔ شیطان دوتاست",
    "جعل پیر گفت با انگشت\nکه سر و روی ما سیاه مکن\nگفت، در خویش هم دمی بنگر\nهمه را سوی ما نگاه مکن\nاین سیاهی، سیاهی تن نیست\nجاه مفروش و اشتباه مکن\nبا تو، رنگ تو هست تا هستی\nزین مکان، خیره عزم راه مکن\nسیه، ای بی‌خبر، سپید نشد\nوقت شیرین خود تباه مکن",
    "دیدار تیره‌روزی نابینا\nعبرت بس است مردم بینا را",
    "زاشوبهای سیل و ز فریادهای موج\nنندیشد ای فقیه هر آنکس که ناخداست\nدیوانگی است قصهٔ تقدیر و بخت نیست\nاز بام سرنگون شدن و گفتن این قضاست",
    "ای تشنه مرو، کاندرین بیابان\nگر یک سر آبست، صد سرابست",
    "بگذشت مه و سال وین عجب نیست\nاین قافله عمریست در شتابست",
    "خواندن نتوانیش چون، چه حاصل\nدر خانه هزارت اگر کتابست",
    "چرخ و زمین بندهٔ تدبیر تست\nبنده مشو درهم و دینار را",
    "خود رای می‌نباش که خودرایی\nراند از بهشت، آدم و حوا را",
    "بپرس راه ز علم، این نه جای گمراهیست\nبخواه چاره ز عقل، این نه روز ناچاریست",
    "پیرو دیوانه شدن ز ابلهی است\nموعظت دیو شنیدن خطاست",
    "آنکس که بود کام طلب، کام دل نیافت\nوانکس که کام یافت، دل کامران نداشت",
    "آگه چگونه گشت ز سود و زیان خویش\nسوداگری که فکرت سود و زیان نداشت",
    "کشتزار دل تو کوش که تا سبز شود",
    "زندگی جز نفسی نیست، غنیمت شمرش\nنیست امید که همواره نفس بر گردد",
    "گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را\nگفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست",
    "پروین، خیال عشرت و آرام و خورد و خواب\nاز بهر عمر گمشده تاوان نمی‌شود",
    "از مهر دوستان ریاکار خوشتر است\nدشنام دشمنی که چو آئینه راستگوست",
    "لانه نزدیک است، از من دور شو\nپیلی از موران نیاید، مور شو",
    "شالودهٔ کاخ جهان بر آبست\nتا چشم بهم بر زنی خرابست\nایمن چه نشینی درین سفینه\nکاین بحر همیشه در انقلابست",
    "نوگلی پژمرده از گلبن بخاک افتاد و گفت\nخوار شد چون من هر آنکو همنشینش بود خار\nکار هستی گاه بردن شد زمانی باختن",
    "برود اندرون، خانه عاقل نسازد\nکه ویران کند سیل آن خانمانرا\nچه آسان بدامت درافکند گیتی\nچه ارزان گرفت از تو عمر گرانرا",
    "اشک یتیم\nروزی گذشت پادشهی از گذرگهی\nفریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست\nپرسید زان میانه یکی کودک یتیم\nکاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست\nآن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست\nپیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست\nنزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت\nاین اشک دیدهٔ من و خون دل شماست\nما را به رخت و چوب شبانی فریفته است\nاین گرگ سالهاست که با گله آشناست\nآن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است\nآن پادشا که مال رعیت خورد گداست\nبر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن\nتا بنگری که روشنی گوهر از کجاست\nپروین، به کجروان سخن از راستی چه سود\nکو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست",
    "رودها از خود نه طغیان میکنند\nآنچه میگوئیم ما، آن میکنند\nما، بدریا حکم طوفان میدهیم\nما، بسیل و موج فرمان می‌دهیم",
    "نقش هستی، نقشی از ایوان ماست\nخاک و باد و آب، سرگردان ماست\nقطره‌ای کز جویباری میرود\nاز پی انجام کاری میرود\nما بسی گم گشته، باز آورده‌ایم\nما، بسی بی توشه را پرورده‌ایم\nمیهمان ماست، هر کس بینواست\nآشنا با ماست، چون بی آشناست\nما بخوانیم، ار چه ما را رد کنند\nعیب پوشیها کنیم، ار بد کنند\nسوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت\nزاتش ما سوخت، هر شمعی که سوخت",
    "همه را زنده می‌نشاید گفت\nزندگی نامی و نشانی داشت\nداستان گذشتگان پند است\nهر که بگذشت داستانی داشت",
    "کار گیتی همه ناهمواریست\nاین گذرگه ره هموار نداشت\nدیده گر دام قضا را میدید\nهرگز این دام گرفتار نداشت\nچشم ما خفت و فلک هیچ نخفت\nخبر این خفته ز بیدار نداشت",
    "درسها خواندند، اما درس عار",
    "دیوها کردند دربان و وکیل\nدر چه محضر، محضر حی جلیل\nسجده‌ها کردند بر هر سنگ و خاک\nدر چه معبد، معبد یزدان پاک",
    "برگرفتی زادمی، چون دیو روی\nآدمی بودی و گشتی دیو خوی",
    "دربارهٔ پروین اعتصامی\nرخشندهٔ اعتصامی معروف به پروین اعتصامی در ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ خورشیدی در شهر تبریز به دنیا آمد. پدرش یوسف اعتصامی آشتیانی (اعتصام الملک) از رجال نامی و نویسندگان و مترجمان مشهور اواخر دورهٔ قاجار بود. در کودکی با خانواده به تهران آمد. پایان‌نامهٔ تحصیلی خود را از مدرسهٔ آمریکایی تهران گرفت و در همانجا شروع به تدریس کرد. پیوند زناشویی وی با پسر عمویش بیش از دو و نیم ماه دوام نداشت. وی پس از جدایی از همسر، مدتی کتابدار کتابخانهٔ دانشسرای عالی بود. دیوان اشعار وی بالغ بر ۲۵۰۰ بیت است. وی در فروردین ۱۳۲۰ شمسی به علت ابتلا به حصبه درگذشت و در قم به خاک سپرده شد.",
    "روزی گذشت پادشهی از گذرگهی\nفریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست\nپرسید زان میانه یکی کودک یتیم\nکاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست\nآن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست\nپیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست\nنزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت\nاین اشک دیدهٔ من و خون دل شماست\nما را به رخت و چوب شبانی فریفته است\nاین گرگ سالهاست که با گله آشناست\nآن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است\nآن پادشا که مال رعیت خورد گداست\nبر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن\nتا بنگری که روشنی گوهر از کجاست\nپروین، به کجروان سخن از راستی چه سود\nکو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست",
    "در ره ویران دل، اقلیم دانش ساختن\nدر ره سیل قضا، بنیاد و بنیان داشتن",
    "ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن\nروی مانند پری از خلق پنهان داشتن\nهمچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن\nهمچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن",
    "آموزگار خلق شدیم اما\nنشناختیم خود الف و با را",
    "هیزم هزار سال اگر سوزد\nندهد شمیم عود مطرا را",
    "اینکه خاک سیهش بالین است\nاختر چرخ ادب پروین است\nگر چه جز تلخی از ایام ندید\nهر چه خواهی سخنش شیرین است",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را\nکنج قفس چو نیک بیندیشی\nچون گلشن است مرغ شکیبا را\nبشکاف خاک را و ببین آنگه\nبی مهری زمانهٔ رسوا را",
    "عبرت بس است مردم بینا را\nای دوست، تا که دسترسی داری\nحاجت بر آر اهل تمنا را\nزیراک جستن دل مسکینان\nشایان سعادتی است توانا را",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را",
    "نیست بازی کار حق، خود را مباز\nآنچه بردیم از تو، باز آریم باز",
    "در میان مستمندان، فرق نیست\nاین غریق خرد، بهر غرق نیست",
    "نگردد پخته کس با فکر خامی\nنپوید راه هستی را به گامی",
    "درین دریا بسی کشتی برفت و گشت ناپیدا\nترا اندیشه باید کرد زین دریای طوفانی\nبه چشم از معرفت نوری بیفزای، ار نه بیچشمی\nبه جان از فضل و دانش جامه‌ای پوش، ار نه بیجانی",
    "چه زنگی میتوان از دل ستردن با سیه رائی\nچه کاری میتوان از پیش بردن با تن آسانی",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را\nکنج قفس چو نیک بیندیشی\nچون گلشن است مرغ شکیبا را\nبشکاف خاک را و ببین آنگه\nبی مهری زمانهٔ رسوا را",
    "ای عجب! این راه نه راه خداست\nزانکه در آن اهرمنی رهنماست\nقافله بس رفت از این راه، لیک\nکس نشد آگاه که مقصد کجاست",
    "پاکی گزین که راستی و پاکی\nبر چرخ بر فراشت مسیحا را",
    "نیکو نکوست، غازه و گلگونه\nنبود ضرور چهرهٔ زیبا را",
    "ای نیک، با بدان منشین هرگز\nخوش نیست وصله جامهٔ دیبا را",
    "شادابی شاخ و شکوفه در باغ\nهنگام گل از سعی باغبانست\nدل را ز چه رو شوره‌زار کردی\nخارش بکن ایدوست، بوستانست",
    "گرگ فلک آهوی وقت را خورد\nدر مطبخ ما مشتی استخوانست\nاندیشه کن از باز، ای کبوتر\nهر چند تو را عرصه آسمانست\nجز گرد نکوئی مگرد هرگز\nنیکی است که پاینده در جهانست",
    "مزروع تو، گر تلخ یا که شیرین\nهنگام درو، حاصلت همانست",
    "همه را زنده می‌نشاید گفت\nزندگی نامی و نشانی داشت\nداستان گذشتگان پند است\nهر که بگذشت داستانی داشت\nرازهای زمانه را میگفت\nدر و دیوار گر زبانی داشت",
    "نیکبخت آن توانگری که بدل\nغم مسکین ناتوانی داشت\nچاشت را با گرسنگان میخورد\nتا که در سفره نیم نانی داشت\nزندگانی تجارتی است کاز آن\nهمه کس غبنی و زیانی داشت",
    "دل بحق سجده کرد و نفس بزر\nهر کسی سر بر آستانی داشت\nما پراکندگان پنداریم\nورنه هر گله‌ای شبانی داشت",
    "علم سرمایهٔ هستی است، نه گنج زر و مال\nروح باید که از این راه توانگر گردد",
    "آنچنان کن که بنیکیت مکافات دهند\nچو گه داوری و نوبت کیفر گردد\nمرو آزاد، چو در دام تو صیدی باشد\nمشو ایمن چو دلی از تو مکدر گردد",
    "پاکی آموز بچشم و دل خود، گر خواهی\nکه سراپای وجود تو مطهر گردد",
    "پند نیکان را نمیداریم گوش\nاندرین فکرت کازیشان بهتریم\nپهلوان اما بکنج خانه‌ایم\nآتش اما در دل خاکستریم\nکاردانان راه دیگر میروند\nما تبه‌کاران براه دیگریم\nگرگ را نشناختستیم از شبان\nدر چراگاهی که عمری میچریم\nبر سپهر معرفت کی بر شویم\nتا بپر و بال چوبین میپریم\nواعظیم اما نه بهر خویشتن\nاز برای دیگران بر منبریم\nآگه از عیب عیان خود نه‌ایم\nپرده‌های عیب مردم میدریم",
    "آگه از عیب عیان خود نه‌ایم\nپرده‌های عیب مردم میدریم",
    "بی شبهه فرشته اهرمن گردد\nچندی چو شود رفیق اهریمن\nابلیس فروخت زرق وبا خود گفت\nزین بیش چه میتوان خرید از من",
    "گر کج روشی، براستی بگرای\nآئینهٔ راستگوی را مشکن",
    "در این ناوردگاه آن به که پوشی\nز دانش مغفر و از صبر جوشن\nچگونه بر من و تو رام گردد\nچو رام کس نگشت این چرخ توسن",
    "مترس از جانفشانی گر طریق عشق میپوئی\nچو اسمعیل باید سر نهادن روز قربانی",
    "چو نورت تیرگیها را منور کرد، خورشیدی\nچو در دل پرورانیدی گل معنی، گلستانی",
    "شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست:\nبرای خاطر بیچارگان نیاسودن",
    "صیاد سیه دل از کمین جست\nتا صید ضعیف گشت بیجان\nدر پهلوی آن فتاده بنشست\nآلوده بخون مرغ دامان\nبنهاد به پشتواره و بست\nآمد سوی خانه شامگاهان\nوان صید بدست کودکان داد",
    "گفتا هر آنکه عیب کسی در قفا شمرد\nهر چند دل فریبد و رو خوش کند عدوست",
    "لانه بسی تنگ و دلم تنگ نیست\nبس هنرم هست، ولی ننگ نیست\nکار خود، ای دوست نکو میکنم\nپارگی وقت رفو میکنم\nشبچره داریم شب و روز چاشت\nروزی ما کرد سپهر آنچه داشت\nسر ننهادیم ببالین کس\nبالش ما همت ما بود و بس",
    "لانه بسی تنگ و دلم تنگ نیست\nبس هنرم هست، ولی ننگ نیست\nکار خود، ای دوست نکو میکنم\nپارگی وقت رفو میکنم\nشبچره داریم شب و روز چاشت\nروزی ما کرد سپهر آنچه داشت\nسر ننهادیم ببالین کس\nبالش ما همت ما بود و بس",
    "اندر آنجا که کار باید کرد\nچه فضیلت برای گفتار است\nنشنیدی که مردم هنری\nهنر و فضل را خریدار است\nمعرفت هر چه هست در معنی است\nنه درین صورت پدیدار است",
    "عافیت از طبیب تنها نیست\nهر ز دارو، هم از پرستار است\nهر کجا نقطه‌ای و دائره‌ایست\nقصه‌ای هم ز سیر پرگار است\nرو، که اول حدیث پایه کنند\nهر کجا گفتگوی دیوار است",
    "وقت آن آمد که تدبیری کنی\nدر سرای عمر تعمیری کنی\nما بساط از فتنه ایمن کرده‌ایم\nصد هزاران شمع، روشن کرده‌ایم\nهیچگه ما را غم صیاد نیست\nانده طوفان و سیل و باد نیست\nگر بیائی در جوار ما دمی\nبینی از اندیشه خالی عالمی",
    "وقت آن آمد که تدبیری کنی\nدر سرای عمر تعمیری کنی\nما بساط از فتنه ایمن کرده‌ایم\nصد هزاران شمع، روشن کرده‌ایم\nهیچگه ما را غم صیاد نیست\nانده طوفان و سیل و باد نیست\nگر بیائی در جوار ما دمی\nبینی از اندیشه خالی عالمی",
    "گر که هر مطلوب را طالب شویم\nبا چه نیرو بر هوی غالب شویم",
    "درین زمانه، فزودن برای کاستن است\nفلک بکاهدمان هر چه ما بیفزائیم",
    "درین، صحیفه که زیبندگیست حرف نخست\nچه فرق گر بنظر، زشت یا که زیبائیم",
    "درین دو روزهٔ هستی همین فضیلت ماست\nکه جور میکند ایام و ما شکیبائیم\nز سرد و گرم تنور قضا نمیترسیم\nبرای سوختن و ساختن مهیائیم",
    "سوختم اینهمه از محنت و باز\nاین تن سوخته خاکستر نیست",
    "چه توان کرد، ره دیگر نیست\nبسکه تلخ است گرفتاری و صبر\nدل ما را هوس شکر نیست",
    "دل مفرسای بسودای محال\nکه اگر دل نبود، دلبر نیست",
    "روغن بچراغ جان ز علم افزای\nکم نور بود چراغ کم روغن",
    "ما نمیپوشیم عیب خویش، اما دیگران\nعیبها دارند و از ما جمله را پوشیده‌اند\nننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان\nدفتر و طومار ما را، زان سبب پیچیده‌اند\nما سبکساریم، از لغزیدن ما چاره نیست\nعاقلان با این گرانسنگی، چرا لغزیده‌اند",
    "از نظر پنهانی، از دل نیستی\nکاش میگفتی کجائی، کیستی\nمحبس تن بشکن و پرواز کن\nاین نخ پوسیده از پا باز کن\nتا ببینی کنچه دید ماسواست\nتا بدانی خلوت پاکان جداست\nتا بدانی صحبت یاران خوشست\nگیر و دار زلف دلداران خوشست",
    "برتری تنها برنگ و بوی نیست\nآینهٔ جان از برای روی نیست\nتا نداند دخل و خرجش چند بود\nهیچ بازرگان نخواهد برد سود\nچشم جانرا، بی نگه دیدارهاست\nپای دل را، بی قدم رفتارهاست",
    "چو بنگری، همه سر رشته‌ها بدست قضاست\nره گریز، ز تقدیر آسمانی نیست",
    "نظر به عجب، در آلودگان نیمکردی\nبدامن سیه خود، گرت نظر بودی",
    "عسس بیدار ماند، آری چه نیکوست\nبرای خفتگان، بیدار بودن",
    "بدینگونه است آئین زمانه\nزمانی دوستدار و گاه دشمن\nپدید آرد گهی صبح و گهی شام\nگهی اردیبهشت و گاه بهمن\nدریغا، کاروان عمر بگذشت\nز سال و ماه و روز و شب گذشتن\nز گیر و دار این دام بلاخیز\nجهان تا هست، کس را نیست رستن\nاگر نیک و اگر بد گردد احوال\nنیفتد چرخهٔ گیتی ز گشتن",
    "بخفتن، چرا پیر گردد جوان\nبرهزن، چرا بگرود کاروان",
    "گویمت شرط نیکنامی چیست\nزانکه این نکته بایدت خواندن\nخاری از پای عاجزی کندن\nگردی از دامنی بیفشاندن",
    "عاقبت، آن مرغک عزلت گزین\nگشت بسی خسته و اندوهگین\nگفت، بهار است و همه دوستان\nرخت کشیدند سوی بوستان\nمن نه بهار و نه خزان دیده‌ام\nخسته و فرسوده و رنجیده‌ام\nچند کنم خانه درین نارون\nچند برم حسرت باغ و چمن\nچند در این لانه، نشیمن کنم\nخیزم و پرواز بگلشن کنم",
    "هر چه کنی کشت، همان بدروی\nکار بد و نیک، چو کوه و صداست",
    "عدل، چه افتاد که منسوخ شد\nرحمت و انصاف، چرا کیمیاست",
    "دهر، بر کار کس نپردازد\nهم تو، بر کار خویشتن پرداز\nچون تن و پیرهن نخواهد ماند\nچه پلاس و چه جامهٔ ممتاز\nما کز انجام کار بی‌خبریم\nچه توانیم گفتن از آغاز",
    "همواره جود کردم و چیزی نخواستم\nطبعم غنی و دوستیم خالی از ریاست\nبس شاخه کز فتادگیم بر فراشت سر\nبس غنچه کز فروغ منش رونق و ضیاست\nز الودگی، هر آنچه رسیدست شسته‌ام\nگر حله یمانی و گر کهنه بوریاست",
    "آبم من، ار بخار شوم در چمن، خوش است\nسنگی تو، گر که کار کنی بشکنی رواست\nچون کار هر کسی به سزاوار داده‌اند\nاز کارگاه دهر، همین کارمان سزاست\nبا عزم خویش، هیچیک این ره نمیرویم\nکشتی، مبرهن است که محتاج ناخداست\nدر زحمتیم هر دو ز سختی و رنج، لیک\nهر چ آن بما کنند، نه از ما، نه از شماست\nاز ما چه صلح خیزد و جنگ، این چه فکر تست\nدر دست دیگریست، گر آ ب و گر آسیاست",
    "مرگ، با هستی من توام نیست\nمن که آزاد و خوش و سرسبزم\nپشتم از بار حوادث، خم نیست\nدولت آنست که جاوید بود",
    "بگشای این قفس و بیرون آی\nکه نه در باغ و نه در سبزه، کس است\nگفت، با شبرو گیتی چکنم\nکه سحر دزد و شبانگه عسس است\nای بسا گوشه، که میدان بلاست\nای بسا دام، که در پیش و پس است\nدر گلستان جهان، یک گل نیست\nهر کجا مینگرم، خار و خس است\nهمچو من، غافل و سرمست مپر\nقفس، آخر نه همین یک قفس است\nچرخ پست است، بلندش مشمار",
    "حاصل هستی بیهودهٔ ما\nآه سردی است که نامش نفس است\nچشم دید این همه و گوش شنید\nآنچه دیدیم و شنیدیم بس است",
    "نباشد خودپسندی را سرانجام\nکسی دیبا نبافد با نخ خام",
    "کتاب عشق را، جز یک ورق نیست\nدر آن هم، نکته‌ای جز نام حق نیست",
    "درینجا نیست شمعی جز رخ دوست\nوگر هست، انعکاس چهرهٔ اوست",
    "کسی کاو کعبهٔ دل پاک دارد\nکجا ز آلودگیها باک دارد\nچه محرابی است از دل با صفاتر\nچه قندیلی است از جان روشناتر\nخوش آن کو جامه از دیبای جان کرد\nخوش آن مرغی، کازین شاخ آشیان کرد\nخوش آنکس، کز سر صدق و نیازی\nکند در سجدگاه دل، نمازی\nکسی بر مهتران، پروین، مهی داشت\nکه دل چون کعبه، زالایش تهی داشت",
    "ندید هیچ، بغیر از جفا و بد روزی\nهر آنکه همنفسش سفله بود و بد گوهر",
    "بکوی نیکدلان، نیست جز نکوئی راه\nبسوی کاخ هنر، نیست غیر کوشش در\nکسیکه داور کردارهای نیک و بد است\nبجز بدی، ندهد بدسرشت را کیفر\nبدان صفت که توئی، نقش هستیت بکشند\nتو صورتی و سپهر بلند، صورتگر\nاگر ز رمز بلندی و پستی، آگاهی\nتنت چگونه چنین فربه است و جان لاغر",
    "دکان کید، برو جای دیگری بگشای\nفروش نیست در آنجا که من دکان دارم",
    "بوقت کار، باید کرد تدبیر\nچه تدبیری، چو وقت کار شد دیر",
    "سجده کرد و گفت کای رب ودود\nمن چه دانستم ترا حکمت چه بود\nهر بلائی کز تو آید، رحمتی است\nهر که را فقری دهی، آن دولتی است\nتو بسی زاندیشه برتر بوده‌ای\nهر چه فرمان است، خود فرموده‌ای",
    "ببین ز دست چکار آیدت، همان میکن\nمباش همچو دهل، خودنما و هیچ میان",
    "گفت، زیبائی گل را مستای\nزانکه یکره خوش و یکدم زیباست\nآن خوشی کز تو گریزد، چه خوشی است\nآن صفائی که نماند، چه صفا است\nناگریز است گل از صحبت خار\nچمن و باغ، بفرمان قضا است\nما شکفتیم که پژمرده شویم\nگل سرخی که دو شب ماند، گیاست\nعاقبت، خوارتر از خار شود\nاین گل تازه که محبوب شماست",
    "ما چو رفتیم، گل دیگر هست\nذات حق، بی خلل و بی همتاست\nهمه را کشتی نسیان، کشتی است\nهمه را، راه بدریای فناست",
    "خلق را از کارشان باید شناخت",
    "هر که شاگرد طمع شد، دزد شد\nاین چنین مزدور، اینش مزد شد",
    "نیست بازی کار حق، خود را مباز\nآنچه بردیم از تو، باز آریم باز",
    "گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه\nگفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست",
    "نیک دانستم که اندر دوستی\nهمچو مغز خالص بی پوستی\nیک نفس، بنای این دیوار باش\nدر خرابیهای ما، معمار باش",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را\nکنج قفس چو نیک بیندیشی\nچون گلشن است مرغ شکیبا را\nبشکاف خاک را و ببین آنگه\nبی مهری زمانهٔ رسوا را\nاین دشت، خوابگاه شهیدانست\nفرصت شمار وقت تماشا را\nاز عمر رفته نیز شماری کن\nمشمار جدی و عقرب و جوزا را\nدور است کاروان سحر زینجا\nشمعی بباید این شب یلدا را",
    "آن را که پای ظلم نهد بر سرت، بزن\nچالاک باش همچو من، اندر زمان کار",
    "ننگ است با دو چشم به چه سرنگون شدن\nمرگ است زندگانی بی قدر و اعتبار",
    "زمام کار، بدست تو چون سپرد سپهر\nبه کار خلق، چرا دیگران نگاه کنند",
    "چرخ تا گردیده، خلق افتاده‌اند\nاین فتادنها از آن گردیدن است\nآنچه روزی در تنم، دل داشت نام\nبسکه سختی دید، امروز آهن است",
    "ذره ذره هر چه بود از من گرفت\nدیر دانستم که گیتی رهزن است\nنیست جز موی سپیدم حاصلی\nکشتم ادبار است و فقرم خرمن است\nمن به صد خونابه، یک نان یافتم\nنان نخوردن، بهتر از خون خوردن است\nدشمنان را دوستتر دارم ز دوست\nدوست، وقت تنگدستی دشمن است",
    "شاید که ترا بروی زانو\nجا داشته کودکی سخنگو\nروزیش کشیده‌ای بدامن\nگاهیش نشانده‌ای به پهلو\nگه گریه و گاه خنده کرده\nبوسیده گهت و سر گهی رو\nیکبار، نهاده دل به بازی\nیک لحظه، ترا گرفته بازو\nگامی زده با تو کودکانه\nپرسیده ز شهر و برج و بارو\nدر پای تو، هیچ مانده نیرو\nگرد از رخ جان پاک رفتی",
    "داد و ستد زمانه چون بود\nای دوست، چه دادی و گرفتی\nاینجا اثری ز رفتگان نیست\nچون شد که تو ماندی و نرفتی\nچشم تو نگاه کرد و خفتی",
    "صفحهٔ روی ز انظار، نهان میدارم\nتا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من\nدهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است\nچه تفاوت کندش، سر به گریبانی من",
    "بیمار مرد بسکه طبیب او\nبیگاه کار بست مداوا را",
    "ز عشق و وصل و هجر و عهد و پیوند\nتو حرفی خواندی و من دفتری چند",
    "دوست گرامی آقای رضا سیمی این شعر را برای گنجور ارسال کرده‌اند که به گفتهٔ ایشان در کتابهای فارسی بچه‌ها چاپ شده بوده و بزرگترها از آن خاطره دارند و طبق نقل ایشان شاعر آن خانم اعتصامی است.",
    "نیکی چه کرده‌ایم که تا روزی\nنیکو دهند مزد عمل ما را",
    "پروین، بروز حادثه و سختی\nدر کار بند صبر و مدارا را",
    "چرخ و زمین بندهٔ تدبیر تست\nبنده مشو درهم و دینار را",
    "رو گهری جوی که وقت فروش\nخیره کند مردم بازار را\nدر همه جا راه تو هموار نیست\nمست مپوی این ره هموار را",
    "چرخ و زمین بندهٔ تدبیر تست",
    "ای که شدی تاجر بازار وقت\nبنگر و بشناس خریدار را",
    "در همه جا راه تو هموار نیست\nمست مپوی این ره هموار را",
    "مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری\nبه حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را",
    "بشکاف خاک را و ببین آنگه\nبی مهری زمانهٔ رسوا را\nاین دشت، خوابگاه شهیدانست\nفرصت شمار وقت تماشا را\nاز عمر رفته نیز شماری کن\nمشمار جدی و عقرب و جوزا را",
    "بشکاف خاک را و ببین آنگه\nبی مهری زمانهٔ رسوا را\nاین دشت، خوابگاه شهیدانست\nفرصت شمار وقت تماشا را\nاز عمر رفته نیز شماری کن\nمشمار جدی و عقرب و جوزا را",
    "اینکه خاک سیهش بالین است\nاختر چرخ ادب پروین است\nگر چه جز تلخی از ایام ندید\nهر چه خواهی سخنش شیرین است\nصاحب آنهمه گفتار امروز\nسائل فاتحه و یاسین است",
    "خون یتیم در کشی و خواهی\nباغ بهشت و سایهٔ طوبی را\nنیکی چه کرده‌ایم که تا روزی\nنیکو دهند مزد عمل ما را",
    "بت ساختیم در دل و خندیدیم\nبر کیش بد، برهمن و بودا را",
    "هیچ خردمند نپرسد ز مست\nمصلحت مردم هشیار را",
    "آمد طبیب بر سر بیمار خویش، لیک\nفرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت",
    "بمهمانخانهٔ آز و هوی جز لاشه چیزی نیست\nبرای لاشخواران واگذار این میهمانی را",
    "بسی پوسیده و ارزان گران بفروخت اهریمن\nدلیل بهتری نتوان شمردن هر گرانی را",
    "شبان آز را با گلهٔ پرهیز انسی نیست\nبگرگی ناگهان خواهد بدل کردن شبانی را",
    "بجای پرده تقوی که عیب جان بپوشاند\nز جسم آویختیم این پرده‌های پرنیانی را",
    "پرند عمر یک ابریشم و صد ریسمان دارد\nز انده تار باید کرد پود شادمانی را",
    "ای که شدی تاجر بازار وقت\nبنگر و بشناس خریدار را",
    "به چشم معرفت در راه بین آنگاه سالک شو\nکه خواب آلوده نتوان یافت عمر جاودانی را\nز بس مدهوش افتادی تو در ویرانه گیتی\nبحیلت دیو برد این گنجهای رایگانی را",
    "سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری",
    "همسر پرهیز نگردد طمع",
    "سلام دزد مگیر و متاع دیو مخواه\nچرا که دوستی دشمنان ز مکاریست",
    "چشم و دل را پرده میبایست اما از عفاف\nچادر پوسیده، بنیاد مسلمانی نبود\nخسروا، دست توانای تو، آسان کرد کار\nورنه در این کار سخت امید آسانی نبود\nشه نمی‌شد گر‌در این گمگشته کشتی ناخدای\nساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبود",
    "گذشت گربگی و روزگار شیری شد\nولیک شیر شدن، گربه را نبود آسان",
    "گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را\nگفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست",
    "ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن\nدل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن",
    "هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است\nهنوز از چرخ، بیم دستبرد است",
    "پریدن بی پر تدبیر، مستی است\nجهان را گه بلندی، گاه پستی است",
    "رزق زان معنی ندادندم خسان\nتا ترا دانم پناه بیکسان\nناتوانی زان دهی بر تندرست\nتا بداند کآنچه دارد زان تست\nزان به درها بردی این درویش را\nتا که بشناسد خدای خویش را\nاندرین پستی، قضایم زان فکند\nتا تو را جویم، تو را خوانم بلند\nمن به مردم داشتم روی نیاز\nگرچه روز و شب در حق بود باز\nمن بسی دیدم خداوندان مال\nتو کریمی، ای خدای ذوالجلال",
    "بکوش و دانشی آموز و پرتوی افکن\nکه فرصتی که ترا داده‌اند، بی بدل است",
    "گربه را بین که دم علم کرده\nگوشها تیز و پشت خم کرده",
    "سر، درد سر کشید و تن خسته عور ماند\nایکاش، از نخست سر و تن نداشتم\nهستی، وبال گردن من شد ز کودکی\nایکاش، این وبال بگردن نداشتم\nپیر شکسته را نفرستند بهر کار\nمن برگ و ساز خانه نشستن نداشتم",
    "از حمله‌های شبرو دهرم خبر نبود\nمن چون زمانه، چشم به روزن نداشتم\nصد معدن است در دل هر سنگ کوه‌بخت\nمن، یک گهر از این همه معدن نداشتم",
    "مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری\nبه حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را",
    "متاع راستی پیش آر و کالای نکوکاری\nمن از هر کار بهتر دیدم این بازارگانی را",
    "دیده ببندی و درافتی بچاه\nاین گنه تست، نه حکم قضاست",
    "پایهٔ قصر هنر و فضل را\nعقل نداند ز کجا ابتداست",
    "آن را که دیبهٔ هنر و علم در بر است\nفرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست",
    "هیچ دانی چه کسی گشت استاد\nآنکه شاگرد شد و عار نداشت",
    "نیکبخت آن توانگری که بدل\nغم مسکین ناتوانی داشت",
    "زندگی جز نفسی نیست، غنیمت شمرش",
    "خصلت سنگ سیه نیست که گوهر گردد",
    "هیچگه نیست ره و رسم خردمندی\nگرسنه خفتن و در سفره نهفتن نان",
    "مشو دلبستهٔ هستی که دوران\nهر آنرا زاد، زاد از بهر کشتن",
    "فلک ایدوست به شطرنج همی ماند\nکه زمانیت کند مات و گهی فرزین",
    "ز آب چشمه و باران نمی‌شود خاموش\nکه آتشی که در اینجاست آتش جگریست",
    "خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت\nکه عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست",
    "سپهی بود جوانی که شکست\nپیری امروز برانگیخت سپاه",
    "تو قدر خرمی نوبهار عمر بدان\nخزان گلشن ما را دگر بهاری نیست",
    "چرخ را عادت دیرین این بود\nکه به افتاده، نظر کمتر کرد",
    "کار مده نفس تبه کار را\nدر صف گل جا مده این خار را\nکشته نکودار که موش هوی\nخورده بسی خوشه و خروار را\nچرخ و زمین بندهٔ تدبیر تست\nبنده مشو درهم و دینار را",
    "ای که شدی تاجر بازار وقت\nبنگر و بشناس خریدار را",
    "خیره نوشت آنچه نوشت اهرمن\nپاره کن این دفتر و طومار را\nهیچ خردمند نپرسد ز مست\nمصلحت مردم هشیار را",
    "نکوئی کن چو در بالا نشستی\nنزیبد نیکوان را خودپرستی",
    "چرا بالم که در بالا نشستم\nچو از خود نیست هیچم، زیردستم",
    "دیده ببندی و درافتی بچاه\nاین گنه تست، نه حکم قضاست\nلقمهٔ سالوس کرا سیر کرد\nچند بر این لقمه تو را اشتهاست\nنفس، بسی وام گرفت و نداد\nوام تو چون باز دهد؟ بینواست\nخانهٔ جان هرچه توانی بساز\nهرچه توان ساخت درین یک بناست\nکعبهٔ دل مسکن شیطان مکن\nپاک کن این خانه که جای خداست\nپیرو دیوانه شدن ز ابلهی است\nموعظت دیو شنیدن خطاست",
    "منزل غولان ز چه شد منزلت\nگر ره تو از ره ایشان جداست\nجهل بلندی نپسندد، چه است\nعجب سلامت نپذیرد، بلاست\nآنچه که دوران نخرد یکدلیست\nآنچه که ایام ندارد وفاست\nدزد شد این شحنهٔ بی نام و ننگ\nدزد کی از دزد کند بازخواست",
    "روشنی اندوز که دلرا خوشی است\nمعرفت آموز که جانرا غذاست\nپایهٔ قصر هنر و فضل را\nعقل نداند ز کجا ابتداست\nپردهٔ الوان هوی را بدر\nتا بپس پرده ببینی چهاست\nبه که بجوی و جر دانش چرد\nآهوی جانست که اندر چراست\nخیره ز هر پویه ز میدان مرو\nبا فلک پیر ترا کارهاست",
    "کالا مخر از اهرمن ازیراک\nهر چند که ارزان بود گرانست\nآن زنده که دانست و زندگی کرد\nدر پیش خردمند، زنده آنست\nآن کو بره راست میزند گام\nهر جا که برد رخت، کامرانست",
    "روح زد خیمهٔ دانش، نه تن خاکی\nخضر شد زندهٔ جاوید، نه اسکندر\nز ادب پرس، مپرس از نسب و ثروت\nز هنر گوی، مگوی از پدر و مادر\nمکن اینگونه تبه، جان گرامی را\nکه بتن هیچ نداری تو ز جان خوشتر\nپنجهٔ باز قضا باز و تو در بازی\nوقت چون برق گریزان و تو در بستر\nتیره رائی چه ز جهل و چه ز خود بینی\nغرق گشتن چه برود و چه ببحر اندر",
    "سالکان پا ننهادند بهر برزن\nعاقلان باده نخوردند ز هر ساغر\nچه بری نام ره خویش بر شیطان\nچه نهی شمع شب خود بره صرصر\nعقل را خوار کند دیدهٔ ظاهر بین\nروح را زار کشد مردم تن‌پرور\nچون تو، بس طائر بی تجربه خوشخوان\nصید گشته است درین گلشن خوش منظر",
    "مشک حیفست که با دوده شود همسر\nکبک زشتست که با زاغ شود همدم\nبرو ای فاخته، با مرغ سحر بنشین\nبرو ای گل، بصف سرو و سمن بردم\nز چنار آموز، ای دوست گرانسنگی\nچه شوی بر صفت بید ز بادی خم\nخویش و پیوند هنر باش که تا روزی\nنروی از پی نان بر در خال و عم\nروح را سیر کن از مائدهٔ حکمت\nبیکی نان جوین سیر شود اشکم",
    "گر چه عقل آئینه کردار ماست\nما در آن آئینه هرگز ننگریم\nگر گرانباریم، جرم چرخ چیست\nبار کردار بد خود میبریم\nچون سیاهی شده بضاعت دهر را\nما سیه کاریم کانرا میخریم\nپند نیکان را نمیداریم گوش\nاندرین فکرت کازیشان بهتریم",
    "واعظیم اما نه بهر خویشتن\nاز برای دیگران بر منبریم\nآگه از عیب عیان خود نه‌ایم\nپرده‌های عیب مردم میدریم\nسفلگیها میکند نفس زبون\nما همی این سفله را میپروریم\nبشکنیم از جهل و خود را نشکنیم",
    "اول بدیده روشنئی آموز\nزان پس بپوی این ره ظلما را\nپروانه پیش از آنکه بسوزندش\nخرمن بسوخت وحشت و پروا را",
    "کی چون نفس مرغ صبح خوانست\nاز منقبت و علم، نیم ارزن\nارزنده‌تر از گنج شایگانست\nکردار تو را سعی رهنمونست\nگفتار تو را عقل ترجمانست\nعطار سپهرت زریر بفروخت\nبگرفتی و گفتی که زعفرانست",
    "دانش اندوز، چه حاصل بود از دعوی\nمعنی آموز، چه سودی رسد از عنوان",
    "مپیچ اندر میان خرقه، این یاقوت کانی را\nمخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری\nبه حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را\nبه چشم معرفت در راه بین آنگاه سالک شو",
    "همه کار ایام، درس است و پند\n‫دریغا که شاگرد هشیار نیست",
    "گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه\nگفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست\nگفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی\nگفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست\nگفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را\nگفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست",
    "‫برای جسم، خریدیم زیور پندار\n‫برای روح، بریدیم جامهٔ خذلان",
    "کتاب عشق را، جز یک ورق نیست\n‫در آن هم، نکته‌ای جز نام حق نیست",
    "تو جسم تیره‌ای، ما تابناکیم\n‫تو از خاکی و ما از جان پاکیم",
    "حیوان گشتن و تن پروری آسانست\nروح پرورده کن از لقمهٔ روحانی\nبا خرد جان خود آن به که بیارائی\nبا هنر عیب خود آن به که بپوشانی\nبا خبر باش که بی مصلحت و قصدی\nآدمی را نبرد دیو به مهمانی\nنفس جو داد که گندم ز تو بستاند\nبه که هرگز ندهی رشوت و نستانی\nدشمنانند ترا زرق و فساد، اما\nبه گمان تو که در حلقهٔ یارانی\nتا زبون طمعی هیچ نمیارزی\nتا اسیر هوسی هیچ نمیدانی",
    "ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن\nروی مانند پری از خلق پنهان داشتن\nهمچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن\nهمچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن\nکشتی صبر اندرین دریا افکندن چو نوح\nدیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن\nدر هجوم ترکتازان و کمانداران عشق\nسینه‌ای آماده بهر تیرباران داشتن\nروشنی دادن دل تاریک را با نور علم\nدر دل شب، پرتو خورشید رخشان داشتن\nهمچو پاکان، گنج در کنج قناعت یافتن\nمور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن",
    "ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن\nبرای خدمت تن، روح را نفرسودن",
    "پنهان هرگز می‌نتوان کردن\nاز چشم عقل قصهٔ پیدا را",
    "از بس بخفتی، این تن آلوده\nآلود این روان مصفا را",
    "اول بدیده روشنئی آموز\nزان پس بپوی این ره ظلما را",
    "گل امید ز آهی پژمرد\n‫آه از این گل که بجز خار نداشت\n‫زینهمه گوهر تابنده که هست",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را\nکنج قفس چو نیک بیندیشی\nچون گلشن است مرغ شکیبا را\nبشکاف خاک را و ببین آنگه\nبی مهری زمانهٔ رسوا را\nاین دشت، خوابگاه شهیدانست\nفرصت شمار وقت تماشا را\nاز عمر رفته نیز شماری",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را\nکنج قفس چو نیک بیندیشی\nچون گلشن است مرغ شکیبا را\nبشکاف خاک را و ببین آنگه\nبی مهری زمانهٔ رسوا را\nاین دشت، خوابگاه شهیدانست\nفرصت شمار وقت تماشا را\nاز عمر رفته نیز شماری کن",
    "مشمار جدی و عقرب و جوزا را\nدور است کاروان سحر زینجا\nشمعی بباید این شب یلدا را\nدر پرده صد هزار سیه کاریست\nاین تند سیر گنبد خضرا را\nپیوند او مجوی که گم کرد است\nنوشیروان و هرمز و دارا را\nاین جویبار خرد که می‌بینی\nاز جای کنده صخرهٔ صما را\nآرامشی ببخش توانی گر",
    "چرا بایست در هر پرتگه مرکب دوانیدن\nچه فرجامی است غیر از اوفتادن بدعنانی را",
    "هر کس ز آز روی نهفت از بلا رهید\nآنکو فقیر کرد هوای را توانگر است",
    "کنج قفس چو نیک بیندیشی\nچون گلشن است مرغ شکیبا را",
    "هیچ خردمند نپرسد ز مست\nمصلحت مردم هشیار را",
    "ننهد قدر، چرخ شعبده‌باز\nهر دو، روزی در اوفتیم بدیگ\nهر دو گردیم جفت سوز و گداز\nنتوان بود با فلک گستاخ\nنتوان کرد بهر گیتی ناز\nسوی مخزن رویم زین مطبخ\nسر این کیسه، گردد آخر باز\nبرویم از میان و دم نزنیم\nبخروشیم، لیک بی آواز\nاین چه خامی است، چون در آخر کار\nآتش آمد من و تو را دمساز",
    "کسی استاد شد کاو داشت استاد\nاگر کار آگهی آگه ز کاریست",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را\nکنج قفس چو نیک بیندیشی\nچون گلشن است مرغ شکیبا را\nبشکاف خاک را و ببین آنگه\nبی مهری زمانهٔ رسوا را\nاین دشت، خوابگاه شهیدانست\nفرصت شمار وقت تماشا را",
    "از بس بخفتی، این تن آلوده\nآلود این روان مصفا را\nاز رفعت از چه با تو سخن گویند\nنشناختی تو پستی و بالا را",
    "سوی انبار، چشم بسته مرو\nکه نهان، فتنه‌ها به پیش و قفاست\nتله و دام و بند بسیار است\nدهر بی‌باک و چرخ، بی‌پرواست\nتله مانند خانه‌ایست نکو\nدام، مانند گلشنی زیباست\nای بسا رهنما که راهزن است\nای بسا رنگ خوش، که جانفرساست\nزاهنین میله، گردکان مربای\nکه چنین لقمه، خون دل، نه غذاست\nهر کجا مسکنی است، کالائی است\nهر کجا سفره‌ایست، نان آنجاست",
    "هر نشیمن، نه جای هر شخصی است\nهر گذرگه، نه در خور هر پاست\nاثر خون، چو در رهی بینی\nپا در آن ره منه، که راه بلاست\nهرگز ایمن مشو، که حملهٔ چرخ\nگر ز امروز بگذرد، فرداست\nوقت تاراج و دستبرد، شب است\nروز، هنگام خواب و نشو و نماست\nسر میفراز نزد شبرو دهر\nکه بسی قامت از جفاش، دوتاست",
    "در قیمت جان از تو کار خواهند\nاین گنج مپندار رایگانست",
    "بدسری روزگار بی باک\nغمگین مشو ایدوست، روزگار است\nیغماگر افلاک، سخت بازوست\nدردی کش ایام، هوشیار است\nافسانهٔ نوشیروان و دارا\nورد سحر قمری و هزار است\nز ایوان مدائن هنوز پیدا\nبس قصهٔ پنهان و آشکار است\nاورنگ شهی بین که پاسب",
    "بدسری روزگار بی باک\nغمگین مشو ایدوست، روزگار است\nیغماگر افلاک، سخت بازوست\nدردی کش ایام، هوشیار است\nافسانهٔ نوشیروان و دارا\nورد سحر قمری و هزار است\nز ایوان مدائن هنوز پیدا\nبس قصهٔ پنهان و آشکار است\nاورنگ شهی بین که پاسب",
    "بدسری روزگار بی باک\nغمگین مشو ایدوست، روزگار است\nیغماگر افلاک، سخت بازوست\nدردی کش ایام، هوشیار است\nافسانهٔ نوشیروان و دارا\nورد سحر قمری و هزار است\nز ایوان مدائن هنوز پیدا\nبس قصهٔ پنهان و آشکار است\nاورنگ شهی بین که پاسب",
    "بدسری روزگار بی باک\nغمگین مشو ایدوست، روزگار است\nیغماگر افلاک، سخت بازوست\nدردی کش ایام، هوشیار است\nافسانهٔ نوشیروان و دارا\nورد سحر قمری و هزار است\nز ایوان مدائن هنوز پیدا\nبس قصهٔ پنهان و آشکار است\nاورنگ شهی بین که پاسب",
    "بدسری روزگار بی باک\nغمگین مشو ایدوست، روزگار است\nیغماگر افلاک، سخت بازوست\nدردی کش ایام، هوشیار است\nافسانهٔ نوشیروان و دارا\nورد سحر قمری و هزار است\nز ایوان مدائن هنوز پیدا\nبس قصهٔ پنهان و آشکار است\nاورنگ شهی بین که پاسب",
    "بدسری روزگار بی باک\nغمگین مشو ایدوست، روزگار است\nیغماگر افلاک، سخت بازوست\nدردی کش ایام، هوشیار است\nافسانهٔ نوشیروان و دارا\nورد سحر قمری و هزار است\nز ایوان مدائن هنوز پیدا\nبس قصهٔ پنهان و آشکار است\nاورنگ شهی بین که پاسب",
    "سبک بر سپهر برپر\nکاین جسم گران عاقبت غبار است\nبس کن به فراز و نشیب جستن\nاین رسم و ره اسب بی فسار است\nطوطی نکند میل س",
    "سبک بر سپهر برپر\nکاین جسم گران عاقبت غبار است\nبس کن به فراز و نشیب جستن\nاین رسم و ره اسب بی فسار است\nطوطی نکند میل س",
    "سبک بر سپهر برپر\nکاین جسم گران عاقبت غبار است\nبس کن به فراز و نشیب جستن\nاین رسم و ره اسب بی فسار است\nطوطی نکند میل س",
    "سبک بر سپهر برپر\nکاین جسم گران عاقبت غبار است\nبس کن به فراز و نشیب جستن\nاین رسم و ره اسب بی فسار است\nطوطی نکند میل س",
    "سبک بر سپهر برپر\nکاین جسم گران عاقبت غبار است\nبس کن به فراز و نشیب جستن\nاین رسم و ره اسب بی فسار است\nطوطی نکند میل س",
    "سبک بر سپهر برپر\nکاین جسم گران عاقبت غبار است\nبس کن به فراز و نشیب جستن\nاین رسم و ره اسب بی فسار است\nطوطی نکند میل س",
    "معنی ز کان حکمت\nدر گوش، چو فرخنده گوشوار است\nهرجا که هنرمند رفت گو رو\nگر کابل و گر چین و قندهار است\nفضل است که سرمایهٔ بز",
    "گوش، چو فرخنده گوشوار است\nهرجا که هنرمند رفت گو رو\nگر کابل و گر چین و قندهار است\nفضل است که سرمایهٔ بزرگی است\nعلم است که بنیاد ا",
    "دانش اندوز، چه حاصل بود از دعوی\nمعنی آموز، چه سودی رسد از عنوان",
    "خانهٔ جان هرچه توانی بساز\nهرچه توان ساخت درین یک بناست\nکعبهٔ دل مسکن شیطان مکن\nپاک کن این خانه که جای خداست",
    "هرچند که ماهر بود فسونگر\nفرجام هلاکش ز نیش مار است\nعمر گذران را تبه مگردان\nبعد از تو مه و",
    "عمر گذران را تبه مگردان\nبعد از تو مه و هفته بیشمار است\nزندانی",
    "ای کنده سیل فتنه ز بنیادت\nوی داده باد حادثه بر بادت\nدر دام روزگار چرا چونان\nشد پایبند، خاطر آزادت",
    "پاره کن این دفتر و طومار را\nهیچ خردمند نپرسد ز مست\nمصلحت مردم هشیار را",
    "ز طیب صبحدم آن به که توشه برگیریم\nکه آگه‌است که تا صبح دیگر اینجائیم",
    "کسانی کاین فروغ پاک دیدند\nازین تاریک جا دامن کشیدند\nگرانباری ز بار حرص و آز است\nوجود بی تکلف بی نیاز است",
    "کسانی کاین فروغ پاک دیدند\nازین تاریک جا دامن کشیدند\nگرانباری ز بار حرص و آز است\nوجود بی تکلف بی نیاز است",
    "کسانی کاین فروغ پاک دیدند\nازین تاریک جا دامن کشیدند\nگرانباری ز بار حرص و آز است\nوجود بی تکلف بی نیاز است",
    "همه باد بروت است اندرین طبع نکوهیده\nبسیلی سرخ کردستیم روی زعفرانی را",
    "هر آن مریض که پند طبیب نپذیرد\nسزاش تاب و تب روزگار بیماریست",
    "در پرده صد هزار سیه کاریست\nاین تند سیر گنبد خضرا را",
    "تا که بدکان عمل مومیاست\nروی و ریا را مکن آئین خویش",
    "راستی از وی مجوی زانکه نروید\nهیچگه از شوره‌زار لاله و ریحان\nبار لئیمان مکش ز بهر جوی زر\nخدمت دونان مکن برای یکی نان",
    "فرستادند\nبروزی دگران چون طمع توانم کرد\nمرا ز خوان قضا، قسمت استخوان دادند\nتو خلق دهر ندانسته‌ای چه بی باکند\nتو عهدها نشنیدی چه سست بنیادند\nکسی بلطف، بدرماندگان نظر نکند\nدرین معامله، دلها ز سنگ و پولادند\nهزار مرتبه، فقر از توانگری خوشتر",
    "گره گشای\nپیرمردی، مفلس و",
    "گره گشای\nپیرمردی، مفلس و",
    "به هنر کوش که دیبای هنر\nهیچ بافنده ببازار نداشت\nهیچ دانی چه کسی گشت استاد\nآنکه شاگرد شد و عار نداشت\nکار گیتی همه ناهمواریست\nاین گذرگه ره هموار نداشت\nدیده گر دام قضا را میدید\nهرگز این دام گرفتار نداشت\nچشم ما خفت و فلک هیچ نخفت\nخبر این خفته ز بیدار نداشت\nگل امید ز آهی پژمرد",
    "آه از این گل که بجز خار نداشت\nزینهمه گوهر تابنده که هست\nاشک بود آنکه خریدار نداشت\nدر میان همه زرهای عیار\nزر جان بود که معیار نداشت\nدل پاک آینهٔ روی خداست\nاین چنین آینه زنگار نداشت\nتن که بر اسب هوی عمری تاخت\nنشد آگاه که افسار نداشت\nآنکه جز بید و سپیدار نکشت\nز که پرسد که چرا بار نداشت",
    "گم شد و کس نیافتش دیگر\nگهر عمر، کاش کانی داشت",
    "هیچ خردمند نپرسد ز مست\nمصلحت مردم هشیار را",
    "از گفتهٔ ناکردهٔ بیهوده چه حاصل\nکردار نکو کن، که نه سودیست ز گفتار",
    "دل ویرانه عمارت کردن\nخوشتر از کاخ برافراختن است",
    "ای نیک، با بدان منشین هرگز\nخوش نیست وصله جامهٔ دیبا را",
    "جامهٔ عجب و هوی بهتر ز عریانی نبود",
    "بسی پوسیده و ارزان گران بفروخت اهریمن\nدلیل بهتری نتوان شمردن هر گرانی را\nز شیطان بدگمان بودن نوید نیک فرجامیست\nچو خون در هر رگی باید دواند این بدگمانی را",
    "توان و توش ره مرد چیست، یاری زن\nحطام و ثروت زن چیست، مهر فرزندان",
    "کسیکه بر رگ من تیر زد، نمیدانست\nکه قلب خرد مرا هم ورید و شریانی است\nربود مرغکم از زیر پر بعنف و نگفت\nکه مادری و پرستاری و نگهبانی است\nاسیر کردن و کشتن، تفرج و بازی است\nنشانه کردن مظلوم، کار آسانی است\nز بام خرد گل اندود پست ما، پیداست\nکه سقف خانهٔ جمعیت پریشانی است",
    "هر چه خواندیم، نگشتیم آگه\nدرس تقدیر، بجز مبهم نیست",
    "آشکار است ستمکاری دهر\nزخم بس هست، ولی مرهم نیست",
    "ای دل، اول قدم نیکدلان\nبا بد و نیک جهان، ساختن است",
    "ما که جای خویش را نشناختیم\nخویشتن را در بلا انداختیم",
    "خیال کژ به کار کژ گواهی است\nسیاهی هر کجا باشد، سیاهی است",
    "تیمار کار خویش تو خودخور، که دیگران\nهرگز برای جرم تو، تاوان نمیدهند",
    "کعبهٔ دل مسکن شیطان مکن\nپاک کن این خانه که جای خداست",
    "هرگز به اهرمن مده ایمان خویش وام",
    "کشت دروغ، بار حقیقت نمیدهد",
    "وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است",
    "واعظیم اما نه بهر خویشتن\nاز برای دیگران بر منبریم",
    "آن نشنیدید که در شیروان\nبود یکی زاهد روشن روان\nزنده‌دلی، عالم و فرخ ضمیر\nمهر صفت، شهرتش آفاق گیر\nنام نکویش علم افراخته",
    "برای راحت بیمار خویش، بس کوشید\nهزار گونه ستم دید، تا بروزن و بام\nز برگهای درختان سبز پرده کشید\nز جویبار، بمنقار خویش آب ربود\nبباغ، کرد ره و میوه‌ای ز شاخه چید",
    "بصحرا، سرود اینچنین خارکن\nکه از کندن خار، کس خوار نیست\nجوانی و تدبیر و نیروت هست",
    "چرا باید چنین خونابه خوردن\nتمام عمر خود را بار بردن\nرهست اینجا و مردم رهگذارند",
    "نباید تاخت بر بیچارگان روز توانائی\nبخاطر داشت باید روزگار ناتوانی را",
    "چو اوضاع گیتی خیال است و خواب\nچرا خاطرت را پریشان کنند",
    "گرگ را نشناختستیم از شبان\nدر چراگاهی که عمری میچریم",
    "پروانه پیش از آنکه بسوزندش\nخرمن بسوخت وحشت و پروا را",
    "دوستان به که ز وی یاد کنند\nدل بی دوست دلی غمگین است",
    "بکاخ دهر، که گه شیون است و گه شادی\nبمیل گر ننشینی، بجبر بنشانند",
    "آنچه روزی در تنم، دل داشت نام\nبسکه سختی دید، امروز آهن است",
    "ایمن مشو ز فتنه، چو خود فتنه میکنی\nگر چیره‌ای تو، چیره‌تر است از تو روزگار",
    "تکیه بر دوستی دهر، مکن\nکه گهی دوست، دگر گاه عدوست",
    "کتاب عشق را، جز یک ورق نیست\nدر آن هم، نکته‌ای جز نام حق نیست",
    "کار بد و نیک، چو کوه و صداست",
    "چو بفروختی، از که خواهی خرید\nمتاع جوانی ببازار نیست",
    "حساب خود، نه کم گیر و نه افزون\nمنه پای از گلیم خویش بیرون",
    "خویشتن دیدن و از خود گفتن\nصفت مردم کوته نظر است",
    "وقت سحر، به آینه‌ای گفت شانه‌ای\nکاوخ! فلک چه کجرو و گیتی چه تند خوست",
    "مرغی نهاد روی بباغی ز خرمنی\nناگاه دید دانهٔ لعلی به روزنی\nپنداشت چینه‌ایست، بچالاکیش ربود\nآری، نداشت جز هوس چینه چیدنی\nچون دید هیچ نیست فکندش بخاک و رفت\nزینسانش آزمود! چه نیک آزمودنی\nخواندش گهر به پیش که من لعل روشنم\nروزی باین شکاف فتادم ز گردنی",
    "بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت\nسوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت\nمهر بلند، چهره ز خاور نمینمود\nماه از حصار چرخ، سر باختر نداشت\nآمد طبیب بر سر بیمار خویش، لیک\nفرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت\nدانی که نوشداروی سهراب کی رسید\nآنگه که او ز کالبدی بیشتر نداشت\nدی، بلبلی گلی ز قفس دید و جانفشاند\nبار دگر امید رهائی مگر نداشت",
    "آرامشی ببخش توانی گر\nاین دردمند خاطر شیدا را",
    "اسبی که تو را میبرد بیک عمر\nبنگر که بدست که‌اش عنانست",
    "ای نیک، با بدان منشین هرگز\nخوش نیست وصله جامهٔ دیبا را",
    "یکی زین سفره نان خشک برد آن دیگری حلوا\nقضا گوئی نمیدانست رسم میزبانی را\nمعایب را نمیشوئی، مکارم را نمیجوئی\nفضیلت میشماری سرخوشی و کامرانی را\nمکن روشن‌روان را خیره انباز سیه‌رائی\nکه نسبت نیست باتیره‌دلی روشن روانی را",
    "چراغ آسمانی بود عقل اندر سر خاکی\nز باد عجب کشتیم این چراغ آسمانی را",
    "دربارهٔ پروین اعتصامی\nرخشندهٔ اعتصامی معروف به پروین اعتصامی در ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ خورشیدی در شهر تبریز به دنیا آمد",
    "در همه جا راه تو هموار نیست\nمست مپوی این ره هموار را",
    "شالودهٔ کاخ جهان بر آبست\nتا چشم بهم بر زنی خرابست\nایمن چه نشینی درین سفینه\nکاین بحر همیشه در انقلابست\nافسونگر چرخ کبود هر شب\nدر فکرت افسون شیخ و شابست\nای تشنه مرو، کاندرین بیابان\nگر یک سر آبست، صد سرابست\nسیمرغ که هرگز بدام نیاد\nدر دام زمانه کم از ذبابست",
    "از بدسری روزگار بی باک\nغمگین مشو ایدوست، روزگار است",
    "منزل غولان ز چه شد منزلت\nگر ره تو از ره ایشان جداست",
    "آنچه که ایام ندارد وفاست",
    "تا تو ز بیغوله گذر میکنی\nرهزن طرار تو را در قفاست\nدیده ببندی و درافتی بچاه\nاین گنه تست، نه حکم قضاست",
    "تو به خوابی، که چنین بیخبری از خود\nخفته را آگهی از خود نبود، آری",
    "هشدار که توش و توان پیری\nسعی و عمل موسم شبابست",
    "در گلستان جهان، یک گل نیست\nهر کجا مینگرم، خار و خس است",
    "دل بیچاره و مسکین مخراش امروز\nرسد آنروز که بی ناخن و دندانی",
    "ظاهرست این که بد افتی چو شوی بدخواه\nروشنست این که برنجی چو برنجانی\nدیو بسیار بود در ره دل، پروین\nکوش تا سر ز ره راست نپیچانی",
    "ای دل عبث مخور غم دنیا را\nفکرت مکن نیامده فردا را",
    "تو گه سرگشتهٔ جهلی و گه گم گشتهٔ غفلت\nسر و سامان که خواهد داد این بی خانمانی را",
    "نشاید که بیکار مانیم ما\nچو یک قطره و ذره بیکار نیست",
    "دل عبث مخور غم دنیا را\n‫فکرت مکن نیامده فردا را\n‫کنج قفس چو نیک بیندیشی\n‫چون گلشن است مرغ شکیبا را\n‫بشکاف خاک را و ببین آنگه\n‫بی مهری زمانهٔ رسوا را\n‫این دشت، خوابگاه شهیدانست\n‫فرصت شمار وقت تماشا را",
    "از زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن\nزیور و زر، پرده‌پوش عیب نادانی نبود",
    "چگونه حاکم شرعی، که فارغی ز احکام",
    "گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را\nگفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست",
    "بزرگمهر، به نوشین‌روان نوشت که خلق\nز شاه، خواهش امنیت و رفاه کنند\nشهان اگر که به تعمیر مملکت کوشند\nچه حاجت است که تعمیر بارگاه کنند",
    "سپاه اهرمن، اندیشه زین سپاه کنند",
    "بترس ز اه ستمدیدگان، که در دل شب\nنشسته‌اند که نفرین بپادشاه کنند\nاز آن شرار که روشن شود ز سوز دلی\nبیک اشاره، دو صد کوه را چو کاه کنند",
    "مشمار جدی و عقرب و جوزا را\nدور است کاروان سحر زینجا",
    "بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت\nنتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست",
    "سزای رنجبر گلشن امید، بس است\nبدامن چمنی، گلبنی نشانیدن",
    "در آن حال، دانی که نیکی نکوست\nکه بینی تو مغزی و رفتست پوست\nسوم بار، برخاست بانگ چکش\nبناگاه برهم شد آن روی خوش\nبگفت ای ستمکار، مشکن مرا",
    "نور از کجا به روزن بیچارگان فتد\nچون گشت آفتاب جهانتاب ناپدید"
  ],
  "wikiQuotes": []
}