{
  "bookName": "نازنین",
  "taaghcheId": "135206",
  "taaghcheQuotes": [
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»",
    "بدبختی همین جاست که من آدم خیال‌پردازی‌ام.",
    "همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم.",
    "البته تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "من هم از آدم‌های مغرور خوشم می‌آید. مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری، مگر نه؟",
    "هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد.",
    "اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست.",
    "ببینید آقایان، افکاری هستند که… یعنی می‌دانید، اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم.",
    "حالا باز اتاق‌های خالی و تنهایی. آونگ ساعت می‌رود و می‌آید، کار دیگری که ندارد، دلش برای چیزی نسوخته، غمی ندارد.",
    "حالا من از شما می‌پرسم: زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم",
    "هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد.",
    "زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم،",
    "مضحک است که آدم با خودش هم بخواهد در لفافه و با عبارات رمزآلود حرف بزند",
    "معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد.",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید. می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟ آونگ ساعت همچنان بی‌احساس و چندش‌آور ضربه می‌زند، دوی نیمه‌شب است. کفش‌های کوچولویش کنار تخت انگار انتظارش را می‌کشند… نه، واقعاً فردا که ببرندش من چه‌کار کنم؟",
    "می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند و به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است.",
    "بزرگواریِ جوانی خیلی جذاب و دل‌فریب است، اما به یک جو نمی‌ارزد. حالا چرا نمی‌ارزد؟ چون ارزان به دست آمده، برای به دست آوردنش تجربه‌ای کسب نشده. این‌طور بگویم که از مظاهر اولیهٔ زندگی است. بگذار سختی بکشی، آن وقت بزرگواری‌ات را می‌بینم!",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.",
    "همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ! دقیقاً به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفه‌نیمه‌اش راضی نبودم، کل سعادت را می‌خواستم، تمامش را",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام. آه که چه‌قدر بدبخت بوده‌ام! همه طردم کرده بودند. مطرود و فراموش‌شده… و هیچ‌کس نمی‌داند، احدی خبر ندارد!",
    "کسی چه می‌داند من آن لحظه چه کشیدم؟",
    "من بیش‌تر وقت‌ها آدم بسیار سخت‌گیری‌ام و اصلاً نمی‌بخشم. اما در مورد او برعکس هم بود،",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.",
    "خشنم، مغرورم و هیچ نیازی به تسلی خاطر احدی ندارم و در سکوت رنج می‌کشم.",
    "درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم",
    "البته تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "هر کس گناه‌کارتر است مستحق رحم و شفقت بیش‌تری است.",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام. آه که چه‌قدر بدبخت بوده‌ام! همه طردم کرده بودند. مطرود و فراموش‌شده…",
    "الآن دیگر قوانین‌تان به چه درد من می‌خورد؟ آداب‌ورسوم‌تان، اخلاقیات‌تان، زندگی و ایمان و حکومت‌تان به چه کارم می‌آید؟ بگذار قاضی‌تان بیاید قضاوتم کند، بگذار بکشانندم دادگاه عمومی. آن وقت می‌گویم که من هیچ‌چیز را قبول ندارم. قاضی فریاد می‌زند: ساکت باشید، جناب افسر سابق! من هم سرش داد می‌زنم: مگر تو کی هستی که مجبور باشم اطاعت کنم؟ چرا یک اجبار نحس و سیاه باید آن‌چه را برایم از همه‌چیز عزیزتر بود نابود کند؟ اصلاً من این دنیای‌تان را می‌گذارم و می‌روم! آخ، چه فرقی دارد برایم؟!",
    "می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند و به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است",
    "هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد.",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست",
    "وقتی یک جوان، یک جوان نازنین، می‌خواهد حرف خردمندانه و نافذی بزند به‌یک‌باره چهره‌اش می‌شود آینهٔ صفا و صداقت؛ اصلاً انگار دارد با قیافه‌اش می‌گوید: الآن می‌خواهم جملهٔ حکیمانه و تأثیرگذاری بگویم.",
    "خوش‌خوشانم بود. یعنی این‌طور بگویم که کل روز قند توی دلم آب می‌شد.",
    "حالا باز اتاق‌های خالی و تنهایی. آونگ ساعت می‌رود و می‌آید، کار دیگری که ندارد، دلش برای چیزی نسوخته، غمی ندارد.",
    "تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "اگر قرار است دربارهٔ کسی قضاوت کنند، باید اول همه‌چیز را در موردش بدانند… گوش بدهید.",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.",
    "‫همه به آشفتگی‌ام می‌خندند اما هرگز هیچ‌کس نمی‌فهمد چرا من پریشان شدم! ",
    "من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.",
    "اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم.",
    "به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است.",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.",
    "مدام تلاش می‌کنم افکارم را جمع‌وجور کنم، اما نمی‌توانم. امان از جزئیات،\nای امان…",
    "حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.",
    "ای امان از این جبر! امان از طبیعت! درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید. می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟ آونگ ساعت همچنان بی‌احساس و چندش‌آور ضربه می‌زند، دوی نیمه‌شب است.",
    "جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد.",
    "حالا باز اتاق‌های خالی و تنهایی. آونگ ساعت می‌رود و می‌آید، کار دیگری که ندارد، دلش برای چیزی نسوخته، غمی ندارد.",
    "بیایید عمل بزرگوارانه‌ای را در نظر بگیرید که دشوار است، بی‌سروصدا و بی‌زرق‌وبرق، تعریفش به گوش کسی نمی‌رسد، با بهتان و تهمت همراه است، فداکاری زیاد می‌طلبد و ذره‌ای خوش‌نامی در پی ندارد و باعث می‌شود شما ــ که در خوبی همتا ندارید ــ در نظر دیگران پست‌ترین بشر روی زمین جلوه کنید، آن هم\nدر شرایطی که از همه شریف‌ترید. حالا حاضرید چنین کاری را\nانجام بدهید؟! نه، معلوم است که حاضر نیستید! اما من در تمام طول زندگی‌ام بار چنین کاری را به دوش کشیده‌ام و انجامش داده‌ام.",
    "شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم، سی‌هزار روبلم را جمع کنم و بروم جایی در کریمه، سواحل جنوبی، کوهستانی و یا تاکستانی، جایی در املاک خودم که قرار است با آن پول بخرم، باقی زندگی‌ام را بگذرانم. دور از همهٔ شما اما بدون بغض و کینه",
    "نمی‌دانی چه بهشتی می‌خواستم برایت بسازم. بهشتی که در جان خودم بود. بهشتم را دور تو بر پا می‌کردم! عیبی نداشت اگر دوستم هم نمی‌داشتی، مگر چه می‌شد؟ همه‌چیز همان‌طور می‌ماند، می‌گذاشتیم همان‌طور بماند. فقط مثل یک دوست با من حرف می‌زدی، کنار هم خوش بودیم و می‌خندیدیم و شادمانه به چشم هم نگاه می‌کردیم و زندگی به همین منوال خوش‌خوشک می‌گذشت. حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم… همهٔ این‌ها هیچ اهمیتی ندارد اگر او فقط یک‌بار دیگر چشم‌هایش را باز کند!",
    "وقتی درهرحال قرار است بدبخت بشوم، بهتر نیست مورد بدتر را انتخاب کنم؟",
    "همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود، در رؤیاهایم امید به آینده‌ام بود! تنها کسی بود که برای خودم دست‌وپا کرده بودم و به دیگری هم احتیاجی نداشتم",
    "«فکر می‌کردم به همان حال ولم می‌کنی.»",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.",
    "تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "آه که چه‌قدر بدبخت بوده‌ام! همه طردم کرده بودند. مطرود و فراموش‌شده…",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند",
    "تقاضای احترام می‌کردم، به این معنی بود که دارم محبتش را گدایی می‌کنم…",
    "من آن زمان رک‌وپوست‌کنده و بی‌هیچ خجالتی گفتم که هیچ استعداد ویژه‌ای ندارم: چندان باهوش نیستم و شاید حتی خیلی مهربان نباشم؛ یک خودخواه بی‌مایه‌ام (این عبارت آخری را خوب یادم می‌آید؛ در راه که می‌رفتم ساختمش و حسابی خوشم آمد",
    "چون هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد.",
    "شما طردم کرده بودید، شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم",
    "بگذار سختی بکشی، آن وقت بزرگواری‌ات را می‌بینم!",
    "هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد.",
    "و هنوز نتوانسته بر افکارش مسلط شود. در اتاق راه می‌رود و سعی می‌کند آن‌چه اتفاق افتاده هضم کند و بر افکارش متمرکز شود.",
    "آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "آخر اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست.",
    "زودتر، هر چه زودتر باید بروم سر اصل مطلب، آخ خدایا!",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.",
    "داشتم. همیشه مغرور بوده‌ام و همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ!",
    "آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد",
    "زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "همان جا حدس زدم دختر مهربان و صبوری است. این‌جور دخترها زیاد ناز ندارند و، با آن‌که خیلی تودارند و سفرهٔ دل‌شان را باز نمی‌کنند، نمی‌توانند کاملاً از صحبت روگردان باشند. کوتاه جواب می‌دهند، اما به‌هرحال جواب می‌دهند و هر چه بیش‌تر با آن‌ها حرف بزنید جواب‌ها طولانی‌تر می‌شود، فقط حواس‌تان باشد که شما نباید تمام‌کنندهٔ صحبت باشید. مسلماً همان موقع چیزی از خودش به من نگفت.",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد. ",
    " با پیروزی در آن، من از کل گذشتهٔ تاریکم انتقام گرفتم.",
    "حالا من از شما می‌پرسم: زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد.",
    "حالا باز اتاق‌های خالی و تنهایی. آونگ ساعت می‌رود و می‌آید، کار دیگری که ندارد، دلش برای چیزی نسوخته، غمی ندارد. مصیبت این‌جاست که بعد از این دیگر کسی نیست!",
    "اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم.",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام. آه که چه‌قدر بدبخت بوده‌ام! همه طردم کرده بودند. مطرود و فراموش‌شده… و هیچ‌کس نمی‌داند، احدی خبر ندارد!",
    "بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است",
    "«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»",
    "بگذار سختی بکشی، آن وقت بزرگواری‌ات را می‌بینم! بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است و حتی اگر جانت را در راهش قربانی کنی باز هم ارزشی ندارد چون فقط از سر جوشش جوانی و سرریز نیرو و انرژی است، از روی اشتیاق شدید به زیبایی! حالا بیایید عمل بزرگوارانه‌ای را در نظر بگیرید که دشوار است، بی‌سروصدا و بی‌زرق‌وبرق، تعریفش به گوش کسی نمی‌رسد، با بهتان و تهمت همراه است، فداکاری زیاد می‌طلبد و ذره‌ای خوش‌نامی در پی ندارد و باعث می‌شود شما ــ که در خوبی همتا ندارید ــ در نظر دیگران پست‌ترین بشر روی زمین جلوه کنید، آن هم\nدر شرایطی که از همه شریف‌ترید",
    "شما طردم کرده بودید، شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم، سی‌هزار روبلم را جمع کنم و بروم جایی در کریمه، سواحل جنوبی، کوهستانی و یا تاکستانی، جایی در املاک خودم که قرار است با آن پول بخرم، باقی زندگی‌ام را بگذرانم. دور از همهٔ شما اما بدون بغض و کینه، با آرمانی در دل و همسری که از صمیم قلب دوستش دارم و اگر خدا بخواهد یک خانواده. دلم می‌خواهد این‌طور زندگی کنم و به دهاتی‌های دوروبرم هم خیری برسانم… البته همهٔ این‌ها تا وقتی خوب‌اند که در ذهنم حرف‌شان را می‌زنم و اگر همین‌ها را بلند بگویم، احمقانه‌ترین حرف ممکن می‌شوند",
    "پس یعنی بیرونت کردند چون ترسو بودی؟»\n«بله. رأی دادند که من آدم بزدلی‌ام. اما به خاطر بزدلی نبود که نرفتم دوئل کنم، به این دلیل بود که نمی‌خواستم به قوانین ظالمانهٔ آن‌ها تن بدهم. نمی‌خواستم کسی را به دوئل دعوت کنم آن هم وقتی خودم هیچ احساس نمی‌کردم که از جانب او به من اهانتی شده.»\nدیگر نتوانستم جلو خودم را بگیرم و گفتم:\n«می‌دانی چیست؟ این‌که آدم این‌طوری جلو ظلم بایستد و همهٔ عواقبش را هم بپذیرد کار بسیار جوانمردانه‌تر و دلیرانه‌تری است تا این‌که برود در دوئل شرکت کند.»",
    "گفتم هر چه باداباد، اگر روسیاهی است باشد، شرمندگی است باشد، سقوط و تباهی است بگذار باشد؛ هر قدر بدتر بهتر.",
    "عجیب‌وغریب بودن عیب نیست، بلکه برعکس گاهی حتی می‌تواند برای زن‌ها جذاب باشد.",
    "معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد. می‌گویند محکومان به اعدام شب آخر زندگی‌شان به خواب سنگینی می‌روند. همین‌طور هم باید باشد، قانون طبیعت است؛ وگرنه آدم توان تحمل سختی را نخواهد داشت",
    "زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "این را هم بگویم، من گاهی چنان خودم را برمی‌انگیختم که انگار عمدی در کارم بود. عقل و دلم را طوری فریب می‌دادم و به شورش درمی‌آوردم که گویا واقعاً او کاری کرده و از دستش ناراحت شده‌ام",
    "جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "شما طردم کرده بودید، شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم،",
    "هر کس گناه‌کارتر است مستحق رحم و شفقت بیش‌تری است.",
    "البته تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است و حتی اگر جانت را در راهش قربانی کنی باز هم ارزشی ندارد چون فقط از سر جوشش جوانی و سرریز نیرو و انرژی است، از روی اشتیاق شدید به زیبایی!",
    "من هرگز اجازهٔ فضولی به خودم نمی‌دهم، با مردم مثل جنتلمن‌ها برخورد می‌کنم: کم حرف می‌زنم، مؤدب و جدی‌ام.",
    "درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید.",
    "همیشه مغرور بوده‌ام و همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ!",
    "الآن دیگر قوانین‌تان به چه درد من می‌خورد؟ آداب‌ورسوم‌تان، اخلاقیات‌تان، زندگی و ایمان و حکومت‌تان به چه کارم می‌آید؟ بگذار قاضی‌تان بیاید قضاوتم کند، بگذار بکشانندم دادگاه عمومی. آن وقت می‌گویم که من هیچ‌چیز را قبول ندارم.",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام",
    "همان جا حدس زدم دختر مهربان و صبوری است. این‌جور دخترها زیاد ناز ندارند و، با آن‌که خیلی تودارند و سفرهٔ دل‌شان را باز نمی‌کنند، نمی‌توانند کاملاً از صحبت روگردان باشند. کوتاه جواب می‌دهند، اما به‌هرحال جواب می‌دهند و هر چه بیش‌تر با آن‌ها حرف بزنید جواب‌ها طولانی‌تر می‌شود، فقط حواس‌تان باشد که شما نباید تمام‌کنندهٔ صحبت باشید.",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد. بله، این بزرگواری است، اما ابتکارعمل نیست",
    "آخر اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست.",
    "زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.",
    "آخ که آدمیزاد\nچه‌قدر خوب متوجه پَستی و دنائت می‌شود!",
    " هر کس گناه‌کارتر است مستحق رحم و شفقت بیش‌تری است.",
    "هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد.",
    "معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد. می‌گویند محکومان به اعدام شب آخر زندگی‌شان به خواب سنگینی می‌روند. همین‌طور هم باید باشد، قانون طبیعت است؛ وگرنه آدم توان تحمل سختی را نخواهد داشت…",
    "به‌جز او از این قضیه خبر نداشت، همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود",
    "نمی‌دانی چه بهشتی می‌خواستم برایت بسازم. بهشتی که در جان خودم بود. بهشتم را دور تو بر پا می‌کردم! عیبی نداشت اگر دوستم هم نمی‌داشتی، مگر چه می‌شد؟ همه‌چیز همان‌طور می‌ماند، می‌گذاشتیم همان‌طور بماند. فقط مثل یک دوست با من حرف می‌زدی، کنار هم خوش بودیم و می‌خندیدیم و شادمانه به چشم هم نگاه می‌کردیم و زندگی به همین منوال خوش‌خوشک می‌گذشت. حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم… همهٔ این‌ها هیچ اهمیتی ندارد اگر او فقط یک‌بار دیگر چشم‌هایش را باز کند!",
    "همهٔ این‌ها تا وقتی خوب‌اند که در ذهنم حرف‌شان را می‌زنم و اگر همین‌ها را بلند بگویم، احمقانه‌ترین حرف ممکن می‌شوند. دلیل سکوت‌های پُرنخوت ما همین بود و برای همین در سکوت گذران می‌کردیم.",
    "آخر اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست.",
    "روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟!",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "به این موضوع می‌پردازم چون هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد.",
    "بدبختی همین جاست که من آدم خیال‌پردازی‌ام.",
    "هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد.",
    "البته تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "همیشه مغرور بوده‌ام و همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ! دقیقاً به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفه‌نیمه‌اش راضی نبودم، کل سعادت را می‌خواستم، تمامش را.",
    "«می‌دانی چیست؟ این‌که آدم این‌طوری جلو ظلم بایستد و همهٔ عواقبش را هم بپذیرد کار بسیار جوانمردانه‌تر و دلیرانه‌تری است تا این‌که برود در دوئل شرکت کند.»",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام. آه که چه‌قدر بدبخت بوده‌ام!",
    "شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم،",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام",
    "زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "ن هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد.",
    "«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»",
    "او کل دنیایم بود، در رؤیاهایم امید به آینده‌ام بود!",
    "زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد",
    "نمی‌دانی چه بهشتی می‌خواستم برایت بسازم. بهشتی که در جان خودم بود. بهشتم را دور تو بر پا می‌کردم! عیبی نداشت اگر دوستم هم نمی‌داشتی، مگر چه می‌شد؟",
    "بدبختی همین جاست که من آدم خیال‌پردازی‌ام. با آن‌که خوراک کافی برای رؤیابافی داشتم، همه‌اش فکر می‌کردم که او می‌تواند کمی بیش‌تر هم\nصبر کند.",
    "جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد.",
    "من از این ناراحتم که همه‌چیز فقط یک اتفاق بوده، یک تصادف سادهٔ کورکورانهٔ وحشی. درد این‌جاست!",
    "فقط برای یک لحظه. حتی شده برای یک دَم! و مثل همین چند ساعت پیش نگاهم کند، مثل همان وقتی که روبه‌رویم ایستاده بود و قسم می‌خورد همسر وفادارم بماند! آخ که اگر چشم باز می‌کرد با یک نظر همه‌چیز را می‌فهمید! ای امان از این جبر! امان از طبیعت",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟ آونگ ساعت همچنان بی‌احساس و چندش‌آور ضربه می‌زند، دوی نیمه‌شب است.",
    "آخر آن زمان من ته ظلمات ناامیدی بودم، هلاک شده بودم، خودم دیگر مُرده بودم، چه‌طور می‌توانستم انسان دیگری را نجات بدهم؟",
    "اصلاً من این دنیای‌تان را می‌گذارم و می‌روم! آخ، چه فرقی دارد برایم؟!",
    "سختی‌اش این‌جاست که سعی می‌کنی خودت را تبرئه کنی.",
    "«فکر می‌کردم به همان حال ولم می‌کنی.»",
    "اصلاً من این دنیای‌تان را می‌گذارم و می‌روم! آخ، چه فرقی دارد برایم؟!",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟",
    "اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست.",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم!",
    "کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟ آونگ ساعت همچنان بی‌احساس و چندش‌آور ضربه می‌زند، دوی نیمه‌شب است.",
    "«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»",
    "به این موضوع می‌پردازم چون هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد.",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی.",
    "من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…",
    "می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند و به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است.",
    "لابد از من می‌پرسید که خیلی به نجات امید داشتم. به‌تان جواب می‌دهم، همان‌طور که در پیشگاه خداوند جواب خواهم داد، نه. هیچ امیدی نداشتم. شاید فقط یک درصد. اما آخر چرا مرگ را پذیرفتم؟ حالا من از شما می‌پرسم: زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "البته تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "آدم زیرزمینی تنها و مطرود است و چنان که خودش هم می‌داند و می‌گوید محبوب نیست، اما خودش را لایق عشق می‌داند. او در پی انتقام است و می‌خواهد با کسانی تسویه‌حساب بکند که رنج تنهایی و انزوا را به او روا داشته‌اند.",
    "هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد.",
    "تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "خلاصه که من عمداً نمی‌گذاشتم همه‌چیز حل شود، چون مسائل پیش‌آمده کمک بزرگی به آرامشم می‌کرد و تصاویر و خوراک کافی برای رؤیاپردازی‌هایم در اختیارم می‌گذاشت. بدبختی همین جاست که من آدم خیال‌پردازی‌ام.",
    "جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد.",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.",
    "هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد.",
    "اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم.",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.",
    "همیشه مغرور بوده‌ام و همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ! دقیقاً به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفه‌نیمه‌اش راضی نبودم، کل سعادت را می‌خواستم، تمامش را.",
    "ای امان از صداقت!",
    "اصلاً نادیده‌ام بگیر. فقط بگذار از گوشه‌کناری تماشایت کنم، مثل یکی از وسایل خانه. محل سگ هم به من نگذار…",
    "از این می‌ترسیدم که چه‌طور می‌بایست پا پیش بگذارم و جلو طرف دربیایم. نکند مسخره به نظر برسد؟ از دوئل نمی‌ترسیدم بلکه می‌ترسیدم مبادا احمق جلوه کنم… بعدها هم نمی‌خواستم\nبه این موضوع واقف باشم و اعتراف کنم.",
    "‫«فکر می‌کردم به همان حال ولم می‌کنی.»\n‫این جمله مهم‌ترین و دردناک‌ترین چیزی بود که می‌توانست بگوید و مفهوم‌ترین حرفی که من آن شب توانستم درک کنم. ",
    "حالا بیایید عمل بزرگوارانه‌ای را در نظر بگیرید که دشوار است، بی‌سروصدا و بی‌زرق‌وبرق، تعریفش به گوش کسی نمی‌رسد، با بهتان و تهمت همراه است، فداکاری زیاد می‌طلبد و ذره‌ای خوش‌نامی در پی ندارد و باعث می‌شود شما ــ که در خوبی همتا ندارید ــ در نظر دیگران پست‌ترین بشر روی زمین جلوه کنید، آن هم\nدر شرایطی که از همه شریف‌ترید.",
    "هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد.",
    "معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد. می‌گویند محکومان به اعدام شب آخر زندگی‌شان به خواب سنگینی می‌روند. همین‌طور هم باید باشد، قانون طبیعت است؛ وگرنه آدم توان تحمل سختی را نخواهد داشت…",
    "دیگر چه دعایی داشتم بکنم؟! آخر که من جز گناه کار دیگری نکرده‌ام! این هم خیلی عجیب است که اصلاً خوابم نمی‌آید. معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد. می‌گویند محکومان به اعدام شب آخر زندگی‌شان به خواب سنگینی می‌روند. همین‌طور هم باید باشد، قانون طبیعت است؛ وگرنه آدم توان تحمل سختی را نخواهد داشت…",
    "کنار هم خوش بودیم و می‌خندیدیم و شادمانه به چشم هم نگاه می‌کردیم و زندگی به همین منوال خوش‌خوشک می‌گذشت. حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم… همهٔ این‌ها هیچ اهمیتی ندارد اگر او فقط یک‌بار دیگر چشم‌هایش را باز کند!",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم،",
    "بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است",
    "اگر قرار است دربارهٔ کسی قضاوت کنند، باید اول همه‌چیز را در موردش بدانند…",
    "«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»",
    "آن زمان من ته ظلمات ناامیدی بودم، هلاک شده بودم، خودم دیگر مُرده بودم، چه‌طور می‌توانستم انسان دیگری را نجات بدهم؟",
    "اصلاً نکند از کم‌خونی بوده؟ نکند فقط به دلیل ضعف و کم‌خونی این‌طور شده؟ آخر این زمستان خیلی خسته شد…",
    "شما طردم کرده بودید، شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید.",
    "هر کس گناه‌کارتر است مستحق رحم و شفقت بیش‌تری است.",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "نه این‌که خود ترانه غمگین باشد، نه، اتفاقاً رمانس بود، صدایی که آن را می‌خواند درهم‌شکسته بود،",
    "«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»",
    "بزرگواریِ جوانی خیلی جذاب و دل‌فریب است، اما به یک جو نمی‌ارزد. حالا چرا نمی‌ارزد؟ چون ارزان به دست آمده، برای به دست آوردنش تجربه‌ای کسب نشده. این‌طور بگویم که از مظاهر اولیهٔ زندگی است. بگذار سختی بکشی، آن وقت بزرگواری‌ات را می‌بینم! بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است و حتی اگر جانت را در راهش قربانی کنی باز هم ارزشی ندارد چون فقط از سر جوشش جوانی و سرریز نیرو و انرژی است، از روی اشتیاق شدید به زیبایی! حالا بیایید عمل بزرگوارانه‌ای را در نظر بگیرید که دشوار است، بی‌سروصدا و بی‌زرق‌وبرق، تعریفش به گوش کسی نمی‌رسد، با بهتان و تهمت همراه است، فداکاری زیاد می‌طلبد و ذره‌ای خوش‌نامی در پی ندارد و باعث می‌شود شما ــ که در خوبی همتا ندارید ــ در نظر دیگران پست‌ترین بشر روی زمین جلوه کنید، آن هم\nدر شرایطی که از همه شریف‌ترید. حالا حاضرید چنین کاری را\nانجام بدهید؟! نه، معلوم است که حاضر نیستید!",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم. یا شاید هم دلایل دیگری دارد که من نمی‌دانم.",
    "آدمی که به فسق‌وفجور عادت دارد، برعکس، همیشه سعی می‌کند کارش را عادی‌تر و پیش‌پاافتاده‌تر جلوه بدهد. ممکن است عملش صد برابر بدتر از آن آدم محجوب باشد، اما ظاهرش را بانزاکت و شایسته نگه می‌دارد و حتی انگار داعیهٔ برتری هم بر شما دارد.",
    "شاید اولش می‌توانستم فکر کنم همهٔ این کارهایی که این دختر می‌کند عشوه است و مثلاً بگویم: این‌ها همه اداواطوار یک موجود فاسد اما باهوش است که می‌خواهد خودش را خوش بنشاند و عزیز کند؛ اما نه، حقیقت مثل آفتاب می‌درخشید و جایی برای شک نمی‌گذاشت.",
    "احساس کردم در چنین شرایطی اگر او حقیقت را دریافته و می‌داند که خواب نیستم، پس من دارم با آمادگی‌ام برای پذیرش مرگ به او فشار می‌آورم و خردش می‌کنم و ممکن است دستش بلرزد. ممکن است تحت‌تأثیر احساسات شدید و تازه قاطعیتش از بین برود.",
    "با این‌که هیچ‌کس دیگری به‌جز او از این قضیه خبر نداشت، همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود، در رؤیاهایم امید به آینده‌ام بود! تنها کسی بود که برای خودم دست‌وپا کرده بودم و به دیگری هم احتیاجی نداشتم و حالا او همه‌چیز را می‌دانست.",
    "گاهی هم شب‌ها کتابی از قفسهٔ من برمی‌داشت و می‌خواند. کتاب‌هایی که داشتم خودشان به احتمال زیاد می‌توانستند شاهدان خوبی باشند که به نفع من گواهی بدهند.",
    "می‌ترسیدم مبادا احمق جلوه کنم…",
    "باز دوباره کسی در خانه نخواهد بود و این دوتا اتاق خالی می‌شود و فقط من می‌مانم و گرویی‌ها.",
    "با این‌که هیچ‌کس دیگری به‌جز او از این قضیه خبر نداشت، همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود، در رؤیاهایم امید به آینده‌ام بود!",
    "زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "همه‌چیز واضح بود، نقشهٔ من مثل روز روشن بود: خشنم، مغرورم و هیچ نیازی به تسلی خاطر احدی ندارم و در سکوت رنج می‌کشم.",
    "اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست. آخ، من در مدرسه هم هیچ‌وقت بچهٔ محبوبی نبودم؛ هرگز و هیچ جا محبوب نبودم.",
    "همیشه مغرور بوده‌ام و همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ!",
    "حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم…",
    "حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم…",
    "آخ که حقیقت در این دنیا چه وحشتناک است!",
    "عیبی نداشت اگر دوستم هم نمی‌داشتی، مگر چه می‌شد؟ همه‌چیز همان‌طور می‌ماند، می‌گذاشتیم همان‌طور بماند.",
    "چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟ آونگ ساعت همچنان بی‌احساس و چندش‌آور ضربه می‌زند، دوی نیمه‌شب است. کفش‌های کوچولویش کنار تخت انگار انتظارش را می‌کشند… نه، واقعاً فردا که ببرندش من چه‌کار کنم؟",
    "آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "زنده‌باد نیروی برق‌آسای فکر آدمیزاد!",
    "شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم",
    "«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»",
    "بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است و حتی اگر جانت را در راهش قربانی کنی باز هم ارزشی ندارد",
    "البته تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام. آه که چه‌قدر بدبخت بوده‌ام!",
    "به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است.",
    " جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد.",
    "همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟ آونگ ساعت همچنان بی‌احساس و چندش‌آور ضربه می‌زند، دوی نیمه‌شب است. کفش‌های کوچولویش کنار تخت انگار انتظارش را می‌کشند… نه، واقعاً فردا که ببرندش من چه‌کار کنم؟",
    "او کل دنیایم بود",
    "البته تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "خودم دیگر مُرده بودم، چه‌طور می‌توانستم انسان دیگری را نجات بدهم؟",
    "روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟!",
    "همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.",
    "معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد. می‌گویند محکومان به اعدام شب آخر زندگی‌شان به خواب سنگینی می‌روند. همین‌طور هم باید باشد، قانون طبیعت است؛ وگرنه آدم توان تحمل سختی را نخواهد داشت…",
    "هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد.",
    "بدبختی همین جاست که من آدم خیال‌پردازی‌ام.",
    "مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری، مگر نه؟ آه، ای آدمیزاد پست‌فطرتِ نابکار!",
    "آخ که در یک ثانیه چه گردبادی از افکار و احساسات من را در بر گرفت، زنده‌باد نیروی برق‌آسای فکر آدمیزاد!",
    "البته تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "آخر اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست.",
    "ببینید آقایان، افکاری هستند که… یعنی می‌دانید، اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم. یا شاید هم دلایل دیگری دارد که من نمی‌دانم.",
    "بله، یک جای کار می‌لنگید. همه‌چیز واضح بود، نقشهٔ من مثل روز روشن بود: خشنم، مغرورم و هیچ نیازی به تسلی خاطر احدی ندارم و در سکوت رنج می‌کشم.",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم!",
    "همیشه مغرور بوده‌ام و همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ!",
    "«پس دارید از جامعه انتقام می‌گیرید، نه؟»",
    "مهم‌تر از همه این‌که من همان زمان هم او را متعلق به خودم می‌دیدم و ذره‌ای روی سلطه‌ام شک نداشتم.",
    "می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند و به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است.",
    "زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "کاش می‌شد خاکش نکنیم،",
    "ای امان از این جبر! امان از طبیعت! درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.",
    "معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد",
    "حالا باز اتاق‌های خالی و تنهایی. آونگ ساعت می‌رود و می‌آید، کار دیگری که ندارد، دلش برای چیزی نسوخته، غمی ندارد.",
    "همیشه مغرور بوده‌ام و همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ! دقیقاً به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفه‌نیمه‌اش راضی نبودم، کل سعادت را می‌خواستم، تمامش را. ",
    "درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم، ",
    "قلبش، آن قلب طلایی‌اش، مثل دل گنجشک کوچک و کور و کر است. ",
    "هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد.",
    " از عشق من ترسید و از خودش پرسید بپذیردش یا نه و بعد تاب تحمل این سؤال را نداشت و فکر کرد بهتر است بمیرد؟ ",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.",
    "عیبی نداشت اگر دوستم هم نمی‌داشتی، مگر چه می‌شد؟ همه‌چیز همان‌طور می‌ماند، می‌گذاشتیم همان‌طور بماند. فقط مثل یک دوست با من حرف می‌زدی، کنار هم خوش بودیم و می‌خندیدیم و شادمانه به چشم هم نگاه می‌کردیم و زندگی به همین منوال خوش‌خوشک می‌گذشت. حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم…",
    "بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.",
    "نمی‌دانی چه بهشتی می‌خواستم برایت بسازم. بهشتی که در جان خودم بود. بهشتم را دور تو بر پا می‌کردم! عیبی نداشت اگر دوستم هم نمی‌داشتی، مگر چه می‌شد؟ همه‌چیز همان‌طور می‌ماند، می‌گذاشتیم همان‌طور بماند. فقط مثل یک دوست با من حرف می‌زدی، کنار هم خوش بودیم و می‌خندیدیم و شادمانه به چشم هم نگاه می‌کردیم و زندگی به همین منوال خوش‌خوشک می‌گذشت.",
    "از آدم‌های مغرور خوشم می‌آید. مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری",
    "اگر قرار است دربارهٔ کسی قضاوت کنند، باید اول همه‌چیز را در موردش بدانند… گوش بدهید.",
    ". حالا چرا نمی‌ارزد؟ چون ارزان به دست آمده، برای به دست آوردنش تجربه‌ای کسب نشده. این‌طور بگویم که از مظاهر اولیهٔ زندگی است. بگذار سختی بکشی، آن وقت بزرگواری‌ات را می‌بینم! بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است و حتی اگر جانت را در راهش قربانی کنی باز هم ارزشی ندارد چون فقط از سر جوشش جوانی و سرریز نیرو و انرژی است، از روی اشتیاق شدید به زیبایی!",
    "گفته‌اند تشتت و افتراق زبانْ عقوبت آدمیان بوده است؛ و ترجمه تلاش برای رسیدن به آن زبان وفاق، زبان هم‌دلی، زبان کامل و بی‌نقص، زبان آدم و حوا، زبان بهشت.",
    "تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "نیست. آخ، من در مدرسه هم هیچ‌وقت بچهٔ محبوبی نبودم؛ هرگز و هیچ جا محبوب نبودم.",
    "آدم‌ها وقتی سر به شورش برمی‌دارند جوری حدومرزها را می‌شکنند که حتی نمی‌توانی رفتارشان را باور کنی؛ به‌هیچ‌وجه با عقل جور درنمی‌آید. اما آدمی که به فسق‌وفجور عادت دارد، برعکس، همیشه سعی می‌کند کارش را عادی‌تر و پیش‌پاافتاده‌تر جلوه بدهد. ممکن است عملش صد برابر بدتر از آن آدم محجوب باشد، اما ظاهرش را بانزاکت و شایسته نگه می‌دارد و حتی انگار داعیهٔ برتری هم بر شما دارد.",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "شما طردم کرده بودید، شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم",
    "البته واضح است که دارم فقط‌وفقط از او حرف می‌زنم. مهم‌تر از همه این‌که من همان زمان هم او را متعلق به خودم می‌دیدم و ذره‌ای روی سلطه‌ام شک نداشتم. می‌دانید، وقتی آدم دیگر ذره‌ای شک ندارد وقوف بر این سلطه و اطمینان از آن خیلی شیرین و لذت‌بخش است.",
    "آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد",
    "«می‌دانید، آدم در هر شغلی می‌تواند دست‌به‌خیر باشد",
    "می‌دانستم که زن ــ حتی اگر فقط شانزده سالش باشد ــ نمی‌تواند از ارادهٔ شوهرش تبعیت نکند. زن‌ها خودشان ابتکارعمل ندارند، این یک اصل است. حتی الآن، حتی همین حالا هم جمله‌ای که گفتم برایم یک اصل است! چه فرقی می‌کند که او خودش را کُشته و الآن در سالن درازبه‌دراز افتاده روی میز؟ حقیقت حقیقت است و حتی از خود جان استوارت میل هم کاری ساخته نیست! اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد. بله، این بزرگواری است، اما ابتکارعمل نیست. تنها چیزی که زن‌ها را هلاک می‌کند همین نداشتن خلاقیت است",
    "اما آدمی که به فسق‌وفجور عادت دارد، برعکس، همیشه سعی می‌کند کارش را عادی‌تر و پیش‌پاافتاده‌تر جلوه بدهد. ممکن است عملش صد برابر بدتر از آن آدم محجوب باشد، اما ظاهرش را بانزاکت و شایسته نگه می‌دارد و حتی انگار داعیهٔ برتری هم بر شما دارد.",
    "هر روز و هر ساعت این مسئله بر دوشم سنگینی می‌کرد و به من فشار می‌آورد. مشکلم صدمه به آبرویم و اخراجم از هنگ بود. خلاصه‌اش می‌شود بی‌انصافی وحشتناکی که در حقم شده بود. بله، این درست است که هم‌قطارهایم به خاطر شخصیت پیچیده‌ام از من خوش‌شان نمی‌آمد؛ یا شاید هم به خاطر شخصیت مضحکم. آخر اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست. آخ، من در مدرسه هم هیچ‌وقت بچهٔ محبوبی نبودم؛ هرگز و هیچ جا محبوب نبودم. حتی لوکریا هم نمی‌تواند دوستم داشته باشد. اتفاقی که در هنگ برایم افتاد بدون شک اتفاق بود، هر چند پیامد منفور و مطرود بودن خودم بود.",
    "هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد. انواع بدبیاری‌ها و شرایط دست به دست هم دادند تا آن اتفاق رقم بخورد. کلش می‌توانست مثل ابرهای آسمان از سرم بگذرد و برود.",
    "هرگز و به‌هیچ‌عنوان نتوانستم او را یک زن خطاکار ببینم. نه به این دلیل که خطایش را نمی‌دیدم یا سهل می‌گرفتم، بلکه به این دلیل که به نظر خودم کاملاً بخشیده بودمش؛ از همان روز اول، حتی قبل از خرید تخت‌خواب. خلاصه که این هم از عجایب شخصیتم است دیگر، آخر من بیش‌تر وقت‌ها آدم بسیار سخت‌گیری‌ام و اصلاً نمی‌بخشم. اما در مورد او برعکس هم بود",
    "همه به آشفتگی‌ام می‌خندند اما هرگز هیچ‌کس نمی‌فهمد چرا من پریشان شدم!",
    "الآن دیگر قوانین‌تان به چه درد من می‌خورد؟ آداب‌ورسوم‌تان، اخلاقیات‌تان، زندگی و ایمان و حکومت‌تان به چه کارم می‌آید؟ بگذار قاضی‌تان بیاید قضاوتم کند، بگذار بکشانندم دادگاه عمومی. آن وقت می‌گویم که من هیچ‌چیز را قبول ندارم. قاضی فریاد می‌زند: ساکت باشید، جناب افسر سابق! من هم سرش داد می‌زنم: مگر تو کی هستی که مجبور باشم اطاعت کنم؟ چرا یک اجبار نحس و سیاه باید آن‌چه را برایم از همه‌چیز عزیزتر بود نابود کند؟ اصلاً من این دنیای‌تان را می‌گذارم و می‌روم! آخ، چه فرقی دارد برایم؟!",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟",
    "همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.",
    "ما نفرین شده‌ایم، کلاً زندگی آدم‌ها نفرین شده است!",
    "می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "نمی‌دانی چه بهشتی می‌خواستم برایت بسازم. بهشتی که در جان خودم بود. بهشتم را دور تو بر پا می‌کردم!",
    "بدبختی همین جاست که من آدم خیال‌پردازی‌ام.",
    "من از شما می‌پرسم: زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "همیشه مغرور بوده‌ام و همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ!",
    "من ته ظلمات ناامیدی بودم، هلاک شده بودم، خودم دیگر مُرده بودم، چه‌طور می‌توانستم انسان دیگری را نجات بدهم؟",
    "بله، من شکستش دادم، اما نبخشیدمش.",
    "همه‌چیز را می‌شنیدم، سکوت مرگ حاکم بود و من همان سکوت را هم می‌شنیدم.",
    "می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند و به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است.",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام",
    "می‌دانید، اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم.",
    "اما آخر آن زمان من ته ظلمات ناامیدی بودم، هلاک شده بودم، خودم دیگر مُرده بودم، چه‌طور می‌توانستم انسان دیگری را نجات بدهم؟ اصلاً از کجا می‌دانید که من آن زمان می‌خواستم دیگری را نجات بدهم؟ کسی چه می‌داند من آن لحظه چه کشیدم؟",
    "حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد. بله، این بزرگواری است،",
    "با خودم می‌گفتم: نه، بهتر است صبر کنی، یک‌دفعه می‌بینی خودش به طرفت می‌آید…",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»",
    "البته تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "حالا باز اتاق‌های خالی و تنهایی. آونگ ساعت می‌رود و می‌آید، کار دیگری که ندارد، دلش برای چیزی نسوخته، غمی ندارد. مصیبت این‌جاست که بعد از این دیگر کسی نیست!",
    "هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد. انواع بدبیاری‌ها و شرایط دست به دست هم دادند تا آن اتفاق رقم بخورد.",
    "زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد.",
    "من هم از آدم‌های مغرور خوشم می‌آید. مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری، مگر نه؟",
    "حالا شما هر چه می‌خواهید بگویید، اما به نظر من تمامش یک سوءتفاهم آشکار است. هنوز می‌توانست کنار من باشد. اصلاً نکند از کم‌خونی بوده؟ نکند فقط به دلیل ضعف و کم‌خونی این‌طور شده؟ آخر این زمستان خیلی خسته شد…\n‫دیر کردم!",
    "من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.",
    "آخر اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست.",
    "وقتی یک جوان، یک جوان نازنین، می‌خواهد حرف خردمندانه و نافذی بزند به‌یک‌باره چهره‌اش می‌شود آینهٔ صفا و صداقت؛ اصلاً انگار دارد با قیافه‌اش می‌گوید: الآن می‌خواهم جملهٔ حکیمانه و تأثیرگذاری بگویم. مثل ما هم نیست که حرفش از سر خودنمایی باشد، بلکه به چشم می‌بینی که خودش هم به آن ایمان دارد و برایش ارزش قایل است و فکر می‌کند شما هم درست مثل خودش نظرش را محترم می‌شمارید",
    "مضحک است که آدم با خودش هم بخواهد در لفافه و با عبارات رمزآلود حرف بزند،",
    "«خدا اجرتان بدهد آقا، خدا خیرتان بدهد که دارید خانم نازنین ما را می‌گیرید و نجاتش می‌دهید، فقط به رویش نیاورید، غرور دارد.»\nبله، غرور دارد! من هم از آدم‌های مغرور خوشم می‌آید. مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری، مگر نه؟",
    "مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری، مگر نه؟ آه، ای آدمیزاد پست‌فطرتِ نابکار",
    "بعد از صبحانه مغازه را بستم و رفتم بازار. یک تخت‌خواب آهنی و یک پاراوان خریدم. وقتی برگشتم دیدم تخت را آورده‌اند و در سالن گذاشته‌اند؛ پاراوان را هم دورش کشیده‌اند. تخت‌خواب برای او بود، اما یک کلمه هم نگفتم. حرفی لازم نبود، با دیدن تخت‌خواب خودش می‌فهمید که من همه‌چیز را دیده‌ام و می‌دانم و دیگر شکی وجود ندارد. شب که شد تپانچه را مثل همیشه گذاشتم روی میز، او هم ساکت و خاموش رفت روی تخت جدیدش خوابید. ازدواج‌مان از هم پاشیده بود.",
    "اما من همچنان جای پایش روی زمین، جایی را که ایستاده بود، می‌بوسیدم",
    "پس بگذارید ماجرا را همان‌طوری تعریف کنم که خودم درک کرده‌ام. البته تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "«هیچ‌وقت کسی را دست‌کم نگیرید. من خودم در چنین تنگناهایی بوده‌ام، حتی بدترش را هم از سر گذرانده‌ام، و اگر الآن می‌بینید کسب‌وکارم این است… بعد از همهٔ آن سختی‌هایی که کشیده‌ام به این‌جا رسیده‌ام…»\n«پس دارید از جامعه انتقام می‌گیرید، نه؟»",
    "دنبال توجیه و توضیح می‌گردد. در این راه هم افکار خشن و قلب سنگی‌اش را نشان می‌دهد و هم احساسات عمیقش را. کم‌کم واقعاً مسئله را برای خودش روشن می‌کند و به افکارش نظم می‌دهد. سلسله‌خاطراتی که مرور می‌کند دست‌آخر به حقیقت می‌رساندش و لاجرم ذهن و دلش را\n‫اعتلا می‌بخشد.",
    "حدس زدم دختر مهربان و صبوری است. این‌جور دخترها زیاد ناز ندارند و، با آن‌که خیلی تودارند و سفرهٔ دل‌شان را باز نمی‌کنند، نمی‌توانند کاملاً از صحبت روگردان باشند. کوتاه جواب می‌دهند، اما به‌هرحال جواب می‌دهند و هر چه بیش‌تر با آن‌ها حرف بزنید جواب‌ها طولانی‌تر می‌شود، فقط حواس‌تان باشد که شما نباید تمام‌کنندهٔ صحبت باشید.",
    "قبول کنید که اگر خودم برایش توضیح می‌دادم و سرنخی به دستش می‌رساندم، بی‌تاب می‌شدم و تقاضای احترام می‌کردم، به این معنی بود که دارم محبتش را گدایی می‌کنم… با تمام این‌ها… راستی اصلاً چه دارم می‌گویم؟!",
    "روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟!",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد. ",
    "خودم دیگر مُرده بودم، چه‌طور می‌توانستم انسان دیگری را نجات بدهم؟",
    "مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری، مگر نه؟ آه، ای آدمیزاد پست‌فطرتِ نابکار! آخ که چه کیفی می‌کردم!",
    "همه به آشفتگی‌ام می‌خندند اما هرگز هیچ‌کس نمی‌فهمد چرا من پریشان شدم!",
    "چه بهشتی می‌خواستم برایت بسازم. بهشتی که در جان خودم بود. بهشتم را دور تو بر پا می‌کردم! عیبی نداشت اگر دوستم هم نمی‌داشتی، مگر چه می‌شد؟ همه‌چیز همان‌طور می‌ماند، می‌گذاشتیم همان‌طور بماند. فقط مثل یک دوست با من حرف می‌زدی، کنار هم خوش بودیم و می‌خندیدیم و شادمانه به چشم هم نگاه می‌کردیم و زندگی به همین منوال خوش‌خوشک می‌گذشت. حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم… همهٔ این‌ها هیچ اهمیتی ندارد اگر او فقط یک‌بار دیگر چشم‌هایش را باز کند!",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.",
    "مدام تلاش می‌کنم افکارم را جمع‌وجور کنم، اما نمی‌توانم. امان از جزئیات،\nای امان…",
    "شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم",
    "«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»",
    "آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "ببینید آقایان، افکاری هستند که… یعنی می‌دانید، اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم. یا شاید هم دلایل دیگری دارد که من نمی‌دانم.",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام. آه که چه‌قدر بدبخت بوده‌ام! همه طردم کرده بودند.",
    "اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم.",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست",
    "خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟",
    "مگر چه می‌شد؟ همه‌چیز همان‌طور می‌ماند، می‌گذاشتیم همان‌طور بماند. فقط مثل یک دوست با من حرف می‌زدی، کنار هم خوش بودیم و می‌خندیدیم و شادمانه به چشم هم نگاه می‌کردیم و زندگی به همین منوال خوش‌خوشک می‌گذشت. حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم… همهٔ این‌ها هیچ اهمیتی ندارد اگر او فقط یک‌بار دیگر چشم‌هایش را باز کند!",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.",
    "افکاری هستند که… یعنی می‌دانید، اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.",
    "ببینید آقایان، افکاری هستند که… یعنی می‌دانید، اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم. یا شاید هم دلایل دیگری دارد که من نمی‌دانم.",
    "شما طردم کرده بودید، شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم،",
    "با این‌که هیچ‌کس دیگری به‌جز او از این قضیه خبر نداشت، همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود، در رؤیاهایم امید به آینده‌ام بود!",
    "هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد.",
    "معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد. می‌گویند محکومان به اعدام شب آخر زندگی‌شان به خواب سنگینی می‌روند. همین‌طور هم باید باشد، قانون طبیعت است؛ وگرنه آدم توان تحمل سختی را نخواهد داشت…",
    "«هیچ‌وقت کسی را دست‌کم نگیرید. من خودم در چنین تنگناهایی بوده‌ام، حتی بدترش را هم از سر گذرانده‌ام، و اگر الآن می‌بینید کسب‌وکارم این است… بعد از همهٔ آن سختی‌هایی که کشیده‌ام به این‌جا رسیده‌ام…»",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام. آه که چه‌قدر بدبخت بوده‌ام! همه طردم کرده بودند",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است و حتی اگر جانت را در راهش قربانی کنی باز هم ارزشی ندارد چون فقط از سر جوشش جوانی و سرریز نیرو و انرژی است، از روی اشتیاق شدید به زیبایی!",
    "نه، واقعاً فردا که ببرندش من چه‌کار کنم؟",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.",
    "تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "بزرگواریِ جوانی خیلی جذاب و دل‌فریب است، اما به یک جو نمی‌ارزد. حالا چرا نمی‌ارزد؟ چون ارزان به دست آمده، برای به دست آوردنش تجربه‌ای کسب نشده. این‌طور بگویم که از مظاهر اولیهٔ زندگی است. بگذار سختی بکشی، آن وقت بزرگواری‌ات را می‌بینم! بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است و حتی اگر جانت را در راهش قربانی کنی باز هم ارزشی ندارد چون فقط از سر جوشش جوانی و سرریز نیرو و انرژی است، از روی اشتیاق شدید به زیبایی!",
    "ما نفرین شده‌ایم، کلاً زندگی آدم‌ها نفرین شده است!",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم!",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست",
    " تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم",
    "هر کس گناه‌کارتر است مستحق رحم و شفقت بیش‌تری است.",
    "«می‌دانید، آدم در هر شغلی می‌تواند دست‌به‌خیر باشد.",
    "هر کس گناه‌کارتر است مستحق رحم و شفقت بیش‌تری است.",
    "آه، ای آدمیزاد پست‌فطرتِ نابکار!",
    "البته تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم",
    "شما طردم کرده بودید، شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.",
    "می‌دانید، من هرگز اجازهٔ فضولی به خودم نمی‌دهم، با مردم مثل جنتلمن‌ها برخورد می‌کنم: کم حرف می‌زنم، مؤدب و جدی‌ام. جدی، جدی و بسیار جدی.",
    "می‌دانید، جوان‌ها ــ جوان‌های درست‌وحسابی البته ــ پول برای‌شان بی‌ارزش است.",
    "خشمِ پنهان در دلش زبانش را تند و زهرآلود می‌کرد.",
    "معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد. می‌گویند محکومان به اعدام شب آخر زندگی‌شان به خواب سنگینی می‌روند. همین‌طور هم باید باشد، قانون طبیعت است؛ وگرنه آدم توان تحمل سختی را نخواهد داشت…",
    "آخ، من در مدرسه هم هیچ‌وقت بچهٔ محبوبی نبودم؛ هرگز و هیچ جا محبوب نبودم.",
    "اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم.",
    "معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد. می‌گویند محکومان به اعدام شب آخر زندگی‌شان به خواب سنگینی می‌روند. همین‌طور هم باید باشد، قانون طبیعت است؛ وگرنه آدم توان تحمل سختی را نخواهد داشت…",
    "بگذارید ماجرا را همان‌طوری تعریف کنم که خودم درک کرده‌ام. البته تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "شما طردم کرده بودید، شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید.",
    "شما طردم کرده بودید، شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم،",
    "کند؟ فقط شانزده سالش بود، در اوج جوانی مگر می‌توانست چیزی بفهمد از حقانیت من و رنج‌هایی که کشیده بودم؟ در این سن‌وسال آدمیزاد قاطع است، یکه‌تاز است، زندگی را نمی‌شناسد و اعتقادات خام و دم‌دستی جوانی‌اش را دارد. قلبش، آن قلب طلایی‌اش، مثل دل گنجشک کوچک و کور و کر است.",
    "اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟",
    "من که این‌قدر دوست داشتم یواشکی نگاهش کنم و مدام این کار را می‌کردم، در تمام آن زمستان حتی یک‌بار هم نشد ببینم او هم چشمش به من است.",
    "«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»",
    "می‌دانید، آدم در هر شغلی می‌تواند دست‌به‌خیر باشد.",
    "«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»",
    "هم‌قطارهایم به خاطر شخصیت پیچیده‌ام از من خوش‌شان نمی‌آمد؛ یا شاید هم به خاطر شخصیت مضحکم. آخر اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست.",
    "‫«ببین… بیا حرف بزنیم… می‌دانی… یک چیزی بگو!»",
    "من هم از آدم‌های مغرور خوشم می‌آید. مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری",
    "کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام. آه که چه‌قدر بدبخت بوده‌ام! همه طردم کرده بودند. مطرود و فراموش‌شده…",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید. می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.",
    "روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟!",
    "آخر تا همین چند ساعت پیش داشت راه می‌رفت و حرف می‌زد. اصلاً نمی‌فهمم چه‌طور شد خودش را از پنجره انداخت پایین!",
    "با این‌که هیچ‌کس دیگری به‌جز او از این قضیه خبر نداشت، همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "خیال می‌کنید دوستش نداشتم؟! آخر چه کسی می‌تواند بگوید که من دوستش نداشتم؟!",
    "می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند و به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است.",
    "یک فکر عجیب به سرم زده! کاش می‌شد خاکش نکنیم، نه؟ چون اگر ببرندش، آن وقت… آخ، نه، نمی‌شود ببرندش! بله، می‌دانم باید ببرند، دیوانه که نیستم، پرت‌وپلا هم نمی‌گویم؛ برعکس، هرگز ذهنم مثل الآن روشن نبوده. اما چه کنم که باز دوباره کسی در خانه نخواهد بود و این دوتا اتاق خالی می‌شود و فقط من می‌مانم و گرویی‌ها. هذیان… این‌هایی که می‌گویم هذیان و چرندیات است دیگر، پس چی؟! من آزارش دادم، واقعیت همین است!",
    "چرا یک اجبار نحس و سیاه باید آن‌چه را برایم از همه‌چیز عزیزتر بود نابود کند؟ اصلاً من این دنیای‌تان را می‌گذارم و می‌روم! آخ، چه فرقی دارد برایم؟!",
    "همهٔ این‌ها هیچ اهمیتی ندارد اگر او فقط یک‌بار دیگر چشم‌هایش را باز کند!",
    "به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است.",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.",
    "کفش‌های کوچولویش کنار تخت انگار انتظارش را می‌کشند… نه، واقعاً فردا که ببرندش من چه‌کار کنم؟",
    "من حق و حقیقت را می‌گویم و از روبه‌رو شدن با حقیقت هیچ واهمه‌ای ندارم: مقصر او بود! تقصیر خودش بود!…",
    "خوشبخت بودم، احساس سعادت بی‌حد و بی‌پایان می‌کردم، آن هم درست وقتی که کاملاً می‌دانستم در بن‌بست ناامیدی اسیرم!",
    "هر کس گناه‌کارتر است مستحق رحم و شفقت بیش‌تری است.",
    "زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "هیچی، هیچی نمی‌پرسم، هیچ جوابی لازم نیست به من بدهی. اصلاً نادیده‌ام بگیر. فقط بگذار از گوشه‌کناری تماشایت کنم",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "بله، من شکستش دادم، اما نبخشیدمش.",
    "شما طردم کرده بودید، شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم",
    "آخر من بیش‌تر وقت‌ها آدم بسیار سخت‌گیری‌ام و اصلاً نمی‌بخشم. اما در مورد او برعکس هم بود",
    "بزرگواریِ جوانی خیلی جذاب و دل‌فریب است، اما به یک جو نمی‌ارزد. حالا چرا نمی‌ارزد؟ چون ارزان به دست آمده، برای به دست آوردنش تجربه‌ای کسب نشده. این‌طور بگویم که از مظاهر اولیهٔ زندگی است. بگذار سختی بکشی، آن وقت بزرگواری‌ات را می‌بینم! بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است و حتی اگر جانت را در راهش قربانی کنی باز هم ارزشی ندارد چون فقط از سر جوشش جوانی و سرریز نیرو و انرژی است، از روی اشتیاق شدید به زیبایی!",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.",
    "رک‌وراست و بی‌رحمانه (به‌خصوص تأکید دارم که کارم بی‌رحمانه بود) در دو کلمه برایش خلاصه کردم که بزرگواریِ جوانی خیلی جذاب و دل‌فریب است، اما به یک جو نمی‌ارزد. حالا چرا نمی‌ارزد؟ چون ارزان به دست آمده، برای به دست آوردنش تجربه‌ای کسب نشده. این‌طور بگویم که از مظاهر اولیهٔ زندگی است. بگذار سختی بکشی، آن وقت بزرگواری‌ات را می‌بینم! بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است و حتی اگر جانت را در راهش قربانی کنی باز هم ارزشی ندارد چون فقط از سر جوشش جوانی و سرریز نیرو و انرژی است، از روی اشتیاق شدید به زیبایی!",
    "در دو کلمه برایش خلاصه کردم که بزرگواریِ جوانی خیلی جذاب و دل‌فریب است، اما به یک جو نمی‌ارزد. حالا چرا نمی‌ارزد؟ چون ارزان به دست آمده، برای به دست آوردنش تجربه‌ای کسب نشده. این‌طور بگویم که",
    "بگذار بکشانندم دادگاه عمومی. آن وقت می‌گویم که من هیچ‌چیز را قبول ندارم. قاضی فریاد می‌زند: ساکت باشید، جناب افسر سابق! من هم سرش داد می‌زنم: مگر تو کی هستی که مجبور باشم اطاعت کنم؟ چرا یک اجبار نحس و سیاه باید آن‌چه را برایم از همه‌چیز عزیزتر بود نابود کند؟ اصلاً من این دنیای‌تان را می‌گذارم و می‌روم! آخ، چه فرقی دارد برایم؟!",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.",
    "کتاب‌هایی که داشتم خودشان به احتمال زیاد می‌توانستند شاهدان خوبی باشند که به نفع من گواهی بدهند.",
    "تمامش طعنهٔ روزگار است، بازی ناجوانمردانهٔ تقدیر و طبیعت! ما نفرین شده‌ایم، کلاً زندگی آدم‌ها نفرین شده است!",
    "گفتم هر چه باداباد، اگر روسیاهی است باشد، شرمندگی است باشد، سقوط و تباهی است بگذار باشد؛ هر قدر بدتر بهتر.",
    "جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد.",
    "نمی‌دانی چه بهشتی می‌خواستم برایت بسازم. بهشتی که در جان خودم بود. بهشتم را دور تو بر پا می‌کردم!",
    "این هم خیلی عجیب است که اصلاً خوابم نمی‌آید. معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد. می‌گویند محکومان به اعدام شب آخر زندگی‌شان به خواب سنگینی می‌روند. همین‌طور هم باید باشد، قانون طبیعت است؛ وگرنه آدم توان تحمل سختی را نخواهد داشت… روی کاناپه دراز کشیدم، اما خوابم نبرد…",
    "تمامش طعنهٔ روزگار است، بازی ناجوانمردانهٔ تقدیر و طبیعت! ما نفرین شده‌ایم، کلاً زندگی آدم‌ها نفرین شده است!",
    "حالا من از شما می‌پرسم: زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "داستایوسکی رنج کشید و از رنج نوشت. جان‌های تب‌آلود و عصیان‌زده، طردشدگان و تحقیرشدگان قهرمان‌های آثار اویند.",
    "بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است و حتی اگر جانت را در راهش قربانی کنی باز هم ارزشی ندارد چون فقط از سر جوشش جوانی و سرریز نیرو و انرژی است، از روی اشتیاق شدید به زیبایی! حالا بیایید عمل بزرگوارانه‌ای را در نظر بگیرید که دشوار است، بی‌سروصدا و بی‌زرق‌وبرق، تعریفش به گوش کسی نمی‌رسد، با بهتان و تهمت همراه است، فداکاری زیاد می‌طلبد و ذره‌ای خوش‌نامی در پی ندارد و باعث می‌شود شما ــ که در خوبی همتا ندارید ــ در نظر دیگران پست‌ترین بشر روی زمین جلوه کنید، آن هم\nدر شرایطی که از همه شریف‌ترید. حالا حاضرید چنین کاری را\nانجام بدهید؟",
    "البته همهٔ این‌ها تا وقتی خوب‌اند که در ذهنم حرف‌شان را می‌زنم و اگر همین‌ها را بلند بگویم، احمقانه‌ترین حرف ممکن می‌شوند",
    "معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد",
    "فقط برای این بود که می‌خواست با من شرافتمندانه رفتار کند. می‌خواست اگر قرار است دوستم داشته باشد از صمیم قلب باشد",
    "نمی‌خواست عشق نصفه‌نیمه و آبکی نثارم کند و ادای دوست داشتن دربیاورد. بله، این‌جور زن‌ها چنین شرافتی دارند!",
    "آدمی که به فسق‌وفجور عادت دارد، برعکس، همیشه سعی می‌کند کارش را عادی‌تر و پیش‌پاافتاده‌تر جلوه بدهد. ممکن است عملش صد برابر بدتر از آن آدم محجوب باشد، اما ظاهرش را بانزاکت و شایسته نگه می‌دارد و حتی انگار داعیهٔ برتری هم بر شما دارد.",
    "بازی ناجوانمردانهٔ تقدیر و طبیعت! ما نفرین شده‌ایم، کلاً زندگی آدم‌ها نفرین شده است!",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "بدبختی همین جاست که من آدم خیال‌پردازی‌ام.",
    "اگر دوستم هم نمی‌داشتی، مگر چه می‌شد؟ همه‌چیز همان‌طور می‌ماند، می‌گذاشتیم همان‌طور بماند. فقط مثل یک دوست با من حرف می‌زدی، کنار هم خوش بودیم و می‌خندیدیم و شادمانه به چشم هم نگاه می‌کردیم و زندگی به همین منوال خوش‌خوشک می‌گذشت. حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم…",
    "زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "اما آخر چرا مرگ را پذیرفتم؟ حالا من از شما می‌پرسم: زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "مصیبت این‌جاست که بعد از این دیگر کسی نیست!",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید. می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.",
    "من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…",
    "اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم.",
    "زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "من هم از آدم‌های مغرور خوشم می‌آید. مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری، مگر نه؟",
    "«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»",
    "آخ که آدمیزاد\nچه‌قدر خوب متوجه پَستی و دنائت می‌شود! اما واقعاً کارم پست‌فطرتی بود؟ آدم را در چنین شرایطی چه‌طور می‌توان قضاوت کرد؟ مگر من همان وقت هم دوستش نداشتم؟!",
    "حالا من از شما می‌پرسم: زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "عصیان و استقلال؛ این چیزی بود که در او وجود داشت اما نمی‌توانست بروزش بدهد",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام. آه که چه‌قدر بدبخت بوده‌ام! همه طردم کرده بودند. مطرود و فراموش‌شده…",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد",
    "«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»",
    "جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد.",
    "آه که چه‌قدر بدبخت بوده‌ام! همه طردم کرده بودند. مطرود و فراموش‌شده…",
    "زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید.",
    "آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.",
    "همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. ",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.",
    "تنها چیزی که زن‌ها را هلاک می‌کند همین نداشتن خلاقیت است. چرا مدام آن جنازهٔ روی میز را نشانم می‌دهید؟ می‌خواهید بگویید کارش خلاقانه بوده؟",
    "می‌گویند محکومان به اعدام شب آخر زندگی‌شان به خواب سنگینی می‌روند.",
    "گفتم هر چه باداباد، اگر روسیاهی است باشد، شرمندگی است باشد، سقوط و تباهی است بگذار باشد؛ هر قدر بدتر بهتر.",
    "همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود، در رؤیاهایم امید به آینده‌ام بود! تنها کسی بود که برای خودم دست‌وپا کرده بودم و به دیگری هم احتیاجی نداشتم",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.",
    "همه به آشفتگی‌ام می‌خندند اما هرگز هیچ‌کس نمی‌فهمد چرا من پریشان شدم!",
    "می‌خواست با من شرافتمندانه رفتار کند. می‌خواست اگر قرار است دوستم داشته باشد از صمیم قلب باشد،",
    "من از این ناراحتم که همه‌چیز فقط یک اتفاق بوده، یک تصادف سادهٔ کورکورانهٔ وحشی. درد این‌جاست! پنج دقیقه، همه‌اش پنج دقیقه دیر کردم!",
    "حالا باز اتاق‌های خالی و تنهایی. آونگ ساعت می‌رود و می‌آید، کار دیگری که ندارد، دلش برای چیزی نسوخته، غمی ندارد. مصیبت این‌جاست که بعد از این دیگر کسی نیست!",
    "کل تصمیم را همان وقتی گرفته که کنار دیوار ایستاده، همان وقتی که سرش را به دستش تکیه داده و غرق در فکر لبخند می‌زده. همان موقع این فکر به سرش آمده و مدام در ذهنش گشته و او هم نتوانسته در برابرش مقاومت کند.",
    "زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد. بله، این بزرگواری است، اما ابتکارعمل نیست",
    "آخر اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست.",
    "«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»",
    "جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد.",
    "همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ! دقیقاً به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفه‌نیمه‌اش راضی نبودم، کل سعادت را می‌خواستم، تمامش را.",
    "بدبختی همین جاست که من آدم خیال‌پردازی‌ام.",
    "همیشه مغرور بوده‌ام و همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ! دقیقاً به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفه‌نیمه‌اش راضی نبودم، کل سعادت را می‌خواستم، تمامش را.",
    "من دنبال سعهٔ صدر بودم، دنبال رواداری، و می‌خواستم این رواداریِ درست را به قلب و احساس پیوند بزنم.",
    "این دختر زیبای نازنین، این فرشتهٔ آسمانی، ملک عذاب من بود، ظالمی تحمل‌ناپذیر، سوهان روح، شکنجه‌گر! اگر این را نگویم به خودم ظلم کرده‌ام! خیال می‌کنید دوستش نداشتم؟! آخر چه کسی می‌تواند بگوید که من دوستش نداشتم؟! خودتان ببینید؛ تمامش طعنهٔ روزگار است، بازی ناجوانمردانهٔ تقدیر و طبیعت! ما نفرین شده‌ایم، کلاً زندگی آدم‌ها نفرین شده است! به‌خصوص زندگی من! حالا فهمیده‌ام که اشتباهم کجا بوده! بله، یک جای کار می‌لنگید. همه‌چیز واضح بود، نقشهٔ من مثل روز روشن بود: خشنم، مغرورم و هیچ نیازی به تسلی خاطر احدی ندارم و در سکوت رنج می‌کشم.",
    "داستایوسکی در نازنین به ترکیب نهایی ایده‌های فلسفی‌اش رسیده است؛ ایده‌هایی که می‌شود ردشان را در تمام آثارش گرفت: ضعف، قدرت و سلطهٔ روحی یک‌جا با هم جمع می‌شوند و در یک پایان‌بندی پُرشور، مثل ترجیع‌بند سرودی بلند، گرد هم می‌آیند و امضای شیوهٔ تفکر داستایوسکی را پای کار می‌گذارند.",
    ". البته واضح است که دارم فقط‌وفقط از او حرف می‌زنم. مهم‌تر از همه این‌که من همان زمان هم او را متعلق به خودم می‌دیدم و ذره‌ای روی سلطه‌ام شک نداشتم. می‌دانید، وقتی آدم دیگر ذره‌ای شک ندارد وقوف بر این سلطه و اطمینان از آن خیلی شیرین و لذت‌بخش است.",
    "جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد. البته واضح است که دارم فقط‌وفقط از او حرف می‌زنم. مهم‌تر از همه این‌که من همان زمان هم او را متعلق به خودم می‌دیدم و ذره‌ای روی سلطه‌ام شک نداشتم. می‌دانید، وقتی آدم دیگر ذره‌ای شک ندارد وقوف بر این سلطه و اطمینان از آن خیلی شیرین و لذت‌بخش است.",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.",
    "کور است، کور! مُرده، نمی‌شنود! نمی‌دانی چه بهشتی می‌خواستم برایت بسازم. بهشتی که در جان خودم بود. بهشتم را دور تو بر پا می‌کردم! عیبی نداشت اگر دوستم هم نمی‌داشتی، مگر چه می‌شد؟ همه‌چیز همان‌طور می‌ماند، می‌گذاشتیم همان‌طور بماند. فقط مثل یک دوست با من حرف می‌زدی، کنار هم خوش بودیم و می‌خندیدیم و شادمانه به چشم هم نگاه می‌کردیم و زندگی به همین منوال خوش‌خوشک می‌گذشت. حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم… همهٔ این‌ها هیچ اهمیتی ندارد اگر او فقط یک‌بار دیگر چشم‌هایش را باز کند!",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.",
    "آه، تک‌تک این لحظات یادم مانده! این را هم بگویم که وقتی یک جوان، یک جوان نازنین، می‌خواهد حرف خردمندانه و نافذی بزند به‌یک‌باره چهره‌اش می‌شود آینهٔ صفا و صداقت؛ اصلاً انگار دارد با قیافه‌اش می‌گوید: الآن می‌خواهم جملهٔ حکیمانه و تأثیرگذاری بگویم. مثل ما هم نیست که حرفش از سر خودنمایی باشد، بلکه به چشم می‌بینی که خودش هم به آن ایمان دارد و برایش ارزش قایل است و فکر می‌کند شما هم درست مثل خودش نظرش را محترم می‌شمارید. ای امان از صداقت! با همین هم بازی را می‌برند. و چه‌قدر صداقت این دختر دلنشین بود!",
    "آخ که آدمیزاد\nچه‌قدر خوب متوجه پَستی و دنائت می‌شود!",
    "چیزهای دیگری هم در رابطه‌مان برایم خوشایند بود، مثلاً این‌که من چهل سالم است و او شانزده سال بیش‌تر ندارد. این احساس نابرابری مجذوبم می‌کرد، چنین برتری‌ای شیرین است، خیلی شیرین!",
    "نه، گوش بدهید، اگر قرار است دربارهٔ کسی قضاوت کنند، باید اول همه‌چیز را در موردش بدانند… گوش بدهید.",
    "‫«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»",
    "رازی که فهمیدم چندان وحشتناک بود که اصلاً نمی‌دانم چه‌طور ممکن است کسی در چنین شرایطی باشد و باز هم بتواند بخندد ",
    "مثل این است که بگویی: با آن‌که لبهٔ پرتگاه هلاک ایستاده‌ام، باز هم سخنان ارزشمند گوته پیش چشمم جلوه و درخشش دارد.",
    "جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد. ",
    "«می‌دانی چیست؟ این‌که آدم این‌طوری جلو ظلم بایستد و همهٔ عواقبش را هم بپذیرد کار بسیار جوانمردانه‌تر و دلیرانه‌تری است تا این‌که برود در دوئل شرکت کند.»",
    "می‌خواستم به خاطر رنجی که کشیده‌ام پیش رویم بایستد و زاری کند و واقعاً ارزشش را\n‫داشتم.",
    "حداقل می‌دانست که بی‌انصافی کرده و عجولانه به صف دشمنانم پیوسته.",
    "‫من از این ناراحتم که همه‌چیز فقط یک اتفاق بوده، یک تصادف سادهٔ کورکورانهٔ وحشی. درد این‌جاست! ",
    "پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید.",
    "ای امان از این جبر! امان از طبیعت! درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید. می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.",
    "این‌جور دخترها زیاد ناز ندارند و، با آن‌که خیلی تودارند و سفرهٔ دل‌شان را باز نمی‌کنند، نمی‌توانند کاملاً از صحبت روگردان باشند. کوتاه جواب می‌دهند، اما به‌هرحال جواب می‌دهند و هر چه بیش‌تر با آن‌ها حرف بزنید جواب‌ها طولانی‌تر می‌شود، فقط حواس‌تان باشد که شما نباید تمام‌کنندهٔ صحبت باشید.",
    "ببینید آقایان، افکاری هستند که… یعنی می‌دانید، اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم. یا شاید هم دلایل دیگری دارد که من نمی‌دانم.",
    "حالا فهمیده‌ام که اشتباهم کجا بوده! بله، یک جای کار می‌لنگید. همه‌چیز واضح بود، نقشهٔ من مثل روز روشن بود: خشنم، مغرورم و هیچ نیازی به تسلی خاطر احدی ندارم و در سکوت رنج می‌کشم.",
    "من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید. می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟",
    "شوهری را تصور کنید که زنش خودکشی کرده و حالا پیکر این زن جلو رویش روی میزی قرار دارد. زن چند ساعت پیش خودش را",
    "با این‌که هیچ‌کس دیگری به‌جز او از این قضیه خبر نداشت، همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود، در رؤیاهایم امید به آینده‌ام بود! تنها کسی بود که برای خودم دست‌وپا کرده بودم و به دیگری هم احتیاجی نداشتم و حالا او همه‌چیز را می‌دانست.",
    "نمی‌خواست عشق نصفه‌نیمه و آبکی نثارم کند و ادای دوست داشتن دربیاورد. بله، این‌جور زن‌ها چنین شرافتی دارند!",
    "زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "«فکر می‌کردم به همان حال ولم می‌کنی.»",
    "هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد. انواع بدبیاری‌ها و شرایط دست به دست هم دادند تا آن اتفاق رقم بخورد.",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.",
    "زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "با زبانی که قدری هم می‌گرفت (و چه‌قدر لکنتش جذاب و معصومانه بود) از دوران کودکی و نوجوانی‌اش، خانهٔ پدر و مادرش و از خود آن‌ها برایم تعریف می‌کرد. اما",
    "«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»",
    "نمی‌دانی چه بهشتی می‌خواستم برایت بسازم. بهشتی که در جان خودم بود.",
    "ای امان از این جبر! امان از طبیعت! درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟!",
    "واقعاً فردا که ببرندش من چه‌کار کنم؟",
    "یکی از ویژگی‌های اصلی کار داستایوسکی واکاوی درون و روان شخصیت‌هاست. او با مهارتِ یک جراح روحِ رنج‌دیدهٔ قهرمانانش را می‌شکافد و تمام گره‌ها و عقده‌ها و ناکامی‌های‌شان را پیش روی‌مان می‌گذارد و وادارمان می‌کند با آن‌ها هم‌دلی کنیم. از ما می‌خواهد حتی با بدترین‌شان مدارا کنیم و بدانیم",
    "حقیقت حقیقت است و حتی از خود جان استوارت میل هم کاری ساخته نیست! اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند",
    "حقیقت حقیقت است و حتی از خود جان استوارت میل هم کاری ساخته نیست! اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام. آه که چه‌قدر بدبخت بوده‌ام!",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "در این سن‌وسال آدمیزاد قاطع است، یکه‌تاز است، زندگی را نمی‌شناسد و اعتقادات خام و دم‌دستی جوانی‌اش را دارد. قلبش، آن قلب طلایی‌اش، مثل دل گنجشک کوچک و کور و کر است.",
    "معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد. می‌گویند محکومان به اعدام شب آخر زندگی‌شان به خواب سنگینی می‌روند. همین‌طور هم باید باشد، قانون طبیعت است؛ وگرنه آدم توان تحمل سختی را نخواهد داشت…",
    "همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود، در رؤیاهایم امید به آینده‌ام بود! تنها کسی بود که برای خودم دست‌وپا کرده بودم و به دیگری هم احتیاجی نداشتم و حالا او همه‌چیز را می‌دانست",
    "چرا یک اجبار نحس و سیاه باید آن‌چه را برایم از همه‌چیز عزیزتر بود نابود کند؟",
    "نمی‌دانی چه بهشتی می‌خواستم برایت بسازم. بهشتی که در جان خودم بود. بهشتم را دور تو بر پا می‌کردم! عیبی نداشت اگر دوستم هم نمی‌داشتی، مگر چه می‌شد؟ همه‌چیز همان‌طور می‌ماند، می‌گذاشتیم همان‌طور بماند.",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.",
    "همهٔ این‌ها تا وقتی خوب‌اند که در ذهنم حرف‌شان را می‌زنم و اگر همین‌ها را بلند بگویم، احمقانه‌ترین حرف ممکن می‌شوند.",
    "نمی‌دانی چه بهشتی می‌خواستم برایت بسازم. بهشتی که در جان خودم بود. بهشتم را دور تو بر پا می‌کردم! عیبی نداشت اگر دوستم هم نمی‌داشتی، مگر چه می‌شد؟",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.",
    "تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "من بی‌تابانه دلم می‌خواست دوباره به پایش بیفتم و باز پایش را، زمین زیر پایش را، ببوسم و التماسش کنم.",
    "افکاری هستند که… یعنی می‌دانید، اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم. یا شاید هم دلایل دیگری دارد که من نمی‌دانم.",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام. آه که چه‌قدر بدبخت بوده‌ام! همه طردم کرده بودند. مطرود و فراموش‌شده…",
    "می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند و به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است. فرقی ندارد، این هم پرتگاه است، شیب چهل و پنج درجه‌ای که نمی‌توان از آن سُر نخورد. انگار صدایی که نمی‌شود نشنیده‌اش گرفت مدام به‌تان می‌گوید: ماشه را بچکان!",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.",
    "شاید فقط ده دقیقه‌ای در آن حال‌وهوا بوده. کل تصمیم را همان وقتی گرفته که کنار دیوار ایستاده، همان وقتی که سرش را به دستش تکیه داده و غرق در فکر لبخند می‌زده. همان موقع این فکر به سرش آمده و مدام در ذهنش گشته و او هم نتوانسته در برابرش مقاومت کند.",
    "همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم",
    "آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد. ب",
    "اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم.",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.",
    "بدبختی همین جاست که من آدم خیال‌پردازی‌ام.",
    "حتی الآن، حتی همین حالا هم جمله‌ای که گفتم برایم یک اصل است! چه فرقی می‌کند که او خودش را کُشته و الآن در سالن درازبه‌دراز افتاده روی میز؟ حقیقت حقیقت است",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟",
    "کفش‌های کوچولویش کنار تخت انگار انتظارش را می‌کشند… نه، واقعاً فردا که ببرندش من چه‌کار کنم؟",
    "چرا یک اجبار نحس و سیاه باید آن‌چه را برایم از همه‌چیز عزیزتر بود نابود کند؟",
    "می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند و به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است. فرقی ندارد، این هم پرتگاه است،",
    "پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید. می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟ آونگ ساعت همچنان بی‌احساس و چندش‌آور ضربه می‌زند، دوی نیمه‌شب است. کفش‌های کوچولویش کنار تخت انگار انتظارش را می‌کشند… نه، واقعاً فردا که ببرندش من چه‌کار کنم؟",
    "اگر قرار است دربارهٔ کسی قضاوت کنند، باید اول همه‌چیز را در موردش بدانند…",
    "همیشه مغرور بوده‌ام و همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ! دقیقاً به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفه‌نیمه‌اش راضی نبودم، کل سعادت را می‌خواستم، تمامش را.",
    "معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد. می‌گویند محکومان به اعدام شب آخر زندگی‌شان به خواب سنگینی می‌روند. همین‌طور هم باید باشد، قانون طبیعت است؛ وگرنه آدم توان تحمل سختی را نخواهد داشت…",
    "زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند",
    "هرگز و هیچ جا محبوب نبودم.",
    "مصیبت این‌جاست که بعد از این دیگر کسی نیست!",
    "به این موضوع می‌پردازم چون هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد.",
    "بله، این درست است که هم‌قطارهایم به خاطر شخصیت پیچیده‌ام از من خوش‌شان نمی‌آمد؛ یا شاید هم به خاطر شخصیت مضحکم. آخر اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست.",
    "«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»",
    "همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود، در رؤیاهایم امید به آینده‌ام بود! تنها کسی بود که برای خودم دست‌وپا کرده بودم و به دیگری هم احتیاجی نداشتم",
    "«می‌دانید، آدم در هر شغلی می‌تواند دست‌به‌خیر باشد. البته خودم را نمی‌گویم، من جز بدی کاری نمی‌کنم، اما…»",
    "اگر قرار است دربارهٔ کسی قضاوت کنند، باید اول همه‌چیز را در موردش بدانند… گوش بدهید.",
    "همیشه مغرور بوده‌ام و همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ! دقیقاً به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفه‌نیمه‌اش راضی نبودم، کل سعادت را می‌خواستم، تمامش را.",
    "کلاً زندگی آدم‌ها نفرین شده است! به‌خصوص زندگی من!",
    "آخر اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست.",
    "چه فرقی می‌کند که او خودش را کُشته و الآن در سالن درازبه‌دراز افتاده روی میز؟ حقیقت حقیقت است و حتی از خود جان استوارت میل هم کاری ساخته نیست! اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "می‌خواهم سر دربیاورم اما عاجزم از جمع‌وجور کردن افکارم. شاید دلیلش این است که مدام راه می‌روم و راه می‌روم",
    "اما اگر هوگو این تخیل را روا نمی‌داشت، دیگر چنین اثری به وجود نمی‌آمد؛ اثری که از تمام آثار دیگرش واقعی‌تر و نزدیک‌تر به حقیقت است",
    "البته تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "«هیچ‌وقت کسی را دست‌کم نگیرید. من خودم در چنین تنگناهایی بوده‌ام، حتی بدترش را هم از سر گذرانده‌ام، و اگر الآن می‌بینید کسب‌وکارم این است… بعد از همهٔ آن سختی‌هایی که کشیده‌ام به این‌جا رسیده‌ام…»",
    "زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "با این‌که هیچ‌کس دیگری به‌جز او از این قضیه خبر نداشت، همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود،",
    "لابد از من می‌پرسید که خیلی به نجات امید داشتم. به‌تان جواب می‌دهم، همان‌طور که در پیشگاه خداوند جواب خواهم داد، نه. هیچ امیدی نداشتم.",
    "با این‌که هیچ‌کس دیگری به‌جز او از این قضیه خبر نداشت، همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود، در رؤیاهایم امید به آینده‌ام بود!",
    "ترانه‌ای هم که می‌خواند ضعیف و بی‌رمق جلوه می‌کرد. نه این‌که خود ترانه غمگین باشد، نه، اتفاقاً رمانس بود، صدایی که آن را می‌خواند درهم‌شکسته بود، مثل بلوری که تَرَک برداشته باشد. انگار صدا نمی‌توانست از پس ترانه بربیاید، اصلاً انگار خود ترانه مریض و بی‌جان بود.",
    "فقط پنج دقیقه دیر رسیدم",
    "آخ، خدایا، کاش تا آخر عمر آدم حسابم نمی‌کرد اما زنده بود، نمی‌مُرد!",
    "شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم",
    "ای امان از صداقت! با همین هم بازی را می‌برند. و چه‌قدر صداقت این دختر دلنشین بود!",
    "همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد. بله، این بزرگواری است",
    "«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»",
    "همیشه مغرور بوده‌ام و همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ! دقیقاً به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفه‌نیمه‌اش راضی نبودم، کل سعادت را می‌خواستم،",
    "همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود، در رؤیاهایم امید به آینده‌ام بود!",
    "می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند و به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است.",
    "درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم،",
    "آخر اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست.",
    "من هم از آدم‌های مغرور خوشم می‌آید. مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری،",
    "ای امان از این جبر! امان از طبیعت! درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید. می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟ آونگ ساعت همچنان بی‌احساس و چندش‌آور ضربه می‌زند، دوی نیمه‌شب است. کفش‌های کوچولویش کنار تخت انگار انتظارش را می‌کشند… نه، واقعاً فردا که ببرندش من چه‌کار کنم؟",
    "ای امان از این جبر! امان از طبیعت! درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاس",
    "نمی‌دانی چه بهشتی می‌خواستم برایت بسازم. بهشتی که در جان خودم بود. بهشتم را دور تو بر پا می‌کردم! عیبی نداشت اگر دوستم هم نمی‌داشتی، مگر چه می‌شد؟ همه‌چیز همان‌طور می‌ماند، می‌گذاشتیم همان‌طور بماند.",
    "«فکر می‌کردم به همان حال ولم می‌کنی.»",
    "«ببین… بیا حرف بزنیم… می‌دانی… یک چیزی بگو!»",
    "ولی او هم خیلی زود فهمید که با هم فرق داریم و من هم برای خودم معمایی‌ام.",
    "مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری، مگر نه؟ آه، ای آدمیزاد پست‌فطرتِ",
    "داستایوسکی رنج کشید و از رنج نوشت. جان‌های تب‌آلود و عصیان‌زده، طردشدگان و تحقیرشدگان قهرمان‌های آثار اویند.",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام",
    "زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد",
    "می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند",
    "البته تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»",
    "می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند و به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است. فرقی ندارد، این هم پرتگاه است، شیب چهل و پنج درجه‌ای که نمی‌توان از آن سُر نخورد. انگار صدایی که نمی‌شود نشنیده‌اش گرفت مدام به‌تان می‌گوید: ماشه را بچکان!",
    "زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "آن زمان من ته ظلمات ناامیدی بودم، هلاک شده بودم، خودم دیگر مُرده بودم، چه‌طور می‌توانستم انسان دیگری را نجات بدهم؟",
    "معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد. می‌گویند محکومان به اعدام شب آخر زندگی‌شان به خواب سنگینی می‌روند. همین‌طور هم باید باشد، قانون طبیعت است؛ وگرنه آدم توان تحمل سختی را نخواهد داشت…",
    "اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست.",
    "بزرگواریِ جوانی خیلی جذاب و دل‌فریب است، اما به یک جو نمی‌ارزد. حالا چرا نمی‌ارزد؟ چون ارزان به دست آمده، برای به دست آوردنش تجربه‌ای کسب نشده. این‌طور بگویم که از مظاهر اولیهٔ زندگی است. بگذار سختی بکشی، آن وقت بزرگواری‌ات را می‌بینم! بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است و حتی اگر جانت را در راهش قربانی کنی باز هم ارزشی ندارد چون فقط از سر جوشش جوانی و سرریز نیرو و انرژی است، از روی اشتیاق شدید به زیبایی!",
    "هر کس گناه‌کارتر است مستحق رحم و شفقت بیش‌تری است.",
    "البته تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "فقط باید چند کلامی حرف می‌زدیم",
    "یک فکر عجیب به سرم زده! کاش می‌شد خاکش نکنیم، نه؟ چون اگر ببرندش، آن وقت… آخ، نه، نمی‌شود ببرندش! بله، می‌دانم باید ببرند، دیوانه که نیستم، پرت‌وپلا هم نمی‌گویم؛ برعکس، هرگز ذهنم مثل الآن روشن نبوده. اما چه کنم که باز دوباره کسی در خانه نخواهد بود و این دوتا اتاق خالی می‌شود و فقط من می‌مانم و گرویی‌ها. هذیان… این‌هایی که می‌گویم هذیان و چرندیات است دیگر، پس چی؟! من آزارش دادم، واقعیت همین است!\nالآن دیگر قوانین‌تان به چه درد من می‌خورد؟ آداب‌ورسوم‌تان، اخلاقیات‌تان، زندگی و ایمان و حکومت‌تان به چه کارم می‌آید؟ بگذار قاضی‌تان بیاید قضاوتم کند، بگذار بکشانندم دادگاه عمومی. آن وقت می‌گویم که من هیچ‌چیز را قبول ندارم. قاضی فریاد می‌زند: ساکت باشید، جناب افسر سابق! من هم سرش داد می‌زنم: مگر تو کی هستی که مجبور باشم اطاعت کنم؟ چرا یک اجبار نحس و سیاه باید آن‌چه را برایم از همه‌چیز عزیزتر بود نابود کند؟ اصلاً من این دنیای‌تان را می‌گذارم و می‌روم! آخ، چه فرقی دارد برایم؟!",
    "وقتی یک جوان، یک جوان نازنین، می‌خواهد حرف خردمندانه و نافذی بزند به‌یک‌باره چهره‌اش می‌شود آینهٔ صفا و صداقت؛ اصلاً انگار دارد با قیافه‌اش می‌گوید: الآن می‌خواهم جملهٔ حکیمانه و تأثیرگذاری بگویم. مثل ما هم نیست که حرفش از سر خودنمایی باشد، بلکه به چشم می‌بینی که خودش هم به آن ایمان دارد و برایش ارزش قایل است و فکر می‌کند شما هم درست مثل خودش نظرش را محترم می‌شمارید. ای امان از صداقت! با همین هم بازی را می‌برند.",
    "اما آخر آن زمان من ته ظلمات ناامیدی بودم، هلاک شده بودم، خودم دیگر مُرده بودم، چه‌طور می‌توانستم انسان دیگری را نجات بدهم؟ اصلاً از کجا می‌دانید که من آن زمان می‌خواستم دیگری را نجات بدهم؟ کسی چه می‌داند من آن لحظه چه کشیدم؟",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟ آونگ ساعت همچنان بی‌احساس و چندش‌آور ضربه می‌زند، دوی نیمه‌شب است. کفش‌های کوچولویش کنار تخت انگار انتظارش را می‌کشند… نه، واقعاً فردا که ببرندش من چه‌کار کنم؟",
    "حالا باز اتاق‌های خالی و تنهایی. آونگ ساعت می‌رود و می‌آید، کار دیگری که ندارد، دلش برای چیزی نسوخته، غمی ندارد. مصیبت این‌جاست که بعد از این دیگر کسی نیست!",
    "با پیروزی در آن، من از کل گذشتهٔ تاریکم انتقام گرفتم. با این‌که هیچ‌کس دیگری به‌جز او از این قضیه خبر نداشت، همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود، در رؤیاهایم امید به آینده‌ام بود! تنها کسی بود که برای خودم دست‌وپا کرده بودم و به دیگری هم احتیاجی نداشتم و حالا او همه‌چیز را می‌دانست.",
    "البته تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "است و حتی از خود جان استوارت میل هم کاری ساخته نیست! اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "همهٔ این‌ها تا وقتی خوب‌اند که در ذهنم حرف‌شان را می‌زنم و اگر همین‌ها را بلند بگویم، احمقانه‌ترین حرف ممکن می‌شوند. دلیل سکوت‌های پُرنخوت ما همین بود و برای همین در سکوت گذران می‌کردیم.",
    "شما طردم کرده بودید، شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم،",
    "چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟",
    "شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم،",
    "جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد. ",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.",
    "بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است و حتی اگر جانت را در راهش قربانی کنی باز هم ارزشی ندارد چون فقط از سر جوشش جوانی و سرریز نیرو و انرژی است",
    "ما نفرین شده‌ایم، کلاً زندگی آدم‌ها نفرین شده است!",
    "حقیقت حقیقت است و حتی از خود جان استوارت میل هم کاری ساخته نیست! اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد. بله، این بزرگواری است، اما ابتکارعمل نیست",
    "یعنی حقیقی‌ترین حقیقت ممکن است! بله، من آن زمان حق داشتم بخواهم امرارمعاش کنم و این مغازه را باز کردم. شما طردم کرده بودید، شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم، سی‌هزار روبلم را جمع کنم و بروم جایی در کریمه، سواحل جنوبی، کوهستانی و یا تاکستانی، جایی در املاک خودم که قرار است با آن پول بخرم، باقی زندگی‌ام را بگذرانم. دور از همهٔ شما اما بدون بغض و کینه، با آرمانی در دل و همسری که از صمیم قلب دوستش دارم و اگر خدا بخواهد یک خانواده.",
    "خودش بروز داده: یک آدم عاصی، تهاجمی، پرخاشگر؛ نمی‌توانم بگویم بی‌حیا اما بی‌ادب و گستاخ. از آن‌هایی که مدام پی بهانه برای بحث‌وجدل می‌گردد و سرش برای دعوا درد می‌کند. اما بردباری و سربه‌زیری ذاتی‌اش کمی جلو این‌ها را می‌گرفت. وقتی یک‌چنین موجودی عصیان می‌کند، هر قدر هم که حدومرز را بشکند و پا از گلیمش درازتر کند، باز هم کاملاً مشخص است که دارد به خودش فشار می‌آورد و با خودش درگیر است. اولین سدی هم که نمی‌تواند بشکند همان شرم و خویشتن‌داری ذاتی‌اش است. نمی‌دانم چه سرّی است که این‌طور آدم‌ها وقتی سر به شورش برمی‌دارند جوری حدومرزها را می‌شکنند که حتی نمی‌توانی رفتارشان را باور کنی؛",
    "چیره‌دست‌ترین و شوخ‌طبع‌ترین کمدی‌نویس هم ــ از آن‌هایی که زندگی اشراف را سوژه می‌کنند ــ\nنمی‌توانست تمام آن ریشخندها و قهقهه‌های ساده‌دلانه را توصیف کند و بنویسد که الاههٔ نیکویی با چه شیوهٔ مقدسی تجسم فساد روی زمین را تحقیر می‌کرد.",
    "ممکن است تحت‌تأثیر احساسات شدید و تازه قاطعیتش از بین برود. می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند و به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است. فرقی ندارد، این هم پرتگاه است، شیب چهل و پنج درجه‌ای که نمی‌توان از آن سُر نخورد. انگار صدایی که نمی‌شود نشنیده‌اش گرفت مدام به‌تان می‌گوید: ماشه را بچکان! اما دانستن این‌که من همه‌چیز را می‌بینم و می‌دانم و در سکوت منتظر مُردن به دست او هستم می‌توانست مانع لغزیدنش بشود.",
    "زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد.",
    "حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم… همهٔ این‌ها هیچ اهمیتی ندارد اگر او فقط یک‌بار دیگر چشم‌هایش را باز کند!",
    "اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست.",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید. می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟ آونگ ساعت همچنان بی‌احساس و چندش‌آور ضربه می‌زند، دوی نیمه‌شب است. کفش‌های کوچولویش کنار تخت انگار انتظارش را می‌کشند… نه، واقعاً فردا که ببرندش من چه‌کار کنم؟",
    "«فکر می‌کردم به همان حال ولم می‌کنی.»\nاین جمله مهم‌ترین و دردناک‌ترین چیزی بود که می‌توانست بگوید",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید. می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟",
    "کفش‌های کوچولویش کنار تخت انگار انتظارش را می‌کشند…",
    "هیچ‌وقت کسی را دست‌کم نگیرید. ",
    "ای امان از این جبر! امان از طبیعت! درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید",
    "وقتی یک جوان، یک جوان نازنین، می‌خواهد حرف خردمندانه و نافذی بزند به‌یک‌باره چهره‌اش می‌شود آینهٔ صفا و صداقت؛ اصلاً انگار دارد با قیافه‌اش می‌گوید: الآن می‌خواهم جملهٔ حکیمانه و تأثیرگذاری بگویم. مثل ما هم نیست که حرفش از سر خودنمایی باشد، بلکه به چشم می‌بینی که خودش هم به آن ایمان دارد و برایش ارزش قایل است و فکر می‌کند شما هم درست مثل خودش نظرش را محترم می‌شمارید.",
    "آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد. بله، این بزرگواری است، اما ابتکارعمل نیست. تنها چیزی که زن‌ها را هلاک می‌کند همین نداشتن خلاقیت است.",
    "ببینید آقایان، افکاری هستند که… یعنی می‌دانید، اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم.",
    "آدم زیرزمینی تنها و مطرود است و چنان که خودش هم می‌داند و می‌گوید محبوب نیست، اما خودش را لایق عشق می‌داند. او در پی انتقام است و می‌خواهد با کسانی تسویه‌حساب بکند که رنج تنهایی و انزوا را به او روا داشته‌اند.",
    "مهم‌تر از همه این‌که من همان زمان هم او را متعلق به خودم می‌دیدم و ذره‌ای روی سلطه‌ام شک نداشتم. می‌دانید، وقتی آدم دیگر ذره‌ای شک ندارد وقوف بر این سلطه و اطمینان از آن خیلی شیرین و لذت‌بخش است.",
    "بله، غرور دارد! من هم از آدم‌های مغرور خوشم می‌آید. مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری،",
    "اما آخر چرا مرگ را پذیرفتم؟ حالا من از شما می‌پرسم: زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "اما یعنی نمی‌شد دوباره به هم خو بگیریم؟ چرا؟ آخر چرا دیگر نمی‌شد با هم یکی شویم و زندگی جدیدی شروع کنیم؟ من روح بزرگی دارم، او هم همین‌طور.",
    "آخ، شاید هنوز می‌توانستیم با هم حرف بزنیم و یکدیگر را بفهمیم.",
    "همیشه مغرور بوده‌ام و همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ! دقیقاً به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفه‌نیمه‌اش راضی نبودم، کل سعادت را می‌خواستم، تمامش را",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "اما آدمی که به فسق‌وفجور عادت دارد، برعکس، همیشه سعی می‌کند کارش را عادی‌تر و پیش‌پاافتاده‌تر جلوه بدهد. ممکن است عملش صد برابر بدتر از آن آدم محجوب باشد، اما ظاهرش را بانزاکت و شایسته نگه می‌دارد و حتی انگار داعیهٔ برتری هم بر شما دارد.",
    "«می‌دانی چیست؟ این‌که آدم این‌طوری جلو ظلم بایستد و همهٔ عواقبش را هم بپذیرد کار بسیار جوانمردانه‌تر و دلیرانه‌تری است تا این‌که برود در دوئل شرکت کند.»",
    "زنده‌باد نیروی برق‌آسای فکر آدمیزاد!",
    "او کل دنیایم بود، در رؤیاهایم امید به آینده‌ام بود!",
    "بدبختی همین جاست که من آدم خیال‌پردازی‌ام.",
    "آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "چنان که خود او در رمان بزرگش، برادران کارامازوف، می‌گوید ــ هر کس گناه‌کارتر است مستحق رحم و شفقت بیش‌تری است.",
    "به عنوان مثال اگر آن ماجرای طاقت‌سوز با تپانچه پیش نمی‌آمد، چه‌طور می‌توانستم به او ثابت کنم که ترسو نیستم و به من تهمت زده‌اند، انگ بزدلی چسبانده‌اند و از هنگ بیرونم کرده‌اند؟ ولی آن ماجرای تپانچه درست به‌موقع اتفاق افتاد. با پیروزی در آن، من از کل گذشتهٔ تاریکم انتقام گرفتم. با این‌که هیچ‌کس دیگری به‌جز او از این قضیه خبر نداشت، همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود، در رؤیاهایم امید به آینده‌ام بود",
    "پا تند کردم و برگشتم خانه. نُت‌های بریده‌ای که آن صدای درهم‌شکسته و خسته می‌خواند باز در سرم پیچید. نفسم بالا نمی‌آمد. بله، پرده از پیش چشمم کنار رفت، پرده فروافتاد! وقتی\nدر حضور من آواز می‌خوانَد یعنی پاک فراموشم کرده، حقیقتِ واضح و وحشتناک همین بود. قلبم احساسش می‌کرد، اما شعلهٔ شوری در جانم می‌سوخت و ترسم را سرکوب می‌کرد.",
    "الآن دیگر قوانین‌تان به چه درد من می‌خورد؟ آداب‌ورسوم‌تان، اخلاقیات‌تان، زندگی و ایمان و حکومت‌تان به چه کارم می‌آید؟ بگذار قاضی‌تان بیاید قضاوتم کند، بگذار بکشانندم دادگاه عمومی. آن وقت می‌گویم که من هیچ‌چیز را قبول ندارم. قاضی فریاد می‌زند: ساکت باشید، جناب افسر سابق! من هم سرش داد می‌زنم: مگر تو کی هستی که مجبور باشم اطاعت کنم؟ چرا یک اجبار نحس و سیاه باید آن‌چه را برایم از همه‌چیز عزیزتر بود نابود کند؟ اصلاً من این دنیای‌تان را می‌گذارم و می‌روم! آخ، چه فرقی دارد برایم؟!",
    "زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "آخ که آدمیزاد\nچه‌قدر خوب متوجه پَستی و دنائت می‌شود!",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام. آه که چه‌قدر بدبخت بوده‌ام! همه طردم کرده بودند. مطرود و فراموش‌شده… و هیچ‌کس نمی‌داند، احدی خبر ندارد!",
    "بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است و حتی اگر جانت را در راهش قربانی کنی باز هم ارزشی ندارد چون فقط از سر جوشش جوانی و سرریز نیرو و انرژی است، از روی اشتیاق شدید به زیبایی! حالا بیایید عمل بزرگوارانه‌ای را در نظر بگیرید که دشوار است، بی‌سروصدا و بی‌زرق‌وبرق، تعریفش به گوش کسی نمی‌رسد، با بهتان و تهمت همراه است، فداکاری زیاد می‌طلبد و ذره‌ای خوش‌نامی در پی ندارد و باعث می‌شود شما ــ که در خوبی همتا ندارید ــ در نظر دیگران پست‌ترین بشر روی زمین جلوه کنید، آن هم\nدر شرایطی که از همه شریف‌ترید. حالا حاضرید چنین کاری را\nانجام بدهید؟!",
    "کلاً زندگی آدم‌ها نفرین شده است!",
    "جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد.",
    "آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید",
    "خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟",
    "روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟!",
    "مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری",
    "خشنم، مغرورم و هیچ نیازی به تسلی خاطر احدی ندارم و در سکوت رنج می‌کشم.",
    "اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست.",
    "اگر قرار است دربارهٔ کسی قضاوت کنند، باید اول همه‌چیز را در موردش بدانند…",
    "از کجا شروع کنم؟ آخر خیلی سخت است. سختی‌اش این‌جاست که سعی می‌کنی خودت را تبرئه کنی.",
    "بدبختی همین جاست که من آدم خیال‌پردازی‌ام.",
    "همیشه مغرور بوده‌ام و همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ!",
    "دقیقاً به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفه‌نیمه‌اش راضی نبودم، کل سعادت را می‌خواستم، تمامش را.",
    "عصیان و استقلال؛ این چیزی بود که در او وجود داشت اما نمی‌توانست بروزش بدهد.",
    "آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید.",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟",
    "من عمداً نمی‌گذاشتم همه‌چیز حل شود، چون مسائل پیش‌آمده کمک بزرگی به آرامشم می‌کرد و تصاویر و خوراک کافی برای رؤیاپردازی‌هایم در اختیارم می‌گذاشت.",
    "بدبختی همین جاست که من آدم خیال‌پردازی‌ام.",
    "هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد.",
    "به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است.",
    "زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد. می‌گویند محکومان به اعدام شب آخر زندگی‌شان به خواب سنگینی می‌روند. همین‌طور هم باید باشد، قانون طبیعت است؛ وگرنه آدم توان تحمل سختی را نخواهد داشت…",
    "زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "خلاصه که من عمداً نمی‌گذاشتم همه‌چیز حل شود، چون مسائل پیش‌آمده کمک بزرگی به آرامشم می‌کرد و تصاویر و خوراک کافی برای رؤیاپردازی‌هایم در اختیارم می‌گذاشت. بدبختی همین جاست که من آدم خیال‌پردازی‌ام.",
    "خشنم، مغرورم و هیچ نیازی به تسلی خاطر احدی ندارم و در سکوت رنج می‌کشم.",
    "هر چند با وجود این باز هم گاهی از آن ایدهٔ تحقیر کردنش حسابی کِیف می‌کردم و خوشم می‌آمد که با هم هم‌تراز و برابر نیستیم…",
    "نگاهی گذرا و بی‌اعتنا به من انداخت. اسمش را نگاه که نمی‌شد گذاشت، فقط یک حالت بود، حالتی معمولی و بی‌اعتنا، مثل وقتی که کسی، هر کس که باشد، وارد می‌شود.",
    "ای امان از این جبر! امان از طبیعت! درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید. می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.",
    "نه، همه‌اش یک آن بوده، یک لحظهٔ مبهم؛ یک خیال گذرا، یک اتفاق ناگهانی!",
    "می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند و به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است.",
    "می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند و به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده",
    "می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…",
    "امان از طبیعت! درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.",
    "جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد.",
    "آخ که آدمیزاد\nچه‌قدر خوب متوجه پَستی و دنائت می‌شود!",
    "همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.",
    "کور است، کور! مُرده، نمی‌شنود! نمی‌دانی چه بهشتی می‌خواستم برایت بسازم. بهشتی که در جان خودم بود. بهشتم را دور تو بر پا می‌کردم! عیبی نداشت اگر دوستم هم نمی‌داشتی، مگر چه می‌شد؟ همه‌چیز همان‌طور می‌ماند، می‌گذاشتیم همان‌طور بماند. فقط مثل یک دوست با من حرف می‌زدی، کنار هم خوش بودیم و می‌خندیدیم و شادمانه به چشم هم نگاه می‌کردیم و زندگی به همین منوال خوش‌خوشک می‌گذشت. حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم… همهٔ این‌ها هیچ اهمیتی ندارد اگر او فقط یک‌بار دیگر چشم‌هایش را باز کند!",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.",
    "حالا بیایید عمل بزرگوارانه‌ای را در نظر بگیرید که دشوار است، بی‌سروصدا و بی‌زرق‌وبرق، تعریفش به گوش کسی نمی‌رسد، با بهتان و تهمت همراه است، فداکاری زیاد می‌طلبد و ذره‌ای خوش‌نامی در پی ندارد و باعث می‌شود شما ــ که در خوبی همتا ندارید ــ در نظر دیگران پست‌ترین بشر روی زمین جلوه کنید، آن هم\nدر شرایطی که از همه شریف‌ترید. حالا حاضرید چنین کاری را\nانجام بدهید؟!",
    "هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد.",
    "می‌دانی چیست؟ این‌که آدم این‌طوری جلو ظلم بایستد و همهٔ عواقبش را هم بپذیرد کار بسیار جوانمردانه‌تر و دلیرانه‌تری است تا این‌که برود در دوئل شرکت کند.",
    "«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…",
    "«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»",
    "فقط مثل یک دوست با من حرف می‌زدی، کنار هم خوش بودیم و می‌خندیدیم و شادمانه به چشم هم نگاه می‌کردیم و زندگی به همین منوال خوش‌خوشک می‌گذشت. حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم… همهٔ این‌ها هیچ اهمیتی ندارد اگر او فقط یک‌بار دیگر چشم‌هایش را باز کند!",
    "عاجزم از جمع‌وجور کردن افکارم. ",
    "من هم از آدم‌های مغرور خوشم می‌آید. مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری، مگر نه؟ آه، ای آدمیزاد پست‌فطرتِ نابکار! آخ که چه کیفی می‌کردم!",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.",
    "ما نفرین شده‌ایم، کلاً زندگی آدم‌ها نفرین شده است!",
    "یک جای کار می‌لنگید. همه‌چیز واضح بود، نقشهٔ من مثل روز روشن بود: خشنم، مغرورم و هیچ نیازی به تسلی خاطر احدی ندارم و در سکوت رنج می‌کشم",
    "شما طردم کرده بودید، شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم",
    "جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد.",
    "«می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…»",
    "هر کس گناه‌کارتر است مستحق رحم و شفقت بیش‌تری است.",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد.",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید. می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.",
    "یکی از ویژگی‌های اصلی کار داستایوسکی واکاوی درون و روان شخصیت‌هاست. او با مهارتِ یک جراح روحِ رنج‌دیدهٔ قهرمانانش را می‌شکافد و تمام گره‌ها و عقده‌ها و ناکامی‌های‌شان را پیش روی‌مان می‌گذارد و وادارمان می‌کند با آن‌ها هم‌دلی کنیم. از ما می‌خواهد حتی با بدترین‌شان مدارا کنیم و بدانیم ــ چنان که خود او در رمان بزرگش، برادران کارامازوف، می‌گوید ــ هر کس گناه‌کارتر است مستحق رحم و شفقت بیش‌تری است.",
    "هدفم همین بود؛ این‌که برایش معما شوم!",
    "به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است. فرقی ندارد، این هم پرتگاه است، شیب چهل و پنج درجه‌ای که نمی‌توان از آن سُر نخورد. انگار صدایی که نمی‌شود نشنیده‌اش گرفت مدام به‌تان می‌گوید: ماشه را بچکان!",
    "تقریباً در سکوت و به‌اشاره منظورم را رساندم. من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.",
    "بزرگواریِ جوانی خیلی جذاب و دل‌فریب است، اما به یک جو نمی‌ارزد. حالا چرا نمی‌ارزد؟ چون ارزان به دست آمده، برای به دست آوردنش تجربه‌ای کسب نشده. این‌طور بگویم که از مظاهر اولیهٔ زندگی است. بگذار سختی بکشی، آن وقت بزرگواری‌ات را می‌بینم!",
    "مدام تلاش می‌کنم افکارم را جمع‌وجور کنم، اما نمی‌توانم. امان از جزئیات،",
    "شما طردم کرده بودید، شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید.",
    "جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد.",
    "همیشه مغرور بوده‌ام و همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ!",
    "بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است و حتی اگر جانت را در راهش قربانی کنی باز هم ارزشی ندارد",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "بزرگواریِ جوانی خیلی جذاب و دل‌فریب است، اما به یک جو نمی‌ارزد. حالا چرا نمی‌ارزد؟ چون ارزان به دست آمده، برای به دست آوردنش تجربه‌ای کسب نشده. این‌طور بگویم که از مظاهر اولیهٔ زندگی است. بگذار سختی بکشی، آن وقت بزرگواری‌ات را می‌بینم!",
    "می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند و به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است",
    "زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "من در مدرسه هم هیچ‌وقت بچهٔ محبوبی نبودم؛ هرگز و هیچ جا محبوب نبودم.",
    "هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد. انواع بدبیاری‌ها و شرایط دست به دست هم دادند تا آن اتفاق رقم بخورد. کلش می‌توانست مثل ابرهای آسمان از سرم بگذرد و برود.",
    "عجیب‌وغریب بودن عیب نیست، بلکه برعکس گاهی حتی می‌تواند برای زن‌ها جذاب باشد.",
    "بیایید عمل بزرگوارانه‌ای را در نظر بگیرید که دشوار است، بی‌سروصدا و بی‌زرق‌وبرق، تعریفش به گوش کسی نمی‌رسد، با بهتان و تهمت همراه است، فداکاری زیاد می‌طلبد و ذره‌ای خوش‌نامی در پی ندارد و باعث می‌شود شما ــ که در خوبی همتا ندارید ــ در نظر دیگران پست‌ترین بشر روی زمین جلوه کنید، آن هم\nدر شرایطی که از همه شریف‌ترید. حالا حاضرید چنین کاری را\nانجام بدهید؟! نه، معلوم است که حاضر نیستید!",
    "اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم.",
    "اما آخر چرا مرگ را پذیرفتم؟ حالا من از شما می‌پرسم: زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "اتاق‌های خالی و تنهایی. آونگ ساعت می‌رود و می‌آید، کار دیگری که ندارد، دلش برای چیزی نسوخته، غمی ندارد. مصیبت این‌جاست که بعد از این دیگر کسی نیست!",
    "اما آخر چرا مرگ را پذیرفتم؟ حالا من از شما می‌پرسم: زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟ به‌علاوه من با تمام رگ‌وپی و استخوانم درک می‌کردم که در آن لحظه میان ما نبردی در جریان است،",
    "نمی‌خواست عشق نصفه‌نیمه و آبکی نثارم کند و ادای دوست داشتن دربیاورد. بله، این‌جور زن‌ها چنین شرافتی دارند!",
    "فقط باید چند کلامی حرف می‌زدیم، اگر فقط دو روز، نه بیش‌تر، مهلت می‌داشتم خودش همه‌چیز را می‌فهمید.",
    "حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم… همهٔ این‌ها هیچ اهمیتی ندارد اگر او فقط یک‌بار دیگر چشم‌هایش را باز کند!",
    "اما پس خودم تمام این مدت کجا بودم؟ اصلاً دلم پیش خودم بود؟",
    "زنده‌باد نیروی برق‌آسای فکر آدمیزاد!",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم!",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست",
    "مُرده، نمی‌شنود! نمی‌دانی چه بهشتی می‌خواستم برایت بسازم. بهشتی که در جان خودم بود. بهشتم را دور تو بر پا می‌کردم! عیبی نداشت اگر دوستم هم نمی‌داشتی، مگر چه می‌شد؟ همه‌چیز همان‌طور می‌ماند، می‌گذاشتیم همان‌طور بماند. فقط مثل یک دوست با من حرف می‌زدی، کنار هم خوش بودیم و می‌خندیدیم و شادمانه به چشم هم نگاه می‌کردیم و زندگی به همین منوال خوش‌خوشک می‌گذشت. حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت.",
    "«می‌دانید، آدم در هر شغلی می‌تواند دست‌به‌خیر باشد.",
    "اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛",
    "همه به آشفتگی‌ام می‌خندند اما هرگز هیچ‌کس نمی‌فهمد چرا من پریشان شدم!",
    "به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است.",
    "آخر چرا مرگ را پذیرفتم؟ حالا من از شما می‌پرسم: زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.",
    "و همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ!",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "شما طردم کرده بودید، شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید.",
    "اما آخر چرا مرگ را پذیرفتم؟ حالا من از شما می‌پرسم: زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "اما آخر آن زمان من ته ظلمات ناامیدی بودم، هلاک شده بودم، خودم دیگر مُرده بودم، چه‌طور می‌توانستم انسان دیگری را نجات بدهم؟",
    "بدبختی همین جاست که من آدم خیال‌پردازی‌ام. با آن‌که خوراک کافی برای رؤیابافی داشتم، همه‌اش فکر می‌کردم که او می‌تواند کمی بیش‌تر هم\nصبر کند.",
    "وقتی یک جوان، یک جوان نازنین، می‌خواهد حرف خردمندانه و نافذی بزند به‌یک‌باره چهره‌اش می‌شود آینهٔ صفا و صداقت؛ اصلاً انگار دارد با قیافه‌اش می‌گوید: الآن می‌خواهم جملهٔ حکیمانه و تأثیرگذاری بگویم. مثل ما هم نیست که حرفش از سر خودنمایی باشد، بلکه به چشم می‌بینی که خودش هم به آن ایمان دارد و برایش ارزش قایل است و فکر می‌کند شما هم درست مثل خودش نظرش را محترم می‌شمارید. ای امان از صداقت! با همین هم بازی را می‌برند.",
    "جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد",
    "آخ که آدمیزاد\nچه‌قدر خوب متوجه پَستی و دنائت می‌شود!",
    "مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری، مگر نه؟",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.",
    "این را می‌دانستم که زن ــ حتی اگر فقط شانزده سالش باشد ــ نمی‌تواند از ارادهٔ شوهرش تبعیت نکند. زن‌ها خودشان ابتکارعمل ندارند، این یک اصل است. حتی الآن، حتی همین حالا هم جمله‌ای که گفتم برایم یک اصل است! چه فرقی می‌کند که او خودش را کُشته و الآن در سالن درازبه‌دراز افتاده روی میز؟ حقیقت حقیقت است و حتی از خود جان استوارت میل هم کاری ساخته نیست!",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد. بله، این بزرگواری است، اما ابتکارعمل نیست. تنها چیزی که زن‌ها را هلاک می‌کند همین نداشتن خلاقیت است.",
    "ببینید آقایان، افکاری هستند که… یعنی می‌دانید، اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم. یا شاید هم دلایل دیگری دارد که من نمی‌دانم. الآن به خودم گفتم شریف‌ترین مرد عالم، مضحک است، بااین‌حال همین است که گفتم. حقیقت دارد، یعنی حقیقی‌ترین حقیقت ممکن است!",
    "ما نفرین شده‌ایم، کلاً زندگی آدم‌ها نفرین شده است!",
    "مثل این است که بگویی: با آن‌که لبهٔ پرتگاه هلاک ایستاده‌ام، باز هم سخنان ارزشمند گوته پیش چشمم جلوه و درخشش دارد.",
    "اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست.",
    "ای امان از این جبر! امان از طبیعت! درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید. می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟ آونگ ساعت همچنان بی‌احساس و چندش‌آور ضربه می‌زند،",
    "آونگ ساعت همچنان بی‌احساس و چندش‌آور ضربه می‌زند، دوی نیمه‌شب است. کفش‌های کوچولویش کنار تخت انگار انتظارش را می‌کشند… نه، واقعاً فردا که ببرندش من چه‌کار کنم؟",
    "آخ، من در مدرسه هم هیچ‌وقت بچهٔ محبوبی نبودم؛ هرگز و هیچ جا محبوب نبودم.",
    "نمی‌دانی چه بهشتی می‌خواستم برایت بسازم. بهشتی که در جان خودم بود. بهشتم را دور تو بر پا می‌کردم!",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.",
    "حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم… همهٔ این‌ها هیچ اهمیتی ندارد اگر او فقط یک‌بار دیگر چشم‌هایش را باز کند!",
    "نمی‌توانستم تصور کنم، اصلاً در فکرم نمی‌گنجید که او بمیرد و تمام حقیقت را نداند.",
    "تصمیم گرفتم تا جایی که می‌توانم مسائل مربوط به آینده‌مان را به بعد موکول کنم و فعلاً بگذارم همه‌چیز همین‌طوری که هست بماند.",
    "با این‌که هیچ‌کس دیگری به‌جز او از این قضیه خبر نداشت، همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود، در رؤیاهایم امید به آینده‌ام بود! تنها کسی بود که برای خودم دست‌وپا کرده بودم و به دیگری هم احتیاجی نداشتم و حالا او همه‌چیز را می‌دانست.",
    "درد این‌جاست! پنج دقیقه، همه‌اش پنج دقیقه دیر کردم! اگر پنج دقیقه زودتر رسیده بودم،",
    "حالا باز اتاق‌های خالی و تنهایی. آونگ ساعت می‌رود و می‌آید، کار دیگری که ندارد، دلش برای چیزی نسوخته، غمی ندارد. مصیبت این‌جاست که بعد از این دیگر کسی نیست!",
    "این درست است که هم‌قطارهایم به خاطر شخصیت پیچیده‌ام از من خوش‌شان نمی‌آمد؛ یا شاید هم به خاطر شخصیت مضحکم. آخر اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست. آخ، من در مدرسه هم هیچ‌وقت بچهٔ محبوبی نبودم؛ هرگز و هیچ جا محبوب نبودم.",
    "این را می‌دانستم که زن ــ حتی اگر فقط شانزده سالش باشد ــ نمی‌تواند از ارادهٔ شوهرش تبعیت نکند. زن‌ها خودشان ابتکارعمل ندارند، این یک اصل است. حتی الآن، حتی همین حالا هم جمله‌ای که گفتم برایم یک اصل است! چه فرقی می‌کند که او خودش را کُشته و الآن در سالن درازبه‌دراز افتاده روی میز؟ حقیقت حقیقت است و حتی از خود جان استوارت میل هم کاری ساخته نیست! اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد. بله، این بزرگواری است، اما ابتکارعمل نیست. تنها چیزی که زن‌ها را هلاک می‌کند همین نداشتن خلاقیت است.",
    "بزرگواریِ جوانی خیلی جذاب و دل‌فریب است، اما به یک جو نمی‌ارزد. حالا چرا نمی‌ارزد؟ چون ارزان به دست آمده، برای به دست آوردنش تجربه‌ای کسب نشده. این‌طور بگویم که از مظاهر اولیهٔ زندگی است. بگذار سختی بکشی، آن وقت بزرگواری‌ات را می‌بینم! بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است و حتی اگر جانت را در راهش قربانی کنی باز هم ارزشی ندارد چون فقط از سر جوشش جوانی و سرریز نیرو و انرژی است، از روی اشتیاق شدید به زیبایی",
    "اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم. یا شاید هم دلایل دیگری دارد که من نمی‌دانم.",
    "عیبی نداشت اگر دوستم هم نمی‌داشتی، مگر چه می‌شد؟ همه‌چیز همان‌طور می‌ماند، می‌گذاشتیم همان‌طور بماند. فقط مثل یک دوست با من حرف می‌زدی، کنار هم خوش بودیم و می‌خندیدیم و شادمانه به چشم هم نگاه می‌کردیم و زندگی به همین منوال خوش‌خوشک می‌گذشت. حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم… ",
    "عیبی نداشت اگر دوستم هم نمی‌داشتی، مگر چه می‌شد؟ همه‌چیز همان‌طور می‌ماند، می‌گذاشتیم همان‌طور بماند. فقط مثل یک دوست با من حرف می‌زدی، کنار هم خوش بودیم و می‌خندیدیم و شادمانه به چشم هم نگاه می‌کردیم و زندگی به همین منوال خوش‌خوشک می‌گذشت. حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم… ",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام. آه که چه‌قدر بدبخت بوده‌ام! همه طردم کرده بودند. مطرود و فراموش‌شده… و هیچ‌کس نمی‌داند، احدی خبر ندارد!",
    "واقعاً فردا که ببرندش من چه‌کار کنم؟",
    "همهٔ این‌ها تا وقتی خوب‌اند که در ذهنم حرف‌شان را می‌زنم و اگر همین‌ها را بلند بگویم، احمقانه‌ترین حرف ممکن می‌شوند. دلیل سکوت‌های پُرنخوت ما همین بود و برای همین در سکوت گذران می‌کردیم.",
    "آه که چه‌قدر بدبخت بوده‌ام! همه طردم کرده بودند. مطرود و فراموش‌شده… و هیچ‌کس نمی‌داند، احدی خبر ندارد!",
    "جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد.",
    "حالا باز اتاق‌های خالی و تنهایی. آونگ ساعت می‌رود و می‌آید، کار دیگری که ندارد، دلش برای چیزی نسوخته، غمی ندارد. مصیبت این‌جاست که بعد از این دیگر کسی نیست!",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده",
    "جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد.",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.",
    "الآن دیگر قوانین‌تان به چه درد من می‌خورد؟ آداب‌ورسوم‌تان، اخلاقیات‌تان، زندگی و ایمان و حکومت‌تان به چه کارم می‌آید؟ بگذار قاضی‌تان بیاید قضاوتم کند، بگذار بکشانندم دادگاه عمومی. آن وقت می‌گویم که من هیچ‌چیز را قبول ندارم.",
    "فقط برای یک لحظه. حتی شده برای یک دَم! و مثل همین چند ساعت پیش نگاهم کند، مثل همان وقتی که روبه‌رویم ایستاده بود و قسم می‌خورد همسر وفادارم بماند! آخ که اگر چشم باز می‌کرد با یک نظر همه‌چیز را می‌فهمید! ای امان از این جبر! امان از طبیعت!",
    "نه، واقعاً فردا که ببرندش من چه‌کار کنم؟",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.",
    "مثل این است که بگویی: با آن‌که لبهٔ پرتگاه هلاک ایستاده‌ام، باز هم سخنان ارزشمند گوته پیش چشمم جلوه و درخشش دارد. جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد.",
    "آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید. می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟ آونگ ساعت همچنان بی‌احساس و چندش‌آور ضربه می‌زند، دوی نیمه‌شب است. کفش‌های کوچولویش کنار تخت انگار انتظارش را می‌کشند… نه، واقعاً فردا که ببرندش من چه‌کار کنم؟",
    "گرفتم. با این‌که هیچ‌کس دیگری به‌جز او از این قضیه خبر نداشت، همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود، در رؤیاهایم امید به آینده‌ام بود! تنها کسی بود که برای خودم دست‌وپا کرده بودم و به دیگری هم احتیاجی نداشتم و حالا او همه‌چیز را می‌دانست.",
    "او کل دنیایم بود، در رؤیاهایم امید به آینده‌ام بود! تنها کسی بود که برای خودم دست‌وپا کرده بودم و به دیگری هم احتیاجی نداشتم",
    "آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟ آونگ ساعت همچنان بی‌احساس و چندش‌آور ضربه می‌زند، دوی نیمه‌شب است. کفش‌های کوچولویش کنار تخت انگار انتظارش را می‌کشند… نه، واقعاً فردا که ببرندش من چه‌کار کنم؟",
    "«نازنین داستان روحی زخمی است که با حقیقتی ویران‌کننده روبه‌رو شده است.»",
    "آن زمان من ته ظلمات ناامیدی بودم، هلاک شده بودم، خودم دیگر مُرده بودم، چه‌طور می‌توانستم انسان دیگری را نجات بدهم؟ اصلاً از کجا می‌دانید که من آن زمان می‌خواستم دیگری را نجات بدهم؟ کسی چه می‌داند من آن لحظه چه کشیدم؟",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "هر کس گناه‌کارتر است مستحق رحم و شفقت بیش‌تری است.",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست",
    "زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "! این هم خیلی عجیب است که اصلاً خوابم نمی‌آید. معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد. می‌گویند محکومان به اعدام شب آخر زندگی‌شان به خواب سنگینی می‌روند. همین‌طور هم باید باشد، قانون طبیعت است؛ وگرنه آدم توان تحمل سختی را نخواهد داشت…",
    "می‌گویند محکومان به اعدام شب آخر زندگی‌شان به خواب سنگینی می‌روند. همین‌طور هم باید باشد، قانون طبیعت است؛ وگرنه آدم توان تحمل سختی را نخواهد داشت…",
    "آخر ناله‌های من در دلم بود، آه‌هایم را در سینه خفه می‌کردم و حتی نمی‌گذاشتم لوکریا بشنود. نمی‌توانستم تصور کنم، اصلاً در فکرم نمی‌گنجید که او بمیرد و تمام حقیقت را نداند. یادم می‌آید که وقتی خطر از سرش گذشت و حالش رو به بهبودی گذاشت من هم خیلی سریع آرام شدم.",
    "این درست است که هم‌قطارهایم به خاطر شخصیت پیچیده‌ام از من خوش‌شان نمی‌آمد؛ یا شاید هم به خاطر شخصیت مضحکم. آخر اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست.",
    "ولی آن ماجرای تپانچه درست به‌موقع اتفاق افتاد. با پیروزی در آن، من از کل گذشتهٔ تاریکم انتقام گرفتم. با این‌که هیچ‌کس دیگری به‌جز او از این قضیه خبر نداشت، همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود، در رؤیاهایم امید به آینده‌ام بود! تنها کسی بود که برای خودم دست‌وپا کرده بودم و به دیگری هم احتیاجی نداشتم و حالا او همه‌چیز را می‌دانست.",
    "بدبختی همین جاست که من آدم خیال‌پردازی‌ام. با آن‌که خوراک کافی برای رؤیابافی داشتم، همه‌اش فکر می‌کردم که او می‌تواند کمی بیش‌تر هم\nصبر کند.",
    "حالا باز اتاق‌های خالی و تنهایی. آونگ ساعت می‌رود و می‌آید، کار دیگری که ندارد، دلش برای چیزی نسوخته، غمی ندارد. مصیبت این‌جاست که بعد از این دیگر کسی نیست!",
    "اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم.",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است و حتی اگر جانت را در راهش قربانی کنی باز هم ارزشی ندارد چون فقط از سر جوشش جوانی و سرریز نیرو و انرژی است، از روی اشتیاق شدید به زیبایی!",
    "بی‌تابانه دلم می‌خواست دوباره به پایش بیفتم و باز پایش را، زمین زیر پایش را، ببوسم",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.",
    "شما طردم کرده بودید، شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم",
    "نمی‌دانم چه سرّی است که این‌طور آدم‌ها وقتی سر به شورش برمی‌دارند جوری حدومرزها را می‌شکنند که حتی نمی‌توانی رفتارشان را باور کنی؛ به‌هیچ‌وجه با عقل جور درنمی‌آید. اما آدمی که به فسق‌وفجور عادت دارد، برعکس، همیشه سعی می‌کند کارش را عادی‌تر و پیش‌پاافتاده‌تر جلوه بدهد. ممکن است عملش صد برابر بدتر از آن آدم محجوب باشد، اما ظاهرش را بانزاکت و شایسته نگه می‌دارد و حتی انگار داعیهٔ برتری هم بر شما دارد.",
    "می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند و به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است. فرقی ندارد، این هم پرتگاه است، شیب چهل و پنج درجه‌ای که نمی‌توان از آن سُر نخورد. انگار صدایی که نمی‌شود نشنیده‌اش گرفت مدام به‌تان می‌گوید: ماشه را بچکان!",
    "اما آخر چرا مرگ را پذیرفتم؟ حالا من از شما می‌پرسم: زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "آن زمان من ته ظلمات ناامیدی بودم، هلاک شده بودم، خودم دیگر مُرده بودم، چه‌طور می‌توانستم انسان دیگری را نجات بدهم؟ اصلاً از کجا می‌دانید که من آن زمان می‌خواستم دیگری را نجات بدهم؟ کسی چه می‌داند من آن لحظه چه کشیدم؟",
    "معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد. می‌گویند محکومان به اعدام شب آخر زندگی‌شان به خواب سنگینی می‌روند. همین‌طور هم باید باشد، قانون طبیعت است؛ وگرنه آدم توان تحمل سختی را نخواهد داشت… روی کاناپه دراز کشیدم، اما خوابم نبرد…",
    "نمی‌توانستم تصور کنم، اصلاً در فکرم نمی‌گنجید که او بمیرد و تمام حقیقت را نداند.",
    "با این‌که هیچ‌کس دیگری به‌جز او از این قضیه خبر نداشت، همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود، در رؤیاهایم امید به آینده‌ام بود! تنها کسی بود که برای خودم دست‌وپا کرده بودم و به دیگری هم احتیاجی نداشتم و حالا او همه‌چیز را می‌دانست. حداقل می‌دانست که بی‌انصافی کرده و عجولانه به صف دشمنانم پیوسته.",
    "آخ، خدایا، کاش تا آخر عمر آدم حسابم نمی‌کرد اما زنده بود، نمی‌مُرد!",
    "ای امان از این جبر! امان از طبیعت! درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید. می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.",
    "کفش‌های کوچولویش کنار تخت انگار انتظارش را می‌کشند… نه، واقعاً فردا که ببرندش من چه‌کار کنم؟",
    "داستایوسکی رنج کشید و از رنج نوشت. جان‌های تب‌آلود و عصیان‌زده، طردشدگان و تحقیرشدگان قهرمان‌های آثار اویند.",
    "زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد",
    "کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند",
    "البته تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "البته تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!",
    "در دو کلمه برایش خلاصه کردم که بزرگواریِ جوانی خیلی جذاب و دل‌فریب است، اما به یک جو نمی‌ارزد. حالا چرا نمی‌ارزد؟ چون ارزان به دست آمده، برای به دست آوردنش تجربه‌ای کسب نشده.",
    "آدمی که به فسق‌وفجور عادت دارد، برعکس، همیشه سعی می‌کند کارش را عادی‌تر و پیش‌پاافتاده‌تر جلوه بدهد. ممکن است عملش صد برابر بدتر از آن آدم محجوب باشد، اما ظاهرش را بانزاکت و شایسته نگه می‌دارد و حتی انگار داعیهٔ برتری هم بر شما دارد.",
    "آدم‌ها وقتی سر به شورش برمی‌دارند جوری حدومرزها را می‌شکنند که حتی نمی‌توانی رفتارشان را باور کنی؛ به‌هیچ‌وجه با عقل جور درنمی‌آید. اما آدمی که به فسق‌وفجور عادت دارد، برعکس، همیشه سعی می‌کند کارش را عادی‌تر و پیش‌پاافتاده‌تر جلوه بدهد. ممکن است عملش صد برابر بدتر از آن آدم محجوب باشد، اما ظاهرش را بانزاکت و شایسته نگه می‌دارد و حتی انگار داعیهٔ برتری هم بر شما دارد.",
    "حالا باز اتاق‌های خالی و تنهایی. آونگ ساعت می‌رود و می‌آید، کار دیگری که ندارد، دلش برای چیزی نسوخته، غمی ندارد. مصیبت این‌جاست که بعد از این دیگر کسی نیست!",
    "کفش‌های کوچولویش کنار تخت انگار انتظارش را می‌کشند… نه، واقعاً فردا که ببرندش من چه‌کار کنم؟",
    "حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم…",
    "بدبختی همین جاست که من آدم خیال‌پردازی‌ام.",
    "ای امان از این جبر! امان از طبیعت! درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید. می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟ آونگ ساعت همچنان بی‌احساس و چندش‌آور ضربه می‌زند، دوی نیمه‌شب است. کفش‌های کوچولویش کنار تخت انگار انتظارش را می‌کشند… نه، واقعاً فردا که ببرندش من چه‌کار کنم؟",
    "آخ، خدایا، کاش تا آخر عمر آدم حسابم نمی‌کرد اما زنده بود، نمی‌مُرد!",
    "همان جا حدس زدم دختر مهربان و صبوری است. این‌جور دخترها زیاد ناز ندارند و، با آن‌که خیلی تودارند و سفرهٔ دل‌شان را باز نمی‌کنند، نمی‌توانند کاملاً از صحبت روگردان باشند. کوتاه جواب می‌دهند، اما به‌هرحال جواب می‌دهند و هر چه بیش‌تر با آن‌ها حرف بزنید جواب‌ها طولانی‌تر می‌شود، فقط حواس‌تان باشد که شما نباید تمام‌کنندهٔ صحبت باشید.",
    "مهم‌تر از همه این‌که من همان زمان هم او را متعلق به خودم می‌دیدم و ذره‌ای روی سلطه‌ام شک نداشتم. می‌دانید، وقتی آدم دیگر ذره‌ای شک ندارد وقوف بر این سلطه و اطمینان از آن خیلی شیرین و لذت‌بخش است.\nاما من چه‌ام شده؟ اگر بخواهم این‌طوری ادامه بدهم پس کِی قرار است افکارم را جمع‌وجور کنم؟ زودتر، هر چه زودتر باید بروم سر اصل مطلب، آخ خدایا!\nپیشنهاد ازدواج",
    "بله، غرور دارد! من هم از آدم‌های مغرور خوشم می‌آید. مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری، مگر نه؟ آه، ای آدمیزاد پست‌فطرتِ نابکار!",
    "این را هم بگویم که وقتی یک جوان، یک جوان نازنین، می‌خواهد حرف خردمندانه و نافذی بزند به‌یک‌باره چهره‌اش می‌شود آینهٔ صفا و صداقت",
    "کور است، کور! مُرده، نمی‌شنود! نمی‌دانی چه بهشتی می‌خواستم برایت بسازم. بهشتی که در جان خودم بود. بهشتم را دور تو بر پا می‌کردم! عیبی نداشت اگر دوستم هم نمی‌داشتی، مگر چه می‌شد؟ همه‌چیز همان‌طور می‌ماند، می‌گذاشتیم همان‌طور بماند. فقط مثل یک دوست با من حرف می‌زدی، کنار هم خوش بودیم و می‌خندیدیم و شادمانه به چشم هم نگاه می‌کردیم و زندگی به همین منوال خوش‌خوشک می‌گذشت. حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم… همهٔ این‌ها هیچ اهمیتی ندارد اگر او فقط یک‌بار دیگر چشم‌هایش را باز کند!",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟!",
    "اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم.",
    "آخر اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست.",
    "احساس سعادت بی‌حد و بی‌پایان می‌کردم، آن هم درست وقتی که کاملاً می‌دانستم در بن‌بست ناامیدی اسیرم!",
    "«فکر می‌کردم به همان حال ولم می‌کنی.»\nاین جمله مهم‌ترین و دردناک‌ترین چیزی بود که می‌توانست بگوید و مفهوم‌ترین حرفی که من آن شب توانستم درک کنم.",
    "حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم… همهٔ این‌ها هیچ اهمیتی ندارد اگر او فقط یک‌بار دیگر چشم‌هایش را باز کند!",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست.",
    "اما آخر آن زمان من ته ظلمات ناامیدی بودم، هلاک شده بودم، خودم دیگر مُرده بودم، چه‌طور می‌توانستم انسان دیگری را نجات بدهم؟ اصلاً از کجا می‌دانید که من آن زمان می‌خواستم دیگری را نجات بدهم؟",
    "در تمام آن زمستان حتی یک‌بار هم نشد ببینم او هم چشمش به من است.",
    "داستایوسکی رنج کشید و از رنج نوشت. جان‌های تب‌آلود و عصیان‌زده، طردشدگان و تحقیرشدگان قهرمان‌های آثار اویند.",
    " مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری، مگر نه؟",
    "فقط پنج دقیقه دیر رسیدم",
    "خدایا، کاش تا آخر عمر آدم حسابم نمی‌کرد اما زنده بود، نمی‌مُرد!",
    "درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام. آه که چه‌قدر بدبخت بوده‌ام! همه طردم کرده بودند. مطرود و فراموش‌شده… و هیچ‌کس نمی‌داند، احدی خبر ندارد!",
    "همیشه مغرور بوده‌ام و همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ! دقیقاً به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفه‌نیمه‌اش راضی نبودم، کل سعادت را می‌خواستم، تمامش را.",
    "می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند و به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است.",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.",
    "با این‌که هیچ‌کس دیگری به‌جز او از این قضیه خبر نداشت، همین برایم کافی بود چون او کل دنیایم بود، در رؤیاهایم امید به آینده‌ام بود!",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام",
    "می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند و به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است.",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.",
    "روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟",
    "می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟",
    "چه کسی می‌گفت: آدم‌ها، آهای آدم‌ها، همدیگر را دوست داشته باشید؟",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.",
    "هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد.",
    "بزرگواریِ جوانی خیلی جذاب و دل‌فریب است، اما به یک جو نمی‌ارزد. حالا چرا نمی‌ارزد؟ چون ارزان به دست آمده، برای به دست آوردنش تجربه‌ای کسب نشده. این‌طور بگویم که از مظاهر اولیهٔ زندگی است. بگذار سختی بکشی، آن وقت بزرگواری‌ات را می‌بینم! بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است و حتی اگر جانت",
    "را در راهش قربانی کنی باز هم ارزشی ندارد چون فقط از سر جوشش جوانی و سرریز نیرو و انرژی است، از روی اشتیاق شدید به زیبایی! حالا بیایید عمل بزرگوارانه‌ای را در نظر بگیرید که دشوار است، بی‌سروصدا و بی‌زرق‌وبرق، تعریفش به گوش کسی نمی‌رسد، با بهتان و تهمت همراه است، فداکاری زیاد می‌طلبد و ذره‌ای خوش‌نامی در پی ندارد و باعث می‌شود شما ــ که در خوبی همتا ندارید ــ در نظر دیگران پست‌ترین بشر روی زمین جلوه کنید، آن هم\nدر شرایطی که از همه شریف‌ترید. حالا حاضرید چنین کاری را\nانجام بدهید؟",
    "اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد",
    "مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری، مگر نه؟",
    "زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟",
    "آن زمان من ته ظلمات ناامیدی بودم، هلاک شده بودم، خودم دیگر مُرده بودم، چه‌طور می‌توانستم انسان دیگری را نجات بدهم؟",
    "پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می‌شود؟! من پهلوان نیستم، اما همین را می‌پرسم و هیچ جوابی نمی‌آید. می‌گویند خورشید همه‌چیز را جان دوباره می‌دهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همه‌چیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی‌بینی. فقط یک مشت آدم مانده‌اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛",
    "صدایی که آن را می‌خواند درهم‌شکسته بود، مثل بلوری که تَرَک برداشته باشد. انگار صدا نمی‌توانست از پس ترانه بربیاید، اصلاً انگار خود ترانه مریض و بی‌جان بود.",
    "من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.",
    "همیشه مغرور بوده‌ام و همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ! دقیقاً به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفه‌نیمه‌اش راضی نبودم، کل سعادت را می‌خواستم، تمامش را.",
    "بزرگواری‌ای که حاصل تجربه نیست، ارزان است و حتی اگر جانت را در راهش قربانی کنی باز هم ارزشی ندارد چون فقط از سر جوشش جوانی و سرریز نیرو و انرژی است، از روی اشتیاق شدید به زیبایی!",
    "همه به آشفتگی‌ام می‌خندند اما هرگز هیچ‌کس نمی‌فهمد چرا من پریشان شدم!"
  ],
  "wikiQuotes": []
}