{
  "bookName": "مردی به نام اوه",
  "taaghcheId": "12618",
  "taaghcheQuotes": [
    "«آدم‌ها را از روی کارهایی که انجام می‌دن می‌شه شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "«آدمی که زیاد حرف نمی‌زنه چرت‌وپرت هم نمی‌گه.»",
    "«دوست داشتن یه نفر مثه این می‌مونه که آدم به یه خونه اسباب‌کشی کنه. اولش آدم عاشق همۀ چیزهای جدید می‌شه، هر روز صبح از چیزهای جدیدی شگفت‌زده می‌شه که یکهو مال خودش شده‌اند و مدام می‌ترسه یکی بیاد توی خونه و بهش بگه که یه اشتباه بزرگ کرده و اصلاً نمی‌تونسته پیش‌بینی کنه که یه روز خونه به این قشنگی داشته باشه، ولی بعد از چند سال نمای خونه خراب می‌شه، چوب‌هاش در هر گوشه‌وکناری ترک می‌خورن و آدم کم‌کم عاشق خرابی‌های خونه می‌شه. آدم از همه سوراخ‌سنبه‌ها و چم‌وخم‌هایش خبر داره. آدم می‌دونه وقتی هوا سرد می‌شه، باید چی‌کار کنه که کلید توی قفل گیر نکنه، کدوم قطعه‌های کف‌پوش تاب می‌خوره وقتی آدم پا رویشان می‌گذاره و چه‌جوری باید در کمدهای لباس را باز کنه که صدا نده و همۀ اینا رازهای کوچکی هستن که دقیقاً باعث می‌شن حس کنی توی خونۀ خودت هستی",
    "خیلی فرق است بین کسی که بدجنس است و کسی که می‌تواند بدجنس باشد اما نیست.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای وجود دارد که در آن لحظه تصمیم می‌گیرد می‌خواهد چه کسی باشد. کسی باشد که بگذارد دیگران بهش بدی کنند یا نگذارد.",
    "اُوه از آن مردهایی است که صحت و سلامت همه چیز را با یک لگد بررسی می‌کنند.",
    "ما از مرگ می‌ترسیم ولی ترس واقعی بیشترمان از این است که این شتر درِ خانۀ شخص دیگری بخوابد. همیشه بزرگ‌ترین ترسمان از این است که مرگ سراغمان نیاید و در این دنیا تک‌وتنها بمانیم.",
    "یک بار که از زنش پرسید چرا همیشه این‌قدر شاد است، زنش پاسخ داد: «یک پرتو آفتاب کافی است برای تابناکی ظلمت.",
    "«همهٔ آدم‌ها دلشان می‌خواهد زندگی شرافتمندانه‌ای داشته باشند؛ مسئله این است که شرافت برای آدم‌های مختلف معانی متفاوتی دارد.»",
    "فقط یه آدم بی‌مغز فکر می‌کنه که زور بازو به هیکل گنده ربط داره",
    "«می‌گن بهترین مردها از نقص‌هایشان زاده می‌شوند و اگر اشتباه نمی‌کردند، بهترین نمی‌شدند.»",
    "«آدم‌ها را از روی کارهایی که انجام می‌دن می‌شه شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "وقتی یه نفر به یکی دیگه چیزی می‌ده، اون کسی که می‌گیره آمرزیده نمی‌شه، اون کسی که می‌بخشه آمرزیده می‌شه.»",
    "لازم نیست نگران مشکلات بقیه باشی. خودت به قدر کافی مشکل داری!",
    "کسی که زیاد وراجی نکنه به‌ندرت حرف مفت می‌زنه.»",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "«هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد.»",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "یکی از دردناک‌ترین لحظه‌ها در زندگی احتمالاً لحظه‌ای است که آدم می‌بیند سال‌های پیش رویش کمتر از سال‌های پشت سرش هستند و وقتی زمان زیادی برایش نمانده باشد دنبال چیزهایی می‌گردد که به زندگی کردن بیرزد.",
    "مرگ مسئلۀ عجیبی است. آدم‌ها در کل عمرشان جوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ اصلاً وجود ندارد، در صورتی که بیشتر وقت‌ها مهم‌ترین دلیل زندگی است. بعضی‌ها آن‌قدر زود متوجه حضور مرگ می‌شوند که با شور و هیجان بیشتر، با لج‌بازی یا با دیوانه‌بازی بیشتر زندگی می‌کنند. بعضی‌ها باید حضور مداوم مرگ را حس کنند تا بفهمند نقطۀ مقابلش چیست. بعضی‌ها آن‌قدر درگیرش هستند که حتی قبل از این‌که اجلشان سربرسد، توی اتاق انتظار نشسته‌اند. ما از مرگ می‌ترسیم ولی ترس واقعی بیشترمان از این است که این شتر درِ خانۀ شخص دیگری بخوابد.",
    "وقتی آدم‌ها در غم یکدیگر شریک نشوند، غم در آدم‌ها شریک می‌شود",
    "«وقتی خونه نیستی، هیچی سر جاش نیست.»",
    "اُوِه سیاه‌وسفید بود.\nو زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اُوِه.",
    "مدتی طولانی به زنش نگاه می‌کند. بعد دستش را با احتیاط روی سنگ می‌گذارد و آن را نوازش می‌کند، انگار دارد گونهٔ زنش را نوازش می‌کند.\nنجوا می‌کند: «دلم برات تنگ شده.»\nشش ماه از مرگ زنش می‌گذرد. اما اوه هنوز روزی دو بار تمام رادیاتورهای خانه را چک می‌کند مبادا زنش یواشکی درجه‌شان را بالا برده باشد.",
    "خیلی فرق است بین کسی که بدجنس است و کسی که می‌تواند بدجنس باشد اما نیست.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهید، دلتان برای خاطرات عجیبش تنگ می‌شود. دلتان برای چیزهای کوچکش تنگ می‌شود، برای لبخندش، رفتارش، آن‌طور که توی تخت از این پهلو به آن پهلو می‌شد یا این‌که به‌خاطرش رنگ دیوارها را عوض می‌کردید.",
    "انگار دیگر کسی نمی‌تواند یک خانه بسازد، مگر این‌که یک مشاور با پیراهن خیلی تنگ اول لپ‌تاپش را باز کند. مگر کلوسئوم و اهرام مصر را هم به همین ترتیب ساخته‌اند؟ خداوندا، در سال ۱۸۸۹ توانستند برج ایفل را بسازند ولی این روزها امکان ندارد بتوانند یک خانۀ سه طبقۀ مسخره بسازند بدون این‌که وقفه توی کارشان بیفتد و آن هم به این خاطر که یک نفر باید برود و باتری گوشی موبایلش را شارژ کند.",
    "این روزها آدم باید با هر آدم کندذهنی که بغل‌دستش ایستاده از این در و آن در حرف بزند تا بگویند طرف «خونگرم» است. اُوه اصلاً نمی‌دانست چطور این کار را بکند. شاید این‌جوری تربیتش کرده بودند، شاید آدم‌های هم‌نسلش برای دنیایی آماده نشده بودند که آدم‌ها در آن فقط حرف می‌زنند، ولی عمل کردن دیگر مهم نیست.",
    "مردم جلوی خانه‌های تازه بازسازی‌شده‌شان می‌ایستادند و پز می‌دادند، انگار خودشان آن‌ها را ساخته‌اند. یک بار هم سعی نکرده‌اند چیزی را خودشان به دست بیاورند و با این حال هی فخر می‌فروشند! ظاهراً دیگر مهم نبود که آدم بتواند خودش کف اتاقش را با کف‌پوش بپوشاند یا توالت و حمام را بازسازی کند، یا لاستیک‌های زمستانی اتومبیلش را خودش عوض کند. توانایی انجام کارها دیگر معنا نداشت. وقتی آدم می‌توانست همه چیز را یکهو بخرد، دیگر چه چیزی ارزش داشت؟ دیگر یک آدم چه ارزشی داشت؟",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "همیشه معتقدیم برای انجام کاری برای دیگران هنوز وقت داریم. معتقدیم برای گفتن حرفی به دیگران هنوز وقت داریم و سپس اتفاقی می‌افتد که ناگهان سر جایمان می‌ایستیم و با خود فکر می‌کنیم «کِی»",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای وجود دارد که در آن لحظه تصمیم می‌گیرد می‌خواهد چه کسی باشد و وقتی آدم از این موضوع بی‌خبر باشد اصلاً آدم‌ها را هم نخواهد شناخت.",
    "فقط سه چیز در دنیا وجود داشت که سونیا بی‌قیدوشرط و با همهٔ وجود دوستشان داشت: کتاب، پدرش، و گربه‌ها.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "وقتی آدم مجبور می‌شود تنها کسی را که او را درک می‌کرد توی خاک بگذارد، چیزی در درونش تکه‌تکه می‌شود. چنین زخمی هرگز درمان نمی‌شود.\nو زمان هم چیز عجیبی است. بیشتر ما فقط برای همان زمانی که پیش رویمان است زندگی می‌کنیم. چند روز، چند هفته، چند سال. احتمالاً یکی از دردناک‌ترین لحظات زندگی هر آدم زمانی است که می‌فهمد به سنی رسیده که سال‌های پشت سرش خیلی بیشتر از سال‌های پیش رویش هستند. و وقتی دیگر زمانی پیش رویمان باقی نمانده مجبوریم به دنبال چیزهای دیگری باشیم که به‌خاطرشان زندگی کنیم. مثلاً، خاطرات. بعدازظهرهایی که زیر نور آفتاب دست کسی را توی دستمان گرفته بودیم. عطر غنچه‌های تازه‌شکفته. یکشنبه‌ها در کافه. یا شاید نوه‌ها. آدم راهی پیدا می‌کند که به‌خاطر آیندهٔ کسی دیگر زندگی کند.",
    "«وقت ناهار، آره، این تنها چیزیه که مردم این روزها بهش فکر می‌کنن.»",
    "اندوه می‌تواند موجودات زنده را به کارهای عجیبی وادار کند.",
    "شاید اُوه برایش شعر نمی‌نوشت، زیر پنجره‌اش آوازهای عاشقانه نمی‌خواند و با هدیه‌های گران‌قیمت به خانه نمی‌آمد، ولی هیچ مردی به‌خاطر او چند ماه هر روز چندین ساعت در مسیر مخالف خانه‌اش نمی‌رفت تنها به این خاطر که از آن قطارسواری لذت ببرد، کنارش توی واگن بنشیند و به حرف‌هایش گوش دهد.",
    "همین که کار را درست انجام بدهی، پاداشت را گرفته‌ای",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "«وقتی آدم نتونه به کسی اعتماد کنه که زمان واسه‌اش مهم نیست در مورد مسائل مهم‌تر زندگی هم نمی‌تونه بهش اعتماد کنه.»",
    "هیچ‌کس نمی‌خواهد کار کند. این کشور پر شده از مردمی که فقط دلشان می‌خواهد تمام روز ناهار بخورند.",
    "مردم این روزها دیگر هیچ احترامی برای کاربرد درست و مناسب وسایل قائل نیستند، این روزها همه چیز فقط باید خوشگل باشد و توی کامپیوتر ذخیره شود. ولی اُوه کارها را طوری انجام می‌دهد که آدم باید انجام دهد.",
    "«آدمی که زیاد حرف نمی‌زنه چرت‌وپرت هم نمی‌گه.»",
    "و خنده‌ای که باعث می‌شد در تمام زندگی‌اش حس کند کسی با پای برهنه به سینه‌اش لگد می‌زند!",
    "ولی اگر کسی ازش می‌پرسید زندگی‌اش قبلاً چگونه بوده، پاسخ می‌داد تا قبل از این‌که زنش پا به زندگی‌اش بگذارد اصلاً زندگی نمی‌کرده و از وقتی تنهایش گذاشت دیگر زندگی نمی‌کند.",
    "«او» گاهی می‌گفت: «همهٔ راه‌ها تو رو به جایی می‌رسونن که برات در نظر گرفته شده.» تقدیر لابد برای او به همین معنا بود.\nبرای اوه اما «او» خودش تقدیر بود",
    "مردی به نام اُوِه\nمنظومه داستان ترجمه\nنویسنده: فردریک بکمن\nمترجم: الناز فرحناکیان\nنشر نون",
    "اوه بعد از مرگ سونیا نمرد. او فقط از زندگی کردن دست کشید.",
    "«آدمی که زیاد حرف نمی‌زنه چرت‌وپرت هم نمی‌گه.",
    "اوه یادش می‌آید که در دوران کودکی نمی‌فهمید چطور ممکن است «زیادی مهربان بودن» چیز بدی به شمار بیاید.",
    "«آدمی که زیاد حرف نمی‌زنه چرت‌وپرت هم نمی‌گه.»",
    "وقتی آدم مجبور می‌شود تنها کسی را که او را درک می‌کرد توی خاک بگذارد، چیزی در درونش تکه‌تکه می‌شود. چنین زخمی هرگز درمان نمی‌شود.",
    "اُوه از آن مردهایی است که صحت و سلامت همه چیز را با یک لگد بررسی می‌کنند.",
    "به قول پدر، همین که کار را درست انجام بدهی، پاداشت را گرفته‌ای.",
    "زن می‌خواهد با حرکات دست و اشارۀ کاملاً ناواضح و غیر قابل فهم به مغزفندقی بفهماند که به احتمال زیاد او یک مغزفندقی به تمام معناست.",
    "پایین صفحه با حروف درشت نوشته بود تو خیلی هم خنگ نیستی!",
    "همیشه متنفر بوده از این‌که کنترلش را از دست بدهد. طی سال‌ها به این نتیجه رسیده که مردم از این حس خوششان می‌آید و به همین دلیل الکل می‌نوشند،",
    "«هر کسی می‌خواد یه زندگی خوب داشته باشه ولی خوب از نظر هر کس یه معنایی داره.»",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای وجود دارد که در آن لحظه تصمیم می‌گیرد می‌خواهد چه کسی باشد.",
    "کسی که بد است فرق دارد با کسی که می‌تواند بد باشد.",
    "طوری نگاهش می‌کرد که انگار او تنها دختر روی کرهٔ زمین است.",
    "سونیا همیشه می‌گفت: «وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره. همهٔ گوشه‌ها و سوراخ‌سنبه‌هاش رو می‌شناسی. یاد می‌گیری که وقتی هوا سرده چطور باید کلید رو توی قفل بچرخونی که گیر نکنه، کدوم‌یک از کف‌پوش‌ها تاب برداشته و وقتی روش پا می‌گذاری لق می‌زنه، یا اینکه چطور باید در کمدها رو باز کنی که جیرجیر نکنن. این‌ها همه ریزه‌کاری‌هایی هستن که باعث می‌شن حس کنی اون خونه متعلق به توئه.»",
    "اوه از آن دسته آدم‌ها بود که هر روز کمتر از قبل حرف می‌زد و بیشتر از قبل کار می‌کرد.",
    "مرگ مسئلۀ عجیبی است. آدم‌ها در کل عمرشان جوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ اصلاً وجود ندارد، در صورتی که بیشتر وقت‌ها مهم‌ترین دلیل زندگی است. بعضی‌ها آن‌قدر زود متوجه حضور مرگ می‌شوند که با شور و هیجان بیشتر، با لج‌بازی یا با دیوانه‌بازی بیشتر زندگی می‌کنند. بعضی‌ها باید حضور مداوم مرگ را حس کنند تا بفهمند نقطۀ مقابلش چیست. بعضی‌ها آن‌قدر درگیرش هستند که حتی قبل از این‌که اجلشان سربرسد، توی اتاق انتظار نشسته‌اند. ما از مرگ می‌ترسیم ولی ترس واقعی بیشترمان از این است که این شتر درِ خانۀ شخص دیگری بخوابد. همیشه بزرگ‌ترین ترسمان از این است که مرگ سراغمان نیاید و در این دنیا تک‌وتنها بمانیم.",
    "وقتی آدم مجبور می‌شود تنها کسی را که او را درک می‌کرد توی خاک بگذارد، چیزی در درونش تکه‌تکه می‌شود. چنین زخمی هرگز درمان نمی‌شود.",
    "«برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "«هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد.» این‌طور می‌گویند.",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای وجود دارد که در آن لحظه تصمیم می‌گیرد می‌خواهد چه کسی باشد. کسی باشد که بگذارد دیگران بهش بدی کنند یا نگذارد.",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "همهٔ آدم‌ها درواقع به زمان خوش‌بین‌اند. همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "همهٔ این‌ها برای خنداندن توست.\nفقط برای خنداندن تو.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "فقط یه آدم بی‌مغز فکر می‌کنه که زور بازو به هیکل گنده ربط داره، این را یادت نره.»",
    "همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "احتمالاً یکی از دردناک‌ترین لحظات زندگی هر آدم زمانی است که می‌فهمد به سنی رسیده که سال‌های پشت سرش خیلی بیشتر از سال‌های پیش رویش هستند.",
    "وقتی آدم‌ها در غم یکدیگر شریک نشوند، این احتمال وجود دارد که اندوه به‌جای اینکه آن‌ها را به هم نزدیک کند، میانشان فاصله بیندازد.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "هر مسیری که در زندگی طی کنی درنهایت تو را به همان جایی می‌رساند که «برایت در نظر گرفته شده».",
    "آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن",
    "همۀ آدم‌ها در اصل به زمان خوش‌بین‌اند. همیشه معتقدیم برای انجام کاری برای دیگران هنوز وقت داریم. معتقدیم برای گفتن حرفی به دیگران هنوز وقت داریم.",
    "اوه هیچ‌وقت نفهمید زنش چرا او را انتخاب کرد. زنش عاشق چیزهای انتزاعی بود، مثل موسیقی و کتاب و کلمه‌های عجیب‌وغریب. اوه اهل چیزهای محسوس و غیرانتزاعی بود. پیچ‌گوشتی و فیلتر روغن را دوست داشت",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "نگاهت را که به آدم‌ها تغییر بدهی، شرایط بهتر می‌شود.",
    "خیلی وقت پیش یک نفر به او یادآوری کرد که خیلی فرق است بین کسی که بدجنس است و کسی که می‌تواند بدجنس باشد اما نیست.",
    "انگار این تنها چیزی است که این روزها اهمیت دارد: اینکه راه خودت را باز کنی و جلو بروی.",
    "می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.",
    "«همهٔ راه‌ها تو رو به جایی می‌رسونن که برات در نظر گرفته شده.»",
    "این روزها دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند قهوۀ درست‌وحسابی دم کند. درست مثل این‌که این روزها دیگر کسی نمی‌تواند با دست چیزی بنویسد. این روزها مردم فقط کامپیوتر دارند و دستگاه اسپرسو، و جامعه‌ای که در آن هیچ‌کس نمی‌تواند به طریقی منطقی با دست بنویسد و قهوه دم کند به کجا می‌رود؟ به کجا؟",
    "کراوات‌زده‌ها جوان تنهایی را که در خانهٔ رو به تخریب انتهای خیابان زندگی می‌کرد دوست نداشتند. بچه‌هایشان اجازه نداشتند دوروبر خانهٔ اوه بازی کنند. کراوات‌زده‌ها ترجیح می‌دادند در محدودهٔ محل سکونتشان کراوات‌زده‌های دیگر را ببینند. این چیزی بود که اوه فهمید. البته مخالفتی نداشت، اما مسئله این بود که او به محلهٔ کراوات‌زده‌ها نرفته بود، بلکه آن‌ها به محلهٔ او آمده بودند.",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "البته صدای مادر خشن بود و خیلی از نت‌ها را خارج می‌خواند، طوری که بعید بود کسی از آوازش لذت ببرد، اما اوه یادش می‌آید که آواز خواندن مادرش را دوست داشت.",
    "انگار یک‌باره هدفی پیدا کرده بود. انگیزه‌ای به دست آورده بود. یک‌باره فهمیده بود که می‌خواهد چه باشد.",
    "«آدم‌ها را از روی کارهایی که انجام می‌دن می‌شه شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "یکی از دردناک‌ترین لحظه‌ها در زندگی احتمالاً لحظه‌ای است که آدم می‌بیند سال‌های پیش رویش کمتر از سال‌های پشت سرش هستند و وقتی زمان زیادی برایش نمانده باشد دنبال چیزهایی می‌گردد که به زندگی کردن بیرزد. شاید خاطرات",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهید، دلتان برای خاطرات عجیبش تنگ می‌شود. دلتان برای چیزهای کوچکش تنگ می‌شود، برای لبخندش، رفتارش، آن‌طور که توی تخت از این پهلو به آن پهلو می‌شد یا این‌که به‌خاطرش رنگ دیوارها را عوض می‌کردید.",
    "این روزها مردم فقط وسایل به‌دردنخور دارند. بیست جفت کفش دارند ولی نمی‌دانند پاشنه‌کش کجاست.",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "«او» گاهی می‌گفت: «همهٔ راه‌ها تو رو به جایی می‌رسونن که برات در نظر گرفته شده.»",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد. و اگر این را ندانی، آدم‌ها را نمی‌شناسی.",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "مرگ مسئلۀ عجیبی است. آدم‌ها در کل عمرشان جوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ اصلاً وجود ندارد، در صورتی که بیشتر وقت‌ها مهم‌ترین دلیل زندگی است. بعضی‌ها آن‌قدر زود متوجه حضور مرگ می‌شوند که با شور و هیجان بیشتر، با لج‌بازی یا با دیوانه‌بازی بیشتر زندگی می‌کنند. بعضی‌ها باید حضور مداوم مرگ را حس کنند تا بفهمند نقطۀ مقابلش چیست. بعضی‌ها آن‌قدر درگیرش هستند که حتی قبل از این‌که اجلشان سربرسد، توی اتاق انتظار نشسته‌اند. ما از مرگ می‌ترسیم ولی ترس واقعی بیشترمان از این است که این شتر درِ خانۀ شخص دیگری بخوابد. همیشه بزرگ‌ترین ترسمان از این است که مرگ سراغمان نیاید و در این دنیا تک‌وتنها بمانیم.",
    "«برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "«فقط می‌خواستم بدونم چه حسی داره آدمی باشم که تو بهش نگاه می‌کنی.»",
    "آدم‌هایی که دیر می‌رسند قابل اعتماد نیستند. «وقتی نتونی به زمان‌بندی کسی اعتماد کنی، به باقی کارهاش هم اعتباری نیست.»",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "رونه پرسید: «یعنی دیگه کسی حال‌وحوصله نداره پای اصولش بایسته و بابتش بجنگه؟»\nاوه جواب داد: «هیچ‌کس جربزه‌اش رو نداره.»",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "اما اگر کسی ازش می‌پرسید، جواب می‌داد پیش از آشنایی با زنش هرگز زندگی نکرده بود، و بعد از رفتن او نیز هیچ‌وقت زندگی نکرد.",
    "فردا هم روز خدا است، شاید فردا بتواند خودش را بکشد.",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "هیچ‌وقت نفهمید چرا مردم در کل زندگی ذهنشان را درگیر می‌کنند و مدام فکر و خیال می‌کنند، به‌جای این‌که قبول کنند چه‌جور آدمی هستند. آدم همانی است که هست و آدم کاری را می‌کند که می‌تواند بکند، گرچه می‌تواند انجام آن کار را دست یک آدم دیگر بسپارد.",
    "صداقت یک لغت بیگانه شده است.",
    "همیشه معتقدیم برای انجام کاری برای دیگران هنوز وقت داریم. معتقدیم برای گفتن حرفی به دیگران هنوز وقت داریم و سپس اتفاقی می‌افتد که ناگهان سر جایمان می‌ایستیم و با خود فکر می‌کنیم «کِی» .",
    "وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره. همهٔ گوشه‌ها و سوراخ‌سنبه‌هاش رو می‌شناسی. یاد می‌گیری که وقتی هوا سرده چطور باید کلید رو توی قفل بچرخونی که گیر نکنه، کدوم‌یک از کف‌پوش‌ها تاب برداشته و وقتی روش پا می‌گذاری لق می‌زنه، یا اینکه چطور باید در کمدها رو باز کنی که جیرجیر نکنن. این‌ها همه ریزه‌کاری‌هایی هستن که باعث می‌شن حس کنی اون خونه متعلق به توئه.»",
    "یک بار وقتی از زنش پرسید چرا همیشهٔ خدا سرحال است او جواب داد: «برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "اما واقعیت این است که بی‌اعتمادی اوه به این دلیل بود که آدم‌ها نتوانسته بودند اعتمادش را جلب کنند.",
    "خیلی فرق است بین کسی که بدجنس است و کسی که می‌تواند بدجنس باشد اما نیست.",
    "مردم همیشه می‌گفتند اُوِه «تلخ» است. اما اوه تلخ نبود. فقط عادت نداشت همیشه لبخند به لب داشته باشد. یعنی بابت این موضوع باید مثل جانی‌ها با آدم رفتار شود؟ اوه این‌طور فکر نمی‌کرد. وقتی آدم مجبور می‌شود تنها کسی را که او را درک می‌کرد توی خاک بگذارد، چیزی در درونش تکه‌تکه می‌شود. چنین زخمی هرگز درمان نمی‌شود.",
    "اوه بعد از مرگ سونیا نمرد. او فقط از زندگی کردن دست کشید.\nاندوه چیز عجیبی است.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد. و اگر این را ندانی، آدم‌ها را نمی‌شناسی.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "و زن اوه همان کاری را می‌کند که باید بکند: سر تکان می‌دهد و می‌گوید حق با اوه است.",
    "احتمالاً یکی از دردناک‌ترین لحظات زندگی هر آدم زمانی است که می‌فهمد به سنی رسیده که سال‌های پشت سرش خیلی بیشتر از سال‌های پیش رویش هستند.",
    "خیال می‌کنیم برای کمک کردن به دیگران وقت زیاد است. یا برای گفتن حرف‌هایمان به دیگران.",
    "«او» گاهی می‌گفت: «همهٔ راه‌ها تو رو به جایی می‌رسونن که برات در نظر گرفته شده.» تقدیر لابد برای او به همین معنا بود.\nبرای اوه اما «او» خودش تقدیر بود.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "مردم می‌گفتند اوه زندگی را سیاه‌وسفید می‌بیند. اما زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اوه.",
    "شش ماه می‌شود که زنش فوت کرده و اُوه هنوز هم روزی دو بار توی خانه می‌چرخد و رادیاتورها را وارسی می‌کند، مبادا زنش درجه‌شان را یواشکی بالا برده باشد.",
    "وقتی آدم‌ها در غم یکدیگر شریک نشوند، غم در آدم‌ها شریک می‌شود.",
    "اُوه هیچ‌وقت وراج نبوده. برایش مثل روز روشن بود که این روزها این یک نقطه‌ضعف محسوب می‌شود. این روزها آدم باید با هر آدم کندذهنی که بغل‌دستش ایستاده از این در و آن در حرف بزند تا بگویند طرف «خونگرم» است. اُوه اصلاً نمی‌دانست چطور این کار را بکند. شاید این‌جوری تربیتش کرده بودند، شاید آدم‌های هم‌نسلش برای دنیایی آماده نشده بودند که آدم‌ها در آن فقط حرف می‌زنند، ولی عمل کردن دیگر مهم نیست.",
    "همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "نگاهت را که به آدم‌ها تغییر بدهی، شرایط بهتر می‌شود.",
    "اما همهٔ ما پای زمان که وسط بیاید خوش‌بین می‌شویم. خیال می‌کنیم برای کمک کردن به دیگران وقت زیاد است. یا برای گفتن حرف‌هایمان به دیگران.\nیا برای کمک خواستن.",
    "همین که کار را درست انجام بدهی، پاداشت را گرفته‌ای.",
    "اوه همیشه به آدم‌هایی که قدشان بالای صد و هشتاد سانتی‌متر است شک دارد؛ به نظرش خون نمی‌تواند آن‌همه راه را تا مغز بالا برود.",
    "آدم‌هایی را که برای بازنشسته شدن له‌له می‌زنند نمی‌فهمد. چطور ممکن است یک نفر تمام زندگی‌اش را در حسرت روزی بگذراند که به او بگویند وجودش زیادی است؟ بیکار و بیعار، باری روی دوش جامعه، کدام آدم عاقلی آرزوی چنین شرایطی را دارد؟ اینکه توی خانه بماند و به انتظار مرگ بنشیند. یا حتی بدتر: به انتظار آن‌هایی بنشیند که بیایند و برش دارند و ببرندش به یکی از آن خانه‌ها. این که حتی برای توالت رفتن به دیگران نیاز داشته باشد. اوه چیزی بدتر از این سراغ ندارد.",
    "«آدمی که زیاد حرف نمی‌زنه چرت‌وپرت هم نمی‌گه.»",
    "اوه همیشه به آدم‌هایی که قدشان بالای صد و هشتاد سانتی‌متر است شک دارد؛ به نظرش خون نمی‌تواند آن‌همه راه را تا مغز بالا برود.",
    "قرار نبود این‌طور پیش برود. آدم همهٔ زندگی‌اش کار کند و قسط‌های وام مَسکنش را بدهد و و مالیات پرداخت کند و همهٔ مسئولیت‌هایش را انجام دهد. ازدواج کند. در خوشی و غم در کنار هم باقی بمانیم تا زمانی که مرگ ما را از هم جدا کند، مگر این چیزی نبود که توافق کرده بودیم؟ اوه خیلی خوب یادش می‌آید که دقیقاً همین بود. قرار نبود زنش قبل از او بمیرد. او بود که باید اول می‌مرد. قرار لعنتی‌شان همین بود؛ نبود؟",
    "بعضی از پسرها همه‌چیز را رها می‌کنند و می‌روند پی زندگی‌شان. چه‌کار می‌شود کرد.",
    "اوه گفت: «آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»\nرئیس با شگفتی به او نگاه کرد. این طولانی‌ترین جمله‌ای بود که این پسر از دو سال پیش که در خط‌آهن شروع به کار کرد به زبان آورده بود.",
    "اوه بعد از مرگ سونیا نمرد. او فقط از زندگی کردن دست کشید.\nاندوه چیز عجیبی است.",
    "«همهٔ آدم‌ها دلشان می‌خواهد زندگی شرافتمندانه‌ای داشته باشند؛ مسئله این است که شرافت برای آدم‌های مختلف معانی متفاوتی دارد.",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "و زمان هم چیز عجیبی است. بیشتر ما فقط برای همان زمانی که پیش رویمان است زندگی می‌کنیم. چند روز، چند هفته، چند سال. احتمالاً یکی از دردناک‌ترین لحظات زندگی هر آدم زمانی است که می‌فهمد به سنی رسیده که سال‌های پشت سرش خیلی بیشتر از سال‌های پیش رویش هستند. و وقتی دیگر زمانی پیش رویمان باقی نمانده مجبوریم به دنبال چیزهای دیگری باشیم که به‌خاطرشان زندگی کنیم. مثلاً، خاطرات.",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "پررنگ‌ترین خاطره‌ای که اُوه از مادرش دارد این است که مادرش کنار پنجرۀ آشپزخانۀ خانه کوچکشان می‌نشست که خارج از شهر بود، دوروبرش پر از دود سیگار می‌شد و هر شنبه صبح آسمان را تماشا می‌کرد و این‌که بعضی وقت‌ها آواز می‌خواند و همین‌طور به یاد می‌آورد که خودش همیشه با کتاب ریاضی زیر پنجره چهارزانو می‌نشست و آواز مادرش را گوش می‌کرد. البته صدای مادر خشن بود و موقع آواز خواندن صدایش را کمی عوض می‌کرد ولی به هر حال اُوه خوشش می‌آمد.",
    "نگاهی به اطراف مغازه می‌اندازد. جعبۀ توی دستش را یک بار دیگر تکان می‌دهد.\n «و اونی که می‌گین، خوبه؟»\nفروشنده پیشخان جلویش را نگاه می‌کند. آدم متوجه می‌شود دارد با خودش کلنجار می‌رود تا سر و صورتش را چنگ نزند. سپس لبخندی پرانرژی می‌زند و چشم‌هایش برق می‌زنند.\n «می‌دونین چیه؟ بگذارین ببینم همکارم الان دستش بند نیست و می‌تونه بیاد",
    "زنش اغلب می‌گفت تمام راه‌ها به جایی ختم می‌شوند که از همان اول برای آدم «مقدّر شده» .\nو شاید سرنوشت از نظر زنش «چیزی» بود.\nولی سرنوشت از نظر اُوه «یک شخص» بود.",
    "خوب می‌دانست که خیلی‌ها او را مثال یک پیرمرد لجوج می‌دانستند که در زندگی‌اش به هیچ‌کس اطمینان ندارد، ولی این بی‌اطمینانی تنها به این خاطر بود که مردم تا آن موقع عکسش را ثابت نکرده بودند.",
    "وقتی آدم‌ها در غم یکدیگر شریک نشوند، غم در آدم‌ها شریک می‌شود.",
    "تمام مردم کشور از جا بلند می‌شوند و به افتخار این واقعیت که دیگر کسی نمی‌تواند هیچ کاری را درست انجام بدهد کف می‌زنند. ستایش تمام و کمالِ میان‌مایگی.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "اوه گفت: «آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد. و اگر این را ندانی، آدم‌ها را نمی‌شناسی.",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "روز یکشنبه، زنش به خاک سپرده شد. روز دوشنبه، اوه سر کارش برگشت.\n***\nاما اگر کسی ازش می‌پرسید، جواب می‌داد پیش از آشنایی با زنش هرگز زندگی نکرده بود، و بعد از رفتن او نیز هیچ‌وقت زندگی نکرد.",
    "کسی که یک جای کارش نمی‌لنگد لازم نیست از «حقیقت» بترسد.",
    "احتمالاً یکی از دردناک‌ترین لحظات زندگی هر آدم زمانی است که می‌فهمد به سنی رسیده که سال‌های پشت سرش خیلی بیشتر از سال‌های پیش رویش هستند",
    "پیش از آشنایی با زنش هرگز زندگی نکرده بود، و بعد از رفتن او نیز هیچ‌وقت زندگی نکرد.",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است. بعضی از ما به‌موقع متوجه حضور مرگ می‌شویم و شروع می‌کنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کله‌شقی و خشم بیشتر. بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند. و بعضی آن‌قدر درگیر مرگ می‌شوند که خیلی قبل‌تر از آنکه مرگ فرا رسیدنش را اعلام کند به اتاق انتظار می‌روند.",
    "اوه گفت: «آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "خدایا، برج ایفل در سال ۱۸۸۹ ساخته شده، آن‌وقت حالا نمی‌توانند یک ساختمان یک طبقه بسازند بدون آنکه وسطش کار را ول کنند تا باتری گوشی‌شان را شارژ کنند.",
    "هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد.",
    "فقط گنده‌بک‌های بی‌کله فکر می‌کنن که زور بازو به قدوقوارهٔ آدم ربط داره. این رو یادت باشه.»",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "قرار نبود زندگی‌اش به اینجا برسد.",
    "هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد.",
    "اتفاق عجیبی است، اینکه در شانزده سالگی یتیم شوی. خیلی پیش‌تر از آنکه وقت داشته باشی خودت خانواده‌ای تشکیل بدهی، خانواده‌ات را از دست بدهی. تنها می‌شوی، یک جور تنهایی خاص و بی‌مانند.",
    "«اگر می‌خواهی کاری از پیش ببری، به خودت متکی باش»",
    "چه نیازی بود که علت همه‌چیز را بداند؟ تو همین هستی که هستی، و همین کاری را می‌کنی که باید بکنی، برای اوه همین‌قدر بس بود.",
    "«وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره. همهٔ گوشه‌ها و سوراخ‌سنبه‌هاش رو می‌شناسی.",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "مرگ مسئلۀ عجیبی است. آدم‌ها در کل عمرشان جوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ اصلاً وجود ندارد، در صورتی که بیشتر وقت‌ها مهم‌ترین دلیل زندگی است.",
    "«اُوه، وقتی یه نفر به یکی دیگه چیزی می‌ده، اون کسی که می‌گیره آمرزیده نمی‌شه، اون کسی که می‌بخشه آمرزیده می‌شه.»",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد. و اگر این را ندانی، آدم‌ها را نمی‌شناسی.",
    "«وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره. همهٔ گوشه‌ها و سوراخ‌سنبه‌هاش رو می‌شناسی. یاد می‌گیری که وقتی هوا سرده چطور باید کلید رو توی قفل بچرخونی که گیر نکنه، کدوم‌یک از کف‌پوش‌ها تاب برداشته و وقتی روش پا می‌گذاری لق می‌زنه، یا اینکه چطور باید در کمدها رو باز کنی که جیرجیر نکنن. این‌ها همه ریزه‌کاری‌هایی هستن که باعث می‌شن حس کنی اون خونه متعلق به توئه.»",
    "این روزها، آدم باید بتواند هر سبک‌مغزی سر راهش سبز شد سر صحبت را با او باز کند و از این در و آن در حرف بزند و اراجیف بگوید. فقط به این دلیل که این کار «خوب» است",
    "هیچ‌وقت علتش را نفهمید، تمایلی هم به فهمیدنش نداشت. چه نیازی بود که علت همه‌چیز را بداند؟ تو همین هستی که هستی، و همین کاری را می‌کنی که باید بکنی، برای اوه همین‌قدر بس بود.",
    "«همهٔ آدم‌ها دلشان می‌خواهد زندگی شرافتمندانه‌ای داشته باشند؛ مسئله این است که شرافت برای آدم‌های مختلف معانی متفاوتی دارد.»",
    "وقتی به اوه نگاه می‌کرد اوه برای اولین بار در زندگی‌اش احساس کرد تنها مرد روی زمین است.",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "«هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد.»",
    "این روزها، آدم‌ها جلوی در خانه‌های بازسازی‌شده‌شان می‌ایستادند و طوری پز می‌دادند که انگار خانه را با دست‌های خودشان ساخته‌اند، آن هم کسانی که حتی عرضهٔ پیچ‌گوشتی دست گرفتن را هم نداشتند.",
    "«وقتی خونه نیستی، هیچی سر جاش نیست.»",
    "و آخروعاقبت دنیا چه می‌شود وقتی آدم‌ها نتوانند با خودکار بنویسند یا یک قوری قهوه دم کنند؟",
    "این روزها، روالش همین است. با کارت اعتباری خرید می‌کنند و ماشین الکتریکی می‌رانند و برای تعویض یک لامپ تعمیرکار می‌آورند خانه.",
    "ما از مرگ می‌ترسیم، و با این حال اغلب ما بیشتر از هر چیز هراس این را داریم که مرگ سراغ کسی غیر از خودمان بیاید، چون بزرگ‌ترین ترسی که می‌شود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدم‌ها را با خودش ببرد و ما تک‌وتنها باقی بمانیم.",
    "چهار روز بعد، اوه روی برف‌ها لنگ‌لنگان به سوی خانه‌اش می‌رود. پروانه از یک طرف نگهش داشته و پاتریک از طرف دیگر. اوه با خودش فکر می‌کند به چه کسانی تکیه کرده، یکی‌شان با چوب زیر بغل راه می‌رود و دیگری حامله است.",
    "مردم خیلی وقت است که این‌طور مرتب پارو نمی‌کنند. فقط راهشان را باز می‌کنند. از ماشین برف‌روب و این‌جور چیزها استفاده می‌کنند. به هر ترتیبی که بتوانند، فقط برف‌ها را این طرف و آن طرف می‌پاشند. انگار این تنها چیزی است که این روزها اهمیت دارد: اینکه راه خودت را باز کنی و جلو بروی.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "اوه به او گفت ترجیح می‌دهد خودش فکر کند تا اینکه چیزی را بخواند که حاصل فکر احمق‌های دیگر است.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد. و اگر این را ندانی، آدم‌ها را نمی‌شناسی.",
    "اوه به عدالت و انصاف و سخت‌کوشی اعتقاد داشت، و به دنیایی که در آن حق به حق‌دار می‌رسید. نه به‌خاطر مدال و مدرک و تعریف‌وتمجید دیگران، بلکه به این دلیل که درستش همین است.",
    "«وقتی کسی به دیگری کمک می‌کنه، فقط گیرندهٔ کمک نیست که مورد لطف قرار می‌گیره، اونی که کمک می‌کنه بیشتر خیر می‌بینه.»",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "کسی که یک جای کارش نمی‌لنگد لازم نیست از «حقیقت» بترسد.",
    "احساس می‌کرد آدم نباید طوری زندگی کند که انگار هر چیزی را می‌شود عوض کرد. طوری که انگار وفاداری بی‌ارزش است.",
    "وقتی یکی از دوستانش از او پرسید چرا این‌همه عاشق اوه است جواب داد بیشتر مردها از آتش فرار می‌کنند، اما مردهایی مثل اوه با آن مبارزه می‌کنند.",
    "مردم می‌تونن هر چی دلشون می‌خواد دربارهٔ تو بگن، اوه، اما تو عجیب‌ترین اَبرقهرمانی هستی که من می‌شناسم.»",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است.",
    "هیچ‌کس هرگز از اوه نپرسید تا پیش از روزی که با دختر دیدار کند زندگی‌اش چطور بوده. اما اگر کسی این را از او می‌پرسید، اوه پاسخ می‌داد تا پیش از آن روز اصلاً زندگی نمی‌کرده.",
    "مردی به نام اوه\nفردریک بکمن\nترجمه فرناز تیمورازوف",
    "رگ مسئلۀ عجیبی است. آدم‌ها در کل عمرشان جوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ اصلاً وجود ندارد، در صورتی که بیشتر وقت‌ها مهم‌ترین دلیل زندگی است.",
    "بعضی‌ها آن‌قدر زود متوجه حضور مرگ می‌شوند که با شور و هیجان بیشتر، با لج‌بازی یا با دیوانه‌بازی بیشتر زندگی می‌کنند. بعضی‌ها باید حضور مداوم مرگ را حس کنند تا بفهمند نقطۀ مقابلش چیست. بعضی‌ها آن‌قدر درگیرش هستند که حتی قبل از این‌که اجلشان سربرسد، توی اتاق انتظار نشسته‌اند.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهید، دلتان برای خاطرات عجیبش تنگ می‌شود. دلتان برای چیزهای کوچکش تنگ می‌شود، برای لبخندش، رفتارش، آن‌طور که توی تخت از این پهلو به آن پهلو می‌شد",
    "مطمئناً کسانی بودند که فکر می‌کردند آدم نمی‌تواند احساسات را از روی اتومبیل‌ها بخواند، ولی اشتباه می‌کردند.",
    "کراوات‌زده‌ها جوان تنهایی را که در خانهٔ رو به تخریب انتهای خیابان زندگی می‌کرد دوست نداشتند. بچه‌هایشان اجازه نداشتند دوروبر خانهٔ اوه بازی کنند. کراوات‌زده‌ها ترجیح می‌دادند در محدودهٔ محل سکونتشان کراوات‌زده‌های دیگر را ببینند. این چیزی بود که اوه فهمید. البته مخالفتی نداشت، اما مسئله این بود که او به محلهٔ کراوات‌زده‌ها نرفته بود، بلکه آن‌ها به محلهٔ او آمده بودند.",
    "هیچ‌کس هرگز از اوه نپرسید تا پیش از روزی که با دختر دیدار کند زندگی‌اش چطور بوده. اما اگر کسی این را از او می‌پرسید، اوه پاسخ می‌داد تا پیش از آن روز اصلاً زندگی نمی‌کرده.",
    "نگاهت را که به آدم‌ها تغییر بدهی، شرایط بهتر می‌شود.",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "اُوِه سیاه‌وسفید بود.\nو زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اُوِه.",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "عاشق چیزهای انتزاعی بود، مثل موسیقی و کتاب و کلمه‌های عجیب‌وغریب.",
    "هیچ‌کس هرگز از اوه نپرسید تا پیش از روزی که با دختر دیدار کند زندگی‌اش چطور بوده. اما اگر کسی این را از او می‌پرسید، اوه پاسخ می‌داد تا پیش از آن روز اصلاً زندگی نمی‌کرده.",
    "«وقتی کسی به دیگری کمک می‌کنه، فقط گیرندهٔ کمک نیست که مورد لطف قرار می‌گیره، اونی که کمک می‌کنه بیشتر خیر می‌بینه.»",
    "خیلی فرق است بین کسی که بدجنس است و کسی که می‌تواند بدجنس باشد اما نیست.",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "چون در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود،",
    "ساعت ده و نیم، اوه سونیا را از پله‌ها بالا می‌برد و به اتاق خواب می‌رساند. سونیا تا سال‌ها غر می‌زد که اتاق خواب را تغییر دهند و از اتاق مهمان در طبقهٔ اول به‌جای اتاق خواب استفاده کنند، اما اوه زیر بار نمی‌رفت. ده سالی طول کشید تا سونیا فهمید این شیوهٔ شوهرش است برای اینکه نشان دهد کم نمی‌آورد. نشان دهد که نه خدا و نه کائنات و نه هیچ چیز دیگر نمی‌تواند او را شکست دهد. نشان دهد که آن آدم‌های عوضی باید بروند به جهنم. از آنجا به بعد، سونیا دیگر غر نزد.",
    "سونیا همیشه می‌گفت: «وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره.",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است. بعضی از ما به‌موقع متوجه حضور مرگ می‌شویم و شروع می‌کنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کله‌شقی و خشم بیشتر. بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند. و بعضی آن‌قدر درگیر مرگ می‌شوند که خیلی قبل‌تر از آنکه مرگ فرا رسیدنش را اعلام کند به اتاق انتظار می‌روند. ما از مرگ می‌ترسیم، و با این حال اغلب ما بیشتر از هر چیز هراس این را داریم که مرگ سراغ کسی غیر از خودمان بیاید، چون بزرگ‌ترین ترسی که می‌شود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدم‌ها را با خودش ببرد و ما تک‌وتنها باقی بمانیم.",
    "آرام زمزمه می‌کند: «برات گل آوردم. صورتی. همون رنگی که دوست داری. می‌گن تو سرما دوام نمی‌آره، اما دروغ می‌گن، می‌خوان وادارت کنن از اون گرون‌هاش بخری.»",
    "آن‌قدر دلش برای سونیا تنگ شده که گاهی نمی‌تواند وجود خودش را در جسمش تحمل کند",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است. بعضی از ما به‌موقع متوجه حضور مرگ می‌شویم و شروع می‌کنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کله‌شقی و خشم بیشتر. بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند. و بعضی آن‌قدر درگیر مرگ می‌شوند که خیلی قبل‌تر از آنکه مرگ فرا رسیدنش را اعلام کند به اتاق انتظار می‌روند.",
    "«هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد.»",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی",
    "وقتی آدم مجبور می‌شود تنها کسی را که او را درک می‌کرد توی خاک بگذارد، چیزی در درونش تکه‌تکه می‌شود. چنین زخمی هرگز درمان نمی‌شود.",
    "وقتی اوه گل‌به‌دست از گل‌فروشی برمی‌گردد و متوجه می‌شود ماشینش پر از آب دهان گربه است، انگشت اشاره‌اش را مثل یک شمشیر رو به گربه تکان می‌دهد. بعد گربه شمشیر اوه را گاز می‌گیرد. و اوه بقیهٔ راه حتی یک کلمه با گربه حرف نمی‌زند.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است. بعضی از ما به‌موقع متوجه حضور مرگ می‌شویم و شروع می‌کنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کله‌شقی و خشم بیشتر. بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند. و بعضی آن‌قدر درگیر مرگ می‌شوند که خیلی قبل‌تر از آنکه مرگ فرا رسیدنش را اعلام کند به اتاق انتظار می‌روند.",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»\n«کی این ر",
    "این روزها، آدم باید بتواند هر سبک‌مغزی سر راهش سبز شد سر صحبت را با او باز کند و از این در و آن در حرف بزند و اراجیف بگوید.",
    "چه نیازی بود که علت همه‌چیز را بداند؟ تو همین هستی که هستی، و همین کاری را می‌کنی که باید بکنی",
    "به قول پدر، همین که کار را درست انجام بدهی، پاداشت را گرفته‌ای.",
    "«برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد. این‌طور می‌گویند. و سونیا برای چیزی می‌جنگید که خیر بود. برای بچه‌هایی که خودش هیچ‌وقت نمی‌توانست داشته باشد. و اوه برای سونیا می‌جنگید.",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است. بعضی از ما به‌موقع متوجه حضور مرگ می‌شویم و شروع می‌کنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کله‌شقی و خشم بیشتر. بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند. و بعضی آن‌قدر درگیر مرگ می‌شوند که خیلی قبل‌تر از آنکه مرگ فرا رسیدنش را اعلام کند به اتاق انتظار می‌روند. ما از مرگ می‌ترسیم، و با این حال اغلب ما بیشتر از هر چیز هراس این را داریم که مرگ سراغ کسی غیر از خودمان بیاید، چون بزرگ‌ترین ترسی که می‌شود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدم‌ها را با خودش ببرد و ما تک‌وتنها باقی بمانیم.",
    "رونه پرسید: «یعنی دیگه کسی حال‌وحوصله نداره پای اصولش بایسته و بابتش بجنگه؟»\nاوه جواب داد: «هیچ‌کس جربزه‌اش رو نداره.»",
    "هیچ‌کس پیشرفت کار را نمی‌دید، اما نیازی نبود کسی آن را ببیند. به قول پدر، همین که کار را درست انجام بدهی، پاداشت را گرفته‌ای.",
    "خیلی از مردم فکر می‌کنند زندگی با آدمی که تنهایی را دوست دارد سخت است. این قضیه در مورد کسانی صادق است که خودشان نمی‌توانند تنها بمانند.",
    "«وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره. همهٔ گوشه‌ها و سوراخ‌سنبه‌هاش رو می‌شناسی. یاد می‌گیری که وقتی هوا سرده چطور باید کلید رو توی قفل بچرخونی که گیر نکنه، کدوم‌یک از کف‌پوش‌ها تاب برداشته و وقتی روش پا می‌گذاری لق می‌زنه، یا اینکه چطور باید در کمدها رو باز کنی که جیرجیر نکنن. این‌ها همه ریزه‌کاری‌هایی هستن که باعث می‌شن حس کنی اون خونه متعلق به توئه.»",
    "دختره ده سال از خودش جوان‌تر است. اوه اسمش را گذاشته «خرفت موطلایی». مثل یک پاندای مست تو خیابان‌ها ول می‌چرخد، با کفش‌هایی که پاشنه‌هایش به درازی آچار بُکس است. و تمام صورتش را مثل دلقک‌ها آرایش می‌کند و عینک آفتابی‌اش آن‌قدر بزرگ است که آدم شک می‌کند این عینک است یا کلاه‌خود. یک حیوان هم دارد، از آن ریزه‌میزه‌ها، که بدون قلاده این طرف و آن طرف می‌رود و روی سنگ‌فرش جلوی خانهٔ اوه می‌شاشد.",
    "خودش را رها می‌کند روی چهارپایهٔ توی راهرو و لرزش دست‌هایش را احساس می‌کند. قلبش چنان به‌شدت می‌تپد که کم مانده گوش‌هایش بترکند. فشاری روی قفسهٔ سینه‌اش حس می‌کند، انگار تاریکی مطلق چکمه‌هایش را روی گلوی او گذاشته، و تا بیست دقیقه ادامه پیدا می‌کند.\nو بعد اوه می‌زند زیر گریه.",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است. بعضی از ما به‌موقع متوجه حضور مرگ می‌شویم و شروع می‌کنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کله‌شقی و خشم بیشتر. بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند. و بعضی آن‌قدر درگیر مرگ می‌شوند که خیلی قبل‌تر از آنکه مرگ فرا رسیدنش را اعلام کند به اتاق انتظار می‌روند. ما از مرگ می‌ترسیم، و با این حال اغلب ما بیشتر از هر چیز هراس این را داریم که مرگ سراغ کسی غیر از خودمان بیاید، چون بزرگ‌ترین ترسی که می‌شود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدم‌ها را با خودش ببرد و ما تک‌وتنها باقی بمانیم.",
    "«حالا باید دو برابر بیشتر از قبل دوستم داشته باشی.»\nو اوه به او دروغ گفت. گفت دو برابر بیشتر از قبل دوستش دارد. گرچه، خوب می‌دانست امکان ندارد بتواند او را بیشتر از آنچه حالا دوستش دارد دوست داشته باشد.",
    "مردم دیگر لوازم به‌دردبخور نگه نمی‌دارند. فقط آت‌وآشغال نگه می‌دارند. بیست جفت کفش دارند، اما هیچ‌وقت نمی‌دانند پاشنه‌کش کجا است؛ خانه‌ها پر شده از مایکروویو و تلویزیون صفحه‌تخت، اما صاحبانشان، حتی اگر با تیغ موکت‌بری هم تهدیدشان کنی، نمی‌توانند بگویند چه رولپلاکی برای دیوار بتنی مناسب است.",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "مردم می‌گفتند اوه زندگی را سیاه‌وسفید می‌بیند. اما زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اوه.",
    "اما هیچ‌یک از آن خواستگارها سونیا را آن‌طور نگاه نمی‌کردند، آن‌طور که این جوان توی قطار کنارش می‌نشست و نگاهش می‌کرد. طوری نگاهش می‌کرد که انگار او تنها دختر روی کرهٔ زمین است.",
    "وقتی یکی از دوستانش از او پرسید چرا این‌همه عاشق اوه است جواب داد بیشتر مردها از آتش فرار می‌کنند، اما مردهایی مثل اوه با آن مبارزه می‌کنند.",
    "سعی می‌کرد به سونیا بفهماند که نباید به گداهای توی خیابان پول بدهد، چون با آن پول می‌روند مشروب می‌خرند. اما گوش سونیا بدهکار نبود.\nمی‌گفت: «با این پول می‌تونن هر کاری دلشون خواست بکنن.»\nوقتی اوه اعتراض می‌کرد، سونیا لبخند می‌زد و دست‌های بزرگ اوه را در دست می‌گرفت و می‌بوسید و توضیح می‌داد: «وقتی کسی به دیگری کمک می‌کنه، فقط گیرندهٔ کمک نیست که مورد لطف قرار می‌گیره، اونی که کمک می‌کنه بیشتر خیر می‌بینه.»",
    "توی اتوبوس، در مسیر برگشت از اسپانیا، سونیا دست اوه را روی شکمش گذاشت و اوه برای اولین بار لگدهای بچه را حس کرد، خیلی آرام، انگار دستکش پوشیده باشد و کسی به کف دستش ضربه بزند. چندین ساعت همان جا نشستند و ضربه‌ها را احساس کردند. اوه چیزی نمی‌گفت، اما وقتی از جا بلند شد و زیر لب گفت باید برود دست‌شویی، سونیا او را دید که با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد.\nآن هفته شادترین هفتهٔ زندگی اوه بود.\nو به دنبالش غم‌انگیزترین هفته‌ها از راه رسید.",
    "ین چیزی بود که اوه یاد گرفته بود: وقتی آدم چیزی برای گفتن ندارد، بهتر است سؤال کند. اگر یک چیز در دنیا باشد که کمک کند آدم‌ها یادشان برود که از کسی خوششان نمی‌آید، این است که فرصتی به آن‌ها بدهی تا در مورد خودشان صحبت کنند.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.\nشاید به این دلیل",
    "هیچ مرد دیگری حاضر نمی‌شد هر روز چندین ساعت در مسیر مخالف خانه‌اش توی قطار کنار او بنشیند و حرف‌هایش را گوش کند.",
    "وقتی آدم چیزی برای گفتن ندارد، بهتر است سؤال کند. اگر یک چیز در دنیا باشد که کمک کند آدم‌ها یادشان برود که از کسی خوششان نمی‌آید، این است که فرصتی به آن‌ها بدهی تا در مورد خودشان صحبت کنند.",
    "نگاهت را که به آدم‌ها تغییر بدهی، شرایط بهتر می‌شود.",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "و اوه بعد از مرگ سونیا نمرد. او فقط از زندگی کردن دست کشید.",
    "همهٔ آدم‌ها درواقع به زمان خوش‌بین‌اند. همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "«وقتی کسی به دیگری کمک می‌کنه، فقط گیرندهٔ کمک نیست که مورد لطف قرار می‌گیره، اونی که کمک می‌کنه بیشتر خیر می‌بینه.»",
    "خیلی فرق است بین کسی که بدجنس است و کسی که می‌تواند بدجنس باشد اما نیست.",
    "حالا دیگر کسی از پس نوشتن با خودکار برنمی‌آید، چون حالا همه کامپیوتر و اسپرسوساز دارند. و آخروعاقبت دنیا چه می‌شود وقتی آدم‌ها نتوانند با خودکار بنویسند یا یک قوری قهوه دم کنند؟",
    "«او» گاهی می‌گفت: «همهٔ راه‌ها تو رو به جایی می‌رسونن که برات در نظر گرفته شده.» تقدیر لابد برای او به همین معنا بود.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "دنیایی که در آن همهٔ آدم‌ها فقط حرف می‌زدند و هیچ‌کس اهل عمل نبود.",
    "حالا دیگر وقت مردن است.",
    "همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "از مرگ می‌ترسیم، و با این حال اغلب ما بیشتر از هر چیز هراس این را داریم که مرگ سراغ کسی غیر از خودمان بیاید، چون بزرگ‌ترین ترسی که می‌شود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدم‌ها را با خودش ببرد و ما تک‌وتنها باقی بمانیم.",
    "انگار حیوانی وحشی او را نگه داشته بود، نمی‌توانست جلو برود. انگار شیطان او را با وضعی حقارت‌بار به زمین چسبانده بود. این حس تا آخرین روز زندگی حتی یک شب راحتش نگذاشت: ناتوانی مطلق.",
    "اندوه قابل اطمینان نیست. وقتی آدم‌ها در غم یکدیگر شریک نشوند، این احتمال وجود دارد که اندوه به‌جای اینکه آن‌ها را به هم نزدیک کند، میانشان فاصله بیندازد.",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "مردم همیشه می‌گفتند اُوِه «تلخ» است. اما اوه تلخ نبود. فقط عادت نداشت همیشه لبخند به لب داشته باشد. یعنی بابت این موضوع باید مثل جانی‌ها با آدم رفتار شود؟ اوه این‌طور فکر نمی‌کرد.",
    "«هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد.»",
    "مردم می‌گفتند اوه زندگی را سیاه‌وسفید می‌بیند. اما زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اوه.",
    "«برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد. و اگر این را ندانی، آدم‌ها را نمی‌شناسی",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "اما اگر کسی ازش می‌پرسید، جواب می‌داد پیش از آشنایی با زنش هرگز زندگی نکرده بود، و بعد از رفتن او نیز هیچ‌وقت زندگی نکرد.",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "احتمالاً یکی از دردناک‌ترین لحظات زندگی هر آدم زمانی است که می‌فهمد به سنی رسیده که سال‌های پشت سرش خیلی بیشتر از سال‌های پیش رویش هستند. و وقتی دیگر زمانی پیش رویمان باقی نمانده مجبوریم به دنبال چیزهای دیگری باشیم که به‌خاطرشان زندگی کنیم. مثلاً، خاطرات.",
    "و اوه بعد از مرگ سونیا نمرد. او فقط از زندگی کردن دست کشید.\nاندوه چیز عجیبی است.",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "«همهٔ راه‌ها تو رو به جایی می‌رسونن که برات در نظر گرفته شده.»",
    "«برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "«همهٔ راه‌ها تو رو به جایی می‌رسونن که برات در نظر گرفته شده.»",
    "«می‌دونین، زنم ایرانیه. ایرانی‌ها هر جا می‌رن با خودشون غذا می‌برن.»",
    "اما مسئله این بود که او به محلهٔ کراوات‌زده‌ها نرفته بود، بلکه آن‌ها به محلهٔ او آمده بودند.",
    "به قول پدر، همین که کار را درست انجام بدهی، پاداشت را گرفته‌ای.",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.",
    "«آدمی که زیاد حرف نمی‌زنه چرت‌وپرت هم نمی‌گه.»",
    "وقتی آدم‌ها در غم یکدیگر شریک نشوند، این احتمال وجود دارد که اندوه به‌جای اینکه آن‌ها را به هم نزدیک کند، میانشان فاصله بیندازد.",
    "از میان همهٔ چیزهای قابل تصوری که از سونیا در خاطرش مانده بیشتر از همه دلتنگ این است که دست او را در دست بگیرد.",
    "«می‌گن بهترین مردها از نقص‌هایشان زاده می‌شوند و اگر اشتباه نمی‌کردند، بهترین نمی‌شدند.»",
    "یک مرسدس بنز سیاه خودش را پشت ساب چسباند و فقط یک وجب ازش فاصله داشت. اُوه سه دفعه معترضانه ترمز کرد. مرسدس با عصبانیت چراغ زد. اُوه هوا را از بینی‌اش رو به آینۀ عقبْ محکم بیرون داد. انگار همه باید کنار می‌کشیدند تا هر وقت که این‌ها عشقشان می‌کشید از سرعت مجاز تجاوز کنند، چون ظاهراً مشمول این قانون نمی‌شدند. اُوه خیال نداشت به مرسدس راه بدهد. مرسدس دوباره چراغ زد. اُوه سرعتش را کمتر کرد. مرسدس بوق زد. اُوه باز هم سرعتش را کمتر کرد. مرسدس بلندتر از قبل بوق زد. اُوه سرعتش را به بیست کیلومتر بر ساعت رساند. به سربالایی که رسیدند، مرسدس با موتور پرسروصدایش سبقت گرفت. راننده چهل ساله با کراوات و کابل‌های سفید توی گوش‌هایش انگشت وسطش را از پشت پنجره به اُوه نشان داد",
    "می‌تواند به یاد بیاورد که زمانی نسبتاً شاد بوده و سپس سال‌هایی آمدند که در آن‌ها دیگر شاد نبود.",
    "یکی از دردناک‌ترین لحظه‌ها در زندگی احتمالاً لحظه‌ای است که آدم می‌بیند سال‌های پیش رویش کمتر از سال‌های پشت سرش هستند",
    "یکی از دردناک‌ترین لحظه‌ها در زندگی احتمالاً لحظه‌ای است که آدم می‌بیند سال‌های پیش رویش کمتر از سال‌های پشت سرش هستند و وقتی زمان زیادی برایش نمانده باشد دنبال چیزهایی می‌گردد که به زندگی کردن بیرزد.",
    "«وقتی آدم نتونه به کسی اعتماد کنه که زمان واسه‌اش مهم نیست در مورد مسائل مهم‌تر زندگی هم نمی‌تونه بهش اعتماد کنه.»",
    "آدم‌هایی را که برای بازنشسته شدن له‌له می‌زنند نمی‌فهمد. چطور ممکن است یک نفر تمام زندگی‌اش را در حسرت روزی بگذراند که به او بگویند وجودش زیادی است؟ بیکار و بیعار، باری روی دوش جامعه، کدام آدم عاقلی آرزوی چنین شرایطی را دارد؟ اینکه توی خانه بماند و به انتظار مرگ بنشیند. یا حتی بدتر: به انتظار آن‌هایی بنشیند که بیایند و برش دارند و ببرندش به یکی از آن خانه‌ها. این که حتی برای توالت رفتن به دیگران نیاز داشته باشد.",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "همین که کار را درست انجام بدهی، پاداشت را گرفته‌ای.",
    "هیچ‌کس هرگز از اوه نپرسید تا پیش از روزی که با دختر دیدار کند زندگی‌اش چطور بوده. اما اگر کسی این را از او می‌پرسید، اوه پاسخ می‌داد تا پیش از آن روز اصلاً زندگی نمی‌کرده.",
    "برای مدتی طولانی همان جا ساکت در آغوش همدیگر ایستادند. عاقبت، سونیا سرش را رو به اوه بالا گرفت و با جدیت به چشم‌های او نگاه کرد.\n«حالا باید دو برابر بیشتر از قبل دوستم داشته باشی.»\nو اوه به او دروغ گفت. گفت دو برابر بیشتر از قبل دوستش دارد. گرچه، خوب می‌دانست امکان ندارد بتواند او را بیشتر از آنچه حالا دوستش دارد دوست داشته باشد.",
    "خیلی وقت است به انتظار چنین موقعیتی نشسته. به انتظار پایان. آن‌قدر دلش برای سونیا تنگ شده که گاهی نمی‌تواند وجود خودش را در جسمش تحمل کند.",
    "سونیا همیشه می‌گفت: «وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره. همهٔ گوشه‌ها و سوراخ‌سنبه‌هاش رو می‌شناسی. یاد می‌گیری که وقتی هوا سرده چطور باید کلید رو توی قفل بچرخونی که گیر نکنه، کدوم‌یک از کف‌پوش‌ها تاب برداشته و وقتی روش پا می‌گذاری لق می‌زنه، یا اینکه چطور باید در کمدها رو باز کنی که جیرجیر نکنن. این‌ها همه ریزه‌کاری‌هایی هستن که باعث می‌شن حس کنی اون خونه متعلق به توئه.»",
    "«او» گاهی می‌گفت: «همهٔ راه‌ها تو رو به جایی می‌رسونن که برات در نظر گرفته شده.» تقدیر لابد برای او به همین معنا بود.\nبرای اوه اما «او» خودش تقدیر بود.",
    "از آن مردها نبود که اهل به خاطر سپردن چیزها باشد، مگر آنکه ضرورتی برای این کار می‌دید. یادش می‌آمد که روزگاری شاد بود، و بعد سال‌هایی آمدند که دیگر شاد نبود. همین.",
    "چون در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "و زمان هم چیز عجیبی است. بیشتر ما فقط برای همان زمانی که پیش رویمان است زندگی می‌کنیم. چند روز، چند هفته، چند سال. احتمالاً یکی از دردناک‌ترین لحظات زندگی هر آدم زمانی است که می‌فهمد به سنی رسیده که سال‌های پشت سرش خیلی بیشتر از سال‌های پیش رویش هستند. و وقتی دیگر زمانی پیش رویمان باقی نمانده مجبوریم به دنبال چیزهای دیگری باشیم که به‌خاطرشان زندگی کنیم. مثلاً، خاطرات. بعدازظهرهایی که زیر نور آفتاب دست کسی را توی دستمان گرفته بودیم. عطر غنچه‌های تازه‌شکفته. یکشنبه‌ها در کافه. یا شاید نوه‌ها. آدم راهی پیدا می‌کند که به‌خاطر آیندهٔ کسی دیگر زندگی کند. و اوه بعد از مرگ سونیا نمرد. او فقط از زندگی کردن دست کشید.\nاندوه چیز عجیبی است.",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است. بعضی از ما به‌موقع متوجه حضور مرگ می‌شویم و شروع می‌کنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کله‌شقی و خشم بیشتر. بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند. و بعضی آن‌قدر درگیر مرگ می‌شوند که خیلی قبل‌تر از آنکه مرگ فرا رسیدنش را اعلام کند به اتاق انتظار می‌روند. ما از مرگ می‌ترسیم، و با این حال اغلب ما بیشتر از هر چیز هراس این را داریم که مرگ سراغ کسی غیر از خودمان بیاید، چون بزرگ‌ترین ترسی که می‌شود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدم‌ها را با خودش ببرد و ما تک‌وتنها باقی بمانیم.",
    "در آن مدت، فهمیده بود که خانه‌ها را دوست دارد. شاید چون خانه‌ها به‌راحتی قابل درک بودند. می‌شد اندازه‌شان گرفت و نقشه‌شان را روی کاغذ رسم کرد. اگر درست طراحی می‌شدند، امکان نداشت لوله‌هایشان نشتی داشته باشد. اگر پی محکمی داشتند، امکان نداشت فرو بریزند. خانه‌ها منصف بودند، چیزی را که سزاوارش بودی در اختیارت می‌گذاشتند. این ویژگی‌ای بود که اغلب آدم‌ها ازش بی‌بهره بودند.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "«وقتی کسی به دیگری کمک می‌کنه، فقط گیرندهٔ کمک نیست که مورد لطف قرار می‌گیره، اونی که کمک می‌کنه بیشتر خیر می‌بینه.»",
    "«هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد.»",
    "اوه به عدالت و انصاف و سخت‌کوشی اعتقاد داشت، و به دنیایی که در آن حق به حق‌دار می‌رسید. نه به‌خاطر مدال و مدرک و تعریف‌وتمجید دیگران، بلکه به این دلیل که درستش همین است.",
    "آنیتا فوری چشم‌هایش را پاک می‌کند و پلک می‌زند تا دردی را که در نگاهش دارد کنار بزند. مثل همهٔ زن‌های هم‌نسلش. انگار این زن‌ها هر روز صبح جلوی در خانه می‌ایستند و اندوه را با جارو از خانه بیرون می‌رانند.",
    "یکشنبه‌ها به کافه می‌رفتند و قهوه می‌نوشیدند. اوه روزنامه می‌خواند و سونیا صحبت می‌کرد. بعد دوشنبه از راه می‌رسید.\nو یک روز دوشنبه سونیا دیگر زنده نبود.",
    "«این چه عشقیه که وقتی پای سختی به میون می‌آد طرف رو از سر باز کنی؟ وقتی مریض می‌شه رهاش کنی؟ بگو ببینم، این چه جور عشقیه؟!»",
    "«همیشه چیزهایی پیدا می‌شه که طرف ترجیح می‌داده پیش خودش مخفی نگه داره.»\n«چیزهایی که ترجیح می‌داده... فراموش کنه.»",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "اوه دوست داشت آنچه درست است درست بماند و آنچه غلط است غلط.",
    "به پایهٔ فلزی تابلو لگدی زد. پایه کج نبود، اما ضرر ندارد آدم همه‌چیز را کنترل کند. اوه از آن مردها است که همه‌چیز را با لگد کنترل می‌کند.",
    "پدرش همیشه می‌گفت: «تو این خانواده هیچ‌وقت دعوا نمی‌کنیم، نه با همدیگه، و نه با دیگران.»",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "شاید رسیدن به این عقیده باشد که پیروز شدن در یک نبرد در مقیاسی بزرگ هیچ به حساب می‌آید.",
    "سونیا همیشه می‌گفت: «وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره. همهٔ گوشه‌ها و سوراخ‌سنبه‌هاش رو می‌شناسی. یاد می‌گیری که وقتی هوا سرده چطور باید کلید رو توی قفل بچرخونی که گیر نکنه، کدوم‌یک از کف‌پوش‌ها تاب برداشته و وقتی روش پا می‌گذاری لق می‌زنه، یا اینکه چطور باید در کمدها رو باز کنی که جیرجیر نکنن. این‌ها همه ریزه‌کاری‌هایی هستن که باعث می‌شن حس کنی اون خونه متعلق به توئه.»",
    "احتمالاً یکی از دردناک‌ترین لحظات زندگی هر آدم زمانی است که می‌فهمد به سنی رسیده که سال‌های پشت سرش خیلی بیشتر از سال‌های پیش رویش هستند. و وقتی دیگر زمانی پیش رویمان باقی نمانده مجبوریم به دنبال چیزهای دیگری باشیم که به‌خاطرشان زندگی کنیم. مثلاً، خاطرات. بعدازظهرهایی که زیر نور آفتاب دست کسی را توی دستمان گرفته بودیم. عطر غنچه‌های تازه‌شکفته. یکشنبه‌ها در کافه. یا شاید نوه‌ها. آدم راهی پیدا می‌کند که به‌خاطر آیندهٔ کسی دیگر زندگی کند. و اوه بعد از مرگ سونیا نمرد. او فقط از زندگی کردن دست کشید.",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است.",
    "اوه به عدالت و انصاف و سخت‌کوشی اعتقاد داشت، و به دنیایی که در آن حق به حق‌دار می‌رسید. نه به‌خاطر مدال و مدرک و تعریف‌وتمجید دیگران، بلکه به این دلیل که درستش همین است.",
    "سونیا همیشه می‌گفت: «وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره. همهٔ گوشه‌ها و سوراخ‌سنبه‌هاش رو می‌شناسی. یاد می‌گیری که وقتی هوا سرده چطور باید کلید رو توی قفل بچرخونی که گیر نکنه، کدوم‌یک از کف‌پوش‌ها تاب برداشته و وقتی روش پا می‌گذاری لق می‌زنه، یا اینکه چطور باید در کمدها رو باز کنی که جیرجیر نکنن. این‌ها همه ریزه‌کاری‌هایی هستن که باعث می‌شن حس کنی اون خونه متعلق به توئه.»",
    "«آدمی که زیاد حرف نمی‌زنه چرت‌وپرت هم نمی‌گه.",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن",
    "لبته که سفر با اتوبوس ایدهٔ زنش بود. اُوِه سر درنمی‌آورد این کار چه فایده‌ای دارد. اگر قرار بود جایی بروند، می‌توانستند با ساب بروند. اما سونیا اصرار داشت که اتوبوس «رومانتیک» است و اوه در این مدت این را فهمیده بود که این «رومانتیک بودن» موضوع خیلی مهمی است.",
    "وقتی اوه اعتراض می‌کرد، سونیا لبخند می‌زد و دست‌های بزرگ اوه را در دست می‌گرفت و می‌بوسید و توضیح می‌داد: «وقتی کسی به دیگری کمک می‌کنه، فقط گیرندهٔ کمک نیست که مورد لطف قرار می‌گیره، اونی که کمک می‌کنه بیشتر خیر می‌بینه.»",
    "باشد. اوه همیشه به آدم‌هایی که قدشان بالای صد و هشتاد سانتی‌متر است شک دارد؛ به نظرش خون نمی‌تواند آن‌همه راه را تا مغز بالا برود.",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی",
    "کسی که یک جای کارش نمی‌لنگد لازم نیست از «حقیقت» بترسد.",
    "سونیا همیشه می‌گفت: «وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره. همهٔ گوشه‌ها و سوراخ‌سنبه‌هاش رو می‌شناسی. یاد می‌گیری که وقتی هوا سرده چطور باید کلید رو توی قفل بچرخونی که گیر نکنه، کدوم‌یک از کف‌پوش‌ها تاب برداشته و وقتی روش پا می‌گذاری لق می‌زنه، یا اینکه چطور باید در کمدها رو باز کنی که جیرجیر نکنن. این‌ها همه ریزه‌کاری‌هایی هستن که باعث می‌شن حس کنی اون خونه متعلق به توئه.»",
    "این روزها مردم همه سی و یک ساله‌اند و شلوارهای چسبان می‌پوشند و قهوهٔ معمولی نمی‌نوشند. و زیر بار هیچ مسئولیتی نمی‌روند. یک مشت آدم با ریش‌های مسخره که مرتب شغل عوض می‌کنند و زن عوض می‌کنند و ماشین عوض می‌کنند. به همین سادگی. هر موقع که عشقشان بکشد.",
    "و این‌چنین بود که اوه به‌عنوان نظافتچی شیفت شب مشغول کار شد. و اگر این اتفاق نمی‌افتاد، شاید هرگز آن روز صبح بعد از پایان کار «او» را نمی‌دید، با آن کفش‌های قرمز و گل‌سینهٔ طلایی و انبوه موهای براق قهوه‌ای، و آن خنده‌اش که تمام عمر به اوه این حس را می‌داد که کسی پابرهنه توی قفسهٔ سینه‌اش می‌دود.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "اوه فهمید دلش می‌خواهد باقی زندگی‌اش را به شنیدن حرف‌های دختر در مورد چیزهایی که دوست دارد بگذراند.\nاوه تا آن روز صدایی به آن زیبایی نشنیده بود. دختر طوری حرف می‌زد انگار همیشه در حال خنده بود. و وقتی می‌خندید، صدای خنده‌اش به گوش اوه شبیه صدای حباب‌های شامپاین بود، اگر حباب‌ها می‌توانستند بخندند.",
    "مادر سونیا سر زایمان مرده بود. پدرش هرگز دوباره ازدواج نکرده بود.\nآن چند مرتبه‌ای که کسی جرئت کرده و حرفش را پیش کشیده بود با خشم گفته بود: «خودم زن دارم. فقط الان خونه نیست.»",
    "احتمالاً یکی از دردناک‌ترین لحظات زندگی هر آدم زمانی است که می‌فهمد به سنی رسیده که سال‌های پشت سرش خیلی بیشتر از سال‌های پیش رویش هستند. و وقتی دیگر زمانی پیش رویمان باقی نمانده مجبوریم به دنبال چیزهای دیگری باشیم که به‌خاطرشان زندگی کنیم. مثلاً، خاطرات. بعدازظهرهایی که زیر نور آفتاب دست کسی را توی دستمان گرفته بودیم. عطر غنچه‌های تازه‌شکفته. یکشنبه‌ها در کافه. یا شاید نوه‌ها. آدم راهی پیدا می‌کند که به‌خاطر آیندهٔ کسی دیگر زندگی کند.",
    "چند قدم بیشتر دور نشده بود که مرد از پشت سرش گفت: «آقای رئیس می‌گه تو درست مثل پدرت هستی!»\nاوه برنگشت. اما وقتی راه افتاد که برود سرش را بالاتر گرفته بود.",
    "«وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره. همهٔ گوشه‌ها و سوراخ‌سنبه‌هاش رو می‌شناسی. یاد می‌گیری که وقتی هوا سرده چطور باید کلید رو توی قفل بچرخونی که گیر نکنه، کدوم‌یک از کف‌پوش‌ها تاب برداشته و وقتی روش پا می‌گذاری لق می‌زنه، یا اینکه چطور باید در کمدها رو باز کنی که جیرجیر نکنن. این‌ها همه ریزه‌کاری‌هایی هستن که باعث می‌شن حس کنی اون خونه متعلق به توئه.»",
    "همهٔ ما پای زمان که وسط بیاید خوش‌بین می‌شویم. خیال می‌کنیم برای کمک کردن به دیگران وقت زیاد است. یا برای گفتن حرف‌هایمان به دیگران.\nیا برای کمک خواستن.",
    "فقط گنده‌بک‌های بی‌کله فکر می‌کنن که زور بازو به قدوقوارهٔ آدم ربط داره.",
    "اوه گفت: «آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "یادش می‌آید خیلی وقت پیش یک نفر به او یادآوری کرد که خیلی فرق است بین کسی که بدجنس است و کسی که می‌تواند بدجنس باشد اما نیست.",
    "یکشنبه‌ها به کلیسا می‌رفتند. نه اوه و نه پدرش هیچ‌کدام پیوند چندان عمیقی با خدا نداشتند. به کلیسا می‌رفتند چون مادر اوه همیشه روی این موضوع اصرار داشت. ردیف عقب کلیسا می‌نشستند و هر کدام به نقطه‌ای روی زمین خیره می‌شدند تا مراسم تمام شود. واقعیت این است که بیشتر وقتشان را به‌جای اینکه به خدا فکر کنند، به این فکر می‌کردند که چقدر دلشان برای مادر تنگ شده. می‌شود گفت آن ساعت‌ها مختص مادر بود، گرچه خودش دیگر آنجا حضور نداشت.",
    "اوه بدون آنکه سرش را برگرداند، بیرون رفت و وارد هوای صبحگاهی شد و نفس عمیقی کشید. خشمگین بود، اما نه به این دلیل که او را دزد خطاب کرده بودند. اوه از آن دسته آدم‌ها نبود که اسم‌هایی که دیگران رویش می‌گذارند اهمیتی برایش داشته باشد. اما شرم از دست دادن شغلش، شغلی که پدرش تمام زندگی‌اش را وقف آن کرده بود، مثل سیخ داغی توی سینه‌اش فرو می‌رفت.",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است. بعضی از ما به‌موقع متوجه حضور مرگ می‌شویم و شروع می‌کنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کله‌شقی و خشم بیشتر. بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند. و بعضی آن‌قدر درگیر مرگ می‌شوند که خیلی قبل‌تر از آنکه مرگ فرا رسیدنش را اعلام کند به اتاق انتظار می‌روند. ما از مرگ می‌ترسیم، و با این حال اغلب ما بیشتر از هر چیز هراس این را داریم که مرگ سراغ کسی غیر از خودمان بیاید، چون بزرگ‌ترین ترسی که می‌شود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدم‌ها را با خودش ببرد و ما تک‌وتنها باقی بمانیم.",
    "به این فکر می‌کند که خودکشی با قرص چه حسی می‌تواند داشته باشد. تا به حال، هیچ مسکنی نخورده. تحت تأثیر الکل هم قرار نگرفته. از اینکه کنترلش را از دست بدهد متنفر بوده. در طول سال‌ها، فهمیده که این دقیقاً همان چیزی است که مردم به دنبالش هستند، اما به نظر اوه فقط یک ابله به تمام معنا می‌تواند از چنین موقعیتی، یعنی از دست دادن کنترل، لذت ببرد.",
    "اوه کشیش را روشن کرد که تا اطلاع ثانوی لازم نیست در مراسم یکشنبه‌های کلیسا جایی برای او در نظر بگیرند. برای کشیش توضیح داد این تصمیم را از روی بی‌اعتقادی‌اش به خدا نگرفته؛ فقط به نظر او خیلی وقت است که خدا دیگر علاقه‌ای به او ندارد.",
    "کسی که یک جای کارش نمی‌لنگد لازم نیست از «حقیقت» بترسد.",
    "کسی که یک جای کارش نمی‌لنگد لازم نیست از «حقیقت» بترسد.",
    "بیرون خانهٔ خودش ایستاد، خم شد، و شکاف میان سنگ‌فرش‌ها را با غیظ بو کرد.\nشاش. بوی شاش می‌داد.",
    "شش ماه از مرگ زنش می‌گذرد. اما اوه هنوز روزی دو بار تمام رادیاتورهای خانه را چک می‌کند مبادا زنش یواشکی درجه‌شان را بالا برده باشد.",
    "اوه به داروها اعتقاد ندارد، معتقد است تنها کارکردشان تأثیر روانی است که آن هم روی آدم‌های ناقص‌العقل جواب می‌دهد",
    "برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.",
    "همین که کار را درست انجام بدهی، پاداشت را گرفته‌ای.",
    "با صدای خیلی آرامی که به‌سختی شنیده می‌شد اضافه کرد: «فقط می‌خواستم بدونم چه حسی داره آدمی باشم که تو بهش نگاه می‌کنی.»",
    "اما اگر کسی ازش می‌پرسید، جواب می‌داد پیش از آشنایی با زنش هرگز زندگی نکرده بود، و بعد از رفتن او نیز هیچ‌وقت زندگی نکرد",
    "او فقط احساس می‌کرد همه‌چیز باید با نظم و اصول پیش برود. احساس می‌کرد آدم نباید طوری زندگی کند که انگار هر چیزی را می‌شود عوض کرد. طوری که انگار وفاداری بی‌ارزش است.",
    "به آدم‌هایی که دیر سر قرار می‌آمدند شک داشت. پدرش همیشه می‌گفت آدم‌هایی که دیر می‌رسند قابل اعتماد نیستند. «وقتی نتونی به زمان‌بندی کسی اعتماد کنی، به باقی کارهاش هم اعتباری نیست.»",
    "وقتی آدم چیزی برای گفتن ندارد، بهتر است سؤال کند. اگر یک چیز در دنیا باشد که کمک کند آدم‌ها یادشان برود که از کسی خوششان نمی‌آید، این است که فرصتی به آن‌ها بدهی تا در مورد خودشان صحبت کنند.",
    "احتمالاً یکی از دردناک‌ترین لحظات زندگی هر آدم زمانی است که می‌فهمد به سنی رسیده که سال‌های پشت سرش خیلی بیشتر از سال‌های پیش رویش هستند.",
    "یک بار وقتی از زنش پرسید چرا همیشهٔ خدا سرحال است او جواب داد: «برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است. بعضی از ما به‌موقع متوجه حضور مرگ می‌شویم و شروع می‌کنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کله‌شقی و خشم بیشتر. بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند. و بعضی آن‌قدر درگیر مرگ می‌شوند که خیلی قبل‌تر از آنکه مرگ فرا رسیدنش را اعلام کند به اتاق انتظار می‌روند. ما از مرگ می‌ترسیم، و با این حال اغلب ما بیشتر از هر چیز هراس این را داریم که مرگ سراغ کسی غیر از خودمان بیاید، چون بزرگ‌ترین ترسی که می‌شود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدم‌ها را با خودش ببرد و ما تک‌وتنها باقی بمانیم.",
    "خیلی وقت پیش یک نفر به او یادآوری کرد که خیلی فرق است بین کسی که بدجنس است و کسی که می‌تواند بدجنس باشد",
    "وقتی آدم‌ها در غم یکدیگر شریک نشوند، این احتمال وجود دارد که اندوه به‌جای اینکه آن‌ها را به هم نزدیک کند، میانشان فاصله بیندازد.",
    "این چیزی بود که اوه یاد گرفته بود: وقتی آدم چیزی برای گفتن ندارد، بهتر است سؤال کند. اگر یک چیز در دنیا باشد که کمک کند آدم‌ها یادشان برود که از کسی خوششان نمی‌آید، این است که فرصتی به آن‌ها بدهی تا در مورد خودشان صحبت کنند.",
    "نگاهت را که به آدم‌ها تغییر بدهی، شرایط بهتر می‌شود.",
    "دنیایی که در آن همهٔ آدم‌ها فقط حرف می‌زدند و هیچ‌کس اهل عمل نبود.",
    "«هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد.»",
    "دو مرد که روزگاری دوستان صمیمی بودند حالا زل می‌زنند به همدیگر. یک نفرشان زیر بار فراموش کردن گذشته نمی‌رود، و دیگری هیچ‌چیز از گذشته به خاطر ندارد.",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "«تو این خانواده هیچ‌وقت دعوا نمی‌کنیم، نه با همدیگه، و نه با دیگران.»",
    "«وقتی خونه نیستی، هیچی سر جاش نیست.»",
    "گاهی توضیح اینکه چرا بعضی آدم‌ها ناگهان دست به انجام کاری می‌زنند سخت است. البته گاهی دلیلش این است که می‌دانند دیر یا زود این کار را انجام می‌دهند، پس چه بهتر که همین حالا انجامش بدهند. و گاهی دلیلش کاملاً عکس این است، یعنی متوجه می‌شوند که باید این کار را خیلی پیش‌تر انجام می‌دادند. اُوِه هم از خیلی قبل‌تر می‌دانست چه‌کار باید بکند، اما همهٔ آدم‌ها درواقع به زمان خوش‌بین‌اند. همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "«ناهار. این روزها، تنها چیزی که برای مردم مهمه همین ناهاره.»",
    "هیچ‌کس نمی‌خواهد کار کند. این کشور پر شده از مردمی که فقط دلشان می‌خواهد تمام روز ناهار بخورند.",
    "اوه گفت: «آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "وقتی سونیا از اتاق انتظار بیرون آمد، پیشانی‌اش را روی سینهٔ ستبر اوه گذاشت.\n«خیلی غم دارم، اوه. خیلی. اون‌قدر که احساس می‌کنم قلبم دیگه توی سینه‌ام نمی‌تپه.»\nبرای مدتی طولانی همان جا ساکت در آغوش همدیگر ایستادند. عاقبت، سونیا سرش را رو به اوه بالا گرفت و با جدیت به چشم‌های او نگاه کرد.\n«حالا باید دو برابر بیشتر از قبل دوستم داشته باشی.»\nو اوه به او دروغ گفت. گفت دو برابر بیشتر از قبل دوستش دارد. گرچه، خوب می‌دانست امکان ندارد بتواند او را بیشتر از آنچه حالا دوستش دارد دوست داشته باشد.",
    "و اوه فهمید دلش می‌خواهد باقی زندگی‌اش را به شنیدن حرف‌های دختر در مورد چیزهایی که دوست دارد بگذراند.",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "صدایی که اوه هرگز فراموش نمی‌کند.",
    "خنده‌اش که تمام عمر به اوه این حس را می‌داد که کسی پابرهنه توی قفسهٔ سینه‌اش می‌دود.",
    "احتمالاً یکی از دردناک‌ترین لحظات زندگی هر آدم زمانی است که می‌فهمد به سنی رسیده که سال‌های پشت سرش خیلی بیشتر از سال‌های پیش رویش هستند.",
    "«من صدای هیچ کوفت... من صدای هیچی رو درنمی‌آرم!»\nهفت ساله می‌گوید: «لابد بلد نیستی قصه بخونی.»\nاوه جواب می‌دهد: «لابد تو بلد نیستی گوش کنی!»\n«لابد تو بلد نیستی قصه تعریف کنی!»\nاوه با بی‌اعتنایی به کتاب نگاه می‌کند.\n«این دیگه چه جور کوفت... چه جور قصهٔ بی‌معناییه؟ یه قطار سخنگو؟ چیزی در مورد ماشین‌ها نداره؟»",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "«می‌شنوی؟ این روزها، در گاراژ هم به زبون اومده و با من حرف می‌زنه.»",
    "در بطری را باز می‌کند و قرص‌ها را روی لبهٔ روشویی می‌ریزد. طوری نگاهشان می‌کند انگار منتظر است قرص‌ها خودشان را به روبات‌های کوچک آدم‌کش تبدیل کنند. البته که این اتفاق نمی‌افتد. اوه بی‌تفاوت است. باورش نمی‌شود این نقطه‌های کوچک سفید بتوانند آسیبی به او برسانند، حالا هر چند تا از آن‌ها را هم بخورد",
    "زندگی‌اش هرگز قرار نبود به اینجا برسد. این چیزی است که اوه احساس می‌کند.",
    "در دنیایی که می‌توانستی هر چیزی را حاضروآماده بخری چه چیزی ارزش داشت؟ آدم بودن چه ارزشی داشت؟",
    "«هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد.»",
    "آن لحظه، بیشتر از هر زمان دیگری این را احساس می‌کند. دیگر نمی‌تواند بجنگد. دیگر نمی‌خواهد بجنگد. فقط دلش می‌خواهد بمیرد.",
    "اوه در تمام این مدت می‌دانست چه‌کار باید بکند، می‌دانست پیش از آنکه بمیرد به چه کسی باید کمک کند. اما همهٔ ما پای زمان که وسط بیاید خوش‌بین می‌شویم. خیال می‌کنیم برای کمک کردن به دیگران وقت زیاد است. یا برای گفتن حرف‌هایمان به دیگران.\nیا برای کمک خواستن.",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است.",
    "یک بار وقتی از زنش پرسید چرا همیشهٔ خدا سرحال است او جواب داد: «برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "آدم‌هایی که دیر می‌رسند قابل اعتماد نیستند. «وقتی نتونی به زمان‌بندی کسی اعتماد کنی، به باقی کارهاش هم اعتباری نیست.»",
    "زنش به تقدیر اعتقاد داشت. به اینکه هر مسیری که در زندگی طی کنی درنهایت تو را به همان جایی می‌رساند که «برایت در نظر گرفته شده»",
    "با خودش فکر می‌کند کاش کراوات زده بود. هر بار کروات می‌زد زنش خوشش می‌آمد. طوری نگاهش می‌کرد انگار او خوش‌تیپ‌ترین مرد دنیا است.",
    "یعنی می‌شود حالا که به یک پیرمرد بی‌هدف تبدیل شده زنش هنوز دوستش داشته باشد؟",
    "اما هیچ‌یک از آن خواستگارها سونیا را آن‌طور نگاه نمی‌کردند، آن‌طور که این جوان توی قطار کنارش می‌نشست و نگاهش می‌کرد. طوری نگاهش می‌کرد که انگار او تنها دختر روی کرهٔ زمین است.",
    "در گاراژ گفت: «اما من صداتون رو می‌شنوم!»\nاوه آهی کشید و با ناراحتی پروانه را نگاه کرد. انگار می‌خواست بگوید: «می‌شنوی؟ این روزها، در گاراژ هم به زبون اومده و با من حرف می‌زنه.»",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "پدرش همیشه می‌گفت آدم‌هایی که دیر می‌رسند قابل اعتماد نیستند. «وقتی نتونی به زمان‌بندی کسی اعتماد کنی، به باقی کارهاش هم اعتباری نیست.»",
    "هیچ‌وقت نمی‌فهمید وقتی می‌شود در خانه غذا خورد چرا باید آدم آن‌همه پول بدهد و بیرون غذا بخورد. اسباب و لوازم شیک یا غذاهای پرزرق‌وبرق چشمش را نمی‌گرفت",
    "همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "چند متر آن طرف‌تر از ریل اوه گلویش را صاف کرد، همهٔ شجاعتش را یک‌جا جمع کرد، و پرسید چرا پدرش حرفی از کیف دستی‌ای که تام پیدا کرده بود به میان نیاورد.\nپدر جواب داد: «ما از اون آدم‌ها نیستیم که چغلی دیگران رو می‌کنن.»\nاوه سرش را به‌تأیید تکان داد. در سکوت به راهشان ادامه دادند.\nدرنهایت، اوه زیر لب گفت: «اولش فکر کردم پول رو برای خودم نگه دارم.» و بعد دست پدرش را محکم‌تر گرفت، انگار می‌ترسید پدر رهایش کند.\n«می‌دونم.» پدر این را گفت و دست اوه را توی دستش فشرد.\nاوه گفت: «اما می‌دونستم اگه تو باشی، تحویلش می‌دی، و می‌دونستم آدمی مثل تام این کار رو نمی‌کنه.»",
    "اوایل دههٔ ۱۹۹۰، پسر رونه و آنیتا بیست ساله شد و از خانه‌شان رفت. ظاهراً به امریکا مهاجرت کرد، این چیزی بود که اوه از سونیا شنید. خیلی کم او را می‌دیدند. هرازگاه، آنیتا تماسی از او دریافت می‌کرد، مثلاً حوالی کریسمس، اما به قول آنیتا، که سعی می‌کرد به خودش دلخوشی بدهد، «پسرشان خیلی سرش شلوغ بود». هرچند، سونیا می‌دید آنیتا موقع گفتن این جمله جلوی اشک‌هایش را می‌گیرد. بعضی از پسرها همه‌چیز را رها می‌کنند و می‌روند پی زندگی‌شان. چه‌کار می‌شود کرد.",
    "مدتی طولانی به زنش نگاه می‌کند. بعد دستش را با احتیاط روی سنگ می‌گذارد و آن را نوازش می‌کند، انگار دارد گونهٔ زنش را نوازش می‌کند.\nنجوا می‌کند: «دلم برات تنگ شده.»\nشش ماه از مرگ زنش می‌گذرد. اما اوه هنوز روزی دو بار تمام رادیاتورهای خانه را چک می‌کند مبادا زنش یواشکی درجه‌شان را بالا برده باشد.",
    "اما همهٔ آدم‌ها درواقع به زمان خوش‌بین‌اند. همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "سونیا عادت داشت انگشت اشاره‌اش را کف دست اوه می‌گذاشت، طوری که انگشتش لای انگشت‌های اوه پنهان می‌شد. و هر بار این کار را می‌کرد، اوه حس می‌کرد هیچ‌چیز در این دنیا غیرممکن نیست.",
    "هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد. این‌طور می‌گویند. و سونیا برای چیزی می‌جنگید که خیر بود. برای بچه‌هایی که خودش هیچ‌وقت نمی‌توانست داشته باشد. و اوه برای سونیا می‌جنگید.\nچون این تنها کاری بود که می‌دانست چطور باید انجام دهد.",
    "مردم می‌گفتند اوه زندگی را سیاه‌وسفید می‌بیند. اما زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اوه.",
    "همهٔ آدم‌ها دلشان می‌خواهد زندگی شرافتمندانه‌ای داشته باشند؛ مسئله این است که شرافت برای آدم‌های مختلف معانی متفاوتی دارد.",
    "وقتی یکی از دوستانش از او پرسید چرا این‌همه عاشق اوه است جواب داد بیشتر مردها از آتش فرار می‌کنند، اما مردهایی مثل اوه با آن مبارزه می‌کنند.",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "«هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد.",
    "همیشه پیچی وجود داشت که اوه باید سفتش می‌کرد.",
    "اوه در تمام این مدت می‌دانست چه‌کار باید بکند، می‌دانست پیش از آنکه بمیرد به چه کسی باید کمک کند. اما همهٔ ما پای زمان که وسط بیاید خوش‌بین می‌شویم. خیال می‌کنیم برای کمک کردن به دیگران وقت زیاد است. یا برای گفتن حرف‌هایمان به دیگران.",
    "این خانواده هیچ‌وقت دعوا نمی‌کنیم، نه با همدیگه، و نه با دیگران.»",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "آدم نباید طوری زندگی کند که انگار هر چیزی را می‌شود عوض کرد. طوری که انگار وفاداری بی‌ارزش است. این روزها، مردم آن‌قدر لوازمشان را عوض می‌کنند که دیگر مهارت حفظ کردن اشیا به کاری زائد تبدیل شده.",
    "این جهانی بود که در آن آدم‌ها پیش از آنکه موعد مصرفشان سر بیاید از دور خارج می‌شدند. تمام مردم کشور از جا بلند می‌شوند و به افتخار این واقعیت که دیگر کسی نمی‌تواند هیچ کاری را درست انجام بدهد کف می‌زنند. ستایش تمام و کمالِ میان‌مایگی.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "این چیزی بود که اوه یاد گرفته بود: وقتی آدم چیزی برای گفتن ندارد، بهتر است سؤال کند. اگر یک چیز در دنیا باشد که کمک کند آدم‌ها یادشان برود که از کسی خوششان نمی‌آید، این است که فرصتی به آن‌ها بدهی تا در مورد خودشان صحبت کنند.",
    "چون در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "اندوه می‌تواند موجودات زنده را به کارهای عجیبی وادار کند.",
    "مردم می‌گفتند اوه زندگی را سیاه‌وسفید می‌بیند. اما زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اوه.",
    "«همهٔ راه‌ها تو رو به جایی می‌رسونن که برات در نظر گرفته شده.» تقدیر لابد برای او به همین معنا بود.",
    "یک بار وقتی از زنش پرسید چرا همیشهٔ خدا سرحال است او جواب داد: «برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "وقتی آدم‌ها در غم یکدیگر شریک نشوند، این احتمال وجود دارد که اندوه به‌جای اینکه آن‌ها را به هم نزدیک کند، میانشان فاصله بیندازد.",
    "اغلب ما بیشتر از هر چیز هراس این را داریم که مرگ سراغ کسی غیر از خودمان بیاید، چون بزرگ‌ترین ترسی که می‌شود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدم‌ها را با خودش ببرد و ما تک‌وتنها باقی بمانیم.",
    "اما همهٔ آدم‌ها درواقع به زمان خوش‌بین‌اند. همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "وقتی آنیتا از سر درماندگی توی تراس ایستاد و سرشان داد زد یک بطری به طرف پنجرهٔ اتاق نشیمن آن‌ها پرتاب کردند.\nکه البته ایدهٔ بسیار بدی بود.\nاوه بلافاصله مشغول طرح‌ریزی انتقام شد و به همین منظور دربارهٔ وضعیت اقتصادی مالک خانه تحقیقاتی کرد. با چند وکیل تماس گرفت تا بتواند ادارهٔ مالیات را مجاب کند که جلوی اجاره دادن آن خانه را بگیرند. همان‌طور که به سونیا گفت، حاضر بود تا تهش بایستد، حتی اگر لازم باشد «پرونده را به دادگاه بکشاند». اما فرصت این کار را پیدا نکرد.\nیک شب، دیروقت، رونه را دید که سوئیچ ماشین در دست به سمت محوطهٔ پارکینگ می‌رود. وقتی رونه برگشت، یک کیسهٔ پلاستیکی دستش بود که اوه نمی‌دانست داخلش چیست. و روز بعد پلیس آمد و سه جوان را دست‌بسته از آنجا برد، چون در پی یک تماس ناشناس بستهٔ بزرگی از مواد مخدر توی انبارشان پیدا شده بود.",
    "نگاهت را که به آدم‌ها تغییر بدهی، شرایط بهتر می‌شود.",
    "حالا همه‌اش شده کامپیوتر و مشاورها و کله‌گنده‌های شهرداری که وقتشان را توی کاباره‌ها می‌گذرانند و بابت اجارهٔ آپارتمان از مردم زیرمیزی می‌گیرند. همه‌اش شده پناهگاه‌های مالیاتی و سرمایه‌گذاری در سهام. هیچ‌کس نمی‌خواهد کار کند. این کشور پر شده از مردمی که فقط دلشان می‌خواهد تمام روز ناهار بخورند.\nدیروز، سر کار به اوه گفته بودند: «بهتر نیست کمی به خودت استراحت بدی؟» و توضیح داده بودند که چشم‌انداز بازار کار چندان مساعد نیست و بنابراین تصمیم دارند «نسل مسن‌ترها را بازنشسته کنند». ثلث یک قرن آنجا کار کرده و حالا این‌طوری صدایش می‌کنند. «نسل» لعنتی. چرا؟ چون این روزها مردم همه سی و یک ساله‌اند",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "اوه همیشه به آدم‌هایی که قدشان بالای صد و هشتاد سانتی‌متر است شک دارد؛ به نظرش خون نمی‌تواند آن‌همه راه را تا مغز بالا برود.",
    "یکشنبه‌ها به کلیسا می‌رفتند. نه اوه و نه پدرش هیچ‌کدام پیوند چندان عمیقی با خدا نداشتند. به کلیسا می‌رفتند چون مادر اوه همیشه روی این موضوع اصرار داشت. ردیف عقب کلیسا می‌نشستند و هر کدام به نقطه‌ای روی زمین خیره می‌شدند تا مراسم تمام شود. واقعیت این است که بیشتر وقتشان را به‌جای اینکه به خدا فکر کنند، به این فکر می‌کردند که چقدر دلشان برای مادر تنگ شده. می‌شود گفت آن ساعت‌ها مختص مادر بود",
    "اوه به عدالت و انصاف و سخت‌کوشی اعتقاد داشت، و به دنیایی که در آن حق به حق‌دار می‌رسید. نه به‌خاطر مدال و مدرک و تعریف‌وتمجید دیگران، بلکه به این دلیل که درستش همین است. آدم‌های شبیه اوه زیاد نبودند، این چیزی بود که سونیا می‌دانست.",
    "اگر یک چیز در دنیا باشد که کمک کند آدم‌ها یادشان برود که از کسی خوششان نمی‌آید، این است که فرصتی به آن‌ها بدهی تا در مورد خودشان صحبت کنند.",
    "قدیم‌تر، وقتی اوه رئیس انجمن محله بود، برای نصب دوربین مداربسته کلی به این در و آن در زد تا بتوانند اتاق زباله را کنترل کنند مبادا کسی زباله‌هایش را توی سطل اشتباهی بریزد. وقتی پیشنهادش رأی نیاورد، حسابی دلخور شد.",
    "اوه همیشه به آدم‌هایی که قدشان بالای صد و هشتاد سانتی‌متر است شک دارد؛ به نظرش خون نمی‌تواند آن‌همه راه را تا مغز بالا برود.",
    "مادر مرد. و پدر آرام‌تر شد.",
    "پدر اوه مدرسه را تمام نکرده بود و از عدد و رقم‌های کتاب‌های درسی اوه چیزی نمی‌فهمید، اما موتورها را خوب می‌شناخت.",
    "خیلی از مردم شرافت ندارن",
    "خانه‌ها منصف بودند، چیزی را که سزاوارش بودی در اختیارت می‌گذاشتند. این ویژگی‌ای بود که اغلب آدم‌ها ازش بی‌بهره بودند.",
    "زن‌های شورای شهر هنوز دارند جیغ می‌زنند، انگار جدی‌جدی باور دارند که جیغ زدن کمکی به بهبود اوضاع می‌کند.",
    "خانه‌ها منصف بودند، چیزی را که سزاوارش بودی در اختیارت می‌گذاشتند. این ویژگی‌ای بود که اغلب آدم‌ها ازش بی‌بهره بودند.",
    "دکتر با لحنی که اثری از خویشتن‌داری در آن نیست می‌گوید: «اوه یه مشکل قلبی داره...» و بعد مجموعه‌ای از اصطلاحات را ردیف می‌کند که هیچ‌کس ازش سر درنمی‌آورد جز کسی که دست‌کم ده سال پزشکی خوانده و یا کسی که اعتیاد عجیبی به تماشای سریال‌های تلویزیون دارد.\nنگاه پروانه به یک رشته علامت سؤال و علامت تعجب می‌مانَد، این است که دکتر دوباره آه می‌کشد، مثل همهٔ پزشک‌های عینکی جوانی که عصا قورت داده‌اند و دمپایی به پا دارند و با آدم‌هایی روبه‌رو می‌شوند که عرضه نداشته‌اند قبل از اینکه به بیمارستان بیایند به دانشکدهٔ پزشکی بروند.\nبه زبانی ساده می‌گوید: «قلبش خیلی بزرگه.»",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد. و اگر این را ندانی، آدم‌ها را نمی‌شناسی.",
    "بی‌اعتمادی اوه به این دلیل بود که آدم‌ها نتوانسته بودند اعتمادش را جلب کنند.",
    "اندوه می‌تواند موجودات زنده را به کارهای عجیبی وادار کند.",
    "«همهٔ آدم‌ها دلشان می‌خواهد زندگی شرافتمندانه‌ای داشته باشند؛ مسئله این است که شرافت برای آدم‌های مختلف معانی متفاوتی دارد.»",
    "همهٔ آدم‌ها درواقع به زمان خوش‌بین‌اند. همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "و زمان هم چیز عجیبی است. بیشتر ما فقط برای همان زمانی که پیش رویمان است زندگی می‌کنیم. چند روز، چند هفته، چند سال. احتمالاً یکی از دردناک‌ترین لحظات زندگی هر آدم زمانی است که می‌فهمد به سنی رسیده که سال‌های پشت سرش خیلی بیشتر از سال‌های پیش رویش هستند. و وقتی دیگر زمانی پیش رویمان باقی نمانده مجبوریم به دنبال چیزهای دیگری باشیم که به‌خاطرشان زندگی کنیم. مثلاً، خاطرات. بعدازظهرهایی که زیر نور آفتاب دست کسی را توی دستمان گرفته بودیم. عطر غنچه‌های تازه‌شکفته. یکشنبه‌ها در کافه. یا شاید نوه‌ها. آدم راهی پیدا می‌کند که به‌خاطر آیندهٔ کسی دیگر زندگی کند. و اوه بعد از مرگ سونیا نمرد. او فقط از زندگی کردن دست کشید.\nاندوه چیز عجیبی است.",
    "کسی که یک جای کارش نمی‌لنگد لازم نیست از «حقیقت» بترسد.",
    "مردم دیگر عرضهٔ چنین کاری را ندارند، عرضهٔ دم کردن یک قهوهٔ درست‌ودرمان",
    "مردم می‌گفتند اوه زندگی را سیاه‌وسفید می‌بیند. اما زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اوه.",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است. بعضی از ما به‌موقع متوجه حضور مرگ می‌شویم و شروع می‌کنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کله‌شقی و خشم بیشتر. بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند",
    "«خیلی از مردم وقتی این‌همه پول پیدا کنن بعیده تحویلش بدن به ما.»\n«خیلی از مردم شرافت ندارن.»",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "برای اوه اما «او» خودش تقدیر بود.",
    "آدمی که معتقد است هر چیزی حد و مرزی دارد ناامیدکننده است؟ اوه این‌طور فکر نمی‌کند.",
    "مردم دیگر عرضهٔ چنین کاری را ندارند، عرضهٔ دم کردن یک قهوهٔ درست‌ودرمان. همان‌طور که حالا دیگر کسی از پس نوشتن با خودکار برنمی‌آید، چون حالا همه کامپیوتر و اسپرسوساز دارند. و آخروعاقبت دنیا چه می‌شود وقتی آدم‌ها نتوانند با خودکار بنویسند یا یک قوری قهوه دم کنند؟",
    "همین که کار را درست انجام بدهی، پاداشت را گرفته‌ای.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "اگر یک چیز در دنیا باشد که کمک کند آدم‌ها یادشان برود که از کسی خوششان نمی‌آید، این است که فرصتی به آن‌ها بدهی تا در مورد خودشان صحبت کنند.",
    "اوه به او گفت ترجیح می‌دهد خودش فکر کند تا اینکه چیزی را بخواند که حاصل فکر احمق‌های دیگر است.",
    "خیلی فرق است بین کسی که بدجنس است و کسی که می‌تواند بدجنس باشد اما نیست.",
    "وقتی آدم‌ها در غم یکدیگر شریک نشوند، این احتمال وجود دارد که اندوه به‌جای اینکه آن‌ها را به هم نزدیک کند، میانشان فاصله بیندازد.",
    "خیلی فرق است بین کسی که بدجنس است و کسی که می‌تواند بدجنس باشد اما نیست.",
    "«اوه، فقط گنده‌بک‌های بی‌کله فکر می‌کنن که زور بازو به قدوقوارهٔ آدم ربط داره. این رو یادت باشه.»",
    "هیچ‌کس هرگز از اوه نپرسید تا پیش از روزی که با دختر دیدار کند زندگی‌اش چطور بوده. اما اگر کسی این را از او می‌پرسید، اوه پاسخ می‌داد تا پیش از آن روز اصلاً زندگی نمی‌کرده.",
    "هیچ‌یک از آن خواستگارها سونیا را آن‌طور نگاه نمی‌کردند، آن‌طور که این جوان توی قطار کنارش می‌نشست و نگاهش می‌کرد. طوری نگاهش می‌کرد که انگار او تنها دختر روی کرهٔ زمین است.",
    "مثل همهٔ زن‌هایی که با هم دوست می‌شوند هر دو به این نتیجه رسیدند که رونه و اوه هم باید با هم دوست شوند. چون «علایق مشترک» زیادی داشتند. اوه منظورشان را از این حرف نمی‌فهمید، چون رونه آن‌وقت‌ها ولوو داشت.\nاوه به‌طور کلی مشکلی با رونه نداشت. رونه شغل درست‌ودرمانی داشت و جز به‌ضرورت، حرف نمی‌زد. درست است که ولوو می‌راند، اما به قول زن اوه این دلیل نمی‌شد که او را یک احمق به تمام معنا به شمار بیاوریم. بنابراین، اوه با این قضیه کنار آمد.",
    "خیلی فرق است بین کسی که بدجنس است و کسی که می‌تواند بدجنس باشد اما نیست.",
    "«او» گاهی می‌گفت: «همهٔ راه‌ها تو رو به جایی می‌رسونن که برات در نظر گرفته شده.» تقدیر لابد برای او به همین معنا بود.\nبرای اوه اما «او» خودش تقدیر بود.",
    "«همهٔ آدم‌ها دلشان می‌خواهد زندگی شرافتمندانه‌ای داشته باشند؛ مسئله این است که شرافت برای آدم‌های مختلف معانی متفاوتی دارد.»",
    "هیچ‌کس هرگز از اوه نپرسید تا پیش از روزی که با دختر دیدار کند زندگی‌اش چطور بوده. اما اگر کسی این را از او می‌پرسید، اوه پاسخ می‌داد تا پیش از آن روز اصلاً زندگی نمی‌کرده.",
    "گاهی توضیح اینکه چرا بعضی آدم‌ها ناگهان دست به انجام کاری می‌زنند سخت است. البته گاهی دلیلش این است که می‌دانند دیر یا زود این کار را انجام می‌دهند، پس چه بهتر که همین حالا انجامش بدهند. و گاهی دلیلش کاملاً عکس این است، یعنی متوجه می‌شوند که باید این کار را خیلی پیش‌تر انجام می‌دادند.",
    "«برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "البته هیچ‌کس پیشرفت کار را نمی‌دید، اما نیازی نبود کسی آن را ببیند. به قول پدر، همین که کار را درست انجام بدهی، پاداشت را گرفته‌ای.",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "انگار این زن‌ها هر روز صبح جلوی در خانه می‌ایستند و اندوه را با جارو از خانه بیرون می‌رانند.",
    "وقتی آدم‌ها در غم یکدیگر شریک نشوند، این احتمال وجود دارد که اندوه به‌جای اینکه آن‌ها را به هم نزدیک کند، میانشان فاصله بیندازد.",
    "اوه دلخور می‌شود. دلیلش را نمی‌فهمد، اما احساس می‌کند چیزی در وجودش آزرده می‌شود.",
    "اما واقعیت این است که بی‌اعتمادی اوه به این دلیل بود که آدم‌ها نتوانسته بودند اعتمادش را جلب کنند.",
    "نگاهت را که به آدم‌ها تغییر بدهی، شرایط بهتر می‌شود.",
    "هر مسیری که در زندگی طی کنی درنهایت تو را به همان جایی می‌رساند که «برایت در نظر گرفته شده»",
    "«هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد.»",
    "«همهٔ آدم‌ها دلشان می‌خواهد زندگی شرافتمندانه‌ای داشته باشند؛ مسئله این است که شرافت برای آدم‌های مختلف معانی متفاوتی دارد.»",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "به قول پدر، همین که کار را درست انجام بدهی، پاداشت را گرفته‌ای.",
    "«همهٔ آدم‌ها دلشان می‌خواهد زندگی شرافتمندانه‌ای داشته باشند؛ مسئله این است که شرافت برای آدم‌های مختلف معانی متفاوتی دارد.»",
    "این روزها، آدم باید بتواند هر سبک‌مغزی سر راهش سبز شد سر صحبت را با او باز کند و از این در و آن در حرف بزند و اراجیف بگوید. فقط به این دلیل که این کار «خوب» است.",
    "اما واقعیت این است که بی‌اعتمادی اوه به این دلیل بود که آدم‌ها نتوانسته بودند اعتمادش را جلب کنند.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد. و اگر این را ندانی، آدم‌ها را نمی‌شناسی.",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است.",
    "جواب می‌داد پیش از آشنایی با زنش هرگز زندگی نکرده بود، و بعد از رفتن او نیز هیچ‌وقت زندگی نکرد.",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است. بعضی از ما به‌موقع متوجه حضور مرگ می‌شویم و شروع می‌کنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کله‌شقی و خشم بیشتر. بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند. و بعضی آن‌قدر درگیر مرگ می‌شوند که خیلی قبل‌تر از آنکه مرگ فرا رسیدنش را اعلام کند به اتاق انتظار می‌روند. ما از مرگ می‌ترسیم، و با این حال اغلب ما بیشتر از هر چیز هراس این را داریم که مرگ سراغ کسی غیر از خودمان بیاید، چون بزرگ‌ترین ترسی که می‌شود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدم‌ها را با خودش ببرد و ما تک‌وتنها باقی بمانیم.",
    "«اگر می‌خواهی کاری از پیش ببری، به خودت متکی باش»",
    "همهٔ آدم‌ها درواقع به زمان خوش‌بین‌اند. همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "تحمل اوه دیگر تمام شده. در آن لحظه، بیشتر از هر زمان دیگری این را احساس می‌کند. دیگر نمی‌تواند بجنگد. دیگر نمی‌خواهد بجنگد. فقط دلش می‌خواهد بمیرد.",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "و در دنیایی که می‌توانستی هر چیزی را حاضروآماده بخری چه چیزی ارزش داشت؟ آدم بودن چه ارزشی داشت؟",
    "مردم می‌گفتند اوه زندگی را سیاه‌وسفید می‌بیند. اما زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اوه.",
    "اُوِه سیاه‌وسفید بود.\nو زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اُوِه.",
    "داد: «برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "هر مسیری که در زندگی طی کنی درنهایت تو را به همان جایی می‌رساند که «برایت در نظر گرفته شده",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "نه کسی برایش گردن‌کلفتی کرده بود و نه خودش اهل قلدربازی بود. نه خیلی ورزشکار بود و نه خیلی دور از ورزش. هیچ‌وقت در بطن موضوعی نمی‌رفت، و در عین حال هیچ‌وقت از موضوع پرت نبود. از آن آدم‌ها بود که فقط وجود دارند.",
    "همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "اُوِه سیاه‌وسفید بود.\nو زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اُوِه.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "«موتورها همیشه چیزی را بهت می‌دن که لیاقتش را داری. اگه باهاشون با احترام رفتار کنی، بهت آزادی عمل می‌دن. باهاشون بدرفتاری کنی، آزادی عمل را ازت می‌گیرن.»",
    "ما از مرگ می‌ترسیم ولی ترس واقعی بیشترمان از این است که این شتر درِ خانۀ شخص دیگری بخوابد. همیشه بزرگ‌ترین ترسمان از این است که مرگ سراغمان نیاید و در این دنیا تک‌وتنها بمانیم.",
    "، یک عمر زندگی توی پاکتی جمع شده که آدم می‌تواند آن را راحت و سریع دسته‌بندی کند.",
    "اُوه سرش را طوری با خستگی تکان می‌دهد که انگار او را به تماشا کردن یک بستنی‌فروش مجبور کرده‌اند که دارد بستنی‌های آب‌شده را از روی شیشۀ دکه‌اش می‌لیسد",
    "اوه وام مسکنش را تسویه کرده. همهٔ وظایفش را تمام‌وکمال انجام داده. سر کار رفته. حتی یک روز مرخصی استعلاجی نگرفته. سهم خودش را از بار زندگی به دوش کشیده. مسئولیت‌هایش را پذیرفته.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "آدم‌هایی که عمل می‌کردند و آدم‌هایی که فقط حرف می‌زدند. اوه از آن دسته آدم‌ها بود که هر روز کمتر از قبل حرف می‌زد و بیشتر از قبل کار می‌کرد.",
    "خشمگین بود، اما نه به این دلیل که او را دزد خطاب کرده بودند. اوه از آن دسته آدم‌ها نبود که اسم‌هایی که دیگران رویش می‌گذارند اهمیتی برایش داشته باشد.",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "کراوات‌زده‌ها جوان تنهایی را که در خانهٔ رو به تخریب انتهای خیابان زندگی می‌کرد دوست نداشتند. بچه‌هایشان اجازه نداشتند دوروبر خانهٔ اوه بازی کنند. کراوات‌زده‌ها ترجیح می‌دادند در محدودهٔ محل سکونتشان کراوات‌زده‌های دیگر را ببینند. این چیزی بود که اوه فهمید. البته مخالفتی نداشت، اما مسئله این بود که او به محلهٔ کراوات‌زده‌ها نرفته بود، بلکه آن‌ها به محلهٔ او آمده بودند.",
    "کراوات‌زده‌ها جوان تنهایی را که در خانهٔ رو به تخریب انتهای خیابان زندگی می‌کرد دوست نداشتند. بچه‌هایشان اجازه نداشتند دوروبر خانهٔ اوه بازی کنند. کراوات‌زده‌ها ترجیح می‌دادند در محدودهٔ محل سکونتشان کراوات‌زده‌های دیگر را ببینند. این چیزی بود که اوه فهمید. البته مخالفتی نداشت، اما مسئله این بود که او به محلهٔ کراوات‌زده‌ها نرفته بود، بلکه آن‌ها به محلهٔ او آمده بودند.",
    "«وقتی کسی به دیگری کمک می‌کنه، فقط گیرندهٔ کمک نیست که مورد لطف قرار می‌گیره، اونی که کمک می‌کنه بیشتر خیر می‌بینه.»",
    "هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد. این‌طور می‌گویند. و سونیا برای چیزی می‌جنگید که خیر بود. برای بچه‌هایی که خودش هیچ‌وقت نمی‌توانست داشته باشد. و اوه برای سونیا می‌جنگید.",
    "همین که کار را درست انجام بدهی، پاداشت را گرفته‌ای.",
    "همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "به حال، هیچ مسکنی نخورده. تحت تأثیر الکل هم قرار نگرفته. از اینکه کنترلش را از دست بدهد متنفر بوده. در طول سال‌ها، فهمیده که این دقیقاً همان چیزی است که مردم به دنبالش هستند، اما به نظر اوه فقط یک ابله به تمام معنا می‌تواند از چنین موقعیتی، یعنی از دست دادن کنترل، لذت ببرد",
    "کشیش را روشن کرد که تا اطلاع ثانوی لازم نیست در مراسم یکشنبه‌های کلیسا جایی برای او در نظر بگیرند. برای کشیش توضیح داد این تصمیم را از روی بی‌اعتقادی‌اش به خدا نگرفته؛ فقط به نظر او خیلی وقت است که خدا دیگر علاقه‌ای به او ندارد.",
    "به قول یک نفر، هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد و سونیا برای چیزی می‌جنگید که خیر بود و برای بچه‌ای که هرگز به دنیا نیامد و اُوه برای سونیا می‌جنگید. \nچون این تنها چیز در کل دنیا بود که چگونگی انجامش را می‌دانست.",
    "گربه با ظاهری بی‌تفاوت وسط راه، بین خانه‌ها، نشسته بود. اگر آدم می‌توانست اصلاً اسمش را گربه بگذارد. یک دمب نصفه داشت و یک‌چشم بود و موهای تنش گُله‌به‌گُله ریخته بود. انگار کسی مشت‌مشت آن‌ها را کنده باشد. بنابراین، از نظر اُوه اصلاً حرفی از یک گربۀ کامل در میان نبود. \nچند قدم به گربه نزدیک شد. گربه بلند شد. اُوه ایستاد. هر دو ایستادند و چند لحظه همدیگر را درست مثل دو لات و آشوبگر بالقوه توی یک میخانۀ کوچک محلی ورانداز کردند. اُوه در این فکر بود که یکی از کفش‌های چوبی‌اش را سمت گربه پرت کند. ظاهراً گربه داشت بابت این امر مسلم ناسزا می‌گفت که خودش هیچ کفش چوبی‌ای ندارد تا با آن جواب اُوه را بدهد. \nاُوه آن‌قدر ناغافل هوار زد «پیشت!» که گربه جا خورد. \nیک قدم عقب رفت. سرتاپای مرد ۵۹‌ ساله را نگاه کرد و کفش‌های چوبی‌اش را ورانداز کرد. سپس به‌آرامی به خودش تکانی داد، برگشت و خوش‌خوشک از آن‌جا رفت. اُوه می‌توانست قسم بخورد که گربه پشت چشم نازک کرد.",
    "سه‌شنبه‌شب است و او اشتراک روزنامه‌اش را لغو کرده، همهٔ رادیاتورها را قطع کرده، و همهٔ چراغ‌ها را خاموش کرده.\nو فردا آن قلاب را به سقف نصب خواهد کرد.",
    "در دنیایی که می‌توانستی هر چیزی را حاضروآماده بخری چه چیزی ارزش داشت؟ آدم بودن چه ارزشی داشت؟",
    "یک بار یکی از دوستان زنش به‌شوخی گفته بود: «اگه بری لای این پالتوها، ممکنه سر از نارنیا دربیاری.» اوه منظور او را نفهمیده بود، اما قبول داشت که تعداد پالتوها خیلی زیاد است.",
    "اما اگر کسی ازش می‌پرسید، جواب می‌داد پیش از آشنایی با زنش هرگز زندگی نکرده بود، و بعد از رفتن او نیز هیچ‌وقت زندگی نکرد.",
    "اوه تا آن روز صدایی به آن زیبایی نشنیده بود. دختر طوری حرف می‌زد انگار همیشه در حال خنده بود. و وقتی می‌خندید، صدای خنده‌اش به گوش اوه شبیه صدای حباب‌های شامپاین بود، اگر حباب‌ها می‌توانستند بخندند.",
    "مدتی طولانی به زنش نگاه می‌کند. بعد دستش را با احتیاط روی سنگ می‌گذارد و آن را نوازش می‌کند، انگار دارد گونهٔ زنش را نوازش می‌کند.\nنجوا می‌کند: «دلم برات تنگ شده.»\nشش ماه از مرگ زنش می‌گذرد. اما اوه هنوز روزی دو بار تمام رادیاتورهای خانه را چک می‌کند مبادا زنش یواشکی درجه‌شان را بالا برده باشد.",
    "در دنیایی که می‌توانستی هر چیزی را حاضروآماده بخری چه چیزی ارزش داشت؟ آدم بودن چه ارزشی داشت؟",
    "البته بعدها موارد زیادی پیش آمد که از دست اوه عصبانی شود، اما آن شب عصبانی نشد. رو کرد به اوه و آرام گفت: «می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»\n«کی این رو گفته؟» اوه این را گفت و به مجموعهٔ سه‌تایی کارد و چنگال و قاشق روبه‌رویش نگاه کرد، انگار کسی جعبه‌ای را پیش رویش باز کرده و گفته باشد: «سلاحت را انتخاب کن.»\nسونیا گفت: «شکسپیر.»",
    "«همهٔ آدم‌ها دلشان می‌خواهد زندگی شرافتمندانه‌ای داشته باشند؛ مسئله این است که شرافت برای آدم‌های مختلف معانی متفاوتی دارد.",
    "با صدایی که از اندوه می‌لرزد می‌گوید: «این چه عشقیه که وقتی پای سختی به میون می‌آد طرف رو از سر باز کنی؟ وقتی مریض می‌شه رهاش کنی؟ بگو ببینم، این چه جور عشقیه؟!»",
    "مردم همیشه می‌گفتند اُوِه «تلخ» است. اما اوه تلخ نبود. فقط عادت نداشت همیشه لبخند به لب داشته باشد. یعنی بابت این موضوع باید مثل جانی‌ها با آدم رفتار شود؟ اوه این‌طور فکر نمی‌کرد. وقتی آدم مجبور می‌شود تنها کسی را که او را درک می‌کرد توی خاک بگذارد، چیزی در درونش تکه‌تکه می‌شود. چنین زخمی هرگز درمان نمی‌شود.",
    "هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد. این‌طور می‌گویند. و سونیا برای چیزی می‌جنگید که خیر بود. برای بچه‌هایی که خودش هیچ‌وقت نمی‌توانست داشته باشد. و اوه برای سونیا می‌جنگید.",
    "دختر دوست داشت صحبت کند و اوه دوست داشت ساکت بماند. بعدها که به عقب برمی‌گشت با خودش فکر می‌کرد لابد وقتی مردم می‌گویند دو نفر مکمل همدیگرند منظورشان همین است.",
    "«وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره. همهٔ گوشه‌ها و سوراخ‌سنبه‌هاش رو می‌شناسی. یاد می‌گیری که وقتی هوا سرده چطور باید کلید رو توی قفل بچرخونی که گیر نکنه، کدوم‌یک از کف‌پوش‌ها تاب برداشته و وقتی روش پا می‌گذاری لق می‌زنه، یا اینکه چطور باید در کمدها رو باز کنی که جیرجیر نکنن. این‌ها همه ریزه‌کاری‌هایی هستن که باعث می‌شن حس کنی اون خونه متعلق به توئه.»",
    "امان از هورمون‌های بی‌منطق.",
    "سونیا طوری با صدای بلند می‌خندید که اوه احساس می‌کرد خندهٔ او را با تمام وجود حس می‌کند.",
    "مردم می‌تونن هر چی دلشون می‌خواد دربارهٔ تو بگن، اوه، اما تو عجیب‌ترین اَبرقهرمانی هستی که من می‌شناسم.»",
    "زنی که باور داشت بعضی مردها بیشتر از آنچه خودشان خیال می‌کنند توانایی دارند.",
    "وقتی آدم‌ها در غم یکدیگر شریک نشوند، این احتمال وجود دارد که اندوه به‌جای اینکه آن‌ها را به هم نزدیک کند، میانشان فاصله بیندازد.",
    "می‌توانست تمام یکشنبه توی کافه بنشیند و «فقط مردم را تماشا کند».",
    "حالا اوه اینجا ایستاده و انگشتش را روی سنگ قبر او می‌کشد. بارها و بارها. انگار می‌خواهد با این کار او را به زندگی برگرداند.",
    "وقتی کشمکشی سال‌ها ادامه پیدا می‌کند حل‌وفصلش غیرممکن می‌شود، آن هم به این دلیل ساده که هیچ‌یک از دو طرف دعوا یادشان نمی‌آید که درگیری چطور شروع شد.",
    "سونیا همیشه می‌گفت مردهایی مثل اوه و رونه از نسل آدم‌هایی بودند که به‌جای حرف زدن، عمل می‌کردند.",
    "همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "«وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره. همهٔ گوشه‌ها و سوراخ‌سنبه‌هاش رو می‌شناسی. یاد می‌گیری که وقتی هوا سرده چطور باید کلید رو توی قفل بچرخونی که گیر نکنه، کدوم‌یک از کف‌پوش‌ها تاب برداشته و وقتی روش پا می‌گذاری لق می‌زنه، یا اینکه چطور باید در کمدها رو باز کنی که جیرجیر نکنن. این‌ها همه ریزه‌کاری‌هایی هستن که باعث می‌شن حس کنی اون خونه متعلق به توئه.»",
    "باعث شرمندگیه اگه بخواد پسر یه مرد شریف رو ازکاربیکار کنه اون هم فقط به این دلیل که اون پسر توی زندگیش به اصولی پایبنده.",
    "شرم از دست دادن شغلش، شغلی که پدرش تمام زندگی‌اش را وقف آن کرده بود، مثل سیخ داغی توی سینه‌اش فرو می‌رفت.",
    "هر مسیری که در زندگی طی کنی درنهایت تو را به همان جایی می‌رساند که «برایت در نظر گرفته شده»",
    "مردم می‌گفتند اوه زندگی را سیاه‌وسفید می‌بیند. اما زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اوه.",
    "ترجیح می‌دهد خودش فکر کند تا اینکه چیزی را بخواند که حاصل فکر احمق‌های دیگر است",
    "سونیا همیشه می‌گفت: «وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره. همهٔ گوشه‌ها و سوراخ‌سنبه‌هاش رو می‌شناسی. یاد می‌گیری که وقتی هوا سرده چطور باید کلید رو توی قفل بچرخونی که گیر نکنه، کدوم‌یک از کف‌پوش‌ها تاب برداشته و وقتی روش پا می‌گذاری لق می‌زنه، یا اینکه چطور باید در کمدها رو باز کنی که جیرجیر نکنن. این‌ها همه ریزه‌کاری‌هایی هستن که باعث می‌شن حس کنی اون خونه متعلق به توئه.»",
    "بزرگ‌ترین ترسی که می‌شود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدم‌ها را با خودش ببرد و ما تک‌وتنها باقی بمانیم.",
    "توی جمع‌هایشان تا دو سه بطری آبجو بالا می‌انداختند می‌گفتند تام بدجنس و متقلب است. اما پدرش هرگز چنین حرفی نمی‌زد. «چهار تا بچه داره با یه زن مریض.» این تنها چیزی بود که پدر در مورد تام به باقی همکارها می‌گفت. «آدم‌های بهتر از تام تو چنین شرایطی بدتر از اون عمل می‌کنن.»",
    "گاهی توضیح اینکه چرا بعضی آدم‌ها ناگهان دست به انجام کاری می‌زنند سخت است. البته گاهی دلیلش این است که می‌دانند دیر یا زود این کار را انجام می‌دهند، پس چه بهتر که همین حالا انجامش بدهند. و گاهی دلیلش کاملاً عکس این است، یعنی متوجه می‌شوند که باید این کار را خیلی پیش‌تر انجام می‌دادند. اُوِه هم از خیلی قبل‌تر می‌دانست چه‌کار باید بکند، اما همهٔ آدم‌ها درواقع به زمان خوش‌بین‌اند. همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "واقعیت این است که بی‌اعتمادی اوه به این دلیل بود که آدم‌ها نتوانسته بودند اعتمادش را جلب کنند.\n چون در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "حالا همه‌چیز کامپیوتری شده، انگار دیگر کسی نمی‌تواند یک خانه بسازد مگر آنکه قبلش یک مشاور با لباس خیلی تنگ لپ‌تاپش را باز کند. انگار کولوسئوم و اهرام مصر را این‌طوری ساخته‌اند. خدایا، برج ایفل در سال ۱۸۸۹ ساخته شده، آن‌وقت حالا نمی‌توانند یک ساختمان یک طبقه بسازند بدون آنکه وسطش کار را ول کنند تا باتری گوشی‌شان را شارژ کنند.\nاین جهانی بود که در آن آدم‌ها پیش از آنکه موعد مصرفشان سر بیاید از دور خارج می‌شدند. تمام مردم کشور از جا بلند می‌شوند و به افتخار این واقعیت که دیگر کسی نمی‌تواند هیچ کاری را درست انجام بدهد کف می‌زنند. ستایش تمام و کمالِ میان‌مایگی.\nهیچ‌کس از پس تعویض لاستیک ماشین برنمی‌آید، یا از پس نصب یک کلید لامپ، یا گچ‌کاری یک دیوار، یا پر کردن اظهارنامهٔ مالیاتی. این‌ها همه قابلیت‌هایی هستند که ماهیتشان را از دست داده‌اند",
    "«وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره. همهٔ گوشه‌ها و سوراخ‌سنبه‌هاش رو می‌شناسی. یاد می‌گیری که وقتی هوا سرده چطور باید کلید رو توی قفل بچرخونی که گیر نکنه، کدوم‌یک از کف‌پوش‌ها تاب برداشته و وقتی روش پا می‌گذاری لق می‌زنه، یا اینکه چطور باید در کمدها رو باز کنی که جیرجیر نکنن. این‌ها همه ریزه‌کاری‌هایی هستن که باعث می‌شن حس کنی اون خونه متعلق به توئه.»",
    "نگاه اوه به زن باردار است. گنده‌بک به بستهٔ پلاستیکی اشاره می‌کند و برق شادی در چشم‌هایش می‌درخشد.\n«می‌دونین، زنم ایرانیه. ایرانی‌ها هر جا می‌رن با خودشون غذا می‌برن.»\nاوه با چشم‌هایی بی‌حالت به او نگاه می‌کند. گنده‌بک معذب‌تر می‌شود.\n«می‌دونین... برای همینه که من با ایرانی‌ها این‌قدر میونه‌ام خوبه. عاشق آشپزی‌ان و من هم عاشقِ...» لبخند پهنی روی لب‌هایش می‌نشیند و ساکت می‌شود.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد. و اگر این را ندانی، آدم‌ها را نمی‌شناسی.",
    "همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است. بعضی از ما به‌موقع متوجه حضور مرگ می‌شویم و شروع می‌کنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کله‌شقی و خشم بیشتر.",
    "گاهی توضیح اینکه چرا بعضی آدم‌ها ناگهان دست به انجام کاری می‌زنند سخت است. البته گاهی دلیلش این است که می‌دانند دیر یا زود این کار را انجام می‌دهند، پس چه بهتر که همین حالا انجامش بدهند. و گاهی دلیلش کاملاً عکس این است، یعنی متوجه می‌شوند که باید این کار را خیلی پیش‌تر انجام می‌دادند. اُوِه هم از خیلی قبل‌تر می‌دانست چه‌کار باید بکند، اما همهٔ آدم‌ها درواقع به زمان خوش‌بین‌اند. همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم.",
    "اوه بعد از مرگ سونیا نمرد. او فقط از زندگی کردن دست کشید.\nاندوه چیز عجیبی است.",
    "مدتی طولانی به جعبه نگاه می‌کند، انگار منتظر است جعبه به زبان بیاید و اعتراف کند.\nعاقبت، زیر لب غرغر می‌کند: «صفحه‌کلیدش از کجاش بیرون می‌آد؟»\nفروشنده کف دست‌هایش را به لبهٔ پیشخان می‌مالد و مضطرب این پا و آن پا می‌کند، مثل همهٔ فروشنده‌های جوانی که کم‌کم می‌فهمند کارشان بیشتر از آنچه امیدوار بوده‌اند طول می‌کشد.\n«خب، این درواقع صفحه‌کلید نداره.»\nاوه ابروهایش را بالا می‌دهد. «اوه، که این‌طور. لابد باید پول بدی و صفحه‌کلیدش رو \"جدا\" بخری، آره؟»\nفروشنده کف دستش را می‌خاراند.\n«نه، منظورم اینه که این کامپیوتر",
    "یکی از دردناک‌ترین لحظات زندگی هر آدم زمانی است که می‌فهمد به سنی رسیده که سال‌های پشت سرش خیلی بیشتر از سال‌های پیش رویش هستند.",
    "بزرگ‌ترین ترسی که می‌شود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدم‌ها را با خودش ببرد و ما تک‌وتنها باقی بمانیم.",
    "همهٔ آدم‌ها درواقع به زمان خوش‌بین‌اند. همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "اوه اعتقاد نداشت که ناامیدکننده است. او فقط احساس می‌کرد همه‌چیز باید با نظم و اصول پیش برود. احساس می‌کرد آدم نباید طوری زندگی کند که انگار هر چیزی را می‌شود عوض کرد. طوری که انگار وفاداری بی‌ارزش است. این روزها، مردم آن‌قدر لوازمشان را عوض می‌کنند که دیگر مهارت حفظ کردن اشیا به کاری زائد تبدیل شده. کیفیت؟ هیچ‌کس برایش پشیزی ارزش قائل نیست",
    "اوه با خودش فکر می‌کند امان از این جامعه. حتی نمی‌توانند یک طناب درست‌ودرمان تولید کنند؟ یک‌بند بدوبیراه می‌گوید و با غضب سعی می‌کند پاهای درهم‌گره‌خورده‌اش را باز کند. محض رضای خدا، تولید یک طناب این‌قدر کار سختی است؟ مگر می‌شود طنابی تولید کرد که به این سادگی پاره شود؟\nنه‌خیر. در این جامعه کیفیت دیگر محلی از اعراب ندارد.",
    "اوه با خودش فکر می‌کند آن‌وقت از اینکه بحران اقتصادی گریبان دنیا را گرفته حیرت می‌کنیم. وقتی مردم تنها کاری که ازشان برمی‌آید این است که تمام روز بایستند و موز گاز بزنند و به سوراخ نگاه کنند، اوضاع بهتر از این نمی‌شود.",
    "گاهی توضیح اینکه چرا بعضی آدم‌ها ناگهان دست به انجام کاری می‌زنند سخت است. البته گاهی دلیلش این است که می‌دانند دیر یا زود این کار را انجام می‌دهند، پس چه بهتر که همین حالا انجامش بدهند. و گاهی دلیلش کاملاً عکس این است، یعنی متوجه می‌شوند که باید این کار را خیلی پیش‌تر انجام می‌دادند. اُوِه هم از خیلی قبل‌تر می‌دانست چه‌کار باید بکند، اما همهٔ آدم‌ها درواقع به زمان خوش‌بین‌اند. همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "هیچ‌یک از آن خواستگارها سونیا را آن‌طور نگاه نمی‌کردند، آن‌طور که این جوان توی قطار کنارش می‌نشست و نگاهش می‌کرد. طوری نگاهش می‌کرد که انگار او تنها دختر روی کرهٔ زمین است.",
    "اوه به عدالت و انصاف و سخت‌کوشی اعتقاد داشت، و به دنیایی که در آن حق به حق‌دار می‌رسید. نه به‌خاطر مدال و مدرک و تعریف‌وتمجید دیگران، بلکه به این دلیل که درستش همین است.",
    "بعضی‌ها می‌گفتند پدر «زیادی مهربان» است. اوه یادش می‌آید که در دوران کودکی نمی‌فهمید چطور ممکن است «زیادی مهربان بودن» چیز بدی به شمار بیاید.",
    "تنها چیزی که اوه دلش می‌خواهد این است که در آرامش بمیرد. این خواستهٔ بزرگی است؟ اوه این‌طور فکر نمی‌کند. درست است، باید شش ماه پیش‌تر برایش برنامه‌ریزی می‌کرد، بعد از مراسم خاک‌سپاری زنش. اما آن‌موقع به این نتیجه رسیده بود که نمی‌شود به همین سادگی بی‌خیال همه‌چیز شد. آن‌موقع، شغلی داشت که در قبالش مسئول بود. مگر می‌شود آدم یک روز بی‌خبر نرود سر کار آن هم به این دلیل که خودش را کشته؟",
    "به کمک‌های کلیسا حتی لحظه‌ای فکر نمی‌کرد. خدای بی‌معرفت باید این موضوع را به‌کل فراموش می‌کرد. این‌ها را وقتی توی رختکن ایستاده بود به زبان آورد، هم خطاب به خودش و هم خطاب به خدا.\nرو به سقف داد زد: «حالا که هم بابا و هم مامانم رو ازم گرفتی، پولت هم مال خودت!»",
    "احساس می‌کرد همه‌چیز باید با نظم و اصول پیش برود. احساس می‌کرد آدم نباید طوری زندگی کند که انگار هر چیزی را می‌شود عوض کرد. طوری که انگار وفاداری بی‌ارزش است. این روزها، مردم آن‌قدر لوازمشان را عوض می‌کنند که دیگر مهارت حفظ کردن اشیا به کاری زائد تبدیل شده. کیفیت؟ هیچ‌کس برایش پشیزی ارزش قائل نیست.",
    "باز هم سکوت، مثل وقتی که دو هفت‌تیرکش ناگهان به یاد می‌آورند که هفت‌تیرهایشان را جا گذاشته‌اند.",
    "زندگی‌اش هرگز قرار نبود به اینجا برسد. این چیزی است که اوه احساس می‌کند.",
    "همسایه‌هایش هیچ خجالت نمی‌کشند که او را تا مرز جنون و خودکشی می‌رسانند و از آن طرف نمی‌گذارند بمیرد.",
    "اوه کشیش را روشن کرد که تا اطلاع ثانوی لازم نیست در مراسم یکشنبه‌های کلیسا جایی برای او در نظر بگیرند. برای کشیش توضیح داد این تصمیم را از روی بی‌اعتقادی‌اش به خدا نگرفته؛ فقط به نظر او خیلی وقت است که خدا دیگر علاقه‌ای به او ندارد.",
    "مردم می‌گفتند اوه زندگی را سیاه‌وسفید می‌بیند. اما زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اوه.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "و آن خنده‌اش که تمام عمر به اوه این حس را می‌داد که کسی پابرهنه توی قفسهٔ سینه‌اش می‌دود.",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "یک بار وقتی از زنش پرسید چرا همیشهٔ خدا سرحال است او جواب داد: «برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»\nظاهراً راهبی به اسم فرانسیس این را توی یکی از کتاب‌هایش نوشته بود.\nبعد با لبخند بازیگوشی خودش را توی آغوش اوه می‌انداخت و می‌گفت: «تو من رو گول نمی‌زنی، عزیز دلم. تو از درون می‌رقصی، اوه، اون هم وقتی هیچ‌کس حواسش نیست. و همینه که من همیشه عاشقت هستم. چه بخواهی و چه نخواهی.»",
    "اوه هیچ‌وقت جوان‌هایی را که مرتب در مورد «پیدا کردن خودشان» اراجیف می‌بافند درک نمی‌کند. این چیزی بود که اغلب سر کار از زبان سی ساله‌ها می‌شنید. تنها چیزی که می‌خواستند «وقت آزاد بیشتر» بود، انگار این تنها هدف کار کردن بود: به نقطه‌ای برسی که دیگر لازم نباشد کار کنی",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "وقتی یکی از دوستانش از او پرسید چرا این‌همه عاشق اوه است جواب داد بیشتر مردها از آتش فرار می‌کنند، اما مردهایی مثل اوه با آن مبارزه می‌کنند.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "«همهٔ آدم‌ها دلشان می‌خواهد زندگی شرافتمندانه‌ای داشته باشند؛ مسئله این است که شرافت برای آدم‌های مختلف معانی متفاوتی دارد.»",
    "انگار این تنها چیزی است که این روزها اهمیت دارد: اینکه راه خودت را باز کنی و جلو بروی.",
    "«آقای رئیس می‌گه تو درست مثل پدرت هستی!»\nاوه برنگشت. اما وقتی راه افتاد که برود سرش را بالاتر گرفته بود.",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است",
    "اُوِه سیاه‌وسفید بود.\nو زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اُوِه.",
    "می‌گویند در لحظهٔ سقوطْ عملکرد مغز سریع‌تر می‌شود. مثل اینکه انفجار ناگهانی انرژی جنبشی یک‌باره شتابی به قوای ذهنی می‌دهد که سبب می‌شود سرعت وقایع جهان خارج کندتر از معمول به نظر رسد.\nبنابراین، اُوِه فرصت کافی داشت که به خیلی چیزها فکر کند.\nمهم‌تر از همه، به رادیاتورها.",
    "همه‌چیز توی نقاشی دخترک سیاه‌وسفید است، اما آن تصویر در وسط کاغذ انگار انفجاری از رنگ‌ها است. ترکیبی از زرد و قرمز و آبی و سبز و نارنجی و بنفش.\nپروانه می‌گوید: «تو بامزه‌ترین کسی هستی که اون می‌شناسه. برای همین همیشه تو رو رنگی می‌کشه.»",
    "مردم همیشه می‌گفتند اُوِه «تلخ» است. اما اوه تلخ نبود. فقط عادت نداشت همیشه لبخند به لب داشته باشد. یعنی بابت این موضوع باید مثل جانی‌ها با آدم رفتار شود؟ اوه این‌طور فکر نمی‌کرد. وقتی آدم مجبور می‌شود تنها کسی را که او را درک می‌کرد توی خاک بگذارد، چیزی در درونش تکه‌تکه می‌شود.",
    "همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "و اوه درست نمی‌داند از کِی این‌همه ساکت شد. شاید شروع کرده بود به حرف زدن با خودش. شاید داشت دیوانه می‌شد. گاهی به این موضوع فکر می‌کرد. مثل این بود که دلش نمی‌خواست دیگران با او حرف بزنند، می‌ترسید صدای آن‌ها خاطرهٔ سونیا را کم‌رنگ کند.",
    "بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند. و بعضی آن‌قدر درگیر مرگ می‌شوند که خیلی قبل‌تر از آنکه مرگ فرا رسیدنش را اعلام کند به اتاق انتظار می‌روند.",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "یک بار سونیا گفته بود برای درک آدم‌هایی مثل اُوِه و رونه باید قبل از هر چیز بدانیم که این‌ها آدم‌هایی هستند که در زمانهٔ اشتباه زندگی می‌کنند. می‌گفت این‌ها آدم‌هایی هستند که از زندگی انتظارات کمی دارند. سقفی بالای سرشان، یک خیابان آرام، یک اتومبیل، و یک زن وفادار. شغلی که به آن‌ها کارایی دهد، و خانه‌ای که لوازمش در فواصل زمانی منظم خراب شود، تا آن‌ها چیزی برای تعمیر کردن داشته باشند.",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است. بعضی از ما به‌موقع متوجه حضور مرگ می‌شویم و شروع می‌کنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کله‌شقی و خشم بیشتر. بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند. و بعضی آن‌قدر درگیر مرگ می‌شوند که خیلی قبل‌تر از آنکه مرگ فرا رسیدنش را اعلام کند به اتاق انتظار می‌روند. ما از مرگ می‌ترسیم، و با این حال اغلب ما بیشتر از هر چیز هراس این را داریم که مرگ سراغ کسی غیر از خودمان بیاید، چون بزرگ‌ترین ترسی که می‌شود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدم‌ها را با خودش ببرد و ما تک‌وتنها باقی بمانیم.",
    "یادش می‌آمد که روزگاری شاد بود، و بعد سال‌هایی آمدند که دیگر شاد نبود. همین.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره. همهٔ گوشه‌ها و سوراخ‌سنبه‌هاش رو می‌شناسی. یاد می‌گیری که وقتی هوا سرده چطور باید کلید رو توی قفل بچرخونی که گیر نکنه، کدوم‌یک از کف‌پوش‌ها تاب برداشته و وقتی روش پا می‌گذاری لق می‌زنه، یا اینکه چطور باید در کمدها رو باز کنی که جیرجیر نکنن. این‌ها همه ریزه‌کاری‌هایی هستن که باعث",
    "«آدمی که زیاد حرف نمی‌زنه چرت‌وپرت هم نمی‌گه.»",
    "همهٔ آدم‌ها درواقع به زمان خوش‌بین‌اند. همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "از خانه خارج شد، پیش از آنکه بقیهٔ اهالی محل حتی از خواب بیدار شده باشند. قدم‌زنان به محوطهٔ پارکینگ رفت. در گاراژش را با یک کلید باز کرد. در گاراژ ریموت کنترل هم داشت، اما اوه هیچ‌وقت از فلسفهٔ کاربرد ریموت کنترل سر درنمی‌آورد. یک آدم عاقل می‌تواند در را با دست باز کند. قفل درِ ساب را باز کرد، باز هم با کلید. وقتی در ماشین با کلید به این راحتی باز می‌شد، چه نیازی بود که این روش را تغییر دهد؟ روی صندلی راننده نشست و دکمهٔ رادیو را نیم دور به سمت راست و نیم دور به عقب چرخاند، همهٔ آینه‌ها را تنظیم کرد، مثل هر بار که سوار ساب می‌شد. انگار کسی دزدکی وارد ماشین شده و تنظیم آینه‌ها و موج رادیو را به هم زده باشد.",
    "نمی‌شود.\nو زمان هم چیز عجیبی است. بیشتر ما فقط برای همان زمانی که پیش رویمان است زندگی می‌کنیم. چند روز، چند هفته، چند سال. احتمالاً یکی از دردناک‌ترین لحظات زندگی هر آدم زمانی است که می‌فهمد به سنی رسیده که سال‌های پشت سرش خیلی بیشتر از سال‌های پیش رویش هستند. و وقتی دیگر زمانی پیش رویمان باقی نمانده مجبوریم به دنبال چیزهای دیگری باشیم که به‌خاطرشان زندگی کنیم. مثلاً، خاطرات. بعدازظهرهایی که زیر نور آفتاب دست کسی را توی دستمان گرفته بودیم. عطر غنچه‌های تازه‌شکفته. یکشنبه‌ها در کافه. یا شاید نوه‌ها. آدم راهی پیدا می‌کند که به‌خاطر آیندهٔ کسی دیگر زندگی کند. و اوه بعد از مرگ سونیا نمرد. او فقط از زندگی کردن دست کشید.\nاندوه چیز عجیبی است.",
    "«وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره. همهٔ گوشه‌ها و سوراخ‌سنبه‌هاش رو می‌شناسی. یاد می‌گیری که وقتی هوا سرده چطور باید کلید رو توی قفل بچرخونی که گیر نکنه، کدوم‌یک از کف‌پوش‌ها تاب برداشته و وقتی روش پا می‌گذاری لق می‌زنه، یا اینکه چطور باید در کمدها رو باز کنی که جیرجیر نکنن. این‌ها همه ریزه‌کاری‌هایی هستن که باعث می‌شن حس کنی اون خونه متعلق به توئه.»",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "سونیا همیشه می‌گفت: «وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره. همهٔ گوشه‌ها و سوراخ‌سنبه‌هاش رو می‌شناسی. یاد می‌گیری که وقتی هوا سرده چطور باید کلید رو توی قفل بچرخونی که گیر نکنه، کدوم‌یک از کف‌پوش‌ها تاب برداشته و وقتی روش پا می‌گذاری لق می‌زنه، یا اینکه چطور باید در کمدها رو باز کنی که جیرجیر نکنن.",
    ". مغزش پر بود از عدد. یادش می‌آمد در مدرسه چه اشتیاقی برای درس ریاضی داشت. شاید برای بعضی‌ها ریاضی مایهٔ عذاب بود، اما نه برای او. هیچ‌وقت علتش را نفهمید، تمایلی هم به فهمیدنش نداشت.",
    "مردم می‌گفتند اوه زندگی را سیاه‌وسفید می‌بیند. اما زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اوه.",
    "اوه به جمع آدم‌های دوروبرش نگاه می‌کند، انگار او را ربوده‌اند و به جهانی موازی برده‌اند. برای لحظه‌ای به این فکر می‌کند که ساب را منحرف کند، اما بعد به این نتیجه می‌رسد که این بدترین سناریوی ممکن است: همهٔ آن‌ها بعد از مرگ نیز او را همراهی خواهند کرد. پس سرعتش را کم می‌کند و فاصله‌اش با اتومبیل جلویی بیشتر می‌شود.",
    "وارد اتاق زیرشیروانی می‌شود و جعبهٔ چیزهای به‌دردبخور را سر جایش، یعنی پشت صندلی‌های آشپزخانه، می‌گذارد، صندلی‌هایی که زنش او را مجبور کرده بود اینجا بگذارد، چون زیادی قرچ‌وقروچ می‌کردند. درواقع، صندلی‌ها هیچ قرچ‌وقروچی نمی‌کردند. اوه خوب می‌داند این فقط یک بهانه بود، چون زنش می‌خواست یک دست صندلی نو بخرد. انگار توی زندگی همین‌ها بودند که اهمیت داشتند، خرید صندلی آشپزخانه و غذا خوردن تو رستوران و همین‌طور به زندگی ادامه دادن.",
    "آدم‌هایی را که برای بازنشسته شدن له‌له می‌زنند نمی‌فهمد. چطور ممکن است یک نفر تمام زندگی‌اش را در حسرت روزی بگذراند که به او بگویند وجودش زیادی است",
    "آنیتا فوری چشم‌هایش را پاک می‌کند و پلک می‌زند تا دردی را که در نگاهش دارد کنار بزند. مثل همهٔ زن‌های هم‌نسلش. انگار این زن‌ها هر روز صبح جلوی در خانه می‌ایستند و اندوه را با جارو از خانه بیرون می‌رانند.",
    "گربه که پیدا است ککش هم نگزیده موهای خون‌آلودش را می‌لیسد. طوری به اوه نگاه می‌کند انگار تا الان در حال مذاکره بوده‌اند و اوه صرفاً یک پیشنهاد مطرح کرده. بعد به‌آرامی از جا بلند می‌شود و راه می‌افتد، و پشت انباری غیبش می‌زند. اوه حتی به خودش زحمت نمی‌دهد دور شدنش را تماشا کند. یک‌راست به خانه می‌رود و در را محکم پشت سرش می‌بندد.\nچون تا همین جا بس است. حالا دیگر وقت مردن است.",
    "آن شب، اوه و رونه توی تراس خانهٔ رونه نشستند و نفری یک لیوان نوشیدنی بالا انداختند. بابت بردشان آن‌قدرها هم خوشحال نبودند. این چیزی بود که زن‌هایشان فهمیدند. هر دو مرد از اینکه شهرداری به این زودی کوتاه آمده حالشان گرفته شده بود. آن هجده ماه که درگیر جنگ با شهرداری بودند لذت‌بخش‌ترین روزهای عمرشان بود.",
    "در آن مدت، فهمیده بود که خانه‌ها را دوست دارد. شاید چون خانه‌ها به‌راحتی قابل درک بودند. می‌شد اندازه‌شان گرفت و نقشه‌شان را روی کاغذ رسم کرد. اگر درست طراحی می‌شدند، امکان نداشت لوله‌هایشان نشتی داشته باشد. اگر پی محکمی داشتند، امکان نداشت فرو بریزند. خانه‌ها منصف بودند، چیزی را که سزاوارش بودی در اختیارت می‌گذاشتند. این ویژگی‌ای بود که اغلب آدم‌ها ازش بی‌بهره بودند.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد. و اگر این را ندانی، آدم‌ها را نمی‌شناسی.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد. و اگر این را ندانی، آدم‌ها را نمی‌شناسی.",
    "می‌تونیم سر خودمون رو یا با زندگی گرم کنیم، یا با مرگ. اما باید شروع کنیم، اوه",
    "مردم خیلی وقت است که این‌طور مرتب پارو نمی‌کنند. فقط راهشان را باز می‌کنند. از ماشین برف‌روب و این‌جور چیزها استفاده می‌کنند. به هر ترتیبی که بتوانند، فقط برف‌ها را این طرف و آن طرف می‌پاشند. انگار این تنها چیزی است که این روزها اهمیت دارد: اینکه راه خودت را باز کنی و جلو بروی.",
    "خوب می‌دانست بعضی از مردم تصور می‌کنند او یک پیرمرد گنده‌دماغ است که به آدم‌ها اعتماد ندارد. اما واقعیت این است که بی‌اعتمادی اوه به این دلیل بود که آدم‌ها نتوانسته بودند اعتمادش را جلب کنند.\n چون در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "فهمید دلش می‌خواهد باقی زندگی‌اش را به شنیدن حرف‌های دختر در مورد چیزهایی که دوست دارد بگذراند.",
    "هیچ‌کس هرگز از اوه نپرسید تا پیش از روزی که با دختر دیدار کند زندگی‌اش چطور بوده. اما اگر کسی این را از او می‌پرسید، اوه پاسخ می‌داد تا پیش از آن روز اصلاً زندگی نمی‌کرده.",
    "دختر با هیجان زیاد در مورد درس‌هایش برای او گفت، در مورد کتاب‌هایی که خوانده بود و فیلم‌هایی که دیده بود. و وقتی به اوه نگاه می‌کرد اوه برای اولین بار در زندگی‌اش احساس کرد تنها مرد روی زمین است.",
    "آدم‌های شبیه اوه زیاد نبودند، این چیزی بود که سونیا می‌دانست. بنابراین، کنار او ماند. درست است که اوه برای او شعرهای عاشقانه نمی‌سرود و با هدیه‌های گران‌قیمت به خانه نمی‌آمد، اما هیچ مرد دیگری حاضر نمی‌شد هر روز چندین ساعت در مسیر مخالف خانه‌اش توی قطار کنار او بنشیند و حرف‌هایش را گوش کند.",
    "این چیزی بود که اوه یاد گرفته بود: وقتی آدم چیزی برای گفتن ندارد، بهتر است سؤال کند. اگر یک چیز در دنیا باشد که کمک کند آدم‌ها یادشان برود که از کسی خوششان نمی‌آید، این است که فرصتی به آن‌ها بدهی تا در مورد خودشان صحبت کنند.",
    "عرضهٔ دم کردن یک قهوهٔ درست‌ودرمان. همان‌طور که حالا دیگر کسی از پس نوشتن با خودکار برنمی‌آید، چون حالا همه کامپیوتر و اسپرسوساز دارند. و آخروعاقبت دنیا چه می‌شود وقتی آدم‌ها نتوانند با خودکار بنویسند یا یک قوری قهوه دم کنند؟",
    "پس زمان‌هایی که به کلبهٔ جنگلی می‌رفتند اوه و ارنست فهمیدند که باید به‌خوبی با هم کنار بیایند. البته فقط یک بار پیش آمد که ارنست اوه را گاز گرفت، چون اوه نشسته بود روی دُم او که روی یکی از صندلی‌های آشپزخانه بود. یا شاید بهتر باشد بگوییم که اوه و ارنست فهمیدند که باید فاصله‌شان را حفظ کنند. درست مثل اوه و پدر سونیا.",
    "در یک شب سرد ماه ژوئن، پدر سونیا مرد. و اوه هرگز در زندگی‌اش ندیده بود کسی به اندازهٔ سونیا گریه کند. تا چند روز، سونیا به‌سختی از تخت بیرون می‌آمد. اوه که خودش به قدر کافی در زندگی با مرگ روبه‌رو شده بود نسبت به احساساتش در مورد مرگ سخت‌گیر بود؛ و در آشپزخانهٔ کلبهٔ جنگلی، در عین سردرگمی، همهٔ احساساتش را مهار کرد.",
    "برای مدتی طولانی همان جا ساکت در آغوش همدیگر ایستادند. عاقبت، سونیا سرش را رو به اوه بالا گرفت و با جدیت به چشم‌های او نگاه کرد.\n«حالا باید دو برابر بیشتر از قبل دوستم داشته باشی.»\nو اوه به او دروغ گفت. گفت دو برابر بیشتر از قبل دوستش دارد. گرچه، خوب می‌دانست امکان ندارد بتواند او را بیشتر از آنچه حالا دوستش دارد دوست داشته باشد.",
    "«اصلاً جور درنمی‌آد که تموم روز برای خودم تو خونه بچرخم و تو اونجا نباشی. این‌طوری نمی‌شه زندگی کرد. فقط همین رو می‌تونم بگم.»",
    "در گاراژ ریموت کنترل هم داشت، اما اوه هیچ‌وقت از فلسفهٔ کاربرد ریموت کنترل سر درنمی‌آورد. یک آدم عاقل می‌تواند در را با دست باز کند.",
    "هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد. این‌طور می‌گویند. و سونیا برای چیزی می‌جنگید که خیر بود. برای بچه‌هایی که خودش هیچ‌وقت نمی‌توانست داشته باشد. و اوه برای سونیا می‌جنگید.\nچون این تنها کاری بود که می‌دانست چطور باید انجام دهد.",
    "یادش می‌آید خیلی وقت پیش یک نفر به او یادآوری کرد که خیلی فرق است بین کسی که بدجنس است و کسی که می‌تواند بدجنس باشد اما نیست.",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "در آن مدت، فهمیده بود که خانه‌ها را دوست دارد. شاید چون خانه‌ها به‌راحتی قابل درک بودند. می‌شد اندازه‌شان گرفت و نقشه‌شان را روی کاغذ رسم کرد. اگر درست طراحی می‌شدند، امکان نداشت لوله‌هایشان نشتی داشته باشد. اگر پی محکمی داشتند، امکان نداشت فرو بریزند. خانه‌ها منصف بودند، چیزی را که سزاوارش بودی در اختیارت می‌گذاشتند. این ویژگی‌ای بود که اغلب آدم‌ها ازش بی‌بهره بودند.",
    "عددها را به خاطر می‌آورد. مغزش پر بود از عدد. یادش می‌آمد در مدرسه چه اشتیاقی برای درس ریاضی داشت. شاید برای بعضی‌ها ریاضی مایهٔ عذاب بود، اما نه برای او",
    "عددها را به خاطر می‌آورد. مغزش پر بود از عدد. یادش می‌آمد در مدرسه چه اشتیاقی برای درس ریاضی داشت. شاید برای بعضی‌ها ریاضی مایهٔ عذاب بود، اما نه برای او",
    "فروشندهٔ اولی زیر لب می‌گوید: «من دیگه کم آوردم. می‌رم ناهار.»\nاوه با غیظ می‌گوید: «ناهار. این روزها، تنها چیزی که برای مردم مهمه همین ناهاره.»",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "انگار این تنها چیزی است که این روزها اهمیت دارد: اینکه راه خودت را باز کنی و جلو بروی.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "اوه با خودش فکر می‌کند از آن لبخندها که راهب‌های بودایی می‌زنند و آدم دلش می‌خواهد یک کشیده بخواباند تو صورتشان.",
    "اوه غرغر می‌کند: «تو رو حتی نباید بهت اجازه بدن نوار کاست رو برگردونی اول.»",
    "آدم‌هایی را که برای بازنشسته شدن له‌له می‌زنند نمی‌فهمد. چطور ممکن است یک نفر تمام زندگی‌اش را در حسرت روزی بگذراند که به او بگویند وجودش زیادی است؟",
    "رونه با حالتی متفکرانه سر تکان داد و گفت: «هورمون‌ها رقص پیروزی می‌کنن.»",
    "اوه به او گفت ترجیح می‌دهد خودش فکر کند تا اینکه چیزی را بخواند که حاصل فکر احمق‌های دیگر است",
    "«می‌تونیم سر خودمون رو یا با زندگی گرم کنیم، یا با مرگ. اما باید شروع کنیم، اوه.»",
    "کسی که یک جای کارش نمی‌لنگد لازم نیست از «حقیقت» بترسد.",
    "«او» گاهی می‌گفت: «همهٔ راه‌ها تو رو به جایی می‌رسونن که برات در نظر گرفته شده.» تقدیر لابد برای او به همین معنا بود.\nبرای اوه اما «او» خودش تقدیر بود.",
    ". خدایا، برج ایفل در سال ۱۸۸۹ ساخته شده، آن‌وقت حالا نمی‌توانند یک ساختمان یک طبقه بسازند بدون آنکه وسطش کار را ول کنند تا باتری گوشی‌شان را شارژ کنند.\nاین جهانی بود که در آن آدم‌ها پیش از آنکه موعد مصرفشان سر بیاید از دور خارج می‌شدند. تمام مردم کشور از جا بلند می‌شوند و به افتخار این واقعیت که دیگر کسی نمی‌تواند هیچ کاری را درست انجام بدهد کف می‌زنند. ستایش تمام و کمالِ میان‌مایگی.",
    "تو همین هستی که هستی، و همین کاری را می‌کنی که باید بکنی،",
    "بعضی از پسرها همه‌چیز را رها می‌کنند و می‌روند پی زندگی‌شان. چه‌کار می‌شود کرد.",
    "مردم می‌گفتند اوه زندگی را سیاه‌وسفید می‌بیند. اما زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اوه.",
    "بعضی از مردم خیال می‌کردند آدم نمی‌تواند با نگاه کردن به ماشین‌ها احساسات طرف را بخواند. اما اشتباه می‌کردند.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب",
    "اوه وام مسکنش را تسویه کرده. همهٔ وظایفش را تمام‌وکمال انجام داده. سر کار رفته. حتی یک روز مرخصی استعلاجی نگرفته. سهم خودش را از بار زندگی به دوش کشیده.",
    "البته هیچ‌کس پیشرفت کار را نمی‌دید، اما نیازی نبود کسی آن را ببیند. به قول پدر، همین که کار را درست انجام بدهی، پاداشت را گرفته‌ای.",
    "در انبار و در جلویی خانه را قفل می‌کند و هر دستگیره را سه مرتبه فشار می‌دهد.",
    "اُوِه سیاه‌وسفید بود.\nو زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اُوِه.",
    "در ساب را با کلید قفل می‌کند، دور ماشین می‌چرخد و همهٔ دستگیره‌ها را امتحان می‌کند.",
    "بچه‌های کلاس به اختلال کم‌توجهی ـ بیش‌فعالی مبتلا بودند، آن هم زمانی که هنوز برای این اختلال اسمی انتخاب نشده بود. مدیر مدرسه موقع مصاحبه با جدیت برای سونیا توضیح داد که «هیچ امیدی به این پسرها و دخترها نیست. ما اینجا به این بچه‌ها آموزش نمی‌دیم؛ فقط ازشون نگه‌داری می‌کنیم». احتمالاً سونیا خودش را جای آن بچه‌ها گذاشت و فهمید چه حسی دارد که کسی این‌طور در مورد آدم حرف بزند. فقط یک نفر برای آن شغل درخواست داد، و همان یک نفر با آن پسرها و دخترها آثار شکسپیر را کار کرد.",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "خانه‌ها منصف بودند، چیزی را که سزاوارش بودی در اختیارت می‌گذاشتند. این ویژگی‌ای بود که اغلب آدم‌ها ازش بی‌بهره بودند.",
    "پدرش همیشه می‌گفت: «تو این خانواده هیچ‌وقت دعوا نمی‌کنیم، نه با همدیگه، و نه با دیگران.»",
    "«برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "تحت تأثیر الکل هم قرار نگرفته. از اینکه کنترلش را از دست بدهد متنفر بوده.",
    "اندوه می‌تواند موجودات زنده را به کارهای عجیبی وادار کند.",
    "برق امید در چشم‌هایش می‌درخشد، امید به اینکه رابطهٔ رؤیایی‌اش را با دختری که حتی نمی‌داند او را دوست دارد یا نه حفظ کند؛ از آن رابطه‌ها که فقط از پسرهای دیربالغ با موهای چرب برمی‌آید.",
    "خانه‌ها منصف بودند، چیزی را که سزاوارش بودی در اختیارت می‌گذاشتند. این ویژگی‌ای بود که اغلب آدم‌ها ازش بی‌بهره بودند.",
    "بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "مردم دیگر عرضهٔ چنین کاری را ندارند، عرضهٔ دم کردن یک قهوهٔ درست‌ودرمان. همان‌طور که حالا دیگر کسی از پس نوشتن با خودکار برنمی‌آید، چون حالا همه کامپیوتر و اسپرسوساز دارند. و آخروعاقبت دنیا چه می‌شود وقتی آدم‌ها نتوانند با خودکار بنویسند یا یک قوری قهوه دم کنند؟",
    "اما اوه سرش را پایین می‌انداخت و دهانش را بسته نگه می‌داشت. دلیلی نمی‌دید با مردی که هیکلی دو برابر گنده‌تر از او داشت درگیر شود. هر روز می‌رفت سر کار و وظایفش را انجام می‌داد، و همین برای پدرش و خودش کافی بود. همکارهایش کم‌کم او را بابت این رفتار تحسین می‌کردند.",
    "در آن لحظه، بیشتر از هر زمان دیگری این را احساس می‌کند. دیگر نمی‌تواند بجنگد. دیگر نمی‌خواهد بجنگد. فقط دلش می‌خواهد بمیرد.",
    "کارها را می‌شود درست یا غلط انجام داد، این چیزی است که هر کسی می‌داند.",
    "آن شب، اوه و رونه توی تراس خانهٔ رونه نشستند و نفری یک لیوان نوشیدنی بالا انداختند. بابت بردشان آن‌قدرها هم خوشحال نبودند. این چیزی بود که زن‌هایشان فهمیدند. هر دو مرد از اینکه شهرداری به این زودی کوتاه آمده حالشان گرفته شده بود. آن هجده ماه که درگیر جنگ با شهرداری بودند لذت‌بخش‌ترین روزهای عمرشان بود.\nرونه پرسید: «یعنی دیگه کسی حال‌وحوصله نداره پای اصولش بایسته و بابتش بجنگه؟»\nاوه جواب داد: «هیچ‌کس جربزه‌اش رو نداره.»\nبعد به سلامتی دشمنان بی‌مقدارشان لیوان‌ها را بالا بردند.",
    "احساس می‌کرد آدم نباید طوری زندگی کند که انگار هر چیزی را می‌شود عوض کرد. طوری که انگار وفاداری بی‌ارزش است. این روزها، مردم آن‌قدر لوازمشان را عوض می‌کنند که دیگر مهارت حفظ کردن اشیا به کاری زائد تبدیل شده. کیفیت؟ هیچ‌کس برایش پشیزی ارزش قائل نیست.",
    "اینجا قبلاً یک جنگل بود، اما حالا تا چشم کار می‌کند خانه است. البته همهٔ خانه‌ها را قسطی خریده‌اند. این روزها، روالش همین است. با کارت اعتباری خرید می‌کنند و ماشین الکتریکی می‌رانند و برای تعویض یک لامپ تعمیرکار می‌آورند خانه.",
    "می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.",
    "به قول پدر، همین که کار را درست انجام بدهی، پاداشت را گرفته‌ای.",
    "‫وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "به آدم‌هایی که دیر سر قرار می‌آمدند شک داشت. پدرش همیشه می‌گفت آدم‌هایی که دیر می‌رسند قابل اعتماد نیستند.",
    "به آدم‌هایی که دیر سر قرار می‌آمدند شک داشت. پدرش همیشه می‌گفت آدم‌هایی که دیر می‌رسند قابل اعتماد نیستند. «وقتی نتونی به زمان‌بندی کسی اعتماد کنی، به باقی کارهاش هم اعتباری نیست.» این را وقت‌هایی می‌گفت که کسی بلیت‌به‌دست سه چهار دقیقه دیر به ایستگاه می‌رسید، انگار به‌موقع رسیدن اهمیتی ندارد. انگار سکوهای خط‌آهن را ساخته‌اند که در انتظار آن‌ها بمانند.",
    "اُوِه سیاه‌وسفید بود.\nو زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اُوِه.",
    "اوه چیزهایی را درک می‌کرد که می‌توانست ببیند و لمس کند.",
    "مردم می‌گفتند اوه زندگی را سیاه‌وسفید می‌بیند. اما زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اوه.",
    "آدم‌های شبیه اوه زیاد نبودند، این چیزی بود که سونیا می‌دانست.",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "وقتی آدم چیزی برای گفتن ندارد، بهتر است سؤال کند. اگر یک چیز در دنیا باشد که کمک کند آدم‌ها یادشان برود که از کسی خوششان نمی‌آید، این است که فرصتی به آن‌ها بدهی تا در مورد خودشان صحبت کنند.",
    "اوه یک‌باره به این فکر می‌افتد که ضعف گربه در خودآگاهی سبب شده که او دُم و نصف موهای تنش را از دست بدهد.",
    "خیلی فرق است بین کسی که بدجنس است و کسی که می‌تواند بدجنس باشد اما نیست.",
    "همهٔ آدم‌ها درواقع به زمان خوش‌بین‌اند. همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "به پایهٔ فلزی تابلو لگدی زد. پایه کج نبود، اما ضرر ندارد آدم همه‌چیز را کنترل کند. اوه از آن مردها است که همه‌چیز را با لگد کنترل می‌کند.",
    "اوه با لحن یک‌نواختی دستورالعمل می‌دهد، آدریان هیچ نمی‌گوید، اما حواس‌جمع و باهوش است و اوه پیش خودش اعتراف می‌کند که جوانک آن‌قدرها هم پرت نیست. دست‌کم در استفاده از دست‌هایش به نسبت استفاده از کلمات خیلی بهتر عمل می‌کند.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "برای مردهایی مثل اوه و رونه شرافت یعنی وقتی بزرگ می‌شوند بتوانند روی پای خودشان بایستند، بنابراین این را حق خودشان می‌دانستند که به دیگران متکی نباشند. با تسلط روی امور زندگی‌شان احساس غرور می‌کردند. با به‌حق بودن. با دانستن اینکه کدام مسیر را باید انتخاب کنند و چطور باید پیچ‌ها را سفت کنند. سونیا همیشه می‌گفت مردهایی مثل اوه و رونه از نسل آدم‌هایی بودند که به‌جای حرف زدن، عمل می‌کردند.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد. و اگر این را ندانی، آدم‌ها را نمی‌شناسی.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد. و اگر این را ندانی، آدم‌ها را نمی‌شناسی.",
    "همهٔ چیزهایی که زن اوه خریده «دوست‌داشتنی» یا «راحت» هستند. همهٔ چیزهایی که اوه می‌خرد «به‌دردبخور» هستند. چیزهایی با کاربرد مشخص.",
    "ماشین در حال حرکت سوخت کمتری مصرف می‌کند تا ماشینی که مرتب باید توقف کند.",
    "«وقتی کسی به دیگری کمک می‌کنه، فقط گیرندهٔ کمک نیست که مورد لطف قرار می‌گیره، اونی که کمک می‌کنه بیشتر خیر می‌بینه.»",
    "آنیتا و سونیا هم خیلی در موردش سؤال نمی‌کردند. با خودشان فکر می‌کردند لابد دختره ویژگی‌هایی در آن مرد می‌بیند که برای آن‌ها قابل درک نیست.",
    "رو کرد به اوه و آرام گفت: «می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "«فقط می‌خواستم بدونم چه حسی داره آدمی باشم که تو بهش نگاه می‌کنی.»",
    "احتمالاً یکی از دردناک‌ترین لحظات زندگی هر آدم زمانی است که می‌فهمد به سنی رسیده که سال‌های پشت سرش خیلی بیشتر از سال‌های پیش رویش هستند. و وقتی دیگر زمانی پیش رویمان باقی نمانده مجبوریم به دنبال چیزهای دیگری باشیم که به‌خاطرشان زندگی کنیم. مثلاً، خاطرات. بعدازظهرهایی که زیر نور آفتاب دست کسی را توی دستمان گرفته بودیم. عطر غنچه‌های تازه‌شکفته. یکشنبه‌ها در کافه. یا شاید نوه‌ها. آدم راهی پیدا می‌کند که به‌خاطر آیندهٔ کسی دیگر زندگی کند. و اوه بعد از مرگ سونیا نمرد. او فقط از زندگی کردن دست کشید.",
    "خانه‌ها منصف بودند، چیزی را که سزاوارش بودی در اختیارت می‌گذاشتند. این ویژگی‌ای بود که اغلب آدم‌ها ازش بی‌بهره بودند.",
    "«برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "بی‌اعتمادی اوه به این دلیل بود که آدم‌ها نتوانسته بودند اعتمادش را جلب کنند.",
    "چون در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "طوری نگاهش می‌کرد که انگار او تنها دختر روی کرهٔ زمین است.",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "وقتی آدم چیزی برای گفتن ندارد، بهتر است سؤال کند. اگر یک چیز در دنیا باشد که کمک کند آدم‌ها یادشان برود که از کسی خوششان نمی‌آید، این است که فرصتی به آن‌ها بدهی تا در مورد خودشان صحبت کنند.",
    "«هورمون‌ها رقص پیروزی می‌کنن.»",
    "«وقتی کسی به دیگری کمک می‌کنه، فقط گیرندهٔ کمک نیست که مورد لطف قرار می‌گیره، اونی که کمک می‌کنه بیشتر خیر می‌بینه.»",
    "خیلی فرق است بین کسی که بدجنس است و کسی که می‌تواند بدجنس باشد اما نیست.",
    "بیشتر از همه دلتنگ این است که دست او را در دست بگیرد.",
    "و چشم‌های آبیِ غمگین",
    "اندوه می‌تواند موجودات زنده را به کارهای عجیبی وادار کند.",
    "جوانک به برف لگد می‌زند. شرم‌زده با کف دست صورتش را می‌خاراند.\n«آخه عاشقشم.»",
    "«همهٔ آدم‌ها دلشان می‌خواهد زندگی شرافتمندانه‌ای داشته باشند؛ مسئله این است که شرافت برای آدم‌های مختلف معانی متفاوتی دارد.»",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "رونه به اوه گفت روز قبل آنیتا را دیده که به رادیو گوش می‌داده و اشک می‌ریخته، آن هم فقط‌وفقط به این دلیل که «یه آهنگ قشنگ از رادیو پخش می‌شده».\nاوه با حیرت پرسید: «یه... آهنگ قشنگ؟»\nرونه جواب داد: «یه آهنگ قشنگ.»",
    "خیلی از مردم فکر می‌کنند زندگی با آدمی که تنهایی را دوست دارد سخت است. این قضیه در مورد کسانی صادق است که خودشان نمی‌توانند تنها بمانند.",
    "همهٔ آدم‌ها درواقع به زمان خوش‌بین‌اند. همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "آخروعاقبت دنیا چه می‌شود وقتی آدم‌ها نتوانند با خودکار بنویسند یا یک قوری قهوه دم کنند؟",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "احتمالاً یکی از دردناک‌ترین لحظات زندگی هر آدم زمانی است که می‌فهمد به سنی رسیده که سال‌های پشت سرش خیلی بیشتر از سال‌های پیش رویش هستند.",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است. بعضی از ما به‌موقع متوجه حضور مرگ می‌شویم و شروع می‌کنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کله‌شقی و خشم بیشتر. بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند. و بعضی آن‌قدر درگیر مرگ می‌شوند که خیلی قبل‌تر از آنکه مرگ فرا رسیدنش را اعلام کند به اتاق انتظار می‌روند. ما از مرگ می‌ترسیم، و با این حال اغلب ما بیشتر از هر چیز هراس این را داریم که مرگ سراغ کسی غیر از خودمان بیاید، چون بزرگ‌ترین ترسی که می‌شود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدم‌ها را با خودش ببرد و ما تک‌وتنها باقی بمانیم.",
    "اوه همیشه به آدم‌هایی که قدشان بالای صد و هشتاد سانتی‌متر است شک دارد؛ به نظرش خون نمی‌تواند آن‌همه راه را تا مغز بالا برود.",
    "اُوِه سیاه‌وسفید بود.\nو زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اُوِه.",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "چطور ممکن است یک نفر تمام زندگی‌اش را در حسرت روزی بگذراند که به او بگویند وجودش زیادی است؟",
    "«وقتی خونه نیستی، هیچی سر جاش نیست.»",
    "یادش می‌آمد که روزگاری شاد بود، و بعد سال‌هایی آمدند که دیگر شاد نبود. همین.",
    "اوه گفت: «آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "«برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "«وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره. همهٔ گوشه‌ها و سوراخ‌سنبه‌هاش رو می‌شناسی. یاد می‌گیری که وقتی هوا سرده چطور باید کلید رو توی قفل بچرخونی که گیر نکنه، کدوم‌یک از کف‌پوش‌ها تاب برداشته و وقتی روش پا می‌گذاری لق می‌زنه، یا اینکه چطور باید در کمدها رو باز کنی که جیرجیر نکنن. این‌ها همه ریزه‌کاری‌هایی هستن که باعث می‌شن حس کنی اون خونه متعلق به توئه.»",
    "و بعد هم که سونیا او را تنها گذاشت در دنیایی که اوه دیگر زبانش را نمی‌فهمید.",
    "اما همهٔ آدم‌ها درواقع به زمان خوش‌بین‌اند. همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "گنده‌بک با سرخوشی گفت: «ممنون بابت جای پارک! کارت حرف نداشت!»\nاوه جواب نداد.\nدختر سه ساله پرسید: «اسمت چیه؟»\nاوه گفت: «اوه.»\nدخترک با خوشحالی گفت: «اسم من نازنینه!»\nاوه سر تکان داد.\nگنده‌بک گفت: «من هم پات...»\nاما اوه چرخید و رفت.",
    "همهٔ چیزهایی که زن اوه خریده «دوست‌داشتنی» یا «راحت» هستند. همهٔ چیزهایی که اوه می‌خرد «به‌دردبخور» هستند.",
    "از آن لبخندها که راهب‌های بودایی می‌زنند و آدم دلش می‌خواهد یک کشیده بخواباند تو صورتشان.",
    "به عقیدهٔ او، کسی که نمی‌تواند ماشین را درست پارک کند حتی نباید حق رأی داشته باشد.",
    "نه اینکه اوه خسیس باشد، اما هر آدمی که یک جو عقل توی سرش باشد می‌داند که ماشین در حال حرکت سوخت کمتری مصرف می‌کند تا ماشینی که مرتب باید توقف کند.",
    "زنش اغلب با او بحث می‌کند که چرا در مورد هر چیز بی‌اهمیتی جروبحث راه می‌اندازد.\nاما اوه که جروبحث نمی‌کند؛ فقط معتقد است حق باید به حق‌دار برسد. یعنی این توقع زیادی است که او از زندگی دارد؟",
    "«وقتی خونه نیستی، هیچی سر جاش نیست.»",
    "شاید برای بعضی‌ها ریاضی مایهٔ عذاب بود، اما نه برای او. هیچ‌وقت علتش را نفهمید، تمایلی هم به فهمیدنش نداشت. چه نیازی بود که علت همه‌چیز را بداند؟ تو همین هستی که هستی، و همین کاری را می‌کنی که باید بکنی، برای اوه همین‌قدر بس بود.",
    "عاقبت، قاب عکس زنش را روی لبهٔ پنجره برمی‌گرداند، طوری که عکس رو به انباری داخل خیابان قرار بگیرد. نمی‌خواهد زنش او را در حال انجام این کار ببیند، از طرفی جرئت نمی‌کند قاب عکس را بخواباند. زن اوه همیشه از جاهایی که دید مناسبی به اطراف نداشت متنفر بود.",
    "«می‌دونین، زنم ایرانیه. ایرانی‌ها هر جا می‌رن با خودشون غذا می‌برن.»\nاوه با چشم‌هایی بی‌حالت به او نگاه می‌کند. گنده‌بک معذب‌تر می‌شود.",
    "وه سرش را تکان می‌دهد.\n«رادیاتورها رو دماگیری نمی‌کنن، هواگیری می‌کنن... خدایا.»",
    "اوه اولش مشکوک بود. یک بار دیگر از مرد خواست مدارکش را نشان دهد، و مرد با کمال میل پذیرفت. بعد کلی چک‌وچانه زد تا بتواند تخفیف بیشتری بگیرد.\nمرد صورت‌گرد خندید و گفت: «تو کاسب‌کار سرسختی هستی.» اوه از شنیدن این جمله احساس غرور کرد",
    "اوه همچنان از همسایه‌ها دوری می‌کرد. نمی‌خواست دردسری به بار بیاید. اما متأسفانه انگار دردسرها به دنبال اوه می‌آمدند.",
    "اوه مشغول پارو زدن می‌شود، پانزده دقیقه طول می‌کشد تا مسیر بین خانه و انبار را پارو کند. با احتیاط کار می‌کند. در خط‌های صاف، لبه‌های منظم. مردم خیلی وقت است که این‌طور مرتب پارو نمی‌کنند. فقط راهشان را باز می‌کنند. از ماشین برف‌روب و این‌جور چیزها استفاده می‌کنند. به هر ترتیبی که بتوانند، فقط برف‌ها را این طرف و آن طرف می‌پاشند. انگار این تنها چیزی است که این روزها اهمیت دارد: اینکه راه خودت را باز کنی و جلو بروی.",
    "تو همین هستی که هستی، و همین کاری را می‌کنی که باید بکنی، برای اوه همین‌قدر بس بود.",
    "«اوه، فقط گنده‌بک‌های بی‌کله فکر می‌کنن که زور بازو به قدوقوارهٔ آدم ربط داره. این رو یادت باشه.» و اوه هیچ‌وقت این را فراموش نکرد",
    "زنش به تقدیر اعتقاد داشت. به اینکه هر مسیری که در زندگی طی کنی درنهایت تو را به همان جایی می‌رساند که «برایت در نظر گرفته شده».",
    "زنش به تقدیر اعتقاد داشت. به اینکه هر مسیری که در زندگی طی کنی درنهایت تو را به همان جایی می‌رساند که «برایت در نظر گرفته شده».",
    "بعضی از مردم تصور می‌کنند او یک پیرمرد گنده‌دماغ است که به آدم‌ها اعتماد ندارد. اما واقعیت این است که بی‌اعتمادی اوه به این دلیل بود که آدم‌ها نتوانسته بودند اعتمادش را جلب کنند.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد. و اگر این را ندانی، آدم‌ها را نمی‌شناسی.",
    "اوه می‌داند که آدم به بیمارستان می‌رود تا بمیرد. همین که موقع زنده بودنت باید بابت هر چیزی پول بدهی کافی است. اوه فکر می‌کند اینکه مجبور باشی موقع مردن هم پول بدهی دیگر خیلی زیاده‌روی است",
    "هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد. این‌طور می‌گویند. و سونیا برای چیزی می‌جنگید که خیر بود. برای بچه‌هایی که خودش هیچ‌وقت نمی‌توانست داشته باشد. و اوه برای سونیا می‌جنگید.",
    "اغلب ما بیشتر از هر چیز هراس این را داریم که مرگ سراغ کسی غیر از خودمان بیاید، چون بزرگ‌ترین ترسی که می‌شود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدم‌ها را با خودش ببرد و ما تک‌وتنها باقی بمانیم.",
    "اغلب ما بیشتر از هر چیز هراس این را داریم که مرگ سراغ کسی غیر از خودمان بیاید، چون بزرگ‌ترین ترسی که می‌شود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدم‌ها را با خودش ببرد و ما تک‌وتنها باقی بمانیم.",
    "«همهٔ آدم‌ها دلشان می‌خواهد زندگی شرافتمندانه‌ای داشته باشند؛ مسئله این است که شرافت برای آدم‌های مختلف معانی متفاوتی دارد.»",
    "اوه خیلی خوب یادش می‌آید که دقیقاً همین بود. قرار نبود زنش قبل از او بمیرد. او بود که باید اول می‌مرد. قرار لعنتی‌شان همین بود؛ نبود؟",
    "اوه با ناباوری این وروجک ریزه‌میزه را که دستور زبانش خیلی مشکل دارد نگاه می‌کند",
    "به اوه می‌گوید: «باید توضیح بدی توی اون صفحه چه اتفاق‌هایی می‌افته. صداها رو هم باید دربیاری.»\nاوه زل می‌زند به او.\n«صدای کدوم کوفتی...؟»\nگلویش را صاف می‌کند و جمله‌اش را اصلاح می‌کند.\n«کدوم صداها رو باید دربیارم؟»",
    "سه ساله با لبخند شادمانه‌ای اوه را نگاه می‌کند.\nبا خنده می‌گوید: «تو بامزه‌ای!»\nاوه به او نگاه می‌کند و دست‌هایش را توی جیب شلوارش می‌گذارد.\n«اوهوم. اوهوم. آدم‌ها کنار تو بامزه می‌شن.»",
    "رونه با حالتی متفکرانه سر تکان داد و گفت: «هورمون‌ها رقص پیروزی می‌کنن.»\nرونه به اوه گفت روز قبل آنیتا را دیده که به رادیو گوش می‌داده و اشک می‌ریخته، آن هم فقط‌وفقط به این دلیل که «یه آهنگ قشنگ از رادیو پخش می‌شده».\nاوه با حیرت پرسید: «یه... آهنگ قشنگ؟»\nرونه جواب داد: «یه آهنگ قشنگ.»\nدو مرد هم‌زمان سرهایشان را تکان دادند و در سکوت نشستند و به تاریکی چشم دوختند.",
    "و آدم نمی‌تواند با موجودی رفاقت کند که ممکن است نصفه‌شب توی خواب او را بخورد. این فلسفهٔ اوه در زندگی بود.\nاما سونیا بی‌چون‌وچرا عاشق ارنست بود. بنابراین، اوه تصمیم گرفت نقطه‌نظرات کاملاً منطقی‌اش را در مورد گربه‌ها پیش خودش نگه دارد. خوب می‌دانست که نباید در مورد چیزهایی که سونیا دوست داشت بد حرف بزند. هر چه نباشد، خودش هم این عشق را از طرف او دریافت می‌کرد، آن هم در حالی که هیچ‌کس سر درنمی‌آورد سونیا عاشق چیِ او شده.",
    "اُوِه سیاه‌وسفید بود.\nو زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اُوِه.",
    "«برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "گربه وسط آشپزخانه روی زمین نشسته و طوری قیافه گرفته انگار از اوه طلبکار است. اوه با بدگمانی نگاهش می‌کند، انگار گربه انجیل‌به‌دست زنگ خانهٔ او را زده و پرسیده «آیا مایل است مسیح را به زندگی‌اش راه دهد؟»",
    "شکم‌های سونیا و آنیتا هر روز بزرگ‌تر می‌شد، و به قول رونه هر چه شکم آنیتا بزرگ‌تر می‌شد، تعادل مغزش بیشتر به هم می‌ریخت",
    "آن‌قدر موز می‌خورد که کارکنان سوپرمارکت خیال می‌کردند اوه توی خانه‌اش باغ‌وحش راه انداخته.",
    "رونه به اوه گفت روز قبل آنیتا را دیده که به رادیو گوش می‌داده و اشک می‌ریخته، آن هم فقط‌وفقط به این دلیل که «یه آهنگ قشنگ از رادیو پخش می‌شده».\nاوه با حیرت پرسید: «یه... آهنگ قشنگ؟»\nرونه جواب داد: «یه آهنگ قشنگ.»\nدو مرد هم‌زمان سرهایشان را تکان دادند و در سکوت نشستند و به تاریکی چشم دوختند.",
    "و یک شب، آخر وقت، زمانی که آنیتا و سونیا ماه چهارم بارداری را می‌گذراندند، دو گهوارهٔ کوچک آبی روشن توی اتاق خواب بچه‌ها در خانه‌های ردیف همشان جای گرفت.\nاوه وقتی گهواره را به سونیا نشان می‌داد زیر لب گفت: «اگه دختر شد، می‌تونیم رنگش رو سنباده بزنیم و صورتیش کنیم.» سونیا دست‌هایش را دور اوه حلقه کرد و اوه احساس کرد گردنش از اشک‌های سونیا تر شد. امان از هورمون‌های بی‌منطق.",
    "عاقبت، می‌گوید: «دقیقاً چطور می‌خوای جلوی من رو بگیری، اوه؟»\nطوری اسم اوه را به زبان می‌آورد که اوه احساس می‌کند با پتک به شکمش کوبیده‌اند.",
    "«تو من رو گول نمی‌زنی، عزیز دلم. تو از درون می‌رقصی، اوه، اون هم وقتی هیچ‌کس حواسش نیست. و همینه که من همیشه عاشقت هستم. چه بخواهی و چه نخواهی.»",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "«وقتی نتونی به زمان‌بندی کسی اعتماد کنی، به باقی کارهاش هم اعتباری نیست.»",
    "سونیا می‌گفت آدم وقتی به جایی می‌رود باید طبق رسوم آن کشور رفتار کند. اوه حدس می‌زد این قضیه ربطی به رسوم نداشته باشد و سونیا آن را بهانه کرده تا بخوابد. از وقتی حامله شده بود، از بیست و چهار ساعت شانزده ساعتش را در خواب می‌گذراند.",
    "توی اتوبوس، در مسیر برگشت از اسپانیا، سونیا دست اوه را روی شکمش گذاشت و اوه برای اولین بار لگدهای بچه را حس کرد، خیلی آرام، انگار دستکش پوشیده باشد و کسی به کف دستش ضربه بزند. چندین ساعت همان جا نشستند و ضربه‌ها را احساس کردند. اوه چیزی نمی‌گفت، اما وقتی از جا بلند شد و زیر لب گفت باید برود دست‌شویی، سونیا او را دید که با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد.",
    "از آن مردها نبود که اهل خوش‌وبش کردن با دیگران باشد. دستش آمده بود که این خصلت، دست‌کم این روزها، یک ضعف شخصیتی جدی به شمار می‌رود. این روزها، آدم باید بتواند هر سبک‌مغزی سر راهش سبز شد سر صحبت را با او باز کند و از این در و آن در حرف بزند و اراجیف بگوید. فقط به این دلیل که این کار «خوب» است.",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "اوه به جمع آدم‌های دوروبرش نگاه می‌کند، انگار او را ربوده‌اند و به جهانی موازی برده‌اند.",
    "از اینکه کنترلش را از دست بدهد متنفر بوده. در طول سال‌ها، فهمیده که این دقیقاً همان چیزی است که مردم به دنبالش هستند،",
    "اوه می‌داند گربه از او ناامید شده. اما انتظار ندارد گربه کارهای او را درک کند.",
    "این روزها، مردم آن‌قدر لوازمشان را عوض می‌کنند که دیگر مهارت حفظ کردن اشیا به کاری زائد تبدیل شده",
    "این تنها چیزی است که این روزها اهمیت دارد: اینکه راه خودت را باز کنی و جلو بروی.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "آدم‌هایی را که برای بازنشسته شدن له‌له می‌زنند نمی‌فهمد. چطور ممکن است یک نفر تمام زندگی‌اش را در حسرت روزی بگذراند که به او بگویند وجودش زیادی است؟ بیکار و بیعار، باری روی دوش جامعه، کدام آدم عاقلی آرزوی چنین شرایطی را دارد؟",
    "نه به این دلیل که فکر می‌کند آن عوضی‌ها سزاوار شوک الکتریکی نیستند، معلوم است که هستند، بلکه به این دلیل که یادش می‌آید خیلی وقت پیش یک نفر به او یادآوری کرد که خیلی فرق است بین کسی که بدجنس است و کسی که می‌تواند بدجنس باشد اما نیست.",
    "جامعه‌ای که در آن دیگر هیچ‌کس از پس تعمیر یک دوچرخه برنمی‌آید",
    "آروم کلاچ رو رها کن تا به نقطه‌ای برسی که حس کنی ماشین داره تکون می‌خوره، بعد کمی گاز بده، کلاچ رو کامل آزاد کن و راه بیفت.",
    "خانه‌ها منصف بودند، چیزی را که سزاوارش بودی در اختیارت می‌گذاشتند. این ویژگی‌ای بود که اغلب آدم‌ها ازش بی‌بهره بودند.",
    "«خسته شدم، از اینکه تموم روز تو خونه بچرخم و تو اونجا نباشی.»",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش",
    "این روزها مردم همه سی و یک ساله‌اند و شلوارهای چسبان می‌پوشند و قهوهٔ معمولی نمی‌نوشند. و زیر بار هیچ مسئولیتی نمی‌روند. یک مشت آدم با ریش‌های مسخره که مرتب شغل عوض می‌کنند و زن عوض می‌کنند و ماشین عوض می‌کنند. به همین سادگی.",
    "چون در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "مردم می‌گفتند اوه زندگی را سیاه‌وسفید می‌بیند. اما زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اوه.",
    "«بهت که گفتم، من می‌خوام گواهینامهٔ رانندگی با ماشین‌های اتوماتیک رو بگیرم! چرا مجبورم کردی با ماشین تو تمرین کنیم؟»\nاوه می‌پرد وسط حرف او: «برای اینکه یه گواهینامهٔ درست‌وحسابی بگیری!» طوری روی «درست‌وحسابی» تأکید می‌کند که نشان دهد گواهینامهٔ رانندگی با ماشین‌های اتوماتیک درست‌وحسابی نیست، همان‌قدر که خود این ماشین‌ها درست‌وحسابی نیستند.",
    "در را باز می‌کند، از ماشین پیاده می‌شود، به‌آرامی اس‌یووی را دور می‌زند و درِ طرف راننده را با خشونت باز می‌کند.\n«تا به حال، خودت مجبور نشدی یه چیز جدید یاد بگیری؟»\nراننده فرصتی برای جواب دادن پیدا نمی‌کند.",
    "هیچ‌کس کوچک‌ترین حرکتی برای کمک به او نمی‌کند. هیچ‌کس بوق نمی‌زند. هیچ‌کس از جایش تکان نمی‌خورد. انگار همگی دارند به یک چیز فکر می‌کنند: وقتی مردی به سن‌وسال اوه بدون آنکه گردنش خال‌کوبی شده باشد به خودش جرئت می‌دهد و مردی به سن‌وسال او را با گردن خال‌کوبی‌شده از جا می‌کنَد و به بدنهٔ ماشین می‌چسباند، بهتر است بقیه سر جایشان بنشینند و پا روی دُم او نگذارند.",
    "اوه همچنان که در را می‌بندد آرام رو می‌کند به پروانه. «حالا تو گوش کن، تا حالا دو تا بچه به دنیا آوردی و سومی هم به‌زودی سروکله‌اش پیدا می‌شه. از یه کشور دور پا شدی اومدی اینجا، احتمالاً از جنگ و بدبختی فرار کردی. یه زبون جدید یاد گرفتی و درس خوندی و خانواده‌ای تشکیل دادی که البته آشکارا بی‌کفایته. پس بعید می‌دونم تا به حال تو این دنیای لعنتی از چیزی ترسیده باشی.»",
    "سونیا همیشه می‌گفت اُوِه «کینه‌ای» است. مثلاً، یک بار در اواخر دههٔ ۱۹۹۰ که به قنادی محل رفته بود تا شیرینی بخرد بقیهٔ پولش را اشتباه به او داده بودند، و حالا بعد از هشت سال همچنان راضی نمی‌شد پایش را آنجا بگذارد. اوه خودش اسم این کار را «پایبندی به اصول» می‌گذاشت. وقتی پای کلمه‌ها و معنایشان وسط می‌آمد، اوه و سونیا هرگز به توافق نمی‌رسیدند.",
    "اما وقتی کشمکشی سال‌ها ادامه پیدا می‌کند حل‌وفصلش غیرممکن می‌شود، آن هم به این دلیل ساده که هیچ‌یک از دو طرف دعوا یادشان نمی‌آید که درگیری چطور شروع شد. و اوه نمی‌دانست درگیری چطور شروع شد.\nفقط می‌دانست چطور تمام شد.",
    "رونه هم موافق نبود، چون می‌ترسید سم به استخر او هم راه پیدا کند. اوه به رونه پیشنهاد کرد زودتر آماده شود و خودش را به یک روانپزشک نشان بدهد بلکه از این توهم که در خط ساحلی فرانسه زندگی می‌کند خلاص شود",
    "وقتی آدم‌ها در غم یکدیگر شریک نشوند، این احتمال وجود دارد که اندوه به‌جای اینکه آن‌ها را به هم نزدیک کند، میانشان فاصله بیندازد.",
    "پدرش همیشه می‌گفت: «تو این خانواده هیچ‌وقت دعوا نمی‌کنیم، نه با همدیگه، و نه با دیگران.»",
    "«وقتی خونه نیستی، هیچی سر جاش نیست.»",
    "«خسته شدم، از اینکه تموم روز تو خونه بچرخم و تو اونجا نباشی.»",
    "«موتورها چیزی رو که شایسته‌اش هستی بهت می‌دن. اگه با احترام باهاشون رفتار کنی، بهت آزادی عمل می‌دن؛ اگه کله‌شقی کنی، آزادی عمل رو ازت می‌گیرن.»",
    "«موضوع مرصاد رو که به کسی نمی‌گی؟ مگه نه؟»\nاوه انگشت اشاره‌اش را به سمت او می‌گیرد. «تو! تویی که می‌خوای ماشین فرانسوی بخری، لازم نیست نگران مشکلات بقیه باشی. خودت به قدر کافی مشکل داری!»",
    "اوه هیچ‌وقت جوان‌هایی را که مرتب در مورد «پیدا کردن خودشان» اراجیف می‌بافند درک نمی‌کند. این چیزی بود که اغلب سر کار از زبان سی ساله‌ها می‌شنید. تنها چیزی که می‌خواستند «وقت آزاد بیشتر» بود، انگار این تنها هدف کار کردن بود: به نقطه‌ای برسی که دیگر لازم نباشد کار کنی. سونیا همیشه می‌خندید و می‌گفت اوه «بی‌انعطاف‌ترین آدم روی زمین» است.",
    "سونیا همیشه می‌گفت: «زن‌های دیگه بابت اینکه شوهرهاشون متوجه نمی‌شن که اون‌ها موهاشون رو کوتاه کردن ناراحت می‌شن. من هر بار موهام رو کوتاه می‌کنم شوهرم تا چند روز از دستم عصبانیه، چون قیافه‌ام با چیزی که اون بهش عادت داره فرق کرده.»",
    "این چیزی است که اوه بیشتر از هر چیز دیگر برایش دلتنگ است. اینکه همه‌چیز همان‌طور باشد که او به آن عادت دارد.",
    "یکی از معدود ویژگی‌های گربه‌ها که اوه می‌پسندید این بود که توی خانهٔ مردم خرابکاری نمی‌کردند. اوه خودش هم این ویژگی را داشت.\nاما بعد پروانه آمد و چنان محکم به در کوبید که انگار آخرین توالت قابل استفادهٔ دنیا در خانهٔ اوه قرار دارد.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "گفت: «آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "«برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "«برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "سونیا همیشه می‌گفت مردهایی مثل اوه و رونه از نسل آدم‌هایی بودند که به‌جای حرف زدن، عمل می‌کردند.",
    "این دو حتماً می‌فهمیدند که وقتی اوه خش‌خش کفش‌های آن‌ها را روی برف بشنود با خودش نمی‌گوید: «مهمون، چه خوب!» بلکه با خودش می‌گوید: «الان؟ گندش بزنن!»",
    "همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "آنیتا فوری چشم‌هایش را پاک می‌کند و پلک می‌زند تا دردی را که در نگاهش دارد کنار بزند. مثل همهٔ زن‌های هم‌نسلش. انگار این زن‌ها هر روز صبح جلوی در خانه می‌ایستند و اندوه را با جارو از خانه بیرون می‌رانند.",
    "وقتی آدم‌ها در غم یکدیگر شریک نشوند، این احتمال وجود دارد که اندوه به‌جای اینکه آن‌ها را به هم نزدیک کند، میانشان فاصله بیندازد.",
    "وقتی پروانه با نگاه وحشت‌زده می‌دود توی راهروی خانهٔ اُوِه و از آنجا هم بدون سلام‌وعلیک می‌پرد توی دست‌شویی، اوه اولش به این فکر می‌افتد که چطور ممکن است یک نفر در فاصلهٔ بیست ثانیه‌ایِ میان خانهٔ خودش و خانهٔ او طوری به دست‌شویی نیاز پیدا کند که حتی فرصت نداشته باشد پیش از آنکه خودش را پرت کند توی دست‌شویی مثل آدم‌های متمدن یک «صبح به خیر» بگوید",
    "پروانه دستش را روی دهان می‌گذارد و به گهوارهٔ آبی روشن نگاه می‌کند.\nاوه هشدار می‌دهد: «اگه بخواهی آبغوره بگیری، اون رو بهت نمی‌دم.»\nو وقتی پروانه می‌زند زیر گریه، اوه آه می‌کشد. «زن‌های لعنتی.» و برمی‌گردد و راه می‌افتد توی خیابان.",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "سونیا همیشه می‌گفت اُوِه در تمام سال‌های زندگی مشترکشان فقط یک بار به اشتباهش اعتراف کرد، که آن هم برمی‌گشت به اوایل دههٔ ۱۹۸۰ بعد از اینکه سر مسئله‌ای با سونیا موافقت کرد و بعداً معلوم شد آن کار اشتباه بوده",
    "و زن در مقابل چه‌کار می‌کند؟ مخالفت می‌کند، مثل همیشه، و جروبحث راه می‌اندازد، سر اینکه مثلاً «با خرید ماشین نو آدم صرفه‌جویی نکرده» و اینکه همه‌چیز به «قیمت ماشین» بستگی دارد. بعد هم می‌پرسد: «چرا؟»\nاوه می‌گوید: «برای اینکه زیرا!»",
    "همان‌قدر که همیشه به بانک‌ها و کارت‌های اعتباری بدبین است اعتقاد دارد که همیشه باید کارت بنزین به همراه داشته باشد، چون درستش همین است",
    "شکم پروانه به قدری بزرگ شده که وقتی یک دستش را روی سنگ قبر می‌گذارد و دست دیگر را روی بازوی پاتریک و با تقلا چمباتمه می‌زند آدم را یاد یک لاک‌پشت غول‌پیکر می‌اندازد. البته نه اینکه اوه جرئت داشته باشد این تشابه با لاک‌پشت را به زبان بیاورد.",
    "همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "«وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره. همهٔ گوشه‌ها و سوراخ‌سنبه‌هاش رو می‌شناسی. یاد می‌گیری که وقتی هوا سرده چطور باید کلید رو توی قفل بچرخونی که گیر نکنه، کدوم‌یک از کف‌پوش‌ها تاب برداشته و وقتی روش پا می‌گذاری لق می‌زنه، یا اینکه چطور باید در کمدها رو باز کنی که جیرجیر نکنن.",
    "گاهی توضیح اینکه چرا بعضی آدم‌ها ناگهان دست به انجام کاری می‌زنند سخت است. البته گاهی دلیلش این است که می‌دانند دیر یا زود این کار را انجام می‌دهند، پس چه بهتر که همین حالا انجامش بدهند. و گاهی دلیلش کاملاً عکس این است، یعنی متوجه می‌شوند که باید این کار را خیلی پیش‌تر انجام می‌دادند. اُوِه هم از خیلی قبل‌تر می‌دانست چه‌کار باید بکند، اما همهٔ آدم‌ها درواقع به زمان خوش‌بین‌اند. همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است",
    "گاهی توضیح اینکه چرا بعضی آدم‌ها ناگهان دست به انجام کاری می‌زنند سخت است. اوه در تمام این مدت می‌دانست چه‌کار باید بکند، می‌دانست پیش از آنکه بمیرد به چه کسی باید کمک کند. اما همهٔ ما پای زمان که وسط بیاید خوش‌بین می‌شویم. خیال می‌کنیم برای کمک کردن به دیگران وقت زیاد است. یا برای گفتن حرف‌هایمان به دیگران.",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.",
    "مین که کار را درست انجام بدهی، پاداشت را گرفته‌ای.",
    "همین که کار را درست انجام بدهی، پاداشت را گرفته‌ای.",
    "او به اوه یاد می‌دهد همراه پیامک‌هایش شکلک بفرستد، و اوه از دخترک قول می‌گیرد هرگز به پاتریک نگوید که اوه برای خودش گوشی موبایل خریده.",
    "وقتی آدم‌ها در غم یکدیگر شریک نشوند، این احتمال وجود دارد که اندوه به‌جای اینکه آن‌ها را به هم نزدیک کند، میانشان فاصله بیندازد.",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "هر مسیری که در زندگی طی کنی درنهایت تو را به همان جایی می‌رساند که «برایت در نظر گرفته شده».",
    "اوه به عدالت و انصاف و سخت‌کوشی اعتقاد داشت، و به دنیایی که در آن حق به حق‌دار می‌رسید. نه به‌خاطر مدال و مدرک و تعریف‌وتمجید دیگران، بلکه به این دلیل که درستش همین است.",
    "صدای خنده‌اش به گوش اوه شبیه صدای حباب‌های شامپاین بود،",
    "«برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "اوه همیشه به آدم‌هایی که قدشان بالای صد و هشتاد سانتی‌متر است شک دارد؛ به نظرش خون نمی‌تواند آن‌همه راه را تا مغز بالا برود.",
    "می‌دونین، زنم ایرانیه. ایرانی‌ها هر جا می‌رن با خودشون غذا می‌برن.»",
    "این چیزی بود که اوه یاد گرفته بود: وقتی آدم چیزی برای گفتن ندارد، بهتر است سؤال کند. اگر یک چیز در دنیا باشد که کمک کند آدم‌ها یادشان برود که از کسی خوششان نمی‌آید، این است که فرصتی به آن‌ها بدهی تا در مورد خودشان صحبت کنند.",
    "وقتی خونه نیستی، هیچی سر جاش نیست",
    "یادش می‌آمد که روزگاری شاد بود، و بعد سال‌هایی آمدند که دیگر شاد نبود.",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "«او» گاهی می‌گفت: «همهٔ راه‌ها تو رو به جایی می‌رسونن که برات در نظر گرفته شده.» تقدیر لابد برای او به همین معنا بود.\nبرای اوه اما «او» خودش تقدیر بود.",
    "اُوِه سیاه‌وسفید بود.\nو زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اُوِه.",
    "«هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد.»",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "خدایا، برج ایفل در سال ۱۸۸۹ ساخته شده، آن‌وقت حالا نمی‌توانند یک ساختمان یک طبقه بسازند بدون آنکه وسطش کار را ول کنند تا باتری گوشی‌شان را شارژ کنند.\nاین جهانی بود که در آن آدم‌ها پیش از آنکه موعد مصرفشان سر بیاید از دور خارج می‌شدند. تمام مردم کشور از جا بلند می‌شوند و به افتخار این واقعیت که دیگر کسی نمی‌تواند هیچ کاری را درست انجام بدهد کف می‌زنند. ستایش تمام و کمالِ میان‌مایگی.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه",
    "«وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره.",
    "خیلی فرق است بین کسی که بدجنس است و کسی که می‌تواند بدجنس باشد اما نیست.",
    "«او» گاهی می‌گفت: «همهٔ راه‌ها تو رو به جایی می‌رسونن که برات در نظر گرفته شده.» تقدیر لابد برای او به همین معنا بود.\nبرای اوه اما «او» خودش تقدیر بود.",
    "مردم می‌گفتند اوه زندگی را سیاه‌وسفید می‌بیند. اما زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اوه.",
    "اختلافشان از کجا شروع شد. از آن دست اختلاف‌ها نبود که در خاطر آدم بماند. بیشتر یک مشاجره بود و اختلاف نظرهای جزئی به قدری پیچیده شدند که کم‌کم هر کلمه‌ای که به زبان می‌آمد حکم تله‌ای را داشت که دیگری را گیر بیندازد، و درنهایت کار به جایی رسید که ممکن نبود یکی از این دو نفر دهانش را باز کند و دست‌کم چهار بمب خنثی‌نشده از کدورت‌های پیشین منفجر نشود. از آن مشاجره‌ها بود که همین‌طور ادامه پیدا کرد، آن‌قدر کش‌دار شد تا اینکه عاقبت یک روز رسید که دیگر چیزی میانشان باقی نماند.",
    "اوه به اینترنت اعتماد نداشت",
    "ثلث یک قرن آنجا کار کرده و حالا این‌طوری صدایش می‌کنند. «نسل» لعنتی. چرا؟ چون این روزها مردم همه سی و یک ساله‌اند و شلوارهای چسبان می‌پوشند و قهوهٔ معمولی نمی‌نوشند. و زیر بار هیچ مسئولیتی نمی‌روند. یک مشت آدم با ریش‌های مسخره که مرتب شغل عوض می‌کنند و زن عوض می‌کنند و ماشین عوض می‌کنند. به همین سادگی",
    "این مردک ژیگولو یک دوست‌دختر هم دارد. دختره ده سال از خودش جوان‌تر است. اوه اسمش را گذاشته «خرفت موطلایی». مثل یک پاندای مست تو خیابان‌ها ول می‌چرخد، با کفش‌هایی که پاشنه‌هایش به درازی آچار بُکس است. و تمام صورتش را مثل دلقک‌ها آرایش می‌کند و عینک آفتابی‌اش آن‌قدر بزرگ است که آدم شک می‌کند این عینک است یا کلاه‌خود.",
    "به او گفتند: «بهتره کمی به خودت استراحت بدی.» آن‌ها چه می‌فهمند اینکه صبح روز سه‌شنبه از خواب بیدار شوی و هیچ کاری برای انجام دادن نداشته باشی یعنی چه؟",
    "اوه همیشه به آدم‌هایی که قدشان بالای صد و هشتاد سانتی‌متر است شک دارد؛ به نظرش خون نمی‌تواند آن‌همه راه را تا مغز بالا برود.",
    "اوه دنده‌عقب می‌رود و تریلر را خیلی دقیق بین خانهٔ خودش و خانهٔ همسایهٔ بی‌کفایتش پارک می‌کند",
    "گربه همان جا نشست و زل زد به اوه. بعد آرام از جا بلند شد، انگار می‌خواست نشان بدهد که محض خاطر اوه نیست که آنجا را ترک می‌کند، بلکه از آنجا می‌رود چون کارهای بهتری هم برای انجام دادن هست، و بعد غیبش زد.",
    "قبل از بیرون رفتن از خانه، کت پاییزه‌اش را از روی جالباسی برداشت و نگاه متفکرانه‌ای به مجموعهٔ پالتوهای زنش روی جالباسی‌ها انداخت. در حیرت بود که چطور آدمی به این ریزه‌میزه‌ای می‌تواند این‌همه پالتوی زمستانه داشته باشد.",
    "اُوِه سیاه‌وسفید بود.\nو زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اُوِه.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "«آدمی که زیاد حرف نمی‌زنه چرت‌وپرت هم نمی‌گه.»",
    "بعضی از مردم تصور می‌کنند او یک پیرمرد گنده‌دماغ است که به آدم‌ها اعتماد ندارد. اما واقعیت این است که بی‌اعتمادی اوه به این دلیل بود که آدم‌ها نتوانسته بودند اعتمادش را جلب کنند.\n چون در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "هیچ‌کس هرگز از اوه نپرسید تا پیش از روزی که با دختر دیدار کند زندگی‌اش چطور بوده. اما اگر کسی این را از او می‌پرسید، اوه پاسخ می‌داد تا پیش از آن روز اصلاً زندگی نمی‌کرده",
    "و حالا دختر بیرون از ایستگاه ایستاده بود و گل‌ها را با شادمانی به سینه می‌فشرد، به همان ژاکت قرمز، که باعث می‌شد بقیهٔ دنیا به چشم اوه سیاه‌وسفید به نظر برسد.",
    "اما اگر کسی ازش می‌پرسید، جواب می‌داد پیش از آشنایی با زنش هرگز زندگی نکرده بود، و بعد از رفتن او نیز هیچ‌وقت زندگی نکرد.",
    "همیشه فلاسک قهوه را توی جاظرفی جا می‌گذاشت، آن هم فلاسک قهوه، که مهم‌ترین وسیله بود. توی چمدان‌هایش چهار تا پالتو می‌چپاند، اما قهوه را فراموش می‌کرد. انگار قرار است آدم هر یک ساعت توی پمپ بنزین نگه دارد و بابت آن «شاش روباه» های سوخته که به اسم قهوه می‌فروشند پول بدهد",
    "بعضی از ما به‌موقع متوجه حضور مرگ می‌شویم و شروع می‌کنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کله‌شقی و خشم بیشتر. بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند. و بعضی آن‌قدر درگیر مرگ می‌شوند که خیلی قبل‌تر از آنکه مرگ فرا رسیدنش را اعلام کند به اتاق انتظار می‌روند.",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "دستش آمده بود که این خصلت، دست‌کم این روزها، یک ضعف شخصیتی جدی به شمار می‌رود. این روزها، آدم باید بتواند هر سبک‌مغزی سر راهش سبز شد سر صحبت را با او باز کند و از این در و آن در حرف بزند و اراجیف بگوید. فقط به این دلیل که این کار «خوب» است",
    "مدتی طولانی به زنش نگاه می‌کند. بعد دستش را با احتیاط روی سنگ می‌گذارد و آن را نوازش می‌کند، انگار دارد گونهٔ زنش را نوازش می‌کند.\nنجوا می‌کند: «دلم برات تنگ شده.»",
    "اُوِه سیاه‌وسفید بود.\nو زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اُوِه.",
    "این روزها، آدم باید بتواند هر سبک‌مغزی سر راهش سبز شد سر صحبت را با او باز کند و از این در و آن در حرف بزند و اراجیف بگوید. فقط به این دلیل که این کار «خوب» است. اما از عهدهٔ اوه برنمی‌آمد. شاید به نحوهٔ تربیتش برمی‌گشت.",
    "«وقتی تو گذشتهٔ کسی سرک می‌کشی...»\nخانم خبرنگار لبخند مهربانانه‌ای می‌زند. «همیشه چیزهایی پیدا می‌شه که طرف ترجیح می‌داده پیش خودش مخفی نگه داره.»",
    "دیگر کسی زیر بار هیچ مسئولیتی نمی‌رود. حالا همه‌اش شده کامپیوتر و مشاورها و کله‌گنده‌های شهرداری که وقتشان را توی کاباره‌ها می‌گذرانند و بابت اجارهٔ آپارتمان از مردم زیرمیزی می‌گیرند. همه‌اش شده پناهگاه‌های مالیاتی و سرمایه‌گذاری در سهام. هیچ‌کس نمی‌خواهد کار کند. این کشور پر شده از مردمی که فقط دلشان می‌خواهد تمام روز ناهار بخورند.",
    "رو به اوه لبخند زد و گفت: «خیلی از مردم وقتی این‌همه پول پیدا کنن بعیده تحویلش بدن به ما.»\n«خیلی از مردم شرافت ندارن.»",
    "هیچ‌کس هرگز از اوه نپرسید تا پیش از روزی که با دختر دیدار کند زندگی‌اش چطور بوده. اما اگر کسی این را از او می‌پرسید، اوه پاسخ می‌داد تا پیش از آن روز اصلاً زندگی نمی‌کرده.",
    "اوه مشغول پارو زدن می‌شود، پانزده دقیقه طول می‌کشد تا مسیر بین خانه و انبار را پارو کند. با احتیاط کار می‌کند. در خط‌های صاف، لبه‌های منظم. مردم خیلی وقت است که این‌طور مرتب پارو نمی‌کنند. فقط راهشان را باز می‌کنند. از ماشین برف‌روب و این‌جور چیزها استفاده می‌کنند. به هر ترتیبی که بتوانند، فقط برف‌ها را این طرف و آن طرف می‌پاشند. انگار این تنها چیزی است که این روزها اهمیت دارد: اینکه راه خودت را باز کنی و جلو بروی.",
    "نه به این دلیل که فکر می‌کند آن عوضی‌ها سزاوار شوک الکتریکی نیستند، معلوم است که هستند، بلکه به این دلیل که یادش می‌آید خیلی وقت پیش یک نفر به او یادآوری کرد که خیلی فرق است بین کسی که بدجنس است و کسی که می‌تواند بدجنس باشد اما نیست.",
    "مادر سونیا سر زایمان مرده بود. پدرش هرگز دوباره ازدواج نکرده بود.\nآن چند مرتبه‌ای که کسی جرئت کرده و حرفش را پیش کشیده بود با خشم گفته بود: «خودم زن دارم. فقط الان خونه نیست.»",
    "«رونه تقریباً هیچ‌وقت نمی‌دونه کجاست، بررسی‌های ما نشون داده که...»\n«اما من می‌دونم!» آنیتا می‌پرد وسط حرف مرد و رو به سه پرستار جوان فریاد می‌زند: «من می‌دونم!»",
    "وقتی آدم مجبور می‌شود تنها کسی را که او را درک می‌کرد توی خاک بگذارد، چیزی در درونش تکه‌تکه می‌شود. چنین زخمی هرگز درمان نمی‌شود.",
    "بیشتر ما فقط برای همان زمانی که پیش رویمان است زندگی می‌کنیم. چند روز، چند هفته، چند سال. احتمالاً یکی از دردناک‌ترین لحظات زندگی هر آدم زمانی است که می‌فهمد به سنی رسیده که سال‌های پشت سرش خیلی بیشتر از سال‌های پیش رویش هستند. و وقتی دیگر زمانی پیش رویمان باقی نمانده مجبوریم به دنبال چیزهای دیگری باشیم که به‌خاطرشان زندگی کنیم. مثلاً، خاطرات.",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است. بعضی از ما به‌موقع متوجه حضور مرگ می‌شویم و شروع می‌کنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کله‌شقی و خشم بیشتر. بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند. و بعضی آن‌قدر درگیر مرگ می‌شوند که خیلی قبل‌تر از آنکه مرگ فرا رسیدنش را اعلام کند به اتاق انتظار می‌روند. ما از مرگ می‌ترسیم، و با این حال اغلب ما بیشتر از هر چیز هراس این را داریم که مرگ سراغ کسی غیر از خودمان بیاید، چون بزرگ‌ترین ترسی که می‌شود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدم‌ها را با خودش ببرد و ما تک‌وتنها باقی بمانیم.",
    "«همهٔ راه‌ها تو رو به جایی می‌رسونن که برات در نظر گرفته شده.»",
    "در آن مدت، فهمیده بود که خانه‌ها را دوست دارد. شاید چون خانه‌ها به‌راحتی قابل درک بودند. می‌شد اندازه‌شان گرفت و نقشه‌شان را روی کاغذ رسم کرد. اگر درست طراحی می‌شدند، امکان نداشت لوله‌هایشان نشتی داشته باشد. اگر پی محکمی داشتند، امکان نداشت فرو بریزند. خانه‌ها منصف بودند، چیزی را که سزاوارش بودی در اختیارت می‌گذاشتند. این ویژگی‌ای بود که اغلب آدم‌ها ازش بی‌بهره بودند.",
    "اوه زندگی را با دست‌های فرورفته در جیب می‌گذراند، زنش با رقص.\nیک بار وقتی از زنش پرسید چرا همیشهٔ خدا سرحال است او جواب داد: «برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "پدرش همیشه می‌گفت: «تو این خانواده هیچ‌وقت دعوا نمی‌کنیم، نه با همدیگه، و نه با دیگران.»",
    "همکاران پدر در خط‌آهن دوستش داشتند. آدم آرام و مهربانی بود. بعضی‌ها می‌گفتند پدر «زیادی مهربان» است. اوه یادش می‌آید که در دوران کودکی نمی‌فهمید چطور ممکن است «زیادی مهربان بودن» چیز بدی به شمار بیاید.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "«آدمی که زیاد حرف نمی‌زنه چرت‌وپرت هم نمی‌گه.»",
    "«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»",
    "«ازت نمی‌خوام جراحی مغز انجام بدی. ازت می‌خوام یه ماشین رو برونی. یه پدال گاز داره، یه پدال ترمز، و یه کلاچ. خنگ‌ترین و کودن‌ترین آدم‌های روی زمین هم کار کردن با این سه تا پدال رو یاد گرفته‌ان. پس تو هم می‌تونی یاد بگیری.»",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است. بعضی از ما به‌موقع متوجه حضور مرگ می‌شویم و شروع می‌کنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کله‌شقی و خشم بیشتر. بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند. و بعضی آن‌قدر درگیر مرگ می‌شوند که خیلی قبل‌تر از آنکه مرگ فرا رسیدنش را اعلام کند به اتاق انتظار می‌روند. ما از مرگ می‌ترسیم، و با این حال اغلب ما بیشتر از هر چیز هراس این را داریم که مرگ سراغ کسی غیر از خودمان بیاید، چون بزرگ‌ترین ترسی که می‌شود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدم‌ها را با خودش ببرد و ما تک‌وتنها باقی بمانیم.",
    "و زمان هم چیز عجیبی است. بیشتر ما فقط برای همان زمانی که پیش رویمان است زندگی می‌کنیم. چند روز، چند هفته، چند سال. احتمالاً یکی از دردناک‌ترین لحظات زندگی هر آدم زمانی است که می‌فهمد به سنی رسیده که سال‌های پشت سرش خیلی بیشتر از سال‌های پیش رویش هستند. و وقتی دیگر زمانی پیش رویمان باقی نمانده مجبوریم به دنبال چیزهای دیگری باشیم که به‌خاطرشان زندگی کنیم. مثلاً، خاطرات. بعدازظهرهایی که زیر نور آفتاب دست کسی را توی دستمان گرفته بودیم. عطر غنچه‌های تازه‌شکفته. یکشنبه‌ها در کافه. یا شاید نوه‌ها. آدم راهی پیدا می‌کند که به‌خاطر آیندهٔ کسی دیگر زندگی کند. و اوه بعد از مرگ سونیا نمرد. او فقط از زندگی کردن دست کشید.\nاندوه چیز عجیبی است.",
    "نگاه پروانه به یک رشته علامت سؤال و علامت تعجب می‌مانَد، این است که دکتر دوباره آه می‌کشد، مثل همهٔ پزشک‌های عینکی جوانی که عصا قورت داده‌اند و دمپایی به پا دارند و با آدم‌هایی روبه‌رو می‌شوند که عرضه نداشته‌اند قبل از اینکه به بیمارستان بیایند به دانشکدهٔ پزشکی بروند.",
    "شاید هیچ‌کدام خودشان را نبخشیدند، چون هیچ‌کدام نتوانسته بود بزرگ‌ترین خواستهٔ زنی را که بیشتر از هر چیز در دنیا دوستش داشت محقق کند.",
    "«می‌دونی، اوه، بعضی وقت‌ها آدم باورش نمی‌شه تو هم دل داشته باشی...»",
    "مدتی طولانی به زنش نگاه می‌کند. بعد دستش را با احتیاط روی سنگ می‌گذارد و آن را نوازش می‌کند، انگار دارد گونهٔ زنش را نوازش می‌کند.\nنجوا می‌کند: «دلم برات تنگ شده.»\nشش ماه از مرگ زنش می‌گذرد. اما اوه هنوز روزی دو بار تمام رادیاتورهای خانه را چک می‌کند مبادا زنش یواشکی درجه‌شان را بالا برده باشد.",
    "اما اگر کسی ازش می‌پرسید، جواب می‌داد پیش از آشنایی با زنش هرگز زندگی نکرده بود، و بعد از رفتن او نیز هیچ‌وقت زندگی نکرد.",
    "همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "مردهایی مثل اوه و رونه از نسل آدم‌هایی بودند که به‌جای حرف زدن، عمل می‌کردند.",
    "اوه مرتب دلیل و برهان می‌آورد که کسی که یک جای کارش نمی‌لنگد لازم نیست از «حقیقت» بترسد.",
    "با ریشخند رو به آینه‌عقب گفت: «عجیبه که این‌قدر مردم عجله دارند.» بعد راه افتاد و رفت.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "از مرگ پدرش به این طرف، هر روز بیشتر و بیشتر میان آدم‌هایی که به وظایفشان عمل می‌کردند و آدم‌هایی که از زیر کار درمی‌رفتند تفاوت قائل می‌شد. آدم‌هایی که عمل می‌کردند و آدم‌هایی که فقط حرف می‌زدند. اوه از آن دسته آدم‌ها بود که هر روز کمتر از قبل حرف می‌زد و بیشتر از قبل کار می‌کرد.",
    "جای تردیدی نیست که وقتی اوه و رونه رابطه‌ای شبیه دوستی برقرار کردند سونیا تا سال‌ها خوشحال بود و نمی‌توانست جلوی این خوشحالی را بگیرد. نه به این دلیل که دو مرد تعامل زیادی با هم داشتند. رونه خیلی کم حرف می‌زد و اوه تقریباً هیچ‌چیز نمی‌گفت. اما سونیا آن‌قدر احمق نبود که نفهمد حتی مردهایی مثل اوه گاهی دلشان می‌خواهد کسی را داشته باشند که مجبور نباشند با او حرف بزنند.",
    "مردم می‌گفتند اوه زندگی را سیاه‌وسفید می‌بیند. اما زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اوه.",
    "سرش را روی سینهٔ شوهرش گذاشت و زیر لب گفت: «می‌تونیم سر خودمون رو یا با زندگی گرم کنیم، یا با مرگ. اما باید شروع کنیم، اوه.»",
    "نه اینکه اوه می‌ترسید؛ نه. فقط نمی‌دانست چطور باید خودش را برای پدر شدن آماده کند. یک بار سراغ کتابچهٔ راهنمای این کار را گرفت، اما سونیا به او خندید. اوه علت خندهٔ سونیا را نفهمید. برای هر چیزی کتابچهٔ راهنمایی وجود داشت.",
    "دکتری آمد و با لحنی بی‌تفاوت و رسمی به او گفت باید خودش را برای این واقعیت آماده کند که ممکن است سونیا «هرگز از خواب بیدار نشود». اوه دکتر را پرت کرد طرف در، دری که بسته و قفل بود. توی راهرو پشت سر دکتر فریاد زد: «اون نمرده. دست از این رفتارتون بردارین. اون نمرده!» دیگر هیچ‌کس در بیمارستان جرئت نکرد چنین رفتاری داشته باشد.",
    "خندید و خندید و خندید تا جایی که صدای خنده‌اش بین دیوارها و کف بیمارستان پیچید، خنده‌ای که قرار بود قوانین زمان و فضا را درهم بشکند. اوه احساس کرد سینه‌اش از میان ویرانه‌های یک خانهٔ درهم‌شکسته از زلزله، آرام‌آرام، از جا بلند شد و قلبش دوباره شروع به تپیدن کرد.",
    "در دنیایی که می‌توانستی هر چیزی را حاضروآماده بخری چه چیزی ارزش داشت؟ آدم بودن چه ارزشی داشت؟",
    "چه نیازی بود که علت همه‌چیز را بداند؟ تو همین هستی که هستی، و همین کاری را می‌کنی که باید بکنی، برای اوه همین‌قدر بس بود.",
    "یادش می‌آمد که روزگاری شاد بود، و بعد سال‌هایی آمدند که دیگر شاد نبود. همین.",
    "آن لحظه، بیشتر از هر زمان دیگری این را احساس می‌کند. دیگر نمی‌تواند بجنگد. دیگر نمی‌خواهد بجنگد. فقط دلش می‌خواهد بمیرد.",
    "در خوشی و غم در کنار هم باقی بمانیم تا زمانی که مرگ ما را از هم جدا کند، مگر این چیزی نبود که توافق کرده بودیم؟",
    "«برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "توی ریاضی جواب درست و غلط مشخص بود. نه مثل بقیهٔ درس‌های بی‌نظم و اصول که توی مدرسه مجبور بودی با آن‌ها سروکله بزنی و باید «نظر خودت را ارائه می‌دادی». انگار می‌شود این‌طوری به نتیجه رسید: بگردیم ببینیم کی کلمه‌های قلمبه‌سلمبهٔ بیشتری بلد است. اوه دوست داشت آنچه درست است درست بماند و آنچه غلط است غلط.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "واقعیت این است که بی‌اعتمادی اوه به این دلیل بود که آدم‌ها نتوانسته بودند اعتمادش را جلب کنند.",
    "آدم‌هایی که دیر می‌رسند قابل اعتماد نیستند. «وقتی نتونی به زمان‌بندی کسی اعتماد کنی، به باقی کارهاش هم اعتباری نیست.»",
    "کسی که یک جای کارش نمی‌لنگد لازم نیست از «حقیقت» بترسد.",
    "اگر سونیا این قضیه را می‌فهمید، چه واکنشی نشان می‌داد. اگر می‌فهمید بهترین دوستش از او کمک نخواسته چون او «به اندازهٔ کافی مشکل داشته». اگر می‌فهمید، دلش می‌شکست.",
    "باید یه کم بیشتر منتظرم بمونی. الان برای مردن وقت ندارم.»\nبعد گل‌های صورتی یخ‌زده را از خاک بیرون می‌آورد و گل‌های تازه را توی خاک می‌کارد، بلند می‌شود، صندلی تاشو را جمع می‌کند، و به سمت پارکینگ می‌رود، و زیر لب چیزی می‌گوید که شبیه این جمله به گوش می‌رسد: «چون یه جنگ لعنتی تو راهه.»",
    "«این چه عشقیه که وقتی پای سختی به میون می‌آد طرف رو از سر باز کنی؟ وقتی مریض می‌شه رهاش کنی؟ بگو ببینم، این چه جور عشقیه؟!»",
    "وقتی به‌عنوان یه خبرنگار کاغذبازی‌های اداری رو بررسی می‌کنی، این امتیاز رو داری که بفهمی اولین کسانی که قوانین اداری رو زیر پا می‌گذارن خودِ کارمندهای اداره‌ها هستن",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است. بعضی از ما به‌موقع متوجه حضور مرگ می‌شویم و شروع می‌کنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کله‌شقی و خشم بیشتر. بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند. و بعضی آن‌قدر درگیر مرگ می‌شوند که خیلی قبل‌تر از آنکه مرگ فرا رسیدنش را اعلام کند به اتاق انتظار می‌روند.",
    "مردم همیشه می‌گفتند اُوِه «تلخ» است. اما اوه تلخ نبود. فقط عادت نداشت همیشه لبخند به لب داشته باشد. یعنی بابت این موضوع باید مثل جانی‌ها با آدم رفتار شود؟ اوه این‌طور فکر نمی‌کرد. وقتی آدم مجبور می‌شود تنها کسی را که او را درک می‌کرد توی خاک بگذارد، چیزی در درونش تکه‌تکه می‌شود. چنین زخمی هرگز درمان نمی‌شود.",
    "زندگی چیز عجیبی است.",
    "شش ماه از مرگ زنش می‌گذرد. اما اوه هنوز روزی دو بار تمام رادیاتورهای خانه را چک می‌کند مبادا زنش یواشکی درجه‌شان را بالا برده باشد",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد. و اگر این را ندانی، آدم‌ها را نمی‌شناسی.",
    "مردم دیگر برای کاربرد درست و مناسب وسایل احترامی قائل نیستند؛ تا وقتی همه‌چیز خوب و قشنگ توی کامپیوتر ذخیره شود، خیالشان راحت است. اما اوه همهٔ کارها را دقیقاً همان‌طور که باید انجام شوند انجام می‌دهد.",
    "اوه همیشه به آدم‌هایی که قدشان بالای صد و هشتاد سانتی‌متر است شک دارد؛ به نظرش خون نمی‌تواند آن‌همه راه را تا مغز بالا برود.",
    "اوه در حیرت است. به عقیدهٔ او، کسی که نمی‌تواند ماشین را درست پارک کند حتی نباید حق رأی داشته باشد.",
    "«اصلاً جور درنمی‌آد که تموم روز برای خودم تو خونه بچرخم و تو اونجا نباشی. این‌طوری نمی‌شه زندگی کرد. فقط همین رو می‌تونم بگم.»",
    "در گاراژش را با یک کلید باز کرد. در گاراژ ریموت کنترل هم داشت، اما اوه هیچ‌وقت از فلسفهٔ کاربرد ریموت کنترل سر درنمی‌آورد. یک آدم عاقل می‌تواند در را با دست باز کند",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او.",
    "«او» گاهی می‌گفت: «همهٔ راه‌ها تو رو به جایی می‌رسونن که برات در نظر گرفته شده.» تقدیر لابد برای او به همین معنا بود.\nبرای اوه اما «او» خودش تقدیر بود",
    "اوه به‌عنوان نظافتچی شیفت شب مشغول کار شد. و اگر این اتفاق نمی‌افتاد، شاید هرگز آن روز صبح بعد از پایان کار «او» را نمی‌دید، با آن کفش‌های قرمز و گل‌سینهٔ طلایی و انبوه موهای براق قهوه‌ای، و آن خنده‌اش که تمام عمر به اوه این حس را می‌داد که کسی پابرهنه توی قفسهٔ سینه‌اش می‌دود.",
    "همه‌چیز باید با نظم و اصول پیش برود. احساس می‌کرد آدم نباید طوری زندگی کند که انگار هر چیزی را می‌شود عوض کرد. طوری که انگار وفاداری بی‌ارزش است.",
    "در آن مدت، فهمیده بود که خانه‌ها را دوست دارد. شاید چون خانه‌ها به‌راحتی قابل درک بودند. می‌شد اندازه‌شان گرفت و نقشه‌شان را روی کاغذ رسم کرد. اگر درست طراحی می‌شدند، امکان نداشت لوله‌هایشان نشتی داشته باشد. اگر پی محکمی داشتند، امکان نداشت فرو بریزند. خانه‌ها منصف بودند، چیزی را که سزاوارش بودی در اختیارت می‌گذاشتند. این ویژگی‌ای بود که اغلب آدم‌ها ازش بی‌بهره بودند.",
    "«برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد. و اگر این را ندانی، آدم‌ها را نمی‌شناسی.",
    "تقدیرش چنین بود که در زندگی ربع ساعت‌های زیادی را در انتظار دختر صرف کند، چیزی که اگر پدرش از آن باخبر می‌شد، چپ‌چپ نگاهش می‌کرد. و عاقبت سروکلهٔ دختر پیدا شد، با یک دامن صورتی بلند و گل‌دار و ژاکت قرمزرنگی که اوه با دیدنش وزنش را از روی پای راست به روی پای چپ انداخت و با خودش فکر کرد شاید بی‌توجه بودن دختر به زمان زیاد هم مهم نباشد.",
    "و حالا دختر بیرون از ایستگاه ایستاده بود و گل‌ها را با شادمانی به سینه می‌فشرد، به همان ژاکت قرمز، که باعث می‌شد بقیهٔ دنیا به چشم اوه سیاه‌وسفید به نظر برسد.",
    "اوه چندان اهل رستوران رفتن نبود. هیچ‌وقت نمی‌فهمید وقتی می‌شود در خانه غذا خورد چرا باید آدم آن‌همه پول بدهد و بیرون غذا بخورد.",
    "قبل از آنکه از خانه خارج شود، شامش را خورده بود تا اینکه دختر از روی منو هر غذایی انتخاب کرد بتواند آن را برایش سفارش دهد، و خودش ارزان‌ترین غذای رستوران را بخورد. دست‌کم، اگر دختر سؤالی ازش می‌کرد، لازم نبود با دهان پر جواب بدهد. به نظرش نقشهٔ قابل قبولی آمد.",
    "«فقط می‌خواستم بدونم چه حسی داره آدمی باشم که تو بهش نگاه می‌کنی.»",
    "دو مرد از پنجرهٔ لوکوموتیو به هم نگاه می‌کنند، مثل دو آدم که در بیابانی آخرالزمانی به هم رسیده و فهمیده‌اند هیچ‌کدام تنها آدم روی زمین نیستند. یکی از این ادراک به آرامش رسیده و دیگری حالش گرفته شده.",
    "اوه به عدالت و انصاف و سخت‌کوشی اعتقاد داشت، و به دنیایی که در آن حق به حق‌دار می‌رسید. نه به‌خاطر مدال و مدرک و تعریف‌وتمجید دیگران، بلکه به این دلیل که درستش همین است. آدم‌های شبیه اوه زیاد نبودند",
    "و وقتی سونیا بازوی اوه را که به بزرگی ران پای خودش بود در دست گرفت و آن‌قدر قلقلکش داد تا آن قیافهٔ عبوس از هم باز شد و لبخند به لب آورد مثل این بود که پوستهٔ گچی دور یک تکه جواهر فرو ریخت، و وقتی این اتفاق افتاد سونیا نوایی در درونش شنید، و آن لحظات به‌تمامی متعلق به خودش بود.",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "وقتی یکی از دوستانش از او پرسید چرا این‌همه عاشق اوه است جواب داد بیشتر مردها از آتش فرار می‌کنند، اما مردهایی مثل اوه با آن مبارزه می‌کنند.",
    "وقتی آدم چیزی برای گفتن ندارد، بهتر است سؤال کند. اگر یک چیز در دنیا باشد که کمک کند آدم‌ها یادشان برود که از کسی خوششان نمی‌آید، این است که فرصتی به آن‌ها بدهی تا در مورد خودشان صحبت کنند.",
    "هیچ‌کس را نمی‌شناخت که بتواند یک ساعت توی ماشین منتظر بماند، بدون آنکه بخواهد بداند منتظر چه چیزی است یا اینکه این انتظار چقدر قرار است طول بکشد. البته این به این معنا نبود که اوه غرغر نمی‌کرد، چون غرغر کردن جزو مهارت‌های او بود، به‌ویژه وقتی مجبور می‌شد پول پارکینگ را بدهد. اما هرگز نمی‌پرسید سونیا چه‌کار دارد می‌کند. و همیشه در انتظار او می‌ماند.",
    "وقتی اوه او را در آغوش می‌گرفت، سونیا طوری با صدای بلند می‌خندید که اوه احساس می‌کرد خندهٔ او را با تمام وجود حس می‌کند.",
    "آن زن همیشه کلی کتاب دوروبرش داشت. در اسپانیا هم یک چمدان کتاب خرید، با اینکه هیچی از زبان اسپانیایی نمی‌دانست. می‌گفت: «می‌خونم و یاد می‌گیرم.» انگار شدنی است این کار. اوه به او گفت ترجیح می‌دهد خودش فکر کند تا اینکه چیزی را بخواند که حاصل فکر احمق‌های دیگر است. سونیا لبخند زد و گونهٔ اوه را نوازش کرد. و اوه دیگر مخالفتی نداشت.",
    "خندید و خندید و خندید تا جایی که صدای خنده‌اش بین دیوارها و کف بیمارستان پیچید، خنده‌ای که قرار بود قوانین زمان و فضا را درهم بشکند. اوه احساس کرد سینه‌اش از میان ویرانه‌های یک خانهٔ درهم‌شکسته از زلزله، آرام‌آرام، از جا بلند شد و قلبش دوباره شروع به تپیدن کرد.",
    "تحت تأثیر الکل هم قرار نگرفته. از اینکه کنترلش را از دست بدهد متنفر بوده. در طول سال‌ها، فهمیده که این دقیقاً همان چیزی است که مردم به دنبالش هستند، اما به نظر اوه فقط یک ابله به تمام معنا می‌تواند از چنین موقعیتی، یعنی از دست دادن کنترل، لذت ببرد.",
    "دویدن آدم‌ها برای اوه هیچ اهمیتی ندارد. چیزی که اوه نمی‌فهمد این است که مردم دویدن را زیادی بزرگش می‌کنند. با آن لبخندهای غرورآمیز روی لب‌ها، انگار راهی برای درمان آمفیزم ریه پیدا کرده‌اند",
    "زنش گهگاه به‌شوخی می‌گوید بدترین جملهٔ دنیا از نظر اوه این است: «دستگاه شامل باتری نمی‌شود.» وقتی این را می‌گوید، مردم به حرفش می‌خندند. اما اوه نمی‌خندد.",
    "«خدایا، گربهٔ عوضی، اینکه من از راه می‌رسم و پیش اون کله‌خر سنگ‌پرون ازت دفاع می‌کنم فقط‌وفقط معنیش اینه که از تو کمتر از اون دیوونهٔ بی‌ریخت بدم می‌آد. پس جات اینجا نیست؛ فوری بزن به چاک.»",
    "مردم می‌گفتند اوه گوشت‌تلخ است. شاید حق داشتند. هیچ‌وقت به این موضوع فکر نکرده بود. مردم معتقد بودند او علاوه بر گوشت‌تلخ بودن، «جامعه‌گریز» است. اوه گمان می‌کرد منظور مردم این است که او چندان تمایلی به آدم‌های دیگر ندارد. از این نظر، او کاملاً با آن‌ها موافق بود. مردم معمولاً عقل درست‌ودرمانی نداشتند.",
    "از آن مردها نبود که اهل به خاطر سپردن چیزها باشد، مگر آنکه ضرورتی برای این کار می‌دید. یادش می‌آمد که روزگاری شاد بود، و بعد سال‌هایی آمدند که دیگر شاد نبود. همین.",
    "«حالا تو گوش کن، تا حالا دو تا بچه به دنیا آوردی و سومی هم به‌زودی سروکله‌اش پیدا می‌شه. از یه کشور دور پا شدی اومدی اینجا، احتمالاً از جنگ و بدبختی فرار کردی. یه زبون جدید یاد گرفتی و درس خوندی و خانواده‌ای تشکیل دادی که البته آشکارا بی‌کفایته. پس بعید می‌دونم تا به حال تو این دنیای لعنتی از چیزی ترسیده باشی.",
    "سونیا همیشه می‌گفت اُوِه «کینه‌ای» است. مثلاً، یک بار در اواخر دههٔ ۱۹۹۰ که به قنادی محل رفته بود تا شیرینی بخرد بقیهٔ پولش را اشتباه به او داده بودند، و حالا بعد از هشت سال همچنان راضی نمی‌شد پایش را آنجا بگذارد. اوه خودش اسم این کار را «پایبندی به اصول» می‌گذاشت.",
    "یک بار سونیا گفته بود برای درک آدم‌هایی مثل اُوِه و رونه باید قبل از هر چیز بدانیم که این‌ها آدم‌هایی هستند که در زمانهٔ اشتباه زندگی می‌کنند. می‌گفت این‌ها آدم‌هایی هستند که از زندگی انتظارات کمی دارند. سقفی بالای سرشان، یک خیابان آرام، یک اتومبیل، و یک زن وفادار. شغلی که به آن‌ها کارایی دهد، و خانه‌ای که لوازمش در فواصل زمانی منظم خراب شود، تا آن‌ها چیزی برای تعمیر کردن داشته باشند.",
    "در زندگی هر کس لحظه‌ای هست که فرد تصمیم می‌گیرد چطور آدمی باید باشد: آدمی که به بقیه اجازه می‌دهد از رویش رد شوند، یا نه.",
    "برای مردهایی مثل اوه و رونه شرافت یعنی وقتی بزرگ می‌شوند بتوانند روی پای خودشان بایستند، بنابراین این را حق خودشان می‌دانستند که به دیگران متکی نباشند. با تسلط روی امور زندگی‌شان احساس غرور می‌کردند. با به‌حق بودن. با دانستن اینکه کدام مسیر را باید انتخاب کنند و چطور باید پیچ‌ها را سفت کنند. سونیا همیشه می‌گفت مردهایی مثل اوه و رونه از نسل آدم‌هایی بودند که به‌جای حرف زدن، عمل می‌کردند.",
    "گاهی توضیح اینکه چرا بعضی آدم‌ها ناگهان دست به انجام کاری می‌زنند سخت است. البته گاهی دلیلش این است که می‌دانند دیر یا زود این کار را انجام می‌دهند، پس چه بهتر که همین حالا انجامش بدهند. و گاهی دلیلش کاملاً عکس این است، یعنی متوجه می‌شوند که باید این کار را خیلی پیش‌تر انجام می‌دادند.",
    "همهٔ آدم‌ها درواقع به زمان خوش‌بین‌اند. همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "با جدیت به چشم‌های او نگاه کرد.\n«حالا باید دو برابر بیشتر از قبل دوستم داشته باشی.»\nو اوه به او دروغ گفت. گفت دو برابر بیشتر از قبل دوستش دارد. گرچه، خوب می‌دانست امکان ندارد بتواند او را بیشتر از آنچه حالا دوستش دارد دوست داشته باشد.",
    "نگاهت را که به آدم‌ها تغییر بدهی، شرایط بهتر می‌شود.",
    "آنیتا فوری چشم‌هایش را پاک می‌کند و پلک می‌زند تا دردی را که در نگاهش دارد کنار بزند. مثل همهٔ زن‌های هم‌نسلش. انگار این زن‌ها هر روز صبح جلوی در خانه می‌ایستند و اندوه را با جارو از خانه بیرون می‌رانند.",
    "اوه به جمع آدم‌های دوروبرش نگاه می‌کند، انگار او را ربوده‌اند و به جهانی موازی برده‌اند. برای لحظه‌ای به این فکر می‌کند که ساب را منحرف کند، اما بعد به این نتیجه می‌رسد که این بدترین سناریوی ممکن است: همهٔ آن‌ها بعد از مرگ نیز او را همراهی خواهند کرد. پس سرعتش را کم می‌کند و فاصله‌اش با اتومبیل جلویی بیشتر می‌شود",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است. بعضی از ما به‌موقع متوجه حضور مرگ می‌شویم و شروع می‌کنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کله‌شقی و خشم بیشتر. بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند. و بعضی آن‌قدر درگیر مرگ می‌شوند که خیلی قبل‌تر از آنکه مرگ فرا رسیدنش را اعلام کند به اتاق انتظار می‌روند. ما از مرگ می‌ترسیم، و با این حال اغلب ما بیشتر از هر چیز هراس این را داریم که مرگ سراغ کسی غیر از خودمان بیاید، چون بزرگ‌ترین ترسی که می‌شود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدم‌ها را با خودش ببرد و ما تک‌وتنها باقی بمانیم.",
    "مطمئناً خیلی از مردم درک نمی‌کردند که می‌شود احساسات آدم‌ها را از روی ماشین‌هایشان تشخیص داد.\nزمانی که آن‌ها به این محله نقل مکان کردند، اوه یک ساب ۹۶ داشت و رونه یک ولوو ۲۴۴. بعد از تصادف، اوه یک ساب ۹۵ خرید تا برای ویلچر سونیا فضا داشته باشد. همان سال، رونه یک ولوو ۲۴۵ خرید تا برای کالسکهٔ بچه فضا داشته باشد. سه سال بعد، سونیا یک ویلچر جدیدتر گرفت و اوه یک ساب ۹۰۰ هاچ‌بک خرید. رونه یک ولوو ۲۶۵ خرید چون آنیتا تصمیم گرفته بود دوباره بچه‌دار شوند.\nبعد اوه پیش از اولین ساب ۹۰۰۰ خودش، دو تا ساب ۹۰۰ دیگر خرید. رونه یک ولوو ۲۶۵ و درنهایت یک ولوو ۷۴۵ استیشن خرید. اما بچهٔ دومی در کار نبود",
    "چند دقیقه آنجا می‌ایستد و به این فکر می‌کند که سونیا همیشه سرش غر می‌زد که انبار را مرتب کند. اوه همیشه از زیرش در می‌رفت، می‌دانست کافی است یک جای خالی پیدا شود تا سونیا درجا به بازار برود و چند قلم جنس به‌دردنخور تازه بخرد تا جای خالی را پر کند. حالا دیگر برای مرتب کردن انبار خیلی دیر شده. حالا دیگر کسی نیست که بخواهد وسایل به‌دردنخور بخرد. حالا مرتب کردن انبار باعث می‌شود کلی از فضای انبار خالی شود. و اوه از فضاهای خالی متنفر است.",
    "و اوه بعد از مرگ سونیا نمرد. او فقط از زندگی کردن دست کشید.\nاندوه چیز عجیبی است.",
    "روز یکشنبه، زنش به خاک سپرده شد. روز دوشنبه، اوه سر کارش برگشت.\n***\nاما اگر کسی ازش می‌پرسید، جواب می‌داد پیش از آشنایی با زنش هرگز زندگی نکرده بود، و بعد از رفتن او نیز هیچ‌وقت زندگی نکرد.",
    "همهٔ آدم‌ها درواقع به زمان خوش‌بین‌اند. همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "اوه به دخترک نگاه کرد. دخترک هم به اوه نگاه کرد. اوه نوک انگشت اشاره‌اش را روی صفحهٔ نمایشگر گذاشت، طوری که رد انگشتش روی صفحه باقی ماند، و به فضایی خالی روی صفحه اشاره کرد و از دخترک پرسید اگر آنجا کلیک کند، چه اتفاقی می‌افتد. دخترک نشانگر را روی فضای خالی برد و کلیک کرد، و کامپیوتر به چشم‌برهم‌زدنی یک خانه در همان نقطه ساخت. اوه با تردید نگاه کرد. بعد روی جعبهٔ پلاستیکی جابه‌جا شد و به فضای خالی دیگری روی نمایشگر اشاره کرد. دو و نیم ساعت بعد، پروانه با عصبانیت به اتاق آمد و تهدید کرد که اگر همین حالا هر دو نخوابند، دوشاخهٔ کامپیوتر را از پریز برق می‌کشد.",
    "یک بار وقتی از زنش پرسید چرا همیشهٔ خدا سرحال است او جواب داد: «برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "اوه به این نتیجه رسیده بود که زن‌ها را حتی اگر با چسب به برنامه بچسبانی، باز نمی‌توانند طبق برنامه پیش بروند.",
    "در آن لحظه، بیشتر از هر زمان دیگری این را احساس می‌کند. دیگر نمی‌تواند بجنگد. دیگر نمی‌خواهد بجنگد. فقط دلش می‌خواهد بمیرد.",
    "اما همهٔ آدم‌ها درواقع به زمان خوش‌بین‌اند. همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "دختر دوست داشت صحبت کند و اوه دوست داشت ساکت بماند. بعدها که به عقب برمی‌گشت با خودش فکر می‌کرد لابد وقتی مردم می‌گویند دو نفر مکمل همدیگرند منظورشان همین است",
    "اعتراف به اشتباه کار سختی است. به‌ویژه وقتی برای مدتی طولانی در اشتباه بوده باشی.",
    "دخترک تازه هشت ساله شده توی راهرو می‌ماند و انگشت‌هایش را با شگفتی روی بستهٔ آی‌پد می‌کشد. انگار باورش نمی‌شود که آن را توی دست‌هایش گرفته. اوه خم می‌شود به سمت او. آهسته می‌گوید: «من هم هر بار یه ماشین نو می‌خریدم همین احساس رو داشتم.»",
    "بعضی از ما به‌موقع متوجه حضور مرگ می‌شویم و شروع می‌کنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کله‌شقی و خشم بیشتر. بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند",
    "همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری بکنیم. تا حرف‌هایی را که در دل داریم به آن‌ها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جایمان می‌ایستیم و آنچه برایمان باقی می‌مانَد واژهٔ «اگر» است.",
    "«همهٔ راه‌ها تو رو به جایی می‌رسونن که برات در نظر گرفته شده.»",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است",
    "بلکه به این دلیل که یادش می‌آید خیلی وقت پیش یک نفر به او یادآوری کرد که خیلی فرق است بین کسی که بدجنس است و کسی که می‌تواند بدجنس باشد اما نیست.",
    "«برای اینکه بتوانی سایه‌ها را کنار بزنی، یک شعاع نور کافی است.»",
    "اُوِه سیاه‌وسفید بود.\nو زنش رنگی بود. تنها رنگِ زندگی اُوِه.",
    "کرد. بیرون خانهٔ خودش ایستاد، خم شد، و شکاف میان سنگ‌فرش‌ها را با غیظ بو کرد.\nشاش. بوی شاش می‌داد.",
    "آن‌ها چه می‌فهمند اینکه صبح روز سه‌شنبه از خواب بیدار شوی و هیچ کاری برای انجام دادن نداشته باشی یعنی چه؟",
    "گفت: «هورمون‌ها رقص پیروزی می‌کنن.»\nرونه به اوه گفت روز قبل آنیتا را دیده که به رادیو گوش می‌داده و اشک می‌ریخته، آن هم فقط‌وفقط به این دلیل که «یه آهنگ قشنگ از رادیو پخش می‌شده».\nاوه با حیرت پرسید: «یه... آهنگ قشنگ؟»\nرونه جواب داد: «یه آهنگ قشنگ.»\nدو مرد هم‌زمان سرهایشان را تکان دادند و در سکوت نشستند و به تاریکی چشم دوختند.",
    "تحت تأثیر الکل هم قرار نگرفته. از اینکه کنترلش را از دست بدهد متنفر بوده. در طول سال‌ها، فهمیده که این دقیقاً همان چیزی است که مردم به دنبالش هستند، اما به نظر اوه فقط یک ابله به تمام معنا می‌تواند از چنین موقعیتی، یعنی از دست دادن کنترل، لذت ببرد.",
    "اما همهٔ ما پای زمان که وسط بیاید خوش‌بین می‌شویم. خیال می‌کنیم برای کمک کردن به دیگران وقت زیاد است. یا برای گفتن حرف‌هایمان به دیگران.\nیا برای کمک خواستن.",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "دو مرد که روزگاری دوستان صمیمی بودند حالا زل می‌زنند به همدیگر. یک نفرشان زیر بار فراموش کردن گذشته نمی‌رود، و دیگری هیچ‌چیز از گذشته به خاطر ندارد.",
    "و زمان هم چیز عجیبی است. بیشتر ما فقط برای همان زمانی که پیش رویمان است زندگی می‌کنیم. چند روز، چند هفته، چند سال. احتمالاً یکی از دردناک‌ترین لحظات زندگی هر آدم زمانی است که می‌فهمد به سنی رسیده که سال‌های پشت سرش خیلی بیشتر از سال‌های پیش رویش هستند. و وقتی دیگر زمانی پیش رویمان باقی نمانده مجبوریم به دنبال چیزهای دیگری باشیم که به‌خاطرشان زندگی کنیم. مثلاً، خاطرات.",
    "وقتی آدم‌ها در غم یکدیگر شریک نشوند، این احتمال وجود دارد که اندوه به‌جای اینکه آن‌ها را به هم نزدیک کند، میانشان فاصله بیندازد.",
    "خیلی فرق است بین کسی که بدجنس است و کسی که می‌تواند بدجنس باشد اما نیست.",
    "«هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد.»",
    "«وقتی کسی به دیگری کمک می‌کنه، فقط گیرندهٔ کمک نیست که مورد لطف قرار می‌گیره، اونی که کمک می‌کنه بیشتر خیر می‌بینه.»",
    "سونیا سرش را رو به اوه بالا گرفت و با جدیت به چشم‌های او نگاه کرد.\n«حالا باید دو برابر بیشتر از قبل دوستم داشته باشی.»\nو اوه به او دروغ گفت. گفت دو برابر بیشتر از قبل دوستش دارد. گرچه، خوب می‌دانست امکان ندارد بتواند او را بیشتر از آنچه حالا دوستش دارد دوست داشته باشد.",
    "سونیا گفته بود: «همهٔ آدم‌ها دلشان می‌خواهد زندگی شرافتمندانه‌ای داشته باشند؛ مسئله این است که شرافت برای آدم‌های مختلف معانی متفاوتی دارد.»",
    "قبل از آنکه از خانه خارج شود، شامش را خورده بود تا اینکه دختر از روی منو هر غذایی انتخاب کرد بتواند آن را برایش سفارش دهد، و خودش ارزان‌ترین غذای رستوران را بخورد.",
    "«می‌گن بهترین آدم‌ها از اشتباهاتشون زاده می‌شن، و اگه اشتباه نمی‌کردن، بهترین نمی‌شدن.»",
    "اغلب ما بیشتر از هر چیز هراس این را داریم که مرگ سراغ کسی غیر از خودمان بیاید، چون بزرگ‌ترین ترسی که می‌شود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدم‌ها را با خودش ببرد و ما تک‌وتنها باقی بمانیم.",
    "مردم همیشه می‌گفتند اُوِه «تلخ» است. اما اوه تلخ نبود. فقط عادت نداشت همیشه لبخند به لب داشته باشد. یعنی بابت این موضوع باید مثل جانی‌ها با آدم رفتار شود؟",
    "به قول پدر، همین که کار را درست انجام بدهی، پاداشت را گرفته‌ای",
    "مرگ چیز عجیبی است. آدم‌ها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عین حال مرگ اغلب بزرگ‌ترین انگیزهٔ آدم‌ها برای زندگی کردن است. بعضی از ما به‌موقع متوجه حضور مرگ می‌شویم و شروع می‌کنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کله‌شقی و خشم بیشتر. بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند. و بعضی آن‌قدر درگیر مرگ می‌شوند که خیلی قبل‌تر از آنکه مرگ فرا رسیدنش را اعلام کند به اتاق انتظار می‌روند. ما از مرگ می‌ترسیم، و با این حال اغلب ما بیشتر از هر چیز هراس این را داریم که مرگ سراغ کسی غیر از خودمان بیاید، چون بزرگ‌ترین ترسی که می‌شود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدم‌ها را با خودش ببرد و ما تک‌وتنها باقی بمانیم.",
    "با خنده می‌گفت مردم فکر می‌کنند اوه شب است چون این‌قدر خسیس است که خورشیدش را رو نمی‌کند.",
    "با خنده می‌گفت مردم فکر می‌کنند اوه شب است چون این‌قدر خسیس است که خورشیدش را رو نمی‌کند.",
    "گفت: «من عاشق کتاب خوندنم!» بعد شروع کرد به توضیح اینکه هر کدام از کتاب‌های روی پایش در مورد چه چیزی است. و اوه فهمید دلش می‌خواهد باقی زندگی‌اش را به شنیدن حرف‌های دختر در مورد چیزهایی که دوست دارد بگذراند.",
    "هیچ‌کس هرگز از اوه نپرسید تا پیش از روزی که با دختر دیدار کند زندگی‌اش چطور بوده. اما اگر کسی این را از او می‌پرسید، اوه پاسخ می‌داد تا پیش از آن روز اصلاً زندگی نمی‌کرده.",
    "هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد.",
    "لازم نیست نگران مشکلات بقیه باشی. خودت به قدر کافی مشکل داری!»",
    "«هر آدمی باید بداند برای چی می‌جنگد.»",
    "وقتی موفق نمی‌شود روی صندلی دراز می‌کشد و خوابش می‌برد.\nاوه گربه را نگاه می‌کند که غلت می‌زند و خرخرش بلند می‌شود. باید اعتراف کند گربه سرراست‌ترین راهکار را برای حل مشکل انتخاب کرده.",
    "وقتی کسی را از دست می‌دهی، دلت برای عجیب‌ترین عادت‌هایش تنگ می‌شود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوارهای خانه به‌خاطر او."
  ],
  "wikiQuotes": []
}