{
  "bookName": "مثل خون در رگ های من",
  "taaghcheId": "54633",
  "taaghcheQuotes": [
    "امروز بیشتر از دیروز دوستت می‌دارم و فردا بیشتر از امروز. و این، ضعف من نیست: قدرت تو است.",
    "روزی که من تو را از دیروز کم‌تر دوست داشته باشم، آن روز آفتاب طلوع نخواهد کرد.",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»",
    "می‌خواهم بگویم که اگر این سکوت ادامه یابد به زودی تنها جسد سرد و مُرده‌یی را در آغوش خواهی گرفت که از زندگی تنها نشانه‌اش همان است که نفسی می‌کشد. می‌خواهم بگویم که سکوت تو، پایان غم‌انگیز زندگی من است.\nحرف بزن آیدا، حرف بزن!",
    "به کسی که هیچ وقت هیچ چیز نداشته است حق بده! و به من حق بده که تو را مثل بچه‌ها دوست داشته باشم.",
    "درخت با بهار و ماهی با آب زنده است، و من با حرف‌های تو.",
    "این که مرا به سوی تو می‌کشد عشق نیست، شکوه توست؛ و آنچه مرا به انتخاب تو برمی‌انگیزد، نیاز تن من نیست، یگانگی ارواح و اندیشه‌های ماست.",
    "همهٔ شادی‌هایم در یک لبخند تو خلاصه می‌شود",
    "آیدای من، تو معجزه‌یی.",
    "آیدای نازنین من! تو از پاکی و معصومیت به بچه‌یی می‌مانی که درست در میان گریه، اگر کسی با انگشتان دستش سایهٔ موشی روی دیوار بسازد، همچنان که هنوز اشک‌ها بر گونه‌اش جاری است صدای خنده‌اش به آسمان می‌رود... تو به همان اندازه بی‌آلایش و معصومی.",
    "هر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.",
    "هرگز هیچ چیز در پیرامون من از تو عظیم‌تر نبوده است.",
    "چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!\nچه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم!",
    "و من در انتظار آن روز درخشان آرام ندارم",
    "من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.",
    "روزگار درازی بود که شعر را گم کرده بودم. این روزها احساس می‌کنم که شعر، دوباره در من جوانه می‌زند.",
    "از این جهت است که من، با اعتماد و یقین به تو می‌گویم که خدا نیز نمی‌تواند طلوع آفتاب فردای ما را مانع شود. زیرا که ما ــ من و تو ــ برای فردای‌مان حتی به طلوع خورشید خدا نیز نیازی نداریم: قلب من و تو هست؛ و عشق، قلب ما را از خورشید فروزان‌تر می‌کند... ما برای فردای خود فقط به قلب‌های فروزان یکدیگر اعتماد می‌کنیم.",
    "وقتی تو نیستی، مثل بچه کوچولویی که دور از مادرش بهانه می‌گیرد و باید دلش را با بازیچه‌یی خوش کرد و فریبش داد، ناچارم که خود را با یاد لحظاتی که با تو بوده‌ام، با خاطرهٔ حرف‌هایت، خنده‌هایت، اخم‌هایت، آن «خدایا خدایا» گفتن‌هایت که من چه قدر دوست دارم و از شنیدن آن چه اندازه لذت می‌برم",
    "آیدای من، تو معجزه‌یی.",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»",
    "درست در تاریک‌ترین دقایق زندگی‌ام دستی از دور رسید و زیر بازوی مرا گرفت",
    "به قول حافظ:\nبندهٔ طلعت آن باش که، آنی دارد.",
    "من مظلوم واقع شده بودم. زندگی به من ظلم کرده بود.",
    "من محتاج شنیدن حرف‌های تو هستم... با من از عشقت، از قلبت، از آرزوهایت حرف بزن... اگر مرا دوست می‌داری، من نیازمند آنم که با زبان تو آن را بشنوم: هر روز، هر ساعت، هر دقیقه، و هر لحظه می‌خواهم که زبان تو، دهان تو و صدای تو آن را با من مکرر کند...",
    "آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی.",
    "برای این که تو را بشناسم، تو را بهتر بشناسم، تو را دوست بدارم و عشق تو را سرمایهٔ جاویدان روح و زندگی خود کنم، لازم نبود که حتماً از هم‌نشینی و گفت‌وگوی با تو به اعماق روح تو پی ببرم. نگاه تو و زبان خاموشت گویاترین زبان‌ها بود و بیش از هر زبانی می‌توانست از قلب و روحت حرف بزند.",
    "هر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.",
    "کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود\nو انسان با نخستین درد.",
    "تو تنها پیروزی دوران حیات منی.",
    "تو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت؛ تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با تو ام، و آینه‌های خالی از تصویرهای مهر و امید سرشار می‌شوند.",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»",
    "دلم گرفت، آن چنان گرفت که ناچار شدم برای شما نامه بنویسم.",
    "این تنها راه نجات من است: حرف بزن آیدا!",
    "آیدای یگانهٔ من!\nحالا دیگر چنان از احساس‌های متضاد و گوناگون سرشارم که اگر بپرسی هر صبح را چه گونه به شب می‌رسانم بی‌گفت‌وگو در جوابت درمی‌مانم:\nهیجان عظیم به دست آوردن تو، قلب مرا از شادی انباشته است... اما، تصور این که هنوز تا مدتی دیگر می‌باید از تو دور بمانم، قلبم را از حرکت بازمی‌دارد.\nچشمانت به من نوید و امید می‌دهند، اما سکوت تو مرا از یأسی کُشنده لبریز می‌کند... آه، چه قدر احتیاج دارم که زبانت نیز از چشم‌هایت یاد بگیرد؛ که زبانت نیز چون چشم‌هایت مهربان و نوازش‌دهنده شود، که زبانت نیز مانند نگاهت به من بگوید که آیدا، احمد تنهای دل‌تنگش را چه قدر دوست می‌دارد! ــ افسوس که زبان و لبان تو به قدر چشم‌هایت مرا دوست نمی‌دارند.",
    "دست مرا بگیر. با تو می‌خواهم برخیزم. تو رستاخیز حیات منی.",
    "اگر می‌دانستم پس از آن همه رنج‌ها و نابه‌سامانی‌ها تو را می‌توانم داشته باشم، بدون شک با ارادهٔ آهنین‌تری تحمل‌شان می‌کردم.",
    "من به عشق گرامی تو نسبت به خود، و به عشق دیوانه‌وار خود نسبت به تو اعتماد دارم",
    "من فقط موقعی آرام و آسوده هستم و تنها موقعی به «تو» فکر نمی‌کنم، که تو با من باشی.",
    "نگین گرانبهای خود را بر حلقهٔ مسی نمی‌خواهم.",
    "امروز بیشتر از دیروز دوستت می‌دارم و فردا بیشتر از امروز. و این، ضعف من نیست: قدرت تو است.",
    "روزگار درازی بود که شعر را گم کرده بودم. این روزها احساس می‌کنم که شعر، دوباره در من جوانه می‌زند. به بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند.",
    "تو را دوست دارم و تمام ذرات وجود من با فریاد و استغاثه تو را صدا می‌زند. آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی",
    "جای نهایت تأسف است که ساعات کوتاه دیدارمان هم فقط به دو چیز صرف می‌شود: ــ کوشش من برای به حرف آوردن تو؛ و اصرار تو، و پافشاری تو، و سعی تو، برای این که ساکت بمانی و چیزی نگویی!",
    "هر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.",
    "چشم‌های تو که مثل خون در رگ‌های من دوید، یک بار دیگر مرا به زندگی بازگرداند.",
    "به بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند.",
    "معنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.\nچه قدر در کنار تو مغرورم! ــ به من نگاه کن که چه تنها و خسته بودم، و حالا به برکت قلب تو که کنار قلب من می‌تپد، چه شاد و چه نیرومندم!",
    "این را به‌شان بگو. بگو که تو هر تپش قلب من هستی. بگو که دوست داشتن تو همهٔ کار و زندگی من شده است. بگو که جز تو به هیچ چیز فکر نمی‌کنم... آیدا جان! این‌ها همه را به‌شان بگو.",
    "و چشمانت راز آتش است.\nو عشقت\nپیروزی آدمی است\nهنگامی که به جنگ تقدیر می‌شتابد.",
    "من و تو، ما، با هم به آینده‌یی پُر آفتاب لبخند خواهیم زد و هرگز هیچ چیز نخواهد توانست لبان تو را از تبسم بازدارد، زیرا که تو خود بیش از هر کس دیگر می‌دانی که تنها یک چیز مرا مأیوس و نومید می‌کند، تنها یک چیز شادی را از دل و روح من می‌تاراند، و آن دیدن لبان توست که لبخنده‌یی در آن نباشد، یا چشمانت که شیطنتی در آن جرقه نزند.",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»",
    "این است که اکنون، پس از بازیافتن تو، دیگر لحظه‌یی شکیب ندارم. دیگر نمی‌خواهم کوچک‌ترین لحظه‌یی از باقی عمرم را بی تو، دور از تو و دور از احساس وجودت از دست بدهم؛ به کسی که هیچ وقت هیچ چیز نداشته است حق بده! و به من حق بده که تو را مثل بچه‌ها دوست داشته باشم.",
    "چه قدر جای تو، این جا، در کنار من، توی نگاه من، خالی است... گو این که لحظه‌یی بی تو نیستم. خودت بهتر می‌دانی: من، برای آن که از خودم خبری بگیرم، باید از تو شروع کنم! ــ نفسی نمی‌کشم مگر این که با یاد تو باشد؛ قلبم نمی‌تپد مگر این که یادش باشد زندگی دوباره را از کجا شروع کرده است؛ مگر این که یادش باشد برای چه می‌تپد.",
    "آن نویسندهٔ فرانسوی چه خوب گفته است که: صبر و تحمل، جرأت و شهامتِ مردم پرهیزکار است!",
    "آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی",
    "هیچ چیز نیرومندتر از عشق نیست.",
    "کاش می‌دانستی که حاضرم به جای هر دقیقه که با من از قلبت سخن بگویی، یک سال از عمرم را بدهم.",
    "من در زندگی دارای هدف‌های مشخص و روشن، و در عین حال درخشانی هستم؛",
    "روزی که من تو را از دیروز کم‌تر دوست داشته باشم، آن روز آفتاب طلوع نخواهد کرد.",
    "پیروزی تو، میوهٔ درخت استقامت توست!",
    "نفسی که خون مرا تازه می‌کند تویی.",
    "هیچ نمی‌دانم برای چه رفته‌ای",
    "هر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.",
    "من پاک‌باختهٔ عشق تو هستم؛ عشقی که زندگی را جز برای آن نمی‌خواهم؛ عشقی که اگر نیست بگذار تا من نیز نباشم...",
    "ــ و این، دعای همهٔ عمر من است، هر بامداد که با تو از خواب بیدار شوم و هر شامگاه که در کنار تو به خواب روم.\nبرکت عشق تو با من باد!",
    "معنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.",
    "حضورت بهشتی است\nکه گریز از جهنم را توجیه می‌کند؛\nدریایی که مرا در خود غرق می‌کند\nتا از همهٔ گناهان و دروغ\nشسته شوم.\nو سپیده‌دم با دست‌هایت بیدار می‌شود.",
    "بالاخره، برای این که یک جوری خودم را برای خواب آماده کنم، تصمیم گرفتم با تو حرف بزنم؛ این جوری؛ روی کاغذ... و از قضا این جوری بهتر است. مگر نگفتی هر چه بهت بگویم که دوستت دارم باز هم می‌خواهی که بگویم؟ ــ پس این جوری بهتر است. این حرف‌ها را می‌خوانی و باز هم می‌خوانی؛ و اگر دلت خواست، باز هم می‌خوانی.",
    "یادم آمد آن جمله‌یی را که دوست داری من همیشه برایت تکرار کنم، تو حتی یک بار هم به من نگفته‌ای! طلب من!",
    "زانوی او بود که گذاشت سرم را بر آن بگذارم؟ باور نمی‌کنم. آخر، این خوش‌بختی خیلی بزرگ است؛ این یک رویاست!",
    "آیدا\nفسخ عزیمت جاودانه بود.",
    "امروز بیشتر از دیروز دوستت می‌دارم و فردا بیشتر از امروز. و این، ضعف من نیست: قدرت تو است.",
    "داراترین مرد دنیا هستم؛ زیرا توانسته‌ام تو را داشته باشم... تو بزرگ‌ترین گنج دنیایی، زیرا در عوض تو هیچ چیز نمی‌توان گرفت که با تو برابر باشد. ــ پس من که تو را دارم، چرا ادعا نکنم که داراترین مرد دنیا هستم؟",
    "قلب من فقط با این امید می‌تپد که تو هستی، تویی وجود دارد که من می‌توانم آن را ببینم، او را ببویم، او را ببوسم، او را در آغوش خود بفشارم و او را احساس کنم.",
    "ای بیگانه که خلوت ما را می‌شکنی! همچنان که در خانهٔ ما به روی تو باز است، تو نیز بزرگواری کن و ما را از شنیدن عقاید خویش معاف دار.\nما از دوزخ بیگانگی‌ها گریخته‌ایم، تا از برخورد با هر آنچه خوشایندمان نیست در امان باشیم.\nاگر به خانهٔ ما فرود می‌آیی، خلوت ما را مقدس شمار!",
    "هر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.",
    "معنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.\nچه قدر در کنار تو مغرورم!",
    "خدای کوچولو!\nمرا توی بازوهایت، توی بغلت جا بده. مرا زیر پاهایت، روی زمینی که بر آن‌ها قدم گذاشته‌ای جا بده.",
    "هر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.",
    "به بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند.",
    "آری، آنچه از گفت‌وگوهای این چند شب که در خانهٔ ما می‌گذرد شنیده‌ای درست است: دختری با تمول سرشار خواستار ازدواج با من است؛ با تمول بسیار و با سماجت بسیارتر. ــ اما آنچه او می‌خواهد به «سروری» خود قبول کند، مدت‌هاست که سر به بندگی تو سپرده است",
    "دست مرا بگیر. با تو می‌خواهم برخیزم. تو رستاخیز حیات منی.",
    "آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی.",
    "هر لبخند تو، هر بوسهٔ تو به من آن قدرت را عنایت می‌کند که کوهی را بر سر کوهی بگذارم.\nکافی است که زیر بازوی مرا بگیری و از من بخواهی. به تو ثابت خواهم کرد که عشق، تواناترین خدایان است.\nشور زندگی در من بیداد می‌کند. امروز بیش از هر وقت دیگر زنده‌ام. و نفسی که خون مرا تازه می‌کند تویی.\nشعرهای نوشته‌نشدهٔ من نام تو را طلب می‌کنند؛ و سال‌های آینده، سال‌هایی سرشار از پیروزی‌ها و موفقیت‌ها، سایهٔ تو را بر سر من می‌جویند. تو آیدای من، دوست و همسر من، یار وفادار من خواهی بود. نام من از تو جدایی نخواهد گرفت و در سایهٔ محبت تو، محبت همهٔ مردم را از آن سوی مرزها به جانب من خواهد آورد.",
    "تو را دوست دارم و تمام ذرات وجود من با فریاد و استغاثه تو را صدا می‌زند. آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی. با همهٔ روحم به هر نگاه و هر لبخند تو محتاجم، و تنها حالاست که احساس می‌کنم در همهٔ عمر بی‌حاصلی که تا به امروز از دست داده‌ام چه قدر تنها و چه قدر بدبخت بوده‌ام. این است که اکنون، پس از بازیافتن تو، دیگر لحظه‌یی شکیب ندارم. دیگر نمی‌خواهم کوچک‌ترین لحظه‌یی از باقی عمرم را بی تو، دور از تو و دور از احساس وجودت از دست بدهم",
    "نمی‌دانی چه قدر مشتاق هستم هر روز یکی از شعرهای جدید و از نوشته‌های جدید خودت را برایم بخوانی احمد این آرزوی من است،",
    "هنگامی که تو را دیدم آخرین نفس‌هایم را می‌کشیدم. شرافتمندانه نبود که بگذارم تو مرده‌یی را دوست بداری.",
    "از طرفی، ازدواج و زندگی من و تو، نه از روزی شروع می‌شود که آن را در دفتر ثبت ازدواج به ثبت رسانیده باشیم، نه از روزی شروع شد که پاره آهنی به انگشت یکدیگر کردیم: ازدواج من و تو از روزی حتمی بود که، دیگر، موضوع از «هیچ» خیلی گذشته بود! ــ از همان اول!",
    "انتظار هیچ چیز را نمی‌کشم. جهنم ِ همه چیز. و اگر پای تو در میان نبود، جهنمِ زندگی!\nاگر بدانی چه قدر خسته‌ام،",
    "و تنها موقعی به «تو» فکر نمی‌کنم، که تو با من باشی",
    "از این به بعد، برای عشقی که به بزرگی آسمان‌هاست، روی زمین حساب باز نکنی!",
    "چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!\nچه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم!\nبر پشت سمندی گوئی\n نوزین\nکه قرارش نیست.\nو فاصله\nتجربه‌ئی بیهوده است.",
    "هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست\nکه من به زندگی نشستم!",
    "فردا از آن ماست. چرا که نباشد؟ این شایستگی را روح ما به ما می‌دهد. روح ما و معرفت ما.",
    "یافتن تو، بزرگ‌ترین پیروزی زندگی من بود؛ این را به تو تنها اعتراف نمی‌کنم، بلکه با صدای بلند، با فریاد، همه جا گفته‌ام، و باشد که ببینی در آینده چه گونه از این پیروزی خویش سخن بگویم. افسوس که امروز ــ به دلایلی که تو خود می‌دانی ــ زبانم بسته است..",
    "آسایش و آسودگی همهٔ عمر را نمی‌خواهم؛ بلکه بیشتر دوست می‌دارم که تا آخر عمر شبانه روز زحمت بکشم، عرق بریزم، و شادی خود را در این نکته بجویم که «آیدا» همسر و شریک زندگی من است",
    "افسوس.\nاین خدایی که فراموش شده است و تنها چیزی مانده است که مرا و تو را به بی‌رحمی شکنجه کند...\nافسوس!",
    "مرا به جلو بران! کومکم کن! فقط با لب‌هایت، فقط با لبخندت، فقط با آغوش پُرمهرت. با نگاهت و با ملاحتت.\nلبخند بزن!\nهمیشه لبخند بزن!\nبا امید به عشق تو حالا شروع به کار می‌کنم\nشب به خیر ــ احمد تو",
    "آنچه مرا به انتخاب تو برمی‌انگیزد، نیاز تن من نیست، یگانگی ارواح و اندیشه‌های ماست.",
    "در دنیایی زندگی می‌کنیم که پول، قدرتی خوف‌انگیز است!",
    "امروز بیشتر از دیروز دوستت می‌دارم و فردا بیشتر از امروز. و این، ضعف من نیست: قدرت تو است.",
    "هر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.",
    "این گفت‌وگوی کوتاه را، مدام، مثل برگردان یک شعر، مثل تم یک قطعهٔ موسیقی، هر لحظه توی ذهن خودم تکرار کردم.",
    "در هر حال، ساعات درازی در خیابان‌های خلوت راه رفتم و ــ همان طور که گفتم ــ به تو فکر کردم. به شخصیت و خانمی و برازندگی تو، به مهربانیت و به لبخنده‌هایت فکر کردم. به حرف‌هایی که از تو شنیده‌ام و ــ اگر چه خیلی زیاد نبوده ــ مرا این طور خوش‌بخت کرده‌اند فکر کردم:\nبه تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»\nاین گفت‌وگوی کوتاه را، مدام، مثل برگردان یک شعر، مثل تم یک قطعهٔ موسیقی، هر لحظه توی ذهن خودم تکرار کردم.",
    "هیچ چیز نیرومندتر از عشق نیست.\nاز این جهت است که من، با اعتماد و یقین به تو می‌گویم که خدا نیز نمی‌تواند طلوع آفتاب فردای ما را مانع شود. زیرا که ما ــ من و تو ــ برای فردای‌مان حتی به طلوع خورشید خدا نیز نیازی نداریم: قلب من و تو هست؛ و عشق، قلب ما را از خورشید فروزان‌تر می‌کند... ما برای فردای خود فقط به قلب‌های فروزان یکدیگر اعتماد می‌کنیم.\nمن به عشق گرامی تو نسبت به خود، و به عشق دیوانه‌وار خود نسبت به تو اعتماد دارم؛ و به خاطر همین اعتماد است که از این پس، با جرأت و با شهامت بیش‌تری زندگی می‌کنم.\nشب پنج‌شنبه نهم یا دهم خرداد ماه چهل و یک.\nفقط خدا می‌داند چه ساعتی است!",
    "درخت با بهار و ماهی با آب زنده است، و من با حرف‌های تو.\nمن با توفان زنده‌ام، توفانی از نوازش‌ها و جمله‌ها. ــ من عشق و امید و زندگی‌ام را در توفان‌های پُر صدا و پُر فریاد بازمی‌یابم.\nاین سکوت وحشت‌انگیز کافی است؛ آن را بشکن!",
    "وقتی علت و انگیزه‌ای برای زندگی کردن نباشد برای چه زنده ماند.",
    "به کسی که هیچ وقت هیچ چیز نداشته است حق بده! و به من حق بده که تو را مثل بچه‌ها دوست داشته باشم.",
    "آنچه او می‌خواهد به «سروری» خود قبول کند، مدت‌هاست که سر به بندگی تو سپرده است",
    "حرف بزن آیدا، حرف بزن!\nمن محتاج شنیدن حرف‌های تو هستم... با من از عشقت، از قلبت، از آرزوهایت حرف بزن... اگر مرا دوست می‌داری، من نیازمند آنم که با زبان تو آن را بشنوم: هر روز، هر ساعت، هر دقیقه، و هر لحظه می‌خواهم که زبان تو، دهان تو و صدای تو آن را با من مکرر کند... افسوس که سکوت تو، مرا نیز اندک‌اندک از گفتن باز می‌دارد.",
    "اگر می‌دانستم پس از آن همه رنج‌ها و نابه‌سامانی‌ها تو را می‌توانم داشته باشم، بدون شک با ارادهٔ آهنین‌تری تحمل‌شان می‌کردم.",
    "هر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.",
    "عزیزم. مرا به انتظار مگذار.",
    "من بی تو هیچ نیستم، بی تو هیچ نیستم، بی تو هیچ نیستم.",
    "من «زنی» نمی‌جویم، من جویای آیدای خویشم.",
    "احمد تو تأسف می‌خورد که چرا صاحب همهٔ ثروت‌های جهان نیست تا برای خاطر تو از آن چشم بپوشد و بندگی تو را به سطوت و سلطنت جهان ترجیح بدهد",
    "معنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.",
    "معنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.",
    "معنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.",
    "روزی که من تو را از دیروز کم‌تر دوست داشته باشم، آن روز آفتاب طلوع نخواهد کرد.",
    "آیدای من: این پرنده، در این قفس تنگ نمی‌خواند. اگر می‌بینی خفه و لال و خاموش است، به این جهت است... بگذار فضا و محیط خودش را پیدا کند تا ببینی چه گونه در تاریک‌ترین شب‌ها آفتابی‌ترین روزها را خواهد سرود.\nبه من بنویس تا هر دم و هر لحظه بتوانم آن را بشنوم:\nبه من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شب‌های سفیدی.\nبه من بنویس که می‌دانی این سکوت و ابتذال، زاییدهٔ زندگی در این زندانی است که مال ما نیست، که خانهٔ ما نیست، که شایستهٔ ما نیست.\nبه من بنویس که تو هم در انتظار سحری هستی که پرندهٔ عشق ما در آن آواز خواهد خواند.",
    "روزگار درازی بود که شعر را گم کرده بودم. این روزها احساس می‌کنم که شعر، دوباره در من جوانه می‌زند. به بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند.",
    "تو را دوست دارم و تمام ذرات وجود من با فریاد و استغاثه تو را صدا می‌زند. آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی. با همهٔ روحم به هر نگاه و هر لبخند تو محتاجم، و تنها حالاست که احساس می‌کنم در همهٔ عمر بی‌حاصلی که تا به امروز از دست داده‌ام چه قدر تنها و چه قدر بدبخت بوده‌ام. این است که اکنون، پس از بازیافتن تو، دیگر لحظه‌یی شکیب ندارم. دیگر نمی‌خواهم کوچک‌ترین لحظه‌یی از باقی عمرم را بی تو، دور از تو و دور از احساس وجودت از دست بدهم؛ به کسی که هیچ وقت هیچ چیز نداشته است حق بده! و به من حق بده که تو را مثل بچه‌ها دوست داشته باشم.",
    "بزرگ‌ترین خوش‌بختی من غلامی اوست نه سروری و سلطنت به تنعم و جاه و جلال و مال و منال...",
    "نگاهت\nشکست ستمگریست.\nآنک، چشمانی که خمیرمایهٔ مهر است؛\nخورشیدی که از سپیده‌دم همهٔ ستارگان\n بی‌نیازم می‌کند.\nنگاهی که\n عریانی روح مرا\n از مهر\n جامه‌یی کرد\nبدان سان که\n شبِ بی روزنِ هرگز\n کنونم چنان نُماید\nکه کنایتی طنزآلود بوده است.",
    "نگاه تو و زبان خاموشت گویاترین زبان‌ها بود و بیش از هر زبانی می‌توانست از قلب و روحت حرف بزند.",
    "بگذار به تو نشان بدهم که عشق، عجب معجزه‌یی است",
    "تو را دوست دارم و تمام ذرات وجود من با فریاد و استغاثه تو را صدا می‌زند. آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی.",
    "در من زندانی ستمگری بود\nکه به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد ـ\nمن با نخستین نگاه تو آغاز شدم.",
    "این اواخر گرفتاری‌هایت را به من نمی‌گویی، شاید فکر می‌کنی با گفتن آن‌ها مرا ناراحت کنی، ولی از تو انتظار دارم همان طوری که خبرهای خوش را به من می‌دهی ناراحتی‌هایت را نیز برایم بگویی، آن وقت احساس این که مثل همیشه با من صمیمی و نزدیک هستی مرا خوشحال می‌کند.",
    "فکر کرده بودم که بهترین راه برای شکست نخوردن در ازدواج، ازدواج نکردن است.",
    "هر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.",
    "روزی که من تو را از دیروز کم‌تر دوست داشته باشم، آن روز آفتاب طلوع نخواهد کرد.",
    "افسوس که زبان و لبان تو به قدر چشم‌هایت مرا دوست نمی‌دارند.",
    "و می‌دانم که در قلبت، در اتاق کوچولوی دخترانه‌ات، مرا در بهترین جاها، در بالاترین جاها می‌نشانی... کاش می‌توانستم به آن جا بیایم. کاش می‌گذاشتند به اتاق تو بیایم و ببینم که چه طور ذهن تو مرا بارها روی سقف و در و دیوار آن نقاشی کرده است تا به خود ببالم و به خداها بگویم:\n«ــ قدبلندی کنین؛ قدبلندی کنین، شاید به نصف هیکل من برسین!»",
    "بهترین راه برای شکست نخوردن در ازدواج، ازدواج نکردن است.",
    "عشق، شاه‌راه بزرگ انسانیت است... پس در میان مرزهای عشق، هیچ چیز پست، هیچ چیز حقیر، هیچ چیز شرم‌آور راه ندارد.",
    "من فقط موقعی آرام و آسوده هستم و تنها موقعی به «تو» فکر نمی‌کنم، که تو با من باشی. همین و بس.",
    "می‌پنداشتم که شادی، کبوتری است که دیگر به بام من نخواهد نشست.\nمی‌پنداشتم که تنهایی، دیگر دست از جان من نخواهد کشید و خستگی، دیگر روح مرا ترک نخواهد گفت.\nتو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت؛ تنهایی و خستگی بر خاک ریخت.",
    "دیوانه‌وار منتظرم که صدایت را بشنوم.\nدیوانه‌وار منتظرم که خطت را ببینم.\nتو را دوست دارم و هزار بار دوستت دارم. یادت نرود آیدای من.",
    "تو تنها پیروزی دوران حیات منی.",
    "و آغوشت\nاندک جایی برای زیستن\nاندک جایی برای مردن",
    "من خدا را شکر می‌کنم که وسیله‌یی ساخت تا تو بدانی، آسایش و آسودگی همهٔ عمر را نمی‌خواهم؛ بلکه بیشتر دوست می‌دارم که تا آخر عمر شبانه روز زحمت بکشم، عرق بریزم، و شادی خود را در این نکته بجویم که «آیدا» همسر و شریک زندگی من است و برای آسایش و راحت آیداست که جان می‌کنم، کار می‌کنم و می‌کوشم...",
    "تو، جمع زیبایی روح و تنی. و بدین جهت است که می‌گویم هرگز نه پیری و... نخواهد توانست از زیبایی تو بکاهد... چرا که هر چه تنت زیر فشار سال‌ها درهم‌شکسته‌تر شود روح زیبای تو زیباتر خواهد شد و بدین گونه هرگز از آنچه امروز مجموع این زیبایی است نخواهد کاست.",
    "منتظر نامه‌های تو هستم، برای فریدون بنویس که نامه‌های تو را بیاورد در مدرسه و به من دهد.",
    "اگر جسم نباشد روحی نمی‌تواند بود و اگر روح نباشد جسمی نیست.",
    "تصمیم گرفتم با تو حرف بزنم؛ این جوری؛ روی کاغذ... و از قضا این جوری بهتر است. مگر نگفتی هر چه بهت بگویم که دوستت دارم باز هم می‌خواهی که بگویم؟ ــ پس این جوری بهتر است. این حرف‌ها را می‌خوانی و باز هم می‌خوانی؛ و اگر دلت خواست، باز هم می‌خوانی. حرف‌های من با تو تمامی ندارد...",
    "برای چه او به قدر من شوق و نیاز عاشقانه نداشت؟ ــ و افسوس که این سوآل، فقط یک جواب می‌تواند داشته باشد؛ و آن جواب چنین است:\n«ــ برای این که او معشوق است، نه عاشق!»\nو این، رنج و یأس من است.",
    "عشق تو چنان از غرور سرشارم کرده است که احساس می‌کنم خداها باید روی نوک پنجه‌های‌شان قدبلندی کنند تا به نصف هیکل من برسند.",
    "هرگز هیچ چیز در پیرامون من از تو عظیم‌تر نبوده است.",
    "من فقط موقعی آرام و آسوده هستم و تنها موقعی به «تو» فکر نمی‌کنم، که تو با من باشی. همین و بس.",
    "بی آب نمی‌توان زندگی کرد، اما ممکن است که آب به سیلی خانمان‌برانداز مبدل شود.\nآتش گرم می‌کند؛ اما اگر از آن چنان که باید استفاده نبری، خانه‌ات را به تل خاکستری بدل می‌کند.\nتو برای من در حکم آب و آتشی.",
    "من تو را برای خاطر خودت که آیدای من هستی دوست می‌دارم...",
    "من، برای آن که از خودم خبری بگیرم، باید از تو شروع کنم!",
    "قرار بود هیچ وقت به هیچ علت مرا تنها نگذاری، به من قول داده‌ای..",
    "بندهٔ طلعت آن باش که، آنی دارد.",
    "چون درختی، از لذت جوانه زدن ــ از لذت خالی شدن ــ بهره‌ور خواهم شد...",
    "در دنیایی زندگی می‌کنیم که پول، قدرتی خوف‌انگیز است!",
    "مثل بچه کوچولویی که دور از مادرش بهانه می‌گیرد و باید دلش را با بازیچه‌یی خوش کرد و فریبش داد، ناچارم که خود را با یاد لحظاتی که با تو بوده‌ام، با خاطرهٔ حرف‌هایت، خنده‌هایت، اخم‌هایت، آن «خدایا خدایا» گفتن‌هایت که من چه قدر دوست دارم و از شنیدن آن چه اندازه لذت می‌برم، دل‌خوش و سرگرم کنم.",
    "هر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.",
    "روزگار درازی بود که شعر را گم کرده بودم. این روزها احساس می‌کنم که شعر، دوباره در من جوانه می‌زند. به بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند.",
    "و چشمانت راز آتش است.",
    "برای هر ساعتی که بی تو می‌گذرد مرثیه‌یی می‌خوانم. ــ چرا روزهای من بی تو می‌گذرد؟",
    "بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند.",
    "اگر می‌دانستم پس از آن همه رنج‌ها و نابه‌سامانی‌ها تو را می‌توانم داشته باشم، بدون شک با ارادهٔ آهنین‌تری تحمل‌شان می‌کردم.",
    "چشم‌های تو که مثل خون در رگ‌های من دوید، یک بار دیگر مرا به زندگی بازگرداند",
    "خدای کوچولو! امید بزرگ! همه چیز من! شادی و خوش‌بختی من!\nحالا دیگر زندگی من، چیزی جز تو نیست.\nحالا دیگر، این نفسی که می‌کشم چیزی جز تو نیست.\nحالا دیگر شعر من، فکر من، تصور من، چیزی جز تو نیست.\nمثل بچه‌ها دوستت می‌دارم.",
    "من با توفان زنده‌ام، توفانی از نوازش‌ها و جمله‌ها. ــ من عشق و امید و زندگی‌ام را در توفان‌های پُر صدا و پُر فریاد بازمی‌یابم.",
    "ناچارم که خود را با یاد لحظاتی که با تو بوده‌ام، با خاطرهٔ حرف‌هایت، خنده‌هایت، اخم‌هایت، آن «خدایا خدایا» گفتن‌هایت که من چه قدر دوست دارم و از شنیدن آن چه اندازه لذت می‌برم، دل‌خوش و سرگرم کنم.",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»",
    "هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست\nکه من به زندگی نشستم!",
    "عشق تو، گذشت و تقوا و بزرگواری تو، وقار تو، وجود تو، قلبت ــ که مثل یک پروانه، ظریف و کوچک و عاشق است ــ، و چشم‌هایت که مثل یک پیاله شراب است ــ، و... روحت!\nآیدا! تو مثل یک خدا زیبایی.",
    "به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شب‌های سفیدی.\nبه من بنویس که می‌دانی این سکوت و ابتذال، زاییدهٔ زندگی در این زندانی است که مال ما نیست، که خانهٔ ما نیست، که شایستهٔ ما نیست.",
    "اگر به تو بگویم که آیدا! این همه اصرار که به تو می‌کنم تا به حرف بیایی، در واقع تنها برای حرف زدن تو نیست، برای آن است که زندگی مرا به من برگردانی.",
    "همهٔ شادی‌هایم در یک لبخند تو خلاصه می‌شود؛ و کافی است که تو قیافهٔ ناشادی بگیری تا من همهٔ شادی‌ها و خوش‌بختی‌های دنیا را در خطوط در هم فشردهٔ آن چهره‌یی که خدا می‌داند چه قدر دوستش می‌دارم گم کنم.",
    "راستش این است. من نمی‌بایستی به تو نزدیک می‌شدم، نمی‌بایستی عشق پاک و بزرگ تو را متوجه خودم می‌کردم، نمی‌بایستی بگذارم تو مرا دوست بداری. من مرده‌یی بیش نیستم و هنگامی که تو را دیدم آخرین نفس‌هایم را می‌کشیدم. شرافتمندانه نبود که بگذارم تو مرده‌یی را دوست بداری.",
    "آیدای من! اگر می‌خواهی پیروز بشوم، به من لبخند بزن. سکوت غم‌آلود تو برای من با تاریکی مرگ برابر است",
    "آیدای من! تو را به خدا! عشقت را فریاد کن تا باور کنم. پیش از آن که من از وحشت این سکوت دیوانه شوم، عشقت را فریاد کن، با من سخن بگو، حرف بزن، حرف بزن، حرف بزن، شور و حرارت بده تا من از یأسی که مرا در بر گرفته آزاد شوم... حرف بزن! پیش از آن که در کمال یأس و پریشانی به خود تلقین کنم که «نه! عشق نیست، و من تنها بازیچه‌یی بودم» حرف بزن؛ این تنها راه نجات من است: حرف بزن آیدا!",
    "برای چه او به قدر من شوق و نیاز عاشقانه نداشت؟",
    "هر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»",
    "هرگز تصور نکن که حتی یک لحظه توانسته باشم خودم را با تکرار و با مرور این حرف تسکین بدهم. نه! ــ من فقط موقعی آرام و آسوده هستم و تنها موقعی به «تو» فکر نمی‌کنم، که تو با من باشی. همین و بس. وقتی تو نیستی، مثل بچه کوچولویی که دور از مادرش بهانه می‌گیرد و باید دلش را با بازیچه‌یی خوش کرد و فریبش داد، ناچارم که خود را با یاد لحظاتی که با تو بوده‌ام، با خاطرهٔ حرف‌هایت، خنده‌هایت، اخم‌هایت، آن «خدایا خدایا» گفتن‌هایت که من چه قدر دوست دارم و از شنیدن آن چه اندازه لذت می‌برم، دل‌خوش و سرگرم کنم.",
    "در من قدرتی است که در قلمرو شیطان طبل خدایی می‌زنم.",
    "معنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.\nچه قدر در کنار تو مغرورم!",
    "چون خوابم نمی‌بُرد و احساس این که تو آن قدر نزدیک منی و من این قدر از تو دورم، مستأصلم کرده بود،",
    "امروز بیشتر از دیروز دوستت می‌دارم و فردا بیشتر از امروز. و این، ضعف من نیست: قدرت تو است.",
    "روزی که من تو را از دیروز کم‌تر دوست داشته باشم، آن روز آفتاب طلوع نخواهد کرد.",
    "روح و جسم و دل تو برای شادی آفریده شده... چه قدر متأسفم که آن شب، برای تو از زندگی وحشتناک خودم حکایت کردم و تو را از شادی‌هایی که می‌توانی با کم‌ترین چیزی به دست آوری مانع شدم. ــ اگر می‌دانستم پس از آن همه رنج‌ها و نابه‌سامانی‌ها تو را می‌توانم داشته باشم، بدون شک با ارادهٔ آهنین‌تری تحمل‌شان می‌کردم.\nدیده‌ام که چه طور روحت آزاد و معصوم و پاک است:\nدیده‌ام که چه طور یک «رندی» کوچولو، یک جواب رندانهٔ ظریف ولی ساده، ریشه‌های خنده را در اعماق شاد روحت به لرزه درمی‌آورد! ــ در همین چند نوبت کوتاهی که توانسته‌ام تو را ببینم، اعماق زلال روحت را تماشا کرده‌ام.\nآیدای نازنین من! تو از پاکی و معصومیت به بچه‌یی می‌مانی که درست در میان گریه، اگر کسی با انگشتان دستش سایهٔ موشی روی دیوار بسازد، همچنان که هنوز اشک‌ها بر گونه‌اش جاری است صدای خنده‌اش به آسمان می‌رود... تو به همان اندازه بی‌آلایش و معصومی.",
    "در سال‌های بعد و سال‌های بعدتر، هر روز که سال دیگری از عمرت را پشت سر می‌گذاری و به سال تازه‌یی قدم می‌نهی، چیزی که به عنوان هدیهٔ تولدت به تو تقدیم خواهم کرد، قلبی است که هر سال از سال پیش جوان‌تر می‌شود.",
    "آیدای نازنین من! تو از پاکی و معصومیت به بچه‌یی می‌مانی که درست در میان گریه، اگر کسی با انگشتان دستش سایهٔ موشی روی دیوار بسازد، همچنان که هنوز اشک‌ها بر گونه‌اش جاری است صدای خنده‌اش به آسمان می‌رود... تو به همان اندازه بی‌آلایش و معصومی.",
    "آیدا جانم، می‌توانم ادعا کنم که عشق من به تو، به هیچ چیزی در دنیا شبیه نیست؛ این عشق، مخلوطی است از شعر و موسیقی و خودمان! و ما ــ من و تو ــ فقط بدان جهت توانسته‌ایم با این جذبه یکدیگر را دوست بداریم که در دنیای به این بزرگی، تنها دو نفری هستیم که جز خودمان به هیچ کس دیگری شبیه نیستیم.",
    "برای چه او به قدر من شوق و نیاز عاشقانه نداشت؟ ــ و افسوس که این سوآل، فقط یک جواب می‌تواند داشته باشد؛ و آن جواب چنین است:\n«ــ برای این که او معشوق است، نه عاشق!»",
    "معنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.\nچه قدر در کنار تو مغرورم! ــ به من نگاه کن که چه تنها و خسته بودم، و حالا به برکت قلب تو که کنار قلب من می‌تپد، چه شاد و چه نیرومندم!\nآیدای من، تو معجزه‌یی.",
    "سکوت تو، پایان غم‌انگیز زندگی من است.\nحرف بزن آیدا، حرف بزن!\nمن محتاج شنیدن حرف‌های تو هستم...",
    "درخت با بهار و ماهی با آب زنده است، و من با حرف‌های تو.",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»",
    "چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!\nچه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم!",
    "آیدا و احمد خوشبختی و سعادت زناشویی خود را به این ترتیب ضمانت می‌کنند که همیشه، در مواردی که خطایی از یک طرف سر بزند ــ این سوآل را مطرح کنند: «آیا طرف خطاکار، خطای خود را از روی سوء نیت انجام داده، یا این که سوء نیت نداشته است؟» و اگر سوء نیتی در کار نبود، بلافاصله آن خطا را فراموش کنند و طرف خاطی را ببخشند؛ زیرا هیچ چیز به قدر بزرگوار بودن و خصلت عفو و اغماض، در استحکام زندگی و خوش‌بختی زناشویی موثر نیست",
    "روح و جسم و دل تو برای شادی آفریده شده... چه قدر متأسفم که آن شب، برای تو از زندگی وحشتناک خودم حکایت کردم و تو را از شادی‌هایی که می‌توانی با کم‌ترین چیزی به دست آوری مانع شدم. ــ اگر می‌دانستم پس از آن همه رنج‌ها و نابه‌سامانی‌ها تو را می‌توانم داشته باشم، بدون شک با ارادهٔ آهنین‌تری تحمل‌شان می‌کردم.",
    "اگر می‌دانستم پس از آن همه رنج‌ها و نابه‌سامانی‌ها تو را می‌توانم داشته باشم، بدون شک با ارادهٔ آهنین‌تری تحمل‌شان می‌کردم.",
    "ناچارم که خود را با یاد لحظاتی که با تو بوده‌ام، با خاطرهٔ حرف‌هایت، خنده‌هایت، اخم‌هایت، آن «خدایا خدایا» گفتن‌هایت که من چه قدر دوست دارم و از شنیدن آن چه اندازه لذت می‌برم، دل‌خوش و سرگرم کنم.",
    "منتها، چیزی به یادم آمد که ناچارم می‌کند این‌ها را همین جا درز بگیرم و دیگر بیش از این ادامه ندهم.\nــ می‌دانی چیست؟ ــ\nیادم آمد آن جمله‌یی را که دوست داری من همیشه برایت تکرار کنم، تو حتی یک بار هم به من نگفته‌ای! طلب من!",
    "درخت با بهار و ماهی با آب زنده است، و من با حرف‌های تو.",
    "هر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.",
    "چه قدر در کنار تو مغرورم!",
    "قلب من فقط با این امید می‌تپد که تو هستی، تویی وجود دارد که من می‌توانم آن را ببینم، او را ببویم، او را ببوسم، او را در آغوش خود بفشارم و او را احساس کنم.",
    "به بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند.",
    "بدبختی فقط هنگامی به سراغ من می‌آید که ببینم آیدای من، لبخندش را فراموش کرده است.",
    "معنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.",
    "چه قدر در کنار تو مغرورم! ــ به من نگاه کن که چه تنها و خسته بودم، و حالا به برکت قلب تو که کنار قلب من می‌تپد، چه شاد و چه نیرومندم!",
    "خانه‌یی که در آن، اگر من نیز هم‌راه و هم‌پای کودکان به آسمان بجهم، در من به حقارت نظر نمی‌شود؛ اگر خاکستر سیگارم را به لباسم بریزم، بر سرم فریاد نمی‌کشند، و اگر چیزی بی‌اهمیت را از یاد ببرم، مرا به بی‌خیالی و لاابالی‌گری متهم نمی‌کنند!\nخانه‌یی که مرغ‌ها بر شاخه‌های درختانش لانه می‌کنند، زیرا محبت و ایمنی را می‌بینند که در فضای آن موج می‌زند؛ و مرغکان مهاجر، به هنگام هجرت، آوازی که سر می‌دهند احساسی از سپاس و تشکر را در ذهن ما جاری می‌کنند.\nخانه‌یی که شب‌های درازش، با صدای باران بر سفال‌های بام، شاهد ستایش‌های من خواهند بود؛ ستایش نسبت به عشقی بزرگ که مرا به پیش خواهد راند و در رسیدن به هدف‌ها یاریم خواهد کرد.",
    "به هیچ قوه‌یی در ماوراء طبیعت معتقد نیستم؛ اما ای کاش معتقد بودم و واقعاً این چنین قوه و قدرتی وجود می‌داشت تا من امشب دست به دامانش می‌زدم و ازش می‌خواستم که تو را برای یک ساعت، برای فقط چند دقیقه، برای فقط یک دیدار کوتاه ــ همین قدر که چشم‌هایم چشم‌هایت را ببیند ــ تو را به من می‌رسانید: تو از بالکن و من از توی حیاط.",
    "تو آخرین چوب کبریتی هستی که می‌باید به آتشی عظیم مبدل شوی و از زندگی من، در برابر سرمای مرگ در این بیابان پر از وحشت دفاع کنی... اگر این چوب نگیرد، مرگ در این برهوت حتمی است!",
    "چرا؟ چرا؟ برای چه او به قدر من شوق و نیاز عاشقانه نداشت؟ ــ و افسوس که این سوآل، فقط یک جواب می‌تواند داشته باشد؛ و آن جواب چنین است:\n«ــ برای این که او معشوق است، نه عاشق!»",
    "معنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.\nچه قدر در کنار تو مغرورم! ــ به من نگاه کن که چه تنها و خسته بودم، و حالا به برکت قلب تو که کنار قلب من می‌تپد، چه شاد و چه نیرومندم!\nآیدای من، تو معجزه‌یی.",
    "هرگز هیچ چیز در پیرامون من از تو عظیم‌تر نبوده است.",
    "روزگار درازی بود که شعر را گم کرده بودم. این روزها احساس می‌کنم که شعر، دوباره در من جوانه می‌زند. به بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند.",
    "به بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند.\nبرای فردای‌مان چه رویاها در سر دارم!",
    "من روح تو را دوست می‌دارم؛ و به همان اندازه «جسم» تو را ــ گوشت گرم و زندهٔ تو را، بوی تو را و پوست تو را و تن تو را دوست می‌دارم.",
    "آن روز، آن نخستین روزی که من توانستم در خلوت آرزومندانهٔ عشق‌مان تنگ‌تر کنار تو بنشینم و گرم‌تر در آغوش مشتاق خود جایت بدهم، لبان بی‌محبت تو، سرد و نامهربان، از لبان من گریختند؛ چیزی که من درست به خلاف آن تصور می‌کردم! ــ آن روز، لبان تو به بوسهٔ آرزومندانهٔ لب‌های من جواب سردی نیز ندادند... من این بی‌مهری را هرگز فراموش نخواهم کرد.",
    "اگر می‌دانستم پس از آن همه رنج‌ها و نابه‌سامانی‌ها تو را می‌توانم داشته باشم، بدون شک با ارادهٔ آهنین‌تری تحمل‌شان می‌کردم.",
    "روزی که من تو را از دیروز کم‌تر دوست داشته باشم، آن روز آفتاب طلوع نخواهد کرد.",
    "دلم برای تو، برای داشتن تو، برای بوسیدن تو و برای در آغوش فشردن تو شعله می‌زند، اما...\nاما این روزه را فقط موقعی افطار خواهم کرد که بدانم تو را خوش‌بخت می‌کنم.",
    "هرگز به خود اجازه نمی‌دهم که خوش‌بختی خود را به بهای حسرت‌ها و نامرادی‌های تو به چنگ آرم.",
    "واقعیت قضیه یک سخن بیش نیست: تو، یا مرا به آسمان خواهی برد یا به گورستان؛",
    "آنچه او می‌خواهد به «سروری» خود قبول کند، مدت‌هاست که سر به بندگی تو سپرده است",
    "سکوت تو، پایان غم‌انگیز زندگی من است.",
    "عشق، بزرگ‌ترین خصلت انسان است؛ پس من که عشقی چنین بزرگ در دل دارم چرا بزرگ‌ترین مرد دنیا نباشم؟",
    "در کنار من وجود داری، و «برای من» وجود داری، نه آن که چون دیوانه‌ها ــ که در رویای خویش خود را پادشاه تصور می‌کنند ــ در این کنج تنهایی به خیالم رسیده است که توانسته‌ام مالکی از برای قلب و هدفی از برای زندگی خویش پیدا کنم؛ به خیالم رسیده است که توانسته‌ام دنیای تو را برای خود فتح کنم؛ به خیالم رسیده است که توانسته‌ام اشک و لبخند تو را برای خود داشته باشم.",
    "بی چشمان تو نمی‌توانم زندگی کنم. قصهٔ من و چشمان آیدا، قصهٔ درخت و آب است... به هوش باش که فقط قطرهٔ اشکی از چشمان تو کافی است که درخت را، چون سیل بنیان‌کنی با خود ببرد!",
    "زندگی را خیلی از آنچه که هست سخت‌تر گرفته‌ایم.",
    "آیدای عزیز من. ــ از من دیگر گذشته است که فقط عنان و اختیار زندگی و نقشه‌هایم را به دست احساسات خودم بسپارم. درست است که همیشه شاعر بوده‌ام و به یمن قدم مبارک تو ــ که زندگی مرا از شعر لبریز کرده است و خواهد کرد ــ شاعرتر نیز خواهم شد، اما این جا مسألهٔ زندگی مطرح است. روی این‌ها همه فکر کرده‌ام.",
    "می‌پنداشتم که عشق، هرگز دیگر به خانهٔ من نخواهد آمد.\nمی‌پنداشتم که شعر، برای همیشه مرا ترک گفته است.\nمی‌پنداشتم که شادی، کبوتری است که دیگر به بام من نخواهد نشست.\nمی‌پنداشتم که تنهایی، دیگر دست از جان من نخواهد کشید و خستگی، دیگر روح مرا ترک نخواهد گفت.\nتو طلوع کردی و عشق باز آمد،",
    "زیبایی ظاهر، اگر با آن تابندگی و درخششی که انعکاس روح است توأم نباشد، نخواهد توانست قلب انسان را به خود جلب کند",
    "حرف بزن آیدا، حرف بزن!\nمن محتاج شنیدن حرف‌های تو هستم... با من از عشقت، از قلبت، از آرزوهایت حرف بزن... اگر مرا دوست می‌داری، من نیازمند آنم که با زبان تو آن را بشنوم: هر روز، هر ساعت، هر دقیقه، و هر لحظه می‌خواهم که زبان تو، دهان تو و صدای تو آن را با من مکرر کند... افسوس که سکوت تو، مرا نیز اندک‌اندک از گفتن باز می‌دارد.",
    "مبارزه و حتی شکست، مرد را برای زندگی و برای پیروزی آماده می‌کند.",
    "تنها موقعی به «تو» فکر نمی‌کنم، که تو با من باشی.",
    "این همه اصرار که به تو می‌کنم تا به حرف بیایی، در واقع تنها برای حرف زدن تو نیست، برای آن است که زندگی مرا به من برگردانی.",
    "(البته خودمانیم: این اندازه‌ها سوپرمن نیستم که هیچ، اگر چنین موردی پیش بیاید جگرت را هم خواهم خورد!)",
    "فرصت حرف‌های بسیاری که دارم، نیست. کوتاه و مختصر. برای دو سخنرانی بزرگ توسط دانشگاه تبریز دعوت شده‌ام.\nیک سخنرانی در دانشکدهٔ ادبیات، و یک سخنرانی در تالار دانشکدهٔ پزشکی. برای هر دو تا سخنرانی وقت را عقب انداخته‌ام که تو برسی. هم حضورت قوت قلبی برای من باشد، و هم برایم لباس بیاوری.\nنازنینم. مؤسسهٔ فرانکلین تبریز در حال بستن قراردادی با من است که «دستور» را چاپ کنند.\nهمچنین، صحبت‌هایی در جریان است که مرا برای کرسی استادی زبان و ادبیات فارسی دانشکدهٔ ادبیات تبریز استخدام کنند.",
    "آیا به چه وسیله باید به تو بفهمانم که چه اندازه دوستت می‌دارم؟",
    "یک بار با تو گفتم که عشق، شاه‌راه بزرگ انسانیت است... پس در میان مرزهای عشق، هیچ چیز پست، هیچ چیز حقیر، هیچ چیز شرم‌آور راه ندارد.",
    "ای بیگانه که خلوت ما را می‌شکنی! همچنان که در خانهٔ ما به روی تو باز است، تو نیز بزرگواری کن و ما را از شنیدن عقاید خویش معاف دار.",
    "همهٔ عمر را عاشق بوده‌ام. تو خود این را بهتر می‌دانی. اما هرگز عشقی چنین پُرشور نداشته‌ام. ــ عشقی که تنها هنر من، هنر کلام، در برابر آن بی‌رنگ می‌شود و لُنگ می‌اندازد. گرچه با وجود این بهترین شعرهایم نام تو را دارند.\nچه پیش آمده است؟ آیا در این هنر ورزیده شده‌ام تا بتوانم آخرین شاهکار خود را هم به پای تو بریزم؟\nنمی‌دانم. هر چه هست این است که خیالت لحظه‌یی آرامم نمی‌گذارد. مثل درختی که به سوی آفتاب قد می‌کشد همهٔ وجودم دستی شده است و همهٔ دستم خواهشی. خواهش تو. ــ تو را خواستن و تو را طلب کردن: الهام آخرین، کلام آخرین، و شادی آخرین.",
    "خوشا دمی که ما ــ تو و من ــ با موهای سپید، راضی از روزها و شبانی که به پشت سر نهاده‌ایم، این سطوری را که قلب من، در فاصلهٔ کوتاهی از تو، در آرزوی بزرگ تو نوشته‌اند، برای آخرین بار می‌خوانیم؛ گرداگرد خود به فرزندان و نوگان خود می‌نگریم و آن گاه چشمان ما با نگاهی خندان بر یکدیگر متوقف می‌شود. آهی از روی رضایت می‌کشیم و می‌گوییم:\n«ــ افسوس! چه شیرین و چه کوتاه بود!»",
    "من محتاج شنیدن حرف‌های تو هستم... با من از عشقت، از قلبت، از آرزوهایت حرف بزن... اگر مرا دوست می‌داری، من نیازمند آنم که با زبان تو آن را بشنوم: هر روز، هر ساعت، هر دقیقه، و هر لحظه می‌خواهم که زبان تو، دهان تو و صدای تو آن را با من مکرر کند... افسوس که سکوت تو، مرا نیز اندک‌اندک از گفتن باز می‌دارد.",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»",
    "چه قدر جای تو، این جا، در کنار من، توی نگاه من، خالی است...",
    "می‌پنداشتم که عشق، هرگز دیگر به خانهٔ من نخواهد آمد.\nمی‌پنداشتم که شعر، برای همیشه مرا ترک گفته است.\nمی‌پنداشتم که شادی، کبوتری است که دیگر به بام من نخواهد نشست.\nمی‌پنداشتم که تنهایی، دیگر دست از جان من نخواهد کشید و خستگی، دیگر روح مرا ترک نخواهد گفت.\nتو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت؛ تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با تو ام، و آینه‌های خالی از تصویرهای مهر و امید سرشار می‌شوند.\nکنار تو، خود را بازیافته‌ام، به زندگی برگشته‌ام و امیدهای بزرگ رویایی ترانه‌های شادمانه را به لب‌های من بازآورده‌اند",
    "یک بار دیگر ــ و به طور قطع برای آخرین بار ــ عشق به سراغ من آمد. و این بار با چنان شور و حرارتی آمد که مرا ناچار کرد اعتراف کنم که پیش از این طعم عشق را نچشیده بودم. ",
    "تو آخرین چوب کبریتی هستی که می‌باید به آتشی عظیم مبدل شوی و از زندگی من، در برابر سرمای مرگ در این بیابان پر از وحشت دفاع کنی... اگر این چوب نگیرد، مرگ در این برهوت حتمی است! ــ تو همهٔ امید من، تو پناهگاه گرم و روشن من هستی.",
    "تو را دوست دارم و تمام ذرات وجود من با فریاد و استغاثه تو را صدا می‌زند. آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی. با همهٔ روحم به هر نگاه و هر لبخند تو محتاجم، و تنها حالاست که احساس می‌کنم در همهٔ عمر بی‌حاصلی که تا به امروز از دست داده‌ام چه قدر تنها و چه قدر بدبخت بوده‌ام. این است که اکنون، پس از بازیافتن تو، دیگر لحظه‌یی شکیب ندارم. دیگر نمی‌خواهم کوچک‌ترین لحظه‌یی از باقی عمرم را بی تو، دور از تو و دور از احساس وجودت از دست بدهم؛ به کسی که هیچ وقت هیچ چیز نداشته است حق بده! و به من حق بده که تو را مثل بچه‌ها دوست داشته باشم.",
    "«... تو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت، تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با توام، و آینه‌های خالی از تصویرهای مهر و امید سرشار می‌شوند.»",
    "دیگر نمی‌خواهم کوچک‌ترین لحظه‌یی از باقی عمرم را بی تو، دور از تو و دور از احساس وجودت از دست بدهم؛ به کسی که هیچ وقت هیچ چیز نداشته است حق بده! و به من حق بده که تو را مثل بچه‌ها دوست داشته باشم.\nحالا، به انتظار فردا که تو را خواهم دید سعی می‌کنم زودتر بخوابم.\nاگر خوابم نبرد، این شب به قدر سالی طولانی خواهد شد.\nچون خوابم نمی‌بُرد و احساس این که تو آن قدر نزدیک منی و من این قدر از تو دورم، مستأصلم کرده بود، همهٔ خاطراتی را که از تو و حرف‌ها و مهربانی‌ها و نگاه‌ها و لبخنده‌هایت دارم، با خود مرور کردم؛ این گفت‌وگو همین طور مدام در ذهن خسته‌ام تکرار می‌شود و تکرار می‌شود و تکرار می‌شود:",
    "دهان و لبانت به قدر چشم‌ها و دست‌هایت دوستم ندارند: دستان مهربانت دست‌های مرا میان خود می‌گیرند و چشم‌های عجیب تو (که برای توصیف آن‌ها کلمهٔ «زیبا» کافی نیست)‌ مرا زیر نوازش نگاه‌هایت به خواب می‌برند؛ اما لبانت... نه! آن‌ها نه با کلمه‌یی و نه با بوسه‌یی... نه!",
    "کاش می‌توانستی عکسی برایم بفرستی. عکسی که همهٔ اجزای آشنای من آن تو پیدا باشد: آن خال کوچکی که اسمش احمد است. آن خطوط موقر و باشکوه روی گونه‌هایت و آن کشیدگی کبریایی چشم‌هایی که یقین دارم نگران آیندهٔ پُربار و شادکام من و توست.",
    "چه طور توانسته‌ام به تو بگویم که دوستت می‌دارم؟ چه طور توانسته‌ام از تو بشنوم که گفته باشی مرا دوست می‌داری، و در این لحظه مثل تودهٔ باروتی که آتش به‌اش برسد منفجر نشوم؟",
    "آیدای نازنین من! تو از پاکی و معصومیت به بچه‌یی می‌مانی که درست در میان گریه، اگر کسی با انگشتان دستش سایهٔ موشی روی دیوار بسازد، همچنان که هنوز اشک‌ها بر گونه‌اش جاری است صدای خنده‌اش به آسمان می‌رود... تو به همان اندازه بی‌آلایش و معصومی.",
    "با همهٔ روحم به هر نگاه و هر لبخند تو محتاجم، و تنها حالاست که احساس می‌کنم در همهٔ عمر بی‌حاصلی که تا به امروز از دست داده‌ام چه قدر تنها و چه قدر بدبخت بوده‌ام. این است که اکنون، پس از بازیافتن تو، دیگر لحظه‌یی شکیب ندارم. دیگر نمی‌خواهم کوچک‌ترین لحظه‌یی از باقی عمرم را بی تو، دور از تو و دور از احساس وجودت از دست بدهم؛ به کسی که هیچ وقت هیچ چیز نداشته است حق بده! و به من حق بده که تو را مثل بچه‌ها دوست داشته باشم.",
    "و هنگامی که می‌خواهیم از یکدیگر جدا شویم، با کمال تأسف می‌بینم که به جز حرف‌های دفعهٔ پیش، چیز زیادتری نشنیده‌ام، مطلب بیشتری به دستم نیامده، و اطلاعات بیشتری دربارهٔ تو، نحوهٔ تفکرت، آرزوهایت، احساسات و زندگیت، جز همان چیزهایی که هیچ وقت نتوانسته‌ام از دهان تو بیرون بکشم به دست نیاورده‌ام.",
    "من روح تو را دوست می‌دارم؛ و به همان اندازه «جسم» تو را ــ گوشت گرم و زندهٔ تو را، بوی تو را و پوست تو را و تن تو را دوست می‌دارم.",
    "در من قدرتی است که در قلمرو شیطان طبل خدایی می‌زنم. این قدرت تویی آیدای من! ـ",
    "آیدا و احمد خوشبختی و سعادت زناشویی خود را به این ترتیب ضمانت می‌کنند که همیشه، در مواردی که خطایی از یک طرف سر بزند ــ این سوآل را مطرح کنند: «آیا طرف خطاکار، خطای خود را از روی سوء نیت انجام داده، یا این که سوء نیت نداشته است؟» و اگر سوء نیتی در کار نبود، بلافاصله آن خطا را فراموش کنند و طرف خاطی را ببخشند؛ زیرا هیچ چیز به قدر بزرگوار بودن و خصلت عفو و اغماض، در استحکام زندگی و خوش‌بختی زناشویی موثر نیست، و احمد و آیدا به این حقیقت با تمام دل و جان خود اذعان دارند.",
    "اگر این سکوت ادامه یابد به زودی تنها جسد سرد و مُرده‌یی را در آغوش خواهی گرفت که از زندگی تنها نشانه‌اش همان است که نفسی می‌کشد.",
    "در دنیایی زندگی می‌کنیم که پول، قدرتی خوف‌انگیز است!",
    "من فقط موقعی آرام و آسوده هستم و تنها موقعی به «تو» فکر نمی‌کنم، که تو با من باشی. همین و بس.",
    "من تو را دوست می‌دارم، تو را روی چشم‌هایم می‌نشانم و در پناه تو، در کنار تو، در دامن تو به دنبال آنچنان زندگی بی‌نظیری می‌گردم که وقتی عمرم به سر آمد، دست تو را بگیرم، به آب چشم‌هایم تر کنم و با حسرت بگویم:\n«ــ آیدا، آیدای من! کاش این زندگی یک ساعت اقلاً طولانی‌تر می‌شد. اقلاً یک ساعت!»",
    "سکوت غم‌آلود تو برای من با تاریکی مرگ برابر است.",
    "امشب، آیدای من، از تصور این که تو کنار من نشسته باشی و من دست تو را در دست گرفته باشم، تمام وجودم مشتعل می‌شود... تو را به خدا این بار حرف بزن: به من بگو که چه‌ام، کیم؟ اسمم چیست؟ چه می‌گویم؟ کجا می‌روم؟ از کجا می‌آیم؟ تو را کجا دیده‌ام؟ چه طور توانسته‌ام به تو بگویم که دوستت می‌دارم؟ چه طور توانسته‌ام از تو بشنوم که گفته باشی مرا دوست می‌داری، و در این لحظه مثل تودهٔ باروتی که آتش به‌اش برسد منفجر نشوم؟ اصلاً چه طور است که مرا دوست می‌داری؟ اصلاً چرا مرا دوست می‌داری؟ ــ ... من امشب از این سوآل‌ها وحشت می‌کنم!",
    "عشق تو، برای من، مذهب و سرنوشت است.\nعشق تو، کار و تفریح من شده است.\nعشق تو، ــ بگذار برایت بگویم ــ یا از من «خدا» یی خواهد ساخت، و یا چون صاعقه‌یی نابودم خواهد کرد.",
    "معنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.\nچه قدر در کنار تو مغرورم! ــ به من نگاه کن که چه تنها و خسته بودم، و حالا به برکت قلب تو که کنار قلب من می‌تپد، چه شاد و چه نیرومندم!",
    "من غرور مطلقم! آیدا! و افتخار من این است که بندهٔ تو باشم.",
    "تو تنها پیروزی دوران حیات منی.",
    "اگر می‌دانستی چه قدر محتاج نوازش‌های تو هستم! اگر می‌دانستی چه قدر مشتاق آنم که با من سخن بگویی، به من بگویی که مرا دوست می‌داری، به من بگویی که خوشبختی، به من بگویی که چه فکر می‌کنی، چه می‌خواهی، و فردای طلایی مشترک‌مان را چه جور می‌بینی...",
    "به بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند.",
    "هرگز هیچ چیز در پیرامون من از تو عظیم‌تر نبوده است.",
    "با اعتماد و یقین به تو می‌گویم که خدا نیز نمی‌تواند طلوع آفتاب فردای ما را مانع شود. زیرا که ما ــ من و تو ــ برای فردای‌مان حتی به طلوع خورشید خدا نیز نیازی نداریم: قلب من و تو هست؛ و عشق، قلب ما را از خورشید فروزان‌تر می‌کند... ما برای فردای خود فقط به قلب‌های فروزان یکدیگر اعتماد می‌کنیم.",
    "طبعاً جرأت زیادی لازم است که آدم، خودش را به دهان مرگ بیندازد. اما خیال می‌کنم برای احمد تو، بدون این که آیدا را داشته باشد، تحمل زندگی جرأت بیشتری لازم دارد.",
    "آیدای من! من از نوشتن عاجز نیستم؛ اما اگر مسأله این باشد که در این نامه‌ها تو را از عشق خود مطمئن کنم، به طور قطع از این کار عاجزم. دیگر برای بیان این مطلب نه کلمه‌یی هست نه زبانی، نه قلمی، نه نویسنده‌یی. ــ همین مانده که فریادی بکشم و خاکستر شوم.\nعشق تو، برای من، مذهب و سرنوشت است.",
    "«آیدا، فسخ عزیمت جاودانه بود.»",
    "روزی که من تو را از دیروز کم‌تر دوست داشته باشم، آن روز آفتاب طلوع نخواهد کرد.",
    "اگر هنوز نفسی می‌کشم، برای خاطر آن است که تو را دارم و برای خاطر آن است که تو را با خودم صمیمی و مهربان می‌بینم. دلم برای تو، برای داشتن تو، برای بوسیدن تو و برای در آغوش فشردن تو شعله می‌زند، اما...\nاما این روزه را فقط موقعی افطار خواهم کرد که بدانم تو را خوش‌بخت می‌کنم.\nهرگز آن اندازه پست و ناجوانمرد نیستم که خوش‌بختی خود را به قیمت بدبختی تو به دست آرم و بخواهم به قیمت بدبختی تو کامکاری کنم.\nبرای همین است که می‌کوشم و برای همین است که زنده هستم. والسلام.",
    "با دو کلمه جواب، شادم کن.\nبرایم بنویس که از من قهر نیستی.",
    "چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!",
    "«ــ برای این که او معشوق است، نه عاشق!»",
    "معنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.",
    "آیدا! لبان بی‌لبخند تو پیروزی بدبختی است بر وجود من.",
    "تو بهار منی و من خاک و مزرعه‌ام... باید بیایی و کنار من بمانی تا من سرسبز شوم، برویم و شکوفه کنم.",
    "عشق من به تو، به هیچ چیزی در دنیا شبیه نیست؛ این عشق، مخلوطی است از شعر و موسیقی و خودمان! و ما ــ من و تو ــ فقط بدان جهت توانسته‌ایم با این جذبه یکدیگر را دوست بداریم که در دنیای به این بزرگی، تنها دو نفری هستیم که جز خودمان به هیچ کس دیگری شبیه نیستیم.\nمن، گاه به گاه که می‌بینم چه قدر مثل هم فکر می‌کنیم و هدف‌ها و آرزوهای‌مان تا چه حد شبیه هم است، به شگفت درمی‌آیم!",
    "آیدای من! آیدای یگانه، آیدای بی‌همتای من!\nنه تنها هیچ چیز نمی‌تواند میان ما جدایی بیفکند، بلکه هیچ چیز نخواهد توانست میان آنچه من و تو هستیم و وجودی یگانه را تشکیل می‌دهیم، باعث احداث تویی و منی بشود... من و تویی در میانه نیست، و اگر جسم نباشد روحی نمی‌تواند بود و اگر روح نباشد جسمی نیست.",
    "متأسفانه نمی‌توانیم ساعات زیادی را در کنار یکدیگر بگذرانیم. و جای نهایت تأسف است که ساعات کوتاه دیدارمان هم فقط به دو چیز صرف می‌شود: ــ کوشش من برای به حرف آوردن تو؛ و اصرار تو، و پافشاری تو، و سعی تو، برای این که ساکت بمانی و چیزی نگویی!",
    "در صورتی که آیدا بخواهد از طریق کج‌خلقی و سکوت و قیافه گرفتن، یا چیزهایی از این قبیل عدم رضایت خود را نسبت به مسأله‌یی نشان بدهد، احمد حق خواهد داشت موهای سر و ابرو و مژهٔ خود را از ته بتراشد یا به هر طریق دیگری که خود بداند، اعتراض خود را نسبت به رفتار آیدا که ــ زندگی و خوش‌بختی اوست ــ نشان بدهد.",
    "آیدا و احمد خوشبختی و سعادت زناشویی خود را به این ترتیب ضمانت می‌کنند که همیشه، در مواردی که خطایی از یک طرف سر بزند ــ این سوآل را مطرح کنند: «آیا طرف خطاکار، خطای خود را از روی سوء نیت انجام داده، یا این که سوء نیت نداشته است؟» و اگر سوء نیتی در کار نبود، بلافاصله آن خطا را فراموش کنند و طرف خاطی را ببخشند؛ زیرا هیچ چیز به قدر بزرگوار بودن و خصلت عفو و اغماض، در استحکام زندگی و خوش‌بختی زناشویی موثر نیست، و احمد و آیدا به این حقیقت با تمام دل و جان خود اذعان دارند.",
    "«حالا دیگر به قدر آن اول‌ها دوستم نمی‌داری!»",
    "و ازت بخواهم که از این به بعد، برای عشقی که به بزرگی آسمان‌هاست، روی زمین حساب باز نکنی!",
    "ای صبور! ای پرستار!",
    "می‌خواهم بگویم که اگر این سکوت ادامه یابد به زودی تنها جسد سرد و مُرده‌یی را در آغوش خواهی گرفت که از زندگی تنها نشانه‌اش همان است که نفسی می‌کشد. می‌خواهم بگویم که سکوت تو، پایان غم‌انگیز زندگی من است.\nحرف بزن آیدا، حرف بزن!",
    "هر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»",
    "من فقط موقعی آرام و آسوده هستم و تنها موقعی به «تو» فکر نمی‌کنم، که تو با من باشی. همین و بس. وقتی تو نیستی، مثل بچه کوچولویی که دور از مادرش بهانه می‌گیرد و باید دلش را با بازیچه‌یی خوش کرد و فریبش داد، ناچارم که خود را با یاد لحظاتی که با تو بوده‌ام، با خاطرهٔ حرف‌هایت، خنده‌هایت، اخم‌هایت، آن «خدایا خدایا» گفتن‌هایت که من چه قدر دوست دارم و از شنیدن آن چه اندازه لذت می‌برم، دل‌خوش و سرگرم کنم.",
    "درخت با بهار و ماهی با آب زنده است، و من با حرف‌های تو.",
    "آیدای نازنین من! تو از پاکی و معصومیت به بچه‌یی می‌مانی که درست در میان گریه، اگر کسی با انگشتان دستش سایهٔ موشی روی دیوار بسازد، همچنان که هنوز اشک‌ها بر گونه‌اش جاری است صدای خنده‌اش به آسمان می‌رود... تو به همان اندازه بی‌آلایش و معصومی",
    "خانهٔ فردای ما خانه‌یی است که در آن، شعر و موسیقی در پیوندی جاودانه به ابدیت چنگ می‌اندازند.",
    "این سکوت وحشت‌انگیز کافی است؛ آن را بشکن!",
    "تو را دوست دارم؛ و این دوست داشتن، حقیقتی است که مرا به زندگی دل‌بسته می‌کند.\nهمهٔ شادی‌هایم در یک لبخند تو خلاصه می‌شود؛ و کافی است که تو قیافهٔ ناشادی بگیری تا من همهٔ شادی‌ها و خوش‌بختی‌های دنیا را در خطوط در هم فشردهٔ آن چهره‌یی که خدا می‌داند چه قدر دوستش می‌دارم گم کنم.",
    "طبق معمول، ابتدا خواهی گفت نه، ولی وقتی که آمدی و دیدی، به حقیقت حرف من پی خواهی برد...",
    "خدای کوچولو!\nمرا توی بازوهایت، توی بغلت جا بده. مرا زیر پاهایت، روی زمینی که بر آن‌ها قدم گذاشته‌ای جا بده.",
    "هرگز نه پیری و... نخواهد توانست از زیبایی تو بکاهد... چرا که هر چه تنت زیر فشار سال‌ها درهم‌شکسته‌تر شود روح زیبای تو زیباتر خواهد شد و بدین گونه هرگز از آنچه امروز مجموع این زیبایی است نخواهد کاست.",
    "خدای کوچولو! امید بزرگ! همه چیز من! شادی و خوش‌بختی من!\nحالا دیگر زندگی من، چیزی جز تو نیست.\nحالا دیگر، این نفسی که می‌کشم چیزی جز تو نیست.",
    "طبیعی است. من که پیش از آن شب با تو هم‌کلام نشده بودم؛ با تو حرفی نزده بودم و صحبت ما از سلام و خداحافظ تجاوز نکرده بود. پس چه پیش آمده بود که «کار از هیچ گذشته باشد»؟\nناگزیر باید تصدیق کرد که روح ما یکدیگر را شناخته، یکدیگر را جذب کرده، با یکدیگر آموخته شده بود. روح ما یکدیگر را شناخته بودند و پیش از این که جسم‌های ما برای نخستین بار به هم نزدیک شود، آن‌ها برای همیشه یکدیگر را دریافته بودند.\nاین، معجزه همان جلوه‌یی است که از روح پاک و صادق تو در چهرهٔ تو منعکس است.",
    "آیدای عزیز من\nهر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.",
    "هر لبخند تو، هر بوسهٔ تو به من آن قدرت را عنایت می‌کند که کوهی را بر سر کوهی بگذارم.",
    "درخت با بهار و ماهی با آب زنده است، و من با حرف‌های تو.",
    "عشق تو، برای من، مذهب و سرنوشت است.\nعشق تو، کار و تفریح من شده است.\nعشق تو، ــ بگذار برایت بگویم ــ یا از من «خدا» یی خواهد ساخت، و یا چون صاعقه‌یی نابودم خواهد کرد.",
    "می‌خواهم بگویم که سکوت تو، پایان غم‌انگیز زندگی من است.",
    "آیدا! تو مثل یک خدا زیبایی.",
    "درخت با بهار و ماهی با آب زنده است، و من با حرف‌های تو.",
    "«ــ آیدا جان! هر جور که تو دلت بخواهد...\nــ از دلم حرف نزن که اون وقت خیلی چیزها می‌خواد!\nــ خوب، باشه آیدا جانم؛ باید به حرفش گوش بدی.\nــ تو چی؟ تو به حرفش گوش می‌دی؟\nــ اوووه، چه جور هم! هر چی بگه گوش می‌دم!»",
    "یادم آمد آن جمله‌یی را که دوست داری من همیشه برایت تکرار کنم، تو حتی یک بار هم به من نگفته‌ای! طلب من!",
    "روزگار درازی بود که شعر را گم کرده بودم. این روزها احساس می‌کنم که شعر، دوباره در من جوانه می‌زند. به بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند.",
    "درخت با بهار و ماهی با آب زنده است، و من با حرف‌های تو.",
    "آیدای خوب خوشگل من!\nآیدای یگانهٔ من!\nحالا دیگر چنان از احساس‌های متضاد و گوناگون سرشارم که اگر بپرسی هر صبح را چه گونه به شب می‌رسانم بی‌گفت‌وگو در جوابت درمی‌مانم:\nهیجان عظیم به دست آوردن تو، قلب مرا از شادی انباشته است... اما، تصور این که هنوز تا مدتی دیگر می‌باید از تو دور بمانم، قلبم را از حرکت بازمی‌دارد.\nچشمانت به من نوید و امید می‌دهند، اما سکوت تو مرا از یأسی کُشنده لبریز می‌کند... آه، چه قدر احتیاج دارم که زبانت نیز از چشم‌هایت یاد بگیرد؛ که زبانت نیز چون چشم‌هایت مهربان و نوازش‌دهنده شود، که زبانت نیز مانند نگاهت به من بگوید که آیدا، احمد تنهای دل‌تنگش را چه قدر دوست می‌دارد! ــ افسوس که زبان و لبان تو به قدر چشم‌هایت مرا دوست نمی‌دارند.",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»",
    "مغرورترین مردان دنیا هستم!\nمن بزرگ‌ترین، خوش‌بخت‌ترین، مقتدرترین، داراترین مرد دنیا هستم!\nبزرگ‌ترین مرد دنیا هستم؛ زیرا بزرگ‌ترین عشق دنیا در قلب من است... عشق، بزرگ‌ترین خصلت انسان است؛ پس من که عشقی چنین بزرگ در دل دارم چرا بزرگ‌ترین مرد دنیا نباشم؟",
    "«آیدا، فسخ عزیمت جاودانه بود.»",
    "کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود\nو انسان با نخستین درد.\nدر من زندانی ستمگری بود\nکه به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد",
    "می‌خواهم بگویم که سکوت تو، پایان غم‌انگیز زندگی من است.\nحرف بزن آیدا، حرف بزن!\nمن محتاج شنیدن حرف‌های تو هستم... با من از عشقت، از قلبت، از آرزوهایت حرف بزن... اگر مرا دوست می‌داری، من نیازمند آنم که با زبان تو آن را بشنوم: هر روز، هر ساعت، هر دقیقه، و هر لحظه می‌خواهم که زبان تو، دهان تو و صدای تو آن را با من مکرر کند... افسوس که سکوت تو، مرا نیز اندک‌اندک از گفتن باز می‌دارد.",
    "همه چیز از من گریخته بود؛ حتی شعر ــ که من با آن در این سرزمین کوس خدایی می‌زدم ــ.\nمی‌پنداشتم که عشق، هرگز دیگر به خانهٔ من نخواهد آمد.\nمی‌پنداشتم که شعر، برای همیشه مرا ترک گفته است.\nمی‌پنداشتم که شادی، کبوتری است که دیگر به بام من نخواهد نشست.\nمی‌پنداشتم که تنهایی، دیگر دست از جان من نخواهد کشید و خستگی، دیگر روح مرا ترک نخواهد گفت.\nتو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت؛ تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با تو ام، و آینه‌های خالی از تصویرهای مهر و امید سرشار می‌شوند.",
    "روزی که من تو را از دیروز کم‌تر دوست داشته باشم، آن روز آفتاب طلوع نخواهد کرد.",
    "چه قدر در کنار تو مغرورم! ــ به من نگاه کن که چه تنها و خسته بودم",
    "آیدا! این که مرا به سوی تو می‌کشد عشق نیست، شکوه توست؛ و آنچه مرا به انتخاب تو برمی‌انگیزد، نیاز تن من نیست، یگانگی ارواح و اندیشه‌های ماست.",
    "اکنون دیگر هوا روشن شده است.\nدوست داشتن، چه زیبا، چه پُرشکوه، چه انسانی است!",
    "دستت را به من بده، ای تصویر شادمانهٔ همهٔ امیدها!",
    "درخت با بهار و ماهی با آب زنده است، و من با حرف‌های تو.",
    "یک بار با تو گفتم که عشق، شاه‌راه بزرگ انسانیت است... پس در میان مرزهای عشق، هیچ چیز پست، هیچ چیز حقیر، هیچ چیز شرم‌آور راه ندارد. عشق می‌ورزیم تا چیزی که میان حیوانات به صورت «غریزهٔ حیوانی» صورت می‌پذیرد، میان ما، به صورت موضوعی بشری، موضوعی بر اساس «انتخاب دو روح»، به صورت موضوعی که بر پایهٔ همهٔ ادراکات انسانی، قلبی و خدایی استوار شده باشد صورت بگیرد؛ ــ این است که همیشه با تو می‌گویم: «ــ تو را دوست می‌دارم.» در این کلام بزرگی که روح‌ها و تن‌های ما را برای همیشه یکی می‌کند، بر کلمهٔ تو تکیه می‌کنم نه بر لغت دوست داشتن. زیرا که در این جا، آنچه شایان اهمیت است، تو است... تو را دارم، و برای آن که بدانی دربارهٔ تو چه می‌اندیشم، از دوست داشتن، از این لغت بزرگ مدد می‌گیرم. و بدین گونه از جانوری که به دنبال غریزهٔ حیوانی خویش می‌دود فاصله می‌گیرم؛",
    "درخت با بهار و ماهی با آب زنده است، و من با حرف‌های تو.",
    "اما... اما تصور نکن که من تو را برای زیبایی‌هایت، تنها برای چشم‌های بی‌نظیر و برای نگاهت که پر از عشق و عاطفه است دوست می‌دارم. آیدای من! تو بیشتر برای قلبت دوست‌داشتنی هستی. تو را برای آن دوست می‌دارم که «خوبی». برای آن که تو، جمع زیبایی روح و تنی. و بدین جهت است که می‌گویم هرگز نه پیری و... نخواهد توانست از زیبایی تو بکاهد... چرا که هر چه تنت زیر فشار سال‌ها درهم‌شکسته‌تر شود روح زیبای تو زیباتر خواهد شد و بدین گونه هرگز از آنچه امروز مجموع این زیبایی است نخواهد کاست.\nخدای کوچولو!",
    "من با نخستین نگاه تو آغاز شدم",
    "اگر می‌دانستم پس از آن همه رنج‌ها و نابه‌سامانی‌ها تو را می‌توانم داشته باشم، بدون شک با ارادهٔ آهنین‌تری تحمل‌شان می‌کردم.",
    "احساس این که تو آن قدر نزدیک منی و من این قدر از تو دورم، مستأصلم کرده بود",
    "از این به بعد، برای عشقی که به بزرگی آسمان‌هاست، روی زمین حساب باز نکنی",
    "هرگز هیچ چیز در پیرامون من از تو عظیم‌تر نبوده است.",
    "مطلبی که در آستانهٔ ازدواج‌مان می‌باید به تو بگویم که در همهٔ عمر به خاطر داشته باشی همین است:\nوجود عشق تو، در زندگی من، به مثابهٔ آب و آتش است. این را همیشه به یاد داشته باش.\nبی آب نمی‌توان زندگی کرد، اما ممکن است که آب به سیلی خانمان‌برانداز مبدل شود.\nآتش گرم می‌کند؛ اما اگر از آن چنان که باید استفاده نبری، خانه‌ات را به تل خاکستری بدل می‌کند.\nتو برای من در حکم آب و آتشی.\nوجود تو در کنار من، سرچشمهٔ همهٔ شادی‌ها و پیروزی‌ها و کامکاری‌هاست. اما اگر روزی لبان تو را بی‌خنده، زبانت را بی‌سخن و چشمانت را گریان ببینم، ماجرای سیل و آتش‌سوزی در میان خواهد بود!",
    "به امید این چنین فردایی زنده‌ام: فردایی که صبحش را در آغوش آیدا بیدار شوم و شبش را در آغوش او به خواب روم.",
    "در من قدرتی است که در قلمرو شیطان طبل خدایی می‌زنم. این قدرت تویی آیدای من!",
    "آیدا! این که مرا به سوی تو می‌کشد عشق نیست، شکوه توست؛ و آنچه مرا به انتخاب تو برمی‌انگیزد، نیاز تن من نیست، یگانگی ارواح و اندیشه‌های ماست.",
    "بیا، و یقین داشته باش که بُرد با ما خواهد بود...",
    "چون وقت تنگ است بیش از این ادامه نمی‌دهم: ــ بیا! و همین.",
    "سکوت غم‌آلود تو برای من با تاریکی مرگ برابر است.",
    "کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود\nو انسان با نخستین درد.",
    "هر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.",
    "مسلم است که چهره، آینهٔ درون آدمی است، و هیچ انسان بداندیش و دیوسیرتی نیست که ــ حتی اگر زیبا هم باشد ــ آن صفا و معصومیتی که در نگاه و در رخسارهٔ یک موجود نیک‌نفس و خوش‌سیرت به چشم انسان می‌خورد، در سکنات و وجناتش دیده شود.\nزیبایی ظاهر، اگر با آن تابندگی و درخششی که انعکاس روح است توأم نباشد، نخواهد توانست قلب انسان را به خود جلب کند. به قول حافظ:\nبندهٔ طلعت آن باش که، آنی دارد.",
    "هر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.",
    "من محتاج شنیدن حرف‌های تو هستم... با من از عشقت، از قلبت، از آرزوهایت حرف بزن... اگر مرا دوست می‌داری، من نیازمند آنم که با زبان تو آن را بشنوم: هر روز، هر ساعت، هر دقیقه، و هر لحظه می‌خواهم که زبان تو، دهان تو و صدای تو آن را با من مکرر کند...",
    "کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود\nو انسان با نخستین درد.",
    "زندگی، شور زندگی، در من فریاد می‌کشد.\nبا همهٔ تنم، با همهٔ روحم، می‌خواهم زندگی کنم.",
    "دستت را به من بده، ای تصویر شادمانهٔ همهٔ امیدها!\nفردا از آن ماست. چرا که نباشد؟",
    "عشق، بزرگ‌ترین خصلت انسان است؛",
    "اگر می‌دانستم پس از آن همه رنج‌ها و نابه‌سامانی‌ها تو را می‌توانم داشته باشم، بدون شک با ارادهٔ آهنین‌تری تحمل‌شان می‌کردم",
    "آیدای خوب خوشگل من!\nآیدای یگانهٔ من!\nحالا دیگر چنان از احساس‌های متضاد و گوناگون سرشارم که اگر بپرسی هر صبح را چه گونه به شب می‌رسانم بی‌گفت‌وگو در جوابت درمی‌مانم:\nهیجان عظیم به دست آوردن تو، قلب مرا از شادی انباشته است... اما، تصور این که هنوز تا مدتی دیگر می‌باید از تو دور بمانم، قلبم را از حرکت بازمی‌دارد.\nچشمانت به من نوید و امید می‌دهند، اما سکوت تو مرا از یأسی کُشنده لبریز می‌کند... آه، چه قدر احتیاج دارم که زبانت نیز از چشم‌هایت یاد بگیرد؛ که زبانت نیز چون چشم‌هایت مهربان و نوازش‌دهنده شود،",
    "و من خوش‌بختم!\nو اما غرور من... آخ، این را دیگر نپرس: من مغرورترین مردان دنیا هستم!\nمن بزرگ‌ترین، خوش‌بخت‌ترین، مقتدرترین، داراترین مرد دنیا هستم!\nبزرگ‌ترین مرد دنیا هستم؛ زیرا بزرگ‌ترین عشق دنیا در قلب من است... عشق، بزرگ‌ترین خصلت انسان است؛ پس من که عشقی چنین بزرگ در دل دارم چرا بزرگ‌ترین مرد دنیا نباشم؟",
    "اگر موضوع بر سر «شاعر بودن» است؛ به آن‌ها بگو که من بزرگ‌ترین شاعر عالمم. نه به خاطر هیچ کدام از شعرها که تا به امروز نوشته‌ام... نه به خاطر «هوای تازه» نه به خاطر «باغ آینه»، نه برای خاطر «پریا» که یک امید است، نه برای خاطر «دخترای ننه دریا» که یک درد و یک نومیدی است. نه برای خاطر شبانه‌ها و نه برای خاطر «تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن» که بزرگ‌ترین اشعار فارسی نیمهٔ دوم قرن بیستم هستند... نه؛ به خاطر هیچ کدام این‌ها نه؛ بلکه تنها و تنها برای خاطر آیدا؛ برای خاطر تو که زیباترین شعر منی. برای خاطر تو، شعر زندگی من، همهٔ زندگی من... برای خاطر تو...",
    "اخمت را هنگامی که اخم می‌کنی، خنده‌ات را هنگامی که می‌خندی، حتا اشکت را هنگامی که گریه می‌کنی دوست می‌دارم؛ اگر چه، خنده‌ات که دوستش می‌دارم زنده‌ام می‌کند، و اشکت که دوستش می‌دارم می‌کشدم! ــ تو خون منی، تپش قلب منی. تو را دوست می‌دارم",
    "وجود عشق تو، در زندگی من، به مثابهٔ آب و آتش است. این را همیشه به یاد داشته باش.\nبی آب نمی‌توان زندگی کرد، اما ممکن است که آب به سیلی خانمان‌برانداز مبدل شود.\nآتش گرم می‌کند؛ اما اگر از آن چنان که باید استفاده نبری، خانه‌ات را به تل خاکستری بدل می‌کند.\nتو برای من در حکم آب و آتشی.",
    "لبخندت را فراموش نکن\nلبخندت را فراموش مکن\nلبخندت را فراموش مکن!\nاز این بحران برون می‌آییم. و پس از آن، من باید به ناگهان قد برافرازم... من بسیار عقب افتاده‌ام. باید کومکم کنی که این عقب‌افتادگی را جبران کنم... وقت کم و راه دراز است، باید قدم‌های بلند بردارم. مرا به جلو بران! کومکم کن! فقط با لب‌هایت، فقط با لبخندت، فقط با آغوش پُرمهرت. با نگاهت و با ملاحتت.\nلبخند بزن!\nهمیشه لبخند بزن!",
    "افسوس که زبان و لبان تو به قدر چشم‌هایت مرا دوست نمی‌دارند.",
    "چرا؟ چرا؟ چرا؟ برای چه او به قدر من شوق و نیاز عاشقانه نداشت؟ ــ و افسوس که این سوآل، فقط یک جواب می‌تواند داشته باشد؛ و آن جواب چنین است:\n«ــ برای این که او معشوق است، نه عاشق!»\nو این، رنج و یأس من است.",
    "عشق، بزرگ‌ترین خصلت انسان است؛ پس من که عشقی چنین بزرگ در دل دارم چرا بزرگ‌ترین مرد دنیا نباشم؟",
    "حالا دیگر زندگی من، چیزی جز تو نیست.\nحالا دیگر، این نفسی که می‌کشم چیزی جز تو نیست",
    "تو را دارم و از هیچ چیز غمم نیست.",
    "درخت با بهار و ماهی با آب زنده است، و من با حرف‌های تو.",
    "تو را دارم و از هیچ چیز غمم نیست.",
    "آیدای نازنین من! تو از پاکی و معصومیت به بچه‌یی می‌مانی که درست در میان گریه، اگر کسی با انگشتان دستش سایهٔ موشی روی دیوار بسازد، همچنان که هنوز اشک‌ها بر گونه‌اش جاری است صدای خنده‌اش به آسمان می‌رود... تو به همان اندازه بی‌آلایش و معصومی.",
    "چرا؟ چرا؟ چرا؟ برای چه او به قدر من شوق و نیاز عاشقانه نداشت؟ ــ و افسوس که این سوآل، فقط یک جواب می‌تواند داشته باشد؛ و آن جواب چنین است:\n«ــ برای این که او معشوق است، نه عاشق!»\nو این، رنج و یأس من است.",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»",
    "من فقط موقعی آرام و آسوده هستم و تنها موقعی به «تو» فکر نمی‌کنم، که تو با من باشی",
    "آیدای نازنین من! تو از پاکی و معصومیت به بچه‌یی می‌مانی که درست در میان گریه، اگر کسی با انگشتان دستش سایهٔ موشی روی دیوار بسازد، همچنان که هنوز اشک‌ها بر گونه‌اش جاری است صدای خنده‌اش به آسمان می‌رود... تو به همان اندازه بی‌آلایش و معصومی.",
    "بارها به تو گفته‌ام که با همهٔ عشق من به تو، اگر روزی دریابم که تو از زندگی کردن با مرد دیگری خوش‌بخت خواهی شد، حتی به چشم‌هایت نگاه نخواهم کرد که ناراحت بشوی؛ و با کمال میل خواهم گذاشت که به دنبال عشقت بروی. (البته خودمانیم: این اندازه‌ها سوپرمن نیستم که هیچ، اگر چنین موردی پیش بیاید جگرت را هم خواهم خورد!)",
    "من بزرگ‌ترین، خوش‌بخت‌ترین، مقتدرترین، داراترین مرد دنیا هستم!\nبزرگ‌ترین مرد دنیا هستم؛ زیرا بزرگ‌ترین عشق دنیا در قلب من است... عشق، بزرگ‌ترین خصلت انسان است؛ پس من که عشقی چنین بزرگ در دل دارم چرا بزرگ‌ترین مرد دنیا نباشم؟",
    "و نفسی که خون مرا تازه می‌کند تویی.",
    "بگو که تو هر تپش قلب من هستی.",
    "برای خاطر تو، شعر زندگی من، همهٔ زندگی من... برای خاطر تو...",
    "معنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.",
    "خدای کوچولو!\nمرا توی بازوهایت، توی بغلت جا بده.",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»",
    "می‌پنداشتم که عشق، هرگز دیگر به خانهٔ من نخواهد آمد.\nمی‌پنداشتم که شعر، برای همیشه مرا ترک گفته است.\nمی‌پنداشتم که شادی، کبوتری است که دیگر به بام من نخواهد نشست.\nمی‌پنداشتم که تنهایی، دیگر دست از جان من نخواهد کشید و خستگی، دیگر روح مرا ترک نخواهد گفت.\nتو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت؛ تنهایی و خستگی بر خاک ریخت.",
    "تو را دوست دارم و تمام ذرات وجود من با فریاد و استغاثه تو را صدا می‌زند. آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی. با همهٔ روحم به هر نگاه و هر لبخند تو محتاجم، و تنها حالاست که احساس می‌کنم در همهٔ عمر بی‌حاصلی که تا به امروز از دست داده‌ام چه قدر تنها و چه قدر بدبخت بوده‌ام. این است که اکنون، پس از بازیافتن تو، دیگر لحظه‌یی شکیب ندارم. دیگر نمی‌خواهم کوچک‌ترین لحظه‌یی از باقی عمرم را بی تو، دور از تو و دور از احساس وجودت از دست بدهم؛ به کسی که هیچ وقت هیچ چیز نداشته است حق بده! و به من حق بده که تو را مثل بچه‌ها دوست داشته باشم",
    "درخت با بهار و ماهی با آب زنده است، و من با حرف‌های تو.",
    "تو را دوست دارم؛ و این دوست داشتن، حقیقتی است که مرا به زندگی دل‌بسته می‌کند.",
    "معنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.\nچه قدر در کنار تو مغرورم! ــ به من نگاه کن که چه تنها و خسته بودم، و حالا به برکت قلب تو که کنار قلب من می‌تپد، چه شاد و چه نیرومندم!",
    "من، به همهٔ ثروت‌های جهان تف کرده‌ام",
    "داراترین مرد دنیا هستم؛ زیرا توانسته‌ام تو را داشته باشم",
    "چشم‌های تو که مثل خون در رگ‌های من دوید، یک بار دیگر مرا به زندگی بازگرداند.",
    "روزی که من تو را از دیروز کم‌تر دوست داشته باشم، آن روز آفتاب طلوع نخواهد کرد.",
    "و گونه‌هایت با دو شیار مورب\nکه غرور تو را هدایت می‌کنند و سرنوشت مرا\nکه شب را تحمل کرده‌ام\nبی آن که به انتظار صبح\nمسلح بوده باشم",
    "تو، جمع زیبایی روح و تنی. و بدین جهت است که می‌گویم هرگز نه پیری و... نخواهد توانست از زیبایی تو بکاهد... چرا که هر چه تنت زیر فشار سال‌ها درهم‌شکسته‌تر شود روح زیبای تو زیباتر خواهد شد و بدین گونه هرگز از آنچه امروز مجموع این زیبایی است نخواهد کاست.\nخدای کوچولو!\nمرا توی بازوهایت، توی بغلت جا بده. مرا زیر پاهایت، روی زمینی که بر آن‌ها قدم گذاشته‌ای جا بده.\nآن قدر دوستت دارم که گاهی از وحشت به لرزه می‌افتم.",
    "حالا چه؟ حالا پس از چهار ماه به کجا رسیده‌ام؟ ــ ساده است: عشق تو چنان از غرور سرشارم کرده است که احساس می‌کنم خداها باید روی نوک پنجه‌های‌شان قدبلندی کنند تا به نصف هیکل من برسند.",
    "خدای کوچولو! امید بزرگ! همه چیز من! شادی و خوش‌بختی من!\nحالا دیگر زندگی من، چیزی جز تو نیست.\nحالا دیگر، این نفسی که می‌کشم چیزی جز تو نیست.\nحالا دیگر شعر من، فکر من، تصور من، چیزی جز تو نیست.",
    "آیدای من، تو معجزه‌یی.\nروزگار درازی شد که همه چیز از من گریخته بود؛ حتی شعر ــ که من با آن در این سرزمین کوس خدایی می‌زدم ــ.\nمی‌پنداشتم که عشق، هرگز دیگر به خانهٔ من نخواهد آمد.\nمی‌پنداشتم که شعر، برای همیشه مرا ترک گفته است.\nمی‌پنداشتم که شادی، کبوتری است که دیگر به بام من نخواهد نشست.\nمی‌پنداشتم که تنهایی، دیگر دست از جان من نخواهد کشید و خستگی، دیگر روح مرا ترک نخواهد گفت.\nتو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت؛ تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با تو ام، و آینه‌های خالی از تصویرهای مهر و امید سرشار می‌شوند.",
    "تو شعر را به من بازآورده‌ای. تو را دوست می‌دارم و سپاست می‌گزارم. خانهٔ فردای ما خانه‌یی است که در آن، شعر و موسیقی در پیوندی جاودانه به ابدیت چنگ می‌اندازند.",
    "از این جهت است که من، با اعتماد و یقین به تو می‌گویم که خدا نیز نمی‌تواند طلوع آفتاب فردای ما را مانع شود. زیرا که ما ــ من و تو ــ برای فردای‌مان حتی به طلوع خورشید خدا نیز نیازی نداریم: قلب من و تو هست؛ و عشق، قلب ما را از خورشید فروزان‌تر می‌کند... ما برای فردای خود فقط به قلب‌های فروزان یکدیگر اعتماد می‌کنیم.",
    "در من قدرتی است که در قلمرو شیطان طبل خدایی می‌زنم. این قدرت تویی آیدای من!",
    "عشق تو چنان از غرور سرشارم کرده است که احساس می‌کنم خداها باید روی نوک پنجه‌های‌شان قدبلندی کنند تا به نصف هیکل من برسند.",
    "و آغوشت\nاندک جایی برای زیستن\nاندک جایی برای مردن،",
    "کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود\nو انسان با نخستین درد.\nدر من زندانی ستمگری بود\nکه به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد ـ\nمن با نخستین نگاه تو آغاز شدم.",
    "با دو کلمه جواب، شادم کن.\nبرایم بنویس که از من قهر نیستی.",
    "یادم آمد آن جمله‌یی را که دوست داری من همیشه برایت تکرار کنم، تو حتی یک بار هم به من نگفته‌ای! طلب من!",
    "من غرور مطلقم! آیدا! و افتخار من این است که بندهٔ تو باشم. پس اگر پاها و زانوهای تو را می‌بوسم، مرا مانع مشو. غایت آرزوهای هر بنده‌یی همین است که صاحب او افتخار بوسیدن پاهای خود را بدو ارزانی بدارد.",
    "به بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند.",
    "به بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند.",
    "من دم به دم به بالا نگریسته‌ام و هر بار، توانسته‌ام گردی سر زیبای تو را در زمینهٔ آسمان تاریک ببینم و برق چشمان تو را احساس کنم؛ چشمانی که من دوست‌شان دارم زیرا آینه‌های بی‌غبار قلب تو اند؛ چشمانی که می‌درخشند،",
    "آیدای نازنین من! تو از پاکی و معصومیت به بچه‌یی می‌مانی که درست در میان گریه، اگر کسی با انگشتان دستش سایهٔ موشی روی دیوار بسازد، همچنان که هنوز اشک‌ها بر گونه‌اش جاری است صدای خنده‌اش به آسمان می‌رود... تو به همان اندازه بی‌آلایش و معصومی.",
    "یادم آمد آن جمله‌یی را که دوست داری من همیشه برایت تکرار کنم، تو حتی یک بار هم به من نگفته‌ای! طلب من!",
    "مردی که با این همه شور و حرارت به تو عشق می‌ورزد، محتاج حرف‌های توست... اگر تو بخواهی همچنان به این سکوت ادامه دهی، نمی‌گویم تو را خواهم گذاشت و به دنبال کار خود خواهم رفت، نه، زیرا که جز کنار تو جایی ندارم؛ بلکه، می‌خواهم بگویم که اگر این سکوت ادامه یابد به زودی تنها جسد سرد و مُرده‌یی را در آغوش خواهی گرفت که از زندگی تنها نشانه‌اش همان است که نفسی می‌کشد. می‌خواهم بگویم که سکوت تو، پایان غم‌انگیز زندگی من است.\nحرف بزن آیدا، حرف بزن!",
    "با خود خواهم گفت: «ــ نه! آن شور و آن اشتیاق، تنها از جانب من بود... من بودم که به او اصرار کردم کنارم بنشیند، و او بود که به اصرار من توجهی نمی‌کرد و می‌گفت: «ــ همین جا که نشسته‌ام خوب است.» من بودم که سرانجام او را کنار خود نشاندم، من بودم که دستش را به دست گرفتم، و آخر سر من بودم که با وجود خودداری او، او را بوسیدم. اما با این همه، اگر چه چشم‌هایش گذاشتند که ببوسم‌شان، لبانش گریختند... نه تنها به بوسیدن من رغبت و حرارتی از خود نشان ندادند، بلکه از پاسخ دادن به لبان من نیز خودداری کردند... چرا؟ چرا؟ چرا؟ برای چه او به قدر من شوق و نیاز عاشقانه نداشت؟ ــ و افسوس که این سوآل، فقط یک جواب می‌تواند داشته باشد؛ و آن جواب چنین است:\n«ــ برای این که او معشوق است، نه عاشق!»",
    "آن جمله را گفته‌ای که، مرا غرق در احساس لطیفی از خوش‌بختی کرد: همان که گفتی «دلم می‌خواست الان داشتیم به خانهٔ خودمان می‌رفتیم!»",
    "اخمت را هنگامی که اخم می‌کنی، خنده‌ات را هنگامی که می‌خندی، حتا اشکت را هنگامی که گریه می‌کنی دوست می‌دارم؛ اگر چه، خنده‌ات که دوستش می‌دارم زنده‌ام می‌کند، و اشکت که دوستش می‌دارم می‌کشدم!",
    "بزرگ‌ترین مرد دنیا هستم؛ زیرا بزرگ‌ترین عشق دنیا در قلب من است... عشق، بزرگ‌ترین خصلت انسان است؛ پس من که عشقی چنین بزرگ در دل دارم چرا بزرگ‌ترین مرد دنیا نباشم؟",
    "عشق، شاه‌راه بزرگ انسانیت است...",
    "داراترین مرد دنیا هستم؛ زیرا توانسته‌ام تو را داشته باشم... تو بزرگ‌ترین گنج دنیایی، زیرا در عوض تو هیچ چیز نمی‌توان گرفت که با تو برابر باشد. ــ پس من که تو را دارم، چرا ادعا نکنم که داراترین مرد دنیا هستم؟\nو من که با تو تا بدین درجه از بزرگی رسیده‌ام، چرا مغرور نباشم؟\nمن غرور مطلقم! آیدا! و افتخار من این است که بندهٔ تو باشم. پس اگر پاها و زانوهای تو را می‌بوسم، مرا مانع مشو. غایت آرزوهای هر بنده‌یی همین است که صاحب او افتخار بوسیدن پاهای خود را بدو ارزانی بدارد.",
    "از صفر می‌باید شروع کنم، اما برای آن که به صفر برسم خیلی باید بکوشم",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»\nاین گفت‌وگوی کوتاه را، مدام، مثل برگردان یک شعر، مثل تم یک قطعهٔ موسیقی، هر لحظه توی ذهن خودم تکرار کردم. جواب تو را، بارها با لهجهٔ شیرین خودت در ذهنم مرور کردم. اما هرگز تصور نکن که حتی یک لحظه توانسته باشم خودم را با تکرار و با مرور این حرف تسکین بدهم. نه! ــ من فقط موقعی آرام و آسوده هستم و تنها موقعی به «تو» فکر نمی‌کنم، که تو با من باشی.",
    "روح و جسم و دل تو برای شادی آفریده شده... چه قدر متأسفم که آن شب، برای تو از زندگی وحشتناک خودم حکایت کردم و تو را از شادی‌هایی که می‌توانی با کم‌ترین چیزی به دست آوری مانع شدم.",
    "آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی. با همهٔ روحم به هر نگاه و هر لبخند تو محتاجم",
    "پیش از این‌ها نیز یکی دو بار تصور می‌کردم عاشق شده‌ام. اما عشق من به تو، به هیچ چیز شبیه نیست: تو برای من همهٔ زندگی، همهٔ امید، همهٔ دنیا شده‌ای. نقش تو، در ذهن من، همه چیز را می‌زداید و جانشین همه چیز می‌شود. واقعیت قضیه یک سخن بیش نیست: تو، یا مرا به آسمان خواهی برد یا به گورستان؛ اما تا هنگامی که زندگی و امکان زندگی هست، باقی چیزها حرف مفت است. من با تو می‌خواهم آسمان را فتح کنم.",
    "می‌گویند در نخستین دیدار دو عاشق، شور و حرارتی است که هیچ چیز نمی‌تواند جانشین آن شود... آخ، آیدای من",
    "تو را دوست دارم و تمام ذرات وجود من با فریاد و استغاثه تو را صدا می‌زند. آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی.",
    "آیدای من! آیدای یگانه، آیدای بی‌همتای من!\nنه تنها هیچ چیز نمی‌تواند میان ما جدایی بیفکند، بلکه هیچ چیز نخواهد توانست میان آنچه من و تو هستیم و وجودی یگانه را تشکیل می‌دهیم، باعث احداث تویی و منی بشود... من و تویی در میانه نیست، و اگر جسم نباشد روحی نمی‌تواند بود و اگر روح نباشد جسمی نیست.",
    "قبول کن که هر مردی، در برابر این عشق بزرگ که به او عرضه کنند، مغرور می‌شود، به زمین و آسمان کبر می‌فروشد و خود را سلطان بی‌رقیب سراسر دنیا می‌یابد. چرا نه!",
    "من خدا را شکر می‌کنم، اگر این حادثه توانسته باشد به آیدای من بفهماند که منظور من خود اوست نه هیچ چیز دیگر؛ و من او را برای خاطر خودش دوست می‌دارم که وجودی گران‌مایه است و مرا برای خاطر خودم دوست می‌دارد که سراپا سوخته و برافروختهٔ عشق او هستم و جز او تمنایی ندارم، جز او امیدی ندارم و اگر او نباشد، من دنیا را... نه... دنیا را نمی‌خواهم! بی آیدا به دنیا و آسایش‌هایش تف می‌کنم! بی آیدا خوش‌بخت نیستم! بی آیدا مُرده‌ام!",
    "«آیدا، فسخ عزیمت جاودانه بود.»",
    "به خانه‌یی می‌اندیشیدم که در آن\nمحبت، پاداش اعتماد است\nو بامش، بوسه و سایه است.",
    "امروز بیشتر از دیروز دوستت می‌دارم و فردا بیشتر از امروز. و این، ضعف من نیست: قدرت تو است.",
    "هر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»\nاین گفت‌وگوی کوتاه را، مدام، مثل برگردان یک شعر، مثل تم یک قطعهٔ موسیقی، هر لحظه توی ذهن خودم تکرار کردم. جواب تو را، بارها با لهجهٔ شیرین خودت در ذهنم مرور کردم. اما هرگز تصور نکن که حتی یک لحظه توانسته باشم خودم را با تکرار و با مرور این حرف تسکین بدهم. نه! ــ من فقط موقعی آرام و آسوده هستم و تنها موقعی به «تو» فکر نمی‌کنم، که تو با من باشی. همین و بس. وقتی تو نیستی، مثل بچه کوچولویی که دور از مادرش بهانه می‌گیرد و باید دلش را با بازیچه‌یی خوش کرد و فریبش داد، ناچارم که خود را با یاد لحظاتی که با تو بوده‌ام، با خاطرهٔ حرف‌هایت، خنده‌هایت، اخم‌هایت، آن «خدایا خدایا» گفتن‌هایت که من چه قدر دوست دارم و از شنیدن آن چه اندازه لذت می‌برم، دل‌خوش و سرگرم کنم.",
    "خوش‌بخت‌ترین مرد دنیا هستم؛ زیرا قلبی که در کنار من می‌تپد، با تپش خود مرا به همهٔ پیروزی‌ها نوید می‌دهد؛ و کسی که پیروز است چرا خوش‌بخت نباشد؟ و کسی که پیروزترین مرد دنیاست چه گونه خوش‌بخت‌ترین مرد دنیا نباشد؟",
    "مقتدرترین مرد دنیا هستم؛ زیرا توانسته‌ام (و تو شاهدی)‌ که در سرشارترین لحظه‌های کامیابی، در لحظاتی که نه خدا و نه شیطان، هیچ یک نمی‌توانند سرریز شدن جام‌های مالامال از لذت و هوس را مهار کنند، توانسته‌ام پاسدار پاکی و تقوا باشم و لجام‌گسیخته‌ترین هوس‌هایی را که غایت آرزوهای حیوانی است، برای وصول به بلندترین درجات عشق انسانی مهار کنم! ــ و کسی که تا این حد به همهٔ هوس‌های خود مسلط است، چرا ادعا نکند که مقتدرترین مرد دنیاست؟",
    "داراترین مرد دنیا هستم؛ زیرا توانسته‌ام تو را داشته باشم... تو بزرگ‌ترین گنج دنیایی، زیرا در عوض تو هیچ چیز نمی‌توان گرفت که با تو برابر باشد. ــ پس من که تو را دارم، چرا ادعا نکنم که داراترین مرد دنیا هستم؟\nو من که با تو تا بدین درجه از بزرگی رسیده‌ام، چرا مغرور نباشم؟\nمن غرور مطلقم! آیدا! و افتخار من این است که بندهٔ تو باشم. پس اگر پاها و زانوهای تو را می‌بوسم، مرا مانع مشو. غایت آرزوهای هر بنده‌یی همین است که صاحب او افتخار بوسیدن پاهای خود را بدو ارزانی بدارد.\nو اگر به تو می‌گویم که تو را با همهٔ «عشق زمینی» دوست می‌دارم، ــ و اگر به تو می‌گویم که تو را با همهٔ «عشق جسمانی» دوست می‌دارم، برای آن است که به تو دروغ نگفته باشم.\nمن روح تو را دوست می‌دارم؛ و به همان اندازه «جسم» تو را ــ گوشت گرم و زندهٔ تو را، بوی تو را و پوست تو را و تن تو را دوست می‌دارم.",
    "شب خالی کشنده‌یی را می‌گذرانم. به هیچ قوه‌یی در ماوراء طبیعت معتقد نیستم؛ اما ای کاش معتقد بودم و واقعاً این چنین قوه و قدرتی وجود می‌داشت تا من امشب دست به دامانش می‌زدم و ازش می‌خواستم که تو را برای یک ساعت، برای فقط چند دقیقه، برای فقط یک دیدار کوتاه ــ همین قدر که چشم‌هایم چشم‌هایت را ببیند ــ تو را به من می‌رسانید: تو از بالکن و من از توی حیاط.",
    "بالاخره خواهد آمد، آن شب‌هایی که تا صبح در کنار تو بیدار بمانم، سرت را روی سینه‌ام بگذارم و به تو بگویم که در کنارت چه قدر خوش‌بخت هستم. چه قدر تو را دوست دارم! چه قدر به نفس تو در کنار خودم احتیاج دارم! چه قدر حرف دارم که با تو بگویم! ــ اما افسوس! همهٔ حرف‌های ما این شده است که تو به من بگویی «امروز خسته هستی» یا «چه عجب که امروز شادی!»؛ و من به تو بگویم که: «دیگر کی می‌توانم ببینمت؟» و یا: تو بگویی: «می‌خواهم بروم. من که هستم به کارت نمی‌رسی.»\nمن بگویم: «دیوانهٔ زنجیری، حالا چند دقیقهٔ دیگر هم بنشین!»\nو همین! ــ همین و همین!\nتمام آن حرف‌ها، شعرها و سرودهایی که در روح من زبانه می‌کشد تبدیل به همین حرف‌ها و دیدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت می‌اندازد: وحشت از این که، رفته‌رفته، تو از این دیدارها و حرف‌ها و، سرانجام از عشقی که محیط خودش را پیدا نمی‌کند تا پر و بالی بزند گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی.\nاین موقع شب (یا بهتر بگویم: سحر)‌ از تصور این چنین فاجعه‌یی به خود لرزیدم.",
    "آیدای من: این پرنده، در این قفس تنگ نمی‌خواند. اگر می‌بینی خفه و لال و خاموش است، به این جهت است... بگذار فضا و محیط خودش را پیدا کند تا ببینی چه گونه در تاریک‌ترین شب‌ها آفتابی‌ترین روزها را خواهد سرود.\nبه من بنویس تا هر دم و هر لحظه بتوانم آن را بشنوم:\nبه من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شب‌های سفیدی.\nبه من بنویس که می‌دانی این سکوت و ابتذال، زاییدهٔ زندگی در این زندانی است که مال ما نیست، که خانهٔ ما نیست، که شایستهٔ ما نیست.\nبه من بنویس که تو هم در انتظار سحری هستی که پرندهٔ عشق ما در آن آواز خواهد خواند.",
    "آیدای خوشگلم!\nآن قدر خوشگل که، خودم را از تماشای هر چیز زیبایی بی‌نیاز می‌بینم.",
    "نمی‌گذارم آب از آب تکان بخورد و نمی‌گذارم کوچک‌ترین لطمه‌یی به روحیهٔ تو وارد آید.",
    "قرار بود در خانهٔ ما: آسایش پاداش اعتماد باشد.",
    "من و تو، هر دو تا، زندگی را خیلی از آنچه که هست سخت‌تر گرفته‌ایم. من این را امروز می‌فهمم که اعصابم اندکی تسکین پیدا کرده است.",
    "مامیشکای خودم\nمی‌دانم خسته‌ای. می‌فهمم که تنهایی و بی‌کاری خوردت می‌کند. چه کنم که عجالتاً، تا وقتی جشن مجله بگذرد کاری از دستم برنمی‌آید. قربان چشم‌های مهربانت بروم، استقامت کن و به من هم مجال بده، کومکم کن این بار سنگین را که برداشته‌ام با موفقیت به مقصد برسانم. یادت هست این جمله؟ «هر مرد موفق، زن فهیم و دل‌سوزی در خانه دارد». پایداری و مهربانی تو مرا موفق می‌کند. دیگر چیزی نمانده. یک قدم دیگر. فقط یک قدم دیگر. آن وقت دیگر هیچ گاه تنها نخواهی ماند. خانه‌ات را خواهی ساخت و خواهی پرداخت تا من و سعادت به آغوشت بدویم. باور داشته باش و مقاومت کن. مخصوصاً این نکته را به یاد داشته باش که من به کومک تو بیش از هر چیز دیگر و بیش از هر کس دیگر و بیش از هر وقت دیگر نیازمندم.",
    "آخر کی می‌داند من چه قدر تو را دوست می‌دارم؟ ــ چون که آخر کی می‌داند همهٔ آرزوهای من این است که ساعتی با خودم تنها بمانم تا بتوانم خیال تو را مزه‌مزه کنم و با تصورت عشق بورزم؟",
    "همهٔ عمر را عاشق بوده‌ام. تو خود این را بهتر می‌دانی. اما هرگز عشقی چنین پُرشور نداشته‌ام. ــ عشقی که تنها هنر من، هنر کلام، در برابر آن بی‌رنگ می‌شود و لُنگ می‌اندازد. گرچه با وجود این بهترین شعرهایم نام تو را دارند.\nچه پیش آمده است؟ آیا در این هنر ورزیده شده‌ام تا بتوانم آخرین شاهکار خود را هم به پای تو بریزم؟\nنمی‌دانم. هر چه هست این است که خیالت لحظه‌یی آرامم نمی‌گذارد. مثل درختی که به سوی آفتاب قد می‌کشد همهٔ وجودم دستی شده است و همهٔ دستم خواهشی. خواهش تو. ــ تو را خواستن و تو را طلب کردن: الهام آخرین، کلام آخرین، و شادی آخرین.",
    "ــ می‌دانی چیست؟ ــ\nیادم آمد آن جمله‌یی را که دوست داری من همیشه برایت تکرار کنم، تو حتی یک بار هم به من نگفته‌ای! طلب من!",
    "اینک مهر توست، نبردافزاری\n تا با تقدیر خویش\n پنجه در پنجه کنم.",
    "آییشک خوب نازنینم!\nمدت‌هاست که برایت چیزی ننوشته‌ام. زندگی مجال نمی‌دهد: غم نان!\nبا وجود این، خودت بهتر می‌دانی: نفسی که می‌کشم تو هستی؛ خونی که در رگ‌هایم می‌دود و حرارتی که نمی‌گذارد یخ کنم. امروز بیشتر از دیروز دوستت می‌دارم و فردا بیشتر از امروز. و این، ضعف من نیست: قدرت تو است.",
    "آیدا و احمد خوشبختی و سعادت زناشویی خود را به این ترتیب ضمانت می‌کنند که همیشه، در مواردی که خطایی از یک طرف سر بزند ــ این سوآل را مطرح کنند: «آیا طرف خطاکار، خطای خود را از روی سوء نیت انجام داده، یا این که سوء نیت نداشته است؟» و اگر سوء نیتی در کار نبود، بلافاصله آن خطا را فراموش کنند و طرف خاطی را ببخشند؛ زیرا هیچ چیز به قدر بزرگوار بودن و خصلت عفو و اغماض، در استحکام زندگی و خوش‌بختی زناشویی موثر نیست، و احمد و آیدا به این حقیقت با تمام دل و جان خود اذعان دارند.",
    "من در آستانهٔ مرگی مأیوس، در آستانهٔ «عزیمتی نابهنگام» تو را یافتم؛ وقتی تو به من رسیدی من شکست مطلق بودم، من مرده بودم. پس حالا دیگر از چه چیز بترسم؟",
    "عشق می‌ورزیم تا چیزی که میان حیوانات به صورت «غریزهٔ حیوانی» صورت می‌پذیرد، میان ما، به صورت موضوعی بشری، موضوعی بر اساس «انتخاب دو روح»، به صورت موضوعی که بر پایهٔ همهٔ ادراکات انسانی، قلبی و خدایی استوار شده باشد",
    "عشق می‌ورزیم تا چیزی که میان حیوانات به صورت «غریزهٔ حیوانی» صورت می‌پذیرد، میان ما، به صورت موضوعی بشری، موضوعی بر اساس «انتخاب دو روح»، به صورت موضوعی که بر پایهٔ همهٔ ادراکات انسانی، قلبی و خدایی استوار شده باشد صورت بگیرد",
    "و چشمانت راز آتش است.\nو عشقت\nپیروزی آدمی است\nهنگامی که به جنگ تقدیر می‌شتابد.\nو آغوشت\nاندک جایی برای زیستن\nاندک جایی برای مردن،",
    "آیدای من، تو معجزه‌یی",
    "و ما ــ من و تو ــ فقط بدان جهت توانسته‌ایم با این جذبه یکدیگر را دوست بداریم که در دنیای به این بزرگی، تنها دو نفری هستیم که جز خودمان به هیچ کس دیگری شبیه نیستیم.",
    "معنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.\nچه قدر در کنار تو مغرورم! ــ به من نگاه کن که چه تنها و خسته بودم، و حالا به برکت قلب تو که کنار قلب من می‌تپد، چه شاد و چه نیرومندم!\nآیدای من، تو معجزه‌یی.",
    "فکر کرده بودم که بهترین راه برای شکست نخوردن در ازدواج، ازدواج نکردن است.",
    "می‌خواهم بگویم که سکوت تو، پایان غم‌انگیز زندگی من است.\nحرف بزن آیدا، حرف بزن!",
    "اینک مهر توست، نبردافزاری\n تا با تقدیر خویش\n پنجه در پنجه کنم.",
    "به خلق خدا جواب بده. جواب‌شان را بده. به من می‌گویند چه شده است که دیگر شعر نمی‌نویسم، چه شده است که دیگر برای‌شان شعر نمی‌خوانم، چه شده است که دیگر صدای مرا نمی‌شنوند؟\nجواب‌شان را بده. به‌شان بگو که احمد تو بیش از همیشه به «شعر» می‌اندیشد، بیش از همیشه «شعر» می‌نویسد و بیش از همیشه «شاعرانه» زندگی می‌کند... منتها ــ این را هم به‌شان بگو ــ این «شعر» ها یک موضوع بیشتر ندارد: «دوست داشتن آیدا!»",
    "خدای کوچولو!\nمرا توی بازوهایت، توی بغلت جا بده. مرا زیر پاهایت، روی زمینی که بر آن‌ها قدم گذاشته‌ای جا بده.",
    "روزی که من تو را از دیروز کم‌تر دوست داشته باشم، آن روز آفتاب طلوع نخواهد کرد.",
    "* آیدا و احمد خوشبختی و سعادت زناشویی خود را به این ترتیب ضمانت می‌کنند که همیشه، در مواردی که خطایی از یک طرف سر بزند ــ این سوآل را مطرح کنند: «آیا طرف خطاکار، خطای خود را از روی سوء نیت انجام داده، یا این که سوء نیت نداشته است؟» و اگر سوء نیتی در کار نبود، بلافاصله آن خطا را فراموش کنند و طرف خاطی را ببخشند؛ زیرا هیچ چیز به قدر بزرگوار بودن و خصلت عفو و اغماض، در استحکام زندگی و خوش‌بختی زناشویی موثر نیست، و احمد و آیدا به این حقیقت با تمام دل و جان خود اذعان دارند.",
    "پریشب ناگهان احساس شدیدی از مرگ، همهٔ وجود مرا لرزاند. فکر کردم اگر من ناگهان الان بر اثر یک شوک قلبی بمیرم، تکلیف این خوش‌بختی عظیمی که در آستانه‌اش ایستاده‌ام چه می‌شود؟ من نمی‌خواهم، نه حالا، نه ده و نه صد سال دیگر بمیرم. جاودانه با تو می‌خواهم سعادتمند باشم، دور دنیا را بگردم و به ریش‌مرگ بخندم... افسوس که عجالتاً ... دارد به ریش من می‌خندد!",
    "* در برابر هیچ نوع پیشامدی، آیدا حق اخم کردن، سکوت کردن، قیافه گرفتن، به فکر فرو رفتن و کج‌خلق شدن ندارد؛ و در صورتی که آیدا یکی از اعمال بالا را انجام بدهد، احمد حق خواهد داشت در عوض هر چه را که به دستش رسید پاره کند یا بشکند، خانه را آتش بزند و خودش را به دار بیاویزد. زیرا همهٔ شادی‌های دنیا، برای احمد، در وجود آیدا خلاصه می‌شود",
    "من، برای آن که از خودم خبری بگیرم، باید از تو شروع کنم!",
    "صبر و تحمل، جرأت و شهامتِ مردم پرهیزکار است!",
    "روزگار درازی بود که شعر را گم کرده بودم. این روزها احساس می‌کنم که شعر، دوباره در من جوانه می‌زند. به بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند.\nبرای فردای‌مان چه رویاها در سر دارم!\nآن رنگین‌کمان دوردستی که خانهٔ ماست، و در آن، شعر و موسیقی لبان یکدیگر را می‌بوسند و در وجود یکدیگر آب می‌شوند... از لذت این فردایی که انتظارش قلب مرا چون پردهٔ نازکی می‌لرزاند در رویایی مداوم سیر می‌کنم. می‌دانم که در آن سوی یکی از فرداها حجله‌گاه موسیقی و شعر در انتظار ماست؛ و من در انتظار آن روز درخشان آرام ندارم، و هر دم می‌خواهم فریاد بکشم: «آیدای من! شتاب کن که در پس این اولمپ سحرانگیز، همهٔ خدایان به انتظار ما هستند!»\nمعنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.",
    "تو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت؛",
    "هدف‌ها و آرزوهای من در وجود نازنین تو خلاصه شده است. تصور نکن که این مسأله، تنها به خاطر ظرافت و زیبایی ظاهر توست؛ اگر چه پیش از آن که تو را به خوبی امروز بشناسم، آنچه مرا به طرف تو کشید همین زیبایی و ظرافت بود؛ اما مسلم است که چهره، آینهٔ درون آدمی است، و هیچ انسان بداندیش و دیوسیرتی نیست که ــ حتی اگر زیبا هم باشد ــ آن صفا و معصومیتی که در نگاه و در رخسارهٔ یک موجود نیک‌نفس و خوش‌سیرت به چشم انسان می‌خورد، در سکنات و وجناتش دیده شود.\nزیبایی ظاهر، اگر با آن تابندگی و درخششی که انعکاس روح است توأم نباشد، نخواهد توانست قلب انسان را به خود جلب کند. به قول حافظ:\nبندهٔ طلعت آن باش که، آنی دارد.\nآنچه در اولین دیدار تو مرا به سوی تو کشید، همین آن بود.",
    "می‌خواهم بگویم که اگر این سکوت ادامه یابد به زودی تنها جسد سرد و مُرده‌یی را در آغوش خواهی گرفت که از زندگی تنها نشانه‌اش همان است که نفسی می‌کشد. می‌خواهم بگویم که سکوت تو، پایان غم‌انگیز زندگی من است.\nحرف بزن آیدا، حرف بزن!",
    "به بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند.",
    "درخت با بهار و ماهی با آب زنده است، و من با حرف‌های تو.",
    "دستت را به من بده، ای تصویر شادمانهٔ همهٔ امیدها!\nفردا از آن ماست. چرا که نباشد؟ این شایستگی را روح ما به ما می‌دهد. روح ما و معرفت ما.",
    "خوشا آن لحظهٔ ابدی، خوشا آن دم جاودانه که تو بهارِ من با این خاک درآمیزی و تمامی فضاها و فاصله‌ها را از میان من و خود به دور افکنی!",
    "خوشا دمی که من با ناله‌یی، با خروشی، با اشکی و لبخندی، خسته و پیروزمند و راضی، تن تو را چون شعری بزرگ سروده باشم!",
    "«... تو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت، تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با توام، و آینه‌های خالی از تصویرهای مهر و امید سرشار می‌شوند.»",
    "آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی",
    "نخستین خلوت عاشقانهٔ ما با سمفونی توفانی و رنگینی از داغ‌ترین بوسه‌ها و رازگویی‌ها، و حتی با باران تندی از اشک‌های شوق و سعادت همراه خواهد بود",
    "این که مرا به سوی تو می‌کشد عشق نیست، شکوه توست؛ و آنچه مرا به انتخاب تو برمی‌انگیزد، نیاز تن من نیست، یگانگی ارواح و اندیشه‌های ماست.",
    "این‌ها هم تمام می‌شود. بالاخره «فردا» مال ما است. مال من و تو با هم. مال آیدا و احمد با هم...\nبالاخره خواهد آمد، آن شب‌هایی که تا صبح در کنار تو بیدار بمانم، سرت را روی سینه‌ام بگذارم و به تو بگویم که در کنارت چه قدر خوش‌بخت هستم. چه قدر تو را دوست دارم! چه قدر به نفس تو در کنار خودم احتیاج دارم! چه قدر حرف دارم که با تو بگویم!",
    "آیدای خوشگلم!\nآن قدر خوشگل که، خودم را از تماشای هر چیز زیبایی بی‌نیاز می‌بینم.",
    "چه قدر تو را دوست می‌دارم، خدای من. چه قدر! چه قدر!\nیک حالت لزج و گریزان، یک احساس مستی، یک جور مستی شهوی در همهٔ رگ و پی من دوید. تصور این که تو کنار منی، حالی نظیر یک جور کامکاری جسمی، یک کشش دور و دراز در اعصاب، نمی‌دانم چه بگویم، یک احساس جسمی لذت‌بخش را در من برانگیخت. ــ آه، اگر واقعاً کنار من بودی!",
    "هر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»",
    "افتخار من این است که بندهٔ تو باشم. پس اگر پاها و زانوهای تو را می‌بوسم، مرا مانع مشو. غایت آرزوهای هر بنده‌یی همین است که صاحب او افتخار بوسیدن پاهای خود را بدو ارزانی بدارد.",
    "خوشا آن لحظهٔ جاویدان که من هیچ نباشم به جز آیدای خود، و تو هیچ نباشی به جز احمد خویش!",
    "آیدا! تو مثل یک خدا زیبایی.",
    "آیدای خودم؛ آیدای احمد!\n(و بگذار واقعاً این طور باشد.)",
    "به من می‌گویی که «دیگر از آن نامه‌ها برایم نمی‌نویسی». ــ آیدای من! من از نوشتن عاجز نیستم؛ اما اگر مسأله این باشد که در این نامه‌ها تو را از عشق خود مطمئن کنم، به طور قطع از این کار عاجزم. دیگر برای بیان این مطلب نه کلمه‌یی هست نه زبانی، نه قلمی، نه نویسنده‌یی. ــ همین مانده که فریادی بکشم و خاکستر شوم.\nعشق تو، برای من، مذهب و سرنوشت است.\nعشق تو، کار و تفریح من شده است.\nعشق تو، ــ بگذار برایت بگویم ــ یا از من «خدا» یی خواهد ساخت، و یا چون صاعقه‌یی نابودم خواهد کرد.",
    "با حیرت و شگفتی و ناباوری نگاهت می‌کنم و تو می‌گویی «اوه، این طور نگاهم نکن!» در صورتی که این نگاه کردن نیست: یک جور هجّی کردن است... دست روی صورت و چشم‌هایت می‌کشم؛ بیش‌تر پیشانی‌ات را لمس می‌کنم، و تو می‌گویی «اوه! آخه این چه کاریه؟» و من دستم را پس می‌کشم؛ زیرا اگر به تو بگویم که «لمست می‌کنم تا باورم بشود که در خیال نیستی و در واقعیتی»، حرف مرا به تعارفی حمل می‌کنی. اما حقیقت همین است: تو تنها پیروزی دوران حیات منی. در تو بود که عشق را از فریب تمیز دادم و با آن دیدار کردم؛ این است که نمی‌توانم این گونه به سادگی وجود تو را در خود باور کنم.",
    "در این کنج تنهایی به خیالم رسیده است که توانسته‌ام مالکی از برای قلب و هدفی از برای زندگی خویش پیدا کنم؛ به خیالم رسیده است که توانسته‌ام دنیای تو را برای خود فتح کنم؛ به خیالم رسیده است که توانسته‌ام اشک و لبخند تو را برای خود داشته باشم.",
    "آیدا، خدا و مذهب من!",
    "احمد حق ندارد کاری کند که آیدا از او برنجد زیرا در این صورت همهٔ دنیا خواهند گفت که احمق است، زیرا احمدی که آیدا را می‌پرستد، اگر او را برنجاند، فی‌الواقع یک تخته‌اش کم است. با وجود این اگر یک بار ضرورتی احمد بی‌چاره را ناگزیر کرد که عملی برخلاف میل خود انجام دهد، و این عمل سبب آزردگی آیدا شد، آیدا می‌تواند یکی از دو گوش احمد را ببرد یا دماغش را گاز بگیرد یا سرش را با ترب سیاه و آب فلفل سبز بشوید و جوهر خردل به گلویش بریزد، ولی مطلقاً حق ندارد که در برابر گناه الزامی احمد از او قهر کند یا ترش‌رویی نشان بدهد، زیرا در این صورت، جزای احمد از گناهش سنگین‌تر خواهد شد... به طور خلاصه، آیدا حق دارد هر بلایی که می‌خواهد به سر احمد درآورد، اما انتقام گرفتن از طریق بداخلاقی و کج‌خلقی اکیداً ممنوع است.",
    "آیدا و احمد خوشبختی و سعادت زناشویی خود را به این ترتیب ضمانت می‌کنند که همیشه، در مواردی که خطایی از یک طرف سر بزند ــ این سوآل را مطرح کنند: «آیا طرف خطاکار، خطای خود را از روی سوء نیت انجام داده، یا این که سوء نیت نداشته است؟» و اگر سوء نیتی در کار نبود، بلافاصله آن خطا را فراموش کنند و طرف خاطی را ببخشند؛ زیرا هیچ چیز به قدر بزرگوار بودن و خصلت عفو و اغماض، در استحکام زندگی و خوش‌بختی زناشویی موثر نیست، و احمد و آیدا به این حقیقت با تمام دل و جان خود اذعان دارند.",
    "در سال‌های بعد و سال‌های بعدتر، هر روز که سال دیگری از عمرت را پشت سر می‌گذاری و به سال تازه‌یی قدم می‌نهی، چیزی که به عنوان هدیهٔ تولدت به تو تقدیم خواهم کرد، قلبی است که هر سال از سال پیش جوان‌تر می‌شود.",
    "آغوشم حسرت تو را دارد، روزهایم حسرت تو را دارد، با این وجود، روزی که برای همیشه پیش من آیی من از تو به دنیا خواهم آمد و زندگی را دوباره آغاز خواهم کرد.",
    "تو برای من همهٔ زندگی، همهٔ امید، همهٔ دنیا شده‌ای.",
    "آیدای احمد و احمد آیدا",
    "هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست\nکه من به زندگی نشستم!",
    "این، دعای همهٔ عمر من است، هر بامداد که با تو از خواب بیدار شوم و هر شامگاه که در کنار تو به خواب روم.\nبرکت عشق تو با من باد!",
    "نفسی که می‌کشم تو هستی؛ خونی که در رگ‌هایم می‌دود و حرارتی که نمی‌گذارد یخ کنم. امروز بیشتر از دیروز دوستت می‌دارم و فردا بیشتر از امروز. و این، ضعف من نیست: قدرت تو است.",
    "به چشم‌های تو، این الماس‌های سیاهی که تنها ثروت من در دنیاست قسم",
    "«ــ تو را دوست می‌دارم.» در این کلام بزرگی که روح‌ها و تن‌های ما را برای همیشه یکی می‌کند، بر کلمهٔ تو تکیه می‌کنم نه بر لغت دوست داشتن. زیرا که در این جا، آنچه شایان اهمیت است، تو است...",
    "می‌گویند در نخستین دیدار دو عاشق، شور و حرارتی است که هیچ چیز نمی‌تواند جانشین آن شود... آخ، آیدای من!\nتو با سردی لبانت، نخستین دیدارمان را که می‌بایست خاطره‌اش در سردترین روزهای پیری و کوری قلب مرا گرم نگه دارد، به خاطرهٔ سرد و یأس‌آوری مبدل کردی...",
    "خوشا آن لحظهٔ ابدی، خوشا آن دم جاودانه که تو بهارِ من با این خاک درآمیزی و تمامی فضاها و فاصله‌ها را از میان من و خود به دور افکنی!\nخوشا آن لحظهٔ جاویدان که من هیچ نباشم به جز آیدای خود، و تو هیچ نباشی به جز احمد خویش!",
    "شک نداشته باش در این نکته، که همهٔ هدف‌ها و آرزوهای من در وجود نازنین تو خلاصه شده است.",
    "روزی که من تو را از دیروز کم‌تر دوست داشته باشم، آن روز آفتاب طلوع نخواهد کرد.",
    "«آیدا، فسخ عزیمت جاودانه بود.»",
    "من به عشق گرامی تو نسبت به خود، و به عشق دیوانه‌وار خود نسبت به تو اعتماد دارم؛ و به خاطر همین اعتماد است که از این پس، با جرأت و با شهامت بیش‌تری زندگی می‌کنم.",
    "آیدا! بگذار بی‌مقدمه این راز را با تو در میان بگذارم که من، در عشق، بیش از هر چیز دیگر، بیش از لذت‌ها آتش و شور و حرارت آن را می‌خواهم؛ بیش از هر چیز، شوق و شورش را می‌پسندم؛ و بیش از هر چیز، بی‌تابی‌ها و بی‌قراری‌هایش را طالبم... سکوت تو، شعر را در روح من می‌خشکاند. شعر، زندگی من است. حرف‌های تو مایه‌های اصلی این زندگی است و مایه‌های اصلی این زندگی می‌باید باشد.\nاگر به تو بگویم که آیدا! این همه اصرار که به تو می‌کنم تا به حرف بیایی، در واقع تنها برای حرف زدن تو نیست، برای آن است که زندگی مرا به من برگردانی.",
    "تو را دارم و از هیچ چیز غمم نیست. از صفر که هیچ، از منهای بی‌نهایت شروع خواهم کرد و از هیچ چیز هم نمی‌ترسم. من در آستانهٔ مرگی مأیوس، در آستانهٔ «عزیمتی نابهنگام» تو را یافتم؛ وقتی تو به من رسیدی من شکست مطلق بودم، من مرده بودم. پس حالا دیگر از چه چیز بترسم؟",
    "افسوس. چشم‌های تو که مثل خون در رگ‌های من دوید، یک بار دیگر مرا به زندگی بازگرداند.",
    "من خدا را شکر می‌کنم که وسیله‌یی ساخت تا آیدا بداند که اگر در جهان خوش‌بختی و سعادتی هست، خوش‌بختی و سعادتِ من آیداست نه هیچ چیز دیگر...\nمن خدا را شکر می‌کنم که وسیله‌یی ساخت تا آیدا بداند که فردا نیز، پس از آن که همسر من شد، هیچ چیز نخواهد توانست میان من و او مانعی ایجاد کند؛ نه زیبایی‌های احمقانهٔ مردم دیگر، نه ثروت‌ها و آسایش‌ها...\nمن خدا را شکر می‌کنم اگر آیدا توانسته باشد بداند.\nو می‌دانم که آیدا می‌داند؛ زیرا اگر نمی‌دانست، دیگر آیدا نمی‌آمد.\nو آیدا می‌داند.\nو من این را می‌دانم.\nو من مطمئنم.\nو من شادم.\nو من خوش‌بختم!",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»",
    "من فقط موقعی آرام و آسوده هستم و تنها موقعی به «تو» فکر نمی‌کنم، که تو با من باشی. همین و بس.",
    "آیدا! این که مرا به سوی تو می‌کشد عشق نیست، شکوه توست؛ و آنچه مرا به انتخاب تو برمی‌انگیزد، نیاز تن من نیست، یگانگی ارواح و اندیشه‌های ماست.",
    "دیگر هیچ چیز من چیزی جز تو نیست. دیگر فقط برای خاطر تو زنده‌ام، یعنی ــ بهتر بگویم ــ فقط به این دل‌خوشی بزرگ زنده هستم که دست‌های تو دست‌های مرا نوازش می‌کنند، لب‌های تو مرا می‌بوسند، و می‌دانم که در قلبت، در اتاق کوچولوی دخترانه‌ات، مرا در بهترین جاها، در بالاترین جاها می‌نشانی...",
    "هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست\nکه من به زندگی نشستم!",
    "تو را دوست دارم و تمام ذرات وجود من با فریاد و استغاثه تو را صدا می‌زند. آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی. با همهٔ روحم به هر نگاه و هر لبخند تو محتاجم، و تنها حالاست که احساس می‌کنم در همهٔ عمر بی‌حاصلی که تا به امروز از دست داده‌ام چه قدر تنها و چه قدر بدبخت بوده‌ام.",
    "منتها، چیزی به یادم آمد که ناچارم می‌کند این‌ها را همین جا درز بگیرم و دیگر بیش از این ادامه ندهم.\nــ می‌دانی چیست؟ ــ\nیادم آمد آن جمله‌یی را که دوست داری من همیشه برایت تکرار کنم، تو حتی یک بار هم به من نگفته‌ای! طلب من!",
    "روزی که من تو را از دیروز کم‌تر دوست داشته باشم، آن روز آفتاب طلوع نخواهد کرد.",
    "با همهٔ روحم به هر نگاه و هر لبخند تو محتاجم، و تنها حالاست که احساس می‌کنم در همهٔ عمر بی‌حاصلی که تا به امروز از دست داده‌ام چه قدر تنها و چه قدر بدبخت بوده‌ام. این است که اکنون، پس از بازیافتن تو، دیگر لحظه‌یی شکیب ندارم.",
    "دیگر نمی‌خواهم کوچک‌ترین لحظه‌یی از باقی عمرم را بی تو، دور از تو و دور از احساس وجودت از دست بدهم؛ به کسی که هیچ وقت هیچ چیز نداشته است حق بده! و به من حق بده که تو را مثل بچه‌ها دوست داشته باشم.",
    "حالا، به انتظار فردا که تو را خواهم دید سعی می‌کنم زودتر بخوابم.\nاگر خوابم نبرد، این شب به قدر سالی طولانی خواهد شد.",
    "من غرور مطلقم! آیدا! و افتخار من این است که بندهٔ تو باشم. پس اگر پاها و زانوهای تو را می‌بوسم، مرا مانع مشو. غایت آرزوهای هر بنده‌یی همین است که صاحب او افتخار بوسیدن پاهای خود را بدو ارزانی بدارد.",
    "روزگار درازی بود که شعر را گم کرده بودم. این روزها احساس می‌کنم که شعر، دوباره در من جوانه می‌زند. به بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند.\nبرای فردای‌مان چه رویاها در سر دارم!\nآن رنگین‌کمان دوردستی که خانهٔ ماست، و در آن، شعر و موسیقی لبان یکدیگر را می‌بوسند و در وجود یکدیگر آب می‌شوند... از لذت این فردایی که انتظارش قلب مرا چون پردهٔ نازکی می‌لرزاند در رویایی مداوم سیر می‌کنم.",
    "تو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت؛ تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با تو ام، و آینه‌های خالی از تصویرهای مهر و امید سرشار می‌شوند.\nکنار تو، خود را بازیافته‌ام، به زندگی برگشته‌ام و امیدهای بزرگ رویایی ترانه‌های شادمانه را به لب‌های من بازآورده‌اند. هرگز هیچ چیز در پیرامون من از تو عظیم‌تر نبوده است.",
    "یک بار با تو گفتم که عشق، شاه‌راه بزرگ انسانیت است... پس در میان مرزهای عشق، هیچ چیز پست، هیچ چیز حقیر، هیچ چیز شرم‌آور راه ندارد. عشق می‌ورزیم تا چیزی که میان حیوانات به صورت «غریزهٔ حیوانی» صورت می‌پذیرد، میان ما، به صورت موضوعی بشری، موضوعی بر اساس «انتخاب دو روح»، به صورت موضوعی که بر پایهٔ همهٔ ادراکات انسانی، قلبی و خدایی استوار شده باشد صورت بگیرد؛ ــ این است که همیشه با تو می‌گویم: «ــ تو را دوست می‌دارم.»",
    "من تو را دوست می‌دارم و با تو زندگی را. زندگی را از من مگیر!",
    "آنچه به تو می‌دهم عشق من نیست؛ بلکه تو خود، عشق منی. تویی که عشق را در من بیدار می‌کنی و اگر بخواهم این نکته را آشکارتر بگویم، می‌بایست گفته باشم که من «زنی» نمی‌جویم، من جویای آیدای خویشم.",
    "معنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.\nچه قدر در کنار تو مغرورم! ــ به من نگاه کن که چه تنها و خسته بودم، و حالا به برکت قلب تو که کنار قلب من می‌تپد، چه شاد و چه نیرومندم!\nآیدای من، تو معجزه‌یی.",
    "من فقط موقعی آرام و آسوده هستم و تنها موقعی به «تو» فکر نمی‌کنم، که تو با من باشی. همین و بس",
    "آیدای کوچک من، کاش می‌دانستی که حاضرم به جای هر دقیقه که با من از قلبت سخن بگویی، یک سال از عمرم را بدهم.",
    "باید تصدیق کرد که روح ما یکدیگر را شناخته، یکدیگر را جذب کرده، با یکدیگر آموخته شده بود.",
    "اما، به هر تقدیر، این ساعات تاریک و بی‌امید، این روزهایی که دست کم، اگر هیچ موفقیت دیگری درش نبود، اینش بود که به امید دیدار تو شروع می‌شد و حتی اگر هم در آخرین ساعات شب با نومیدی کامل، مثل دفتری بر هم نهاده می‌شد، باز این امید که فردا بتوانم ببینمت زنده نگهم می‌داشت، می‌دانی؟",
    "امید بزرگی بود که اقلاً روزی یک بار تو را ببینم.",
    "به من بنویس که تو هم در انتظار سحری هستی که پرندهٔ عشق ما در آن آواز خواهد خواند.",
    "تو همزاد من هستی. من سایه‌یی هستم که بر اثر وجود تو بر زمین افتاده‌ام، زیر پاهایت و اگر تو نباشی، من نیستم. ــ تو را دوست، دوست، دوست، دوست می‌دارم. ــ اخمت را هنگامی که اخم می‌کنی، خنده‌ات را هنگامی که می‌خندی، حتا اشکت را هنگامی که گریه می‌کنی دوست می‌دارم؛ اگر چه، خنده‌ات که دوستش می‌دارم زنده‌ام می‌کند، و اشکت که دوستش می‌دارم می‌کشدم! ــ تو خون منی، تپش قلب منی. تو را دوست می‌دارم و روزهای نازنین عمر من می‌گذرد بدون این که با تو باشم،",
    "چهرهٔ تو در برابر چشم‌های من است. صدایت در گوش‌هایم می‌پیچد. و کشش فکرها، مرا از نوشتن بازمی‌دارد... به چه چیز فکر می‌کنم؟ شاید به تو",
    "فراموش مکن که اگر ساعتی لبان تو بی‌خنده بماند، آتش سراپای وجود مرا خاکستر خواهد کرد.",
    "دیشب ناگهان یاد نقشه‌یی افتادم که برای خانه‌مان کشیدیم و تو فوراً آن را بردی که بایگانی کنی. ــ چه قدر تو بامزه‌ای.\nباری غرق رویای آن خانه شدم. تا به حدّی که وقتی به خودم آمدم، انگاری سال‌ها در آن خانه، بر فراز تپه‌یی بر دامنهٔ کوهای پوشیده از جنگل زندگی کرده‌ام!",
    "دیوانه‌وار منتظرم که صدایت را بشنوم.\nدیوانه‌وار منتظرم که خطت را ببینم.\nتو را دوست دارم و هزار بار دوستت دارم. یادت نرود آیدای من.",
    "قرار بود هیچ وقت به هیچ علت مرا تنها نگذاری، به من قول داده‌ای...\nوقتی علت و انگیزه‌ای برای زندگی کردن نباشد برای چه زنده ماند.",
    "به من بنویس که تو هم در انتظار سحری هستی که پرندهٔ عشق ما در آن آواز خواهد خواند.",
    "چهره، آینهٔ درون آدمی است، و هیچ انسان بداندیش و دیوسیرتی نیست که ــ حتی اگر زیبا هم باشد ــ آن صفا و معصومیتی که در نگاه و در رخسارهٔ یک موجود نیک‌نفس و خوش‌سیرت به چشم انسان می‌خورد، در سکنات و وجناتش دیده شود.",
    "خدای کوچولو! امید بزرگ! همه چیز من! شادی و خوش‌بختی من!\nحالا دیگر زندگی من، چیزی جز تو نیست.\nحالا دیگر، این نفسی که می‌کشم چیزی جز تو نیست.\nحالا دیگر شعر من، فکر من، تصور من، چیزی جز تو نیست.\nمثل بچه‌ها دوستت می‌دارم. درست همان طور که بچه‌ها مادرشان را دوست دارند. زیبایی تو ــ اگر چه مرا به آتش می‌کشد، می‌سوزاند و خاکستر می‌کند ــ دیگر علت و انگیزهٔ دوستی و عشق من نیست. به هر صورتی که درآیی تو را دوست می‌دارم. فقط به شرط آن که «آیدای من» باشی. فقط به شرط آن که «بدانی چرا تو را مثل بچه‌ها دوست می‌دارم.»",
    "آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی.",
    "معنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.",
    "عشق، بزرگ‌ترین خصلت انسان است؛ پس من که عشقی چنین بزرگ در دل دارم چرا بزرگ‌ترین مرد دنیا نباشم؟",
    "هیچ چیز به قدر بزرگوار بودن و خصلت عفو و اغماض، در استحکام زندگی و خوش‌بختی زناشویی موثر نیست،",
    "«هر مرد موفق، زن فهیم و دل‌سوزی در خانه دارد».",
    "چه قدر جای تو، این جا، در کنار من، توی نگاه من، خالی است... گو این که لحظه‌یی بی تو نیستم. خودت بهتر می‌دانی: من، برای آن که از خودم خبری بگیرم، باید از تو شروع کنم! ــ نفسی نمی‌کشم مگر این که با یاد تو باشد؛ قلبم نمی‌تپد مگر این که یادش باشد زندگی دوباره را از کجا شروع کرده است؛ مگر این که یادش باشد برای چه می‌تپد.",
    "زیرا هیچ چیز نیرومندتر از عشق نیست",
    "تو تنها پیروزی دوران حیات منی.",
    "«آیدای من! شتاب کن که در پس این اولمپ سحرانگیز، همهٔ خدایان به انتظار ما هستند!»\nمعنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.\nچه قدر در کنار تو مغرورم! ــ به من نگاه کن که چه تنها و خسته بودم، و حالا به برکت قلب تو که کنار قلب من می‌تپد، چه شاد و چه نیرومندم!\nآیدای من، تو معجزه‌یی.",
    "می‌خواهم بگویم که سکوت تو، پایان غم‌انگیز زندگی من است.\nحرف بزن آیدا، حرف بزن!\nمن محتاج شنیدن حرف‌های تو هستم... با من از عشقت، از قلبت، از آرزوهایت حرف بزن... اگر مرا دوست می‌داری، من نیازمند آنم که با زبان تو آن را بشنوم: هر روز، هر ساعت، هر دقیقه، و هر لحظه می‌خواهم که زبان تو، دهان تو و صدای تو آن را با من مکرر کند... افسوس که سکوت تو، مرا نیز اندک‌اندک از گفتن باز می‌دارد.\nدرخت با بهار و ماهی با آب زنده است، و من با حرف‌های تو.",
    "در من قدرتی است که در قلمرو شیطان طبل خدایی می‌زنم. این قدرت تویی آیدای من! ــ چرا مغرور نباشم؟ چه گونه می‌توانم مغرور نباشم؟\nیک بار با تو گفتم که عشق، شاه‌راه بزرگ انسانیت است... پس در میان مرزهای عشق، هیچ چیز پست، هیچ چیز حقیر، هیچ چیز شرم‌آور راه ندارد. عشق می‌ورزیم تا چیزی که میان حیوانات به صورت «غریزهٔ حیوانی» صورت می‌پذیرد، میان ما، به صورت موضوعی بشری، موضوعی بر اساس «انتخاب دو روح»، به صورت موضوعی که بر پایهٔ همهٔ ادراکات انسانی، قلبی و خدایی استوار شده باشد صورت بگیرد؛ ــ این است که همیشه با تو می‌گویم: «ــ تو را دوست می‌دارم.»",
    "آغوشم حسرت تو را دارد، روزهایم حسرت تو را دارد،",
    "در برابر هیچ نوع پیشامدی، آیدا حق اخم کردن، سکوت کردن، قیافه گرفتن، به فکر فرو رفتن و کج‌خلق شدن ندارد؛ و در صورتی که آیدا یکی از اعمال بالا را انجام بدهد، احمد حق خواهد داشت در عوض هر چه را که به دستش رسید پاره کند یا بشکند، خانه را آتش بزند و خودش را به دار بیاویزد. زیرا همهٔ شادی‌های دنیا، برای احمد، در وجود آیدا خلاصه می‌شود: آیدا برای احمد نقاشی، موسیقی، شعر، خوش‌بختی، پیروزی و ثروت است. بنابراین، اگر آیدا ابروهای قشنگش را در هم گره کرد، احمد حق خواهد داشت تصور کند که زندگی از او برگشته است، و کسی که زندگی ازش برگشت، حق دارد خود را معدوم کند.",
    "این است که اکنون، پس از بازیافتن تو، دیگر لحظه‌یی شکیب ندارم. دیگر نمی‌خواهم کوچک‌ترین لحظه‌یی از باقی عمرم را بی تو، دور از تو و دور از احساس وجودت از دست بدهم؛ به کسی که هیچ وقت هیچ چیز نداشته است حق بده! و به من حق بده که تو را مثل بچه‌ها دوست داشته باشم.",
    "آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی.",
    "دیروز چند لحظهٔ کوتاه بیشتر ندیدمت. تمام سر شب، تنها و بی‌هدف در خیابان‌های تاریک و خلوت این اطراف راه رفتم و به تو فکر کردم. شاید اگر بیرون نمی‌رفتم، می‌توانستم دفعات بیشتری ببینمت، ولی چون به‌ات گفتم که بروی بخوابی و قبول نکردی، ناچار رنج ندیدن تو را به خودم هموار کردم و از خانه بیرون رفتم که بروی استراحت کنی. فکر نمی‌کنی اگر مریض بشوی و بیفتی، با این وضعی که داریم چه خواهد شد؟",
    "من فقط موقعی آرام و آسوده هستم و تنها موقعی به «تو» فکر نمی‌کنم، که تو با من باشی. همین و بس.",
    "درخت با بهار و ماهی با آب زنده است، و من با حرف‌های تو.",
    "افسوس آیدای کوچک من، کاش می‌دانستی که حاضرم به جای هر دقیقه که با من از قلبت سخن بگویی، یک سال از عمرم را بدهم.",
    "مسألهٔ قاطع این است که احمد تو تأسف می‌خورد که چرا صاحب همهٔ ثروت‌های جهان نیست تا برای خاطر تو از آن چشم بپوشد و بندگی تو را به سطوت و سلطنت جهان ترجیح بدهد",
    "نه. این استراحت نیست، انتظار است. انتظار چه؟ ــ هیچ! انتظار هیچ. من خسته و پریشان و دربه‌درم؛ من کسل و بیمار و رنجورم؛ من نومید و سرخورده و درهم‌شکسته‌ام و انتظار هیچ چیز را نمی‌کشم، انتظار هیچ چیز را نمی‌کشم. جهنم ِ همه چیز.",
    "عشق تو، برای من، مذهب و سرنوشت است.\nعشق تو، کار و تفریح من شده است.\nعشق تو، ــ بگذار برایت بگویم ــ یا از من «خدا» یی خواهد ساخت، و یا چون صاعقه‌یی نابودم خواهد کرد.",
    "در ره عشق، از آن سوی فنا صد خطر است:\nتا نه گویی که چو عمرم به سر آمد، رستم!",
    "«ــ تو را دوست می‌دارم.» در این کلام بزرگی که روح‌ها و تن‌های ما را برای همیشه یکی می‌کند، بر کلمهٔ تو تکیه می‌کنم نه بر لغت دوست داشتن. زیرا که در این جا، آنچه شایان اهمیت است، تو است... تو را دارم، و برای آن که بدانی دربارهٔ تو چه می‌اندیشم، از دوست داشتن، از این لغت بزرگ مدد می‌گیرم.",
    "و بدین گونه از جانوری که به دنبال غریزهٔ حیوانی خویش می‌دود فاصله می‌گیرم؛ چرا که حیوان، دوست می‌دارد، و برای فرو نشاندن عطش دوست داشتن به دنبال کسی می‌گردد که دوستش بدارد...",
    "مرا توی بازوهایت، توی بغلت جا بده. مرا زیر پاهایت، روی زمینی که بر آن‌ها قدم گذاشته‌ای جا بده.\nآن قدر دوستت دارم که گاهی از وحشت به لرزه می‌افتم.",
    "عشق تو چنان از غرور سرشارم کرده است که احساس می‌کنم خداها باید روی نوک پنجه‌های‌شان قدبلندی کنند تا به نصف هیکل من برسند.",
    "مسلم است که چهره، آینهٔ درون آدمی است، و هیچ انسان بداندیش و دیوسیرتی نیست که ــ حتی اگر زیبا هم باشد ــ آن صفا و معصومیتی که در نگاه و در رخسارهٔ یک موجود نیک‌نفس و خوش‌سیرت به چشم انسان می‌خورد، در سکنات و وجناتش دیده شود.\nزیبایی ظاهر، اگر با آن تابندگی و درخششی که انعکاس روح است توأم نباشد، نخواهد توانست قلب انسان را به خود جلب کند.",
    "راستش این است. من نمی‌بایستی به تو نزدیک می‌شدم، نمی‌بایستی عشق پاک و بزرگ تو را متوجه خودم می‌کردم، نمی‌بایستی بگذارم تو مرا دوست بداری. من مرده‌یی بیش نیستم و هنگامی که تو را دیدم آخرین نفس‌هایم را می‌کشیدم. شرافتمندانه نبود که بگذارم تو مرده‌یی را دوست بداری.",
    "آیدای عزیز من\nهر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.\nدیروز چند لحظهٔ کوتاه بیشتر ندیدمت. تمام سر شب، تنها و بی‌هدف در خیابان‌های تاریک و خلوت این اطراف راه رفتم و به تو فکر کردم. شاید اگر بیرون نمی‌رفتم، می‌توانستم دفعات بیشتری ببینمت، ولی چون به‌ات گفتم که بروی بخوابی و قبول نکردی، ناچار رنج ندیدن تو را به خودم هموار کردم و از خانه بیرون رفتم که بروی استراحت کنی. فکر نمی‌کنی اگر مریض بشوی و بیفتی، با این وضعی که داریم چه خواهد شد؟",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»\nاین گفت‌وگوی کوتاه را، مدام، مثل برگردان یک شعر، مثل تم یک قطعهٔ موسیقی، هر لحظه توی ذهن خودم تکرار کردم.",
    "روح و جسم و دل تو برای شادی آفریده شده... چه قدر متأسفم که آن شب، برای تو از زندگی وحشتناک خودم حکایت کردم و تو را از شادی‌هایی که می‌توانی با کم‌ترین چیزی به دست آوری مانع شدم. ــ اگر می‌دانستم پس از آن همه رنج‌ها و نابه‌سامانی‌ها تو را می‌توانم داشته باشم، بدون شک با ارادهٔ آهنین‌تری تحمل‌شان می‌کردم.",
    "این است که همیشه با تو می‌گویم: «ــ تو را دوست می‌دارم.» در این کلام بزرگی که روح‌ها و تن‌های ما را برای همیشه یکی می‌کند، بر کلمهٔ تو تکیه می‌کنم نه بر لغت دوست داشتن. زیرا که در این جا، آنچه شایان اهمیت است، تو است...",
    "می‌کند. من چه گونه می‌توانم قلب بدبختم را راضی کنم که از لذت وجود تو برخوردار باشد، اما نتواند اسباب سعادت و نیک‌بختی تو را فراهم آورد؟\nاین، کمال خودبینی، کمال وقاحت است. من چه طور خودم را راضی کنم که تو، از وجود من، فقط مشتی غم و بدبختی به نصیب ببری؟",
    "روزی که من تو را از دیروز کم‌تر دوست داشته باشم، آن روز آفتاب طلوع نخواهد کرد. یقین داشته باش که برای خوش‌بختی تو از هیچ کاری روگردان نیستم... بارها به تو گفته‌ام که فقط برای خاطر تو زنده‌ام و باز هم تأکید می‌کنم. اگر هنوز نفسی می‌کشم، برای خاطر آن است که تو را دارم و برای خاطر آن است که تو را با خودم صمیمی و مهربان می‌بینم. دلم برای تو، برای داشتن تو، برای بوسیدن تو و برای در آغوش فشردن تو شعله می‌زند، اما...\nاما این روزه را فقط موقعی افطار خواهم کرد که بدانم تو را خوش‌بخت می‌کنم.\nهرگز آن اندازه پست و ناجوانمرد نیستم که خوش‌بختی خود را به قیمت بدبختی تو به دست آرم و بخواهم به قیمت بدبختی تو کامکاری کنم.",
    "به من می‌گویی که «دیگر از آن نامه‌ها برایم نمی‌نویسی». ــ آیدای من! من از نوشتن عاجز نیستم؛ اما اگر مسأله این باشد که در این نامه‌ها تو را از عشق خود مطمئن کنم، به طور قطع از این کار عاجزم. دیگر برای بیان این مطلب نه کلمه‌یی هست نه زبانی، نه قلمی، نه نویسنده‌یی. ــ همین مانده که فریادی بکشم و خاکستر شوم.\nعشق تو، برای من، مذهب و سرنوشت است.\nعشق تو، کار و تفریح من شده است.\nعشق تو، ــ بگذار برایت بگویم ــ یا از من «خدا» یی خواهد ساخت، و یا چون صاعقه‌یی نابودم خواهد کرد.",
    "تو همزاد من هستی. من سایه‌یی هستم که بر اثر وجود تو بر زمین افتاده‌ام، زیر پاهایت و اگر تو نباشی، من نیستم",
    "بی چشمان تو نمی‌توانم زندگی کنم. قصهٔ من و چشمان آیدا، قصهٔ درخت و آب است... به هوش باش که فقط قطرهٔ اشکی از چشمان تو کافی است که درخت را، چون سیل بنیان‌کنی با خود ببرد!",
    "آیدای خوشگلم!\nآن قدر خوشگل که، خودم را از تماشای هر چیز زیبایی بی‌نیاز می‌بینم.",
    "تو دور از منی، من بی‌حال و حوصله‌ام؛ و لاجرم، وقتی که تو را می‌بینم جز خستگی‌ها و اندوه و ناراحتی‌ها و گلایه‌ها و شکایت‌ها چیزی ندارم که به تو دهم... اگر تو باشی دیگر از این ملال و اندوه چیزی باقی نخواهد بود،",
    "هر لبخند تو، هر بوسهٔ تو به من آن قدرت را عنایت می‌کند که کوهی را بر سر کوهی بگذارم.\nکافی است که زیر بازوی مرا بگیری و از من بخواهی. به تو ثابت خواهم کرد که عشق، تواناترین خدایان است.",
    "* در برابر هیچ نوع پیشامدی، آیدا حق اخم کردن، سکوت کردن، قیافه گرفتن، به فکر فرو رفتن و کج‌خلق شدن ندارد؛ و در صورتی که آیدا یکی از اعمال بالا را انجام بدهد، احمد حق خواهد داشت در عوض هر چه را که به دستش رسید پاره کند یا بشکند، خانه را آتش بزند و خودش را به دار بیاویزد. زیرا همهٔ شادی‌های دنیا، برای احمد، در وجود آیدا خلاصه می‌شود: آیدا برای احمد نقاشی، موسیقی، شعر، خوش‌بختی، پیروزی و ثروت است. بنابراین، اگر آیدا ابروهای قشنگش را در هم گره کرد، احمد حق خواهد داشت تصور کند که زندگی از او برگشته است، و کسی که زندگی ازش برگشت، حق دارد خود را معدوم کند.",
    "بی چشمان تو نمی‌توانم زندگی کنم. قصهٔ من و چشمان آیدا، قصهٔ درخت و آب است... به هوش باش که فقط قطرهٔ اشکی از چشمان تو کافی است که درخت را، چون سیل بنیان‌کنی با خود ببرد!",
    "طبعاً جرأت زیادی لازم است که آدم، خودش را به دهان مرگ بیندازد. اما خیال می‌کنم برای احمد تو، بدون این که آیدا را داشته باشد، تحمل زندگی جرأت بیشتری لازم دارد.",
    "تصور زندگی با تو در آن خانه، بر فراز آن تپه، آن قدر خیال‌انگیز و شیرین بود؛ آن قدر شوق‌انگیز بود؛ و من در این رویای دور و دراز خود چنان فرو رفتم، که اگر هم الان عمرم به آخر برسد، باز هم خود را مغبون نمی‌شمرم: زیرا که من با امیدواری بود که به آنچه در انتظار ماست اندیشیدم، نه با حسرت.",
    "آیدای من! تا هنگامی که هنوز کلماتی دارم تا عشق خود را به تو ابراز کنم، زنده‌ام.",
    "عزیزم: اگر واقعاً به من اعتقاد داری و می‌دانی که من اگر خونم به زمین بریزد نخواهم گذاشت تو کوچک‌ترین ناملایمی را تحمل کنی، از بابت این محل خاطرت کاملاً جمع باشد.",
    "اطمینان داشته باش، و آن سطور را به یاد بیار که قرار بود در خانهٔ ما: آسایش پاداش اعتماد باشد.",
    "بارها به تو گفته‌ام که با همهٔ عشق من به تو، اگر روزی دریابم که تو از زندگی کردن با مرد دیگری خوش‌بخت خواهی شد، حتی به چشم‌هایت نگاه نخواهم کرد که ناراحت بشوی؛ و با کمال میل خواهم گذاشت که به دنبال عشقت بروی. (البته خودمانیم: این اندازه‌ها سوپرمن نیستم که هیچ، اگر چنین موردی پیش بیاید جگرت را هم خواهم خورد!) فقط یک «عشق» هست و، یک خواهرش «حسادت»!",
    "مثل غلامی که ناگهان خبر شود که پادشاهی به خانه‌اش مهمان آمده است دستپاچه شده‌ام.",
    "بگذار این نورزدگی اندکی بگذرد تا بتوانم چشم‌هایم را باز کنم.",
    "معنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.\nچه قدر در کنار تو مغرورم!",
    "به بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند.",
    "عشق، شاه‌راه بزرگ انسانیت است... پس در میان مرزهای عشق، هیچ چیز پست، هیچ چیز حقیر، هیچ چیز شرم‌آور راه ندارد.",
    "به قول حافظ:\nبندهٔ طلعت آن باش که، آنی دارد.",
    "شب خالی کشنده‌یی را می‌گذرانم. به هیچ قوه‌یی در ماوراء طبیعت معتقد نیستم؛ اما ای کاش معتقد بودم و واقعاً این چنین قوه و قدرتی وجود می‌داشت تا من امشب دست به دامانش می‌زدم و ازش می‌خواستم که تو را برای یک ساعت، برای فقط چند دقیقه، برای فقط یک دیدار کوتاه ــ همین قدر که چشم‌هایم چشم‌هایت را ببیند ــ تو را به من می‌رسانید",
    "در مواردی که خطایی از یک طرف سر بزند ــ این سوآل را مطرح کنند: «آیا طرف خطاکار، خطای خود را از روی سوء نیت انجام داده، یا این که سوء نیت نداشته است؟» و اگر سوء نیتی در کار نبود، بلافاصله آن خطا را فراموش کنند و طرف خاطی را ببخشند؛ زیرا هیچ چیز به قدر بزرگوار بودن و خصلت عفو و اغماض، در استحکام زندگی و خوش‌بختی زناشویی موثر نیست",
    "زیبایی تو ــ اگر چه مرا به آتش می‌کشد، می‌سوزاند و خاکستر می‌کند ــ دیگر علت و انگیزهٔ دوستی و عشق من نیست. به هر صورتی که درآیی تو را دوست می‌دارم. فقط به شرط آن که «آیدای من» باشی.",
    "ما از دوزخ بیگانگی‌ها گریخته‌ایم",
    "بی‌نجوای انگشتانت\nفقط. ـ\nو جهان از هر سلامی خالی است",
    "آیدا و احمد خوشبختی و سعادت زناشویی خود را به این ترتیب ضمانت می‌کنند که همیشه، در مواردی که خطایی از یک طرف سر بزند ــ این سوآل را مطرح کنند: «آیا طرف خطاکار، خطای خود را از روی سوء نیت انجام داده، یا این که سوء نیت نداشته است؟» و اگر سوء نیتی در کار نبود، بلافاصله آن خطا را فراموش کنند و طرف خاطی را ببخشند؛ زیرا هیچ چیز به قدر بزرگوار بودن و خصلت عفو و اغماض، در استحکام زندگی و خوش‌بختی زناشویی موثر نیست، و احمد و آیدا به این حقیقت با تمام دل و جان خود اذعان دارند.",
    "شک نداشته باش در این نکته، که همهٔ هدف‌ها و آرزوهای من در وجود نازنین تو خلاصه شده است. تصور نکن که این مسأله، تنها به خاطر ظرافت و زیبایی ظاهر توست؛ اگر چه پیش از آن که تو را به خوبی امروز بشناسم، آنچه مرا به طرف تو کشید همین زیبایی و ظرافت بود؛ اما مسلم است که چهره، آینهٔ درون آدمی است، و هیچ انسان بداندیش و دیوسیرتی نیست که ــ حتی اگر زیبا هم باشد ــ آن صفا و معصومیتی که در نگاه و در رخسارهٔ یک موجود نیک‌نفس و خوش‌سیرت به چشم انسان می‌خورد، در سکنات و وجناتش دیده شود.\nزیبایی ظاهر، اگر با آن تابندگی و درخششی که انعکاس روح است توأم نباشد، نخواهد توانست قلب انسان را به خود جلب کند.",
    "روزگار درازی شد که همه چیز از من گریخته بود؛ حتی شعر ــ که من با آن در این سرزمین کوس خدایی می‌زدم ــ.\nمی‌پنداشتم که عشق، هرگز دیگر به خانهٔ من نخواهد آمد.\nمی‌پنداشتم که شعر، برای همیشه مرا ترک گفته است.\nمی‌پنداشتم که شادی، کبوتری است که دیگر به بام من نخواهد نشست.\nمی‌پنداشتم که تنهایی، دیگر دست از جان من نخواهد کشید و خستگی، دیگر روح مرا ترک نخواهد گفت.\nتو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت؛ تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با تو ام، و آینه‌های خالی از تصویرهای مهر و امید سرشار می‌شوند.",
    "هرگز هیچ چیز در پیرامون من از تو عظیم‌تر نبوده است.",
    "همهٔ شادی‌هایم در یک لبخند تو خلاصه می‌شود؛ و کافی است که تو قیافهٔ ناشادی بگیری تا من همهٔ شادی‌ها و خوش‌بختی‌های دنیا را در خطوط در هم فشردهٔ آن چهره‌یی که خدا می‌داند چه قدر دوستش می‌دارم گم کنم.",
    "روزی که من تو را از دیروز کم‌تر دوست داشته باشم، آن روز آفتاب طلوع نخواهد کرد. یقین داشته باش که برای خوش‌بختی تو از هیچ کاری روگردان نیستم...",
    "دلم برای تو، برای داشتن تو، برای بوسیدن تو و برای در آغوش فشردن تو شعله می‌زند، اما...\nاما این روزه را فقط موقعی افطار خواهم کرد که بدانم تو را خوش‌بخت می‌کنم.",
    "آن نویسندهٔ فرانسوی چه خوب گفته است که: صبر و تحمل، جرأت و شهامتِ مردم پرهیزکار است!",
    "کتیبه‌یی بر سردر آن خانه آویخته بودیم که بر آن نوشته بود:\nای بیگانه که خلوت ما را می‌شکنی! همچنان که در خانهٔ ما به روی تو باز است، تو نیز بزرگواری کن و ما را از شنیدن عقاید خویش معاف دار.\nما از دوزخ بیگانگی‌ها گریخته‌ایم، تا از برخورد با هر آنچه خوشایندمان نیست در امان باشیم.\nاگر به خانهٔ ما فرود می‌آیی، خلوت ما را مقدس شمار!",
    "کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود\nو انسان با نخستین درد.\nدر من زندانی ستمگری بود\nکه به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد ـ\nمن با نخستین نگاه تو آغاز شدم.",
    "... همین قدر، مست و برق‌زده، گیج و خوش‌بخت، با خودم می‌گویم: برکت عشق تو با من باد! ــ و این، دعای همهٔ عمر من است، هر بامداد که با تو از خواب بیدار شوم و هر شامگاه که در کنار تو به خواب روم.\nبرکت عشق تو با من باد!",
    "همهٔ عمر را عاشق بوده‌ام. تو خود این را بهتر می‌دانی. اما هرگز عشقی چنین پُرشور نداشته‌ام. ــ عشقی که تنها هنر من، هنر کلام، در برابر آن بی‌رنگ می‌شود و لُنگ می‌اندازد. گرچه با وجود این بهترین شعرهایم نام تو را دارند.",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»",
    "می‌پنداشتم که عشق، هرگز دیگر به خانهٔ من نخواهد آمد.\nمی‌پنداشتم که شعر، برای همیشه مرا ترک گفته است.\nمی‌پنداشتم که شادی، کبوتری است که دیگر به بام من نخواهد نشست.\nمی‌پنداشتم که تنهایی، دیگر دست از جان من نخواهد کشید و خستگی، دیگر روح مرا ترک نخواهد گفت.\nتو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت؛ تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با تو ام، و آینه‌های خالی از تصویرهای مهر و امید سرشار می‌شوند.\nکنار تو، خود را بازیافته‌ام، به زندگی برگشته‌ام و امیدهای بزرگ رویایی ترانه‌های شادمانه را به لب‌های من بازآورده‌اند. هرگز هیچ چیز در پیرامون من از تو عظیم‌تر نبوده است.",
    "این روزها تنها موضوع فکر من «زندگی کردن» است. می‌خواهم زندگی کنم ــ به تمام معنا ــ. می‌خواهم با تمام وجودم زندگی کنم، زندگی را بچشم، لمس کنم، در آغوش بگیرم",
    "عمری را با فریب‌ها و دغلی‌هایی که نقاب عشق را به چهره گذاشته‌اند به سر بردن، رنج جان‌کاهی است.",
    "آیدا! این که مرا به سوی تو می‌کشد عشق نیست، شکوه توست؛ و آنچه مرا به انتخاب تو برمی‌انگیزد، نیاز تن من نیست، یگانگی ارواح و اندیشه‌های ماست.",
    "من فقط موقعی آرام و آسوده هستم و تنها موقعی به «تو» فکر نمی‌کنم، که تو با من باشی. همین و بس.",
    "مردی که با این همه شور و حرارت به تو عشق می‌ورزد، محتاج حرف‌های توست... اگر تو بخواهی همچنان به این سکوت ادامه دهی، نمی‌گویم تو را خواهم گذاشت و به دنبال کار خود خواهم رفت، نه، زیرا که جز کنار تو جایی ندارم؛ بلکه، می‌خواهم بگویم که اگر این سکوت ادامه یابد به زودی تنها جسد سرد و مُرده‌یی را در آغوش خواهی گرفت که از زندگی تنها نشانه‌اش همان است که نفسی می‌کشد. می‌خواهم بگویم که سکوت تو، پایان غم‌انگیز زندگی من است.\nحرف بزن آیدا، حرف بزن!",
    "از صفر می‌باید شروع کنم، اما برای آن که به صفر برسم خیلی باید بکوشم.",
    "تو را دارم و از هیچ چیز غمم نیست. از صفر که هیچ، از منهای بی‌نهایت شروع خواهم کرد و از هیچ چیز هم نمی‌ترسم. من در آستانهٔ مرگی مأیوس، در آستانهٔ «عزیمتی نابهنگام» تو را یافتم؛ وقتی تو به من رسیدی من شکست مطلق بودم، من مرده بودم. پس حالا دیگر از چه چیز بترسم؟",
    "معنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.\nچه قدر در کنار تو مغرورم!",
    "آخر چرا تو نباید الان پیش من باشی؟\nتو همزاد من هستی. من سایه‌یی هستم که بر اثر وجود تو بر زمین افتاده‌ام، زیر پاهایت و اگر تو نباشی، من نیستم. ــ تو را دوست، دوست، دوست، دوست می‌دارم. ــ اخمت را هنگامی که اخم می‌کنی، خنده‌ات را هنگامی که می‌خندی، حتا اشکت را هنگامی که گریه می‌کنی دوست می‌دارم؛ اگر چه، خنده‌ات که دوستش می‌دارم زنده‌ام می‌کند، و اشکت که دوستش می‌دارم می‌کشدم! ــ تو خون منی، تپش قلب منی. تو را دوست می‌دارم و روزهای نازنین عمر من می‌گذرد بدون این که با تو باشم، بدون این که بتوانم شادمانی و سعادتی عظیم و بهشتی را که از بودن با تو برای من حاصل خواهد شد با خودت تقسیم کنم. ـ\nتو دور از منی، من بی‌حال و حوصله‌ام؛ و لاجرم، وقتی که تو را می‌بینم جز خستگی‌ها و اندوه و ناراحتی‌ها و گلایه‌ها و شکایت‌ها چیزی ندارم که به تو دهم... اگر تو باشی دیگر از این ملال و اندوه چیزی باقی نخواهد بود، دیوانه! آخر آمده‌ای که امتحان کنی؟\nتو رو خدا...",
    "درخت با بهار و ماهی با آب زنده است، و من با حرف‌های تو.",
    "افسوس آیدای کوچک من، کاش می‌دانستی که حاضرم به جای هر دقیقه که با من از قلبت سخن بگویی، یک سال از عمرم را بدهم.",
    "زیبایی ظاهر، اگر با آن تابندگی و درخششی که انعکاس روح است توأم نباشد، نخواهد توانست قلب انسان را به خود جلب کند. به قول حافظ:\nبندهٔ طلعت آن باش که، آنی دارد.",
    "و آغوشت\nاندک جایی برای زیستن\nاندک جایی برای مردن",
    "از خدا دور افتاده بودم؛ خدا را با خودت به خانهٔ من آوردی. ــ سرد و تاریک بودم، نور و روشنایی را به اجاق من باز آوردی. ــ زندگی، ترکم کرده بود؛ زندگی آوردی. صفای قدمت! ناز قدمت! عشق و پاکی را به خانهٔ من آوردی.",
    "ساعات کوتاه دیدارمان هم فقط به دو چیز صرف می‌شود: ــ کوشش من برای به حرف آوردن تو؛ و اصرار تو، و پافشاری تو، و سعی تو، برای این که ساکت بمانی و چیزی نگویی!",
    "سکوت تو، شعر را در روح من می‌خشکاند. شعر، زندگی من است. حرف‌های تو مایه‌های اصلی این زندگی است و مایه‌های اصلی این زندگی می‌باید باشد.",
    "لبان تو آینه‌یی است که از ظرافت روحت حرف می‌زند و روحت، روح وقار و متانت است. روح تو یک «خانم» یک «لیدی» است.",
    "تو را دوست دارم؛ و این دوست داشتن، حقیقتی است که مرا به زندگی دل‌بسته می‌کند.",
    "اما رفتن ما به فرانسه، به اتفاق هم:\nحداقل پولی که با خودمان داریم پنج‌هزار تومان است که از آن، در حدود هزار تومانش خرج سفرمان خواهد بود. (البته تا ترکیه با تی. بی. تی، و از آن جا تا مارسی با کشتی)‌ که چون با کارت سردبیری معتبرترین روزنامه‌های ایران حرکت خواهیم کرد، تا ۷۵ به هر دومان تخفیف می‌دهند",
    "هر لبخند تو، هر بوسهٔ تو به من آن قدرت را عنایت می‌کند که کوهی را بر سر کوهی بگذارم.\nکافی است که زیر بازوی مرا بگیری و از من بخواهی. به تو ثابت خواهم کرد که عشق، تواناترین خدایان است.",
    "شرحی در باب «آیدا در آینه» در مجله‌یی چاپ شده بود. نوشته‌اند: عشق انسانی من، دیگر آن جنبهٔ گستردگی را ندارد، زیرا شاعر، فقط به معشوق نگاه می‌کند و آیدا برای او به صورت «هدف نهایی شعر» درآمده است...\nاگر واقعاً چنین است، زهی سعادت!\nبگذار بگویم که: انسانی سرگردان، سرانجام سامانی یافته است!",
    "به چه چیز فکر می‌کنم؟ شاید به تو. قدر مسلم این است که به هر چه فکر کنم، از «تو» خالی نیست، از این گذشته، این روزها تنها موضوع فکر من «زندگی کردن» است. می‌خواهم زندگی کنم ــ به تمام معنا ــ. می‌خواهم با تمام وجودم زندگی کنم، زندگی را بچشم، لمس کنم، در آغوش بگیرم. و طبیعی است که فکر کردن به زندگی، معنی دیگرش فکر کردن به تو است.",
    "آنچه تا به امروز شده‌ام، تنها و تنها طرحی کلی است از آنچه «می‌توانم باشم»، از آنچه «باید بشوم».",
    "هر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»",
    "من فقط موقعی آرام و آسوده هستم و تنها موقعی به «تو» فکر نمی‌کنم، که تو با من باشی. همین و بس.",
    "هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست\nکه من به زندگی نشستم!",
    "صالح‌پور گرامی\nپس از مدت‌ها و مدت‌ها می‌خواهم برایت دو کلمه بنویسم. اما چه؟\nخسته، خسته، خسته! ــ این حاصل کار است. حاصل چهل و دو سه سال به اصطلاح: زندگی! خسته از طلوع و غروب، خسته از آدم‌ها، خسته از جان کندن، و دیگر، خسته از پوست‌کلفتی و نمردن!\nو به راستی، فکرش را که می‌کنم، اگر آیدا ــ این وجود مغتنم، و این تنها غنیمتی که من از این جنگ بی سرانجام و مشکوک چهل و دو ساله به چنگ آورده‌ام ــ نمی‌بود، چه می‌شد؟",
    "می‌پنداشتم که عشق، هرگز دیگر به خانهٔ من نخواهد آمد.",
    "من تو را برای خاطر خودت که آیدای من هستی دوست می‌دارم...",
    "آیدای نازنین من! تو از پاکی و معصومیت به بچه‌یی می‌مانی که درست در میان گریه، اگر کسی با انگشتان دستش سایهٔ موشی روی دیوار بسازد، همچنان که هنوز اشک‌ها بر گونه‌اش جاری است صدای خنده‌اش به آسمان می‌رود... تو به همان اندازه بی‌آلایش و معصومی.",
    "تو را دوست دارم و تمام ذرات وجود من با فریاد و استغاثه تو را صدا می‌زند. آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی.",
    "تو را دوست دارم و تمام ذرات وجود من با فریاد و استغاثه تو را صدا می‌زند. آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی.",
    "به بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند.",
    "معنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.\nچه قدر در کنار تو مغرورم! ــ به من نگاه کن که چه تنها و خسته بودم، و حالا به برکت قلب تو که کنار قلب من می‌تپد، چه شاد و چه نیرومندم!\nآیدای من، تو معجزه‌یی.",
    "یقین داشته باش که برای خوش‌بختی تو از هیچ کاری روگردان نیستم... بارها به تو گفته‌ام که فقط برای خاطر تو زنده‌ام و باز هم تأکید می‌کنم. اگر هنوز نفسی می‌کشم، برای خاطر آن است که تو را دارم و برای خاطر آن است که تو را با خودم صمیمی و مهربان می‌بینم. دلم برای تو، برای داشتن تو، برای بوسیدن تو و برای در آغوش فشردن تو شعله می‌زند، اما...\nاما این روزه را فقط موقعی افطار خواهم کرد که بدانم تو را خوش‌بخت می‌کنم.",
    "تو را دوست می‌دارم و روزهای نازنین عمر من می‌گذرد بدون این که با تو باشم، بدون این که بتوانم شادمانی و سعادتی عظیم و بهشتی را که از بودن با تو برای من حاصل خواهد شد با خودت تقسیم کنم. ـ\nتو دور از منی، من بی‌حال و حوصله‌ام؛ و لاجرم، وقتی که تو را می‌بینم جز خستگی‌ها و اندوه و ناراحتی‌ها و گلایه‌ها و شکایت‌ها چیزی ندارم که به تو دهم... اگر تو باشی دیگر از این ملال و اندوه چیزی باقی نخواهد بود",
    "دیوانه، کوتاه کن این بازی را. اگر شروعش کنی برد با ما خواهد بود، به‌ات قول می‌دهم!",
    "صدای تو، هنگامی که این مژده را به من دادی، صدای باز شدن دروازه‌های رویای همهٔ عمرم بود: رویای پر از رنگین‌کمان عشقی که من خودم را در آن «پیدا کنم»؛ زیرا من هنوز خودم نیستم، هنوز خودم نشده‌ام. آنچه تا به امروز شده‌ام، تنها و تنها طرحی کلی است از آنچه «می‌توانم باشم»، از آنچه «باید بشوم».",
    "تبسمت برای آن که همهٔ شادی‌های دنیا را در قلب من سرشار کند کافی است؛ همچنان که قهرت کافی است تا تلخی تمامی بدبختی‌ها را به من بچشاند...",
    "بیا و مرغ سعادت را با خود به خانهٔ من بیار",
    "من و تو، هر دو تا، زندگی را خیلی از آنچه که هست سخت‌تر گرفته‌ایم.",
    "سکوت تو، پایان غم‌انگیز زندگی من است.\nحرف بزن آیدا، حرف بزن",
    "من فقط موقعی آرام و آسوده هستم و تنها موقعی به «تو» فکر نمی‌کنم، که تو با من باشی. همین و بس. وقتی تو نیستی، مثل بچه کوچولویی که دور از مادرش بهانه می‌گیرد و باید دلش را با بازیچه‌یی خوش کرد و فریبش داد، ناچارم که خود را با یاد لحظاتی که با تو بوده‌ام، با خاطرهٔ حرف‌هایت، خنده‌هایت، اخم‌هایت، آن «خدایا خدایا» گفتن‌هایت که من چه قدر دوست دارم و از شنیدن آن چه اندازه لذت می‌برم، دل‌خوش و سرگرم کنم.",
    "تو را دوست دارم و تمام ذرات وجود من با فریاد و استغاثه تو را صدا می‌زند",
    "که جز کنار تو جایی ندارم؛",
    "خوشا دمی که ما ــ تو و من ــ با موهای سپید، راضی از روزها و شبانی که به پشت سر نهاده‌ایم، این سطوری را که قلب من، در فاصلهٔ کوتاهی از تو، در آرزوی بزرگ تو نوشته‌اند، برای آخرین بار می‌خوانیم؛ گرداگرد خود به فرزندان و نوگان خود می‌نگریم و آن گاه چشمان ما با نگاهی خندان بر یکدیگر متوقف می‌شود. آهی از روی رضایت می‌کشیم و می‌گوییم:\n«ــ افسوس! چه شیرین و چه کوتاه بود!»",
    "قلب من فقط با این امید می‌تپد که تو هستی، تویی وجود دارد که من می‌توانم آن را ببینم، او را ببویم، او را ببوسم، او را در آغوش خود بفشارم و او را احساس کنم.",
    "اگر موضوع بر سر «شاعر بودن» است؛ به آن‌ها بگو که من بزرگ‌ترین شاعر عالمم. نه به خاطر هیچ کدام از شعرها که تا به امروز نوشته‌ام... نه به خاطر «هوای تازه» نه به خاطر «باغ آینه»، نه برای خاطر «پریا» که یک امید است، نه برای خاطر «دخترای ننه دریا» که یک درد و یک نومیدی است. نه برای خاطر شبانه‌ها و نه برای خاطر «تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن» که بزرگ‌ترین اشعار فارسی نیمهٔ دوم قرن بیستم هستند",
    "می‌دانم که در قلبت، در اتاق کوچولوی دخترانه‌ات، مرا در بهترین جاها، در بالاترین جاها می‌نشانی... کاش می‌توانستم به آن جا بیایم. کاش می‌گذاشتند به اتاق تو بیایم و ببینم که چه طور ذهن تو مرا بارها روی سقف و در و دیوار آن نقاشی کرده است",
    "درخت با بهار و ماهی با آب زنده است، و من با حرف‌های تو.",
    "چه قدر در کنار تو مغرورم! ــ به من نگاه کن که چه تنها و خسته بودم، و حالا به برکت قلب تو که کنار قلب من می‌تپد، چه شاد و چه نیرومندم!",
    "آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی",
    "تو خون منی، تپش قلب منی. تو را دوست می‌دارم و روزهای نازنین عمر من می‌گذرد بدون این که با تو باشم، بدون این که بتوانم شادمانی و سعادتی عظیم و بهشتی را که از بودن با تو برای من حاصل خواهد شد با خودت تقسیم کنم.",
    "روزگار درازی شد که همه چیز از من گریخته بود؛ حتی شعر ــ که من با آن در این سرزمین کوس خدایی می‌زدم ــ.\nمی‌پنداشتم که عشق، هرگز دیگر به خانهٔ من نخواهد آمد.\nمی‌پنداشتم که شعر، برای همیشه مرا ترک گفته است.\nمی‌پنداشتم که شادی، کبوتری است که دیگر به بام من نخواهد نشست.\nمی‌پنداشتم که تنهایی، دیگر دست از جان من نخواهد کشید و خستگی، دیگر روح مرا ترک نخواهد گفت.\nتو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت؛ تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با تو ام، و آینه‌های خالی از تصویرهای مهر و امید سرشار می‌شوند.",
    "آیدای نازنین من! تو از پاکی و معصومیت به بچه‌یی می‌مانی که درست در میان گریه، اگر کسی با انگشتان دستش سایهٔ موشی روی دیوار بسازد، همچنان که هنوز اشک‌ها بر گونه‌اش جاری است صدای خنده‌اش به آسمان می‌رود... تو به همان اندازه بی‌آلایش و معصومی.",
    "آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی.",
    "دیگر هیچ چیز من چیزی جز تو نیست.",
    "از این جهت است که من، با اعتماد و یقین به تو می‌گویم که خدا نیز نمی‌تواند طلوع آفتاب فردای ما را مانع شود. زیرا که ما ــ من و تو ــ برای فردای‌مان حتی به طلوع خورشید خدا نیز نیازی نداریم: قلب من و تو هست؛ و عشق، قلب ما را از خورشید فروزان‌تر می‌کند... ما برای فردای خود فقط به قلب‌های فروزان یکدیگر اعتماد می‌کنیم.",
    "چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!\nچه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم!\nبر پشت سمندی گوئی\n نوزین\nکه قرارش نیست.\nو فاصله\nتجربه‌ئی بیهوده است.",
    "تو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت، تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با توام، و آینه‌های خالی از تصویرهای مهر و امید سرشار می‌شوند.»",
    "آیدا، امید و شیشهٔ عمرم!\nبا این که وقت تنگ و کار بی‌انتهاست، با این که باید از حالا (به نظرم ساعت از نیم بعد از نصف شب گذشته باشد)‌ شروع به کار کنم، و با این که هر دقیقه را باید غنیمت بشمرم، نمی‌توانم خودم را راضی کنم که چند سطری برایت ننویسم و با آن که هم‌الان یک ساعت هم نیست که از کنار تو دور شده‌ام، بی تو باشم.\nآیدا جانم! بدترین روزهای عمرم را می‌گذرانم. فشار تهی‌دستی و فشار آن زن بی‌انصاف بی‌رحم از طرف دیگر، فشار بانک که پول سفته‌اش را می‌خواهد و فشار بی‌غیرتی و وقاحت این مرد شارلاتان که دو ماه عمر مرا به امروز و فردا کردن تلف کرده است، همه مرا در منگنه گذاشته‌اند.",
    "آیدای من! تو را به خدا! عشقت را فریاد کن تا باور کنم. پیش از آن که من از وحشت این سکوت دیوانه شوم، عشقت را فریاد کن، با من سخن بگو، حرف بزن، حرف بزن، حرف بزن، شور و حرارت بده تا من از یأسی که مرا در بر گرفته آزاد شوم...",
    "اگر می‌دانستم پس از آن همه رنج‌ها و نابه‌سامانی‌ها تو را می‌توانم داشته باشم، بدون شک با ارادهٔ آهنین‌تری تحمل‌شان می‌کردم.",
    "با همهٔ روحم به هر نگاه و هر لبخند تو محتاجم، و تنها حالاست که احساس می‌کنم در همهٔ عمر بی‌حاصلی که تا به امروز از دست داده‌ام چه قدر تنها و چه قدر بدبخت بوده‌ام",
    "فکر کرده بودم که بهترین راه برای شکست نخوردن در ازدواج، ازدواج نکردن است.",
    "آیدای من! در دنیایی زندگی می‌کنیم که پول، قدرتی خوف‌انگیز است! ــ در این دنیا، پدرها برای خاطر پول فرزندان خود را خفه می‌کنند؛ در این دنیای ما، در این دوران ما، مادرهای بسیاری هستند که برای خاطر پول دختران خود را به فحشا وادار می‌کنند؛ در این دنیای ما، زنان بسیاری هستند که برای خاطر پول شوهران خود را قطعه‌قطعه کرده‌اند؛ پس اگر تو بدانی و بفهمی و بشنوی که دختری ــ دختری از یک خانوادهٔ متنفذ و صاحب قدرت‌های اجتماعی ــ با آراسته‌ترین باغ دربندش، با سهام بیش از پنج درصدِ یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های هواپیمایی‌اش و با دهات متعددش، بر سر راه مردی قرار گرفته است که برای خروج از خانه از خودِ تو پنج تومان قرض می‌کند، چرا حق نداشته باشی عشق خود را در معرض خطر احساس کنی؟",
    "زیرا توانسته‌ام (و تو شاهدی)‌ که در سرشارترین لحظه‌های کامیابی، در لحظاتی که نه خدا و نه شیطان، هیچ یک نمی‌توانند سرریز شدن جام‌های مالامال از لذت و هوس را مهار کنند، توانسته‌ام پاسدار پاکی و تقوا باشم و لجام‌گسیخته‌ترین هوس‌هایی را که غایت آرزوهای حیوانی است، برای وصول به بلندترین درجات عشق انسانی مهار کنم! ــ و کسی که تا این حد به همهٔ هوس‌های خود مسلط است، چرا ادعا نکند که مقتدرترین مرد دنیاست؟",
    "آیدا را می‌جویم تا زیباترینِ لحظات زندگی را چون نگین گران‌بهایی بر این حلقهٔ بی‌قدر و بهای روزان و شبان بنشاند.",
    "خوشا دمی که ما ــ تو و من ــ با موهای سپید، راضی از روزها و شبانی که به پشت سر نهاده‌ایم، این سطوری را که قلب من، در فاصلهٔ کوتاهی از تو، در آرزوی بزرگ تو نوشته‌اند، برای آخرین بار می‌خوانیم؛ گرداگرد خود به فرزندان و نوگان خود می‌نگریم و آن گاه چشمان ما با نگاهی خندان بر یکدیگر متوقف می‌شود. آهی از روی رضایت می‌کشیم و می‌گوییم:\n«ــ افسوس! چه شیرین و چه کوتاه بود!»",
    "وجود عشق تو، در زندگی من، به مثابهٔ آب و آتش است. این را همیشه به یاد داشته باش.\nبی آب نمی‌توان زندگی کرد، اما ممکن است که آب به سیلی خانمان‌برانداز مبدل شود.",
    "آتش گرم می‌کند؛ اما اگر از آن چنان که باید استفاده نبری، خانه‌ات را به تل خاکستری بدل می‌کند.",
    "کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود\nو انسان با نخستین درد.",
    "آیدای من، تو معجزه‌یی",
    "تو را دوست دارم؛ و این دوست داشتن، حقیقتی است که مرا به زندگی دل‌بسته می‌کند.\nهمهٔ شادی‌هایم در یک لبخند تو خلاصه می‌شود؛ و کافی است که تو قیافهٔ ناشادی بگیری تا من همهٔ شادی‌ها و خوش‌بختی‌های دنیا را در خطوط در هم فشردهٔ آن چهره‌یی که خدا می‌داند چه قدر دوستش می‌دارم گم کنم.",
    "افسوس که زبان و لبان تو به قدر چشم‌هایت مرا دوست نمی‌دارند.",
    "هیچ چیز نخواهد توانست میان آنچه من و تو هستیم و وجودی یگانه را تشکیل می‌دهیم، باعث احداث تویی و منی بشود... من و تویی در میانه نیست، و اگر جسم نباشد روحی نمی‌تواند بود و اگر روح نباشد جسمی نیست.",
    "«ــ برای این که او معشوق است، نه عاشق!»",
    "من تو را برای خاطر خودت که آیدای من هستی دوست می‌دارم...",
    "یادم آمد آن جمله‌یی را که دوست داری من همیشه برایت تکرار کنم، تو حتی یک بار هم به من نگفته‌ای! طلب من!",
    "روزی که من تو را از دیروز کم‌تر دوست داشته باشم، آن روز آفتاب طلوع نخواهد کرد",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»",
    "تو بزرگ‌ترین گنج دنیایی، زیرا در عوض تو هیچ چیز نمی‌توان گرفت که با تو برابر باشد.",
    "هر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.",
    "ــ من فقط موقعی آرام و آسوده هستم و تنها موقعی به «تو» فکر نمی‌کنم، که تو با من باشی. همین و بس",
    "معنی «با تو بودن» برای من «به سلطنت رسیدن» است.",
    "آیدا تو بهار منی و من خاک و مزرعه‌ام... باید بیایی و کنار من بمانی تا من سرسبز شوم، برویم و شکوفه کنم. من بی تو هیچ نیستم، بی تو هیچ نیستم، بی تو هیچ نیستم.\nخوشا آن لحظهٔ ابدی، خوشا آن دم جاودانه که تو بهارِ من با این خاک درآمیزی و تمامی فضاها و فاصله‌ها را از میان من و خود به دور افکنی!\nخوشا آن لحظهٔ جاویدان که من هیچ نباشم به جز آیدای خود، و تو هیچ نباشی به جز احمد خویش!",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»",
    "روح و جسم و دل تو برای شادی آفریده شده...",
    "اگر می‌دانستم پس از آن همه رنج‌ها و نابه‌سامانی‌ها تو را می‌توانم داشته باشم، بدون شک با ارادهٔ آهنین‌تری تحمل‌شان می‌کردم.",
    "عشق من به تو، به هیچ چیزی در دنیا شبیه نیست؛ این عشق، مخلوطی است از شعر و موسیقی و خودمان! و ما ــ من و تو ــ فقط بدان جهت توانسته‌ایم با این جذبه یکدیگر را دوست بداریم که در دنیای به این بزرگی، تنها دو نفری هستیم که جز خودمان به هیچ کس دیگری شبیه نیستیم.",
    "و آغوشت\nاندک جایی برای زیستن\nاندک جایی برای مردن",
    "و آغوشت\nاندک جایی برای زیستن\nاندک جایی برای مردن",
    "نگاه تو و زبان خاموشت گویاترین زبان‌ها بود و بیش از هر زبانی می‌توانست از قلب و روحت حرف بزند.",
    "لبان بی‌لبخند تو، آیدا! لبان بی‌لبخند تو پیروزی بدبختی است بر وجود من.",
    "همهٔ شادی‌هایم در یک لبخند تو خلاصه می‌شود",
    "روزی که من تو را از دیروز کم‌تر دوست داشته باشم، آن روز آفتاب طلوع نخواهد کرد.",
    "عشق تو، ــ بگذار برایت بگویم ــ یا از من «خدا» یی خواهد ساخت، و یا چون صاعقه‌یی نابودم خواهد کرد. افسوس!",
    "کاش می‌دانستی که حاضرم به جای هر دقیقه که با من از قلبت سخن بگویی، یک سال از عمرم را بدهم.",
    "افسوس که زبان و لبان تو به قدر چشم‌هایت مرا دوست نمی‌دارند.",
    "من فقط موقعی آرام و آسوده هستم و تنها موقعی به «تو» فکر نمی‌کنم، که تو با من باشی. همین و بس.",
    "به بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند.",
    "آیدای من، تو معجزه‌یی.",
    "«ــ تو را دوست می‌دارم.» در این کلام بزرگی که روح‌ها و تن‌های ما را برای همیشه یکی می‌کند، بر کلمهٔ تو تکیه می‌کنم نه بر لغت دوست داشتن. زیرا که در این جا، آنچه شایان اهمیت است، تو است... تو را دارم",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»\nاین گفت‌وگوی کوتاه را، مدام، مثل برگردان یک شعر، مثل تم یک قطعهٔ موسیقی، هر لحظه توی ذهن خودم تکرار کردم. جواب تو را، بارها با لهجهٔ شیرین خودت در ذهنم مرور کردم. اما هرگز تصور نکن که حتی یک لحظه توانسته باشم خودم را با تکرار و با مرور این حرف تسکین بدهم. نه! ــ",
    "دنیایی زندگی می‌کنیم که پول، قدرتی خوف‌انگیز است!",
    "مردی که با این همه شور و حرارت به تو عشق می‌ورزد، محتاج حرف‌های توست... اگر تو بخواهی همچنان به این سکوت ادامه دهی، نمی‌گویم تو را خواهم گذاشت و به دنبال کار خود خواهم رفت، نه، زیرا که جز کنار تو جایی ندارم؛ بلکه، می‌خواهم بگویم که اگر این سکوت ادامه یابد به زودی تنها جسد سرد و مُرده‌یی را در آغوش خواهی گرفت که از زندگی تنها نشانه‌اش همان است که نفسی می‌کشد. می‌خواهم بگویم که سکوت تو، پایان غم‌انگیز زندگی من است.",
    "عشق، بزرگ‌ترین خصلت انسان است؛ پس من که عشقی چنین بزرگ در دل دارم چرا بزرگ‌ترین مرد دنیا نباشم؟",
    "که من، با اعتماد و یقین به تو می‌گویم که خدا نیز نمی‌تواند طلوع آفتاب فردای ما را مانع شود.",
    "دستت را به من بده، ای تصویر شادمانهٔ همهٔ امیدها!\nفردا از آن ماست. چرا که نباشد؟ این شایستگی را روح ما به ما می‌دهد. روح ما و معرفت ما.",
    "آن رنگین‌کمان دوردستی که خانهٔ ماست، و در آن، شعر و موسیقی لبان یکدیگر را می‌بوسند و در وجود یکدیگر آب می‌شوند... از لذت این فردایی که انتظارش قلب مرا چون پردهٔ نازکی می‌لرزاند در رویایی مداوم سیر می‌کنم.",
    "بگذار بی‌مقدمه این راز را با تو در میان بگذارم که من، در عشق، بیش از هر چیز دیگر، بیش از لذت‌ها آتش و شور و حرارت آن را می‌خواهم؛ بیش از هر چیز، شوق و شورش را می‌پسندم؛ و بیش از هر چیز، بی‌تابی‌ها و بی‌قراری‌هایش را طالبم... سکوت تو، شعر را در روح من می‌خشکاند.",
    "شعر، زندگی من است. حرف‌های تو مایه‌های اصلی این زندگی است و مایه‌های اصلی این زندگی می‌باید باشد.",
    "آیدای نازنین من! تو از پاکی و معصومیت به بچه‌یی می‌مانی که درست در میان گریه، اگر کسی با انگشتان دستش سایهٔ موشی روی دیوار بسازد، همچنان که هنوز اشک‌ها بر گونه‌اش جاری است صدای خنده‌اش به آسمان می‌رود... تو به همان اندازه بی‌آلایش و معصومی.",
    "که اگر این سکوت ادامه یابد به زودی تنها جسد سرد و مُرده‌یی را در آغوش خواهی گرفت که از زندگی تنها نشانه‌اش همان است که نفسی",
    "من روح تو را دوست می‌دارم؛ و به همان اندازه «جسم» تو را ــ گوشت گرم و زندهٔ تو را، بوی تو را و پوست تو را و تن تو را دوست می‌دارم.",
    "من پاک‌باختهٔ عشق تو هستم؛ عشقی که زندگی را جز برای آن نمی‌خواهم؛ عشقی که اگر نیست بگذار تا من نیز نباشم... عشقی که هستی مرا توجیه می‌کند، عشقی که علت و انگیزهٔ زندگی من است؛ عشق تو، عشق آیدا، وجود تو، نفس تو...",
    "دنیایی زندگی می‌کنیم که پول، قدرتی خوف‌انگیز است! ــ در این دنیا، پدرها برای خاطر پول فرزندان خود را خفه می‌کنند؛ در این دنیای ما، در این دوران ما، مادرهای بسیاری هستند که برای خاطر پول دختران خود را به فحشا وادار می‌کنند؛ در این دنیای ما، زنان بسیاری هستند که برای خاطر پول شوهران خود را قطعه‌قطعه کرده‌اند؛",
    "تمام شب را چشمان ما بیدار مانده است؛ من دم به دم به بالا نگریسته‌ام و هر بار، توانسته‌ام گردی سر زیبای تو را در زمینهٔ آسمان تاریک ببینم و برق چشمان تو را احساس کنم؛ چشمانی که من دوست‌شان دارم زیرا آینه‌های بی‌غبار قلب تو اند؛ چشمانی که می‌درخشند، زیرا می‌بینند که من برای خاطر آن‌ها بیدار مانده‌ام و برای خاطر آن‌ها می‌نویسم؛ و بدین دلیل، گردش قلم مرا با مراقبتی هوشیارانه تعقیب می‌کنند؛ و می‌دانم که چه قدر دوست می‌دارند که بر خطوط این صفحات کاغذی که ماحصل یک شب عمر من است بگردند و آنچه را نوشته‌ام برای قلب کوچکت ترجمه کنند",
    "اگر می‌دانستم پس از آن همه رنج‌ها و نابه‌سامانی‌ها تو را می‌توانم داشته باشم، بدون شک با ارادهٔ آهنین‌تری تحمل‌شان می‌کردم.",
    "تو را دوست دارم و تمام ذرات وجود من با فریاد و استغاثه تو را صدا می‌زند. آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی. با همهٔ روحم به هر نگاه و هر لبخند تو محتاجم، و تنها حالاست که احساس می‌کنم در همهٔ عمر بی‌حاصلی که تا به امروز از دست داده‌ام چه قدر تنها و چه قدر بدبخت بوده‌ام. این است که اکنون، پس از بازیافتن تو، دیگر لحظه‌یی شکیب ندارم. دیگر نمی‌خواهم کوچک‌ترین لحظه‌یی از باقی عمرم را بی تو، دور از تو و دور از احساس وجودت از دست بدهم؛ به کسی که هیچ وقت هیچ چیز نداشته است حق بده! و به من حق بده که تو را مثل بچه‌ها دوست داشته باشم.\nحالا، به انتظار فردا که تو را خواهم دید سعی می‌کنم زودتر بخوابم.\nاگر خوابم نبرد، این شب به قدر سالی طولانی خواهد شد.",
    "من فقط موقعی آرام و آسوده هستم و تنها موقعی به «تو» فکر نمی‌کنم، که تو با من باشی.",
    "تو را دوست دارم و تمام ذرات وجود من با فریاد و استغاثه تو را صدا می‌زند. آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی. با همهٔ روحم به هر نگاه و هر لبخند تو محتاجم",
    "آن نویسندهٔ فرانسوی چه خوب گفته است که: صبر و تحمل، جرأت و شهامتِ مردم پرهیزکار است!",
    "من در آستانهٔ مرگی مأیوس، در آستانهٔ «عزیمتی نابهنگام» تو را یافتم؛ وقتی تو به من رسیدی من شکست مطلق بودم، من مرده بودم. پس حالا دیگر از چه چیز بترسم؟\nدست‌های تو در دست من است. امید تو با من است. اطمینان تو با من است. چه چیز ممکن است بتواند مانع پیشرفت من شود؟",
    "خوشا دمی که ما ــ تو و من ــ با موهای سپید، راضی از روزها و شبانی که به پشت سر نهاده‌ایم، این سطوری را که قلب من، در فاصلهٔ کوتاهی از تو، در آرزوی بزرگ تو نوشته‌اند، برای آخرین بار می‌خوانیم؛ گرداگرد خود به فرزندان و نوگان خود می‌نگریم و آن گاه چشمان ما با نگاهی خندان بر یکدیگر متوقف می‌شود. آهی از روی رضایت می‌کشیم و می‌گوییم:\n«ــ افسوس! چه شیرین و چه کوتاه بود!»",
    "آیدا! این که مرا به سوی تو می‌کشد عشق نیست، شکوه توست؛ و آنچه مرا به انتخاب تو برمی‌انگیزد، نیاز تن من نیست، یگانگی ارواح و اندیشه‌های ماست.",
    "روزگار درازی بود که شعر را گم کرده بودم. این روزها احساس می‌کنم که شعر، دوباره در من جوانه می‌زند.",
    "من پاک‌باختهٔ عشق تو هستم؛ عشقی که زندگی را جز برای آن نمی‌خواهم؛ عشقی که اگر نیست بگذار تا من نیز نباشم... عشقی که هستی مرا توجیه می‌کند، عشقی که علت و انگیزهٔ زندگی من است",
    "کاش می‌دانستی که حاضرم به جای هر دقیقه که با من از قلبت سخن بگویی، یک سال از عمرم را بدهم.",
    "درخت با بهار و ماهی با آب زنده است، و من با حرف‌های تو.",
    "هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست\nکه من به زندگی نشستم!",
    "ای پری‌وار در قالب آدمی\nکه پیکرت جز در خلوارهٔ ناراستی نمی‌سوزد! ـ\nحضورت بهشتی است\nکه گریز از جهنم را توجیه می‌کند؛\nدریایی که مرا در خود غرق می‌کند\nتا از همهٔ گناهان و دروغ\nشسته شوم.\nو سپیده‌دم با دست‌هایت بیدار می‌شود.",
    "دست مرا بگیر. با تو می‌خواهم برخیزم. تو رستاخیز حیات منی.",
    "آیدای خوب من!\nروزگار درازی بود که شعر را گم کرده بودم. این روزها احساس می‌کنم که شعر، دوباره در من جوانه می‌زند. به بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند.\nبرای فردای‌مان چه رویاها در سر دارم!\nآن رنگین‌کمان دوردستی که خانهٔ ماست، و در آن، شعر و موسیقی لبان یکدیگر را می‌بوسند و در وجود یکدیگر آب می‌شوند... از لذت این فردایی که انتظارش قلب مرا چون پردهٔ نازکی می‌لرزاند در رویایی مداوم سیر می‌کنم. می‌دانم که در آن سوی یکی از فرداها حجله‌گاه موسیقی و شعر در انتظار ماست؛ و من در انتظار آن روز درخشان آرام ندارم، و هر دم می‌خواهم فریاد بکشم: «آیدای من! شتاب کن که در پس این اولمپ سحرانگیز، همهٔ خدایان به انتظار ما هستند!»",
    "بگذار هر چه زودتر جلو این روزها و شب‌هایی را که مثل آب رودخانه در گذر است و زندگی مرا با حسرت و حرمان و ناکامی و یأس به طرف فنا می‌کشد بگیریم...",
    "این جا بود؟ کنار من بود؟ این طعم دبش که روی لب‌های خودم احساس می‌کنم طعم آخرین بوسهٔ اوست؟ این لالایی سکرآوری که مرا این طور به خواب فرو برد، نفس او بود؟ زانوی او بود که گذاشت سرم را بر آن بگذارم؟ باور نمی‌کنم. آخر، این خوش‌بختی خیلی بزرگ است؛ این یک رویاست!",
    "من روح تو را دوست می‌دارم؛ و به همان اندازه «جسم» تو را ــ گوشت گرم و زندهٔ تو را، بوی تو را و پوست تو را و تن تو را دوست می‌دارم.",
    "این عشق، مخلوطی است از شعر و موسیقی و خودمان!",
    "تو آخرین چوب کبریتی هستی که می‌باید به آتشی عظیم مبدل شوی و از زندگی من، در برابر سرمای مرگ در این بیابان پر از وحشت دفاع کنی... اگر این چوب نگیرد، مرگ در این برهوت حتمی است! ــ تو همهٔ امید من، تو پناهگاه گرم و روشن من هستی.",
    "فقط یک «عشق» هست و، یک خواهرش «حسادت»!",
    "خسته، خسته، خسته! ــ این حاصل کار است. حاصل چهل و دو سه سال به اصطلاح: زندگی! خسته از طلوع و غروب، خسته از آدم‌ها، خسته از جان کندن، و دیگر، خسته از پوست‌کلفتی و نمردن!",
    "و فاصله\nتجربه‌ئی بیهوده است.",
    "من بودم که سرانجام او را کنار خود نشاندم، من بودم که دستش را به دست گرفتم، و آخر سر من بودم که با وجود خودداری او، او را بوسیدم. اما با این همه، اگر چه چشم‌هایش گذاشتند که ببوسم‌شان، لبانش گریختند... نه تنها به بوسیدن من رغبت و حرارتی از خود نشان ندادند، بلکه از پاسخ دادن به لبان من نیز خودداری کردند... چرا؟ چرا؟ چرا؟ برای چه او به قدر من شوق و نیاز عاشقانه نداشت؟",
    "آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی.",
    "حالا، به انتظار فردا که تو را خواهم دید سعی می‌کنم زودتر بخوابم.\nاگر خوابم نبرد، این شب به قدر سالی طولانی خواهد شد.",
    "کتیبه‌یی بر سردر آن خانه آویخته بودیم که بر آن نوشته بود:\nای بیگانه که خلوت ما را می‌شکنی! همچنان که در خانهٔ ما به روی تو باز است، تو نیز بزرگواری کن و ما را از شنیدن عقاید خویش معاف دار.\nما از دوزخ بیگانگی‌ها گریخته‌ایم، تا از برخورد با هر آنچه خوشایندمان نیست در امان باشیم.\nاگر به خانهٔ ما فرود می‌آیی، خلوت ما را مقدس شمار!",
    "هزار بار می‌بوسم‌شان. آن‌ها و تو را و خاطرهٔ عزیزت را.",
    "خودت بهتر می‌دانی: من، برای آن که از خودم خبری بگیرم، باید از تو شروع کنم! ــ نفسی نمی‌کشم مگر این که با یاد تو باشد؛ قلبم نمی‌تپد مگر این که یادش باشد زندگی دوباره را از کجا شروع کرده است؛ مگر این که یادش باشد برای چه می‌تپد.",
    "از خدا دور افتاده بودم؛ خدا را با خودت به خانهٔ من آوردی.",
    "و آغوشت\nاندک جایی برای زیستن\nاندک جایی برای مردن،\nو گریز از شهر ــ که با هزار انگشت، به وقاحت\nپاکی آسمان را متهم می‌کند ــ.\nکوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود\nو انسان با نخستین درد.",
    "آغوشت\nاندک جایی برای زیستن\nاندک جایی برای مردن،\nو گریز از شهر ــ که با هزار انگشت، به وقاحت\nپاکی آسمان را متهم می‌کند ــ.\nکوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود\nو انسان با نخستین درد.",
    "خانهٔ فردای ما خانه‌یی است که در آن، شعر و موسیقی در پیوندی جاودانه به ابدیت چنگ می‌اندازند.\nاز این جهت است که من، تو را با همهٔ اعتقادی که دارم، آیدای خودم می‌نامم. زیرا هیچ چیز نیرومندتر از عشق نیست.",
    "می‌خواهم بگویم که سکوت تو، پایان غم‌انگیز زندگی من است.\n‫حرف بزن آیدا، حرف بزن!\n‫من محتاج شنیدن حرف‌های تو هستم...",
    "«... تو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت، تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با توام، و آینه‌های خالی از تصویرهای مهر و امید سرشار می‌شوند.»",
    "تو را دوست دارم و تمام ذرات وجود من با فریاد و استغاثه تو را صدا می‌زند. آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی. با همهٔ روحم به هر نگاه و هر لبخند تو محتاجم، و تنها حالاست که احساس می‌کنم در همهٔ عمر بی‌حاصلی که تا به امروز از دست داده‌ام چه قدر تنها و چه قدر بدبخت بوده‌ام. این است که اکنون، پس از بازیافتن تو، دیگر لحظه‌یی شکیب ندارم. دیگر نمی‌خواهم کوچک‌ترین لحظه‌یی از باقی عمرم را بی تو، دور از تو و دور از احساس وجودت از دست بدهم؛ به کسی که هیچ وقت هیچ چیز نداشته است حق بده! و به من حق بده که تو را مثل بچه‌ها دوست داشته باشم.",
    "چرا روزهای من بی تو می‌گذرد؟\nآغوشم حسرت تو را دارد، روزهایم حسرت تو را دارد، با این وجود، روزی که برای همیشه پیش من آیی من از تو به دنیا خواهم آمد و زندگی را دوباره آغاز خواهم کرد.",
    "تو برای من همهٔ زندگی، همهٔ امید، همهٔ دنیا شده‌ای. نقش تو، در ذهن من، همه چیز را می‌زداید و جانشین همه چیز می‌شود. واقعیت قضیه یک سخن بیش نیست: تو، یا مرا به آسمان خواهی برد یا به گورستان؛ اما تا هنگامی که زندگی و امکان زندگی هست، باقی چیزها حرف مفت است. من با تو می‌خواهم آسمان را فتح کنم.",
    "ای زنی که صبحانهٔ خورشید در پیراهن توست!\nپیروزی عشق نصیب تو باد.",
    "مثل درختی که به سوی آفتاب قد می‌کشد همهٔ وجودم دستی شده است و همهٔ دستم خواهشی. خواهش تو.",
    "و جای نهایت تأسف است که ساعات کوتاه دیدارمان هم فقط به دو چیز صرف می‌شود: ــ کوشش من برای به حرف آوردن تو؛ و اصرار تو، و پافشاری تو، و سعی تو، برای این که ساکت بمانی و چیزی نگویی!",
    "نگاهت همهٔ آفتاب‌های یک کهکشان است؛ سپیده‌دم همهٔ ستاره‌هاست.\nلبان تو آینه‌یی است که از ظرا",
    "لبان بی‌لبخند تو پیروزی بدبختی است بر وجود من",
    "آن آینه که من می‌جستم تا بتوانم نقش وجودم را در آن تماشا کنم تویی.",
    "به بهار می‌مانی که چون می‌آید، درخت خشکیده شکوفه می‌کند.",
    "اگر می‌دانستی چه قدر محتاج نوازش‌های تو هستم! اگر می‌دانستی چه قدر مشتاق آنم که با من سخن بگویی، به من بگویی که مرا دوست می‌داری، به من بگویی که خوشبختی، به من بگویی که چه فکر می‌کنی، چه می‌خواهی، و فردای طلایی مشترک‌مان را چه جور می‌بینی...",
    "به تو گفتم: «زیاد، خیلی خیلی زیاد دوستت دارم.»\nجواب دادی: «هر چه این حرف را تکرار کنی، باز هم می‌خواهم بشنوم!»",
    "مثل بچه‌ها دوستت می‌دارم. درست همان طور که بچه‌ها مادرشان را دوست دارند.",
    "لبان بی‌لبخند تو، آیدا! لبان بی‌لبخند تو پیروزی بدبختی است بر وجود من.\nبگذار من به بدبختی پیروز بشوم.\nلبخندت را فراموش مکن آیدا،\nلبخندت را فراموش مکن\nلبخندت را فراموش نکن\nلبخندت را فراموش مکن\nلبخندت را فراموش مکن!",
    "می‌خواهم بگویم که سکوت تو، پایان غم‌انگیز زندگی من است.",
    "افسوس که زبان و لبان تو به قدر چشم‌هایت مرا دوست نمی‌دارند.",
    "روزگار درازی شد که همه چیز از من گریخته بود؛ حتی شعر ــ که من با آن در این سرزمین کوس خدایی می‌زدم ــ.\nمی‌پنداشتم که عشق، هرگز دیگر به خانهٔ من نخواهد آمد.\nمی‌پنداشتم که شعر، برای همیشه مرا ترک گفته است.\nمی‌پنداشتم که شادی، کبوتری است که دیگر به بام من نخواهد نشست",
    "می‌پنداشتم که تنهایی، دیگر دست از جان من نخواهد کشید و خستگی، دیگر روح مرا ترک نخواهد گفت.\nتو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت؛ تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با تو ام، و آینه‌های خالی از تصویرهای مهر و امید سرشار می‌شوند.\nکنار تو، خود را بازیافته‌ام، به زندگی برگشته‌ام و امیدهای بزرگ رویایی ترانه‌های شادمانه را به لب‌های من بازآورده‌اند. هرگز هیچ چیز در پیرامون من از تو عظیم‌تر نبوده است.",
    "اگر می‌دانستم پس از آن همه رنج‌ها و نابه‌سامانی‌ها تو را می‌توانم داشته باشم، بدون شک با ارادهٔ آهنین‌تری تحمل‌شان می‌کردم.",
    "تو زیبایی و من همیشه در کمال صراحت به تو گفته‌ام که اگر تا به حال توانسته‌ای در خانهٔ پدرت بمانی و سرانجام نصیب من شوی، فقط و فقط نمی‌دانم چه قدرت خدایی باعث این عمل شده است",
    "و اما غرور من... آخ، این را دیگر نپرس: من مغرورترین مردان دنیا هستم!\nمن بزرگ‌ترین، خوش‌بخت‌ترین، مقتدرترین، داراترین مرد دنیا هستم!\nبزرگ‌ترین مرد دنیا هستم؛ زیرا بزرگ‌ترین عشق دنیا در قلب من است... عشق، بزرگ‌ترین خصلت انسان است؛ پس من که عشقی چنین بزرگ در دل دارم چرا بزرگ‌ترین مرد دنیا نباشم؟",
    "داراترین مرد دنیا هستم؛ زیرا توانسته‌ام تو را داشته باشم",
    "برای چه او به قدر من شوق و نیاز عاشقانه نداشت؟ ــ و افسوس که این سوآل، فقط یک جواب می‌تواند داشته باشد؛ و آن جواب چنین است:\n«ــ برای این که او معشوق است، نه عاشق!»",
    "اگر می‌دانستم پس از آن همه رنج‌ها و نابه‌سامانی‌ها تو را می‌توانم داشته باشم، بدون شک با ارادهٔ آهنین‌تری تحمل‌شان می‌کردم.",
    "تنها حالاست که احساس می‌کنم در همهٔ عمر بی‌حاصلی که تا به امروز از دست داده‌ام چه قدر تنها و چه قدر بدبخت بوده‌ام. این است که اکنون، پس از بازیافتن تو، دیگر لحظه‌یی شکیب ندارم. دیگر نمی‌خواهم کوچک‌ترین لحظه‌یی از باقی عمرم را بی تو، دور از تو و دور از احساس وجودت از دست بدهم؛ به کسی که هیچ وقت هیچ چیز نداشته است حق بده!",
    "یک بار دیگر ــ و به طور قطع برای آخرین بار ــ عشق به سراغ من آمد. و این بار با چنان شور و حرارتی آمد که مرا ناچار کرد اعتراف کنم که پیش از این طعم عشق را نچشیده بودم.",
    "من خدا را شکر می‌کنم، اگر این حادثه توانسته باشد به آیدای من بفهماند که منظور من خود اوست نه هیچ چیز دیگر؛ و من او را برای خاطر خودش دوست می‌دارم که وجودی گران‌مایه است و مرا برای خاطر خودم دوست می‌دارد که سراپا سوخته و برافروختهٔ عشق او هستم و جز او تمنایی ندارم، جز او امیدی ندارم و اگر او نباشد، من دنیا را... نه... دنیا را نمی‌خواهم! بی آیدا به دنیا و آسایش‌هایش تف می‌کنم! بی آیدا خوش‌بخت نیستم! بی آیدا مُرده‌ام!",
    "آیدای من! تو بیشتر برای قلبت دوست‌داشتنی هستی. تو را برای آن دوست می‌دارم که «خوبی». برای آن که تو، جمع زیبایی روح و تنی. و بدین جهت است که می‌گویم هرگز نه پیری و... نخواهد توانست از زیبایی تو بکاهد... چرا که هر چه تنت زیر فشار سال‌ها درهم‌شکسته‌تر شود روح زیبای تو زیباتر خواهد شد و بدین گونه هرگز از آنچه امروز مجموع این زیبایی است نخواهد کاست.",
    "آیدای نازنین من! تو از پاکی و معصومیت به بچه‌یی می‌مانی که درست در میان گریه، اگر کسی با انگشتان دستش سایهٔ موشی روی دیوار بسازد، همچنان که هنوز اشک‌ها بر گونه‌اش جاری است صدای خنده‌اش به آسمان می‌رود... تو به همان اندازه بی‌آلایش و معصومی.",
    "نفسی که می‌کشم تو هستی؛ خونی که در رگ‌هایم می‌دود و حرارتی که نمی‌گذارد یخ کنم. امروز بیشتر از دیروز دوستت می‌دارم و فردا بیشتر از امروز. و این، ضعف من نیست: قدرت تو است."
  ],
  "wikiQuotes": []
}