{
  "bookName": "ما ایوب نبودیم",
  "taaghcheQuotes": [
    "دنیا دیوی وارونه‌کار است که وقتی بفهمد از پونه بدت می‌آید، دم لانه‌ات سبزش می‌کند.",
    "عجیب است. من دیگر آن آدم نیستم و دیگر آن آدم هم نخواهم شد. چیزهایی در من برای همیشه مرده است. انگار هیچ‌وقت نمی‌توانم دیگر از ته دل بخندم یا حتی با تمام وجود گریه کنم.",
    "غم‌انگیزترین سکانس سینمای جهان را می‌سازد، این‌که تو برابرِ تلاشی که برای زنده ماندن خودت کرده‌ای، برای کسی دیگر هم تلاش کرده باشی و او تو را به یاد نیاورد و هرگز به تو برنگردد، حتی برای خداحافظی یا وداع یا هر چیز.",
    "گاهی هم بهترین راه مراقبت از چیزی رها کردنش است. شاید این‌طوری بهتر باشد. اصلاً خدا را چه دیدید؟ شاید از جایی به بعد، رفت و برای خودش مراقب بهتری پیدا کرد.",
    "طاقت آوردن هم نوعی انتخاب است",
    "ما آدم‌ها زادهٔ اضطرابِ جهانیم",
    "انگار دلم برای خودم سوخت و کسی نبود تا برایم گریه کند. خودم برای خودم گریه کردم.",
    "ارنستو ساباتو چه زیبا گفته که «نوشتن دست‌کم چیزی را ماندگار می‌کند، عشقی را، عملی قهرمانانه را یا یک لحظه شور و جذبه را.»",
    "زندگی آدمی دست خودش نیست",
    "ما مجبوریم «اجتماعی» باشیم اگر می‌خواهیم از تمام آنچه به موجودیت یک شهر شکل داده مراقبت کنیم",
    "اریک اریکسون، روان‌شناس شهیر، معتقد بود انسان در هر دوره از زندگی‌اش با بحران‌هایی روبه‌روست که لاجرم با یکی از فضایل اخلاقی حل خواهند شد.",
    "گاهی هم بهترین راه مراقبت از چیزی رها کردنش است. شاید این‌طوری بهتر باشد. اصلاً خدا را چه دیدید؟ شاید از جایی به بعد، رفت و برای خودش مراقب بهتری پیدا کرد.",
    "از ابن‌عربی خوانده بودم «تقوایی که باعث خروج انسان از سختی‌ها نشود بی‌فایده است.» این سال‌ها به من ثابت شده بود که اگر حق با ابن‌عربی باشد، پس حتی ایمانی هم ندارم که سر بزنگاه به دادم برسد.",
    "هر یک از ما آهنگ رنج خودش را دارد.",
    "گفتن قصه‌های پنهان راحت نیست.",
    "دیگر هیچ توقعی از اطرافیان و نزدیکانم نداشتم. توقع از دیگران رنجی ناخواسته را در من متبلور می‌کرد که تحملش بسیار سخت بود. آرام‌تر و صبورتر شدم. بعدها فهمیدم این را مدیون بخشی از همان مراقبهٔ مراقبت هستم.",
    "ما برگشته بودیم تا راوی آن صدها صدا باشیم اما وقتی چیزهایی که دیده بودیم را برای دیگران تعریف کردیم، معنی‌شان عوض می‌شد. کانکسی که ما در تهران از آن حرف می‌زدیم شبیه کانکسی نبود که حرارت دیواره‌های فلزی‌اش در سرپل ذهاب توی صورت‌مان می‌خورد. می‌ترسیدیم قصهٔ تنها ماندن زنی زیر آوار را برای کسی تعریف کنیم و ببینیم حالت صورتش شبیه آن کسی نیست که قصه را برای ما تعریف کرده بود. می‌ترسیدیم که قیافهٔ خودمان هم، اولین بار که این قصه را شنیدیم،‌ همین‌قدر سرد و مصنوعی بوده باشد. ما وقتی به تهران برگشتیم به لکنت افتادیم. در شهر ما تورم، تنهایی و مرگ فقط چند کلمه بودند و در کرمانشاه واقعیت‌هایی که قد می‌کشیدند. ما نمی‌توانستیم راوی رنج‌هایی باشیم که برای یکی طرحی از یک داستان بود و برای دیگری قصهٔ واقعی مرگ و زندگی.",
    "من برای آن‌که طاقت بیاورم، باید از رؤیاهایم مراقبت می‌کردم.",
    "معلولیت امر مبارکی نیست اما همیشه باید خوب زندگی کرد.» ",
    "مراقبت برای آدم مثل سوختی عمل می‌کند که امیدهایش را برمی‌انگیزد و حتی وجود و حضورش در این دنیا را معنا می‌بخشد. مراقبت، به‌خصوص مراقبت از دیگری، مثل نوری در آینه به ما بازمی‌تابد. شاید مراقبت عملی یک‌طرفه نیست؛ یک جور بده‌بستان عاطفی و انسانی است.",
    "مردم دوست دارند کسانی را پیدا کنند که بشود نقش‌های مقدس را به آن‌ها داد. دوست دارند کسی دیگر را بگذارند در تاقچهٔ الگو و تمثال و بعد به قلعه‌های دورِ دست‌نیافتنی تبعیدش کنند. خیال‌شان راحت می‌شود که یکی دیگر رنج نقش‌های متعالی و مقدس را به عهده گرفته و حالا خودشان می‌توانند بی‌واهمه این پایین بمانند و آدمی معمولی با ضعف‌ها و لغزش‌های معمولی باشند.",
    "واقعیت این بود که خدا نعمت‌هایش را یکی‌یکی پس می‌گرفت و او صبور بود.",
    "«فلک از گردنم زنجیرو بردار",
    "می‌شد، گاهی خیال می‌کردیم باید تاوان زنده ماندن‌مان را بدهیم و مراقب آن‌هایی باشیم که آنچه بر سر ما نیامده بود را تحمل می‌کردند،",
    "تلاش مراقبان برای دوام آوردن و یافتن دلخوشی‌های کوچک، چیزی از ابهت و اهمیت این سؤال کم نمی‌کند که «این روزها چه کسی مراقبِ مراقب‌هاست؟»",
    "همهٔ آن سال‌ها فکر می‌کردم ما در حبابی نامرئی زندگی می‌کنیم. کنار بقیه‌ایم اما از آن‌ها جداییم. حباب نمی‌گذاشت واقعیت زندگی را لمس کنیم. همه‌چیز را می‌دیدیم اما تا می‌خواستیم دست‌مان را دراز کنیم و چیزی برداریم، حباب نمی‌گذاشت.",
    "به قول ماریو بارگاس یوسا، «نوشتن از رنج مایهٔ تسکین است.»",
    "مادرم می‌گفت توی این گرمایی که نمی‌شود لحظه‌ای رفت توی حیاط، تو توی جنگلی که آفتاب روی سرت است و آتش توی صورتت، چطور تحمل می‌کنی.\nتحمل نمی‌کردم. بلوط عشق من بود. هزاران سال است زاگرس‌نشینان عاشق بلوط هستند. خانه و سرپناه‌شان، اجاق و پخت‌وپز و همه‌چیزشان از بلوط است. چه اتفاقی داشت می‌افتاد که بعضی از مردم برای امرار معاش جنگل را آتش می‌زدند و می‌سوزاندند و زغالش می‌کردند؟",
    "می‌گویم بلوط بیشتر از چهل و پنج درصد آب آشامیدنی ایران را تأمین می‌کند، بالای هشتاد درصد ریزگردها را خنثی می‌کند، به تثبیت خاک کمک می‌کند و باعث می‌شود باران بیشتری ببارد",
    "من این وسط چه‌کاره بودم؟ من مجبورالمختار بودم."
  ],
  "wikiQuotes": []
}