{
  "bookName": "قمارباز",
  "taaghcheId": "1176",
  "taaghcheQuotes": [
    "ما، وقتی احتياج وادارمان کند با آدم‌های منفور نيز ناچاريم روابطی برقرار کنيم.",
    "کسی که از گرگ می‌ترسد نبايد به‌جنگل قدم بگذارد",
    "می‌پرسيد چرا به‌پول احتياج دارم؟ چه سؤالی! برای اين که پول همه چيز است!",
    "حالا چه هستم؟ يک صفر. فردا چه می‌توانم باشم؟ فردا چه می‌توانم باشم؟ فردا می‌توانم از ميان مردگان برخيزم و زندگانی نوينی را آغاز کنم! می‌توانم در خودم همان انسانی را بجويم که تاکنون وجود داشته است!",
    "من نه تنها از هرگونه ظاهرسازی به‌دورم، بلکه از هرگونه شايستگی و لياقت نيز عاری‌ام.",
    "کوشش می‌کردم هرچه بيشتر که ممکن است خودم را به‌نفهمی بزنم",
    "آقای ژنرال، يک فرد را برای افتضاحی که هنوز به‌بار نياورده است نمی‌شود بازداشت کرد.",
    "تمام زندگی و حياتم را به‌قمار گذاشته بودم!",
    "سرشت انسان، جابر و مستبد است، و دوست می‌دارد که برنجاند؛ و شما اين يکی را بيش از اندازه دوست می‌داريد.",
    "من نه تنها از هرگونه ظاهرسازی به‌دورم، بلکه از هرگونه شايستگی و لياقت نيز عاری‌ام",
    "چه ناتوان است دل انسان.",
    "ـ آه! خارجه خارجه برای من هيچ چيز خوبی نداشت. آيا می‌توانيم خانم‌مان را زود به‌مسکوی خودمان برسانيم؟ در آن جا چه نداريم؟ گل‌هايی که عطر می‌پراکنند، و اين‌جاها مثل آن‌ها پيدا نمی‌شود. آن‌جا، حالا وقتی است که سيب‌ها دارند می‌رسند، آن‌جا هوا هست، فضا هست... ولی نه، می‌بايست همه‌ی اين‌ها را برای خارجه ترک می‌کرديم! آه...",
    "می‌گويند که نبايد دو بار سر يک ميز به‌دنبال بخت و اقبال رفت و گذشته از اين، هامبورگ پايتخت قمار است.",
    "امروز يک بار ديگر از خود پرسيدم: «آيا او را دوست دارم؟» و باز يک بار ديگر نمی‌دانستم چه جوابی بدهم",
    "پس از دو هفته غيبت برگشته‌ام.",
    "ما، وقتی احتياج وادارمان کند با آدم‌های منفور نيز ناچاريم روابطی برقرار کنيم.",
    "آيا اين يک ايده‌آل نيست؟ اين که قربانی خوشحال است از اين که با پای خودش به‌قربان گاه می‌رود؟",
    "خيال می‌کردم مرا مانند مسيح انتظار می‌کشند، ولی اشتباه می‌کردم.",
    "آخرين باری که ما از کوه شلاگنبرگ بالا می‌رفتيم شما گفتيد که با يک اشاره‌ی من حاضريد خودتان را با سر به‌پايين پرت کنيد. يادتان هست که گودی پرتگاه هزار پا بود؟ عاقبت روزی خواهد رسيد که من اين اشاره را بکنم! آن هم فقط برای اين‌که ببينم شما چطور به‌قول خودتان وفا می‌کنيد، و مطمئن باشيد که از اين راه به‌روحيات شما پی خواهم برد. من از شما درست برای اين نفرت دارم که مجازتان گذاشته‌ام و به شما خيلی اجازه داده‌ام و باز هم بيشتر خواهم داد. چون به‌شما احتياج دارم،و چون به‌شما احتياج دارم بايد فعلاً با شما مدارا کنم.",
    "راستی هم، انسان دوست دارد که بهترين دوستان خودش را در مقابل خود، خوار ببيند. دوستی بيشتر اوقات برروی تحقير و شرمساری بنا نهاده می‌شود. اين حقيقتی است قديمی که همه‌ی مردان بافکر از آن اطلاع داشته‌اند.",
    "و اين نمونه‌های نجابت و درستکاری همه‌ی دنيا را از ديدگاه خودشان قضاوت می‌کنند و همه‌ی کسانی را که با خودشان شباهتی ندارند تکفير می‌کنند.",
    "من پول را برای خودم احتياج دارم و مايل نيستم که فقط برای خدمت به‌سرمايه زنده باشم.",
    "در طول اين بازی، اين اولين بار بود که وحشت و ترس سراپايم را گرفت. و درنتيجه دست‌هايم و پاهايم شروع به‌لرزيدن کرد. من حتی اکنون نيز معنايی را که باختن در آن موقع برايم داشت با هول و هراس درک می‌کنم و در نظر می‌آورم. تمام زندگی و حياتم را به‌قمار گذاشته بودم!",
    "اگر يقين داشتم که در دم، قمار و هامبورگ را برای برگشتن به‌وطن‌تان ترک خواهيد کرد، خودم را حاضر می‌ديدم که هم‌اکنون هزار ليره به‌شما بدهم، تا با آن دوره‌ی زندگی جديدی را شروع کنيد. ولی اگر به‌جای هزار ليره فقط ده لويی به‌شما می‌دهم برای اين است که اکنون برای شما فرقی ندارد. هم اين و هم آن را در قمار خواهيد باخت. بگيريد و خداحافظ.",
    "من پول را برای خودم احتياج دارم و مايل نيستم که فقط برای خدمت به‌سرمايه زنده باشم. حس می‌کنم که خيلی اغراق می‌گويم، ولی چقدر بد است. اعتقادات من اين است!",
    "گاهی در نگاه بيمارِ آدمی عفيف و پاک دامن، چه چيزهای زيادی را می‌شود خواند! آدم عفيفی که حاضر است زمين دهان باز کند و او را فرو ببرد و در عوض کوچک‌ترين نشانه‌ای از احساسات او در نگاهش خودنمايی نکند و به‌کسی روشن نشود.",
    "راستی هم، انسان دوست دارد که بهترين دوستان خودش را در مقابل خود، خوار ببيند.",
    "به‌اين پيرزن احمقی که من هستم سخت نگير. من حالا ديگر جوان‌ها را به‌خاطر سبک‌سری‌هاشان سرزنش نخواهم کرد.",
    "همه‌ی اين‌ها اکنون مثل خواب و خيالی گذشته است ـ حتی عشق من، گرچه بسيار قوی و صميمی بود، ولی... آخر چه شد؟ راستی اکنون چيزی از آن باقی نمانده است.",
    "می‌گويند که نبايد دو بار سر يک ميز به‌دنبال بخت و اقبال رفت",
    "من خودم سبب بدبختی خودم بوده‌ام",
    "«در قمار بايد کوچک بازی کرد»",
    "و ما همان‌طور که با بی‌فکری بازی می‌کنيم، همان‌طور نيز می‌بازيم.",
    "آه من، پوست خودم را روی آن خواهم گذاشت. چهارهزار فلورين ديگر بگذار.",
    "رؤياهای شما و آرزوهايی که اکنون شما را محصور کرده است، هرگز از جفت و تاق و قرمز و سياه و ستون ميانی و غيره... بالاتر نمی‌رود.",
    "دقايقی بود - (در پايان هريک از مکالمات‌مان) - که در آن‌ها من حاضر بودم نيمی از عمرم را بدهم تا بتوانم او را خفه کنم. قسم می‌خورم که اگر ممکن بود يک دشنه را آهسته در سينه‌ی او فرو کرد من با لذت و خشنودی اين کار را می‌کردم. و با وجود اين به‌شرافتم قسم می‌خورم که اگر در قله‌ی شلاگنبرگ به‌من راستی گفته بود: «خودتان را پرت کنيد»، فوراً خودم را، باز هم با خشنودی و لذت، پرت کرده بودم.",
    "در تمام عمر در حد هاله‌ی او، باشم. در شعاع درخشندگی او، باشم",
    "ژنرال گاهی به‌خودش اجازه می‌داد که با او مخالفت کند، ولی خيلی با فروتنی و فقط برای حفظ شخصيت خودش.",
    "ولی چيز عجيب اين بود که از ديشب تا به‌حال، از وقتی که کنار ميز روپوش سبز قمار ايستاده بودم و بسته‌های اسکناس را می‌بردم، عشقم در درجه‌ی دوم اهميت قرار گرفته بود. اين مطلب را حالا می‌گويم، در صورتی که همان وقت، به‌طور دقيق به‌آن شعور و تعجبی نداشتم. آيا ممکن است درست يک قمارباز شده باشم؟",
    "هيچ به‌خاطر ندارم که در تمام مدت بازی آن شب حتی يک بار به‌فکر پولينا افتاده باشم. فقط شهوت مقاومت ناپذيری بربردن و جمع کردن اسکناس‌های بانک که هر بار جلوی چشم من انباشته‌تر می‌شد، در خودم حس می‌کردم.",
    "يک جنتلمن واقعی نبايد حتی اگر تمام دارايی و ثروت خود را باخت تحريک بشود، متأثر بشود. او بايد به‌پول خيلی کم اهميت بدهد. مثل اين که پول لايق هيچ توجه و دقتی نيست.",
    "مردها همه‌شان مثل خروس می‌مانند. بايد باهم دعوا کنند. ولی شماها مثل مرغ‌های کرک (آدم‌های بی‌اراده) هستيد.",
    "به‌راستی قادر نبود که مرا از روبه‌رو نگاه کند. خيلی دلش می‌خواست اين کار را بکند، ولی من در هر بار چنان نگاه مستقيم و خالی از احترامی بر او می‌دوختم که پيدا بود طاقتش را نداشت.",
    "درباره‌ی سود و استفاده، اين تنها در بازی رولت نيست که مردم به‌آن اهميت می‌دهند. هرجا که انسان‌ها برای فراهم کردن و به‌دست آوردن مخارج آينده‌ی زندگی خودشان کوشش می‌کنند، اين مطلب صادق است. دانستن اين‌که سود و استفاده به‌خودی خود چيزهای بد و کثيفی هستند مسئله‌ی ديگری است و من در اين‌جا درصدد نيستم که از آن نتيجه‌ای بگيرم؛ اضافه براين‌که من در خودم يک ميل سرشار به‌بردن را حس می‌کردم. اين حرص عمومی، اين ناپاکی و ننگ و پول‌پرستی و طمع، وقتی که به‌سالن قمار میوارد می‌شدم در نظر من خودمانی و عادی شده بود.",
    "قماربازها اين حساب‌ها را روی کاغذهای پوشيده از اعداد خودشان ضبط می‌کنند. هرضربه‌ای را با دقت يادداشت می‌کنند، حساب می‌کنند و شانس‌های برد را از آن نتيجه می‌گيرند و پس از اين که همه را تخمين زدند عاقبت داو خودشان را به‌بازی می‌گذارند و... و بعد مثل آدم‌های مردنی ساده‌ای که بی‌هيچ حسابی بازی می‌کنند، می‌بازند.",
    "ما، وقتی احتياج وادارمان کند با آدم‌های منفور نيز ناچاريم روابطی برقرار کنيم.",
    "فرانسوی‌ها و ديگر اروپايی‌ها به‌قدری به‌صورت ظاهر اهميت می‌دهند که با آن حتی به بدترين پستی‌ها نيز می‌توانند شايستگی عجيبی بدهند.",
    "آيا اين يک ايده‌آل نيست؟ اين که قربانی خوشحال است از اين که با پای خودش به‌قربان گاه می‌رود؟",
    "به‌چه دليل قمار بدتر از راه‌های ديگر به‌دست آوردن پول است؟ مثلاً از تجارت؟ درست است که در ميان صد نفر فقط يکی می‌برد، ولی اين برای من چه اهميت دارد؟",
    "کسان ما الان سه روز است که در رولتنبورگ، سکونت گزيده‌اند",
    "دانستن اين‌که سود و استفاده به‌خودی خود چيزهای بد و کثيفی هستند مسئله‌ی ديگری است و من در اين‌جا درصدد نيستم که از آن نتيجه‌ای بگيرم؛ اضافه براين‌که من در خودم يک ميل سرشار به‌بردن را حس می‌کردم. اين حرص عمومی، اين ناپاکی و ننگ و پول‌پرستی و طمع، وقتی که به‌سالن قمار میوارد می‌شدم در نظر من خودمانی و عادی شده بود.",
    "راستی انسان وقتی تنها در مملکت بيگانه، دور از وطن و دوستان خود و بی اين‌که بداند از کجا برای زندگی همان روز خود پولی به‌دست آورد، آخرين، درست آخرين فلورين خود را به‌مخاطره می‌اندازد و به‌قمار می‌گذارد. راستی احساس عجيبی سراپايش را فرا می‌گيرد! من بردم، و وقتی بيست دقيقه‌ی بعد قمارخانه را ترک کردم، صد و هفتاد فلورين داشتم.\nگاهی، آخرين فلورين آدم، می‌تواند اين معنی را بدهد! و اگر همان وقت جرأت خود را از دست داده بودم؟ اگر نتوانسته بودم تصميم بگيرم؟!\nفردا، فردا همه‌ی اين‌ها پايان خواهد يافت!",
    "اگر انسان خودش را به‌غرقاب نيفکند، آيا ديگر احتياجی به‌اين هست که يک خاشاک را به‌جای يک تير بگيرد؟",
    "من شما را بی اين که اميدی داشته باشم دوست می‌دارم و نيز می‌دانم که باز هم شما را هزار بار بيش از پيش دوست خواهم داشت.",
    "يقينِ قطعی من به‌اين که بی‌چون و چرا خواهم برد، ممکن است تمسخرآميز باشد، من به‌اين اعتراف می‌کنم، ولی مرا راحت بگذاريد.",
    "سرشت انسان، جابر و مستبد است، و دوست می‌دارد که برنجاند",
    "امروز يک بار ديگر از خود پرسيدم: «آيا او را دوست دارم؟» و باز يک بار ديگر نمی‌دانستم چه جوابی بدهم. يا بهتر بگويم، برای صدمين بار به‌خودم جواب دادم که از او نفرت دارم.",
    "در طول اين بازی، اين اولين بار بود که وحشت و ترس سراپايم را گرفت. و درنتيجه دست‌هايم و پاهايم شروع به‌لرزيدن کرد. من حتی اکنون نيز معنايی را که باختن در آن موقع برايم داشت با هول و هراس درک می‌کنم و در نظر می‌آورم. تمام زندگی و حياتم را به‌قمار گذاشته بودم!",
    "دو سال پيش من با کسی برخورد کردم که در سال ۱۸۱۲ يک تيرانداز فرانسوی او را با تير زده بود، فقط برای اين که دلش خواسته بود تفنگش را خالی کند. اين شخص در آن وقت يک بچه‌ی ده ساله بوده است که خانواده‌اش وقت نکرده بودند مسکو را ترک کنند.",
    "و اين نمونه‌های نجابت و درستکاری همه‌ی دنيا را از ديدگاه خودشان قضاوت می‌کنند و همه‌ی کسانی را که با خودشان شباهتی ندارند تکفير می‌کنند.",
    "و به‌جای اين که به‌چيزهايی بينديشم که بايد انجام بدهم در زير نفوذ و تأثير احساساتی که به‌زحمت محو و فراموش شده‌اند به‌سر می‌برم. در زير نفوذ يادگارهای زمان‌های تازه‌گذشته و در زير نفوذ اين تندباد تازه که مرا آن طور به‌همراه خود بُرد و مثل خاشاکی به‌گوشه‌ای افکند. گاهی به‌نظرم می‌رسد که هنوز بازيچه‌ی دست اين تندباد هستم و به‌نظرم می‌رسد که هم‌اکنون همان طوفان مرا در روی بال‌های سريع خود به‌سر راه خواهد کشاند و من هماهنگی خود را از دست خواهم داد و معنای اندازه را فراموش خواهم کرد و به‌دوار سر خواهم افتاد. به‌دوار سری بی‌پايان.",
    "حالا چه هستم؟ يک صفر. فردا چه می‌توانم باشم؟ فردا چه می‌توانم باشم؟ فردا می‌توانم از ميان مردگان برخيزم و زندگانی نوينی را آغاز کنم! می‌توانم در خودم همان انسانی را بجويم که تاکنون وجود داشته است!",
    "آری، او در نظر من زشت و کريه بود. دقايقی بود - (در پايان هريک از مکالمات‌مان) - که در آن‌ها من حاضر بودم نيمی از عمرم را بدهم تا بتوانم او را خفه کنم. قسم می‌خورم که اگر ممکن بود يک دشنه را آهسته در سينه‌ی او فرو کرد من با لذت و خشنودی اين کار را می‌کردم. و با وجود اين به‌شرافتم قسم می‌خورم که اگر در قله‌ی شلاگنبرگ به‌من راستی گفته بود: «خودتان را پرت کنيد»، فوراً خودم را، باز هم با خشنودی و لذت، پرت کرده بودم",
    "يقين داشتم که چيزهايی غريزی و جبری، خود به‌خود، در سرنوشت من يک‌باره سر خواهند رسيد.",
    "دقيق‌ترين ترجمه‌های اين کتاب به‌زبان فرانسه است.",
    "احساسی عجيب سراپای مرا فرا گرفته بود؛ چيزی مثل اشتياق به‌تحقير سرنوشت و به‌مبارزه طلبيدن آن، مثل اشتياق به‌مسخره کردن آن و آزار دادن آن را حس می‌کردم.",
    "اين نمونه‌های نجابت و درستکاری همه‌ی دنيا را از ديدگاه خودشان قضاوت می‌کنند و همه‌ی کسانی را که با خودشان شباهتی ندارند تکفير می‌کنند.",
    "دگريو، مثل تمام فرانسوی‌ها، وقتی که احتياجی داشت و يا سودی در کار بود، شاد و مهربان می‌شد، و وقتی که اين لزوم و احتياج تمام می‌شد سخت کسل‌کننده می‌گرديد؛ به‌ندرت از سر طينت خود، مهربان بود، و مثل اين که هميشه طبق دستور و ياطبق يک حساب معين مهربان می‌شد.",
    "مسلماً در چنين لحظاتی است که انسان همه‌ی ناکامی‌های پيشين خود را به‌فراموشی می‌سپارد. من وقتی بيش از حد زندگی خودم، خودم را به‌مخاطره می‌انداختم، به‌اين نتيجه رسيده بودم. از نو جرئت يافته بودم که خودم را به‌خطر بيندازم. به‌اين طريق دوباره می‌توانستم جزو انسان‌ها شمرده شوم.",
    "ـ يادآوری‌های شما برای من خوش‌آيند است. با اين حرف‌ها، من دوست ديرين، باهوش، پرشور و در عين حال وقيح خودم را بهتر می‌شناسم. تنها روس‌ها می‌توانند همه‌ی اين خوبی‌های مخالف را باهم در خود جمع کنند. راستی هم، انسان دوست دارد که بهترين دوستان خودش را در مقابل خود، خوار ببيند. دوستی بيشتر اوقات برروی تحقير و شرمساری بنا نهاده می‌شود.",
    "يک جنتلمن واقعی نبايد حتی اگر تمام دارايی و ثروت خود را باخت تحريک بشود، متأثر بشود.",
    "ـ چه پُرچانگی ابلهانه‌ای!\nـ ابلهانه يا غير ابلهانه، اين مهم نيست! در حضور شما، من احتياج به‌حرف زدن دارم؛ حرف زدن بی‌انتها، و من هم حرف می‌زنم. در حضور شما من همه‌ی خودخواهی‌ام را فراموش می‌کنم و به‌آن می‌خندم!",
    "و اين نمونه‌های نجابت و درستکاری همه‌ی دنيا را از ديدگاه خودشان قضاوت می‌کنند و همه‌ی کسانی را که با خودشان شباهتی ندارند تکفير می‌کنند.",
    "حتی عشق من، گرچه بسيار قوی و صميمی بود، ولی... آخر چه شد؟ راستی اکنون چيزی از آن باقی نمانده است. به‌طوری که گاهی اين فکر به خاطرم می‌رسد: «آيا من ديوانه نشده بوده‌ام و آياتمام اين ايام را در تيمارستان به سر نبرده بوده‌ام؟! شايد هنوز هم در تيمارستان هستم، يعنی تمام اين‌ها جز خيال واهی نبوده است و نخواهد بود.»",
    "من هميشه عقيده‌ی آن مردک سير و مبادی آداب را که درآمد دل‌خواه مرتبی هم داشت، مسخره‌آميز ديده‌ام که در جواب اين قاعده‌ی بازی که «در قمار بايد کوچک بازی کرد» می‌گفت: «چقدر بد، زيرا در اين صورت آدم فرمان‌بردار يک حس مال‌پرستی لئيم و پست شده است».",
    "ما روس‌ها که قريحه‌ی سرشاری داريم بايد نبوغی هم برای يافتن صورت ظاهری شايسته ودرخور به‌خرج بدهيم، ولی ما اغلب اين نبوغ را، که خيلی ناياب است، فاقديم. در عوض فرانسوی‌ها و ديگر اروپايی‌ها به‌قدری به‌صورت ظاهر اهميت می‌دهند که با آن حتی به بدترين پستی‌ها نيز می‌توانند شايستگی عجيبی بدهند. به‌خاطر همين است که شکل و صورت ظاهر پيشِ آن‌ها اين قدر اهميت دارد.",
    "اين‌ها همه حرف است، چيزی جز حرف نيست. من بايد کاری بکنم. کاری انجام بدهم. اصل، سوئيس است. فردا... آه، اگر بتوانم فردا حرکت کنم! بايد مرد جديدی شد؟ بايد از ميان مرده‌ها برخاست. می‌خواهم به‌آن‌ها ثابت کنم... پولينا خواهد دانست که من هنوز هم می‌توانم يک انسان باشم. برای اين، کافی است که... امروز ديگر خيلی دير شده است، ولی فردا...",
    "راستی هم، انسان دوست دارد که بهترين دوستان خودش را در مقابل خود، خوار ببيند. دوستی بيشتر اوقات برروی تحقير و شرمساری بنا نهاده می‌شود. اين حقيقتی است قديمی که همه‌ی مردان بافکر از آن اطلاع داشته‌اند.",
    "بيچاره ژنرال، مثل اين که از دست رفته بود. دل‌باختن در پنجاه و پنج سالگی، آن هم با علاقه‌ای چنين آتشين، به‌راستی بدبختی بزرگی است! به‌اين مطلب، بی‌زن بودن او را، بچه‌هايش را، ورشکستگی‌اش را، قرض‌هايش را و سرانجام نيز، زنی را که دل‌باخته‌اش شده بود بايد افزود.",
    "من شما را بی اين که اميدی داشته باشم دوست می‌دارم و نيز می‌دانم که باز هم شما را هزار بار بيش از پيش دوست خواهم داشت.",
    "فردا، فردا همه‌ی اين‌ها پايان خواهد يافت!",
    "آيا من واقعاً آن طور که می‌خواهم هستم؟",
    "وقتی که احتياجی داشت و يا سودی در کار بود، شاد و مهربان می‌شد، و وقتی که اين لزوم و احتياج تمام می‌شد سخت کسل‌کننده می‌گرديد",
    "من شايد سه بار بيشتر از خود او، از غم و غصه‌هايش غمگين می‌شدم",
    "نمی‌توانم هوس‌های خودم را صورت واقعيت بدهم.",
    "آری، او در نظر من زشت و کريه بود. دقايقی بود - (در پايان هريک از مکالمات‌مان) - که در آن‌ها من حاضر بودم نيمی از عمرم را بدهم تا بتوانم او را خفه کنم. قسم می‌خورم که اگر ممکن بود يک دشنه را آهسته در سينه‌ی او فرو کرد من با لذت و خشنودی اين کار را می‌کردم. و با وجود اين به‌شرافتم قسم می‌خورم که اگر در قله‌ی شلاگنبرگ به‌من راستی گفته بود: «خودتان را پرت کنيد»، فوراً خودم را، باز هم با خشنودی و لذت، پرت کرده بودم. آن وقت هم اين را می‌دانستم. از اين راه يا از يک راه ديگر، عاقبت اين بحران خاتمه می‌يابد.",
    "با اين حرف‌ها، من دوست ديرين، باهوش، پرشور و در عين حال وقيح خودم را بهتر می‌شناسم. تنها روس‌ها می‌توانند همه‌ی اين خوبی‌های مخالف را باهم در خود جمع کنند. راستی هم، انسان دوست دارد که بهترين دوستان خودش را در مقابل خود، خوار ببيند. دوستی بيشتر اوقات برروی تحقير و شرمساری بنا نهاده می‌شود. اين حقيقتی است قديمی که همه‌ی مردان بافکر از آن اطلاع داشته‌اند. ولی در اين حالت به‌خصوص، من راستی خوشحالم که شما هرگز اندوهگين و دل‌تنگ نشده‌ايد.",
    "هيچ به‌خاطر ندارم که در تمام مدت بازی آن شب حتی يک بار به‌فکر پولينا افتاده باشم.",
    "آنچه که به‌خصوص در اولين برخورد با اين انبوه قماربازان، ناخوشايند به‌نظر می‌رسد شيوه‌ی رفتار احترام‌آميز آن‌ها و نزاکت و ادب آن‌ها، دور ميز قمار است.",
    "ولی کيف و لذت، هميشه مفيد است. يک قدرت جبار و مستبد و بی‌حد، اگر روی يک مگس هم باشد يک نوع خوشی و لذتی دارد.",
    "سرشت انسان، جابر و مستبد است، و دوست می‌دارد که برنجاند؛ و شما اين يکی را بيش از اندازه دوست می‌داريد.",
    "حالا همه منتظر مرگ او هستند.",
    "اين کتاب از روی ترجمه‌ی فرانسوی آثار کامل داستايوسکی از انتشارات N.R.F چاپ سال ۱۹۳۱، ترجمه شده است. کتاب قمارباز در اين سلسله به‌وسيله‌ی هانری مونگو (Henri Mongault) به‌فرانسه درآمده، و بايد گفت که دقيق‌ترين ترجمه‌های اين کتاب به‌زبان فرانسه است.",
    "به‌تفرعن صحبت می‌کرد و مرا پيش خواهرش فرستاد. پيدا بود که عاقبت موفق شده‌اند پول قرض کنند و نيز به‌نظرم آمد که ژنرال از نگاه من پرهيز می‌کرد.",
    "آيا من ديوانه نشده بوده‌ام و آياتمام اين ايام را در تيمارستان به سر نبرده بوده‌ام؟! شايد هنوز هم در تيمارستان هستم، يعنی تمام اين‌ها جز خيال واهی نبوده است و نخواهد بود",
    ". توانايی اين را نداشت که بگويد چه می‌خواهد و خودش هم نمی‌دانست که غمگين و دل‌گرفته است.",
    "به‌کسانم برخوردم که دسته‌جمعی راه افتاده بودند و نمی‌دانم به‌ديدن کدام‌يک از ويرانه‌های باستانی اطراف می‌رفتند؛",
    "دو سال پيش من با کسی برخورد کردم که در سال ۱۸۱۲ يک تيرانداز فرانسوی او را با تير زده بود، فقط برای اين که دلش خواسته بود تفنگش را خالی کند. اين شخص در آن وقت يک بچه‌ی ده ساله بوده است که خانواده‌اش وقت نکرده بودند مسکو را ترک کنند.",
    "خودم را بيش از اندازه غصه‌دار حس می‌کردم، و رفتار من مانند کسی بود که در آب جوش سوخته باشد. حتی او را هرلحظه در خواب می‌ديدم.",
    "از اين که به اعمال و افکار خودم ضابطه و ملاکی اخلاقی بدهم سخت متنفر هستم.",
    "گاهی در نگاه بيمارِ آدمی عفيف و پاک دامن، چه چيزهای زيادی را می‌شود خواند!",
    "و اما درباره‌ی مادربزرگ، راستی که خنده‌دارتر از اين و پست‌تر از اين چيزی نيست که هی پشت سر هم تلگراف کنند و بپرسند: «آيا مرده است؟ آيا هنوز نمرده است؟»",
    "غالب کسانی که ادعای اهميت و بزرگی دارند، هميشه پای خود را توی پوست گردو گذاشته‌اند! اين گونه اشخاص ريخت و صورت ظاهرِ معيّنی را که يک بار برای هميشه پذيرفته شده، بی اين که بينديشند دوست می‌دارند و بايستی غلام و منشی در مهمان خانه‌ها، در گردش‌ها و در مجالس، از آن‌ها پيروی کنند",
    "اگر قرار دعوا هم باشد فاتح بيرون آمدن از آن دعوا ارزش انسان را بالا می‌برد.",
    "راستی هم، انسان دوست دارد که بهترين دوستان خودش را در مقابل خود، خوار ببيند. دوستی بيشتر اوقات برروی تحقير و شرمساری بنا نهاده می‌شود. اين حقيقتی است قديمی که همه‌ی مردان بافکر از آن اطلاع داشته‌اند.",
    "همان صفری که اين همه مدت پنهان شده بود و ما نزديک به‌دويست فردريک روی آن گذاشته بوديم، همين صفر در همان موقعی که او فحشش داده بود و ترکش کرده بود، بيرون آمده است، ناله‌ای کرد و دست‌هايش را با صدا به‌هم کوبيد.",
    "انسان دوست دارد که بهترين دوستان خودش را در مقابل خود، خوار ببيند.",
    "کسی که از گرگ می‌ترسد نبايد به‌جنگل قدم بگذارد،",
    "چه ناتوان است دل انسان.",
    "ـ معذرت می‌خواهم، من می‌دانم که شما جلف هستيد و آماده‌ی اين هستيد که خودتان را به‌قمار بکشانيد، به‌هرجهت در عين حال که من لله‌ی شما نيستم و علاقه‌ای هم ندارم که باشم، حق اين را دارم که از شما بخواهم خودتان را به‌بدنامی نکشانيد.",
    "و اين نمونه‌های نجابت و درستکاری همه‌ی دنيا را از ديدگاه خودشان قضاوت می‌کنند و همه‌ی کسانی را که با خودشان شباهتی ندارند تکفير می‌کنند.",
    "گاهی، در خارجه، روس‌ها، به‌قدری خود را در آداب و رسوم و قيود محصور می‌کنند که به‌حد افراط و بی‌اندازه، از اين که مردم چه می‌گويند و چطور نگاهشان خواهند کرد، می‌ترسند و وحشت دارند. خلاصه معروف است که غالب کسانی که ادعای اهميت و بزرگی دارند، هميشه پای خود را توی پوست گردو گذاشته‌اند! اين گونه اشخاص ريخت و صورت ظاهرِ معيّنی را که يک بار برای هميشه پذيرفته شده، بی اين که بينديشند دوست می‌دارند و بايستی غلام و منشی در مهمان خانه‌ها، در گردش‌ها و در مجالس، از آن‌ها پيروی کنند، ولی",
    "آه، آدم‌های از خودراضی، اين پرچانه‌ها با چه رضايت خاطر مغرور و خودبينی حاضر بودند رأی خود را اظهار بدارند! اگر می‌دانستند که من خودم تا چه حد ننگ و رسوايی، موقعيت آن روزم را درک می‌کردم، هرگز جرئت نمی‌کردند به‌من درس بدهند، پند بدهند. آخر چه چيز تازه‌ای می‌توانستند برايم بگويند که تا آن وقت خودم درنيافته بودم؟ مسئله اين بود که همه چيز با يک گردش چرخ می‌توانست تغيير بيابد. در چنين صورتی همين اخلاق‌دان‌ها، بيش از همه کس ـ به‌اين مطلب اطمينان دارم ـ برای تبريک گفتن به‌من، يا شوخی‌های دوستانه‌ی خود پيش می‌دويدند و ديگر مثل امروز همه‌شان از من روی برنمی‌گرداندند! مرده‌شوی همه‌شان را ببرد. حالا چه هستم؟ يک صفر. فردا چه می‌توانم باشم؟ فردا چه می‌توانم باشم؟ فردا می‌توانم از ميان مردگان برخيزم و زندگانی نوينی را آغاز کنم! می‌توانم در خودم همان انسانی را بجويم که تاکنون وجود داشته است!",
    "من عقيده‌ی کسانی را که انتظار به‌دست آوردن پول را در قمار پوچ و نامعقول می‌شمردند سخت مسخره‌آميز می‌دانستم. به‌چه دليل قمار بدتر از راه‌های ديگر به‌دست آوردن پول است؟ مثلاً از تجارت؟ درست است که در ميان صد نفر فقط يکی می‌برد، ولی اين برای من چه اهميت دارد؟",
    "مال‌پرستی و حرص و آز، گرچه موضوعش مختلف باشد، هميشه يک چيز واحد نيست! اين کار نسبی است. آنچه که به‌نظر «روچيلد» پستی و لئامت است در نظر من فراخ‌دستی و توانگری است.",
    "همه‌ی زن‌ها اين‌طورند! مغرورترين آن‌ها تبديل به‌پست‌ترين بنده‌ها و غلام‌ها می‌شوند.",
    "می‌گويند که نبايد دو بار سر يک ميز به‌دنبال بخت و اقبال رفت و گذشته از اين، هامبورگ پايتخت قمار است.",
    "ولی با همه‌ی اين که به‌من اجازه می‌داد هرچه می‌خواهم از او بپرسم، جوابم را نمی‌داد، وگاهی کوچک‌ترين توجهی هم نمی‌کرد. تمام روابط ما اين بود!",
    "آدم عفيفی که حاضر است زمين دهان باز کند و او را فرو ببرد و در عوض کوچک‌ترين نشانه‌ای از احساسات او در نگاهش خودنمايی نکند و به‌کسی روشن نشود.",
    "«برو، در از بين بردن خودت شتاب کن و من البته خودم را کنار نگه می‌دارم.»",
    "درباره‌ی پولينا هم بايد بگويم که او هميشه برای من يک مسأله حل نشدنی بوده است. به‌حدی که مثلاً وقتی خواستم همه‌ی داستان عشق خودم را برای مستر آستلی شرح بدهم، تعجب کردم از اين که در گفتارم هيچ گونه مطلب صريح و مثبتی از روابط خودم با او را نمی‌توانستم بگويم. برعکس تمام اين وقايع و روابط، حتی در نظر خودم نيز خيالی، عجيب، باورنکردنی و نادر می‌آمد!",
    "چه ناتوان است دل انسان.",
    "دندان‌هايش خيلی سفيد و لب‌هايش هميشه سرخاب‌مالی شده بود. ساق پاها و دست‌هايش تحسين‌برانگيز بودند. صدايش يک صدای زنانه‌ی کلفت و خشن ورگه‌دار بود و گاهی در حالی که تمام دندان‌های خودرا نشان می‌داد به‌قهقهه می‌خنديد.",
    "گاهی در نگاه بيمارِ آدمی عفيف و پاک دامن، چه چيزهای زيادی را می‌شود خواند! آدم عفيفی که حاضر است زمين دهان باز کند و او را فرو ببرد و در عوض کوچک‌ترين نشانه‌ای از احساسات او در نگاهش خودنمايی نکند و به‌کسی روشن نشود",
    "انسان دوست دارد که بهترين دوستان خودش را در مقابل خود، خوار ببيند. دوستی بيشتر اوقات برروی تحقير و شرمساری بنا نهاده می‌شود.",
    "پس از دو هفته غيبت برگشته‌ام. کسان ما الان سه روز است که در رولتنبورگ، سکونت گزيده‌اند. خيال می‌کردم مرا مانند مسيح انتظار می‌کشند، ولی اشتباه می‌کردم. ژنرال که رفتاری بس آسوده و فارغ داشت، با من به‌تفرعن صحبت می‌کرد و مرا پيش خواهرش فرستاد. پيدا بود که عاقبت موفق شده‌اند پول قرض کنند و نيز به‌نظرم آمد که ژنرال از نگاه من پرهيز می‌کرد.",
    "دوستی بيشتر اوقات برروی تحقير و شرمساری بنا نهاده می‌شود",
    "راستی هم، انسان دوست دارد که بهترين دوستان خودش را در مقابل خود، خوار ببيند. دوستی بيشتر اوقات برروی تحقير و شرمساری بنا نهاده می‌شود. اين حقيقتی است قديمی که همه‌ی مردان بافکر از آن اطلاع داشته‌اند.",
    "گاهی در نگاه بيمارِ آدمی عفيف و پاک دامن، چه چيزهای زيادی را می‌شود خواند! آدم عفيفی که حاضر است زمين دهان باز کند و او را فرو ببرد و در عوض کوچک‌ترين نشانه‌ای از احساسات او در نگاهش خودنمايی نکند و به‌کسی روشن نشود.",
    "وقتی احتياج وادارمان کند با آدم‌های منفور نيز ناچاريم روابطی برقرار کنيم",
    "راستی انسان وقتی تنها در مملکت بيگانه، دور از وطن و دوستان خود و بی اين‌که بداند از کجا برای زندگی همان روز خود پولی به‌دست آورد، آخرين، درست آخرين فلورين خود را به‌مخاطره می‌اندازد و به‌قمار می‌گذارد. راستی احساس عجيبی سراپايش را فرا می‌گيرد! من بردم، و وقتی بيست دقيقه‌ی بعد قمارخانه را ترک کردم، صد و هفتاد فلورين داشتم.\nگاهی، آخرين فلورين آدم، می‌تواند اين معنی را بدهد! و اگر همان وقت جرأت خود را از دست داده بودم؟ اگر نتوانسته بودم تصميم بگيرم؟!\nفردا، فردا همه‌ی اين‌ها پايان خواهد يافت!",
    "مسلماً خيلی اشراف‌مآبانه است که انسان از ناپاکی مردم پست و حقير، و از جايی که اين موجودات در آن جولان می‌دهند، اظهار نادانی و بی‌اطلاعی بکند. ولی گاهی عکس اين مطلب نيز، از اين کمتر اشراف‌مآبانه نيست؛ ملاحظه کردن، و دقيق شدن در محل سکونت طبقه‌ی پست عوام و حتی با عينک و دوربين آن را معاينه کردن، ولی در عين حال وانمود کردن به‌اين که ديدن اين مردم نفرت‌آور، مثل يک سرگرمی، مثل يک مضحکه‌ی مُقدّر، فقط برای سرگرم کردن تماشاچی‌هاست، اين نيز اشراف‌مآبانه است.",
    "می‌شود انسان خودش را هم با جمعيت انبوه اين مردم يکی کند ولی بايد با رفتار مخصوص خود، نشان بدهد که فقط به عنوان يک تماشاچی مشتاق، و بی‌اين که هيچ قدر مشترکی با جمعيت داشته باشد، در ميان جمع آمده است. وانگهی شايسته نيست که با اصرار و پافشاری نگاه کرد. اين کار لايق مقام يک جنتلمن نيست. زيرا چنين منظره‌هايی درخورِ يک دقت مداوم نيستند. در اصل، مناظر ديدنی و قابل توجه، برای يک جنتلمن بسيار زياد نيستند.",
    "من با او در پروس قبل از اين که به‌کسان خود بپيوندم، آشنا شده بودم.",
    "در حالی که ازقمار خانه بيرون می‌آمدم حس کردم که يک فلورين در جيب کوچکم تکان می‌خورد، به‌خود گفتم: «خوب، با آن می‌توانم شام بخورم.» ولی پس از اين که صد قدم رفتم تغيير رأی دادم و راهم را برگرداندم، و همان فلورين را روی «مانک» گذاشتم. (اين‌بار نوبت «مانک» بود). راستی انسان وقتی تنها در مملکت بيگانه، دور از وطن و دوستان خود و بی اين‌که بداند از کجا برای زندگی همان روز خود پولی به‌دست آورد، آخرين، درست آخرين فلورين خود را به‌مخاطره می‌اندازد و به‌قمار می‌گذارد. راستی احساس عجيبی سراپايش را فرا می‌گيرد! من بردم، و وقتی بيست دقيقه‌ی بعد قمارخانه را ترک کردم، صد و هفتاد فلورين داشتم.",
    "آدمی به‌اين کم‌رويی نديده بودم، کم‌رويی را به‌حد حماقت رسانده بود. خودش از اين کم‌رويی اطلاع داشت، چون بی‌شک آدم احمقی نبود.",
    "گفتم که لامذهب و وحشی هستم و همه‌ی کشيش‌ها و مطران‌ها و اسقف‌های او را به‌مسخره می‌گيرم و غيره...",
    "چيز عجيبی بود. در صورتی که اين همه موضوع برای انديشيدن داشتم، به‌تحليل احساساتی که به‌خاطر پولينا در من انگيخته می‌شد، مشتاق بودم.",
    "امروز يک بار ديگر از خود پرسيدم: «آيا او را دوست دارم؟» و باز يک بار ديگر نمی‌دانستم چه جوابی بدهم. يا بهتر بگويم، برای صدمين بار به‌خودم جواب دادم که از او نفرت دارم.",
    "«مُرده را که رو بدهيد توی کفنش هم خرابی بار می‌آورد».",
    "همه‌ی اين‌ها هيچ محرک ديگری جز شرافتمند بودن ندارد. يک شرافتمندی، و نجابتِ به منتها درجه رسيده! پسر کوچک‌تر هم تصور می‌کند که به‌خاطر شرافتمندی او را استثمار می‌کنند. آيا اين يک ايده‌آل نيست؟ اين که قربانی خوشحال است از اين که با پای خودش به‌قربان گاه می‌رود؟",
    "آيا اين يک منظره‌ی باعظمت نيست؟ اين است پايان افتخارآميز يک يا دو قرن رنج و مرارت و تحمل و شرافتمندی! اين است آن جايی که ثبات اخلاق و روحيات، صرفه‌جويی و لک‌لک روی بام، به‌آن منتهی می‌شود! ديگر چه می‌خواهيد؟ اين نهايت درجه‌ی آن است؛ و اين نمونه‌های نجابت و درستکاری همه‌ی دنيا را از ديدگاه خودشان قضاوت می‌کنند و همه‌ی کسانی را که با خودشان شباهتی ندارند تکفير می‌کنند.",
    "ولی ژنرال آدمی نبود که بتواند از آن سودی ببرد.",
    "مرد به‌راستی قادر نبود که مرا از روبه‌رو نگاه کند. خيلی دلش می‌خواست اين کار را بکند، ولی من در هر بار چنان نگاه مستقيم و خالی از احترامی بر او می‌دوختم که پيدا بود طاقتش را نداشت. با جملاتی پر از لغات قلنبه، و درهم پيچيده، که دست آخر سررشته‌اش گم می‌شد، به‌من دستور داد که گردش ما بايد در محوطه‌ی پارک انجام بگيرد و",
    "وقتی احتياج وادارمان کند با آدم‌های منفور نيز ناچاريم روابطی برقرار کنيم.",
    "«پس اين‌طور! که اين همان کسی است که انتظار داشتند مرده باشد و به‌زير خاک رفته باشد و هی ارثاش را به‌دل خود نويد می‌دادند! ولی او همه‌ی ما را به‌خاک خواهد سپرد.",
    "-، می‌شنوی؟ مرا نمی‌شناسد! الان مرا زير خاک هم کرده‌اند! هی تلگراف پشت تلگراف فرستاده‌اند که: «آيا مرده است؟ مرده است يا نه؟» بله، بله. من همه را می‌دانم! بسيار خوب، می‌بينی که اين زنک مهربان هنوز زنده است.",
    "در هرصورت او، اين جنتلمن، هرگز فرمان‌بردار ميل پست و عاميانه‌ی بردن نيست.\nخلاصه اين که، يک جنتلمن نبايد به قمار رولت و يا به بازی «سی و چهل» جز به اندازه‌ی يک کار وقت گذران که فقط برای سرگرم کردن و تفريح او درست شده است وقعی بنهد.",
    "به‌عنوان تذکر ساده‌ای است و فکر می‌کنم که حق دارم...",
    "کيف و لذت، هميشه مفيد است. يک قدرت جبار و مستبد و بی‌حد، اگر روی يک مگس هم باشد يک نوع خوشی و لذتی دارد. سرشت انسان، جابر و مستبد است، و دوست می‌دارد که برنجاند؛ و شما اين يکی را بيش از اندازه دوست می‌داريد.",
    "در حالی که از خشم داشت خفه می‌شد. قسم می‌خورم که از زيبايی او چيزی درک نمی‌کردم، ولی دوست داشتم که وقتی اين‌طور در مقابل من می‌ايستد، تماشايش کنم. همين بود که مرا وامی‌داشت او را برسر غضب بياورم. او نيز شايد اين مطلب را درک کرد و از قصد عصبانی شده، اين را نيز برايش گفتم و او از سر تنفر فرياد کشيد:\nـ په! چه ننگ و فضاحتی!",
    "يقين داشتم که چيزهايی غريزی و جبری، خود به‌خود، در سرنوشت من يک‌باره سر خواهند رسيد. اين می‌بايد می‌شد و خواهد شد. خيلی خنده‌آور است که چنين اعتمادی به‌بازی قمار در کسی پيدا شود.",
    "آه، آدم‌های از خودراضی، اين پرچانه‌ها با چه رضايت خاطر مغرور و خودبينی حاضر بودند رأی خود را اظهار بدارند! اگر می‌دانستند که من خودم تا چه حد ننگ و رسوايی، موقعيت آن روزم را درک می‌کردم، هرگز جرئت نمی‌کردند به‌من درس بدهند، پند بدهند. آخر چه چيز تازه‌ای می‌توانستند برايم بگويند که تا آن وقت خودم درنيافته بودم؟ مسئله اين بود که همه چيز با يک گردش چرخ می‌توانست تغيير بيابد. در چنين صورتی همين اخلاق‌دان‌ها، بيش از همه کس ـ به‌اين مطلب اطمينان دارم ـ برای تبريک گفتن به‌من، يا شوخی‌های دوستانه‌ی خود پيش می‌دويدند و ديگر مثل امروز همه‌شان از من روی برنمی‌گرداندند! مرده‌شوی همه‌شان را ببرد. حالا چه هستم؟ يک صفر. فردا چه می‌توانم باشم؟ فردا چه می‌توانم باشم؟ فردا می‌توانم از ميان مردگان برخيزم و زندگانی نوينی را آغاز کنم! می‌توانم در خودم همان انسانی را بجويم که تاکنون وجود داشته است!",
    "راستی هم، انسان دوست دارد که بهترين دوستان خودش را در مقابل خود، خوار ببيند. دوستی بيشتر اوقات برروی تحقير و شرمساری بنا نهاده می‌شود. اين حقيقتی است قديمی که همه‌ی مردان بافکر از آن اطلاع داشته‌اند.",
    "آيا راستی بی اين که فوراً خرافه‌پرستی و وسواس گريبان انسان را بگيرد، نمی‌توان به‌روپوش سبز ميز قمار نزديک شد؟",
    "می‌خواستم پيش من بيايد و به‌من بگويد: «با همه‌ی ابين‌ها تو را دوست می‌دارم.» وگرنه، اگر اين، چيز ديگری جز يک آرزوی تحقق‌ناپذير نباشد، پس... پس من ديگر چه آرزويی می‌توانم داشته باشم؟",
    "اگر می‌ديد که من نيز در شکنجه‌ها وبيم و هراس‌های او شريکم، هيچ مرا لايق اين نمی‌دانست که سعی کند با صداقتی محبت‌آميز دلگرمم کند، و از دلواپسی بيرونم بياورد. با وجود اين، وقتی که مأموريت‌های ناگوار و خطرناکی به‌عهده‌ام می‌گذاشت، من ترجيح می‌دادم که با صداقت و دست و دل‌بازی آن را به‌انجام برسانم. ولی برای او، مضطرب شدن به‌خاطر احساسات من چه فايده داشت؟ در صورتی که من شايد سه بار بيشتر از خود او، از غم و غصه‌هايش غمگين می‌شدم و در شکنجه‌ی بيم و هراس می‌افتادم!",
    "می‌گفت:\nـ می‌بينی اين‌قدر کم به‌احساسات تو اهميت می‌دهم که همه‌ی آنچه که می‌توانی برای من بگويی يا آنچه که از من احساس می‌کنی برايم يکسان است.",
    "يک جنتلمن واقعی نبايد حتی اگر تمام دارايی و ثروت خود را باخت تحريک بشود، متأثر بشود. او بايد به‌پول خيلی کم اهميت بدهد. مثل اين که پول لايق هيچ توجه و دقتی نيست",
    "مسلماً خيلی اشراف‌مآبانه است که انسان از ناپاکی مردم پست و حقير، و از جايی که اين موجودات در آن جولان می‌دهند، اظهار نادانی و بی‌اطلاعی بکند.",
    "يک جنتلمن واقعی نبايد حتی اگر تمام دارايی و ثروت خود را باخت تحريک بشود، متأثر بشود. او بايد به‌پول خيلی کم اهميت بدهد. مثل اين که پول لايق هيچ توجه و دقتی نيست.",
    "ملاحظه کردن، و دقيق شدن در محل سکونت طبقه‌ی پست عوام و حتی با عينک و دوربين آن را معاينه کردن، ولی در عين حال وانمود کردن به‌اين که ديدن اين مردم نفرت‌آور، مثل يک سرگرمی، مثل يک مضحکه‌ی مُقدّر، فقط برای سرگرم کردن تماشاچی‌هاست، اين نيز اشراف‌مآبانه است.",
    "آيا اين يک ايده‌آل نيست؟ اين که قربانی خوشحال است از اين که با پای خودش به‌قربان گاه می‌رود؟",
    "يک جنتلمن واقعی نبايد حتی اگر تمام دارايی و ثروت خود را باخت تحريک بشود",
    "! هيچ می‌دانيد که سرانجام، شما را خواهم کشت؟ نه به‌علت حسد بردن، و نه به خاطر اين که دوست داشتن شما برای من ممنوع است، نه. فقط، خيلی ساده، شما را برای اين خواهم کشت که گاهی آرزو دارم شما را با درندگی ببلعم و از بين ببرم. می‌خنديد...",
    ". يک قدرت جبار و مستبد و بی‌حد، اگر روی يک مگس هم باشد يک نوع خوشی و لذتی دارد. سرشت انسان، جابر و مستبد است، و دوست می‌دارد که برنجاند؛ و شما اين يکی را بيش از اندازه دوست می‌داريد.",
    "وقتی احتياج وادارمان کند با آدم‌های منفور نيز ناچاريم روابطی برقرار کنيم",
    "آری، گاهی فکر، به‌ظاهر بهت‌آور و عجيبی باچنان قوتی برانسان مستولی می‌شود که عاقبت آن را تحقق‌يافتنی می‌پندارد. گذشته از اين اگر چنين فکری با تمايلی شديد و هيجان‌آور نيز توأم شده باشد، گاهی در آخر کار، انسان آن را همچون امری حتمی و اجتناب‌ناپذير و مقدّر تلقی خواهد کرد. در اين مورد نمی‌دانم، شايد ترکيبی از احساسات قلبی و از کوشش بيش از اندازه‌ی تمايل و مسموميتی که از هوس آن ايجاد شده بود، نيز در کار بوده است؟ اين را نمی‌دانم، ولی همان شب (که هرگز فراموشش نخواهم کرد) ماجرايی معجزه‌آسا برای من پيش آمد.",
    "دوستی بيشتر اوقات برروی تحقير و شرمساری بنا نهاده می‌شود. اين حقيقتی است قديمی که همه‌ی مردان بافکر از آن اطلاع داشته‌اند",
    "يک قدرت جبار و مستبد و بی‌حد، اگر روی يک مگس هم باشد يک نوع خوشی و لذتی دارد. سرشت انسان، جابر و مستبد است، و دوست می‌دارد که برنجاند؛",
    "آيا راستی بی اين که فوراً خرافه‌پرستی و وسواس گريبان انسان را بگيرد، نمی‌توان به‌روپوش سبز ميز قمار نزديک شد؟",
    "مسلماً خيلی اشراف‌مآبانه است که انسان از ناپاکی مردم پست و حقير، و از جايی که اين موجودات در آن جولان می‌دهند، اظهار نادانی و بی‌اطلاعی بکند",
    "«مُرده را که رو بدهيد توی کفنش هم خرابی بار می‌آورد».",
    "پشت سر هم آمدن شانس‌های اتفاقی، طبق اصول منظمی نيست، بلکه فقط يک فرمان حتمی و جبری، آن را اداره می‌کند و اين البته خيلی عجيب است",
    "دگريو، مثل تمام فرانسوی‌ها، وقتی که احتياجی داشت و يا سودی در کار بود، شاد و مهربان می‌شد، و وقتی که اين لزوم و احتياج تمام می‌شد سخت کسل‌کننده می‌گرديد؛ به‌ندرت از سر طينت خود، مهربان بود، و مثل اين که هميشه طبق دستور و ياطبق يک حساب معين مهربان می‌شد. اگر، احتياج به‌اين می‌ديد که خودش را بوالهوس و يا عجيب نشان بدهد، بوالهوسی‌هايش نيز بسيار احمقانه و پوچ بود و به‌بی‌قاعده‌ترين وجهی، ريخت‌های کهنه و از مُدافتاده‌ای را که مدت‌هاست پست و عادی شده‌اند، به‌خود می‌گرفت.",
    "گاهی فکر، به‌ظاهر بهت‌آور و عجيبی باچنان قوتی برانسان مستولی می‌شود که عاقبت آن را تحقق‌يافتنی می‌پندارد. گذشته از اين اگر چنين فکری با تمايلی شديد و هيجان‌آور نيز توأم شده باشد، گاهی در آخر کار، انسان آن را همچون امری حتمی و اجتناب‌ناپذير و مقدّر تلقی خواهد کرد.",
    "هيچ می‌دانيد که سرانجام، شما را خواهم کشت؟ نه به‌علت حسد بردن، و نه به خاطر اين که دوست داشتن شما برای من ممنوع است، نه. فقط، خيلی ساده، شما را برای اين خواهم کشت که گاهی آرزو دارم شما را با درندگی ببلعم و از بين ببرم",
    "حس می‌کردم که او تا الان با من مثل آن امپراتريس قديمی رفتار می‌کند، که جلوی غلامش لخت می‌شد و او را هرگز مثل يک مرد تلقی نمی‌کرد. و بله؛ هزار دفعه می‌گويم، او مرا، نه مثل يک مرد، نگاه کرده است.",
    "امروز يک بار ديگر از خود پرسيدم: «آيا او را دوست دارم؟» و باز يک بار ديگر نمی‌دانستم چه جوابی بدهم. يا بهتر بگويم، برای صدمين بار به‌خودم جواب دادم که از او نفرت دارم.\nآری، او در نظر من زشت و کريه بود. دقايقی بود - (در پايان هريک از مکالمات‌مان) - که در آن‌ها من حاضر بودم نيمی از عمرم را بدهم تا بتوانم او را خفه کنم. قسم می‌خورم که اگر ممکن بود يک دشنه را آهسته در سينه‌ی او فرو کرد من با لذت و خشنودی اين کار را می‌کردم. و با وجود اين به‌شرافتم قسم می‌خورم که اگر در قله‌ی شلاگنبرگ به‌من راستی گفته بود: «خودتان را پرت کنيد»، فوراً خودم را، باز هم با خشنودی و لذت، پرت کرده بودم. آن وقت هم اين را می‌دانستم. از اين راه يا از يک راه ديگر، عاقبت اين بحران خاتمه می‌يابد.",
    "دگريو، مثل تمام فرانسوی‌ها، وقتی که احتياجی داشت و يا سودی در کار بود، شاد و مهربان می‌شد، و وقتی که اين لزوم و احتياج تمام می‌شد سخت کسل‌کننده می‌گرديد؛",
    "انسان دوست دارد که بهترين دوستان خودش را در مقابل خود، خوار ببيند. دوستی بيشتر اوقات برروی تحقير و شرمساری بنا نهاده می‌شود. اين حقيقتی است قديمی که همه‌ی مردان بافکر از آن اطلاع داشته‌اند.",
    "حس می‌کردم که او تا الان با من مثل آن امپراتريس قديمی رفتار می‌کند، که جلوی غلامش لخت می‌شد و او را هرگز مثل يک مرد تلقی نمی‌کرد. و بله؛ هزار دفعه می‌گويم، او مرا، نه مثل يک مرد، نگاه کرده است.",
    "عقيده‌ی آن مردک سير و مبادی آداب را که درآمد دل‌خواه مرتبی هم داشت، مسخره‌آميز ديده‌ام که در جواب اين قاعده‌ی بازی که «در قمار بايد کوچک بازی کرد» می‌گفت: «چقدر بد، زيرا در اين صورت آدم فرمان‌بردار يک حس مال‌پرستی لئيم و پست شده است». مثل اين‌که مال‌پرستی و حرص و آز، گرچه موضوعش مختلف باشد، هميشه يک چيز واحد نيست!",
    "اين امتياز و تفکيک در سالن قمار چقدر صريح و روشن و راستی که چقدر پست و زشت است! مثلاً يک جنتلمن که پنج يا ده لويی و خيلی به‌ندرت بيش از اين به‌بازی می‌گذارد ـ و اگر خيلی ثروتمند باشد تا هزار فرانک هم بالا می‌رود ـ فقط به‌خاطر عشق به قمار و ميل به آن است که پول خود را به‌بازی می‌نهد. او خود را، بدون اين که مشتاق و فريفته‌ی بردن باشد، در معرض برد يا باخت قرار می‌دهد. اگر شانسش آمد و برد، لبخندی رضايت‌آميز به‌گوشه‌ی لبش راه می‌يابد و با پهلويی‌اش مزاح می‌کند و شايد هم از نو دو برابرِ بُردِ خود را به‌بازی بگذارد؛ و اين نيز البته فقط برای ارضای حس کنجکاوی است، برای دقت در اتفاق و پيشامد است، برای خود را تسليم به‌حسابِ اعداد کردن است... و در هرصورت او، اين جنتلمن، هرگز فرمان‌بردار ميل پست و عاميانه‌ی بردن نيست.",
    "می‌پرسيد چرا به‌پول احتياج دارم؟ چه سؤالی! برای اين که پول همه چيز است!\nـ ملتفت هستم، ولی در عين حال که آدم آرزوی داشتن پول را دارد، نبايد خود را در چنين ديوانگی عجيبی بيندازد! شما تا سرحد جنون و از خودگذشتگی نسبت به‌اين آرزو رفته‌ايد. برای به‌دست آوردن پول دلايل و محرک‌هايی هست، مثلاً يک هدف معيّن. صادقانه حرف بزنيد. تقاضا می‌کنم!\nگويا به‌خشم آمده بود. حرارتی که در سؤال کردن به‌خرج می‌داد، مرا به‌شعف می‌انداخت. گفتم:\nـ مسلماً هدفی در کار هست؛ ولی من نمی‌دانم کدام يک را توضيح بدهم. خيلی ساده بگويم، به‌اين دليل که اگر پول داشته باشم، در نظر شما آدم ديگری خواهم شد",
    "در حالی که ازقمار خانه بيرون می‌آمدم حس کردم که يک فلورين در جيب کوچکم تکان می‌خورد، به‌خود گفتم: «خوب، با آن می‌توانم شام بخورم.» ولی پس از اين که صد قدم رفتم تغيير رأی دادم و راهم را برگرداندم، و همان فلورين را روی «مانک» گذاشتم. (اين‌بار نوبت «مانک» بود). راستی انسان وقتی تنها در مملکت بيگانه، دور از وطن و دوستان خود و بی اين‌که بداند از کجا برای زندگی همان روز خود پولی به‌دست آورد، آخرين، درست آخرين فلورين خود را به‌مخاطره می‌اندازد و به‌قمار می‌گذارد. راستی احساس عجيبی سراپايش را فرا می‌گيرد! من بردم، و وقتی بيست دقيقه‌ی بعد قمارخانه را ترک کردم، صد و هفتاد فلورين داشتم.\nگاهی، آخرين فلورين آدم، می‌تواند اين معنی را بدهد! و اگر همان وقت جرأت خود را از دست داده بودم؟ اگر نتوانسته بودم تصميم بگيرم؟!\nفردا، فردا همه‌ی اين‌ها پايان خواهد يافت!",
    "کافی است که انسان فقط يک بار در زندگی‌اش اميد به‌آينده و شکيبايی داشته باشد. به‌نيروی سجايای روحی، در عرض يک ساعت می‌توانم سرنوشتم را تغيير بدهم. اصل، داشتن سجايای روحی است.",
    "بايد اعتراف کنم که از مدتی پيش، از اين که به اعمال و افکار خودم ضابطه و ملاکی اخلاقی بدهم سخت متنفر هستم. من خود را در معرض نيروی محرک ديگری قرار داده‌ام.",
    "بايد اعتراف کنم که از مدتی پيش، از اين که به اعمال و افکار خودم ضابطه و ملاکی اخلاقی بدهم سخت متنفر هستم. من خود را در معرض نيروی محرک ديگری قرار داده‌ام.",
    "بايد اعتراف کنم که از مدتی پيش، از اين که به اعمال و افکار خودم ضابطه و ملاکی اخلاقی بدهم سخت متنفر هستم. من خود را در معرض نيروی محرک ديگری قرار داده‌ام.",
    "منتظر بودم که ژنرال چيزی بگويد، ولی اوسکوت را حفظ کرده بود. در عوض حالتی عصبانی و مضطرب داشت. شايد در حالت اِدباری که او داشت، برايش خيلی دشوار بود که باور کند تمام اين‌چنين پولی در مدت يک ربع ساعت به‌مالکيت و در اختيار آدم احمقی مثل من درآمده باشد.",
    "حالا چه هستم؟ يک صفر. فردا چه می‌توانم باشم؟ فردا چه می‌توانم باشم؟ فردا می‌توانم از ميان مردگان برخيزم و زندگانی نوينی را آغاز کنم",
    "سرشت انسان، جابر و مستبد است، و دوست می‌دارد که برنجاند؛ و شما اين يکی را بيش از اندازه دوست می‌داريد.",
    "بايد بگويم که من نه تنها از هرگونه ظاهرسازی به‌دورم، بلکه از هرگونه شايستگی و لياقت نيز عاری‌ام.",
    "قسم می‌خورم که از زيبايی او چيزی درک نمی‌کردم، ولی دوست داشتم که وقتی اين‌طور در مقابل من می‌ايستد، تماشايش کنم",
    "من شما را بی اين که اميدی داشته باشم دوست می‌دارم و نيز می‌دانم که باز هم شما را هزار بار بيش از پيش دوست خواهم داشت.",
    "من دلم می‌خواهد همه چيز را بگويم، همه چيز را و هرگونه صورت ظاهری را کنار می‌گذارم. بايد بگويم که من نه تنها از هرگونه ظاهرسازی به‌دورم، بلکه از هرگونه شايستگی و لياقت نيز عاری‌ام.",
    "راستی هم، انسان دوست دارد که بهترين دوستان خودش را در مقابل خود، خوار ببيند. دوستی بيشتر اوقات برروی تحقير و شرمساری بنا نهاده می‌شود. اين حقيقتی است قديمی که همه‌ی مردان بافکر از آن اطلاع داشته‌اند",
    "يک جنتلمن واقعی نبايد حتی اگر تمام دارايی و ثروت خود را باخت تحريک بشود، متأثر بشود. او بايد به‌پول خيلی کم اهميت بدهد",
    "اين بار تمام فصاحت خودم را دراين راه به کار بردم که به‌او بفهمانم، کوچک، کوچک قمار کند و به‌او اطمينان می‌دادم که پس از رو آوردن شانس هميشه وقت اين را خواهد داشت که بزرگ بازی کند؛",
    "دوستی بيشتر اوقات برروی تحقير و شرمساری بنا نهاده می‌شود.",
    "اين نمونه‌های نجابت و درستکاری همه‌ی دنيا را از ديدگاه خودشان قضاوت می‌کنند و همه‌ی کسانی را که با خودشان شباهتی ندارند تکفير می‌کنند.",
    "اروپايی‌ها به‌قدری به‌صورت ظاهر اهميت می‌دهند که با آن حتی به بدترين پستی‌ها نيز می‌توانند شايستگی عجيبی بدهند. به‌خاطر همين است که شکل و صورت ظاهر پيشِ آن‌ها اين قدر اهميت دارد. يک فرانسوی می‌تواند بی اين که دست از پا خطا کند، يک توهين بزرگ راتحمل نمايد ولی نمی‌تواند اجازه بدهد که جلوی رويش بِشکن بزنند. زيرا اين را تخلف ازرسوم و سنن و ادب می‌داند",
    "سرشت انسان، جابر و مستبد است، و دوست می‌دارد که برنجاند؛",
    "حالا هزار و هفتصد فلورين داشتم. هنوز پنج دقيقه هم طول نکشيده بود. مسلماً در چنين لحظاتی است که انسان همه‌ی ناکامی‌های پيشين خود را به‌فراموشی می‌سپارد. من وقتی بيش از حد زندگی خودم، خودم را به‌مخاطره می‌انداختم، به‌اين نتيجه رسيده بودم. از نو جرئت يافته بودم که خودم را به‌خطر بيندازم. به‌اين طريق دوباره می‌توانستم جزو انسان‌ها شمرده شوم.",
    "ـ چه فکر روسی عجيبی!",
    "وانگهی شما جلوی روی من هستيد، بقيه‌اش به‌چه درد من می‌خورد؟ من برای چه و چطور شما را دوست دارم؟ خودم هم نمی‌دانم، شايد هم شما زيبا نيستيد. آيا تصور می‌کنيد که حتی زيبايی صورت شما را هم من نمی‌توانم بفهمم؟ مطمئناً شما آدم بد دلی هستيد. احساسات شما نبايستی هرگز احساسات شريفی باشند؟",
    "هيچ می‌دانيد که سرانجام، شما را خواهم کشت؟ نه به‌علت حسد بردن، و نه به خاطر اين که دوست داشتن شما برای من ممنوع است، نه. فقط، خيلی ساده، شما را برای اين خواهم کشت که گاهی آرزو دارم شما را با درندگی ببلعم و از بين ببرم. می‌خنديد...",
    "حقيقت مطلب اين است که من آموزگاری «اوچيتل» بيش نيستم؛",
    "ـ آه، آه «بابوشکا»!",
    "ـ زبان بازی کافی است. به‌عادت خودت مزخرف می‌گويی.",
    "همچون آدمی سرگردان و حيران هستم. برايم کافی است که نزديک او باشم. برای ابد، هميشه و در تمام عمر در حد هاله‌ی او، باشم. در شعاع درخشندگی او، باشم. چيزی بيش از اين نمی‌دانم! آيا می‌توانم او راترک کنم؟",
    "آخر من هم مرد مورد اعتماد او بودم! و فکر می‌کردم «مسلّم است که من دوست او هستم، اين مسلّم (و از کی تا به‌حال اين‌طور شده؟) ولی آيا عشق هم در اين ميان وجود دارد؟»",
    "ـ چه خرِ پالان‌داری! فرنگی بدبخت! تو خودت را داخل آدم‌ها می‌کنی و دستور می‌دهی؟ رذل! برو گم‌شو. بی اين که چيزی سرش بشود، سرش را به‌هرجايی داخل می‌کند!",
    "ولی اگر عشق من برايش ناخوش‌آيند بود، چرا مرا از اين‌طور حرف زدن با خودش منع نمی‌کرد؟",
    "او هم ديگر نمی‌تواند بی‌من زندگی کند! من برايش لازم هستم، ولی آيا فقط به‌عنوان يک دلقک؟",
    "فرانسوی‌ها و ديگر اروپايی‌ها به‌قدری به‌صورت ظاهر اهميت می‌دهند که با آن حتی به بدترين پستی‌ها نيز می‌توانند شايستگی عجيبی بدهند. به‌خاطر همين است که شکل و صورت ظاهر پيشِ آن‌ها اين قدر اهميت دارد.",
    "سرشت انسان، جابر و مستبد است، و دوست می‌دارد که برنجاند؛ و شما اين يکی را بيش از اندازه دوست می‌داريد.",
    "يک قدرت جبار و مستبد و بی‌حد، اگر روی يک مگس هم باشد يک نوع خوشی و لذتی دارد. سرشت انسان، جابر و مستبد است، و دوست می‌دارد که برنجاند؛ و شما اين يکی را بيش از اندازه دوست می‌داريد.",
    "يقينِ قطعی من به‌اين که بی‌چون و چرا خواهم برد، ممکن است تمسخرآميز باشد، من به‌اين اعتراف می‌کنم، ولی مرا راحت بگذاريد.",
    "و حالا موقع رفتن بود. ولی در اين وقت احساسی عجيب سراپای مرا فرا گرفته بود؛ چيزی مثل اشتياق به‌تحقير سرنوشت و به‌مبارزه طلبيدن آن، مثل اشتياق به‌مسخره کردن آن و آزار دادن آن را حس می‌کردم.",
    "«مُرده را که رو بدهيد توی کفنش هم خرابی بار می‌آورد».",
    "در حضور شما، من احتياج به‌حرف زدن دارم؛ حرف زدن بی‌انتها، و من هم حرف می‌زنم. در حضور شما من همه‌ی خودخواهی‌ام را فراموش می‌کنم و به‌آن می‌خندم!",
    "دو نوع قمار هست: يکی قماری که مختص جنتلمن‌هاست و ديگری قماری که مختص طبقه‌ی سوم است. اين يکی پست و لئيم و درخور مردم فقير است. اين امتياز و تفکيک در سالن قمار چقدر صريح و روشن و راستی که چقدر پست و زشت است",
    "پس من ديگر چه آرزويی می‌توانم داشته باشم؟ آيا من واقعاً آن طور که می‌خواهم هستم؟ همچون آدمی سرگردان و حيران هستم. برايم کافی است که نزديک او باشم. برای ابد، هميشه و در تمام عمر در حد هاله‌ی او، باشم. در شعاع درخشندگی او، باشم. چيزی بيش از اين نمی‌دانم!",
    "راستی هم، انسان دوست دارد که بهترين دوستان خودش را در مقابل خود، خوار ببيند. دوستی بيشتر اوقات برروی تحقير و شرمساری بنا نهاده می‌شود. اين حقيقتی است قديمی که همه‌ی مردان بافکر از آن اطلاع داشته‌اند.",
    "انسان دوست دارد که بهترين دوستان خودش را در مقابل خود، خوار ببيند",
    "«مُرده را که رو بدهيد توی کفنش هم خرابی بار می‌آورد».",
    "راستی هم، انسان دوست دارد که بهترين دوستان خودش را در مقابل خود، خوار ببيند. دوستی بيشتر اوقات برروی تحقير و شرمساری بنا نهاده می‌شود. اين حقيقتی است قديمی که همه‌ی مردان بافکر از آن اطلاع داشته‌اند.",
    "همه‌ی زن‌ها اين‌طورند! مغرورترين آن‌ها تبديل به‌پست‌ترين بنده‌ها و غلام‌ها می‌شوند.",
    "انسان دوست دارد که بهترين دوستان خودش را در مقابل خود، خوار ببيند. دوستی بيشتر اوقات برروی تحقير و شرمساری بنا نهاده می‌شود. اين حقيقتی است قديمی که همه‌ی مردان بافکر از آن اطلاع داشته‌اند",
    "شما اولين نفری نيستيد که شرافت و نجابت کار راتشخيص نمی‌دهيد و نمی‌شناسيد من از ملت روس حرف نمی‌زنم",
    "می‌توانستيد برای وطن‌تان که اين همه به‌ذوق و قريحه احتياج دارد، مفيد باشيد. ولی اين جا مانده‌ايد و عمرتان تمام شده است. به‌شما تهمت نمی‌زنم. به‌عقيده‌ی من، تمام روس‌ها همين کار را می‌کنند، يا متمايل به‌چنين رفتاری هستند. اگر بازی رولت نشد، آخرش چيزی از همين گونه می‌شود پيدا کرد. استثناها در اين ميان بسيار کم است. شما اولين نفری نيستيد که شرافت و نجابت کار راتشخيص نمی‌دهيد و نمی‌شناسيد من از ملت روس حرف نمی‌زنم.",
    "‫ـ پس حالا همه منتظر مرگ او هستند.\n‫ـ بله، همه. ",
    "اين حرص عمومی، اين ناپاکی و ننگ و پول‌پرستی و طمع، وقتی که به‌سالن قمار میوارد می‌شدم در نظر من خودمانی و عادی شده بود.",
    "‫امروز روز مسخره‌ی افتضاح و بی‌ربطی بود. ",
    "درست مثل غريقی می‌ماند که به هرخاشاکی چنگ می‌زند. خودتان اعتراف کنيد که اگر انسان خودش را به‌غرقاب نيفکند، آيا ديگر احتياجی به‌اين هست که يک خاشاک را به‌جای يک تير بگيرد؟",
    "برايم دشوار است بهتر از اين توضيح بدهم. شما مرا از پا در می‌آوريد. ",
    "به‌نظر من اين‌طور می‌آمد که از علم و تربيت بی‌بهره بود و من حتی می‌توانم بگويم که فکرش خيلی محدود بود، همان‌طور که بی اعتماد و حيله‌گر نيز بود",
    "گاهی اين بی‌اطلاعی از واقعيت، اين زودباوری و سادگی بچگانه خيلی اشراف‌مآبانه است. خيلی آريستوکراتيک است.",
    "می‌شود انسان خودش را هم با جمعيت انبوه اين مردم يکی کند ولی بايد با رفتار مخصوص خود، نشان بدهد که فقط به عنوان يک تماشاچی مشتاق، و بی‌اين که هيچ قدر مشترکی با جمعيت داشته باشد، در ميان جمع آمده است.",
    "اين نهايت درجه‌ی آن است؛ و اين نمونه‌های نجابت و درستکاری همه‌ی دنيا را از ديدگاه خودشان قضاوت می‌کنند و همه‌ی کسانی را که با خودشان شباهتی ندارند تکفير می‌کنند.",
    "من پول را برای خودم احتياج دارم و مايل نيستم که فقط برای خدمت به‌سرمايه زنده باشم",
    "من فقط می‌دانم که بايست در قمار ببرم، نيز می‌دانم که اين تنها وسيله‌ی نجات و رستگاری من است. لابد به‌همين علت است که حس می‌کنم به يقين در قمار خواهم برد.",
    "در عوض فرانسوی‌ها و ديگر اروپايی‌ها به‌قدری به‌صورت ظاهر اهميت می‌دهند که با آن حتی به بدترين پستی‌ها نيز می‌توانند شايستگی عجيبی بدهند. به‌خاطر همين است که شکل و صورت ظاهر پيشِ آن‌ها اين قدر اهميت دارد. يک فرانسوی می‌تواند بی اين که دست از پا خطا کند، يک توهين بزرگ راتحمل نمايد ولی نمی‌تواند اجازه بدهد که جلوی رويش بِشکن بزنند. زيرا اين را تخلف ازرسوم و سنن و ادب می‌داند. اگر دخترهای جوان ما از فرانسوی‌ها خوششان می‌آيد فقط به‌اين دليل است که فرانسوی‌ها ظاهر عالی و زيبايی دارند.",
    "هاج و واج بودم از اين که برای خودش چنين حقی را برمن قايل بود!",
    "دگريو، مثل تمام فرانسوی‌ها، وقتی که احتياجی داشت و يا سودی در کار بود، شاد و مهربان می‌شد، و وقتی که اين لزوم و احتياج تمام می‌شد سخت کسل‌کننده می‌گرديد؛ به‌ندرت از سر طينت خود، مهربان بود، و مثل اين که هميشه طبق دستور و ياطبق يک حساب معين مهربان می‌شد.",
    "اگر شروع به‌باختن کند، از روی سماجت و غضب، ديگر هرگز ميز قمار را ترک نخواهد کرد و به‌قمار ادامه خواهد داد. در قمار سماجت به‌خرج خواهد داد. در همچه مواردی هرگز کسی نبرده است و آن وقت... وآن وقت...",
    "حالا چه هستم؟ يک صفر. فردا چه می‌توانم باشم؟ فردا چه می‌توانم باشم؟ فردا می‌توانم از ميان مردگان برخيزم و زندگانی نوينی را آغاز کنم! می‌توانم در خودم همان انسانی را بجويم که تاکنون وجود داشته است!",
    "بايد از ميان مرده‌ها برخاست.",
    "راستی انسان وقتی تنها در مملکت بيگانه، دور از وطن و دوستان خود و بی اين‌که بداند از کجا برای زندگی همان روز خود پولی به‌دست آورد، آخرين، درست آخرين فلورين خود را به‌مخاطره می‌اندازد و به‌قمار می‌گذارد. راستی احساس عجيبی سراپايش را فرا می‌گيرد! من بردم، و وقتی بيست دقيقه‌ی بعد قمارخانه را ترک کردم، صد و هفتاد فلورين داشتم.\nگاهی، آخرين فلورين آدم، می‌تواند اين معنی را بدهد! و اگر همان وقت جرأت خود را از دست داده بودم؟ اگر نتوانسته بودم تصميم بگيرم؟!\nفردا، فردا همه‌ی اين‌ها پايان خواهد يافت!",
    "همه‌ی اين خاطرات برای من عزيز است و مطمئناً شايد تا چهل سال بعد از اين هم به‌يادم بماند.",
    "بی‌او زندگی برای من ناممکن است"
  ],
  "wikiQuotes": []
}