{
  "bookName": "فلاکت روزمره",
  "taaghcheQuotes": [
    "هم دولت ترس وجود داشت و هم ملت ترس. همهٔ دیکتاتوری‌ها دو جزء سازنده دارند: کسانی که ترس می‌آفرینند و کسانی که می‌ترسند. ترس‌افکنان و ترسندگان.",
    "وقتی اجازه نداری فکرت را به زبان بیاوری و اگر چنین کاری کنی زندانی می‌شوی، چگونه باید با آن زندگی کنی؟",
    "شاید کرامت جز این نیست که در زندگی نفعی را نخواهی که به ضرر دیگری تمام می‌شود.",
    "«دولت از برای انسان است، نه انسان از برای دولت.»",
    "آزادی توخالی یعنی وضعیتی که در آن آدم هر لحظه می‌داند آزادی چه می‌تواند باشد، چون آن را ندارد. آزادی توخالی درد دارد و حزن‌انگیز است.",
    "از قدیم گفته‌اند شمشیر با سرِ فروافتاده کاری ندارد. آن‌طور که در این ضرب‌المثل رومانیاییِ بسیار قدیمی می‌بینیم، زیر پوستهٔ بی‌اعتنایی و بی‌عملی یک جور خودپسندی و تأییدِ خود نهفته است. اگر با حاکمیت مشکل داری، ایراد از خودت است. اکثر آدم‌ها می‌گفتند ما کاری با سیاست نداریم اما رابطه‌ای کودکانه با حکومت داشتند. گویی به معنای واقعی کلمه وجودشان را مدیون حکومت بودند. غالباً به نظرم می‌رسید آن‌ها نه فرزندان این سرزمین، که فرزندان این حکومت‌اند و توافقی خاموش با آن دارند. آن‌ها از صورت ظاهری دیکتاتوری صیانت می‌کردند.",
    "همه‌جا پر از جاسوس بود، پر از آدم‌هایی که ترس در دل دیگران می‌انداختند و مردمی که با پیش‌دستی‌شان در فرمان‌برداری، دست‌آموز ترس شده بودند.",
    "سیاست‌ورزی فقط کارهایی نیست که می‌کنی بلکه همچنین کارهایی است که نمی‌کنی.",
    "همهٔ دیکتاتوری‌ها دو جزء سازنده دارند: کسانی که ترس می‌آفرینند و کسانی که می‌ترسند. ترس‌افکنان و ترسندگان. همیشه فکر می‌کردم ترس ابزار کار روزمرهٔ ترس‌افکنان و نان روزانهٔ ترسندگان است.",
    "تا پیش از فرار، فقط دلتنگ آینده‌ای، ولی پس از رسیدن، دلتنگی بر پوستت جا خوش می‌کند.",
    "در دیکتاتوری‌ها برای داشتن یک زندگی بی‌سروصدا باید دائماً برنامه‌ریزی کرد، آگاهانه و جسورانه، یا حیله‌گرانه و ریاکارانه، یا ناآگاهانه و خام‌دستانه. بعضی‌ها در این نوع زیست همزمان دو احساس را تجربه می‌کنند، هم احساس عذاب وجدان و هم احساسی خوشایند.",
    "شاید کرامت جز این نیست که در زندگی نفعی را نخواهی که به ضرر دیگری تمام می‌شود.",
    "همه‌چیز ممنوع بود. زندگی روزمره بدون فساد ممکن نبود. خود دولت فساد را یکی از اصول کسب‌وکار کرده بود",
    "حالا وقتی به گذشته می‌اندیشم، درمی‌یابم که بزرگ‌ترین پرسش در دورهٔ دیکتاتوری این بود که چگونه باید زندگی کرد. البته این پرسش آن‌قدرها هم مختصر نبود؛ با جملات پیرویی ادامه می‌یافت که اساساً بخش اصلی همان جملهٔ پایه بودند. وقتی اجازه نداری فکرت را به زبان بیاوری و اگر چنین کاری کنی زندانی می‌شوی، چگونه باید با آن زندگی کنی؟",
    "خندهٔ برآمده از این طنز خنده‌ای بلند یا پیروزمندانه نیست؛ دولت‌ها را سرنگون نمی‌کند و قوانین را بازنمی‌نویسد اما پایدار است، اقتدار را به سخره می‌گیرد، و به حاکمان یادآوری می‌کند که سیطرهٔ آن‌ها هرگز مطلق نیست. در این خنده قدرتی هست که سانسورچی نمی‌تواند حذفش کند؛ آشوبی هست که پس از طنین انداختن خنده نیز باقی می‌ماند. این طنز دردهای بی‌جاشدگی را التیام نمی‌دهد و تحریف‌های خودکامگی را از بین نمی‌برد اما راهی برای تحمل آن‌ها پیش می‌نه",
    "هیچ راه فراری نبود. چیزهایی که هستی‌ام را می‌بلعیدند، مدام بیشتر می‌شدند.",
    "در هجوم رخدادهای بیرونی، ثبات درونی را تمرین می‌کردم.",
    "در واقع من اصلاً نمی‌دانستم چگونه می‌خواهم باشم. آخر چه کسی از پیش چنین چیزی را می‌داند؟ اما مشخصاً می‌دانستم چه چیزی نمی‌خواهم باشم و به هیچ وجه نباید به آن بدل شوم، زیرا هر روز پیرامونم می‌دیدمش. آدم چگونه می‌تواند زندگی کند و خودش را تحمل کند، اگر آن‌چیزی نباشد که می‌خواهد، اگر اجازه نداشته باشد آن چیزی باشد که می‌خواهد؟ من همیشه با این پرسش اصلی که چگونه باید زیست دچار تناقض می‌شدم. اصلاً قصد طرح چنین پرسشی را نداشتم اما به نحوی اجتناب‌ناپذیر خودش مطرح می‌شد. من زندگی خودم را می‌کردم و این پرسش همواره حضور داشت. پیش از رسیدن من، آن‌جا حضور داشت. گویی انتظارم را می‌کشید.",
    "همهٔ دیکتاتوری‌ها دو جزء سازنده دارند: کسانی که ترس می‌آفرینند و کسانی که می‌ترسند. ترس‌افکنان و ترسندگان. همیشه فکر می‌کردم ترس ابزار کار روزمرهٔ ترس‌افکنان و نان روزانهٔ ترسندگان است.",
    "همه‌جا پر از جاسوس بود، پر از آدم‌هایی که ترس در دل دیگران می‌انداختند و مردمی که با پیش‌دستی‌شان در فرمان‌برداری، دست‌آموز ترس شده بودند",
    "آزادی توخالی یعنی وضعیتی که در آن آدم هر لحظه می‌داند آزادی چه می‌تواند باشد، چون آن را ندارد. آزادی توخالی درد دارد و حزن‌انگیز است.",
    "شوخی همان سوررئالِ دسترس‌پذیری است که وقتی رئالیسم دارد خفه‌ات می‌کند، راه نفست می‌شود.",
    ". در حکومت دیکتاتوری، فقر و فقدان از ابزارهای قدرت‌اند. ایدئولوژیِ روی کاغذ برای فرمانروایی کفایت نمی‌کند. این ایدئولوژی وقتی جامهٔ عمل بپوشد، همان فضایی می‌شود که مردم در آن می‌زیند",
    "آن ضرب‌المثل می‌گفت هر گربه‌ای به شیوه‌ای متفاوت از روی چاله می‌پرد، اما در رومانی همهٔ گربه‌ها مثل هم می‌پریدند. گربه‌های رومانی از روی چاله نمی‌پریدند، بلکه آن را دور می‌زدند. البته من هم از روی چاله نپریدم و درست پریدم وسطش. حتی از پیش می‌دانستم تنها کاری که می‌توانم بکنم همین است. کرامت همان چیزی است که با آن می‌پری وسط چاله.",
    "خنده‌ای اجباری که در تبلیغات و جشن‌های نمایشی طنین می‌اندازد. لبخندِ دیکتاتوری است روی بیلبورد، شادی ازپیش‌نوشته‌شدهٔ جشنواره‌های مورد تأیید، اصرار بر این‌که همه‌چیز خوب است وقتی هیچ‌چیز خوب نیست. نوعی شادمانی جعلی برای متقاعد کردن مردم به این‌که رنج‌شان توهمی بیش نیست و چنگال رژیم آغوشی مهربان است. اما این نما شکننده است و کسانی که با آن زندگی می‌کنند، تشخیصش می‌دهند. طنز حاکمیت دروغی بیش نیست. ابزاری است برای کنترل. حاکم خودکامه گمان می‌کند به صرف تظاهر به نبود هر گونه مخالفتی می‌تواند مخالفانش را خاموش نگاه دارد",
    "البته از خانواده‌ام چیزهای بسیاری یاد گرفته بودم، ولی به صورت یادگیری برعکس. دیده و آموخته بودم که چه نباید بکنم.",
    "شاید به این حکومت امیدی نداشته باشم ولی هرگز نباید از خودم قطع امید کنم. شاید کرامت جز این نیست که در زندگی نفعی را نخواهی که به ضرر دیگری تمام می‌شود.",
    "در دورهٔ دیکتاتوری تقریباً هر کاری می‌خواستم بکنم ممنوع بود، و مجازها را هم من بر خود ممنوع کرده بودم زیرا نمی‌خواستم مانند کسانی شوم که آن‌ها را برای من مجاز کرده بودند.",
    "پرسید «از جانت چه می‌خواهند؟» گفتم «ترس»",
    "در هر صورت، تو مالِ دولت بودی. دارایی بی‌چون‌وچرای دولت. هر کسی هم که زیر بار این وضعیت نمی‌رفت، دشمن دولت بود."
  ],
  "wikiQuotes": []
}