{
  "bookName": "کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد و چند داستان دیگر",
  "taaghcheQuotes": [
    "«جان یک حیوان هم از نظر پروردگار به اندازه‌ی جان یک انسان عزیز است.»",
    "وقتی می‌خواهی برای فروش چیزی بروی باید همان قیافه را به خودت بگیری که می‌خواهی برای خرید بروی.»",
    "«وضع چنین است که می‌بینی. ناسپاسی انسان‌ها حد و مرزی ندارد.»",
    "«جناب سرهنگ! تنها چیزی که آمدن‌اش حتمی است، مرگ است.»",
    "حرکات او کارایی ملایم آدم‌هایی را داشت که به واقعیت‌ها عادت دارند.",
    "زندگی در کشوری آن‌قدر وحشی که مردم را فقط به خاطر عقاید سیاسی‌شان بکشند، غیرقابل زیستن است.",
    "نمی‌داد. به زحمت قادر به شنیدن ملودی روان و واضحی شد که از چشمه‌ی راکد روان‌اش که از آغاز پیدایش جهان سرچشمه گرفته بود، شد. این یقین توأم با سردرگمی، کلمات او را به طور دقیق و بجا و روان، و طبق روش قابل انتظارش، به موقع در فضا پخش می‌کرد.",
    "«اما پیش‌رفت تمدن بشری بدون پرداخت هزینه به ثمر نمی‌رسد.»",
    "«گفتم که فرقی نمی‌کند. اگر بتوانی برای چیزهای بزرگ صبر کنی پس می‌توانی برای چیزهای کوچک هم صبر کنی.»",
    "«سائلین حق انتخاب ندارند.»",
    "«می‌فهمم، بدترین وضعیت، ما را وادار می‌کند تا دروغ بگوییم.»",
    "«ما هم داریم از گرسنگی می‌میریم. باید تا حالا دریافته باشی که کرامت و شرافت انسانی را نمی‌توان فروخت.»",
    "هنگام صرف غذا، متوجه شد که زن‌اش تلاش می‌کند تا جلوی گریه‌اش را بگیرد. این موضوع به طور قطع او را ناراحت کرد. هشدار مهمی بود، زیرا به خصوصیات اخلاقی‌اش آگاه بود که چقدر زن تودار و مقاومی‌ست. در طول چهل سال زندگی در تلخ‌کامی چقدر بر استقامت‌اش افزوده شده بود. حتی مرگ پسرشان آگوستین کوچک‌ترین تزلزلی در او به وجود نیآورده بود.",
    "زن حوصله‌اش را از دست داد و یقه‌ی لباس خواب او را چسبید و او را تکان داد: «آن‌وقت چه باید بخوریم؟»\nهفتاد و پنج سال را پشت سر گذاشته بود تا سرهنگ به این لحظه برسد. هفتاد و پنج سال از عمرش را دقیقه به دقیقه شمرده بود تا به این لحظه رسیده بود. اکنون وقتی پاسخ همسرش را می‌داد احساس شکست‌ناپذیری صریح و روشنی داشت: «گُه... پِشکل...»",
    "سه روز پس از این‌که جسد شوهرش را برای تدفین بردند، از ورای پرده‌ی اشک‌اش دریافت که باید خودش را جمع و جور کند. قادر به یافتن مسیر جدید زندگی‌اش نبود. ناگزیر می‌بایست از اول شروع کند.",
    "به نظر نمی‌رسید که به خاطر از دست دادن قطار یا سپری‌کردن پایان هفته‌اش در شهر به خودش زحمت یادگرفتن نام‌اش را نداده است، ناراحت شده باشد.",
    "«ما هم داریم از گرسنگی می‌میریم. باید تا حالا دریافته باشی که کرامت و شرافت انسانی را نمی‌توان فروخت.»",
    "«تمامی خیابان‌های هر شهر بدون استثنا به کلیسا و یا قبرستان ختم می‌شود.»",
    "تنها چیزی که آمدن‌اش حتمی است، مرگ است.",
    "«دوست عزیز! زندگی سخت است.»",
    "ما با گرسنگی می‌سازیم تا دیگران بتوانند خوب بخورند.",
    "«جان یک حیوان هم از نظر پروردگار به اندازه‌ی جان یک انسان عزیز است.»"
  ],
  "wikiQuotes": []
}