{
    "bookName": "وقتی که او رفت",
    "taaghcheId": 145096,
    "taaghcheQuotes": [
        "«مردی که نمی‌تونه کسی رو دوست داشته باشه، اما به‌شدت نیاز داره که دوستش داشته باشن، حقیقتاً می‌تونه خطرناک باشه.»",
        "خودش تنها چیزی بود که در آن روزها برایش باقی مانده بود.",
        "وقتی کتاب می‌خونم احساس می‌کنم توی یه دنیای واقعی هستم و وقتی کتاب رو می‌بندم، انگار به رؤیا برگشتم.",
        "سال پیش زندگی لورل چگونه بود، وقتی‌که سه بچه داشت و حالا دو تا؟ آیا هر روز صبح با لذت وجود داشتن از خواب بیدار می‌شد؟ نه، این‌طور نبود. لورل همیشه در گروه آدم‌هایی بود که نیمهٔ خالی لیوان را می‌بینند",
        "آرزو داشت می‌توانست دو چمدان بزرگش را ببندد و با خودش خداحافظی کند، برای خودش زندگی خوبی آرزو کند، بابت همهٔ خاطرات از خودش ممنون باشد، یک بار دیگر دوستانه به خودش نگاهی بیندازد، لحظه‌ای درنگ کند و بعد در را به‌آرامی پشت سرش ببندد، با سری برافراشته. خورشید صبحگاهی با نشاط بالای سرش بتابد و آینده‌ای روشن و تازه منتظرش باشد",
        "وقتی کتاب می‌خونم احساس می‌کنم توی یه دنیای واقعی هستم و وقتی کتاب رو می‌بندم، انگار به رؤیا برگشتم.»",
        "«نه، زندگی فراتر از دانشگاه رفتنه. گواهینامه‌ها و مدارک تحصیلی دیگه‌ای هم هست.",
        "«خوبه. چون وقتی به سن من برسی خیلی چیزها هست که دلت می‌خواد داشته باشی که می‌بینی دیگران به اون چیزها دست پیدا کردن، ولی تو فقط به‌شون فکر می‌کنی. مطمئناً با خودت می‌گی خُب، شاید نوبت من باشه. اون‌وقت می‌بینی که همه چیز توی افق ناپدید می‌شه. اون‌وقت هیچی باقی نمی‌مونه برات. هیچی، هیچی.»",
        "بدترین سناریو همان اتفاق وحشتناکی است که احتمال نمی‌دهی رخ دهد.",
        "زندگی‌اش جزیرهٔ کوچکی بود که او را از بقیه جدا می‌کرد.",
        "اما بلو تنها نقطهٔ تاریک جمع است.",
        "وقتی یک نفر به خوب بودن مشهور می‌شود دیگر نمی‌تواند بد رفتار کند",
        "‫اما به خودش یادآوری کرد که آشپزی تنها برای خوب کردن حال کسی که می‌خورد خوب نیست، بلکه حال کسی که آشپزی می‌کند را هم خوب می‌کند.",
        "وقتی یک نفر به خوب بودن مشهور می‌شود دیگر نمی‌تواند بد رفتار کند",
        "آرزو داشت می‌توانست دو چمدان بزرگش را ببندد و با خودش خداحافظی کند",
        "آخرش از اهمیت دادن به خودش هم دست برداشت.»",
        "هیچ کس دربارهٔ هیچ چیز این روزها فکر نمی‌کنه. همه فقط چیزهایی رو که توییتر به‌شون می‌گه باور می‌کنن. همه چی تبلیغاتیه، اما به‌ش لباس یه تفکر لیبرال درست می‌پوشونن. ما یه ملت گوسفندیم.»",
        "می‌دانی، وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم ظاهرم تقریباً شبیه مدل‌ها بود. با آن صورت بی‌روح، سینهٔ برآمده، پاهای بلند، موهای آشفته و چشمان درشت نمناک. هر چند هیچ کس به من نگفته بود زیبا هستم، حتی یک نفر، واقعاً نمی‌دانم چرا.",
        "امروز خبری از گل نیست، اما راستش لورل دیگر به عشق پنهانی دخترش اهمیتی نمی‌دهد. می‌گذارد که عشق پنهانی داشته باشد. می‌گذارد با یک مرد پیر یا جوان دوست باشد. یا یک سگ داشته باشد. بگذار او هر کسی را که می‌خواهد، داشته باشد. وقتی هانا آمادگی‌اش را داشته باشد، به او خواهد گفت.",
        "وقتی هر بار با بی‌توجهی راه اشتباهی را انتخاب کنی، سردرگم می‌شوی و در راهی قرار می‌گیری که نمی‌توانی مسیر برگشتت را پیدا کنی.",
        "او می‌فهمید که هر چیزی گفتنی نیست، و نمی‌شود با بقیه تقسیمش کرد.",
        "«داستان‌ها تنها چیز واقعی توی این دنیا هستن. بقیهٔ چیزها فقط یه رؤیاست.»",
        "اما الان در این‌جا کنار انسان دیگری است که داستانی وحشتناک دارد. با خودش فکر کرد چه داستان‌های دیگری در اطراف اوست؟ و وقتی در این سال‌ها در خودش فرو رفته بود، چند داستان را از دست داده است؟",
        "«وقتی کتاب می‌خونم احساس می‌کنم توی یه دنیای واقعی هستم و وقتی کتاب رو می‌بندم، انگار به رؤیا برگشتم.»",
        "احساسم شبیه یکی از آن روزهایی بود که بعضی مواقع در زندگی برایت اتفاق می‌افتد، انگار در مسیر جدیدی قرار گرفته‌ای، یک سفر جدید را شروع کرده‌ای، با چمدانی بسته، پر از بیم و هراس و تعبیرهای تازه. روزی که احساس تمیز و تازه بودن می‌کنی، که با روزهایی که در گذشته داشته‌ای فرق دارد و به سمت روزهای روبه‌رو پیش می‌روی.",
        "اتاقی که پر بود از متعلقات یک زندگی خانوادگی: عکس، کفش‌هایی که به این ور و آن ور پرت شده بودند، سطل آشغالی پر از کاغذ و مبلمانی که بدون شک نشان از زندگی کردن داشت",
        "«داستان‌ها تنها چیز واقعی توی این دنیا هستن. بقیهٔ چیزها فقط یه رؤیاست.»",
        "وقتی بچه‌هایش کوچک بودند، بعضی وقت‌ها می‌گفتند: «اگه من بمیرم تو چه‌کار می‌کنی؟» و او جواب می‌داد: «من هم حتماً می‌میرم. چون نمی‌تونم بدون تو زندگی کنم.» و آن‌وقت بچه‌اش مرده بود و او به شکل باورنکردنی‌ای متوجه شده بود که می‌تواند بدون او زندگی کند",
        "مادرش می‌گوید: «من دیگه تو رو نمی‌بینم.»\nلورل پالتویش را می‌پوشد. به مادرش نگاه می‌کند. عمیقاً به چشمانش خیره می‌شود. بعد خم می‌شود و او را در آغوش می‌گیرد. دهانش را نزدیک گوشش می‌برد و می‌گوید: «هفتهٔ بعد می‌بینمت، مامان. و اگه این‌طور نشد، می‌خوام بدونی که تو بهترین و فوق‌العاده‌ترین مادر دنیا بودی و من خیلی خیلی خوش‌شانس بودم که تو رو داشتم. و این‌که ستایشت می‌کنم. ضمناً نمی‌شه بهتر از اونی بود که تو بودی. باشه؟»",
        "و باعث تعجب الی بود که در طول مدت زندانی شدنش، چه‌قدر کم به تئو فکر کرده بود. قبل از این‌که نوئل او را به این‌جا بکشاند، هر لحظه از زندگی‌اش به او فکر می‌کرد، اما حالا خانواده‌اش مرکز صحنه بودند. دلش برای تئو تنگ شده بود، اما به خانواده‌اش نیاز داشت. قلبش برای آن‌ها تیر می‌کشید.",
        "«این زندگی توئه مامان. وقتی خودت می‌خوای بری من نمی‌تونم انتخاب دیگه‌ای داشته باشم.»",
        "وقتی هر بار با بی‌توجهی راه اشتباهی را انتخاب کنی، سردرگم می‌شوی و در راهی قرار می‌گیری که نمی‌توانی مسیر برگشتت را پیدا کنی.",
        "«من عجیب غریب نیستم. فقط آمادهٔ پروازم.»",
        "به سمت سرنوشتش پیش می‌رود که جایزهٔ حماقتش بود.",
        "احساس آرامش می‌کند، چیزی که هرگز فکر نمی‌کرد دوباره به او بازگردد.",
        "این‌که آدمی غیراجتماعی بودم از من حفاظت می‌کرد. از نادیده شدن، احساس امنیت می‌کردم.",
        "هیچ کس دربارهٔ هیچ چیز این روزها فکر نمی‌کنه. همه فقط چیزهایی رو که توییتر به‌شون می‌گه باور می‌کنن. همه چی تبلیغاتیه، اما به‌ش لباس یه تفکر لیبرال درست می‌پوشونن. ما یه ملت گوسفندیم",
        "«داستان‌ها تنها چیز واقعی توی این دنیا هستن. بقیهٔ چیزها فقط یه رؤیاست.",
        "حرف زدن با کسی که می‌دانی تو را خوب می‌شناسد، خیلی خوب است.",
        "باید عمیقاً اعتراف کنم که همهٔ زندگی‌ام تا این نقطه همیشه ناخوشایند بوده است. اما تو به آن وارد شدی و نجاتش دادی و من این را فهمیده بودم.",
        "«فردا می‌رم مدلینگ. برای یه کلاس طراحی.»\n«چه باحال. از اون لباس‌ها می‌پوشی یا...؟»\nاس‌جی گفت: «لخت. همون طور که تو گفتی سن و سال خجالت نداره، به نظر منم لخت بودن خجالت نداره. نمی‌تونی فکرش رو بکنی، اگه آدم‌ها به‌ت می‌گن اجازه نداری مانع کسی بشی که می‌خواد باحجاب توی ساحل باشه، حالت طبیعی‌ش اینه که نباید مانع کسی هم بشن که می‌خواد کاملاً لخت باشه. کی تصمیم می‌گیره که بخشی از بدن باید یا نباید در معرض دید عموم باشه؟ اگه داری می‌گی که یه زنی به لحاظ قانونی باید سینه‌ها و قسمت‌های ممنوع بدنش رو بپوشونه، اون‌وقت چه‌طوری می‌تونی به زن دیگه‌ای بگی اجازه نداره پاها و دست‌هاش رو بپوشونه؟ منظورم اینه که به نظرم خیلی احمقانه‌ست.»\nلورل سر تکان داد و خندید.",
        "صدای کشیش را می‌شنید که می‌گفت: «همه به خاک باز می‌گردیم.»",
        "وقتی کتاب می‌خونم احساس می‌کنم توی یه دنیای واقعی هستم و وقتی کتاب رو می‌بندم، انگار به رؤیا برگشتم.",
        "غمی که داشت، چهره‌اش را بیمار نشان می‌داد و پای چشمانش گود افتاده بود",
        "اون بخش از مغز که باعث می‌شه تصمیمات درست بگیری تا بیست و پنج سالگی هنوز خوب رشد نمی‌کنه؟»",
        "«نظرت دربارهٔ اچ اند ام یا گپ چیه؟»\n«من واقعاً از اون مدل دخترها نیستم که جین بپوشم و سویی‌شرت و از این چیزها. دوست دارم... خوش‌تیپ باشم.»\nدست فلوید دوباره به سمت زانوی دخترش می‌رود و از سر تشویق فشارش می‌دهد. انگار که بگوید: اینه دختر من.\nلورل می‌گوید: «به‌م دربارهٔ درس خوندن توی خونه بگو. چه‌طور پیش می‌ره؟»\n«درست مثل مدرسهٔ واقعی. می‌شینم و یاد می‌گیرم. و وقتی یاد گرفتم استراحت می‌کنم.»\n«چند ساعت در روز درس می‌خونی؟»\n«دو یا سه ساعت. خب دو سه ساعت با بابا. معلومه که اون کار داره، بقیهٔ زمان‌ها هم خودم می‌خونم.»",
        "او هیچ وقت خودش را ول نمی‌کرد. خودش تنها چیزی بود که در آن روزها برایش باقی مانده بود.",
        "ناگهان احساس می‌کند همهٔ این‌ها دست سرنوشت است و ملاقاتش با این مرد غریبهٔ جذاب نمی‌تواند اتفاقی باشد. انگار آن‌ها باید به نحوی چاله‌های عجیب درون یکدیگر را شناسایی کنند. همان مکان‌هایی که در درون آدم‌ها به طور غم‌انگیز و اسرارآمیزی رها شده‌اند.",
        "یک حرکت اشتباه، یک سهل‌انگاری بی‌موقع، همه چیز را تمام کرد. نه فقط قصهٔ عاشقانه‌شان، بلکه همهٔ همه چیز را. جوانی، زندگی، الی مک. همه چیز از بین رفت. برای همیشه. اگر می‌توانست زمان را به عقب بازگرداند، مانند یک توپ کاموا، می‌توانست گره‌هایی را روی نخ ببیند، علائم هشداردهنده را. وقتی به گذشته نگاه می‌کند برایش روشن می‌شود. آن زمان که دربارهٔ هیچ چیز اطلاعی نداشت، نمی‌توانست ببیند چه اتفاقی دارد می‌افتد. مستقیم به سمت حادثه پیش می‌رفت.",
        "حس می‌کند ترس مثل تیغ از وجودش گذشت. هیجان فلوید دربارهٔ هدیه‌اش، بی‌قرارش کرده است. هیچ وقت طرفدار این‌طور ژست‌های بزرگ نبوده است، اما بیش از آن، دربارهٔ این تغییر برنامه‌های لحظهٔ آخری احساس عجیبی دارد. حرف‌های بلو دوباره به سراغش می‌آیند: «مردی که نمی‌تونه کسی رو دوست داشته باشه، اما به‌شدت نیاز داره که دوستش داشته باشن، حقیقتاً می‌تونه خطرناک باشه.»\nبه یاد می‌آورد که فلوید دربارهٔ خانهٔ نوئل دونلی و خانواده‌اش دروغ گفته است. به شکم صاف نوئل در هشت ماهگی‌اش و آن رژ لب طعم‌دارِ توی زیرزمین فکر می‌کند. و بعد به بریده‌جرایدی که در اتاق فلوید بود و آن شمعدان‌ها در اتاق پاپی. می‌داند، بدون شک می‌داند که فلوید برای هدف دیگری او را به خانه‌اش خوانده است.",
        "پل هم همین طور است ـ می‌تواند جلو خواسته‌ها و احساسات خودش را بگیرد تا یک نفرِ دیگر حتی برای پنج دقیقه هم که شده، احساس بهتری داشته باشد.",
        "دنیا پر از آدم‌هایی است که فکر می‌کنند نمی‌توانند از پس ریاضی بربیایند، چیزی که خیلی سعی دارم بفهمم چرا، چون راستش خودم این‌طور نیستم. چه‌طور مردم می‌دانند چگونه وارد یک اتاق پر از آدم بشوند و موضوعی برای حرف زدن پیدا کنند، اما نمی‌توانند درک کنند اعداد چگونه کار می‌کنند؟",
        "هیچ کس دربارهٔ هیچ چیز این روزها فکر نمی‌کنه. همه فقط چیزهایی رو که توییتر به‌شون می‌گه باور می‌کنن. همه چی تبلیغاتیه، اما به‌ش لباس یه تفکر لیبرال درست می‌پوشونن. ما یه ملت گوسفندیم.",
        "زندگی‌اش جزیرهٔ کوچکی بود که او را از بقیه جدا می‌کرد.",
        "Stockholm syndrome درواقع یک مکانیسم روانی برای مقابله با آسیب‌های اسارت یا سوءاستفاده است. در این مواقع، فرد با عامل اسارت، سوءاستفاده یا آزار، احساس نزدیکی می‌کند یا حتی در مواردی به او علاقه‌مند می‌شود. مشهورترین مورد سندرم استکهلم، پروندهٔ «پتی هرست» است که بعد از ربوده شدن، به تشکیلاتی که او را ربوده بود پیوست.",
        "لورل به شکل غیرمنصفانه‌ای از تغییر چیزها می‌ترسد.",
        "هیچ کس دربارهٔ هیچ چیز این روزها فکر نمی‌کنه. همه فقط چیزهایی رو که توییتر به‌شون می‌گه باور می‌کنن. همه چی تبلیغاتیه، اما به‌ش لباس یه تفکر لیبرال درست می‌پوشونن. ما یه ملت گوسفندیم.",
        "«چرا باید از چیزی خوشحال بود؟ ببین، من این‌جام برای یه دلیل نه چندان مهم. تو این رو می‌دونی، مگه نه؟ مردم سعی می‌کنن تصور کنن که مثلاً یه هدف خیلی مهم دارن، یه راز مخفی دارن، که همه چیز خیلی بامعنیه. اما این‌طوری نیست. همه‌مون یه مشت حقه‌بازیم. همه این‌جاییم تا حقه‌بازی کنیم. یه مشت کلاهبردار احمق بی‌اهمیت. مجبور نیستیم شاد باشیم. مجبور نیستیم طبیعی باشیم. حتی مجبور نیستیم زنده باشیم. نه تا وقتی که بخوایم. تا جایی که به کسی آسیب نرسونیم می‌تونیم هر کاری که دل‌مون می‌خواد، بکنیم.»",
        "«این فلسفه نیست. زندگیه. یه روز یاد می‌گیری که چه‌طوری به دنیا نگاه کنی، یه روزی هم از این‌که معنایی براش پیدا کنی دست برمی‌داری، کاملاً مشخصه.»",
        "لورل می‌گوید: «باید بگم به عنوان دختری که فکر می‌کنه انسانیت یه اشتباه کسل‌کننده‌ست، اشتیاق زیادی نسبت به رمان‌ها داری. داستان چی داره که ازش لذت می‌بری؟»\nپاپی دستانش را روی کتاب می‌گذارد.\nمی‌گوید: «داستان‌ها تنها چیز واقعی توی این دنیا هستن. بقیهٔ چیزها فقط یه رؤیاست.»",
        "آن دختر بلوندی که صبح یک‌شنبه، با آن لبخند، از سوپرمارکت بیرون آمد، با دختر اخمویی که لورل هر بار به خانه‌اش می‌رفت و می‌دید، فرق دارد. دختر بداخلاقی که هرگز به لطیفه‌های او نمی‌خندد، زنی با قیافهٔ خسته که با شنیدن صدای مادرش پشت تلفن آه می‌کشد.\nبعد برای اولین بار به این فکر می‌کند که شاید هانا دختر ذاتاً ناشادی نیست.\nشاید فقط او را دوست ندارد.",
        "اهمیت دادن و جالب بودن دو تا چیز متفاوته.»",
        "آرزو داشت می‌توانست دو چمدان بزرگش را ببندد و با خودش خداحافظی کند، برای خودش زندگی خوبی آرزو کند، بابت همهٔ خاطرات از خودش ممنون باشد، یک بار دیگر دوستانه به خودش نگاهی بیندازد، لحظه‌ای درنگ کند و بعد در را به‌آرامی پشت سرش ببندد، با سری برافراشته. خورشید صبحگاهی با نشاط بالای سرش بتابد و آینده‌ای روشن و تازه منتظرش باشد. او باید این کار را در یک لحظه انجام بدهد، واقعاً باید این کار را بکند.",
        "خودش تنها چیزی بود که در آن روزها برایش باقی مانده بود.",
        "نمی‌تونم رو به جلو حرکت کنم. شبیه راه رفتن توی مردابه. می‌تونم یه چیزی رو توی افق ببینم، اما هرگز، هرگز نمی‌تونم به‌ش برسم. این مرگ رو زندگی کردنه.»",
        "هر چیزی گفتنی نیست، و نمی‌شود با بقیه تقسیمش کرد.",
        "و بعد به همین راحتی، آن‌ها با یکدیگر دوست شدند. او فکر می‌کرد که باید خیلی پیچیده‌تر از این حرف‌ها باشد.",
        "خودش هم می‌توانست این کار را بکند.\nآرزو داشت می‌توانست دو چمدان بزرگش را ببندد و با خودش خداحافظی کند، برای خودش زندگی خوبی آرزو کند، بابت همهٔ خاطرات از خودش ممنون باشد، یک بار دیگر دوستانه به خودش نگاهی بیندازد، لحظه‌ای درنگ کند و بعد در را به‌آرامی پشت سرش ببندد، با سری برافراشته. خورشید صبحگاهی با نشاط بالای سرش بتابد و آینده‌ای روشن و تازه منتظرش باشد. او باید این کار را در یک لحظه انجام بدهد، واقعاً باید این کار را بکند.",
        "انگار آن‌ها باید به نحوی چاله‌های عجیب درون یکدیگر را شناسایی کنند. همان مکان‌هایی که در درون آدم‌ها به طور غم‌انگیز و اسرارآمیزی رها شده‌اند.",
        "دنیا پر از آدم‌هایی است که فکر می‌کنند نمی‌توانند از پس ریاضی بربیایند، چیزی که خیلی سعی دارم بفهمم چرا، چون راستش خودم این‌طور نیستم. چه‌طور مردم می‌دانند چگونه وارد یک اتاق پر از آدم بشوند و موضوعی برای حرف زدن پیدا کنند، اما نمی‌توانند درک کنند اعداد چگونه کار می‌کنند؟",
        "او به شکل باورنکردنی‌ای متوجه شده بود که می‌تواند بدون او زندگی کند، که صدها روز بعد از او از خواب بیدار شده است، هزاران روز، انگار سه هزار سال گذشته و بدون او زندگی کرده است.",
        "ما توی دنیای مدرن زندگی می‌کنیم. فضای خصوصی زیادی وجود نداره.",
        "الی سندرم استکهلم را می‌شناخت. در مدرسه درباره‌اش خوانده بودند. می‌دانست که ممکن است چنین اتفاقی برای آدم‌هایی که مدتی طولانی زندانی می‌شوند بیفتد. می‌دانست که این احساسات طبیعی‌اند. اما در عین حال می‌دانست که نباید بگذارد این احساسات محبت‌آمیز ـ لحظاتی که مشتاق توجه یا تأیید نوئل بود ـ بر او مسلط شوند.",
        "به عنوان پدر بچه‌هات، به عنوان یه دوست، یه نفر که سفر زندگی‌ش رو با تو سهیم بوده و کسی که دوستت داره و به‌ت اهمیت می‌ده. قرار نیست که حتماً با هم ازدواج کرده باشیم تا همهٔ این‌ها باشم. این چیزها از ازدواج هم عمیق‌تره. این چیزها برای همیشه دووم می‌آره.»"
    ]
}