{
    "bookName": "جنایت و مکافات",
    "taaghcheId": 5151,
    "taaghcheQuotes": [
        "من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند",
        "هر چرند و پرندی که دلت می‌خواهد بگو، اما به راه و رسمِ خودت، آن وقت من حاضرم پایت را هم ببوسم. چون مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است.",
        "کسی که دنبالِ دو تا خرگوش بدود، به هیچ کدام نمی‌رسد.",
        "من از آن‌ها نیستم که زیرِ بارِ حرفِ زور بروم. مرامم همین است. چون معتقدم حرفِ زور شنیدن یعنی آب به آسیابِ استبداد ریختن.",
        "آدمیزاد به همه چیز عادت می‌کند",
        "حتی چرت و پرت را هم نمی‌توانیم به شیوهِ خودمان بگوییم. هر چرند و پرندی که دلت می‌خواهد بگو، اما به راه و رسمِ خودت، آن وقت من حاضرم پایت را هم ببوسم. چون مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد!",
        "برای کمک کردن به دیگران، آدم اول باید حقِ آن کار را داشته باشد",
        "گاهی آدم در اولین برخورد با یک غریبه، بی‌این که حرف و سخنی رد و بدل شده باشد، ناگهان احساس می‌کند که قیافه طرف به دلش نشسته است.",
        "مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند",
        "آدمی را فقط «به تدریج و با دقتِ نظر می‌شود درست شناخت»",
        "«در این که گناهکاری، حرفی نیست. می‌دانی چرا گناهکاری؟ چون خودت را به خاطرِ هیچ و پوچ فروخته‌ای، خودت را به خاطرِ هیچ و پوچ تباه کرده‌ای. این است که وحشتناک است!",
        "خواب دیده بود که دنیا را طاعونی ناشناخته و دهشتناک برداشته است؛ مرضی که از اعماقِ آسیا سرچشمه گرفته و سرتاسرِ اروپا را درنوردیده است. همه، به استثنای برگزیدگانی انگشت‌شمار، محکوم به هلاک‌اند. کرمِ انگلِ جدیدی ظهور کرده بود که به چشم دیده نمی‌شد و فقط در پیکرِ آدمیان امکانِ رشد و نمو داشت.",
        "زن‌ها گاهی می‌توانند تا سرحدِ کوری و شیدایی عشق بورزند؟",
        "«کسی که وجدان داشته باشد و به اشتباهِ خودش پی ببرد، به عذابِ وجدان دچار می‌شود. همین مکافات برای او کافی است ... اشدِّ همه محکومیت‌های کیفری است.»",
        "اما این قدر هم دیگر فکر نکن. بی‌خیال طی کن. خودت را بسپر دستِ جریانِ زندگی. نگران هم نباش، زندگی خودش تو را به ساحلِ مقصود می‌رساند، خودش زیرِ پایت را محکم می‌کند.",
        "من فقط یک بار به دنیا می‌آیم، دو بار که به دنیا نمی‌آیم؛ حوصله هم ندارم بنشینم منتظرِ «سعادتِ جامعه» باشم؛ می‌خواهم زندگی کنم، اگر نه، سرم را بگذارم بمیرم. خب؟",
        "من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند",
        "هر کس بهتر بتواند خودش را فریب بدهد، خوش‌تر زندگی می‌کند. هه هه!",
        "هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.",
        "در این که گناهکاری، حرفی نیست. می‌دانی چرا گناهکاری؟ چون خودت را به خاطرِ هیچ و پوچ فروخته‌ای، خودت را به خاطرِ هیچ و پوچ تباه کرده‌ای. این است که وحشتناک است!",
        "اصلا برای آدم‌های عمیق و حساس، درد و رنج لازم است",
        "هیچ‌کس حرفِ هیچ‌کس را نمی‌فهمید. هر کس فکر می‌کرد حقیقت فقط در وجودِ خودش لانه کرده است.",
        "«نمی‌دانم کجا، داستانِ مردی را خواندم که به مرگ محکوم شده بود. ساعتی مانده به اجرای حکمِ اعدام، می‌گفت یا فکر می‌کرد که اگر مجبور بود جایی زندگی کند مثلِ صخره‌ای بلند، لبه پرتگاهی باریک که فقط به اندازهِ ایستادنِ یک نفر جا داشته باشد، جایی که دور تا دورش دره‌های بی‌انتها، اقیانوس، ظلمتِ ابدی، تنهایی ابدی، توفان‌های ابدی باشد؛ اگر مجبور بود یک عمر ــ هزار سال، یا اصلا تا قیامِ قیامت ــ در چنین جایی و چنین شرایطی زندگی کند، باز هم ترجیح می‌داد زندگی کند تا این که همان دم بمیرد! آخ، فقط زندگی کردن، زندگی کردن، زندگی کردن! تحتِ هر شرایطی ... فقط زندگی کردن! چه حقیقتی است این، خدا، چه حقیقتی!",
        "کسی که وجدان داشته باشد و به اشتباهِ خودش پی ببرد، به عذابِ وجدان دچار می‌شود. همین مکافات برای او کافی است ... اشدِّ همه محکومیت‌های کیفری است.",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی. در صداقت و صمیمیت، حتی اگر یک درصد دروغ و تزویر باشد، فوری نغمه ناسازش بلند می‌شود و کار را به رسوایی می‌کشاند. برعکس، اگر همه حرف‌ها تا نقطه آخرش دروغ و تزویر باشد، مثلِ نغمه گوش‌نواز به دل می‌نشیند و لذت می‌بخشد. چاپلوسی، هر چقدر هم که نتراشیده و زننده باشد، دستِ کم نیمی از آن همیشه به نظر حقیقت می‌آید. ربطی هم به موقعیتِ اجتماعی آدم‌ها و این طبقه و آن طبقه ندارد، همه را در بر می‌گیرد.",
        "به او فکر می‌کرد، به این که چقدر عذابش داده بود، چقدر خون به دلش کرده بود؛ به رخساره تکیده بی‌رنگش فکر می‌کرد؛ اما حالا دیگر از این یادآوری‌ها ناراحت نمی‌شد. می‌دانست که از این پس همه آن رنج‌ها را با عشقِ بی‌دریغ جبران خواهد کرد.\nپس چه شد، کجا رفت آن همه زجر و درد؟",
        "«چی؟ کشیش؟ نه، کشیش می‌خواهم چه‌کار؟ مگر پولتان زیادی کرده که می‌خواهید یک روبل هم خرجِ کشیش کنید؟ من که گناهی ندارم. خدا بی‌کشیش هم باید گناهانِ مرا ببخشد. خودش می‌داند که من چقدر زجر کشیده‌ام! نبخشید هم نبخشید، چه‌کارش کنم!»",
        "گاهی وقت‌ها زن‌ها از تحقیر و توهین خیلی هم بدشان نمی‌آید، بگذریم از قهر و غضبِ ظاهریشان.",
        "«حالا دیگر چطور ممکن است معتقداتِ او، معتقداتِ من نباشد؟ یا دستِکم احساساتش، آرزوهایش ...»",
        "خواب دیده بود که دنیا را طاعونی ناشناخته و دهشتناک برداشته است؛ مرضی که از اعماقِ آسیا سرچشمه گرفته و سرتاسرِ اروپا را درنوردیده است. همه، به استثنای برگزیدگانی انگشت‌شمار، محکوم به هلاک‌اند.",
        "یکی را هِی بزک می‌کنند، هِی بزرگ می‌کنند، هی می‌گویند انشاءالله این‌طور است، انشاءالله آن‌طور نیست، و با این که آن روی سکه را هم می‌دانند چیست، اصلا به روی مبارک خودشان نمی‌آورند، حتی فکرش هم می‌ترساندشان! ترجیح می‌دهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛ تا بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم برده‌اند، حماقت‌شان را به خودشان ثابت کند.",
        "دندانِ فاسد شده را باید کند و انداخت دور ـ چاره‌اَش همین است! رنج و مشقّت‌اش را هم باید قبول کرد.",
        "از مردمِ عادی بیزار بود؛ از جماعت گریزان بود؛ با این حال، عمدآ جایی می‌رفت که جمعیتش انبوه‌تر باشد. حاضر بود همه چیزش را بدهد و تنها باشد؛ با این همه، احساس می‌کرد دقیقه‌ای نمی‌تواند تنهایی را تحمل کند.",
        "مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد!",
        "برایت افکارِ خوشی آرزو می‌کنم.»",
        "من هم دیگر دارم زیادی حرف می‌زنم و همین زیاد حرف زدن باعث می‌شود دست به هیچ کاری نزنم",
        "با همین چرت و پرت گفتن است که آدم مآلا به حقیقتْ می‌رسد.",
        "اختیارِ هر چیزی دستِ خود آدم است. حالا اگر گذاشت هر چیزی راحت از چنگش بلغزد... این دیگر از جبن و بزدلی خودِ او است، تمام شد و رفت ... این دیگر چون و چرا ندارد... فقط مانده‌ام که مردم از چه چیزی بیشتر وحشت دارند. من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "گاهی آدم در اولین برخورد با یک غریبه، بی‌این که حرف و سخنی رد و بدل شده باشد، ناگهان احساس می‌کند که قیافه طرف به دلش نشسته است.",
        "به نظر من، مردانِ واقعآ بزرگ باید بارِ رنج‌های بزرگی را به دوش بکشند.",
        "ناگهان روی دو زانو به زمین افتاد و پاهای او را بوسید. سونیا وحشت‌زده خودش را پس کشید، انگار که از دیوانه‌ای پرهیز کند. واقعآ هم به دیوانه می‌مانست.\nبا رنگ و روی پریده و قلبی که از درد مچاله می‌شد، پچ‌پچ‌وار گفت: «چه می‌کنید؟ چه می‌کنید؟ جلو من؟»\nفورآ بلند شد و دیوانه‌وار گفت: «جلو شما زانو نزدم، جلو بشریتِ رنج‌کشیده زانو زدم.»",
        "رنج کشیدن، دوستِ عزیز، کارِ هر کسی نیست.",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی.",
        "«نمی‌دانم کجا، داستانِ مردی را خواندم که به مرگ محکوم شده بود. ساعتی مانده به اجرای حکمِ اعدام، می‌گفت یا فکر می‌کرد که اگر مجبور بود جایی زندگی کند مثلِ صخره‌ای بلند، لبه پرتگاهی باریک که فقط به اندازهِ ایستادنِ یک نفر جا داشته باشد، جایی که دور تا دورش دره‌های بی‌انتها، اقیانوس، ظلمتِ ابدی، تنهایی ابدی، توفان‌های ابدی باشد؛ اگر مجبور بود یک عمر ــ هزار سال، یا اصلا تا قیامِ قیامت ــ در چنین جایی و چنین شرایطی زندگی کند، باز هم ترجیح می‌داد زندگی کند تا این که همان دم بمیرد! آخ، فقط زندگی کردن، زندگی کردن، زندگی کردن! تحتِ هر شرایطی ... فقط زندگی کردن! چه حقیقتی است این، خدا، چه حقیقتی!",
        "مردم عوض‌بشو نیستند، احدی هم نمی‌تواند آن‌ها را عوض کند، حتی تلاشش هم بی‌فایده است.",
        "می‌خواستند حرف بزنند، اما نمی‌توانستند. بغض راهِ گلو را بسته بود و اشک مجال نمی‌داد. هر دو تکیده بودند و رنگ‌پریده. با این حال، در همین رخساره‌های رنگ‌باخته و به گودی نشسته، پرتوی می‌درخشید از آینده‌ای نورسته، از تجدیدِ حیاتی به کمال. عشق احیاشان کرده بود، از نیستی به هستی بازشان آورده بود: قلبِ یکی سرچشمه لایزالِ زندگی شده بود برای قلبِ آن دیگری.\nقرار گذاشتند صبر کنند و صبور باشند. هنوز باید هفت سالِ دیگر صبر می‌کردند، و تا آن روز، چه بسا رنج‌های جانکاه و چه بسا شادی‌های جانبخش! از نو متولد شده بود راسکولنیکف، این را می‌دانست و با بندبندِ وجودِ نوزاده خود حس می‌کرد، و سونیا... سونیا فقط به وجودِ او زنده بود.",
        "بعد ناگهان بی‌اراده فریاد زد: «خب، اگر اشتباه کرده باشم چی؟ اگر انسان واقعآ حیوان نباشد چه؟",
        "ماها عادت کرده‌ایم به خرجِ دیگران زندگی کنیم؛ دیگران زحمت بکشند، جان بکنند، لقمه را بجوند و بگذارند توی دهن ما.",
        "«ما معمولا فکر می‌کنیم جهانِ آخرت، دنیایی است عظیم و غیرِقابلِ درک. آخر چرا؟ آمدیم آن دنیا اتاقک محقری بود مثلِ همین حمام‌های دودزده دهات، با سه‌کنج‌های کارتُنک‌بسته، هان؟ آن وقت چه؟ می‌دانید، من که گاهی فکر می‌کنم باید همین‌طورها باشد.»",
        "آدمی که گرفتارِ دزدِ سرِ گردنه شده باشد نیم ساعتی دستخوشِ وحشتِ مرگ‌آساست، اما وقتی چاقو را بیخِ خرخره دید، به خودش می‌گوید: بالاتر از سیاهی که رنگی نیست!",
        "اصل، آقا، نجابت و اصالتِ خانوادگی است، بقیه چیزها با یک خرده استعداد و آموزش و شعور و نبوغ درست می‌شود.",
        "خواستِ هر قدرتی، بدونِ دست زدن به «جنایت»، رؤیایی‌ست پوچ و بی‌معنا. پس «آرمان» (به هر شکل و به هر نام) جفتِ «جنایت» است.",
        "روانشناسی، تیغِ دو دَم است، منتها یک دَمش تیزتر از دمِ دیگر است.",
        "داستانِ مردی را خواندم که به مرگ محکوم شده بود. ساعتی مانده به اجرای حکمِ اعدام، می‌گفت یا فکر می‌کرد که اگر مجبور بود جایی زندگی کند مثلِ صخره‌ای بلند، لبه پرتگاهی باریک که فقط به اندازهِ ایستادنِ یک نفر جا داشته باشد، جایی که دور تا دورش دره‌های بی‌انتها، اقیانوس، ظلمتِ ابدی، تنهایی ابدی، توفان‌های ابدی باشد؛ اگر مجبور بود یک عمر ــ هزار سال، یا اصلا تا قیامِ قیامت ــ در چنین جایی و چنین شرایطی زندگی کند، باز هم ترجیح می‌داد زندگی کند تا این که همان دم بمیرد! آخ، فقط زندگی کردن، زندگی کردن، زندگی کردن! تحتِ هر شرایطی ... فقط زندگی کردن! چه حقیقتی است این، خدا، چه حقیقتی!»",
        "اگر نیتم خیر است یک جنایت عیبی ندارد. یک کارِ ناصواب می‌کنم، دستم برای صد تا کارِ صواب باز می‌شود",
        "آدمی که گرفتارِ دزدِ سرِ گردنه شده باشد نیم ساعتی دستخوشِ وحشتِ مرگ‌آساست، اما وقتی چاقو را بیخِ خرخره دید، به خودش می‌گوید: بالاتر از سیاهی که رنگی نیست!",
        "حتی یک راهبه را هم می‌شود با تملق از راه به‌در کرد.",
        "من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "«هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.",
        "«کسی که وجدان داشته باشد و به اشتباهِ خودش پی ببرد، به عذابِ وجدان دچار می‌شود. همین مکافات برای او کافی است ... اشدِّ همه محکومیت‌های کیفری است.»",
        "مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "آدمِ غریق به هر پرِ کاهی چنگ می‌اندازد!",
        "من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است.",
        "«انسان چه موجودِ پستی است! اما آن که انسان را پست بداند، خودش پست‌تر است!»",
        "آرکادی ایوانوویچ سویدریگایلوف\nکارفرمای سابقِ دونیا.\n \nمارفا پتروونا\nزنِ آرکادی ایوانوویچ.\n \nپیوتر پتروویچ لوژین\nنامزد دونیا راسکولنیکف، کارمندِ دولت.",
        "«ملکه‌ای که در زندان جوراب‌هایش را وصله می‌کرد همان وقت ملکه تمام عیار بود، نه آن وقت که در مجلل‌ترین مراسمِ رسمی حضور می‌یافت.",
        "زن‌ها، قربان، معجونِ غریبی‌اند از خصوصیاتِ ضد و نقیض.",
        "من خارج رفته‌ام، همیشه هم عُقّم گرفته و برگشته‌ام. نه این که از آن جاها بدم بیاید، نه. منتها آن آفتاب، آن خلیجِ ناپل، آن دریا... دل و دماغ را از آدم می‌گیرد. از همه بدتر این که حسرت به دلِ آدم می‌اندازد. نه، این جا خیلی بهتر است. این جا دستِ کم می‌توانی تقصیرِ واماندگی‌هایت را بیندازی گردنِ مردم، می‌توانی برای خودت عذر و بهانه بتراشی.",
        "«عمرِ دراز کنم به امیدِ چی؟»\n«به امیدِ زندگی! تو از کجا می‌دانی؟ مگر پیغمبری تو؟ بگرد؛ راهش را پیدا می‌کنی. جوینده یابنده است. شاید هم خدا این راه را پیشِ پات گذاشته تا به خودش برسی. از این گذشته، تا ابد که طول نمی‌کشد... غل و زنجیر را می‌گویم.»",
        "در آن دم بود که به یقین دانست که سونیا تا ابد، تا آن سرِ دنیا، تا هر جا که دستِ سرنوشت او را بکشد همراهش خواهد بود.",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی.",
        "همیشه حدّ و حدودی از شرافت، اصولِ پذیرفته شدهِ اخلاقی، و اعتقاداتِ ریشه‌دار برایش وجود داشت که هیچ چیز در دنیا نمی‌توانست او را وادار کند از آن حدود پا فراتر بگذارد.",
        "«بی‌خدا چی به سرم می‌آمد؟»\nمرد فکر کرد: «بفرما! دیوانگی که شاخ و دم ندارد!» و به قصدِ کند و کاوِ بیشتر، پرسید: «این خدای تو چه گلی به سرت زده؟»",
        "مردم دو دسته‌اند، یک دسته توده‌های میلیونی، یک دسته هم خواص و برگزیدگان، یعنی مردانی که به واسطه موقعیتِ برترشان فراتر از قانون‌اند و خودشان برای بقیه، یعنی توده‌ها، یعنی زائده‌ها، قانون وضع می‌کنند.",
        "گاهی آدم در اولین برخورد با یک غریبه، بی‌این که حرف و سخنی رد و بدل شده باشد، ناگهان احساس می‌کند که قیافه طرف به دلش نشسته است.",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی. در صداقت و صمیمیت، حتی اگر یک درصد دروغ و تزویر باشد، فوری نغمه ناسازش بلند می‌شود و کار را به رسوایی می‌کشاند. برعکس، اگر همه حرف‌ها تا نقطه آخرش دروغ و تزویر باشد، مثلِ نغمه گوش‌نواز به دل می‌نشیند و لذت می‌بخشد.",
        "اکثرِ این بانیانِ خیر، این پیشوایانِ بشر، برای رسیدن به مقصودشان رودهای خون راه انداخته‌اند.",
        "هر چرند و پرندی که دلت می‌خواهد بگو، اما به راه و رسمِ خودت، آن وقت من حاضرم پایت را هم ببوسم. چون مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد!",
        "آدمیزاد به همه چیز عادت می‌کند",
        "لابد حالا انتظار داری برایت توضیح بدهم. منتظر نشسته‌ای که دلیلش را برایت بشکافم. از قیافه‌ات پیداست. اما من چه می‌توانم بگویم؟ تو یک کلمه‌اش را هم نمی‌فهمی. تو فقط می‌توانی دل بسوزانی، فقط می‌توانی غصه بخوری.",
        "تو بگو، بالاخره می‌فهمم ... به کمک دلم می‌فهمم ... به کمک دلم ... تو بگو.",
        "تا امروز حتی یک حقیقت کشف نشده که قبلش صدها یا شاید هزار بار چرت و پرتِ محض نگفته باشند، و اتفاقآ این خیلی هم قابلِ تحسین است.",
        "ته‌شمعِ مومی مدتی بود که در شمعدانِ لهیده پت‌پت می‌کرد و در آن اتاقِ نکبت‌زده بر چهره آن قاتل و آن روسبی، که با وضعی چنین غریب بر سرِ کتابِ آسمانی گرد آمده بودند، نوری ضعیف و بی‌جان می‌افشاند.",
        "آیا بیماری باعثِ جنایت است یا این که خودِ جنایت چیزی است شبیه بیماری",
        "«چی؟ کشیش؟ نه، کشیش می‌خواهم چه‌کار؟ مگر پولتان زیادی کرده که می‌خواهید یک روبل هم خرجِ کشیش کنید؟ من که گناهی ندارم. خدا بی‌کشیش هم باید گناهانِ مرا ببخشد. خودش می‌داند که من چقدر زجر کشیده‌ام! نبخشید هم نبخشید، چه‌کارش کنم!»",
        "هر کس بهتر بتواند خودش را فریب بدهد، خوش‌تر زندگی می‌کند.",
        "ترجیح می‌دهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛ تا بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم برده‌اند، حماقت‌شان را به خودشان ثابت کند.",
        "روحیه رُمانتیک شیلرمآب که می‌گویند همین است دیگر: یکی را هِی بزک می‌کنند، هِی بزرگ می‌کنند، هی می‌گویند انشاءالله این‌طور است، انشاءالله آن‌طور نیست، و با این که آن روی سکه را هم می‌دانند چیست، اصلا به روی مبارک خودشان نمی‌آورند، حتی فکرش هم می‌ترساندشان! ترجیح می‌دهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛ تا بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم برده‌اند، حماقت‌شان را به خودشان ثابت کند",
        "اصلا طبعِ روس جماعت عینِ سرزمینشان درندشت و بی‌در و پیکر است. این مردم انگار ساخته شده‌اند برای کارهای عجیب و غریب، برای افسارگسیختگی. منتها داشتنِ چنین طبعی بدونِ یک جو نبوغ، مصیبت‌بار است",
        "هیچ می‌دانی زن‌ها گاهی می‌توانند تا سرحدِ کوری و شیدایی عشق بورزند؟",
        "نگاهشان کن! عینِ گله گوسفند ریخته‌اند توی خیابان‌ها. ظاهرآ سرشان را انداخته‌اند پایین. هر کس دنبالِ کارِ خودش است. اما حالا برو توی عمقِ وجودِشان: هر کدامشان یک رذلِ جنایتکارِ بالفطره، بلکه بدتر، یک ابلهِ به تمامِ معنا!",
        "غرورش جریحه‌دار شده بود؛ از غرورِ زخم‌خورده مریض شده بود. هیهات!",
        "هر آنچه زاینده‌ی زندگی و زیبایی‌های «این دنیا»ست، صاحبِ ارزش است و درخورِ زیستن و زاییدن. هر آنچه زاینده‌ی مرگ و فرومایگی و آلودنِ زمین و زندگی‌ست، فاقدِ ارزش است و درخورِ مردن و از بین رفتن.",
        "من مگر آن عجوزه را کشتم؟ نه، من خودم را کشتم نه آن عجوزه را. به یک ضربه کارِ خودم را ساختم و خلاص.",
        "فقیر که باشید، باز می‌توانید اصالتِ فطری خودتان را حفظ کنید، اما مستأصل که باشید هیچ کاری از دستتان ساخته نیست. آدمِ مستأصل را حتی با چوب هم نمی‌رانند بلکه مثلِ آشغال با جارو از میانِ آدم‌های آبرومند می‌روبند.",
        "خشم آدم را به چه حماقت‌ها که وا نمی‌دارد! هر وقت دیدی عصبانی هستی، دوستِ عزیز، دست به هیچ کاری نزن.",
        "البته اگر کار از این قرار بود و ناجیانِ بشریت به جای این که قدرت را به ارث ببرند مجبور می‌شدند آن را به چنگ بیاورند، حالا در تاریخِ بشر حتی یک ناجی پیزری هم پیدا نمی‌شد، چون همه را در همان قدمِ اول می‌گرفتند و به صلّابه می‌کشیدند",
        "او خواهد گفت: «آه، ای ددصفتان! ای شمایی که به حیوان ماننده‌اید و نشانِ حیوانیت بر چهره دارید، شما نیز نزد من آیید!» و خردمندان خواهند گفت، و فرزانگان خواهند گفت: «خداوندا، چرا اینان را می‌پذیری؟» و او بدان‌ها خواهد گفت: «من اینان را می‌پذیرم، ای خردمندان، من اینان را می‌پذیرم، ای فرزانگان، زیرا هیچ‌یک از اینان خود را سزاوارش نمی‌دانند.»",
        "می‌دانست که اگر همسرِ تمام عیاری در کنارش باشد، «قطعآ» می‌تواند به آرزوهای خود جامعه عمل بپوشاند.",
        "عشق احیاشان کرده بود، از نیستی به هستی بازشان آورده بود: قلبِ یکی سرچشمه لایزالِ زندگی شده بود برای قلبِ آن دیگری.",
        "مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد! حقیقتْ جایی فرار نمی‌کند، اما زندگی را خیلی راحت می‌شود تخته کرد.",
        "به هر حال، من هم دیگر دارم زیادی حرف می‌زنم و همین زیاد حرف زدن باعث می‌شود دست به هیچ کاری نزنم. بعید هم نیست عکسِ قضیه درست باشد. یعنی چون کاری نمی‌کنم زیاد حرف نمی‌زنم.",
        "این روزها هر کی با مامان‌جونش قهر کرده رفته نیهیلیست شده.",
        "«هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.»",
        "علم به ما می‌گوید: «نخیر، اول خودت را دوست بدار، بعد برو سراغِ دیگران، چون پایه و اساسِ همه چیز نفعِ شخصی است.",
        "من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "تو چه حقی داری که از من بخواهی دست به یک عملِ قهرمانانه نزنم، در صورتی که خودت شاید جربزه‌اش را نداشته باشی؟",
        "این‌ها خیلی دلشان می‌خواست سطحِ فکرشان را بالا ببرند و خودشان را به جایی برسانند، اما حالا که سطحِ فکرشان چشمِ شیطان کور بالا رفته، دیگر چه می‌خواهند؟ چرا شغلِ شریفشان را لجن‌مال می‌کنند؟ چرا مثلِ زامیوتفِ بی‌چشم و رو به انسان‌های آبرومند اهانت می‌کنند؟",
        "عشق احیاشان کرده بود، از نیستی به هستی بازشان آورده بود: قلبِ یکی سرچشمه لایزالِ زندگی شده بود برای قلبِ آن دیگری",
        "نظریه سوسیالیست‌ها هم که اظهر من الشمس است: جنایت، اعتراضی است علیهِ شرایطِ نابسامانِ اجتماعی، تمام شد و رفت. ",
        "مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "«خب، اگر از من می‌پرسی، حالا که خودت حاضر نیستی دست به این کار بزنی، کاری با عدالت هم نداشته باش",
        "«انسان چه موجودِ پستی است! اما آن که انسان را پست بداند، خودش پست‌تر است!»",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی. در صداقت و صمیمیت، حتی اگر یک درصد دروغ و تزویر باشد، فوری نغمه ناسازش بلند می‌شود و کار را به رسوایی می‌کشاند. برعکس، اگر همه حرف‌ها تا نقطه آخرش دروغ و تزویر باشد، مثلِ نغمه گوش‌نواز به دل می‌نشیند و لذت می‌بخشد.",
        "اما شگفتا که ناگهان احساس کرد دیگر نظرِ هیچ کس برایش مهم نیست. این تحولِ روحی گفتی یک‌مرتبه اتفاق افتاد، برق‌آسا، در کمتر از یک دقیقه.",
        "اتکا کردن به فکرِ دیگران به دهنمان مزه کرده، بهش عادت کرده‌ایم. درست نمی‌گویم؟»",
        "مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است.",
        "مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد!",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی. در صداقت و صمیمیت، حتی اگر یک درصد دروغ و تزویر باشد، فوری نغمه ناسازش بلند می‌شود و کار را به رسوایی می‌کشاند. ",
        "«دوست عزیز، طبیعتِ انسان را هم می‌شود اصلاح کرد و به راهِ درست انداخت",
        "جنایتکار، یا دستِ کم بیشترِ جنایتکاران، در لحظه ارتکابِ جرم، قوهِ تعقل‌شان هر یک به نوعی از کار می‌افتد و قدرتِ تصمیم‌گیری‌شان مختل می‌شود و درست در لحظه‌ای که باید بیش از همیشه معقول و محتاط باشند، دستخوشِ بی‌مبالاتی حیرت‌انگیزِ کودکانه می‌شوند. از این قرار، بنا به عقیده او، این از کار افتادنِ قوهِ تعقل و مختل شدنِ قدرتِ تصمیم‌گیری، باید مثل نوعی بیماری به انسان حمله‌ور شود، یعنی می‌بایست به تدریج رشد کند و کمی پیش از ارتکابِ جرم به اوجِ شدّت برسد؛ و بسته به هر شخص، در لحظه ارتکابِ جنایت و کمی پس از آن هم، می‌بایست با همین شدّت ادامه داشته باشد؛ بعد هم مثلِ هر بیماری دیگری فروکش کند.",
        "«چی؟ کشیش؟ نه، کشیش می‌خواهم چه‌کار؟ مگر پولتان زیادی کرده که می‌خواهید یک روبل هم خرجِ کشیش کنید؟ من که گناهی ندارم. خدا بی‌کشیش هم باید گناهانِ مرا ببخشد. خودش می‌داند که من چقدر زجر کشیده‌ام! نبخشید هم نبخشید، چه‌کارش کنم!»",
        "او هم از زمره همان کوته‌فکرانِ رنگ‌وارنگ و بی‌شمار بود، همان نوزادانِ شش ماهه‌ای که چشم وانکرده، با یک کوره سواد و یک سرِ سوزن شعور، فی‌الفور کبّاده متجددترین و متداول‌ترین اندیشه‌ها را به دوش می‌کشند تا هر چه بیشتر مبتذلش کنند و از آرمانی که آن‌همه سنگش را به سینه می‌زنند مضحکه‌ای عامیانه بسازند.",
        "اصولا پیوتر پتروویچ نسبتِ قُرمساقی را هم در بابِ خود تحمل می‌کرد به شرطی که گوینده این نسبت را با تحسین و ستایش به او می‌داد.",
        "چرند و پرندی که دلت می‌خواهد بگو، اما به راه و رسمِ خودت، آن وقت من حاضرم پایت را هم ببوسم. چون مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد! حقیقتْ جایی فرار نمی‌کند، اما زندگی را خیلی راحت می‌شود تخته کرد. نمونه‌هایش هم فراوان است. مثلا، همین خودمان را در نظر بگیرید. ما در دنیای امروز کجای کاریم؟ تا آن جا که به علم و تکامل و اندیشه و اختراعات و آرمان‌ها و اهداف و خواست‌ها و لیبرالیسم و شعور و تجربه و غیره و غیره مربوط می‌شود، همه‌مان بدونِ استثنا هنوز در کلاسِ اولِ ابتدایی درجا می‌زنیم. اتکا کردن به فکرِ دیگران به دهنمان مزه کرده، بهش عادت کرده‌ایم. درست نمی‌گویم؟»",
        "مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد!",
        "«واقعآ که! مرا باش که دست به چه کاری می‌خواهم بزنم و از چه چیزهایی می‌ترسم. خب دیگر... اختیارِ هر چیزی دستِ خود آدم است.",
        "«آرمان» (به هر شکل و به هر نام) جفتِ «جنایت» است.",
        "این جایی‌ها افکارشان خیلی روشن‌تر است، یعنی دیدشان انتقادی‌تر است، جنب‌وجوشِ بیشتری دارند...»\nزوسیمف با لحنِ کشداری گفت: «درست است.»\nرازومیخین رو کرد به زوسیمف و با حرارت گفت: «چرند است! جنب و جوش‌مان کجا بود؟ مگر جنب و جوش داشتن به همین مفتی‌هاست؟ جنب و جوش از آسمان که نازل نمی‌شود. ما تقریبآ دویست سال است که از هر جنب و جوشی افتاده‌ایم.»",
        "و خداوند خواهد گفت: «بیا! من یک بار پیش از این تو را بخشوده‌ام. حالا هم گناهانِ بی‌حدّ و حصرِ تو بخشوده میشود زیرا که تو محبتِ بی‌دریغ داشته‌ای.»",
        "«ملکه‌ای که در زندان جوراب‌هایش را وصله می‌کرد همان وقت ملکه تمام عیار بود، نه آن وقت که در مجلل‌ترین مراسمِ رسمی حضور می‌یافت.»",
        "تازگی‌ها، هر وقت که دلش می‌گرفت، به خیابانْگردی می‌افتاد، با این که افسرده‌ترش می‌کرد.",
        "کشیش می‌خواهم چه‌کار؟ مگر پولتان زیادی کرده که می‌خواهید یک روبل هم خرجِ کشیش کنید؟ من که گناهی ندارم. خدا بی‌کشیش هم باید گناهانِ مرا ببخشد. خودش می‌داند که من چقدر زجر کشیده‌ام! نبخشید هم نبخشید، چه‌کارش کنم!",
        "چاپلوسی، هر چقدر هم که نتراشیده و زننده باشد، دستِ کم نیمی از آن همیشه به نظر حقیقت می‌آید. ربطی هم به موقعیتِ اجتماعی آدم‌ها و این طبقه و آن طبقه ندارد، همه را در بر می‌گیرد.",
        "هر کس بهتر بتواند خودش را فریب بدهد، خوش‌تر زندگی می‌کند.",
        "«کسی که وجدان داشته باشد و به اشتباهِ خودش پی ببرد، به عذابِ وجدان دچار می‌شود. همین مکافات برای او کافی است ... اشدِّ همه محکومیت‌های کیفری است.»",
        "من فقط یک بار به دنیا می‌آیم، دو بار که به دنیا نمی‌آیم؛ حوصله هم ندارم بنشینم منتظرِ «سعادتِ جامعه» باشم؛ می‌خواهم زندگی کنم، اگر نه، سرم را بگذارم بمیرم. خب؟ خلاصه، گفتی من دلم نمی‌خواهد مادرم را گرسنه ببینم و خونسرد از کنارش بگذرم؛ بچسبم به یک روبلِ توی جیبم و منتظرِ «سعادتِ جامعه» باشم؛ دلم را خوش کنم به این که من هم «قدمی در راهِ سعادتِ جامعه برداشته‌ام!» سپلشک! پس من چی؟ من فقط یک بار به دنیا می‌آیم؛ من هم می‌خواهم ...»",
        "«کسی که وجدان داشته باشد و به اشتباهِ خودش پی ببرد، به عذابِ وجدان دچار می‌شود. همین مکافات برای او کافی است ... اشدِّ همه محکومیت‌های کیفری است.»",
        "مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد!",
        "من می‌خواستم جرئت کنم، این بود که آدم کشتم. فقط می‌خواستم ببینم جرئتش را دارم یا نه. انگیزه من فقط همین بود",
        "«زندگی را دستِ کم نگیر، دوستِ من. تو هنوز عمرِ درازی پیشِ رو داری. چرا می‌گویی به تخفیف احتیاج ندارم؟ چه آدمِ زودرنجی هستی تو!»",
        "آن شب، بیشتر از این نمی‌توانست به چیزی بیندیشد یا افکارش را بر چیزی متمرکز کند؛ هنوز قادر به اندیشیدن و حلِ مشکلاتِ خود نبود؛ فقط می‌توانست احساس کند.",
        "آب که از سر گذشت چه یک نی چه صد نی! آدمی که گرفتارِ دزدِ سرِ گردنه شده باشد نیم ساعتی دستخوشِ وحشتِ مرگ‌آساست، اما وقتی چاقو را بیخِ خرخره دید، به خودش می‌گوید: بالاتر از سیاهی که رنگی نیست!",
        "«هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.»",
        "چرا؟ چون کسِ دیگری را نمی‌شناسید، پناهِ دیگری را سراغ ندارید! باید جای دیگری را سراغ داشته باشید یا نه؟ چون یک وقت هست که آدم فقط باید راه بیفتد و برود.",
        "تا جایی که به من مربوط می‌شود، در این دنیا هیچ چیز نمی‌تواند مانعِ دوست داشتنِ تو بشود.",
        "روحیه رُمانتیک شیلرمآب که می‌گویند همین است دیگر: یکی را هِی بزک می‌کنند، هِی بزرگ می‌کنند، هی می‌گویند انشاءالله این‌طور است، انشاءالله آن‌طور نیست، و با این که آن روی سکه را هم می‌دانند چیست، اصلا به روی مبارک خودشان نمی‌آورند، حتی فکرش هم می‌ترساندشان! ترجیح می‌دهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛ تا بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم برده‌اند، حماقت‌شان را به خودشان ثابت کند.",
        "زنده بمان و زندگی کن؛ حالا حالاها زندگی کن، چون به دردِ دیگران می‌رسی.",
        "فقط مانده‌ام که مردم از چه چیزی بیشتر وحشت دارند. من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "یک جور احساسِ دلزدگی از همه چیز، از هر چیز که پیشِ چشمش می‌آمد ــ احساسی کین‌آلود، یک‌دنده، کشنده. از آدم‌هایی که در خیابان می‌دید بدش می‌آمد، از قیافه‌هایشان، از طرزِ راه رفتنشان، از حرکاتشان بدش می‌آمد.",
        "تنها چیزی که حس می‌کرد و می‌دانست این بود که این وضع باید از بیخ و بن دگرگون شود، به هر شکلی که شده. با عزم و اعتمادبه‌نفسی خلل‌ناپذیر و دردناک، متصل می‌گفت: «به هر شکلی که شده!»",
        "تو دیگر چرا این‌قدر نفهمی؟ اگر دیگران نفهم‌اَند و تو یقین داری که نفهم‌اَند، پس چرا نمی‌خواهی عقلت را به کار بیندازی؟ آن وقت بود که فهمیدم اگر بخواهم منتظر بنشینم تا همه سرِ عقل بیایند و عاقل بشوند، باید حالا حالاها صبر کنم. بعد، رسیدم به این که اصلا چنین چیزی ممکن نیست: مردم عوض‌بشو نیستند، احدی هم نمی‌تواند آن‌ها را عوض کند، حتی تلاشش هم بی‌فایده است.",
        "در آن لحظه اگر می‌توانست به گوشه‌ای پناه ببرد و از هر کس و هر چیز دور بماند، ولو تا آخرین دمِ عمر، بی‌درنگ و تردید می‌رفت",
        "کسی می‌تواند بر این مردم سروری کند که عقلا و روحآ محکم و قدرتمند باشد. هر کسی جسارتِ بیشتری به خرج بدهد، حقِ بیشتری دارد ـ مردم این جوری نگاه می‌کنند. هر کس مقدسات را زیرِ پا لگد کند، مردم به او لقبِ قانون‌گذار می‌دهند و هرچه بیشتر جسارت به خرج بدهد، در چشمِ مردم مقامِ بالاتری پیدا می‌کند. تا بوده همین بوده، بعد از این هم همین است",
        "نظریه سوسیالیست‌ها هم که اظهر من الشمس است: جنایت، اعتراضی است علیهِ شرایطِ نابسامانِ اجتماعی",
        "لوژین مدت‌ها پیش به فکرِ ازدواج افتاده بود، اما باز پول روی پول گذاشته و صبر کرده بود. با شور و شعف، رؤیای تصاحبِ دختری را پرورانده بود نجیب، فقیر (قطعآ فقیر)، کم‌سن و سال، خوش آب و رنگ، خوش اصل و نسب، تحصیل کرده، سر به زیر و بی‌زبان، سختی کشیده و مرارت چشیده، که همیشه مطیع و گوش به فرمان باشد و تا پایانِ عمر او را ناجی و ولی‌نعمتِ خود بداند، آب بی‌رخصتِ او نخورد و چون بت او را بپرستد.",
        "هرچیزی که برای انسان مفید باشد، شرافتمندانه است. «مفید»، من فقط همین یک کلمه را می‌فهمم.",
        "کسی می‌تواند بر این مردم سروری کند که عقلا و روحآ محکم و قدرتمند باشد. هر کسی جسارتِ بیشتری به خرج بدهد، حقِ بیشتری دارد ـ مردم این جوری نگاه می‌کنند. هر کس مقدسات را زیرِ پا لگد کند، مردم به او لقبِ قانون‌گذار می‌دهند و هرچه بیشتر جسارت به خرج بدهد، در چشمِ مردم مقامِ بالاتری پیدا می‌کند. تا بوده همین بوده، بعد از این هم همین است. باید کور باشی که نتوانی ببینی.",
        "گاهی چنان عرصه براو تنگ می‌شد که مشاعرش از کار می‌افتاد، و این، با وقفه‌های کوتاه، بود و بود تا بالاخره به فاجعه ختم شد؛",
        "نفسِ «بودن» هرگز او را ارضا نکرده بود و نمی‌کرد. همیشه چیزی بیش از «بودن» طلب کرده بود.",
        "فقط مانده‌ام که مردم از چه چیزی بیشتر وحشت دارند. من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "نفسِ «بودن» هرگز او را ارضا نکرده بود و نمی‌کرد. همیشه چیزی بیش از «بودن» طلب کرده بود. شاید همین زیاده‌خواهی باعث شده بود که زمانی خود را برتر از دیگران بیانگارد، مردی با اختیاراتی بیش از دیگران.",
        "«فقر، قربان، جُرم نیست. این یک حقیقتِ مسلم است. البته قبول دارم که میخوارگی هم فضیلت نیست و این حقیقتْ مسلم‌تر است. اما استیصال، آقا، استیصالِ مزمن و ریشه‌دار، دیگر جُرم است. فقیر که باشید، باز می‌توانید اصالتِ فطری خودتان را حفظ کنید، اما مستأصل که باشید هیچ کاری از دستتان ساخته نیست. آدمِ مستأصل را حتی با چوب هم نمی‌رانند بلکه مثلِ آشغال با جارو از میانِ آدم‌های آبرومند می‌روبند. حق هم دارند، چون آدمی که درمانده شد، خودش اول از همه خودش را خوار و ذلیل می‌کند.",
        "او هم از زمره همان کوته‌فکرانِ رنگ‌وارنگ و بی‌شمار بود، همان نوزادانِ شش ماهه‌ای که چشم وانکرده، با یک کوره سواد و یک سرِ سوزن شعور، فی‌الفور کبّاده متجددترین و متداول‌ترین اندیشه‌ها را به دوش می‌کشند تا هر چه بیشتر مبتذلش کنند و از آرمانی که آن‌همه سنگش را به سینه می‌زنند مضحکه‌ای عامیانه بسازند.",
        "«فقر، قربان، جُرم نیست. این یک حقیقتِ مسلم است. البته قبول دارم که میخوارگی هم فضیلت نیست و این حقیقتْ مسلم‌تر است. اما استیصال، آقا، استیصالِ مزمن و ریشه‌دار، دیگر جُرم است. فقیر که باشید، باز می‌توانید اصالتِ فطری خودتان را حفظ کنید، اما مستأصل که باشید هیچ کاری از دستتان ساخته نیست. آدمِ مستأصل را حتی با چوب هم نمی‌رانند بلکه مثلِ آشغال با جارو از میانِ آدم‌های آبرومند می‌روبند.",
        "«شماها هم انگار فرسنگ‌ها از من دورید...»",
        "من هم دیگر دارم زیادی حرف می‌زنم و همین زیاد حرف زدن باعث می‌شود دست به هیچ کاری نزنم. بعید هم نیست عکسِ قضیه درست باشد. یعنی چون کاری نمی‌کنم زیاد حرف نمی‌زنم.",
        "یک مدت گریه می‌کند و بعد برایش عادی می‌شود. آدمیزاد به همه چیز عادت می‌کند...",
        "فقر، قربان، جُرم نیست. این یک حقیقتِ مسلم است. البته قبول دارم که میخوارگی هم فضیلت نیست و این حقیقتْ مسلم‌تر است. اما استیصال، آقا، استیصالِ مزمن و ریشه‌دار، دیگر جُرم است. فقیر که باشید، باز می‌توانید اصالتِ فطری خودتان را حفظ کنید، اما مستأصل که باشید هیچ کاری از دستتان ساخته نیست.",
        "خب، به نظرِ تو این همه عملِ خیر نمی‌تواند کفّارهِ آن یک جنایتِ کوچک را بدهد و گناه‌اش را بشوید؟ در ازای یک زندگی، هزاران زندگی را از فساد و تباهی نجات می‌دهی. یک مرگ بده، هزار زندگی بستان ــ والله مفت است!",
        "آدمِ دروغگو را می‌شود بخشید. دروغ عیبی ندارد، چون بالاخره به حقیقت منتهی می‌شود.",
        "یک‌مرتبه به یادِ حرفِ مارملادوف افتاد که شبِ پیش از او پرسیده بود: «هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.»",
        "مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند..",
        "آن کسی که دلش به حالِ همه آدم‌ها می‌سوزد، دلش به حالِ من هم خواهد سوخت، و آن کسی که بر احوالِ همه کس و همه چیز واقف است، همو، فقط هموِ داورِ ما است.",
        "این دختر خودکشی کرده بود ـ خودش را در آب انداخته بود. فقط چهارده سالش بود، اما دلش شکسته، تنش تباه شده، جوانه جانش پلاسیده هولِ هتک حرمتی ظالمانه، روحِ معصومِ فرشته‌سانش غرقه شرمی ناروا، سینه پردردش شرحه شرحه از واپسین فریادِ دادخواهی، فریادی به گوشِ کس نرسیده، مظلومانه در سینه خفه شده، فریادی برکشیده در شبی تاریک، ظلمتی بی‌امان، سرمایی جانگزا، در بیدادِ سرما و هنگامه بوران و زوزه‌کشانِ باد...",
        "مسلمآ هر آدمی باید دستِ کم یکی را داشته باشد که به حالش دل بسوزاند!",
        "سونیا، کسی می‌تواند بر این مردم سروری کند که عقلا و روحآ محکم و قدرتمند باشد. هر کسی جسارتِ بیشتری به خرج بدهد، حقِ بیشتری دارد ـ مردم این جوری نگاه می‌کنند. هر کس مقدسات را زیرِ پا لگد کند، مردم به او لقبِ قانون‌گذار می‌دهند و هرچه بیشتر جسارت به خرج بدهد، در چشمِ مردم مقامِ بالاتری پیدا می‌کند. تا بوده همین بوده، بعد از این هم همین است. باید کور باشی که نتوانی ببینی.»",
        "بعدها می‌فهمید که این زندگی را به بهای جان می‌بایست خرید، به قیمتِ تلاشی قهرمانانه ...\nاما این آغازِ داستانِ دیگری است، داستانِ نوزایی تدریجی یک انسان، تجدیدِ حیاتِ تدریجی او، گذارِ تدریجی او از جهانی به جهانِ دیگر، آشنایی او با واقعیتی تازه و تاکنون ناشناخته.",
        "«نوبتی هم که باشد، نوبتِ حاکمیتِ عقل و روشنی است... حاکمیتِ اراده و نیرو....",
        "«کسی که وجدان داشته باشد و به اشتباهِ خودش پی ببرد، به عذابِ وجدان دچار می‌شود. همین مکافات برای او کافی است ... اشدِّ همه محکومیت‌های کیفری است.»",
        "مردانِ واقعآ بزرگ باید بارِ رنج‌های بزرگی را به دوش بکشند.»",
        "دیگر: یکی را هِی بزک می‌کنند، هِی بزرگ می‌کنند، هی می‌گویند انشاءالله این‌طور است، انشاءالله آن‌طور نیست، و با این که آن روی سکه را هم می‌دانند چیست، اصلا به روی مبارک خودشان نمی‌آورند، حتی فکرش هم می‌ترساندشان! ترجیح می‌دهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛ تا بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم برده‌اند، حماقت‌شان را به خودشان ثابت کند.",
        "مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "نفسِ «بودن» هرگز او را ارضا نکرده بود و نمی‌کرد. همیشه چیزی بیش از «بودن» طلب کرده بود. شاید همین زیاده‌خواهی باعث شده بود که زمانی خود را برتر از دیگران بیانگارد، مردی با اختیاراتی بیش از دیگران.",
        "در دل احساسِ پوچی و خلاء می‌کرد. نمی‌خواست فکر کند. حتی دیگر احساسِ افسردگی هم نمی‌کرد.",
        "از این که مرغِ خیالش اوج بگیرد وحشت داشت.",
        "من دوست دارم مردم چرت و پرت بگویند. تنها امتیازِ انسان بر سایرِ موجودات همین است. با همین چرت و پرت گفتن است که آدم مآلا به حقیقتْ می‌رسد. من انسان‌اَم چون چرند می‌گویم. تا امروز حتی یک حقیقت کشف نشده که قبلش صدها یا شاید هزار بار چرت و پرتِ محض نگفته باشند، و اتفاقآ این خیلی هم قابلِ تحسین است",
        "هیچ کاری نکردن هم خودش یک کار است!",
        "خوب که شدم، دیگر خودم را زجر نمی‌دهم. ولی ... اگر هیچ وقت خوب نشدم، چی؟",
        "همان مناعتی که در عزا و عروسی، مفلسان را وامی‌دارد تا از جانشان مایه بگذارند، آخرین پشیزشان را هم خرج کنند، تا «همرنگِ جماعت» بشوند و «کسی نگوید بالای چشمت ابروست».",
        "روحیه رُمانتیک شیلرمآب که می‌گویند همین است دیگر: یکی را هِی بزک می‌کنند، هِی بزرگ می‌کنند، هی می‌گویند انشاءالله این‌طور است، انشاءالله آن‌طور نیست، و با این که آن روی سکه را هم می‌دانند چیست، اصلا به روی مبارک خودشان نمی‌آورند، حتی فکرش هم می‌ترساندشان! ترجیح می‌دهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛ تا بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم برده‌اند، حماقت‌شان را به خودشان ثابت کند.",
        "آنچه زاینده‌ی زندگی و زیبایی‌های «این دنیا»ست، صاحبِ ارزش است",
        "هی می‌گویند وظیفه، هی می‌گویند وجدان. باشد، من مخالفتی با وظیفه ندارم، یا با وجدان، اما تو مطمئن هستی که معنی این کلمات را درست می‌دانی؟",
        "مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "آخر، می‌دانید، تازگی‌ها هر دکان‌داری برای خودش یک‌پا نظریه‌پرداز و آرمان‌خواهِ دوآتشه شده و همچین همه چیز را به نفعِ خودشان تحریف کرده‌اند که اصلِ مسئله لوث شده و از اعتبار افتاده. بس است دیگر!»",
        "یک وقت هست که آدم فقط باید راه بیفتد و برود.",
        "روحیه رُمانتیک شیلرمآب که می‌گویند همین است دیگر: یکی را هِی بزک می‌کنند، هِی بزرگ می‌کنند، هی می‌گویند انشاءالله این‌طور است، انشاءالله آن‌طور نیست، و با این که آن روی سکه را هم می‌دانند چیست، اصلا به روی مبارک خودشان نمی‌آورند، حتی فکرش هم می‌ترساندشان! ترجیح می‌دهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛ تا بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم برده‌اند، حماقت‌شان را به خودشان ثابت کند.",
        "اکثرِ این بانیانِ خیر، این پیشوایانِ بشر، برای رسیدن به مقصودشان رودهای خون راه انداخته‌اند",
        "شاید هم خدا این راه را پیشِ پات گذاشته تا به خودش برسی. از این گذشته، تا ابد که طول نمی‌کشد..",
        "«جلو شما زانو نزدم، جلو بشریتِ رنج‌کشیده زانو زدم.»",
        "«ها، بله! شکلِ درستِ قضیه از نظرِ زیبایی‌شناسی این نیست، قبول دارم! خب دیگر، من یکی از فهمِ این مطلب که کشتنِ مردم با توپ و تفنگ یا محاصره نظامی، چرا باید شکلِ محترمانه‌تر و آبرومندانه‌تری داشته باشد عاجزم. ترس از زیبایی‌شناسی هم قدمِ اولِ جبن و ناتوانی است. در عمرم هرگز، هرگز این مطلب را به این خوبی نفهمیده بودم. برای همین هم هر چه به مغزِ خودم فشار می‌آورم، نمی‌توانم بفهمم که چرا کارِ من جنایت بوده. من در عمرم به هیچ‌چیز، به هیچ‌چیز این همه یقین نداشته‌ام.»",
        "نگاهشان کن! عینِ گله گوسفند ریخته‌اند توی خیابان‌ها. ظاهرآ سرشان را انداخته‌اند پایین. هر کس دنبالِ کارِ خودش است. اما حالا برو توی عمقِ وجودِشان: هر کدامشان یک رذلِ جنایتکارِ بالفطره، بلکه بدتر، یک ابلهِ به تمامِ معنا! اما همین‌قدر که یکی مثلِ من آزاد بگردد و کارش به سیبری نکشد، همه از خشم می‌ترکند! آخ که چقدر از همه‌شان بیزارم!»",
        "«آخر کجای عملِ من زشت و نفرت‌انگیز است؟ چون اسمش جنایت است؟ «جنایت» یعنی چه؟ وجدانِ من آسوده است. کارِ من خلافِ عرف بوده، قبول؛ تخطی از حکمِ قانون بوده، قبول؛ خونی هم ریخته شده، این هم قبول. پس معطلِ چه هستید؟ بفرمایید، آن حکمِ قانون و این سرِ من، بگیرید دار بزنید و شرّش را بکنید! البته اگر کار از این قرار بود و ناجیانِ بشریت به جای این که قدرت را به ارث ببرند مجبور می‌شدند آن را به چنگ بیاورند، حالا در تاریخِ بشر حتی یک ناجی پیزری هم پیدا نمی‌شد، چون همه را در همان قدمِ اول می‌گرفتند و به صلّابه می‌کشیدند.",
        "کوچک‌ترین نغمه ناساز به جنونش می‌کشاند، کوچک‌ترین ناکامی دلِ نازکش را می‌شکست و یک‌مرتبه از اوجِ آسمانِ روشنِ امیدها و آرزوها به قعرِ ورطه تاریک نومیدی سقوط می‌کرد، فریاد و فغانش بلند می‌شد، سرنوشتش را به بادِ فحش و ناسزا می‌بست و سرش را به دیوار می‌کوبید.",
        "جنایت، اعتراضی است علیهِ شرایطِ نابسامانِ اجتماعی، تمام شد و رفت. هیچ اگر و مگر و اسباب و عللِ دیگری هم موردِ قبول نیست. می‌خواهی بخواه، نمی‌خواهی نخواه",
        "هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید وقتی آدم پناهی نداشته باشد یعنی چه؟",
        "خوشحالم، چون لااقل در عالمِ خیال، هنوز فکر می‌کند یک وقتی خوشبخت بوده.",
        "یک‌مرتبه به یادِ حرفِ مارملادوف افتاد که شبِ پیش از او پرسیده بود: «هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.»",
        "خشم آدم را به چه حماقت‌ها که وا نمی‌دارد! هر وقت دیدی عصبانی هستی، دوستِ عزیز، دست به هیچ کاری نزن.",
        "فقیر که باشید، باز می‌توانید اصالتِ فطری خودتان را حفظ کنید، اما مستأصل که باشید هیچ کاری از دستتان ساخته نیست. آدمِ مستأصل را حتی با چوب هم نمی‌رانند بلکه مثلِ آشغال با جارو از میانِ آدم‌های آبرومند می‌روبند. حق هم دارند، چون آدمی که درمانده شد، خودش اول از همه خودش را خوار و ذلیل می‌کند.",
        "به هر حال، من هم دیگر دارم زیادی حرف می‌زنم و همین زیاد حرف زدن باعث می‌شود دست به هیچ کاری نزنم",
        "، اما در همان حال احساسِ یأس کشنده‌ای می‌کرد. انگار که گذشته‌اش در قعرِ چاهِ ویلی، در تهِ تهِ چاه، افتاده باشد، جایی که فقط طرحِ مبهم و کم‌سویی از آن قابلِ تشخیص باشد،",
        "مسلمآ هر آدمی باید دستِ کم یکی را داشته باشد که به حالش دل بسوزاند!",
        "می‌خواستند حرف بزنند، اما نمی‌توانستند. بغض راهِ گلو را بسته بود و اشک مجال نمی‌داد. هر دو تکیده بودند و رنگ‌پریده. با این حال، در همین رخساره‌های رنگ‌باخته و به گودی نشسته، پرتوی می‌درخشید از آینده‌ای نورسته، از تجدیدِ حیاتی به کمال. عشق احیاشان کرده بود، از نیستی به هستی بازشان آورده بود: قلبِ یکی سرچشمه لایزالِ زندگی شده بود برای قلبِ آن دیگری.",
        "اما استیصال، آقا، استیصالِ مزمن و ریشه‌دار، دیگر جُرم است. فقیر که باشید، باز می‌توانید اصالتِ فطری خودتان را حفظ کنید، اما مستأصل که باشید هیچ کاری از دستتان ساخته نیست.",
        "اگر بخواهم منتظر بنشینم تا همه سرِ عقل بیایند و عاقل بشوند، باید حالا حالاها صبر کنم.",
        "من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "درد کشیدن و گریستن هم باز نوعی زندگی است!",
        "پایه و اساسِ همه چیز نفعِ شخصی است. اگر فقط خودت را دوست داشته باشی، کارت را همان‌جور انجام می‌دهی که باید انجام بدهی، بلایی هم سرِ کتت نمی‌آید",
        "بی‌اختیار این فکر از خاطرش گذشت که «منی که حالا این‌قدر می‌ترسم، اگر قرار بود واقعآ دست به این کار بزنم چه حالی داشتم؟»",
        "گورِ بابای آزادگی! آزادی‌مان را، صفای باطنی‌مان را، حتی وجدان‌مان را ــ خلاصه همه چیز را در نهایتِ میل و رغبت می‌بریم بازار و به حراج می‌گذاریم.",
        "بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم برده‌اند، حماقت‌شان را به خودشان ثابت کند",
        "وای خدا، چه سیر شده‌ام از همه چیز!»",
        "من یکی از فهمِ این مطلب که کشتنِ مردم با توپ و تفنگ یا محاصره نظامی، چرا باید شکلِ محترمانه‌تر و آبرومندانه‌تری داشته باشد عاجزم.",
        "به قولِ معروف: زنده باد جنگ، تا ارضِ موعود",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی",
        "هر آدمی باید دستِ کم یکی را داشته باشد که به حالش دل بسوزاند!",
        "نمی‌توانی تصورش را بکنی که بشر تا چه اندازه می‌تواند مهمل ببافد! اگر چه، چرا مهمل نبافد؟ مگر خودمان کم مهمل می‌بافیم؟ پس به چه دلیل آنها نباید مهمل ببافند؟ همین باعث می‌شود بعدها حرفِ حساب بزنند.",
        "باکی هم از این ندارم که گاهی وقت‌ها عینِ عوام‌الناس باشم، به‌خصوص که این قبا را اصلا برای قامتِ ما دوخته‌اند",
        "انسانی که «خواست» و «هدف»اَش «قدرت» بود برای برکشیدنِ انسانی که بی‌خدا شده بود و حال می‌بایست خود خدا شود و از «وضعیتِ خدایان» برخوردار باشد، یعنی «وضعیتِ بی‌دردی».",
        "من فقط یک بار به دنیا می‌آیم، دو بار که به دنیا نمی‌آیم؛ حوصله هم ندارم بنشینم منتظرِ «سعادتِ جامعه» باشم",
        "گاهی وقت‌ها زن‌ها از تحقیر و توهین خیلی هم بدشان نمی‌آید، بگذریم از قهر و غضبِ ظاهریشان. همه‌شان را عرض می‌کنم، آن هم گاهی وقت‌ها. یعنی به‌طورِ کلّی انسان موجودی است که از خوار و خفیف شدن خوشش می‌آید، هیچ متوجه شده‌اید؟ زن‌ها که خیلی خوششان می‌آید. حتی می‌شود گفت تنها دل‌خوشی آن‌ها همین است",
        "اگر بتوانی کسی را درست مجاب کنی که دلیلی برای گریه‌زاری وجود ندارد، قطعآ دست از گریه‌زاری برمی‌دارد، برنمی‌دارد؟ چرا دیگر، برمی‌دارد. شما فکر می‌کنید برنمی‌دارد؟»\nجواب داد: «آن وقت زندگی خیلی راحت می‌شد.»",
        "من خارج رفته‌ام، همیشه هم عُقّم گرفته و برگشته‌ام. نه این که از آن جاها بدم بیاید، نه. منتها آن آفتاب، آن خلیجِ ناپل، آن دریا... دل و دماغ را از آدم می‌گیرد. از همه بدتر این که حسرت به دلِ آدم می‌اندازد. نه، این جا خیلی بهتر است. این جا دستِ کم می‌توانی تقصیرِ واماندگی‌هایت را بیندازی گردنِ مردم، می‌توانی برای خودت عذر و بهانه بتراشی",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی. در صداقت و صمیمیت، حتی اگر یک درصد دروغ و تزویر باشد، فوری نغمه ناسازش بلند می‌شود و کار را به رسوایی می‌کشاند. برعکس، اگر همه حرف‌ها تا نقطه آخرش دروغ و تزویر باشد، مثلِ نغمه گوش‌نواز به دل می‌نشیند و لذت می‌بخشد. چاپلوسی، هر چقدر هم که نتراشیده و زننده باشد، دستِ کم نیمی از آن همیشه به نظر حقیقت می‌آید.",
        "(یعنی اصلا هر شکستی حماقت به نظر می‌آید).",
        "عشق احیاشان کرده بود، از نیستی به هستی بازشان آورده بود: قلبِ یکی سرچشمه لایزالِ زندگی شده بود برای قلبِ آن دیگری.\nقرار گذاشتند صبر کنند و صبور باشند. هنوز باید هفت سالِ دیگر صبر می‌کردند، و تا آن روز، چه بسا رنج‌های جانکاه و چه بسا شادی‌های جانبخش! از نو متولد شده بود راسکولنیکف، این را می‌دانست و با بندبندِ وجودِ نوزاده خود حس می‌کرد، و سونیا... سونیا فقط به وجودِ او زنده بود.",
        "به او فکر می‌کرد، به این که چقدر عذابش داده بود، چقدر خون به دلش کرده بود؛ به رخساره تکیده بی‌رنگش فکر می‌کرد؛ اما حالا دیگر از این یادآوری‌ها ناراحت نمی‌شد. می‌دانست که از این پس همه آن رنج‌ها را با عشقِ بی‌دریغ جبران خواهد کرد.",
        "بی‌هیچ شبههای یقین داشت که آن چند نفر حالا داخلِ آپارتمان شده‌اند، و لابد حیران مانده‌اند، چون می‌بینند دری که تا چند لحظه پیش بسته بود حالا باز است.",
        "من هم دیگر دارم زیادی حرف می‌زنم و همین زیاد حرف زدن باعث می‌شود دست به هیچ کاری نزنم. بعید هم نیست عکسِ قضیه درست باشد. یعنی چون کاری نمی‌کنم زیاد حرف نمی‌زنم",
        "از این درویشانه‌تر و خاکی‌تر نمی‌شد زندگی کرد، منتها با دل و دماغی که راسکولنیکف داشت، پُر بدک نبود، چون او پاک از عالم و آدم بریده و مثلِ لاک‌پشت در لاک خود خزیده بود. حتی از ریختِ خدمتکاری هم که به کارهایش می‌رسید و گاه به اتاقش سرکشی می‌کرد، چندشش می‌شد. اصلا آدم‌هایی که مدتِ مدیدی از یک خوراک فکری به خصوص تغذیه کرده باشند، غالبآ به همین حال و روز می‌افتند.",
        "او بی‌شک آدمِ زیرکی است، اما برای زیرکانه عمل کردن، زیرکی تنها کافی نیست.",
        "شخصِ «غیرعادی» حق دارد ــ البته، نه حقِ قانونی و مجاز ــ به وجدانش اجازه بدهد که از بعضی موانع بگذرد، منتها به شرطی که برای تحققِ آمالش مطلقآ ضرورت داشته باشد و خیر و صلاحِ بشریت هم به تحققِ این آمال بستگی داشته باشد",
        "اصولا پیوتر پتروویچ نسبتِ قُرمساقی را هم در بابِ خود تحمل می‌کرد به شرطی که گوینده این نسبت را با تحسین و ستایش به او می‌داد.",
        "حالا فکر می‌کنم، سونیا، کسی می‌تواند بر این مردم سروری کند که عقلا و روحآ محکم و قدرتمند باشد.",
        "سوسیالیست‌ها همه چیز را به دُمِ یک علت می‌بندند: محیط. محیط ریشه همه شرارت‌هاست ــ همین و بس! وردِ زبانشان همین است. و معنی سر راستش هم این است که اگر جامعه را مطابقِ موازینِ طبیعی سازمان بدهند، اثری از جنایت و شرارت باقی نمی‌ماند، یعنی دیگر جایی برای اعتراض نمی‌ماند، و خلاصه، همه انسان‌ها در یک طرفة‌العین صالح و درستکار می‌شوند.",
        "کشیش سری تکان داد و گفت: «این حرف‌ها معصیت دارد، مادام.»\nکاترینا ایوانوونا به مردِ محتضر اشاره کرد و داد زد: «این چی؟ وجودِ یک همچین مخلوقی معصیت ندارد؟»",
        "دسته اول اربابِ حال‌اند، دسته دوم اربابِ آینده",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی.",
        ". خودش کمتر از همه به استنتاج‌های خوداَش اعتقاد داشت",
        "چیزی که من می‌خواهم نیروست ... نیرو! بدونِ نیرو به هیچ جا نمی‌رسی. نیرو را هم فقط با نیرو می‌شود به دست آورد...»",
        "اگر از این زاویه نگاه کنیم، همه ما در بیشترِ موارد مثلِ دیوانه‌ها هستیم، با این تفاوت جزیی که آدم‌های «روانی» یک خرده دیوانه‌تر از بقیه هستند. از این نظر، درست است، آدمِ عادی تقریبآ وجود ندارد. در هر ده هزار یا حتی صد هزار نفر شاید به یک نفر بر بخوریم، اما من همان یک نفر را هم نمونه ضعیف می‌دانم",
        "«می‌دانید آن استادِ دانشگاهِ مسکویی شما به این سؤال که چرا دست به جعلِ اسکناس زده چه جوابی داد؟ گفت: «دیدم همه دارند از هر راه که شده پولدار می‌شوند، من هم خواستم یک شبه پولدار شوم.» من عینِ حرف‌هایش یادم نیست، اما از لابه‌لای حرف‌هاش پیدا بود که می‌خواسته مفت و مجانی، تند و سریع، بدونِ هیچ کار و کوشش به همه چیز برسد. ماها عادت کرده‌ایم به خرجِ دیگران زندگی کنیم؛",
        "تا امروز حتی یک حقیقت کشف نشده که قبلش صدها یا شاید هزار بار چرت و پرتِ محض نگفته باشند، و اتفاقآ این خیلی هم قابلِ تحسین است. منتها، ببینید، مشکلِ ما روس‌ها این است که حتی چرت و پرت را هم نمی‌توانیم به شیوهِ خودمان بگوییم. هر چرند و پرندی که دلت می‌خواهد بگو، اما به راه و رسمِ خودت، آن وقت من حاضرم پایت را هم ببوسم. چون مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد!",
        "وقتی من فقط به فکرِ منافعِ خودم بودم و برای خودم کسبِ ثروت کردم، خودبه‌خود منافعِ همه تأمین می‌شود و آن وقت همسایه من هم چیزی بیشتر از نصفه کتِ پاره من گیرش می‌آید، آن هم نه از راهِ خیرات و صدقه یک عدهِ معدود، بلکه در نتیجه بالا رفتنِ سطحِ زندگی عمومِ مردم.",
        "مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است",
        "کس بهتر بتواند خودش را فریب بدهد، خوش‌تر زندگی می‌کند.",
        "«کسی که دنبالِ دو تا خرگوش بدود، به هیچ کدام نمی‌رسد.",
        "همه چیز را در نهایتِ میل و رغبت می‌بریم بازار و به حراج می‌گذاریم. بگذار زندگی من تباه شود تا عزیزانم خوشبخت باشند! اینها که چیزی نیست، حتی حاضریم اصولِ اخلاقی‌مان را هم معامله کنیم، حاضریم پای درسِ یسوعی‌ها هم بنشینیم، این جوری دستِ کم از شرِ افکارِمان هم خلاص می‌شویم؛ خودمان را قانع می‌کنیم که چاره دیگری نداشتیم",
        "من سزاوارِ ترحم نیستم. اصلا باید مرا به صلّابه بکشند؛ ترحم که جای خود دارد، باید به چهارمیخم بکشند. پس به چهارمیخش بکش، ای قاضی، به چهار میخش بکش و بعد از آن که به چهارمیخش کشیدی، بر او رحم کن! پس این من و این شما، بیایید به صلّابه‌ام بکشید. چون عطشِ من عطشِ عیش و نوش نیست، عطشِ درد و رنج است! فکر می‌کنی این نیم بطر عرقِ تو مرا سرخوش کرده؟ من تهِ این بطری دنبالِ درد بودم، درد، درد و دریغ، و پیدایش کردم و چشیدمش. و آن کسی که دلش به حالِ همه آدم‌ها می‌سوزد، دلش به حالِ من هم خواهد سوخت، و آن کسی که بر احوالِ همه کس و همه چیز واقف است، همو، فقط هموِ داورِ ما است.",
        "استیصالِ مزمن و ریشه‌دار، دیگر جُرم است. فقیر که باشید، باز می‌توانید اصالتِ فطری خودتان را حفظ کنید، اما مستأصل که باشید هیچ کاری از دستتان ساخته نیست. آدمِ مستأصل را حتی با چوب هم نمی‌رانند بلکه مثلِ آشغال با جارو از میانِ آدم‌های آبرومند می‌روبند. حق هم دارند",
        "من یک سال و نیم است که رودیا را می‌شناسم. جوانی است عبوس، گرفته، مغرور و پُر اِفاده. تازگی‌ها (شاید هم از خیلی وقت پیش) تا حدّی بدگمان و مالیخولیایی هم شده. دوست ندارد احساساتش را بروز بدهد و حاضر است بی‌رحم و سنگدل جلوه کند اما احساساتِ واقعی خودش را بروز ندهد. ولی مواقعی هم هست که مالیخولیایی نیست. اما سرد و بی‌عاطفه است، درست مثلِ این که دوتا آدم با دو خصیصه صددرصد مخالفِ هم، در وجودش زندگی کنند و به نوبت جای همدیگر را بگیرند. گاهی وقت‌ها وحشتناک مردم‌گریز می‌شود: خوداَش را گرفتار و پُر کار نشان می‌دهد و خیال می‌کند مردم وقت‌اَش را می‌گیرند، اما عملا فقط می‌خوابد و هیچ کاری نمی‌کند. اهلِ شوخی و مزاح نیست، اما نه به خاطرِ این که شوخ‌طبع و بذله‌گو نیست، بلکه نمی‌خواهد وقت‌اَش را سرِ چیزهای مبتذل تلف کند. وقتی باش صحبت می‌کنی انگار به حرف‌هایت گوش نمی‌دهد. به چیزهایی که بعضی وقت‌ها نظرِ همه را جلب می‌کند، هیچ علاقه و توجهی نشان نمی‌دهد. خودش را خیلی دستِ بالا می‌گیرد و البته این کارش به نظرِ من خیلی هم بی‌دلیل نیست.",
        "«واقعآ که! مرا باش که دست به چه کاری می‌خواهم بزنم و از چه چیزهایی می‌ترسم. خب دیگر... اختیارِ هر چیزی دستِ خود آدم است. حالا اگر گذاشت هر چیزی راحت از چنگش بلغزد... این دیگر از جبن و بزدلی خودِ او است، تمام شد و رفت ... این دیگر چون و چرا ندارد... فقط مانده‌ام که مردم از چه چیزی بیشتر وحشت دارند. من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند... به هر حال، من هم دیگر دارم زیادی حرف می‌زنم و همین زیاد حرف زدن باعث می‌شود دست به هیچ کاری نزنم.",
        "مسلمآ هر آدمی باید دستِ کم یکی را داشته باشد که به حالش دل بسوزاند!",
        "هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید وقتی آدم پناهی نداشته باشد یعنی چه؟",
        "این پایین هیچ‌کس دلش به حالِ آدم نمی‌سوزد، هیچ‌کس برای آدم اشک نمی‌ریزد، هر چه هست آن بالاست، آن بالا کسی به آدم سرکوفت نمی‌زند، آن جا هیچ وقت سرکوفت نمی‌زنند!",
        "این بابا تازگی‌ها سخت طرفدارِ جنبش‌های پیشرو شده. خودش چیزی بارش نیست، اما من سعی می‌کنم تشویقش کنم. این که می‌بینی سی و دو صفحه متنِ آلمانی است، اگر از من بپرسی می‌گویم یک مشت جفنگِ بی‌سر و ته است. خلاصه حرفش این است که آیا زن انسان هست یا انسان نیست، و البته فاتحانه ثابت کرده که هست. خروفیمف می‌خواهد این را به صورتِ جزوهای در بابِ «مسئله زن» دربیاورد. من هم دارم ترجمه‌اش می‌کنم. می‌خواهد همین چهل صفحه را کش بدهد و ازش یک کتابِ صد صفحهای دربیاورد، بعد هم یک عنوانِ کوچولوی خوشگلِ نیم صفحهای پشتِ جلدش بگذارد و جلدی پنجاه کوپک بفروشد. مثلِ نان می‌خرندش!",
        "منتها این روزها هر کی با مامان‌جونش قهر کرده رفته نیهیلیست شده. خب دیگر، چه می‌شود کرد؟ این هم دوره و زمانه ماست.",
        "من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند.",
        "زنده بمان و زندگی کن؛ حالا حالاها زندگی کن، چون به دردِ دیگران می‌رسی",
        "اول خودت را دوست بدار، بعد برو سراغِ دیگران، چون پایه و اساسِ همه چیز نفعِ شخصی است. اگر فقط خودت را دوست داشته باشی، کارت را همان‌جور انجام می‌دهی که باید انجام بدهی",
        "ما در دنیای امروز کجای کاریم؟ تا آن جا که به علم و تکامل و اندیشه و اختراعات و آرمان‌ها و اهداف و خواست‌ها و لیبرالیسم و شعور و تجربه و غیره و غیره مربوط می‌شود، همه‌مان بدونِ استثنا هنوز در کلاسِ اولِ ابتدایی درجا می‌زنیم. اتکا کردن به فکرِ دیگران به دهنمان مزه کرده، بهش عادت کرده‌ایم.",
        "چیزی که اینها دنبالش هستند چشم‌پوشی مطلق از شخصیتِ فردی است. می‌خواهند فرد هیچ شخصیتی از خودش نداشته باشد. تمامِ همّ و غمشان این است. یعنی خودت نباشی، یا حتی‌المقدور کمتر به هویتِ خودت شباهت داشته باشی. از نظرِ اینها، این بالاترین حدِّ پیشرفت است.",
        "با این حال، در همین رخساره‌های رنگ‌باخته و به گودی نشسته، پرتوی می‌درخشید از آینده‌ای نورسته، از تجدیدِ حیاتی به کمال. عشق احیاشان کرده بود، از نیستی به هستی بازشان آورده بود: قلبِ یکی سرچشمه لایزالِ زندگی شده بود برای قلبِ آن دیگری.",
        "قرار گذاشتند صبر کنند و صبور باشند. هنوز باید هفت سالِ دیگر صبر می‌کردند، و تا آن روز، چه بسا رنج‌های جانکاه و چه بسا شادی‌های جانبخش! از نو متولد شده بود راسکولنیکف، این را می‌دانست و با بندبندِ وجودِ نوزاده خود حس می‌کرد، و سونیا... سونیا فقط به وجودِ او زنده بود.\nغروبِ همان",
        "او هم از زمره همان کوته‌فکرانِ رنگ‌وارنگ و بی‌شمار بود، همان نوزادانِ شش ماهه‌ای که چشم وانکرده، با یک کوره سواد و یک سرِ سوزن شعور، فی‌الفور کبّاده متجددترین و متداول‌ترین اندیشه‌ها را به دوش می‌کشند تا هر چه بیشتر مبتذلش کنند و از آرمانی که آن‌همه سنگش را به سینه می‌زنند مضحکه‌ای عامیانه بسازند.",
        "مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است",
        "مردانِ واقعآ بزرگ باید بارِ رنج‌های بزرگی را به دوش بکشند.»",
        "آدمِ آبرودار باید کسالت و یک‌نواختی را تحمل کند و صدایش درنیاید، اما بالاخره ..",
        "کارش نداشته باش. یک مدت گریه می‌کند و بعد برایش عادی می‌شود. آدمیزاد به همه چیز عادت می‌کند... حیوان‌ها!»",
        "بکشش، پول‌هایش را بردار و با این پول‌ها زندگی‌ات را وقفِ خدمت به بشریت و کارِ خیر کن. خب، به نظرِ تو این همه عملِ خیر نمی‌تواند کفّارهِ آن یک جنایتِ کوچک را بدهد و گناه‌اش را بشوید؟",
        "هر چرند و پرندی که دلت می‌خواهد بگو، اما به راه و رسمِ خودت، آن وقت من حاضرم پایت را هم ببوسم. چون مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است.",
        "ترجیح می‌دهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند",
        "آدمِ دروغگو را می‌شود بخشید. دروغ عیبی ندارد، چون بالاخره به حقیقت منتهی می‌شود.",
        "«انسان چه موجودِ پستی است! اما آن که انسان را پست بداند، خودش پست‌تر است!»",
        "چیزی که اینها دنبالش هستند چشم‌پوشی مطلق از شخصیتِ فردی است. می‌خواهند فرد هیچ شخصیتی از خودش نداشته باشد. تمامِ همّ و غمشان این است. یعنی خودت نباشی، یا حتی‌المقدور کمتر به هویتِ خودت شباهت داشته باشی. از نظرِ اینها، این بالاترین حدِّ پیشرفت است.",
        "تا امروز حتی یک حقیقت کشف نشده که قبلش صدها یا شاید هزار بار چرت و پرتِ محض نگفته باشند، و اتفاقآ این خیلی هم قابلِ تحسین است.",
        "«تاریخ همانا ثبتِ رذالت است و حماقت، همین و بس!»",
        "صد تا خرگوش کارِ یک اسب را نمی‌کند، صد تا حدس و گمان هم کارِ یک مدرک را نمی‌کند. عقلِ سلیم هم همین را می‌گوید.",
        "خودت را بسپر دستِ جریانِ زندگی. نگران هم نباش، زندگی خودش تو را به ساحلِ مقصود می‌رساند، خودش زیرِ پایت را محکم می‌کند. می‌پرسی کدام ساحل؟ من از کجا بدانم؟ من فقط همین را می‌دانم که تو هنوز عمرِ درازی در پیش داری.",
        "من کی هستم؟ یک آدمِ به آخرِ خط رسیده، کسی که دیگر انتظاری از زندگی ندارد",
        "رنج کشیدن، دوستِ عزیز، کارِ هر کسی نیست.",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی. در صداقت و صمیمیت، حتی اگر یک درصد دروغ و تزویر باشد، فوری نغمه ناسازش بلند می‌شود و کار را به رسوایی می‌کشاند. برعکس، اگر همه حرف‌ها تا نقطه آخرش دروغ و تزویر باشد، مثلِ نغمه گوش‌نواز به دل می‌نشیند و لذت می‌بخشد. چاپلوسی، هر چقدر هم که نتراشیده و زننده باشد، دستِ کم نیمی از آن همیشه به نظر حقیقت می‌آید. ربطی هم به موقعیتِ اجتماعی آدم‌ها و این طبقه و آن طبقه ندارد، همه را در بر می‌گیرد. حتی یک راهبه را هم می‌شود با تملق از راه به‌در کرد. آدم‌های معمولی که جای خود دارند.",
        "حوصله‌ات سر رفته، زن بگیر یک مدت سرت گرم می‌شود.",
        "هر کس بهتر بتواند خودش را فریب بدهد، خوش‌تر زندگی می‌کند.",
        "وای که چه موجوداتِ کوتاه‌فکری! از این جماعت غیر از این هم نباید انتظاری داشت. این‌ها نبوغ چه می‌فهمند چیست؟",
        "شماها فقط دنبالِ کتاب هستید و... عرض کنم که، گوشه دنج و... عرض کنم که، کارِ تحقیقی. روحِ شماها تشنه این جور چیزهاست.",
        "این روزها هر کی با مامان‌جونش قهر کرده رفته نیهیلیست شده. خب دیگر، چه می‌شود کرد؟",
        "دیگر زندگی کند برای چه؟ با چه مقصود و منظوری؟ زندگی کند فقط برای این که زندگی کرده باشد؟ آن هم او؟ که حتی پیش از این هم هزارها بار حاضر شده بود زندگی خود را به خاطرِ آرمانی، امیدی، یا حتی رؤیایی فدا کند؟ نفسِ «بودن» هرگز او را ارضا نکرده بود و نمی‌کرد. همیشه چیزی بیش از «بودن» طلب کرده بود. شاید همین زیاده‌خواهی باعث شده بود که زمانی خود را برتر از دیگران بیانگارد",
        "هر کس باید به فکرِ خودش باشد، و هر کس بهتر بتواند خودش را فریب بدهد، خوش‌تر زندگی می‌کند.",
        "طاعون، بی‌امان پیش می‌رفت و به هیچ کس و هیچ جا رحم نمی‌کرد. در تمامِ دنیا فقط چند نفر می‌توانستند جانِ سالم به در برند: پاکان و برگزیدگان، آنان که مقدّر بود نوعِ تازه‌ای از آدمیت بنا نهند و طرحی نو دراندازند، کره خاکی را احیا کنند و از پلیدی‌ها برهانند. اما هیچ کس در هیچ کجا اثری از این عده معدود ندیده بود؛ نه صدایشان را کسی شنیده بود نه سخنانشان را.",
        "مسلمآ هر آدمی باید دستِ کم یکی را داشته باشد که به حالش دل بسوزاند!",
        "اول پیاله است، بدمستی‌هاش بعدآ معلوم می‌شود!",
        "ما قرار است با هم رنج بکشیم، پس بگذار صلیبِ رنجِمان را هم با هم به دوش بکشیم",
        "مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "کارش نداشته باش. یک مدت گریه می‌کند و بعد برایش عادی می‌شود. آدمیزاد به همه چیز عادت می‌کند...",
        "هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.»",
        "چیزی که اینها دنبالش هستند چشم‌پوشی مطلق از شخصیتِ فردی است. می‌خواهند فرد هیچ شخصیتی از خودش نداشته باشد. تمامِ همّ و غمشان این است. یعنی خودت نباشی، یا حتی‌المقدور کمتر به هویتِ خودت شباهت داشته باشی. از نظرِ اینها، این بالاترین حدِّ پیشرفت است.",
        "آدمی که گرفتارِ دزدِ سرِ گردنه شده باشد نیم ساعتی دستخوشِ وحشتِ مرگ‌آساست، اما وقتی چاقو را بیخِ خرخره دید، به خودش می‌گوید: بالاتر از سیاهی که رنگی نیست!",
        "تو هیچ می‌دانی، دوستِ عزیز، کلمه «رنج بردن» برای بعضی از این مردم چه معنایی دارد؟ حرف سرِ رنج بردن به خاطرِ شخص به خصوص نیست، یا به خاطرِ آرمانِ به خصوص، حرف سرِ رنج بردن به خاطرِ نفسِ رنج بردن است. یعنی این که آدم باید رنج ببرد، باید ریاضت بکشد، و البته اگر این رنج از طرفِ قوه قهریه اعمال بشود، چه بهتر.",
        "قیافه‌اش هنوز آثارِ زیبایی سابق را حفظ کرده بود. به علاوه، بسیار جوان‌تر از سن و سالش نشان می‌داد، و این در زنانی که آرامشِ روحیشان را، صفای احساساتشان را، گرمای بی‌غل و غشِ دل‌شان را تا سنینِ پیری حفظ می‌کنند، تقریبآ همیشه دیده می‌شود.",
        "«کسی که وجدان داشته باشد و به اشتباهِ خودش پی ببرد، به عذابِ وجدان دچار می‌شود. همین مکافات برای او کافی است ... اشدِّ همه محکومیت‌های کیفری است",
        "جنایت، اعتراضی است علیهِ شرایطِ نابسامانِ اجتماعی",
        "من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "من هم دیگر دارم زیادی حرف می‌زنم و همین زیاد حرف زدن باعث می‌شود دست به هیچ کاری نزنم.",
        "بعد از یک ماه فلاکت کشیدن و دستخوشِ آشوب‌های یأس‌آور بودن، چنان از پا درآمده بود که دلش می‌خواست، ولو یک آن، در دنیای دیگری، هر دنیایی جز دنیای خودش، فارغ از همه چیز، نفسی بکشد.",
        "یک وقت هست که آدم فقط باید راه بیفتد و برود.",
        "از فرطِ چاقی خوش‌خلق و مهربان،",
        "«آمدم به شما دو تا بگویم که... بهتر است یک مدت از هم دور باشیم. حالم خوش نیست، بی‌قرارم... بعد خودم می‌آیم... هروقت که... هروقت که بتوانم. من همیشه به یادتان هستم و دوستتان دارم. اما فعلا مرا به حالِ خودم بگذارید! تنهایم بگذارید! من مدتی است که تصمیمِ خودم را گرفته‌ام... تصمیمِ قطعی گرفته‌ام. هربلایی که می‌خواهد به سرم بیاید، بیاید... هرچه می‌خواهد بشود، بشود. می‌خواهم تنها باشم. اصلا بهتر است فراموشم کنید. آره، این‌طوری بهتر است. سراغم را نگیرید، پا پی من نشوید. وقتش که شد، خودم می‌آیم یا... فراموشم کنید... والّا... والّا، ازتان بدم می‌آید. باور کنید. خداحافظ!»",
        "یک بابای دیگر هم به سرش زده بود که بیاید اعتراف به قتل بکند. و خدا شاهد است، چه‌ها که نمی‌گفت! جفنگیاتی می‌گفت که خر خنده‌اش می‌گرفت، هذیانِ به تمامِ معنا. تمامِ جزییات را مو به مو شرح می‌داد، تمامِ کم و کیفِ ماجرا را می‌گفت و خلاصه همه را گیج کرده بود. حالا چرا؟ چون تا حدودی، فقط تا حدودی، آن هم ندانسته، مسببِ قتل شده بود. همین که می‌فهمد به قاتلان فرصتِ کار داده، دچارِ عذابِوجدان می‌شود. کم‌کم همین فکر مشغله ذهنش می‌شود، تمامِ وجودش را پر می‌کند، و خیالاتِ جورواجور به سرش می‌زند، عقلش را پاک از دست می‌دهد و آخرش به این نتیجه می‌رسد که قاتل خودش بوده است.",
        "وقتش که رسید خودت به زندگی دل می‌بندی.",
        "چقدر هم خوشحال اند! تازه اینها، به قولِ معروف، اول پیاله است، بدمستی‌هاش بعدآ معلوم می‌شود!",
        "هر آنچه زاینده‌ی زندگی و زیبایی‌های «این دنیا»ست، صاحبِ ارزش است و درخورِ زیستن و زاییدن.",
        "داستانِ مردی را خواندم که به مرگ محکوم شده بود. ساعتی مانده به اجرای حکمِ اعدام، می‌گفت یا فکر می‌کرد که اگر مجبور بود جایی زندگی کند مثلِ صخره‌ای بلند، لبه پرتگاهی باریک که فقط به اندازهِ ایستادنِ یک نفر جا داشته باشد، جایی که دور تا دورش دره‌های بی‌انتها، اقیانوس، ظلمتِ ابدی، تنهایی ابدی، توفان‌های ابدی باشد؛ اگر مجبور بود یک عمر ــ هزار سال، یا اصلا تا قیامِ قیامت ــ در چنین جایی و چنین شرایطی زندگی کند، باز هم ترجیح می‌داد زندگی کند تا این که همان دم بمیرد! آخ، فقط زندگی کردن، زندگی کردن، زندگی کردن!",
        "فقط مانده‌ام که مردم از چه چیزی بیشتر وحشت دارند. من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند... به هر حال، من هم دیگر دارم زیادی حرف می‌زنم و همین زیاد حرف زدن باعث می‌شود دست به هیچ کاری نزنم.",
        "من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "نظریه‌ی راسکولنیکف می‌گفت انسان‌ها دو دسته‌اَند: «توده‌ی انسان‌های عادی» که همواره در فرمان‌بَری به‌سر برده‌اَند و حق نداشته‌اَند قوانین و سننِ حاکم را نقض کنند؛ و دسته‌ی قلیلِ «انسان‌های فوقِ عادی» که به عناوینِ گونه‌گون، با آرمان‌های گونه‌گون، به نامِ اصلاحِ امورِ دین و دنیای بشر، به خود حق داده‌اَند دست به هر جنایتی بزنند و هر قانونی را نقض کنند چرا که خود را انسان‌هایی برتر و هدفِ خود را شریف و متعالی یا آسمانی پنداشته‌اَند.",
        "هر کس باید به فکرِ خودش باشد، و هر کس بهتر بتواند خودش را فریب بدهد، خوش‌تر زندگی می‌کند.",
        "اما استیصال، آقا، استیصالِ مزمن و ریشه‌دار، دیگر جُرم است. فقیر که باشید، باز می‌توانید اصالتِ فطری خودتان را حفظ کنید، اما مستأصل که باشید هیچ کاری از دستتان ساخته نیست. آدمِ مستأصل را حتی با چوب هم نمی‌رانند بلکه مثلِ آشغال با جارو از میانِ آدم‌های آبرومند می‌روبند. حق هم دارند، چون آدمی که درمانده شد، خودش اول از همه خودش را خوار و ذلیل می‌کند.",
        "آدمیزاد به همه چیز عادت می‌کند... حیوان‌ها!»",
        "ناگهان دیوانه‌وار فریاد کشید: «یا اصلا دست از زندگی بکشم! سرنوشتم را، همین‌طور که هست، با خفّت و خواری قبول کنم و حقِّ عمل کردن، حقِّ زندگی کردن، حقِّ دوست داشتن را ببوسم و تا ابد کنار بگذارم!»",
        "چیزی که اینها دنبالش هستند چشم‌پوشی مطلق از شخصیتِ فردی است. می‌خواهند فرد هیچ شخصیتی از خودش نداشته باشد. تمامِ همّ و غمشان این است. یعنی خودت نباشی، یا حتی‌المقدور کمتر به هویتِ خودت شباهت داشته باشی. از نظرِ اینها، این بالاترین حدِّ پیشرفت است.",
        "مردم گُله به گُله دورِ هم جمع می‌شدند، با هم قرار می‌گذاشتند و قسم می‌خوردند که تا آخرین نفس به عهدِ خود وفا کنند، اما بلافاصله به کارِ دیگری رو می‌آوردند که با قول و قرارشان هیچ سنخیتی نداشت. بعد هم همدیگر را به بادِ تهمت و ناسزا می‌بستند، به جانِ هم می‌افتادند و خونِ همدیگر را می‌ریختند. همه جا در آتشِ جنگ می‌سوخت و قحطی بیداد می‌کرد. انهدام و ویرانی همه جا را گرفته بود. طاعون، بی‌امان پیش می‌رفت و به هیچ کس و هیچ جا رحم نمی‌کرد. در تمامِ دنیا فقط چند نفر می‌توانستند جانِ سالم به در برند: پاکان و برگزیدگان، آنان که مقدّر بود نوعِ تازه‌ای از آدمیت بنا نهند و طرحی نو دراندازند، کره خاکی را احیا کنند و از پلیدی‌ها برهانند. اما هیچ کس در هیچ کجا اثری از این عده معدود ندیده بود؛ نه صدایشان را کسی شنیده بود نه سخنانشان را.",
        "عطشِ من عطشِ عیش و نوش نیست، عطشِ درد و رنج است! فکر می‌کنی این نیم بطر عرقِ تو مرا سرخوش کرده؟ من تهِ این بطری دنبالِ درد بودم، درد، درد و دریغ، و پیدایش کردم و چشیدمش.",
        "خردمندان خواهند گفت، و فرزانگان خواهند گفت: «خداوندا، چرا اینان را می‌پذیری؟» و او بدان‌ها خواهد گفت: «من اینان را می‌پذیرم، ای خردمندان، من اینان را می‌پذیرم، ای فرزانگان، زیرا هیچ‌یک از اینان خود را سزاوارش نمی‌دانند.»",
        "به هر حال، من هم دیگر دارم زیادی حرف می‌زنم و همین زیاد حرف زدن باعث می‌شود دست به هیچ کاری نزنم.",
        "در چنین جایی و چنین شرایطی زندگی کند، باز هم ترجیح می‌داد زندگی کند تا این که همان دم بمیرد! آخ، فقط زندگی کردن، زندگی کردن، زندگی کردن! تحتِ هر شرایطی ... فقط زندگی کردن! چه حقیقتی است این، خدا، چه حقیقتی!» دمی بعد، اضافه کرد: «انسان چه موجودِ پستی است! اما آن که انسان را پست بداند، خودش پست‌تر است!»",
        "«کسی که وجدان داشته باشد و به اشتباهِ خودش پی ببرد، به عذابِ وجدان دچار می‌شود. همین مکافات برای او کافی است ... اشدِّ همه محکومیت‌های کیفری است.»",
        "«فقر، قربان، جُرم نیست. این یک حقیقتِ مسلم است. البته قبول دارم که میخوارگی هم فضیلت نیست و این حقیقتْ مسلم‌تر است. اما استیصال، آقا، استیصالِ مزمن و ریشه‌دار، دیگر جُرم است. فقیر که باشید، باز می‌توانید اصالتِ فطری خودتان را حفظ کنید، اما مستأصل که باشید هیچ کاری از دستتان ساخته نیست. آدمِ مستأصل را حتی با چوب هم نمی‌رانند بلکه مثلِ آشغال با جارو از میانِ آدم‌های آبرومند می‌روبند. حق هم دارند، چون آدمی که درمانده شد، خودش اول از همه خودش را خوار و ذلیل می‌کند. دلیلش هم همین میخانه!",
        "من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند... به هر حال، من هم دیگر دارم زیادی حرف می‌زنم و همین زیاد حرف زدن باعث می‌شود دست به هیچ کاری نزنم.",
        "«انسان چه موجودِ پستی است! اما آن که انسان را پست بداند، خودش پست‌تر است!»",
        "بی‌اختیار این احساسِ گنگ به او دست داد که این تمایل به خوش‌بینی هم بیمارگونه و غیرعادی است.",
        "خوب که شدم، دیگر خودم را زجر نمی‌دهم. ولی ... اگر هیچ وقت خوب نشدم، چی؟ وای خدا، چه سیر شده‌ام از همه چیز!",
        "روحیه رُمانتیک شیلرمآب که می‌گویند همین است دیگر: یکی را هِی بزک می‌کنند، هِی بزرگ می‌کنند، هی می‌گویند انشاءالله این‌طور است، انشاءالله آن‌طور نیست، و با این که آن روی سکه را هم می‌دانند چیست، اصلا به روی مبارک خودشان نمی‌آورند، حتی فکرش هم می‌ترساندشان! ترجیح می‌دهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛ تا بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم برده‌اند، حماقت‌شان را به خودشان ثابت کند.",
        "هر کس باید به فکرِ خودش باشد، و هر کس بهتر بتواند خودش را فریب بدهد، خوش‌تر زندگی می‌کند. هه هه!",
        "واردِ سبزه‌میدان شد. از مردمِ عادی بیزار بود؛ از جماعت گریزان بود؛ با این حال، عمدآ جایی می‌رفت که جمعیتش انبوه‌تر باشد. حاضر بود همه چیزش را بدهد و تنها باشد؛ با این همه، احساس می‌کرد دقیقه‌ای نمی‌تواند تنهایی را تحمل کند.",
        "با طرد کردن که نمی‌شود کسی را اصلاح کرد",
        "با این که همین چند لحظه پیش، یک آن مغلوبِ این عطشِ ناگهانی شده بود که با کسی هم‌کلام شود، از همان اول نتوانست انزجارِ دیرینه زننده و خشم‌آورِ خود را نسبت به هر بیگانه‌ای که بخواهد سر از زندگی خصوصی او درآورد، مهار کند.",
        "آدمیزاد به همه چیز عادت می‌کند... حیوان‌ها!»",
        "چون آدمی که درمانده شد، خودش اول از همه خودش را خوار و ذلیل می‌کند.",
        "در گذشته اگر مثلا به من می‌گفتند: همسایه خود را چون خود دوست بدار!» و من دوست می‌داشتم، نتیجه‌اش چی می‌شد؟» و فی‌الفور، با شتابی بی‌مورد، ادامه داد: «نتیجه‌اش این می‌شد که کتِ تنم را دربیاورم، از وسط دو نصف کنم و نصفش را بدهم به همسایه‌ام، و در نتیجه هردومان عریان بمانیم. به قولِ ضرب‌المثلِ خودمان: «کسی که دنبالِ دو تا خرگوش بدود، به هیچ کدام نمی‌رسد.» اما علم به ما می‌گوید: «نخیر، اول خودت را دوست بدار، بعد برو سراغِ دیگران، چون پایه و اساسِ همه چیز نفعِ شخصی است. اگر فقط خودت را دوست داشته باشی، کارت را همان‌جور انجام می‌دهی که باید انجام بدهی، بلایی هم سرِ کتت نمی‌آید.",
        "«می‌دانید آن استادِ دانشگاهِ مسکویی شما به این سؤال که چرا دست به جعلِ اسکناس زده چه جوابی داد؟ گفت: «دیدم همه دارند از هر راه که شده پولدار می‌شوند، من هم خواستم یک شبه پولدار شوم.»",
        "«انسان چه موجودِ پستی است! اما آن که انسان را پست بداند، خودش پست‌تر است!»",
        "«باور نمی‌کنی نکن! تو همیشه خدا غافلی از همه چیز، اما من تک‌تک کلماتشان را سبک ــ سنگین می‌کردم.»",
        "راسکولنیکف که با غیظ ناخن‌هایش را می‌جوید، پیشِ خودش فکر می‌کرد: «دروغ می‌گوید. مغرور است. تنها هدفش این است که فرشته نگهبانِ من باشد، ولی حاضر نیست اعتراف کند. چه متکبر. ای مخلوق‌های فرومایه! دوستی‌شان هم عینِ نفرت‌شان است.",
        "خلاصه، عقل همیشه تابعِ احساس بوده و قبول کنید که دودش شاید بیشتر از همه به چشمِ خودم می‌رفت!",
        "«کسی که وجدان داشته باشد و به اشتباهِ خودش پی ببرد، به عذابِ وجدان دچار می‌شود. همین مکافات برای او کافی است ... اشدِّ همه محکومیت‌های کیفری است.»",
        "آدم‌های زیرک همیشه سرِ همین چیزهای جزیی و خنده‌دار گیر می‌افتند. آدم هر چقدر زیرک‌تر باشد، کمتر انتظار دارد سرِ چیزهای جزیی گیر بیفتد. اصلا آدم‌های خیلی زیرک را فقط با همین چیزهای جزیی می‌شود گیر انداخت.",
        "زن باز چشم فرو انداخت و به نجوا گفت: «همه چیز دستِ خداست.»",
        "اما شرمساریش از سرِ تراشیده نبود یا از غل و زنجیر؛ غرورش جریحه‌دار شده بود؛ از غرورِ زخم‌خورده مریض شده بود",
        "«هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.»",
        "عالم و آدم مرده بودند و حس و حالی نداشتند، درست مثلِ قلوه‌سنگ‌هایی که رویش راه می‌رفت ــ برای او مرده بودند،",
        "«هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.»",
        "من مگر آن عجوزه را کشتم؟ نه، من خودم را کشتم نه آن عجوزه را",
        "اصلا برای همین است که عرق می‌خورم، یعنی با عرق خوردن می‌خواهم دلسوزی و ترحمِ دیگران را جلب کنم. دنبالِ کیف و خوشی نیستم، دنبالِ درد و دریغ‌اَم. عرق می‌خورم که عذاب بکشم، آقا، که بیشتر عذاب بکشم!»",
        "جنایت، اعتراضی است علیهِ شرایطِ نابسامانِ اجتماعی،",
        "عطشِ من عطشِ عیش و نوش نیست، عطشِ درد و رنج است! فکر می‌کنی این نیم بطر عرقِ تو مرا سرخوش کرده؟ من تهِ این بطری دنبالِ درد بودم",
        "گاهی آدم در اولین برخورد با یک غریبه، بی‌این که حرف و سخنی رد و بدل شده باشد، ناگهان احساس می‌کند که قیافه طرف به دلش نشسته است",
        "یک مدت گریه می‌کند و بعد برایش عادی می‌شود. آدمیزاد به همه چیز عادت می‌کند...",
        "بیخود خوداَم را زجر داده‌اَم، چه دیروز، چه پریروز، چه روزهای قبل‌اَش. خوب که شدم، دیگر خودم را زجر نمی‌دهم. ولی ... اگر هیچ وقت خوب نشدم، چی؟ وای خدا، چه سیر شده‌ام از همه چیز!»",
        "«پس گوش کن. پیشِ تو آمدم چون جز تو کسی را نمی‌شناختم که بتواند کمکم کند تا... تا از اول شروع کنم... چون تو از آنهای دیگر بهتری... یعنی باشعورتری .... و بهتر می‌توانی بگویی چه‌کار کنم. اما حالا می‌بینم که اصلا چیزی نمی‌خواهم. می‌فهمی؟ احتیاج به هیچ‌چیز ندارم .... نه لطف و محبت، نه دلسوزی ... فقط بی‌کس‌اَم... بی‌پناه‌اَم ... همین! پس ولم کن بروم، باشد؟»",
        "در آن لحظه حس می‌کرد که دیگر از همه کس و همه چیز قطعِ امید کرده است.",
        "هیچ می‌دانی زن‌ها گاهی می‌توانند تا سرحدِ کوری و شیدایی عشق بورزند؟",
        "حتی نمی‌دیدش، اگر چه نگاهش می‌کرد.",
        "با فرسودنِ تن به سوهانِ کار، دستِ کم می‌توانست چند ساعتی خوابِ آرام کسب کند.",
        "فقیر که باشید، باز می‌توانید اصالتِ فطری خودتان را حفظ کنید، اما مستأصل که باشید هیچ کاری از دستتان ساخته نیست. آدمِ مستأصل را حتی با چوب هم نمی‌رانند بلکه مثلِ آشغال با جارو از میانِ آدم‌های آبرومند می‌روبند. حق هم دارند، چون آدمی که درمانده شد، خودش اول از همه خودش را خوار و ذلیل می‌کند.",
        "او هم از زمره همان کوته‌فکرانِ رنگ‌وارنگ و بی‌شمار بود، همان نوزادانِ شش ماهه‌ای که چشم وانکرده، با یک کوره سواد و یک سرِ سوزن شعور، فی‌الفور کبّاده متجددترین و متداول‌ترین اندیشه‌ها را به دوش می‌کشند تا هر چه بیشتر مبتذلش کنند و از آرمانی که آن‌همه سنگش را به سینه می‌زنند مضحکه‌ای عامیانه بسازند.",
        "آن شب، بیشتر از این نمی‌توانست به چیزی بیندیشد یا افکارش را بر چیزی متمرکز کند؛ هنوز قادر به اندیشیدن و حلِ مشکلاتِ خود نبود؛ فقط می‌توانست احساس کند. زندگی جای بحث و جدل را گرفته بود؛ حالا چیزهای دیگری می‌بایست ذهنش را مشغول کنند، چیزهای دیگری می‌بایست در وجدانش ابرازِ وجود کنند.",
        "اما مطمئن شدن از همه چیز، غیرممکن بود.",
        " به قولِ ضرب‌المثلِ خودمان: «کسی که دنبالِ دو تا خرگوش بدود، به هیچ کدام نمی‌رسد.»",
        "من یکی از فهمِ این مطلب که کشتنِ مردم با توپ و تفنگ یا محاصره نظامی، چرا باید شکلِ محترمانه‌تر و آبرومندانه‌تری داشته باشد عاجزم.",
        "اما خواستِ هر قدرتی، بدونِ دست زدن به «جنایت»، رؤیایی‌ست پوچ و بی‌معنا. پس «آرمان» (به هر شکل و به هر نام) جفتِ «جنایت» است.",
        "«انسانِ برتر» مبلّغِ دوست داشتنِ «زندگی» و «این دنیا»ست. هر آنچه زاینده‌ی زندگی و زیبایی‌های «این دنیا»ست، صاحبِ ارزش است و درخورِ زیستن و زاییدن. هر آنچه زاینده‌ی مرگ و فرومایگی و آلودنِ زمین و زندگی‌ست، فاقدِ ارزش است و درخورِ مردن و از بین رفتن.",
        "تازگی‌ها هر دکان‌داری برای خودش یک‌پا نظریه‌پرداز و آرمان‌خواهِ دوآتشه شده و همچین همه چیز را به نفعِ خودشان تحریف کرده‌اند که اصلِ مسئله لوث شده و از اعتبار افتاده. بس است دیگر!",
        "ما نتوانست آشوبِ درونش را بیرون بریزد، نه با کلمات، نه با داد و فریاد. انزجاری که رفته رفته ذهنش را برمی‌آشفت و قلبش را در هم می‌فشرد،",
        "آخر چه‌طور یک همچین فکرِ وحشتناکی به سرم زد؟ راستی که فکرم به چه راه‌های احمقانه‌ای می‌رود! بله، قضیه از اصل احمقانه است، وحشتناک است، نفرت‌انگیز است، نفرت‌انگیز!...",
        "آدم‌ها به طور کلّی، بنا به قانونِ طبیعت، به دو گروه تقسیم می‌شوند: گروهِ زیردستان (یا مردم عادی)، یعنی آنهایی که کارشان فقط تولیدِ مثل است، و گروهِ زبردستان، یعنی آنهایی که قریحه و موهبتی دارند و در هر محیطی می‌توانند حرف و سخنِ تازه‌ای بزنند.",
        "بدبختْ دزدی هم بَلَد نبوده... همین را بَلَد بوده که بزند آدم بکشد!",
        "یک‌باره قهقهه‌ای دیوانه‌وار سر داد و گفت: «تو یک شپش ای با قریحه زیباشناسی، همین!»",
        "ما قرار است با هم رنج بکشیم، پس بگذار صلیبِ رنجِمان را هم با هم به دوش بکشیم.",
        "خدا بی‌کشیش هم باید گناهانِ مرا ببخشد. خودش می‌داند که من چقدر زجر کشیده‌ام! نبخشید هم نبخشید، چه‌کارش کنم!",
        "می‌خواست هر چه زودتر از آن جا فرار کند. و اگر در آن لحظه فکرش کار می‌کرد و می‌توانست شرایط را درست بسنجد، اگر می‌توانست مشکلاتِ وضعِ کنونی‌اش را پیش‌بینی کند، اگر می‌توانست بفهمد که کارش تا چه اندازه بی‌معنی و نفرت‌انگیز و از سرِ استیصال بوده است، و اگر می‌توانست درک کند که هنوز چه مشکلاتِ عدیده‌ای را باید از سر بگذراند",
        "به نظرِ من، تو از آن قماش آدم‌ها هستی که اگر دل و روده‌شان را هم بیرون بریزند، باز می‌ایستند و با لبخند توی چشمِ جلادشان نگاه می‌کنند، به شرطی که به چیزی یا به خدا ایمان داشته باشند.",
        "هنوز هم به رحمتِ خالق‌مان، به لطفِ منجی‌مان اعتقاد داری؟ نکند یک وقت تحتِ تأثیرِ زمانه کفر و الحاد قرار گرفته باشی؟ اگر این‌طور باشد، برایت دعا می‌کنم.",
        "«انسان چه موجودِ پستی است! اما آن که انسان را پست بداند، خودش پست‌تر است!»",
        "«نمی‌دانم کجا، داستانِ مردی را خواندم که به مرگ محکوم شده بود. ساعتی مانده به اجرای حکمِ اعدام، می‌گفت یا فکر می‌کرد که اگر مجبور بود جایی زندگی کند مثلِ صخره‌ای بلند، لبه پرتگاهی باریک که فقط به اندازهِ ایستادنِ یک نفر جا داشته باشد، جایی که دور تا دورش دره‌های بی‌انتها، اقیانوس، ظلمتِ ابدی، تنهایی ابدی، توفان‌های ابدی باشد؛ اگر مجبور بود یک عمر ــ هزار سال، یا اصلا تا قیامِ قیامت ــ در چنین جایی و چنین شرایطی زندگی کند، باز هم ترجیح می‌داد زندگی کند تا این که همان دم بمیرد!",
        "نمی‌توانی تصورش را بکنی که بشر تا چه اندازه می‌تواند مهمل ببافد! اگر چه، چرا مهمل نبافد؟ مگر خودمان کم مهمل می‌بافیم؟",
        "من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند... به هر حال، من هم دیگر دارم زیادی حرف می‌زنم و همین زیاد حرف زدن باعث می‌شود دست به هیچ کاری نزنم.",
        "مردم از چه چیزی بیشتر وحشت دارند. من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "ماها عادت کرده‌ایم به خرجِ دیگران زندگی کنیم؛ دیگران زحمت بکشند، جان بکنند، لقمه را بجوند و بگذارند توی دهن ما.",
        "همین، سخت عذابش می‌داد؛ حتی به گریه‌اش می‌انداخت.",
        "«بهتر نیست یک دقیقه فکر کنم؟ نه، بهتر است بی‌معطلی تمامش کنم!»",
        "بگذار زندگی من تباه شود تا عزیزانم خوشبخت باشند!",
        "«هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.",
        "«انسان چه موجودِ پستی است! اما آن که انسان را پست بداند، خودش پست‌تر است!",
        "می‌رفتند و تنهایش می‌گذاشتند؛ همه ترکش می‌کردند،",
        "از فرطِ چاقی خوش‌خلق و مهربان، و نسبتآ خوش آب و رنگ. اما تا بخواهید کم‌رو و خجالتی.",
        "می‌گفته: مردم دو دسته‌اند، یک دسته توده‌های میلیونی، یک دسته هم خواص و برگزیدگان، یعنی مردانی که به واسطه موقعیتِ برترشان فراتر از قانون‌اند و خودشان برای بقیه، یعنی توده‌ها، یعنی زائده‌ها، قانون وضع می‌کنند.",
        "آدمِ غریق به هر پرِ کاهی چنگ می‌اندازد!",
        "آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت! اژدهای زخم‌خورده غرور، سراسرِ شب، آتش به قلبش ریخته بود.",
        "آدم‌های زیرک همیشه سرِ همین چیزهای جزیی و خنده‌دار گیر می‌افتند. آدم هر چقدر زیرک‌تر باشد، کمتر انتظار دارد سرِ چیزهای جزیی گیر بیفتد. اصلا آدم‌های خیلی زیرک را فقط با همین چیزهای جزیی می‌شود گیر انداخت",
        "نه، جانم، تو گفتی من فقط یک بار به دنیا می‌آیم، دو بار که به دنیا نمی‌آیم؛ حوصله هم ندارم بنشینم منتظرِ «سعادتِ جامعه» باشم؛ می‌خواهم زندگی کنم، اگر نه، سرم را بگذارم بمیرم. خب؟ خلاصه، گفتی من دلم نمی‌خواهد مادرم را گرسنه ببینم و خونسرد از کنارش بگذرم؛ بچسبم به یک روبلِ توی جیبم و منتظرِ «سعادتِ جامعه» باشم؛ دلم را خوش کنم به این که من هم «قدمی در راهِ سعادتِ جامعه برداشته‌ام!» سپلشک! پس من چی؟",
        ": شما هنوز جوان‌اید، هنوز خام و نپخته‌اید ـ منِ پیرمردِ خرفت را انشاءالله می‌بخشید که رک و بی‌پرده حرف می‌زنم ـ هنوز به اصطلاح، در عنفوانِ شباب‌اید، برای همین هم عقلِ بشر را زیادی دستِ بالا می‌گیرید، مثلِ همه جوان‌ها. ",
        "اصولا پیوتر پتروویچ نسبتِ قُرمساقی را هم در بابِ خود تحمل می‌کرد به شرطی که گوینده این نسبت را با تحسین و ستایش به او می‌داد.",
        "من از آن‌ها نیستم که زیرِ بارِ حرفِ زور بروم. مرامم همین است. چون معتقدم حرفِ زور شنیدن یعنی آب به آسیابِ استبداد ریختن. ",
        "«هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.»",
        "و از آرمانی که آن‌همه سنگش را به سینه می‌زنند مضحکه‌ای عامیانه بسازند.",
        "«این خدای تو چه گلی به سرت زده؟»",
        "قدرت و شوکت فقط نصیبِ کسی می‌شود که دست از آستین دربیاورد و تصاحب‌اَش کند. این جا دیگر فقط یک چیزِ مهم است، فقط یک چیز: جرئتِ خطر کردن.",
        "گرچه نمی‌دانم کدام کدام را بدبخت می‌کرد، رودیا او را یا او رودیا را!»",
        "دلم می‌خواست آدم بکشم، سونیا، آدم بکشم بی‌هیچ مغلطه و سفسطه‌ای، آدم بکشم به خاطرِ دلِ خودم، به خاطرِ دلِ خودم.",
        "چاپلوسی، هر چقدر هم که نتراشیده و زننده باشد، دستِ کم نیمی از آن همیشه به نظر حقیقت می‌آید. ",
        "هیچ می‌دانید وقتی آدم پناهی نداشته باشد یعنی چه",
        "و خداوند خواهد گفت: «بیا! من یک بار پیش از این تو را بخشوده‌ام. حالا هم گناهانِ بی‌حدّ و حصرِ تو بخشوده میشود زیرا که تو محبتِ بی‌دریغ داشته‌ای.»",
        "«ابله بودنش که مثلِ من ابله است. اما آخر شما که آدمِ فهمیده‌ای هستید چرا باید مثلِ آهک وارفته یک گوشه بیفتید، نه برای خودتان خاصیتی داشته باشید نه برای دیگران؟",
        "می‌خواست خیلی فوری دست به کاری بزند. یا باید، به هر قیمت که شده، تصمیم می‌گرفت و کاری می‌کرد، یا...\nناگهان دیوانه‌وار فریاد کشید: «یا اصلا دست از زندگی بکشم! سرنوشتم را، همین‌طور که هست، با خفّت و خواری قبول کنم و حقِّ عمل کردن، حقِّ زندگی کردن، حقِّ دوست داشتن را ببوسم و تا ابد کنار بگذارم!»",
        "مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "دیگران، بر قوانینِ موجود، بر عرف و سنّت، تحمیل کند. برای اِعمالِ این خواست و اراده، بهره‌گیری از هر وسیله‌یی جایز است، ولو رشوه دادن به مأمورِ قانون یا اعِمالِ نفوذ.",
        "دیگران، بر قوانینِ موجود، بر عرف و سنّت، تحمیل کند. برای اِعمالِ این خواست و اراده، بهره‌گیری از هر وسیله‌یی جایز است، ولو رشوه دادن به مأمورِ قانون یا اعِمالِ نفوذ.",
        "راسکولنیکف چفتِ در را کشید و لای در را کمی وا کرد. هیچ صدایی نمی‌آمد. ناگهان، بدونِ این که فکر کند، بیرون آمد، در را پشت سرِ خودش تا جایی که می‌شد محکم بست و رفت پایین.",
        "هر کسی جسارتِ بیشتری به خرج بدهد، حقِ بیشتری دارد ـ مردم این جوری نگاه می‌کنند. هر کس مقدسات را زیرِ پا لگد کند، مردم به او لقبِ قانون‌گذار می‌دهند و هرچه بیشتر جسارت به خرج بدهد، در چشمِ مردم مقامِ بالاتری پیدا می‌کند. تا بوده همین بوده، بعد از این هم همین است. باید کور باشی که نتوانی ببینی.»",
        "«فقر، قربان، جُرم نیست. این یک حقیقتِ مسلم است. البته قبول دارم که میخوارگی هم فضیلت نیست و این حقیقتْ مسلم‌تر است. اما استیصال، آقا، استیصالِ مزمن و ریشه‌دار، دیگر جُرم است. فقیر که باشید، باز می‌توانید اصالتِ فطری خودتان را حفظ کنید، اما مستأصل که باشید هیچ کاری از دستتان ساخته نیست. آدمِ مستأصل را حتی با چوب هم نمی‌رانند بلکه مثلِ آشغال با جارو از میانِ آدم‌های آبرومند می‌روبند. حق هم دارند، چون آدمی که درمانده شد، خودش اول از همه خودش را خوار و ذلیل می‌کند.",
        "شما چی فکر می‌کنید؟ فکر می‌کنید من آنها را به خاطرِ چرند گفتنشان ملامت می‌کنم؟ ابدآ! اتفاقآ من دوست دارم مردم چرت و پرت بگویند. تنها امتیازِ انسان بر سایرِ موجودات همین است.",
        "آب که از سر گذشت چه یک نی چه صد نی! آدمی که گرفتارِ دزدِ سرِ گردنه شده باشد نیم ساعتی دستخوشِ وحشتِ مرگ‌آساست، اما وقتی چاقو را بیخِ خرخره دید، به خودش می‌گوید: بالاتر از سیاهی که رنگی نیست!",
        "با لبخندِ غریبی اندیشید: «واقعآ که! مرا باش که دست به چه کاری می‌خواهم بزنم و از چه چیزهایی می‌ترسم. خب دیگر... اختیارِ هر چیزی دستِ خود آدم است. حالا اگر گذاشت هر چیزی راحت از چنگش بلغزد... این دیگر از جبن و بزدلی خودِ او است، تمام شد و رفت ... این دیگر چون و چرا ندارد... فقط مانده‌ام که مردم از چه چیزی بیشتر وحشت دارند. من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند... به هر حال، من هم دیگر دارم زیادی حرف می‌زنم و همین زیاد حرف زدن باعث می‌شود دست به هیچ کاری نزنم. بعید هم نیست عکسِ قضیه درست باشد. یعنی چون کاری نمی‌کنم زیاد حرف نمی‌زنم. یک ماه است که ویرم گرفته هی با خودم حرف بزنم.",
        "این جا روزها برایت کوتاه می‌شود؛ این جا آخرِ دنیاست، لنگرگاهِ آخر است، پناهگاهِ سعادت است، نافِ زمین است، تکیه‌گاهِ عالم است، معدنِ کلوچه‌های سرخ کرده، شیرینی‌های خوشمزه، سماورِ جوشانِ دمِ غروب، آه‌های ملایم، نیم‌تنه‌های خزدارِ گرم و نرم، گرم‌خانه‌های گرم و نرم و کوتاه برای چرت زدن ... درست مثلِ این است که در آنِ واحد هم مرده باشی و هم زنده ... از مزایای دو عالم در آنِ واحد برخورداری!",
        "آدم‌های ناخوش‌احوال، خواب‌هایی می‌بینند که برجستگیشان، زنده بودنشان و شباهتشان به حقیقت، فوق‌العاده است. در این خواب‌ها گاه همه چیز ابعادِ غول‌آسا پیدا می‌کند، با وجودِ این همه چیزش، همه وقایعش، به طرزِ حیرت‌انگیزی قابلِ قبول به نظر می‌آید؛ جزئیاتش چنان دقیق و بی‌سابقه است و چنان هماهنگی هنرمندانهای با هم دارند که خواب‌بیننده هرگز نمی‌تواند در بیداری آنها را مجسم کند، ولو این که هنرمندِ بزرگی چون پوشکین یا تورگنیف باشد. این قبیل رؤیاها، رؤیاهای ناشی از بیماری، همیشه تا مدت‌ها بعد هم به یاد می‌مانند و تأثیرِ عمیقی در مزاجِ مختل‌شده و تحریک‌شده انسان به‌جا می‌گذارند.",
        "بالاخره با دلی گرفته، حکمِ خودش را صادر کرد: «این‌ها همه‌اش مالِ این است که ناخوش‌اَم. زیادی خودخوری کرده‌ام، زیادی خودم را زجر داده‌ام، خودم هم نمی‌دانم چه‌کار باید بکنم. اصلا، بیخود خوداَم را زجر داده‌اَم، چه دیروز، چه پریروز، چه روزهای قبل‌اَش. خوب که شدم، دیگر خودم را زجر نمی‌دهم. ولی ... اگر هیچ وقت خوب نشدم، چی؟ وای خدا، چه سیر شده‌ام از همه چیز!»",
        "وقتی کارش با دیگران تمام شد، رو به ما خواهد کرد و خواهد گفت: «شما نیز پیش آیید! پیش آیید، ای جماعتِ دائم‌الخمر! پیش آیید، ای گروهِ بی‌آزرم!» و ما همه، بدونِ این که احساسِ شرم کنیم، پیش خواهیم رفت، و در برابرش خواهیم ایستاد. و او خواهد گفت: «آه، ای ددصفتان! ای شمایی که به حیوان ماننده‌اید و نشانِ حیوانیت بر چهره دارید، شما نیز نزد من آیید!» و خردمندان خواهند گفت، و فرزانگان خواهند گفت: «خداوندا، چرا اینان را می‌پذیری؟» و او بدان‌ها خواهد گفت: «من اینان را می‌پذیرم، ای خردمندان، من اینان را می‌پذیرم، ای فرزانگان، زیرا هیچ‌یک از اینان خود را سزاوارش نمی‌دانند.»",
        "می‌گویند درستش همین است. می‌گویند لازم است هر سال چند درصد.... به این راه بیفتند... به درک ... لابد برای این که اکثریت بتوانند راحت و سالم زندگی کنند و کسی مزاحمشان نشود. چند درصد! راستی که از چه واژه‌های بامزهای استفاده می‌کنند: آرامش‌بخش و علمی. کافی است بگویی «چند درصد» تا تمامِ نگرانی‌ها برطرف بشود.",
        "منتها با رازومیخین رابطهای جز رفاقت نمی‌شد داشت، بس که جوانِ خونگرم و خوش‌مشربی بود، و خوش قلب تا سرحدِّ سادگی. اما سادگیش سطحی نبود، عمق و متانتِ خاصی داشت. رفقای نزدیکش این را می‌دانستند و به همین جهت همه دوستش داشتند. هر چند که گاهی سادگی نشان می‌داد، اما به هیچ رو پخمه نبود",
        "یک خصوصیتِ عجیب را هم باید در تمامِ تصمیم‌هایی که در این باره گرفته بود، در نظر داشت. همه آنها در یک ویژگی عجیب مثلِ هم بودند: هر چه قطعی‌تر می‌شدند، در دَم به نظرش بی‌معنی‌تر و وحشتناک‌تر می‌شدند",
        "او در تمامِ این مدت به اصلِ قضیه اندیشیده و بررسی جزئیاتِ کار را به بعد موکول کرده بود، به روزی که از همه چیز مطمئن باشد. اما مطمئن شدن از همه چیز، غیرممکن بود. دستِ کم حالا او این‌طور فکر می‌کرد.",
        "آنهایی که کمی از حد و حدودِ متعارف خارج‌اند، همه آنهایی که می‌توانند حرفِ نسبتآ تازه‌ای بزنند، فطرتآ باید مجرم و خلاف‌کار باشند ــ کم و بیش، البته. وگرنه کاری از پیش نمی‌برند و مجبور می‌شوند درجا بزنند. درجا زدن هم که با طبعِ آنها سازگار نیست",
        "«کسی که وجدان داشته باشد و به اشتباهِ خودش پی ببرد، به عذابِ وجدان دچار می‌شود. همین مکافات برای او کافی است ... اشدِّ همه محکومیت‌های کیفری است.»",
        "دلم را خوش کنم به این که من هم «قدمی در راهِ سعادتِ جامعه برداشته‌ام!» سپلشک! پس من چی؟ من فقط یک بار به دنیا می‌آیم؛ من هم می‌خواهم ...» یک‌باره قهقهه‌ای دیوانه‌وار سر داد و گفت: «تو یک شپش ای با قریحه زیباشناسی، همین!»",
        "گر یکی از اینها به خاطرِ تحققِ آمال و افکارش، و در پاسخ به ندای وجدان، ناچار شود از روی جنازه دیگران بگذرد یا خونی بریزد، به نظرِ من، کاملا مجاز است که دست به خونریزی هم بزند،",
        "هیچ‌کس به اندازه همین جنون‌زدگان، آرا و افکارِ علمی و معتقداتِ اخلاقی و مذهبی خود را چنین به حق و انکارناپذیر نمی‌دانست. از پرت افتاده‌ترین ده‌کوره‌ها تا بزرگ‌ترین شهرها، همه به این مرض مبتلا شده جنون گرفته بودند. همه در حالتِ وحشت به سر می‌بردند. هیچ‌کس حرفِ هیچ‌کس را نمی‌فهمید. هر کس فکر می‌کرد حقیقت فقط در وجودِ خودش لانه کرده است.",
        "فکر می‌کنید من آنها را به خاطرِ چرند گفتنشان ملامت می‌کنم؟ ابدآ! اتفاقآ من دوست دارم مردم چرت و پرت بگویند. تنها امتیازِ انسان بر سایرِ موجودات همین است. با همین چرت و پرت گفتن است که آدم مآلا به حقیقتْ می‌رسد. من انسان‌اَم چون چرند می‌گویم. تا امروز حتی یک حقیقت کشف نشده که قبلش صدها یا شاید هزار بار چرت و پرتِ محض نگفته باشند، و اتفاقآ این خیلی هم قابلِ تحسین است. منتها، ببینید، مشکلِ ما روس‌ها این است که حتی چرت و پرت را هم نمی‌توانیم به شیوهِ خودمان بگوییم. هر چرند و پرندی که دلت می‌خواهد بگو، اما به راه و رسمِ خودت، آن وقت من حاضرم پایت را هم ببوسم. چون مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد! حقیقتْ جایی فرار نمی‌کند، اما زندگی را خیلی راحت می‌شود تخته کرد. نمونه‌هایش هم فراوان است. مثلا، همین خودمان را در نظر بگیرید. ما در دنیای امروز کجای کاریم؟ تا آن جا که به علم و تکامل و اندیشه و اختراعات و آرمان‌ها و اهداف و خواست‌ها و لیبرالیسم و شعور و تجربه و غیره و غیره مربوط می‌شود، همه‌مان بدونِ استثنا هنوز در کلاسِ اولِ ابتدایی درجا می‌زنیم. اتکا کردن به فکرِ دیگران به دهنمان مزه کرده، بهش عادت کرده‌ایم. درست نمی‌گویم؟»",
        "بچه‌هایی که تجسمِ مسیح‌اَند. «ملکوتِ آسمان از آنِ آن‌هاست.»",
        "راسکولنیکف اصولا اهلِ معاشرت نبود. تازگی‌ها هم که از عالم و آدم بریده و گوشه عزلت گزیده بود.",
        "آدمیزاد به همه چیز عادت می‌کند... حیوان‌ها!",
        "من ساز و آوازِ نوازنده‌های دوره‌گرد را شب‌های سرد و بارانی و تیرهِ پاییزی دوست دارم ــ بله، به خصوص شب‌های بارانی ــ موقعی که قیافه رهگذرهای خیابان سبزِ کم‌رنگ و ناخوش‌احوال به نظر می‌آید. یا اصلا، موقعی که برفِ آب‌داری، درست رو به پایین، ببارد و یک نفس نسیم نباشد و چراغ‌های گازی خیابان‌ها از خلالِ دانه‌های برف سوسو بزند.",
        "همه ما در بیشترِ موارد مثلِ دیوانه‌ها هستیم، با این تفاوت جزیی که آدم‌های «روانی» یک خرده دیوانه‌تر از بقیه هستند. از این نظر، درست است، آدمِ عادی تقریبآ وجود ندارد. در هر ده هزار یا حتی صد هزار نفر شاید به یک نفر بر بخوریم، اما من همان یک نفر را هم نمونه ضعیف می‌دانم.",
        "و ریشه‌دار، دیگر جُرم است. فقیر که باشید، باز می‌توانید اصالتِ فطری خودتان را حفظ کنید، اما مستأصل که باشید هیچ کاری از دستتان ساخته نیست. آدمِ مستأصل را حتی با چوب هم نمی‌رانند بلکه مثلِ آشغال با جارو از میانِ آدم‌های آبرومند می‌روبند. حق هم دارند، چون آدمی که درمانده شد، خودش اول از همه خودش را خوار و ذلیل می‌کند.",
        "عرق خوردن می‌خواهم دلسوزی و ترحمِ دیگران را جلب کنم. دنبالِ کیف و خوشی نیستم، دنبالِ درد و دریغ‌اَم.",
        "روحیه رُمانتیک شیلرمآب که می‌گویند همین است دیگر: یکی را هِی بزک می‌کنند، هِی بزرگ می‌کنند، هی می‌گویند انشاءالله این‌طور است، انشاءالله آن‌طور نیست، و با این که آن روی سکه را هم می‌دانند چیست، اصلا به روی مبارک خودشان نمی‌آورند، حتی فکرش هم می‌ترساندشان! ترجیح می‌دهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛ تا بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم برده‌اند، حماقت‌شان را به خودشان ثابت کند.",
        "یکی را هِی بزک می‌کنند، هِی بزرگ می‌کنند، هی می‌گویند انشاءالله این‌طور است، انشاءالله آن‌طور نیست، و با این که آن روی سکه را هم می‌دانند چیست، اصلا به روی مبارک خودشان نمی‌آورند، حتی فکرش هم می‌ترساندشان! ترجیح می‌دهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛ تا بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم برده‌اند، حماقت‌شان را به خودشان ثابت کند.",
        "من یکی از فهمِ این مطلب که کشتنِ مردم با توپ و تفنگ یا محاصره نظامی، چرا باید شکلِ محترمانه‌تر و آبرومندانه‌تری داشته باشد عاجزم.",
        "او هم از زمره همان کوته‌فکرانِ رنگ‌وارنگ و بی‌شمار بود، همان نوزادانِ شش ماهه‌ای که چشم وانکرده، با یک کوره سواد و یک سرِ سوزن شعور، فی‌الفور کبّاده متجددترین و متداول‌ترین اندیشه‌ها را به دوش می‌کشند تا هر چه بیشتر مبتذلش کنند و از آرمانی که آن‌همه سنگش را به سینه می‌زنند مضحکه‌ای عامیانه بسازند.",
        "اصولا پیوتر پتروویچ نسبتِ قُرمساقی را هم در بابِ خود تحمل می‌کرد به شرطی که گوینده این نسبت را با تحسین و ستایش به او می‌داد.",
        "«قضیه این‌ها نیست، رودیا، این‌ها نیست! تو چه داری می‌گویی!»\n«ها، بله! شکلِ درستِ قضیه از نظرِ زیبایی‌شناسی این نیست، قبول دارم! خب دیگر، من یکی از فهمِ این مطلب که کشتنِ مردم با توپ و تفنگ یا محاصره نظامی، چرا باید شکلِ محترمانه‌تر و آبرومندانه‌تری داشته باشد عاجزم. ترس از زیبایی‌شناسی هم قدمِ اولِ جبن و ناتوانی است. در عمرم هرگز، هرگز این مطلب را به این خوبی نفهمیده بودم. برای همین هم هر چه به مغزِ خودم فشار می‌آورم، نمی‌توانم بفهمم که چرا کارِ من جنایت بوده. من در عمرم به هیچ‌چیز، به هیچ‌چیز این همه یقین نداشته‌ام.»",
        "«اصلا چرا به دیدنش آمدم؟ گفتم، کارش دارم. چه‌کارش داشتم؟ من که اصلا کاری نداشتم. آمده بودم که بگویم می‌خواهم بروم؟ که چه بشود؟ گفتن داشت؟ یعنی دوستش دارم؟ نه، این که نیست! وگرنه مثلِ سگ از خودم نمی‌راندمش. یا واقعآ آمده بودم ازش صلیب بگیرم؟ وای که به چه پیسی‌ای افتاده‌ام! نه، این‌ها نبود. من آمده بودم اشکش را دربیاورم! آمده بودم ترسش را تماشا کنم. آمده بودم دلش را بشکنم و چشم‌هایش را دو کاسه خون کنم! من فقط دنبالِ بهانه می‌گشتم، تا وقت بگذرانم، تا به چهره یک آدمیزاد نگاه کنم! مرا باش که چقدر به خودم متکی بودم، چقدر خودم را دستِ بالا می‌گرفتم. من!",
        "یک‌مرتبه به یادِ حرفِ مارملادوف افتاد که شبِ پیش از او پرسیده بود: «هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.»",
        "نمی‌توانی تصورش را بکنی که بشر تا چه اندازه می‌تواند مهمل ببافد!",
        "«ملکه‌ای که در زندان جوراب‌هایش را وصله می‌کرد همان وقت ملکه تمام عیار بود، نه آن وقت که در مجلل‌ترین مراسمِ رسمی حضور می‌یافت.»",
        "آدم‌های ناخوش‌احوال، خواب‌هایی می‌بینند که برجستگیشان، زنده بودنشان و شباهتشان به حقیقت، فوق‌العاده است. در این خواب‌ها گاه همه چیز ابعادِ غول‌آسا پیدا می‌کند، با وجودِ این همه چیزش، همه وقایعش، به طرزِ حیرت‌انگیزی قابلِ قبول به نظر می‌آید؛ جزئیاتش چنان دقیق و بی‌سابقه است و چنان هماهنگی هنرمندانهای با هم دارند که خواب‌بیننده هرگز نمی‌تواند در بیداری آنها را مجسم کند، ولو این که هنرمندِ بزرگی چون پوشکین یا تورگنیف باشد. این قبیل رؤیاها، رؤیاهای ناشی از بیماری، همیشه تا مدت‌ها بعد هم به یاد می‌مانند و تأثیرِ عمیقی در مزاجِ مختل‌شده و تحریک‌شده انسان به‌جا می‌گذارند.",
        "«ما معمولا فکر می‌کنیم جهانِ آخرت، دنیایی است عظیم و غیرِقابلِ درک. آخر چرا؟ آمدیم آن دنیا اتاقک محقری بود مثلِ همین حمام‌های دودزده دهات، با سه‌کنج‌های کارتُنک‌بسته، هان؟ آن وقت چه؟ می‌دانید، من که گاهی فکر می‌کنم باید همین‌طورها باشد.»",
        "عیسا بدو گفت: «برادرِ تو برخواهد خاست.» مارتا بدو گفت: «می‌دانم که در رستاخیزِ آخر زمان برخواهد خاست.» عیسا بدو گفت: «رستاخیز و حیات من‌اَم. هر که به من ایمان آرد زنده شود اگرچه مرده باشد. و هر که زنده باشد و به من ایمان آرد هرگز نمیرد. آیا بدین سخن گواهی می‌دهی؟» او را پاسخ گفت:\nاین آیه را تا به آخر، مثلِ آدمِ نفس‌بریده‌یی، کلمه به کلمه خواند، تو گویی خود اقرار به ایمان می‌کند:\n«آری، ای خداوند، گواهی می‌دهم که تویی مسیح، پسرِ خدا، آن که مقدّر است به دنیا بازگردد.»",
        "او صلیب‌اش را داد، من شمایلِ کوچکم را.» و به اصرار گفت: «برش دار، مالِ خودم است، مالِ خودم است! چرا نمی‌فهمی؟ ما قرار است با هم رنج بکشیم، پس بگذار صلیبِ رنجِمان را هم با هم به دوش بکشیم.»",
        "خدا مرده است. با مردنِ خدا، «آن دنیا» نیز مرده است. «آن دنیا» دیگر سرچشمه‌ی ارزش‌ها نیست",
        "آدمی که گرفتارِ دزدِ سرِ گردنه شده باشد نیم ساعتی دستخوشِ وحشتِ مرگ‌آساست، اما وقتی چاقو را بیخِ خرخره دید، به خودش می‌گوید: بالاتر از سیاهی که رنگی نیست!",
        "مثلا همین سیگار: خودم می‌دانم برایم ضرر دارد، با این حال نمی‌توانم ترکش کنم. دائم سرفه می‌کنم، گلویم می‌سوزد، نفسم تنگی می‌کند، اما ول‌کن هم نیستم. اراده ندارم، می‌دانی، بُزدل‌اَم.",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی.",
        "هر وقت دیدی عصبانی هستی، دوستِ عزیز، دست به هیچ کاری نزن.",
        "اگر کار از این قرار بود و ناجیانِ بشریت به جای این که قدرت را به ارث ببرند مجبور می‌شدند آن را به چنگ بیاورند، حالا در تاریخِ بشر حتی یک ناجی پیزری هم پیدا نمی‌شد، چون همه را در همان قدمِ اول می‌گرفتند و به صلّابه می‌کشیدند.",
        "زندگی را به بهای جان می‌بایست خرید، به قیمتِ تلاشی قهرمانانه ...",
        "اما این آغازِ داستانِ دیگری است، داستانِ نوزایی تدریجی یک انسان، تجدیدِ حیاتِ تدریجی او، گذارِ تدریجی او از جهانی به جهانِ دیگر، آشنایی او با واقعیتی تازه و تاکنون ناشناخته. این می‌تواند مضمونِ داستانِ دیگری باشد. داستانِ کنونی ما همین‌جا پایان می‌گیرد.",
        "گاهی آدم در اولین برخورد با یک غریبه، بی‌این که حرف و سخنی رد و بدل شده باشد، ناگهان احساس می‌کند که قیافه طرف به دلش نشسته است.",
        "«عمرِ دراز کنم به امیدِ چی؟»\n«به امیدِ زندگی! تو از کجا می‌دانی؟ مگر پیغمبری تو؟ بگرد؛ راهش را پیدا می‌کنی. جوینده یابنده است. شاید هم خدا این راه را پیشِ پات گذاشته تا به خودش برسی. از این گذشته، تا ابد که طول نمی‌کشد... غل و زنجیر را می‌گویم.»",
        "این قدر هم دیگر فکر نکن. بی‌خیال طی کن. خودت را بسپر دستِ جریانِ زندگی. نگران هم نباش، زندگی خودش تو را به ساحلِ مقصود می‌رساند، خودش زیرِ پایت را محکم می‌کند. می‌پرسی کدام ساحل؟ من از کجا بدانم؟ من فقط همین را می‌دانم که تو هنوز عمرِ درازی در پیش داری",
        "شاید دستِ خدا در کار بوده است. باید دل داشته باشی و ترس را از خودت برانی",
        "آخ، این‌طور نگاهم نکن! نکن! می‌کشی مرا! هیچ می‌دانی؟»",
        "به نرمی پرسید: «پس دوستم نداری؟»\nدونیا فقط سر تکان داد.\nحسرت‌زده زمزمه کرد: «نمی‌توانی دوستم داشته باشی؟ هرگز؟»\nدونیا زمزمه کرد: «هرگز.»\nیک آن، کشاکشی خاموش و سهمگین در عمقِ جانِ سویدریگایلوف درگرفت. با چشم‌هایی مالامال از دردی وصف‌ناپذیر نگاهش کرد. بعد، ناگهان دستش را پس کشید، تند برگشت و رفت پای پنجره ایستاد.\nلحظه‌ای گذشت.\n«بیا، این هم کلید!» کلید را از جیبِ چپِ کتش درآورد و از پشت روی میز گذاشت، بی‌آن که رو بگرداند یا به دونیا نگاه کند. «برش دار و زود برو!»",
        "تا جایی که به من مربوط می‌شود، در این دنیا هیچ چیز نمی‌تواند مانعِ دوست داشتنِ تو بشود.",
        "هر دو تکیده بودند و رنگ‌پریده. با این حال، در همین رخساره‌های رنگ‌باخته و به گودی نشسته، پرتوی می‌درخشید از آینده‌ای نورسته، از تجدیدِ حیاتی به کمال. عشق احیاشان کرده بود، از نیستی به هستی بازشان آورده بود: قلبِ یکی سرچشمه لایزالِ زندگی شده بود برای قلبِ آن دیگری.",
        "«حالا دیگر چطور ممکن است معتقداتِ او، معتقداتِ من نباشد؟ یا دستِکم احساساتش، آرزوهایش ...»",
        "مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد! حقیقتْ جایی فرار نمی‌کند، اما زندگی را خیلی راحت می‌شود تخته کرد. نمونه‌هایش هم فراوان است. مثلا، همین خودمان را در نظر بگیرید. ما در دنیای امروز کجای کاریم؟ تا آن جا که به علم و تکامل و اندیشه و اختراعات و آرمان‌ها و اهداف و خواست‌ها و لیبرالیسم و شعور و تجربه و غیره و غیره مربوط می‌شود، همه‌مان بدونِ استثنا هنوز در کلاسِ اولِ ابتدایی درجا می‌زنیم. اتکا کردن به فکرِ دیگران به دهنمان مزه کرده، بهش عادت کرده‌ایم.",
        "حتی چرت و پرت را هم نمی‌توانیم به شیوهِ خودمان بگوییم. هر چرند و پرندی که دلت می‌خواهد بگو، اما به راه و رسمِ خودت، آن وقت من حاضرم پایت را هم ببوسم. چون مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد!",
        "هر چی بود، زنِ من شد! در حالی که زار زار گریه می‌کرد و اشک می‌ریخت و دست به هم می‌سایید، با من عروسی کرد! آخر چاره دیگری نداشت، پناهِ دیگری را سراغ نداشت.",
        "تک تک ماها باید از هر فرصتی استفاده کنیم و به تنویرِ افکار، به روشن شدنِ مردم، کمک کنیم.",
        "دسته اول، یعنی توده عوام، شاملِ همه کسانی است که به طورِ کلی، بنا به فطرت، محافظه‌کارند، حامی وضع موجودند، رام و مطیع و گوش به فرمان‌اند و دوست دارند مطیع باشند. به نظرِ من، باید هم مطیع باشند چون وظیفه‌شان، تکلیف‌شان همین است و این تکلیف هیچ خواری و خفتی هم ندارد.",
        "گروهِ دوم، کسانی را در بر می‌گیرد که قانون را زیرِ پا می‌گذارند، همه از دم ویرانگر و قانون‌شکن‌اند یا بسته به استعداد و قابلیتشان، گرایش‌های ویرانگرانه دارند. جرمِ این جور آدم‌ها هم، البته، نسبی است و در سطوحِ مختلف. اما عمدتآ، در قالبِ دعوی و دعوتِ تازه، می‌خواهند حال را به نامِ آینده بهتر ویران کنند. حالا اگر یکی از اینها به خاطرِ تحققِ آمال و افکارش، و در پاسخ به ندای وجدان، ناچار شود از روی جنازه دیگران بگذرد یا خونی بریزد، به نظرِ من، کاملا مجاز است که دست به خونریزی هم بزند، البته این را هم بگویم که در حدِ کیفیتِ فکر و وسعتِ آمالش، نه هر چقدر که دلش خواست. اگر من در مقاله‌ام گفته‌ام که اینها حق دارند مرتکبِ جرم و جنایت بشوند، فقط و فقط به این معنا است و لاغیر.",
        "با این حال، جای نگرانی نیست، چون عوام‌الناس هیچ وقت به حق و حقوقِ اینها گردن نمی‌گذارند. سهل است، گردنشان را هم می‌زنند و به دارشان هم می‌آویزند (به کم و زیادش حالا کاری نداریم)، و با این کار، شرافتمندانه به تکلیفِ محافظه‌کارانه خودشان عمل می‌کنند، منتها به شرطی که اَخلافِ همین خلق‌الله، بعدها مجسمه همین مردانِ به دار آویخته را عَلَم کنند و آنها را مثلِ بت بپرستند",
        "ماها عادت کرده‌ایم به خرجِ دیگران زندگی کنیم؛ دیگران زحمت بکشند، جان بکنند، لقمه را بجوند و بگذارند توی دهن ما. روزی که ناقوسِ آزادی به صدا دربیاید، روزی که توده‌های عظیمِ خلق زنجیرهای بندگی را پاره کنند، آن وقت معلوم می‌شود که هر کس چند مَرده حلّاج است.",
        "کارگرِ کوچک‌تر با حرارت درآمد که: «توی این پترزبورگ هم چه چیزهایی پیدا می‌شود! مثلِ این که غیر از ننه بابا هر چی بخواهی هست.»\nکارگرِ بزرگ‌تر، موجز و پرمعنا جواب داد: «آره، پسر، غیر از آن هر چی بخواهی هست.»",
        "جرّ و بحث سرِ نظریه سوسیالیست‌ها شروع شد. نظریه سوسیالیست‌ها هم که اظهر من الشمس است: جنایت، اعتراضی است علیهِ شرایطِ نابسامانِ اجتماعی، تمام شد و رفت.",
        "امیدوارم با تحولی که در قوه قضایی پیدا شده، این وضع هم اصلاح بشود. خدا کند.",
        "فقط مانده‌ام که مردم از چه چیزی بیشتر وحشت دارند. من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند..",
        "«فقر، قربان، جُرم نیست. این یک حقیقتِ مسلم است. البته قبول دارم که میخوارگی هم فضیلت نیست و این حقیقتْ مسلم‌تر است. اما استیصال، آقا، استیصالِ مزمن و ریشه‌دار، دیگر جُرم است. فقیر که باشید، باز می‌توانید اصالتِ فطری خودتان را حفظ کنید، اما مستأصل که باشید هیچ کاری از دستتان ساخته نیست. آدمِ مستأصل را حتی با چوب هم نمی‌رانند بلکه مثلِ آشغال با جارو از میانِ آدم‌های آبرومند می‌روبند. حق هم دارند، چون آدمی که درمانده شد، خودش اول از همه خودش را خوار و ذلیل می‌کند.",
        "آدمی باید دستِ کم یکی را داشته باشد که به حالش دل بسوزاند",
        "آدمیزاد به همه چیز عادت می‌کند...",
        "کرمِ انگلِ جدیدی ظهور کرده بود که به چشم دیده نمی‌شد و فقط در پیکرِ آدمیان امکانِ رشد و نمو داشت. منتها جانوری بود صاحبِ عقل و اراده. این بیماری مسری بود و به هر که سرایت می‌کرد، در دم دیوانه‌اش می‌کرد. با وجودِ این، هیچ‌کس به اندازه همین طاعون‌زدگان، خود را خردمند و حقیقت‌جو نمی‌دانست. هیچ‌کس به اندازه همین جنون‌زدگان، آرا و افکارِ علمی و معتقداتِ اخلاقی و مذهبی خود را چنین به حق و انکارناپذیر نمی‌دانست. از پرت افتاده‌ترین ده‌کوره‌ها تا بزرگ‌ترین شهرها، همه به این مرض مبتلا شده جنون گرفته بودند.",
        "عشق احیاشان کرده بود، از نیستی به هستی بازشان آورده بود: قلبِ یکی سرچشمه لایزالِ زندگی شده بود برای قلبِ آن دیگری.",
        "عشق احیاشان کرده بود، از نیستی به هستی بازشان آورده بود: قلبِ یکی سرچشمه لایزالِ زندگی شده بود برای قلبِ آن دیگری.",
        "عشق احیاشان کرده بود، از نیستی به هستی بازشان آورده بود: قلبِ یکی سرچشمه لایزالِ زندگی شده بود برای قلبِ آن دیگری.",
        "«نمی‌دانم کجا، داستانِ مردی را خواندم که به مرگ محکوم شده بود. ساعتی مانده به اجرای حکمِ اعدام، می‌گفت یا فکر می‌کرد که اگر مجبور بود جایی زندگی کند مثلِ صخره‌ای بلند، لبه پرتگاهی باریک که فقط به اندازهِ ایستادنِ یک نفر جا داشته باشد، جایی که دور تا دورش دره‌های بی‌انتها، اقیانوس، ظلمتِ ابدی، تنهایی ابدی، توفان‌های ابدی باشد؛ اگر مجبور بود یک عمر ــ هزار سال، یا اصلا تا قیامِ قیامت ــ در چنین جایی و چنین شرایطی زندگی کند، باز هم ترجیح می‌داد زندگی کند تا این که همان دم بمیرد! آخ، فقط زندگی کردن، زندگی کردن، زندگی کردن! تحتِ هر شرایطی ... فقط زندگی کردن! چه حقیقتی است این، خدا، چه حقیقتی!»",
        "همه ما در بیشترِ موارد مثلِ دیوانه‌ها هستیم، با این تفاوت جزیی که آدم‌های «روانی» یک خرده دیوانه‌تر از بقیه هستند",
        "هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.",
        "مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "فکری مثل برق از سرش گذشت: «لابد آنهایی هم که به محلِّ اعدام برده می‌شوند افکارشان همین‌طور به هر چیزِ سرِ راه چنگ می‌اندازد»",
        "کاش می‌دانستم خودم به میلِ خودم آمده‌ام یا دستِ قضا و قدر مرا به این جا کشانده. گرچه، فرقی نمی‌کند. پریروز گفتم ... روزِ بعدش می‌روم می‌بینمش ــ روزِ بعدش ــ پس چرا نروم دیدنش؟ اصلا کی گفته نمی‌توانم همین حالا بروم دیدنش؟",
        "اما من حاضرم به تمامِ مقدسات قسم بخورم که اگر علاقه‌ای بهش نشان می‌دهم بیشتر از جنبه معنوی است. متافیزیک محض. ببین، رفیق، رابطه ما به قدری پر از مجهولات و رمز و کنایه شده که جبر و مثلثات در مقابلش لنگ می‌اندازد!",
        "یک آدمِ حسّاس و بی‌شیله‌پیله سرِ دردِ دلش باز می‌شود، یک کاسبِ هفت خط هم بو می‌برد و دهنش آب می‌افتد، بالاخره هم درسته قورتت می‌دهد.",
        "خب، حالا، به قولِ همشاگردی‌های دورانِ مدرسه، بپردازیم به ایالاتِ متحدهِ امریکا، یعنی به پایین‌تنه. منتها پیشاپیش بگویم ... من به این شلواری که خریده‌ام خیلی می‌نازم!",
        "هر آدمی باید دستِ کم یکی را داشته باشد که به حالش دل بسوزاند!",
        "هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد",
        "ماها عادت کرده‌ایم به خرجِ دیگران زندگی کنیم؛ دیگران زحمت بکشند، جان بکنند، لقمه را بجوند و بگذارند توی دهن ما.",
        "مشکلِ ما روس‌ها این است که حتی چرت و پرت را هم نمی‌توانیم به شیوهِ خودمان بگوییم. هر چرند و پرندی که دلت می‌خواهد بگو، اما به راه و رسمِ خودت، آن وقت من حاضرم پایت را هم ببوسم. چون مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد!",
        "شخصِ «غیرعادی» حق دارد ــ البته، نه حقِ قانونی و مجاز ــ به وجدانش اجازه بدهد که از بعضی موانع بگذرد، منتها به شرطی که برای تحققِ آمالش مطلقآ ضرورت داشته باشد و خیر و صلاحِ بشریت هم به تحققِ این آمال بستگی داشته باشد.",
        "مردانِ واقعآ بزرگ باید بارِ رنج‌های بزرگی را به دوش بکشند.»",
        "آن‌جور آدم‌ها جنمِ دیگری دارند. آنها به هر کاری مختارند. می‌توانند خاک تولن را به توبره بکشند؛ می‌توانند پاریس را با همه نفوسش به توپ ببندند؛ می‌توانند ارتشی را در مصر جا بگذارند، می‌توانند نیم‌میلیون نفر را در لشکرکشی مسکو نفله کنند و خم به ابرو نیاورند؛ می‌توانند با یک چرخشِ زبان در ویلنا از زیرِ آن همه تعهد شانه خالی کنند. تازه بعد از مرگ‌شان هم مجسمه‌شان را عَلَم می‌کنند، یعنی که هر کاری کرده مجاز بوده. نه! این جور آدم‌ها از گوشت و خون ساخته نشده‌اند، از فولاد ساخته شده‌اند!»",
        "گاهی وقت‌ها زن‌ها از تحقیر و توهین خیلی هم بدشان نمی‌آید،",
        "«جلو شما زانو نزدم، جلو بشریتِ رنج‌کشیده زانو زدم.»",
        "«خودِ من هم همین روزها یکی از پخمه‌ها می‌شوم ... پخمگی مرضِ واگیرداری است.»",
        "ته‌شمعِ مومی مدتی بود که در شمعدانِ لهیده پت‌پت می‌کرد و در آن اتاقِ نکبت‌زده بر چهره آن قاتل و آن روسبی، که با وضعی چنین غریب بر سرِ کتابِ آسمانی گرد آمده بودند، نوری ضعیف و بی‌جان می‌افشاند.",
        "زندگی و طبیعتِ بشر، دوستِ عزیز، خیلی کارساز است. باورتان نمی‌شود، گاهی بهترین نقشه‌ها و دقیق‌ترین محاسبات را نقشِ بر آب می‌کند.",
        "آن وقت بود که فهمیدم اگر بخواهم منتظر بنشینم تا همه سرِ عقل بیایند و عاقل بشوند، باید حالا حالاها صبر کنم. بعد، رسیدم به این که اصلا چنین چیزی ممکن نیست: مردم عوض‌بشو نیستند، احدی هم نمی‌تواند آن‌ها را عوض کند، حتی تلاشش هم بی‌فایده است. اُس و اساسِ هستی‌شان همین نفهم بودن است. این یک اصل است،",
        "کسی می‌تواند بر این مردم سروری کند که عقلا و روحآ محکم و قدرتمند باشد. هر کسی جسارتِ بیشتری به خرج بدهد، حقِ بیشتری دارد ـ مردم این جوری نگاه می‌کنند. هر کس مقدسات را زیرِ پا لگد کند، مردم به او لقبِ قانون‌گذار می‌دهند و هرچه بیشتر جسارت به خرج بدهد، در چشمِ مردم مقامِ بالاتری پیدا می‌کند. تا بوده همین بوده، بعد از این هم همین است. باید کور باشی که نتوانی ببینی.»",
        "فهمیدم قدرت و شوکت فقط نصیبِ کسی می‌شود که دست از آستین دربیاورد و تصاحب‌اَش کند. این جا دیگر فقط یک چیزِ مهم است، فقط یک چیز: جرئتِ خطر کردن.",
        "می‌خواهم بگویم اگر بتوانی کسی را درست مجاب کنی که دلیلی برای گریه‌زاری وجود ندارد، قطعآ دست از گریه‌زاری برمی‌دارد،",
        "دیوانه‌ها از لحاظِ ساختمانِ جسمی هیچ عیب و نقصی ندارند و اصلا دیوانگی یک اختلال در نظامِ منطقِ موجود در مغز است، یک خطای تشخیص، یعنی نادرست نگاه کردن به امور. این استاد قدم به قدم نظریاتِ بیمارش را رد می‌کرد و غلط بودنش را بهش ثابت می‌کرد",
        "دستِ آخر هم کمندی انداختم که اگر بخواهی دلِ زنی را صید کنی ردخور ندارد، بی‌استثنا هر شکاری را که بخواهی اسیرِ چنبره خودش می‌کند. همه هم این کمند را می‌شناسند: تملق و چاپلوسی.",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی.",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی. در صداقت و صمیمیت، حتی اگر یک درصد دروغ و تزویر باشد، فوری نغمه ناسازش بلند می‌شود و کار را به رسوایی می‌کشاند. برعکس، اگر همه حرف‌ها تا نقطه آخرش دروغ و تزویر باشد، مثلِ نغمه گوش‌نواز به دل می‌نشیند و لذت می‌بخشد. چاپلوسی، هر چقدر هم که نتراشیده و زننده باشد، دستِ کم نیمی از آن همیشه به نظر حقیقت می‌آید. ربطی هم به موقعیتِ اجتماعی آدم‌ها و این طبقه و آن طبقه ندارد، همه را در بر می‌گیرد. حتی یک راهبه را هم می‌شود با تملق از راه به‌در کرد. آدم‌های معمولی که جای خود دارند",
        "من یکی از فهمِ این مطلب که کشتنِ مردم با توپ و تفنگ یا محاصره نظامی، چرا باید شکلِ محترمانه‌تر و آبرومندانه‌تری داشته باشد عاجزم. ترس از زیبایی‌شناسی هم قدمِ اولِ جبن و ناتوانی است.",
        "کلاه خودش به خودی خود هیچی نیست. من می‌توانم هرکلاهی که بفرمایید از فروشگاهِ زیمرمان بخرم. اما حالا زیرِ کلاه‌تان چی هست و کلاهِ شما چه چیزی را می‌پوشاند، این را دیگر نمی‌توانم بخرم.",
        "شماها زحمت کشیده‌اید، دودِ چراغ خورده‌اید، استخوان خرد کرده‌اید تا به این جا رسیده‌اید. این است که از یکی دو تا شکست دلسرد نمی‌شوید. برای امثالِ شما، عرض کنم که، زرق و برقِ زندگی، به قولِ معروف، جیفه دنیوی است، هیچ است. شماها ریاضت‌کش‌اید، پارسااید، از رنگِ تعلق آزادید. شماها فقط دنبالِ کتاب هستید و... عرض کنم که، گوشه دنج و... عرض کنم که، کارِ تحقیقی. روحِ شماها تشنه این جور چیزهاست.",
        "هیچ‌کس به اندازه همین طاعون‌زدگان، خود را خردمند و حقیقت‌جو نمی‌دانست. هیچ‌کس به اندازه همین جنون‌زدگان، آرا و افکارِ علمی و معتقداتِ اخلاقی و مذهبی خود را چنین به حق و انکارناپذیر نمی‌دانست. از پرت افتاده‌ترین ده‌کوره‌ها تا بزرگ‌ترین شهرها، همه به این مرض مبتلا شده جنون گرفته بودند. همه در حالتِ وحشت به سر می‌بردند. هیچ‌کس حرفِ هیچ‌کس را نمی‌فهمید. هر کس فکر می‌کرد حقیقت فقط در وجودِ خودش لانه کرده است.",
        "آدم‌های زیرک همیشه سرِ همین چیزهای جزیی و خنده‌دار گیر می‌افتند. آدم هر چقدر زیرک‌تر باشد، کمتر انتظار دارد سرِ چیزهای جزیی گیر بیفتد. اصلا آدم‌های خیلی زیرک را فقط با همین چیزهای جزیی می‌شود گیر انداخت.",
        "قدرت و شوکت فقط نصیبِ کسی می‌شود که دست از آستین دربیاورد و تصاحب‌اَش کند. این جا دیگر فقط یک چیزِ مهم است، فقط یک چیز: جرئتِ خطر کردن.",
        "دیوانه‌ها از لحاظِ ساختمانِ جسمی هیچ عیب و نقصی ندارند و اصلا دیوانگی یک اختلال در نظامِ منطقِ موجود در مغز است، یک خطای تشخیص، یعنی نادرست نگاه کردن به امور.",
        "«هیچ کس این جا نیامده بود، آقا، این خونِ تو بوده که توی رگ‌هایت سر و صدا می‌کرده. هر وقت نتواند بیرون بزند همین کار را می‌کند، بعد هم توی جگرت لخته می‌شود. آن وقت چشم‌هایت اشباح می‌بیند. این سوپ را می‌خوری یا نه؟»",
        "یک ضرب‌المثلِ انگلیسی هست که می‌گوید: صد تا خرگوش کارِ یک اسب را نمی‌کند، صد تا حدس و گمان هم کارِ یک مدرک را نمی‌کند. عقلِ سلیم هم همین را می‌گوید.",
        "در آن روز او می‌آید و می‌پرسد: «کجا است آن دختری که از خودش گذشت به خاطرِ مادرِ ناتنی بداخم و مسلولش، به خاطرِ طفلانی که از گوشت و خونِ خودش نبودند؟ کجاست آن دختری که به پدرِ تنی‌اش، آن\nدائم‌الخمرِ نفرت‌انگیز، رحم کرد و از سبعیت‌اش نرمید؟» و خداوند خواهد گفت: «بیا! من یک بار پیش از این تو را بخشوده‌ام. حالا هم گناهانِ بی‌حدّ و حصرِ تو بخشوده میشود زیرا که تو محبتِ بی‌دریغ داشته‌ای.» و همو سونیای مرا خواهد بخشود.",
        "«کسی که وجدان داشته باشد و به اشتباهِ خودش پی ببرد، به عذابِ وجدان دچار می‌شود. همین مکافات برای او کافی است ... اشدِّ همه محکومیت‌های کیفری است.»",
        "دیگر فکر نکن. بی‌خیال طی کن. خودت را بسپر دستِ جریانِ زندگی. نگران هم نباش، زندگی خودش تو را به ساحلِ مقصود می‌رساند، خودش زیرِ پایت را محکم می‌کند.",
        "دستِ آخر هم کمندی انداختم که اگر بخواهی دلِ زنی را صید کنی ردخور ندارد، بی‌استثنا هر شکاری را که بخواهی اسیرِ چنبره خودش می‌کند. همه هم این کمند را می‌شناسند: تملق و چاپلوسی.",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی. در صداقت و صمیمیت، حتی اگر یک درصد دروغ و تزویر باشد، فوری نغمه ناسازش بلند می‌شود و کار را به رسوایی می‌کشاند. برعکس، اگر همه حرف‌ها تا نقطه آخرش دروغ و تزویر باشد، مثلِ نغمه گوش‌نواز به دل می‌نشیند و لذت می‌بخشد. چاپلوسی، هر چقدر هم که نتراشیده و زننده باشد، دستِ کم نیمی از آن همیشه به نظر حقیقت می‌آید. ربطی هم به موقعیتِ اجتماعی آدم‌ها و این طبقه و آن طبقه ندارد، همه را در بر می‌گیرد. حتی یک راهبه را هم می‌شود با تملق از راه به‌در کرد. آدم‌های معمولی که جای خود دارند.",
        "«هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.»",
        "فقط مانده‌ام که مردم از چه چیزی بیشتر وحشت دارند. من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند",
        "در این دوره و زمانه، از هر زوایهای که می‌خواهی نگاه کن، مگر چند تا آدمِ نجیب هست؟ من یکی، با همه کلّه‌پاچه و دل و جگرم، یک گونی کاه بیشتر نمی‌ارزم، تازه به شرطی که تو را هم مفت و مجانی بیندازند توش!»",
        "نه، قربان، شما نمی‌توانید جنب و جوش داشته باشید، مگر این که اول یک جفت پوتینِ اصل پایتان کنید.",
        "آدمِ آبرودار باید کسالت و یک‌نواختی را تحمل کند و صدایش درنیاید،",
        "نه، این جا خیلی بهتر است. این جا دستِ کم می‌توانی تقصیرِ واماندگی‌هایت را بیندازی گردنِ مردم، می‌توانی برای خودت عذر و بهانه بتراشی.",
        "ترسید کتاب خواندنِ زیاد پیرم کند.",
        "آدم فقط به تدریج و با دقتِ نظر می‌تواند کسی را درست بشناسد، والا در قضاوتش اشتباه می‌کند و دست‌خوشِ پیش‌داوری می‌شود. این جور اشتباهات را هم بعدها خیلی مشکل می‌شود جبران یا اصلاح کرد.",
        "روحیه رُمانتیک شیلرمآب که می‌گویند همین است دیگر: یکی را هِی بزک می‌کنند، هِی بزرگ می‌کنند، هی می‌گویند انشاءالله این‌طور است، انشاءالله آن‌طور نیست، و با این که آن روی سکه را هم می‌دانند چیست، اصلا به روی مبارک خودشان نمی‌آورند، حتی فکرش هم می‌ترساندشان! ترجیح می‌دهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛ تا بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم برده‌اند، حماقت‌شان را به خودشان ثابت کند.",
        "اول خودت را دوست بدار، بعد برو سراغِ دیگران، چون پایه و اساسِ همه چیز نفعِ شخصی است. اگر فقط خودت را دوست داشته باشی، کارت را همان‌جور انجام می‌دهی که باید انجام بدهی",
        "«به نظر من، مردانِ واقعآ بزرگ باید بارِ رنج‌های بزرگی را به دوش بکشند.»",
        "نظریه‌ی راسکولنیکف می‌گفت انسان‌ها دو دسته‌اَند: «توده‌ی انسان‌های عادی» که همواره در فرمان‌بَری به‌سر برده‌اَند و حق نداشته‌اَند قوانین و سننِ حاکم را نقض کنند؛ و دسته‌ی قلیلِ «انسان‌های فوقِ عادی» که به عناوینِ گونه‌گون، با آرمان‌های گونه‌گون، به نامِ اصلاحِ امورِ دین و دنیای بشر، به خود حق داده‌اَند دست به هر جنایتی بزنند و هر قانونی را نقض کنند چرا که خود را انسان‌هایی برتر و هدفِ خود را شریف و متعالی یا آسمانی پنداشته‌اَند.",
        "ماها عادت کرده‌ایم به خرجِ دیگران زندگی کنیم؛ دیگران زحمت بکشند، جان بکنند، لقمه را بجوند و بگذارند توی دهن ما. روزی که ناقوسِ آزادی به صدا دربیاید، روزی که توده‌های عظیمِ خلق زنجیرهای بندگی را پاره کنند، آن وقت معلوم می‌شود که هر کس چند مَرده حلّاج است.»",
        "اما خواستِ هر قدرتی، بدونِ دست زدن به «جنایت»، رؤیایی‌ست پوچ و بی‌معنا.",
        "مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "«انسانِ برتر» کسی‌ست که خواست و اراده‌ی خود را بر دیگران، بر قوانینِ موجود، بر عرف و سنّت، تحمیل کند.",
        "خدا مرده است. با مردنِ خدا، «آن دنیا» نیز مرده است. «آن دنیا» دیگر سرچشمه‌ی ارزش‌ها نیست، دیگر معنا و هدفِ غایی حیات و ممات نیست. آفریننده‌ی ارزش‌های موجود مُرده است. آفریننده‌ی دیگری باید بیاید و ارزش‌های دیگری باید بیافریند، آفریننده‌یی که «بشریت» است اما نه بشریتی که تاکنون بوده و به دو دسته‌ی عادی و غیرِ عادی تقسیم شده است.",
        "اگر هدف شریـف و متعالی باشد، وسیله‌ی رسیدن به ایـن هدف، هرچه باشد، کشتنِ یک انسان باشد یا هزاران انسان، توجیه‌پذیر است.",
        "از میانِ غلغله جمعیت که اتاق را پر کرده بودند راه باز کرد و ضجه‌زنان و اشک‌ریزان به خیابان شتافت، به این امید که فی‌المجلس برود و به هر قیمتی که شده عدالت را پیدا کند.",
        "«هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.»",
        "بلند گفت: «ای خدا! یعنی ممکن است من راستی راستی یک تبر بردارم، به سرش بکوبم. جمجمه‌اش را خرد کنم، روی خونِ گرم و چسبناکش سُر بخورم، چفت و بست‌ها را بشکنم، دزدی کنم، از هول و هراس بلرزم و سراپا غرقِ خون، تبر به دست، فرار کنم ...؟ ای خدا! ممکن است؟»",
        "هر چرند و پرندی که دلت می‌خواهد بگو، اما به راه و رسمِ خودت، آن وقت من حاضرم پایت را هم ببوسم. چون مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد!",
        "بسیار جوان‌تر از سن و سالش نشان می‌داد، و این در زنانی که آرامشِ روحیشان را، صفای احساساتشان را، گرمای بی‌غل و غشِ دل‌شان را تا سنینِ پیری حفظ می‌کنند، تقریبآ همیشه دیده می‌شود. این را هم بگوییم که برای زن‌ها، داشتنِ این خصایص تنها راهِ حفظِ زیبایی حتی در سنینِ پیری است.",
        "آدم‌ها به طور کلّی، بنا به قانونِ طبیعت، به دو گروه تقسیم می‌شوند: گروهِ زیردستان (یا مردم عادی)، یعنی آنهایی که کارشان فقط تولیدِ مثل است، و گروهِ زبردستان، یعنی آنهایی که قریحه و موهبتی دارند و در هر محیطی می‌توانند حرف و سخنِ تازه‌ای بزنند. البته، دسته‌بندی‌های فرعی زیادی می‌شود کرد، اما ویژگی برجسته و متمایزِ این دو دسته برای همه شناخته شده است: دسته اول، یعنی توده عوام، شاملِ همه کسانی است که به طورِ کلی، بنا به فطرت، محافظه‌کارند، حامی وضع موجودند، رام و مطیع و گوش به فرمان‌اند و دوست دارند مطیع باشند.",
        "گروهِ دوم، کسانی را در بر می‌گیرد که قانون را زیرِ پا می‌گذارند، همه از دم ویرانگر و قانون‌شکن‌اند یا بسته به استعداد و قابلیتشان، گرایش‌های ویرانگرانه دارند. جرمِ این جور آدم‌ها هم، البته، نسبی است و در سطوحِ مختلف. اما عمدتآ، در قالبِ دعوی و دعوتِ تازه، می‌خواهند حال را به نامِ آینده بهتر ویران کنند. حالا اگر یکی از اینها به خاطرِ تحققِ آمال و افکارش، و در پاسخ به ندای وجدان، ناچار شود از روی جنازه دیگران بگذرد یا خونی بریزد، به نظرِ من، کاملا مجاز است که دست به خونریزی هم بزند، البته این را هم بگویم که در حدِ کیفیتِ فکر و وسعتِ آمالش، نه هر چقدر که دلش خواست.",
        "چون عوام‌الناس هیچ وقت به حق و حقوقِ اینها گردن نمی‌گذارند. سهل است، گردنشان را هم می‌زنند و به دارشان هم می‌آویزند (به کم و زیادش حالا کاری نداریم)، و با این کار، شرافتمندانه به تکلیفِ محافظه‌کارانه خودشان عمل می‌کنند، منتها به شرطی که اَخلافِ همین خلق‌الله، بعدها مجسمه همین مردانِ به دار آویخته را عَلَم کنند و آنها را مثلِ بت بپرستند (باز هم به کم و زیادش کاری نداریم.) دسته اول اربابِ حال‌اند، دسته دوم اربابِ آینده. اولی حافظِ دنیاست و افزاینده نفوس، دومی حرکت‌دهنده دنیا و هدایت‌کننده آن تا مقصدِ مطلوب. هر دو هم به یک اندازه حقِ حیات دارند.",
        "هرچند که اصولا با صدقه و احسان موافق نیستم و این حرف‌ها را اصلا قبول ندارم، چون نه‌فقط چاره‌ساز نیست و فقر و فلاکت را از بیخ ریشه‌کن نمی‌کند بلکه تقویتش هم می‌کند،",
        "خواستِ هر قدرتی، بدونِ دست زدن به «جنایت»، رؤیایی‌ست پوچ و بی‌معنا. پس «آرمان» (به هر شکل و به هر نام) جفتِ «جنایت» است.",
        "«مهم این است که از حالا به بعد همه چیز صورتِ دیگری به خودش می‌گیرد، همه چیز از وسط دو پاره می‌شود، همه چیز، همه چیز. فقط نمی‌دانم من آمادگیش را دارم یا نه. اصلا خودم می‌خواهمش یا نه.",
        "من هم دیگر دارم زیادی حرف می‌زنم و همین زیاد حرف زدن باعث می‌شود دست به هیچ کاری نزنم",
        "هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید وقتی آدم پناهی نداشته باشد یعنی چه؟",
        "«تاریخ همانا ثبتِ رذالت است و حماقت، همین و بس!» توضیحِ همه وقایعِ تاریخی هم در همین حماقت است. برای همین است که آن همه از جریانِ زنده زندگی بدشان می‌آید! آدمِ زنده را نمی‌خواهند! آخر، آدمِ زنده زندگی می‌خواهد، آدمِ زنده گوشش بدهکارِ اصول و قوانینِ مکانیکی نیست، آدمِ زنده شکاک است، واپسگراست! آدمی که آنها می‌خواهند بوی لاشه مرده می‌دهد، حتی می‌شود از کائوچو ساختش، اما آدمِ زنده دیگر نیست، اراده‌ای از خودش ندارد، بنده گوش به فرمان است و به ضربِ دگنک هم سر به شورش بر نمی‌دارد!",
        "هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید وقتی آدم پناهی نداشته باشد یعنی چه؟",
        "آدمیزاد به همه چیز عادت می‌کند... حیوان‌ها!»",
        "ناگهان دیوانه‌وار فریاد کشید: «یا اصلا دست از زندگی بکشم! سرنوشتم را، همین‌طور که هست، با خفّت و خواری قبول کنم و حقِّ عمل کردن، حقِّ زندگی کردن، حقِّ دوست داشتن را ببوسم و تا ابد کنار بگذارم!»\nیک‌مرتبه به یادِ حرفِ مارملادوف افتاد که شبِ پیش از او پرسیده بود: «هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.»",
        "قانون‌گذاران و پیشوایانِ بشر، از عهدِ دقیانوس بگیر و بیا تا دورانِ لیکورگوس‌ها و سولون‌ها و ناپلئون‌ها و غیره و غیره، همه بدونِ استثنا مجرم بوده‌اند، دقیقآ به این دلیل که قوانینِ مقدس و ریشه‌دارِ آباء و اجدادی را زیرِ پا گذاشته‌اند. البته، اگر پاش می‌افتاد و گرهی از کارشان وامی‌کرد، از خون و خونریزی و کشتارِ مردمِ بی‌گناهی که غیورانه از رسومِ آباء و اجدادشان دفاع می‌کردند هم ابایی نداشته‌اند. واقعآ نکته درخورِ توجهی است: اکثرِ این بانیانِ خیر، این پیشوایانِ بشر، برای رسیدن به مقصودشان رودهای خون راه انداخته‌اند. خلاصه، به نظرِ من همه اینها، نه فقط آدم‌های بزرگ، بلکه حتی آنهایی که کمی از حد و حدودِ متعارف خارج‌اند، همه آنهایی که می‌توانند حرفِ نسبتآ تازه‌ای بزنند، فطرتآ باید مجرم و خلاف‌کار باشند ــ کم و بیش، البته. وگرنه کاری از پیش نمی‌برند و مجبور می‌شوند درجا بزنند.",
        "راسکولنیکف با تعجب پرسید: «مقاله من؟ تو ماهنامه؟ آهان، شش ماه پیش که ترک تحصیل کردم، یک مقاله نوشتم در نقدِ یک کتاب که تازه منتشر شده بود. ولی من آن را برای هفته‌نامه فرستاده بودم نه ماهنامه.»\n«به هر حال در ماهنامه چاپ شده بود.»\n«ولی آخر هفته‌نامه که تعطیل شده بود و آن موقع چاپ نمی‌شد.»\n«بله، ولی هفته‌نامه که تعطیل شد تشکیلاتش را با ماهنامه یکی کردند. این است که مقاله شما دو ماه پیش در ماهنامه چاپ شد. خبر نداشتید؟»",
        "سوسیالیست‌ها همه چیز را به دُمِ یک علت می‌بندند: محیط. محیط ریشه همه شرارت‌هاست ــ همین و بس! وردِ زبانشان همین است. و معنی سر راستش هم این است که اگر جامعه را مطابقِ موازینِ طبیعی سازمان بدهند، اثری از جنایت و شرارت باقی نمی‌ماند، یعنی دیگر جایی برای اعتراض نمی‌ماند، و خلاصه، همه انسان‌ها در یک طرفة‌العین صالح و درستکار می‌شوند. طبیعتِ انسان محلی از اعراب ندارد. طبیعتِ انسان حرفِ مفت است. طبیعتِ انسان اصلا وجود ندارد.",
        "همه در حالتِ وحشت به سر می‌بردند. هیچ‌کس حرفِ هیچ‌کس را نمی‌فهمید. هر کس فکر می‌کرد حقیقت فقط در وجودِ خودش لانه کرده است. به دیگران که نگاه می‌کرد، آه از نهادش برمی‌آمد، غمش می‌گرفت و اشکش سرازیر می‌شد. نمی‌دانستند چه کسانی را باید بگیرند و به محاکمه بکشند یا چه حکمی برایشان صادر کنند. نمی‌دانستند چه چیز را بد بدانند و چه چیز را خوب؛ چه کسی را محکوم کنند و چه کسی را تبرئه. با خشمی بی‌معنا و بی‌جهت، دندان علیهِ هم تیز می‌کردند، به جانِ هم می‌افتادند و همدیگر را می‌دریدند",
        "نگاهشان کن! عینِ گله گوسفند ریخته‌اند توی خیابان‌ها. ظاهرآ سرشان را انداخته‌اند پایین. هر کس دنبالِ کارِ خودش است. اما حالا برو توی عمقِ وجودِشان: هر کدامشان یک رذلِ جنایتکارِ بالفطره، بلکه بدتر، یک ابلهِ به تمامِ معنا! اما همین‌قدر که یکی مثلِ من آزاد بگردد و کارش به سیبری نکشد، همه از خشم می‌ترکند! آخ که چقدر از همه‌شان بیزارم!»",
        "اما این قدر هم دیگر فکر نکن. بی‌خیال طی کن. خودت را بسپر دستِ جریانِ زندگی. نگران هم نباش، زندگی خودش تو را به ساحلِ مقصود می‌رساند، خودش زیرِ پایت را محکم می‌کند. می‌پرسی کدام ساحل؟ من از کجا بدانم؟",
        "به این ترتیب، این دو اندیشه، با همه‌ی وجوهِ متمایزِ خود، سرانجام به یک نقطه می‌رسیدند: «قدرت‌خواهی». اما خواستِ هر قدرتی، بدونِ دست زدن به «جنایت»، رؤیایی‌ست پوچ و بی‌معنا. پس «آرمان» (به هر شکل و به هر نام) جفتِ «جنایت» است.",
        "سونیا، کسی می‌تواند بر این مردم سروری کند که عقلا و روحآ محکم و قدرتمند باشد. هر کسی جسارتِ بیشتری به خرج بدهد، حقِ بیشتری دارد ـ مردم این جوری نگاه می‌کنند. هر کس مقدسات را زیرِ پا لگد کند، مردم به او لقبِ قانون‌گذار می‌دهند و هرچه بیشتر جسارت به خرج بدهد، در چشمِ مردم مقامِ بالاتری پیدا می‌کند.",
        "روحیه رُمانتیک شیلرمآب که می‌گویند همین است دیگر: یکی را هِی بزک می‌کنند، هِی بزرگ می‌کنند، هی می‌گویند انشاءالله این‌طور است، انشاءالله آن‌طور نیست، و با این که آن روی سکه را هم می‌دانند چیست، اصلا به روی مبارک خودشان نمی‌آورند، حتی فکرش هم می‌ترساندشان! ترجیح می‌دهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛ تا بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم برده‌اند، حماقت‌شان را به خودشان ثابت کند.",
        "مردِ جوان قدم به اتاقِ کوچکی گذاشت که کاغذدیواری‌های زرد داشت و چند گلدانِ شمعدانی و پرده‌های نازکی به پنجره‌ها. اتاق هنوز از آفتابِ دمِ غروب روشن بود",
        "هر کس باید به فکرِ خودش باشد، و هر کس بهتر بتواند خودش را فریب بدهد، خوش‌تر زندگی می‌کند.",
        "پورفیری جواب داد: «نخیر، فکر نمی‌کنم محیط این حق را به آنها داده باشد. لبِّ مطلب این است که در مقاله رودیون رومانوویچ، آدم‌ها به دو دسته تقسیم شده‌اند: آدم‌های «عادی» و آدم‌های «غیرعادی». تکلیفِ آدم‌های عادی روشن است: فقط باید گوش به فرمان باشند و مطیعِ امر و نهی قانون؛ حق ندارند از چارچوبِ قانون پا بیرون بگذارند، چون که آدم‌های معمولی هستند. اما آدم‌های غیرعادی حق دارند هر جرم و جنایتی که دلشان خواست مرتکب بشوند و به هر شکلی که صلاحشان بود قانون را زیرِ پا بگذارند، چون، بالاخره، غیرعادی‌اند، درست می‌گویم یا نه؟»",
        "«آمدم به شما دو تا بگویم که... بهتر است یک مدت از هم دور باشیم. حالم خوش نیست، بی‌قرارم... بعد خودم می‌آیم... هروقت که... هروقت که بتوانم. من همیشه به یادتان هستم و دوستتان دارم. اما فعلا مرا به حالِ خودم بگذارید! تنهایم بگذارید! من مدتی است که تصمیمِ خودم را گرفته‌ام... تصمیمِ قطعی گرفته‌ام. هربلایی که می‌خواهد به سرم بیاید، بیاید... هرچه می‌خواهد بشود، بشود. می‌خواهم تنها باشم. اصلا بهتر است فراموشم کنید. آره، این‌طوری بهتر است. سراغم را نگیرید، پا پی من نشوید. وقتش که شد، خودم می‌آیم یا... فراموشم کنید... والّا... والّا، ازتان بدم می‌آید. باور کنید. خداحافظ!»",
        "من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "«شما چی فکر می‌کنید؟ فکر می‌کنید من آنها را به خاطرِ چرند گفتنشان ملامت می‌کنم؟ ابدآ! اتفاقآ من دوست دارم مردم چرت و پرت بگویند. تنها امتیازِ انسان بر سایرِ موجودات همین است. با همین چرت و پرت گفتن است که آدم مآلا به حقیقتْ می‌رسد. من انسان‌اَم چون چرند می‌گویم. تا امروز حتی یک حقیقت کشف نشده که قبلش صدها یا شاید هزار بار چرت و پرتِ محض نگفته باشند، و اتفاقآ این خیلی هم قابلِ تحسین است.",
        "هر چرند و پرندی که دلت می‌خواهد بگو، اما به راه و رسمِ خودت، آن وقت من حاضرم پایت را هم ببوسم. چون مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد!",
        "گفت پاشو یک سفر برویم خارج. ولی من حالش را نداشتم. من خارج رفته‌ام، همیشه هم عُقّم گرفته و برگشته‌ام. نه این که از آن جاها بدم بیاید، نه. منتها آن آفتاب، آن خلیجِ ناپل، آن دریا... دل و دماغ را از آدم می‌گیرد. از همه بدتر این که حسرت به دلِ آدم می‌اندازد. نه، این جا خیلی بهتر است. این جا دستِ کم می‌توانی تقصیرِ واماندگی‌هایت را بیندازی گردنِ مردم، می‌توانی برای خودت عذر و بهانه بتراشی.",
        "و دکانشان را می‌بستند تا مثلِ مشتری‌ها راهی خانه‌هایشان شوند. دوره‌گردها و کهنه‌فروش‌های جور واجور، دسته دسته جلوِ درِ اغذیه‌فروشی‌ها، درونِ زیرزمین‌ها، توی حیاطِ کثیف و بویناک خانه‌ها، و بیشتر از همه دور و برِ میخانه‌ها جمع شده بودند. راس",
        "تماشای آن یابوهای درشت‌هیکل یکی از چیزهای موردِ علاقه‌اش بود، با آن یال‌های بلند و ران‌های کلفت، که باطمأنینه و موزون قدم برمی‌دارند و بی‌هیچ زور و زحمت کوهی از بار را پشتِ سرِ خود می‌کشند،",
        "اول خودت را دوست بدار، بعد برو سراغِ دیگران، چون پایه و اساسِ همه چیز نفعِ شخصی است. اگر فقط خودت را دوست داشته باشی، کارت را همان‌جور انجام می‌دهی که باید انجام بدهی، بلایی هم سرِ کتت نمی‌آید. این هم یک اصلِ اقتصادی است که هر چه کسب و کارِ خصوصی رونقِ بیشتری داشته باشد و مثلا کتِ آدم سالم‌تر باشد، مبانی زندگی اجتماعی محکم‌تر می‌شود و رفاهِ عمومی گسترشِ بیشتری پیدا می‌کند",
        "نمی‌توانی تصورش را بکنی که بشر تا چه اندازه می‌تواند مهمل ببافد!",
        "چون مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است.",
        "مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند",
        "همه ما در بیشترِ موارد مثلِ دیوانه‌ها هستیم، با این تفاوت جزیی که آدم‌های «روانی» یک خرده دیوانه‌تر از بقیه هستند. از این نظر، درست است، آدمِ عادی تقریبآ وجود ندارد.",
        "در هر صد هزار نفر یکی پیدا می‌شود که استقلالِ فکری وسیعی داشته باشد.",
        "حرفِ زور شنیدن یعنی آب به آسیابِ استبداد ریختن.",
        "همین چیزهای خرد و ریز است که کارها را خراب می‌کند. همین چیزهای کوچک و بی‌اهمیت. همیشه همین‌جور چیزها است که کلِّ نقشه را نقشِ بر آب می‌کند",
        "«هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.»",
        "اصولا با صدقه و احسان موافق نیستم و این حرف‌ها را اصلا قبول ندارم، چون نه‌فقط چاره‌ساز نیست و فقر و فلاکت را از بیخ ریشه‌کن نمی‌کند بلکه تقویتش هم می‌کند",
        "هیچ می‌دانی زن‌ها گاهی می‌توانند تا سرحدِ کوری و شیدایی عشق بورزند؟",
        "هر کس بهتر بتواند خودش را فریب بدهد، خوش‌تر زندگی می‌کند.",
        "«آن‌وقت بود، سونیا، که فهمیدم قدرت و شوکت فقط نصیبِ کسی می‌شود که دست از آستین دربیاورد و تصاحب‌اَش کند. این جا دیگر فقط یک چیزِ مهم است، فقط یک چیز: جرئتِ خطر کردن. آن‌وقت بود که برای اولین‌بار در عمرم به چیزی رسیدم که قبل از من هیچ‌کس فکرش را نکرده بود. هیچ‌کس! مثلِ روز برایم روشن شد که هیچ‌کس، نه در گذشته نه حالا، جرئت نکرده که از خیر و شرِّ این همه حرفِ مفت بگذرد، همه را با یک تیپا بفرستد به دَرَک و یک‌باره خیالِ خودش را راحت کند. من ... من می‌خواستم جرئت کنم، این بود که آدم کشتم. فقط می‌خواستم ببینم جرئتش را دارم یا نه. انگیزه من فقط همین بود، سونیا، فقط همین!»",
        "بعد ناگهان بی‌اراده فریاد زد: «خب، اگر اشتباه کرده باشم چی؟ اگر انسان واقعآ حیوان نباشد چه؟ اگر انسانیت، نوعِ بشر، حیوان نباشد چه؟ چون اگر حیوان باشد، بقیه حرف‌ها دیگر حرفِ مفت است، یک مشت خزعبلات و تلقیناتِ توخالی؛ و دیگر هیچ مانعی نیست که تو را از انجامِ کاری که در نظر داری باز بدارد؛ و اصلا همین‌طور هم هست!»",
        "که آیا بیماری باعثِ جنایت است یا این که خودِ جنایت چیزی است شبیه بیماری",
        "مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد!",
        "برای همین است که آن همه از جریانِ زنده زندگی بدشان می‌آید! آدمِ زنده را نمی‌خواهند! آخر، آدمِ زنده زندگی می‌خواهد، آدمِ زنده گوشش بدهکارِ اصول و قوانینِ مکانیکی نیست، آدمِ زنده شکاک است، واپسگراست! آدمی که آنها می‌خواهند بوی لاشه مرده می‌دهد، حتی می‌شود از کائوچو ساختش، اما آدمِ زنده دیگر نیست، اراده‌ای از خودش ندارد، بنده گوش به فرمان است و به ضربِ دگنک هم سر به شورش بر نمی‌دارد!",
        "لبِّ مطلب هم این است که آدم‌ها به طور کلّی، بنا به قانونِ طبیعت، به دو گروه تقسیم می‌شوند: گروهِ زیردستان (یا مردم عادی)، یعنی آنهایی که کارشان فقط تولیدِ مثل است، و گروهِ زبردستان، یعنی آنهایی که قریحه و موهبتی دارند و در هر محیطی می‌توانند حرف و سخنِ تازه‌ای بزنند.",
        "مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "می‌گویید چرا دلش به حالم بسوزد؟ درست است، حق با شماست. من سزاوارِ ترحم نیستم. اصلا باید مرا به صلّابه بکشند؛ ترحم که جای خود دارد، باید به چهارمیخم بکشند. پس به چهارمیخش بکش، ای قاضی، به چهار میخش بکش و بعد از آن که به چهارمیخش کشیدی، بر او رحم کن! پس این من و این شما، بیایید به صلّابه‌ام بکشید. چون عطشِ من عطشِ عیش و نوش نیست، عطشِ درد و رنج است! فکر می‌کنی این نیم بطر عرقِ تو مرا سرخوش کرده؟ من تهِ این بطری دنبالِ درد بودم، درد، درد و دریغ، و پیدایش کردم و چشیدمش.",
        "ناستاسیا پرسید: «ناخوشی، یا چی؟»",
        "طبیعتِ انسان حرفِ مفت است. طبیعتِ انسان اصلا وجود ندارد.",
        "واقعآ نکته درخورِ توجهی است: اکثرِ این بانیانِ خیر، این پیشوایانِ بشر، برای رسیدن به مقصودشان رودهای خون راه انداخته‌اند.",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی.",
        "اما خواستِ هر قدرتی، بدونِ دست زدن به «جنایت»، رؤیایی‌ست پوچ و بی‌معنا.",
        "از اینها گذشته، آدم فقط به تدریج و با دقتِ نظر می‌تواند کسی را درست بشناسد، والا در قضاوتش اشتباه می‌کند و دست‌خوشِ پیش‌داوری می‌شود",
        "آدم‌های ناخوش‌احوال، خواب‌هایی می‌بینند که برجستگیشان، زنده بودنشان و شباهتشان به حقیقت، فوق‌العاده است.",
        "باید با احتیاط و ملاحظه دلش را به دست بیاوریم، نه این که توی ذوقش بزنیم. با طرد کردن که نمی‌شود کسی را اصلاح کرد، آن هم یک پسربچه را. با جوان‌ها باید دو چندان محتاط باشی. وای از دست شما کودن‌های زبان‌نفهم! اسمِ خودتان را گذاشته‌اید مترقی، اما هیچی سرتان نمی‌شود. برای انسان احترام قائل نیستید. نسبت به خودتان هم منصف نیستید.",
        "آدمِ دروغگو را می‌شود بخشید. دروغ عیبی ندارد، چون بالاخره به حقیقت منتهی می‌شود.",
        "مگر آبرودار بودن افتخار دارد؟ مگر هر کسی نباید آبرومند باشد؟ چ",
        "حاضر است بی‌رحم و سنگدل جلوه کند اما احساساتِ واقعی خودش را بروز ندهد.",
        "سوسیالیست‌ها همه چیز را به دُمِ یک علت می‌بندند: محیط. محیط ریشه همه شرارت‌هاست ــ همین و بس! وردِ زبانشان همین است. و معنی سر راستش هم این است که اگر جامعه را مطابقِ موازینِ طبیعی سازمان بدهند، اثری از جنایت و شرارت باقی نمی‌ماند، یعنی دیگر جایی برای اعتراض نمی‌ماند، و خلاصه، همه انسان‌ها در یک طرفة‌العین صالح و درستکار می‌شوند. طبیعتِ انسان محلی از اعراب ندارد. طبیعتِ انسان حرفِ مفت است. طبیعتِ انسان اصلا وجود ندارد. آنها این را قبول ندارند که بشر، اگر خطِ سیرِ تکاملِ تاریخی را تا به آخر طی کند، بالاخره می‌رسد به جامعه طبیعی برعکس، آن‌ها معتقدند یک مغزِ متفکر، با ابداعِ یک نظامِ اجتماعی، می‌تواند به آنی امورِ بشر را سامان بدهد و در طرفة‌العینی به یک جامعه سالم و صالح تبدیل کند، سهل‌تر و سریع‌تر از هر جریانِ زنده‌ای، هیچ نیازی هم به بررسی سیرِ تکاملِ تاریخی نیست. برای همین است که باطنآ هیچ دلِ خوشی از تاریخ ندارند. «تاریخ همانا ثبتِ رذالت است و حماقت، همین و بس!» توضیحِ همه وقایعِ تاریخی هم در همین حماقت است.",
        "برای همین است که آن همه از جریانِ زنده زندگی بدشان می‌آید! آدمِ زنده را نمی‌خواهند! آخر، آدمِ زنده زندگی می‌خواهد، آدمِ زنده گوشش بدهکارِ اصول و قوانینِ مکانیکی نیست، آدمِ زنده شکاک است، واپسگراست! آدمی که آنها می‌خواهند بوی لاشه مرده می‌دهد، حتی می‌شود از کائوچو ساختش، اما آدمِ زنده دیگر نیست، اراده‌ای از خودش ندارد، بنده گوش به فرمان است و به ضربِ دگنک هم سر به شورش بر نمی‌دارد! پس دیگر کاری نمی‌ماند جز طرح و دیوارچینی راهروها و اتاق‌های واحدهای اشتراکی. واحدِ اشتراکی، البته، حاضر و آماده است، حرف سرِ این است که طبیعتِ انسان آماده استفاده از این واحدها نیست. طبیعتِ بشر زندگی می‌خواهد.",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی. در صداقت و صمیمیت، حتی اگر یک درصد دروغ و تزویر باشد، فوری نغمه ناسازش بلند می‌شود و کار را به رسوایی می‌کشاند. برعکس، اگر همه حرف‌ها تا نقطه آخرش دروغ و تزویر باشد، مثلِ نغمه گوش‌نواز به دل می‌نشیند و لذت می‌بخشد. چاپلوسی، هر چقدر هم که نتراشیده و زننده باشد، دستِ کم نیمی از آن همیشه به نظر حقیقت می‌آید. ربطی هم به موقعیتِ اجتماعی آدم‌ها و این طبقه و آن طبقه ندارد، همه را در بر می‌گیرد. حتی یک راهبه را هم می‌شود با تملق از راه به‌در کرد. آدم‌های معمولی که جای خود دارند. ی",
        "چرا این همه دوستم دارند؟ آخ، کاش هیچ‌کس را نداشتم، کاش تک و تنها بودم، نه کسی دوستم داشت، نه کسی را دوست داشتم!",
        "روحیه رُمانتیک شیلرمآب که می‌گویند همین است دیگر: یکی را هِی بزک می‌کنند، هِی بزرگ می‌کنند، هی می‌گویند انشاءالله این‌طور است، انشاءالله آن‌طور نیست، و با این که آن روی سکه را هم می‌دانند چیست، اصلا به روی مبارک خودشان نمی‌آورند، حتی فکرش هم می‌ترساندشان! ترجیح می‌دهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛ تا بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم برده‌اند، حماقت‌شان را به خودشان ثابت کند.",
        "آیا بیماری باعثِ جنایت است یا این که خودِ جنایت چیزی است شبیه بیماری",
        "آخر ما روشنفکرها سنتِ مقدسی که نداریم، مگر این که یکی از خودمان این سنت را از توی کتاب‌ها برای خودش دربیاورد، یا از روی تذکره‌های قدیمی رونویسی کند.",
        "هر کس بهتر بتواند خودش را فریب بدهد، خوش‌تر زندگی می‌کند.",
        "شرمساریش از این بود که چرا باید کورکورانه و دست و پا بسته و احمقانه، ملعبه دستِ تقدیری کور شود، و به ناگزیر، در ازای یک جو آرامشِ روحی، به زانو درآید و در برابرِ «پوچی» آن تقدیر سرِ تمکین فرود آورد.",
        "شرمساریش از این بود که چرا باید کورکورانه و دست و پا بسته و احمقانه، ملعبه دستِ تقدیری کور شود، و به ناگزیر، در ازای یک جو آرامشِ روحی، به زانو درآید و در برابرِ «پوچی» آن تقدیر سرِ تمکین فرود آورد.",
        "خواستِ هر قدرتی، بدونِ دست زدن به «جنایت»، رؤیایی‌ست پوچ و بی‌معنا. پس «آرمان» (به هر شکل و به هر نام) جفتِ «جنایت» است.",
        "«هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.»",
        "بعد ناگهان بی‌اراده فریاد زد: «خب، اگر اشتباه کرده باشم چی؟ اگر انسان واقعآ حیوان نباشد چه؟ اگر انسانیت، نوعِ بشر، حیوان نباشد چه؟ چون اگر حیوان باشد، بقیه حرف‌ها دیگر حرفِ مفت است، یک مشت خزعبلات و تلقیناتِ توخالی؛ و دیگر هیچ مانعی نیست که تو را از انجامِ کاری که در نظر داری باز بدارد؛ و اصلا همین‌طور هم هست!»",
        "سونیا جان! چه دختری! راستی که چه معدنِ زرخیزی پیدا کرده‌اند! و چقدر هم خوب ازش بهره‌برداری می‌کنند! کارش نداشته باش. یک مدت گریه می‌کند و بعد برایش عادی می‌شود. آدمیزاد به همه چیز عادت می‌کند... حیوان‌ها!»\nلحظه‌ای در فکر فرو رفت.\nبعد ناگهان بی‌اراده فریاد زد: «خب، اگر اشتباه کرده باشم چی؟ اگر انسان واقعآ حیوان نباشد چه؟ اگر انسانیت، نوعِ بشر، حیوان نباشد چه؟ چون اگر حیوان باشد، بقیه حرف‌ها دیگر حرفِ مفت است، یک مشت خزعبلات و تلقیناتِ توخالی؛ و دیگر هیچ مانعی نیست که تو را از انجامِ کاری که در نظر داری باز بدارد؛ و اصلا همین‌طور هم هست!»",
        "لابد اگر پولِ من نمی‌رسید فردا کارشان زار بود. سونیا جان! چه دختری! راستی که چه معدنِ زرخیزی پیدا کرده‌اند! و چقدر هم خوب ازش بهره‌برداری می‌کنند! کارش نداشته باش. یک مدت گریه می‌کند و بعد برایش عادی می‌شود. آدمیزاد به همه چیز عادت می‌کند... حیوان‌ها!»\nلحظه‌ای در فکر فرو رفت.\nبعد ناگهان بی‌اراده فریاد زد: «خب، اگر اشتباه کرده باشم چی؟ اگر انسان واقعآ حیوان نباشد چه؟ اگر انسانیت، نوعِ بشر، حیوان نباشد چه؟ چون اگر حیوان باشد، بقیه حرف‌ها دیگر حرفِ مفت است، یک مشت خزعبلات و تلقیناتِ توخالی؛ و دیگر هیچ مانعی نیست که تو را از انجامِ کاری که در نظر داری باز بدارد؛ و اصلا همین‌طور هم هست!»",
        "جواب داد: «حرف یک چیز است، عمل یک چیز",
        "یک‌باره قهقهه‌ای دیوانه‌وار سر داد و گفت: «تو یک شپش ای با قریحه زیباشناسی، همین!»",
        "هیچ‌کس به اندازه همین جنون‌زدگان، آرا و افکارِ علمی و معتقداتِ اخلاقی و مذهبی خود را چنین به حق و انکارناپذیر نمی‌دانست.",
        "با خشمی بی‌معنا و بی‌جهت، دندان علیهِ هم تیز می‌کردند، به جانِ هم می‌افتادند و همدیگر را می‌دریدند. بر ضدِ هم صف می‌بستند و لشکر می‌آراستند، اما به مجردی که لشکرها به راه می‌افتادند، خود به خود از هم می‌پاشیدند، نفراتشان به جانِ هم می‌افتادند، همدیگر را تکه‌پاره می‌کردند و گوشتِ تنِ هم را می‌بلعیدند.",
        " آخ که چقدر دلم می‌خواهد بغلت کنم و بچسبانمت به قلبم!",
        "وسی. در صداقت و صمیمیت، حتی اگر یک درصد دروغ و تزویر باشد، فوری نغمه ناسازش بلند می‌شود و کار را به رسوایی می‌کشاند. برعکس، اگر همه حرف‌ها تا نقطه آخرش دروغ و تزویر باشد، مثلِ نغمه گوش‌نواز به دل می‌نشیند و لذت می‌بخشد. چاپلوسی، هر چقدر هم که نتراشیده و زننده باشد، دستِ کم نیمی از آن همیشه به نظر حقیقت می‌آید. ربطی هم به موقعیتِ اجتماعی آدم‌ها و این طبقه و آن طبقه ندارد، همه را در بر می‌گیرد.",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی. در صداقت و صمیمیت، حتی اگر یک درصد دروغ و تزویر باشد، فوری نغمه ناسازش بلند می‌شود و کار را به رسوایی می‌کشاند. برعکس، اگر همه حرف‌ها تا نقطه آخرش دروغ و تزویر باشد، مثلِ نغمه گوش‌نواز به دل می‌نشیند و لذت می‌بخشد. چاپلوسی، هر چقدر هم که نتراشیده و زننده باشد، دستِ کم نیمی از آن همیشه به نظر حقیقت می‌آید. ربطی هم به موقعیتِ اجتماعی آدم‌ها و این طبقه و آن طبقه ندارد، همه را در بر می‌گیرد.",
        "پس دیگر چه اهمیتی داشت که بعد از هشت سال زندان، تازه مردی سی و دو ساله می‌شد و می‌توانست زندگی تازه‌ای از سر بگیرد؟ دیگر زندگی کند برای چه؟ با چه مقصود و منظوری؟ زندگی کند فقط برای این که زندگی کرده باشد؟ آن هم او؟ که حتی پیش از این هم هزارها بار حاضر شده بود زندگی خود را به خاطرِ آرمانی، امیدی، یا حتی رؤیایی فدا کند؟ نفسِ «بودن» هرگز او را ارضا نکرده بود و نمی‌کرد. همیشه چیزی بیش از «بودن» طلب کرده بود.",
        "وقتی او مجبور شده است خبرِ فوتِ مادرش را بدهد، در کمالِ تعجب دیده است که حتی خبرِ مرگ مادر هم تأثیرِ چندانی در او نداشته یا دستِ کم تأثری نشان نداده است. می‌گفت که هرچند به ظاهر سخت در خود فرو رفته و به اصطلاح از دنیا بریده است. اما برخوردش با راه و رسمِ زندگی تازه، ساده و سرراست و عاری از توهّم بوده است. نه چشمِ امیدی به آینده نزدیک می‌دوخت نه سودای خاصی در سر می‌پخت (که اگر می‌پخت هم غیرِطبیعی نبود) و خلاصه با همه تفاوت‌هایی که این محیط با محیطِ سابقش داشت، انگار هیچ احساسِ غربت نمی‌کرد.",
        "مسلمآ هر آدمی باید دستِ کم یکی را داشته باشد که به حالش دل بسوزاند",
        "مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند",
        "فقط مانده‌ام که مردم از چه چیزی بیشتر وحشت دارند. من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند",
        "من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند",
        "من شخصآ به علمی که با صمیمیت و یک‌رنگی توأم باشد احترام می‌گذارم.",
        "فرزانگان خواهند گفت: «خداوندا، چرا اینان را می‌پذیری؟» و او بدان‌ها خواهد گفت: «من اینان را می‌پذیرم، ای خردمندان، من اینان را می‌پذیرم، ای فرزانگان، زیرا هیچ‌یک از اینان خود را سزاوارش نمی‌دانند.»",
        "می‌گویند: «بله، ولی ما شواهدی داریم!» داشتنِ شواهد که کافی نیست. دستِکم نصفِ مسئله این است که از این شواهد به چه نحو می‌خواهی استفاده کنی.»",
        "مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند",
        "چون مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد!",
        "اگر کار از این قرار بود و ناجیانِ بشریت به جای این که قدرت را به ارث ببرند مجبور می‌شدند آن را به چنگ بیاورند، حالا در تاریخِ بشر حتی یک ناجی پیزری هم پیدا نمی‌شد، چون همه را در همان قدمِ اول می‌گرفتند و به صلّابه می‌کشیدند. این‌ها موفق شدند پس حق داشته‌اند، من موفق نشدم پس حق نداشته‌ام آن قدمِ اول را بردارم.",
        "ملکه‌ای که در زندان جوراب‌هایش را وصله می‌کرد همان وقت ملکه تمام عیار بود، نه آن وقت که در مجلل‌ترین مراسمِ رسمی حضور می‌یافت.",
        "ملکه‌ای که در زندان جوراب‌هایش را وصله می‌کرد همان وقت ملکه تمام عیار بود، نه آن وقت که در مجلل‌ترین مراسمِ رسمی حضور می‌یافت.",
        "آدم‌های زیرک همیشه سرِ همین چیزهای جزیی و خنده‌دار گیر می‌افتند. آدم هر چقدر زیرک‌تر باشد، کمتر انتظار دارد سرِ چیزهای جزیی گیر بیفتد. اصلا آدم‌های خیلی زیرک را فقط با همین چیزهای جزیی می‌شود گیر انداخت.",
        "انصافآ باید گفت در مملکتِ ما سرخورده‌ها رفتار و کردارِ بهتری دارند",
        "«چه می‌کنید؟ چه می‌کنید؟ جلو من؟»\nفورآ بلند شد و دیوانه‌وار گفت: «جلو شما زانو نزدم، جلو بشریتِ رنج‌کشیده زانو زدم.»",
        "او هم از زمره همان کوته‌فکرانِ رنگ‌وارنگ و بی‌شمار بود، همان نوزادانِ شش ماهه‌ای که چشم وانکرده، با یک کوره سواد و یک سرِ سوزن شعور، فی‌الفور کبّاده متجددترین و متداول‌ترین اندیشه‌ها را به دوش می‌کشند تا هر چه بیشتر مبتذلش کنند و از آرمانی که آن‌همه سنگش را به سینه می‌زنند مضحکه‌ای عامیانه بسازند.",
        "«تا من زنده‌ام، نمی‌گذارم این وصلت سربگیرد، گورِ پدرِ پیوتر پتروویچ!»",
        "تازگی‌ها دل‌گرفتگی عجیبی وجودش را تسخیر کرده بود، یکنواخت بود و کسل‌کننده. گزنده نبود یا دردناک، اما ول‌کن هم نبود، انگار که تا دنیا دنیاست این دل‌گرفتگی سرد و یکنواخت هم با اوست ـ تا ابدیتی «به طولِ یک متر و به عرضِ نیم متر». این احساس معمولا غروب‌ها شدیدتر و جان‌فرساتر می‌شد.",
        "آب که از سر گذشت چه یک نی چه صد نی! آدمی که گرفتارِ دزدِ سرِ گردنه شده باشد نیم ساعتی دستخوشِ وحشتِ مرگ‌آساست، اما وقتی چاقو را بیخِ خرخره دید، به خودش می‌گوید: بالاتر از سیاهی که رنگی نیست!",
        "روحیه رُمانتیک شیلرمآب که می‌گویند همین است دیگر: یکی را هِی بزک می‌کنند، هِی بزرگ می‌کنند، هی می‌گویند انشاءالله این‌طور است، انشاءالله آن‌طور نیست، و با این که آن روی سکه را هم می‌دانند چیست، اصلا به روی مبارک خودشان نمی‌آورند، حتی فکرش هم می‌ترساندشان! ترجیح می‌دهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛ تا بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم برده‌اند، حماقت‌شان را به خودشان ثابت کند.",
        "روحیه رُمانتیک شیلرمآب که می‌گویند همین است دیگر: یکی را هِی بزک می‌کنند، هِی بزرگ می‌کنند، هی می‌گویند انشاءالله این‌طور است، انشاءالله آن‌طور نیست، و با این که آن روی سکه را هم می‌دانند چیست، اصلا به روی مبارک خودشان نمی‌آورند، حتی فکرش هم می‌ترساندشان! ترجیح می‌دهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛ تا بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم برده‌اند، حماقت‌شان را به خودشان ثابت کند.",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی. در صداقت و صمیمیت، حتی اگر یک درصد دروغ و تزویر باشد، فوری نغمه ناسازش بلند می‌شود و کار را به رسوایی می‌کشاند. برعکس، اگر همه حرف‌ها تا نقطه آخرش دروغ و تزویر باشد، مثلِ نغمه گوش‌نواز به دل می‌نشیند و لذت می‌بخشد. چاپلوسی، هر چقدر هم که نتراشیده و زننده باشد، دستِ کم نیمی از آن همیشه به نظر حقیقت می‌آید. ربطی هم به موقعیتِ اجتماعی آدم‌ها و این طبقه و آن طبقه ندارد، همه را در بر می‌گیرد.",
        "پرتوی می‌درخشید از آینده‌ای نورسته، از تجدیدِ حیاتی به کمال. عشق احیاشان کرده بود، از نیستی به هستی بازشان آورده بود: قلبِ یکی سرچشمه لایزالِ زندگی شده بود برای قلبِ آن دیگری.",
        "آدمِ دروغگو را می‌شود بخشید. دروغ عیبی ندارد، چون بالاخره به حقیقت منتهی می‌شود. نخیر؛ من از این کفری‌ام که به چرندیاتشان می‌ناز",
        " ماها عادت کرده‌ایم به خرجِ دیگران زندگی کنیم؛ دیگران زحمت بکشند، جان بکنند، لقمه را بجوند و بگذارند توی دهن ما. روزی که ناقوسِ آزادی به صدا دربیاید، روزی که توده‌های عظیمِ خلق زنجیرهای بندگی را پاره کنند، آن وقت معلوم می‌شود که هر کس چند مَرده حلّاج است",
        "آخ، فقط زندگی کردن، زندگی کردن، زندگی کردن! تحتِ هر شرایطی ... فقط زندگی کردن! چه حقیقتی است این، خدا، چه حقیقتی",
        "ته‌شمعِ مومی مدتی بود که در شمعدانِ لهیده پت‌پت می‌کرد و در آن اتاقِ نکبت‌زده بر چهره آن قاتل و آن روسبی، که با وضعی چنین غریب بر سرِ کتابِ آسمانی گرد آمده بودند، نوری ضعیف و بی‌جان می‌افشاند.",
        "مهم این است که من خیلی غمگین‌اَم، خیلی غمگین ... درست مثلِ یک زنِ ",
        "چون مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد! حقیقتْ جایی فرار نمی‌کند، اما زندگی را خیلی راحت می‌شود تخته کرد. ن",
        "افزود: «به نظر من، مردانِ واقعآ بزرگ باید بارِ رنج‌های بزرگی را به دوش بکشند.»",
        "برای این سؤال که آیا بیماری باعثِ جنایت است یا این که خودِ جنایت چیزی است شبیه بیماری ــ هنوز جوابی پیدا نکرده بود.",
        "فکر می‌کند هر کاری باید با عدل و انصاف همراه باشد. تشنه عدالت است. خودش هیچ‌وقت بی‌انصافی نمی‌کند، حتی اگر اذیتش کنید. حالیش نیست، نمی‌فهمد که مردم نمی‌توانند منصف باشند، نمی‌توانند انصاف را در هر کاری رعایت کنند",
        "‫فورآ بلند شد و دیوانه‌وار گفت: «جلو شما زانو نزدم، جلو بشریتِ رنج‌کشیده زانو زدم.»",
        "انگار که تا دنیا دنیاست این دل‌گرفتگی سرد و یکنواخت هم با اوست ـ ",
        "زندگی کند فقط برای این که زندگی کرده باشد؟",
        "نفسِ «بودن» هرگز او را ارضا نکرده بود و نمی‌کرد. همیشه چیزی بیش از «بودن» طلب کرده بود.",
        "عشق احیاشان کرده بود، از نیستی به هستی بازشان آورده بود: قلبِ یکی سرچشمه لایزالِ زندگی شده بود برای قلبِ آن دیگری.",
        "و سونیا... سونیا فقط به وجودِ او زنده بود.",
        "«به نظر من، مردانِ واقعآ بزرگ باید بارِ رنج‌های بزرگی را به دوش بکشند.»",
        "«انسان چه موجودِ پستی است! اما آن که انسان را پست بداند، خودش پست‌تر است!»",
        "«انسان چه موجودِ پستی است! اما آن که انسان را پست بداند، خودش پست‌تر است!»",
        "روحیه رُمانتیک شیلرمآب که می‌گویند همین است دیگر: یکی را هِی بزک می‌کنند، هِی بزرگ می‌کنند، هی می‌گویند انشاءالله این‌طور است، انشاءالله آن‌طور نیست، و با این که آن روی سکه را هم می‌دانند چیست، اصلا به روی مبارک خودشان نمی‌آورند، حتی فکرش هم می‌ترساندشان! ترجیح می‌دهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛ تا بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم برده‌اند، حماقت‌شان را به خودشان ثابت کند.",
        "اما نتوانست آشوبِ درونش را بیرون بریزد، نه با کلمات، نه با داد و فریاد.",
        "چنان از پا درآمده بود که دلش می‌خواست، ولو یک آن، در دنیای دیگری، هر دنیایی جز دنیای خودش، فارغ از همه چیز، نفسی بکشد",
        "مسلمآ هر آدمی باید دستِ کم یکی را داشته باشد که به حالش دل بسوزاند!",
        "و خداوند خواهد گفت: «بیا! من یک بار پیش از این تو را بخشوده‌ام. حالا هم گناهانِ بی‌حدّ و حصرِ تو بخشوده میشود زیرا که تو محبتِ بی‌دریغ داشته‌ای.»",
        "و او درباره همه داوری خواهد کرد و همه را خواهد بخشود، چه خوب و چه بد،",
        "چیزی که اینها دنبالش هستند چشم‌پوشی مطلق از شخصیتِ فردی است. می‌خواهند فرد هیچ شخصیتی از خودش نداشته باشد. تمامِ همّ و غمشان این است. یعنی خودت نباشی، یا حتی‌المقدور کمتر به هویتِ خودت شباهت داشته باشی. از نظرِ اینها، این بالاترین حدِّ پیشرفت است.",
        "تنها امتیازِ انسان بر سایرِ موجودات همین است. با همین چرت و پرت گفتن است که آدم مآلا به حقیقتْ می‌رسد. من انسان‌اَم چون چرند می‌گویم. تا امروز حتی یک حقیقت کشف نشده که قبلش صدها یا شاید هزار بار چرت و پرتِ محض نگفته باشند، و اتفاقآ این خیلی هم قابلِ تحسین است. منتها، ببینید، مشکلِ ما روس‌ها این است که حتی چرت و پرت را هم نمی‌توانیم به شیوهِ خودمان بگوییم. هر چرند و پرندی که دلت می‌خواهد بگو، اما به راه و رسمِ خودت، آن وقت من حاضرم پایت را هم ببوسم. چون مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد!",
        "«ملکه‌ای که در زندان جوراب‌هایش را وصله می‌کرد همان وقت ملکه تمام عیار بود، نه آن وقت که در مجلل‌ترین مراسمِ رسمی حضور می‌یافت.»",
        "اگر از این زاویه نگاه کنیم، همه ما در بیشترِ موارد مثلِ دیوانه‌ها هستیم، با این تفاوت جزیی که آدم‌های «روانی» یک خرده دیوانه‌تر از بقیه هستند. از این نظر، درست است، آدمِ عادی تقریبآ وجود ندارد. در هر ده هزار یا حتی صد هزار نفر شاید به یک نفر بر بخوریم، اما من همان یک نفر را هم نمونه ضعیف می‌دانم.»",
        "او بی‌شک آدمِ زیرکی است، اما برای زیرکانه عمل کردن، زیرکی تنها کافی نیست.",
        "تاریکی تنهایی بی‌کران، تیرگی غربتِ عذاب‌آوری، همه وجودش را پر کرده است",
        "زجرآورترین حسی که در عمرش شناخته بود.",
        "دونیا دست‌ها را جلو سینه در هم انداخت و غرقِ فکر و خیال، شروع کرد به قدم زدن در اتاق. او هر وقت که فکرش به چیزی مشغول بود عادت داشت در اتاق قدم بزند، مادرش هم در چنین مواقعی می‌ترسید رشته افکارِ او را پاره کند.",
        "«نکند همه این‌ها فکر و خیال باشد؟ نکند خیال برم داشته باشد و در اشتباه باشم؟",
        "«کسی که وجدان داشته باشد و به اشتباهِ خودش پی ببرد، به عذابِ وجدان دچار می‌شود. همین مکافات برای او کافی است ... اشدِّ همه محکومیت‌های کیفری است.»",
        "افکار، یا تکه‌پاره‌های افکار، از پی هم می‌آمدند و از ذهنش می‌گذشتند، خیالاتی گنگ و مبهم، بی‌هیچ نظم و ترتیبی یا ارتباطی",
        "حالم خوش نیست، بی‌قرارم... بعد خودم می‌آیم... هروقت که... هروقت که بتوانم. من همیشه به یادتان هستم و دوستتان دارم",
        "فکر می‌کند هر کاری باید با عدل و انصاف همراه باشد. تشنه عدالت است.",
        "«جلو شما زانو نزدم، جلو بشریتِ رنج‌کشیده زانو زدم.»",
        "«آن‌ها دردِ آدم را نمی‌فهمند. هر چقدر هم باهاشان حرف بزنی و توضیح بدهی، باز نمی‌فهمند. دردِ مرا تو می‌فهمی. برای همین به سراغِ تو آمده‌اَم.",
        "کوچک‌ترین نغمه ناساز به جنونش می‌کشاند، کوچک‌ترین ناکامی دلِ نازکش را می‌شکست و یک‌مرتبه از اوجِ آسمانِ روشنِ امیدها و آرزوها به قعرِ ورطه تاریک نومیدی سقوط می‌کرد، فریاد و فغانش بلند می‌شد، سرنوشتش را به بادِ فحش و ناسزا می‌بست و سرش را به دیوار می‌کوبید.",
        "«کسی که وجدان داشته باشد و به اشتباهِ خودش پی ببرد، به عذابِ وجدان دچار می‌شود. همین مکافات برای او کافی است ... اشدِّ همه محکومیت‌های کیفری است.»",
        "شانه به شانه هم نشستند، افسرده و مغموم، مثلِ کشتی‌شکستگانی برکرانه متروکه‌ای از پسِ توفان",
        "روزگارِ غریبی از راه رسید: چنان بود که گفتی تیرگی مهِ غلیظی ناگهان سایه انداخت و او را در انزوایی غم‌بار و بی‌امید فرو برد.",
        "گاه اضطرابِ کشنده و جنون‌آوری وجودش را می‌گرفت، طوری که از هر چیزِ پیشِ پا افتاده‌ای وحشت می‌کرد.",
        "می‌دانم، اما این قدر هم دیگر فکر نکن. بی‌خیال طی کن. خودت را بسپر دستِ جریانِ زندگی. نگران هم نباش، زندگی خودش تو را به ساحلِ مقصود می‌رساند، خودش زیرِ پایت را محکم می‌کند.",
        "در پترزبورگ خیلی‌ها موقعِ راه رفتن با خودشان حرف می‌زنند. انگار این شهر، شهرِ نیمچه خُل هاست",
        "همین که تنها شد و بیست قدمی راه رفت، سر به گریبان برد و غرقِ فکر و خیال شد",
        "مثلا، اگر نیتم خیر است یک جنایت عیبی ندارد. یک کارِ ناصواب می‌کنم،",
        "زنده بمان و زندگی کن؛ حالا حالاها زندگی کن، چون به دردِ دیگران می‌رسی.",
        "می‌خواهم بدانم، هر اتفاقی که بیفتد، هر خبری که از من بشنوی، یا هر چه که پشتِ سرِ من بگویند. باز هم مثلِ حالا دوستم خواهی داشت؟",
        "می‌خواستم همان جا کار را تمام کنم، اما... نشد، نتوانستم دلم را یکی کنم",
        "«خدا را شکر! من و سوفیا سمیونوونا هم از همین می‌ترسیدیم. پس هنوز به زندگی ایمان داری. خدا را شکر! خدا را شکر!»",
        "چرا این همه دوستم دارند؟ آخ، کاش هیچ‌کس را نداشتم، کاش تک و تنها بودم، نه کسی دوستم داشت، نه کسی را دوست داشتم!",
        "وقتی می‌داند که عاقبتِ کار به کجا می‌رسد، مثلِ کتابی که تا سطرِ آخرش را خوانده باشد، چرا باید برود و خود را تسلیم کند؟",
        "سنگِ صبورش را در وجودِ او یافته بود؛ بعد از این هم هر جا دستِ سرنوشت او را می‌کشاند همراهش بود.",
        "«مثلا همین سیگار: خودم می‌دانم برایم ضرر دارد، با این حال نمی‌توانم ترکش کنم. دائم سرفه می‌کنم، گلویم می‌سوزد، نفسم تنگی می‌کند، اما ول‌کن هم نیستم. اراده ندارم، می‌دانی، بُزدل‌اَم.",
        "بارها توبه کرده‌ام و بارها به حالم دل سوزانده‌اند، اما... خب دیگر، چه کنم، متأسفانه من هم این جوری‌ام، قربان. پست‌فطرت به دنیا آمده‌ام.»\nمیخانه‌چی با خمیازه‌ای گفت: «احسنت!»",
        "من همه اینها را درک می‌کنم. هر چه بیشتر عرق می‌خورم، بیشتر درک می‌کنم. اصلا برای همین است که عرق می‌خورم، یعنی با عرق خوردن می‌خواهم دلسوزی و ترحمِ دیگران را جلب کنم. دنبالِ کیف و خوشی نیستم، دنبالِ درد و دریغ‌اَم. عرق می‌خورم که عذاب بکشم، آقا، که بیشتر عذاب بکشم!»",
        "آدم‌های ناخوش‌احوال، خواب‌هایی می‌بینند که برجستگیشان، زنده بودنشان و شباهتشان به حقیقت، فوق‌العاده است. در این خواب‌ها گاه همه چیز ابعادِ غول‌آسا پیدا می‌کند، با وجودِ این همه چیزش، همه وقایعش، به طرزِ حیرت‌انگیزی قابلِ قبول به نظر می‌آید؛ جزئیاتش چنان دقیق و بی‌سابقه است و چنان هماهنگی هنرمندانه‌ای با هم دارند که خواب‌بیننده هرگز نمی‌تواند در بیداری آنها را مجسم کند،",
        "مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد! حقیقتْ جایی فرار نمی‌کند",
        "کشیش کنار کشید، اما پیش از رفتن، خواست تا چند کلمه‌ای به کاترینا ایوانوونا تسلیت بگوید.\nاما زن، کفری و کلافه، حرفِ او را قطع کرد و با اشاره به کوچولوها گفت: «به من بگویید با اینها چه کنم؟»\nکشیش درآمد که: «خدا رحیم و مهربان است. به عنایتِ او امیدوار باشید.»\n«رحیم و مهربان هست، اما نه با امثالِ ما.»",
        "یک جور احساسِ دلزدگی از همه چیز، از هر چیز که پیشِ چشمش می‌آمد ــ احساسی کین‌آلود، یک‌دنده، کشنده. از آدم‌هایی که در خیابان می‌دید بدش می‌آمد، از قیافه‌هایشان، از طرزِ راه رفتنشان، از حرکاتشان بدش می‌آمد. حالا اگر کسی صدایش می‌کرد، تف توی صورتش می‌انداخت، شاید هم گازش می‌گرفت.",
        "من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "حالتِ رخسارش بیشتر جدّی و اندیشناک بود تا شاد و بشاش، اما لبخند چه برازنده بر این چهره می‌نشست!",
        "هر کس هر فکری که می‌خواهد، بکند! اگر لازم باشد بدتر از این هم خواهم شد!»",
        "درست مثلِ این که دوتا آدم با دو خصیصه صددرصد مخالفِ هم، در وجودش زندگی کنند و به نوبت جای همدیگر را بگیرند. گاهی وقت‌ها وحشتناک مردم‌گریز می‌شود: خوداَش را گرفتار و پُر کار نشان می‌دهد و خیال می‌کند مردم وقت‌اَش را می‌گیرند، اما عملا فقط می‌خوابد و هیچ کاری نمی‌کند. اهلِ شوخی و مزاح نیست، اما نه به خاطرِ این که شوخ‌طبع و بذله‌گو نیست، بلکه نمی‌خواهد وقت‌اَش را سرِ چیزهای مبتذل تلف کند. وقتی باش صحبت می‌کنی انگار به حرف‌هایت گوش نمی‌دهد. به چیزهایی که بعضی وقت‌ها نظرِ همه را جلب می‌کند، هیچ علاقه و توجهی نشان نمی‌دهد.",
        "«چی؟ کشیش؟ نه، کشیش می‌خواهم چه‌کار؟ مگر پولتان زیادی کرده که می‌خواهید یک روبل هم خرجِ کشیش کنید؟ من که گناهی ندارم. خدا بی‌کشیش هم باید گناهانِ مرا ببخشد. خودش می‌داند که من چقدر زجر کشیده‌ام! نبخشید هم نبخشید، چه‌کارش کنم!»",
        "حالا من از تو فقط یک چیز می‌خواهم ... برای همین هم آمده‌ام پیشِ تو: دلم نمی‌خواهد ولم کنی ... ولم که نمی‌کنی، سونیا، می‌کنی؟»",
        "بی‌هدف در خیابان‌های شهر به پرسه‌گردی افتاد. دم دمای غروب بود. تازگی‌ها دل‌گرفتگی عجیبی وجودش را تسخیر کرده بود، یکنواخت بود و کسل‌کننده. گزنده نبود یا دردناک، اما ول‌کن هم نبود، انگار که تا دنیا دنیاست این دل‌گرفتگی سرد و یکنواخت هم با اوست ـ تا ابدیتی «به طولِ یک متر و به عرضِ نیم متر». این احساس معمولا غروب‌ها شدیدتر و جان‌فرساتر می‌شد.",
        "هی از خودم می‌پرسیدم: تو دیگر چرا این‌قدر نفهمی؟ اگر دیگران نفهم‌اَند و تو یقین داری که نفهم‌اَند، پس چرا نمی‌خواهی عقلت را به کار بیندازی؟ آن وقت بود که فهمیدم اگر بخواهم منتظر بنشینم تا همه سرِ عقل بیایند و عاقل بشوند، باید حالا حالاها صبر کنم. بعد، رسیدم به این که اصلا چنین چیزی ممکن نیست: مردم عوض‌بشو نیستند، احدی هم نمی‌تواند آن‌ها را عوض کند، حتی تلاشش هم بی‌فایده است. اُس و اساسِ هستی‌شان همین نفهم بودن است. این یک اصل است",
        "هی از خودم می‌پرسیدم: تو دیگر چرا این‌قدر نفهمی؟ اگر دیگران نفهم‌اَند و تو یقین داری که نفهم‌اَند، پس چرا نمی‌خواهی عقلت را به کار بیندازی؟ آن وقت بود که فهمیدم اگر بخواهم منتظر بنشینم تا همه سرِ عقل بیایند و عاقل بشوند، باید حالا حالاها صبر کنم. بعد، رسیدم به این که اصلا چنین چیزی ممکن نیست: مردم عوض‌بشو نیستند، احدی هم نمی‌تواند آن‌ها را عوض کند، حتی تلاشش هم بی‌فایده است. اُس و اساسِ هستی‌شان همین نفهم بودن است. این یک اصل است",
        "ناگهان با چشم‌های شرربار داد کشید: «ای خدا، پس عدالتت کو؟ اگر از ما یتیم‌ها حمایت نکنی از که می‌خواهی بکنی؟ باشد، به هم می‌رسیم! بالاخره قانون و عدالتی هم هست. هست، هست! خودم پیداش می‌کنم!",
        "اختیارِ هر چیزی دستِ خود آدم است. حالا اگر گذاشت هر چیزی راحت از چنگش بلغزد... این دیگر از جبن و بزدلی خودِ او است، تمام شد و رفت ...",
        "استیصالِ مزمن و ریشه‌دار، دیگر جُرم است.",
        "تنها چیزی که برایش مانده همین خاطراتِ خوشِ گذشته است،",
        "نزدیک انبار، روی کومه‌ای از هیزم نشست و چشم به پهنه رودِ عریض و متروکه دوخت. از بلندای این دستِ آب، چشم‌اندازِ پهناوری تا دوردست دامن گسترده بود. از آن دستِ رود، صدای ضعیفِ آوازی جسته و گریخته به گوش می‌رسید. در پهنه بی‌کرانِ دشت، غرقِ آفتاب، خیمه‌های چادرنشینان از دور مثلِ لکه‌های سیاهی به چشم می‌خورد. آن جا سرحدِ آزادی بود؛ آن جا مردمانی می‌زیستند که با مردمانِ این دستِ آب از زمین تا آسمان فرق داشتند؛ آن جا زمان هم انگار از حرکت بازایستاده بود، از دورانِ ابراهیم و اُمّتش انگار یک قدم به جلو برنداشته بود. راسکولنیکف نشست و بی‌حرکت، خیره به این چشم‌اندازِ پهناور نگاه کرد. فکرش به خیال‌بازی راه کشید و در خود فرورفت. به چیزِ به خصوصی فکر نمی‌کرد، فقط یک جور افسردگی آزارش می‌داد و راحتش نمی‌گذاشت.",
        "می‌خواست خیلی فوری دست به کاری بزند. یا باید، به هر قیمت که شده، تصمیم می‌گرفت و کاری می‌کرد، یا...\nناگهان دیوانه‌وار فریاد کشید: «یا اصلا دست از زندگی بکشم! سرنوشتم را، همین‌طور که هست، با خفّت و خواری قبول کنم و حقِّ عمل کردن، حقِّ زندگی کردن، حقِّ دوست داشتن را ببوسم و تا ابد کنار بگذارم!»",
        "«هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.»",
        "همین چیزهای خرد و ریز است که کارها را خراب می‌کند.",
        "اما استیصال، آقا، استیصالِ مزمن و ریشه‌دار، دیگر جُرم است. فقیر که باشید، باز می‌توانید اصالتِ فطری خودتان را حفظ کنید، اما مستأصل که باشید هیچ کاری از دستتان ساخته نیست",
        "بی‌خیال، قربان، بی‌خیال! من از این سر تکان دادن‌ها زیاد دیده‌ام، عینِ خیالم هم نیست،",
        "آدم فقط به تدریج و با دقتِ نظر می‌تواند کسی را درست بشناسد،",
        "«حرف یک چیز است، عمل یک چیز»،",
        "روحیه رُمانتیک شیلرمآب که می‌گویند همین است دیگر: یکی را هِی بزک می‌کنند، هِی بزرگ می‌کنند، هی می‌گویند انشاءالله این‌طور است، انشاءالله آن‌طور نیست، و با این که آن روی سکه را هم می‌دانند چیست، اصلا به روی مبارک خودشان نمی‌آورند، حتی فکرش هم می‌ترساندشان! ترجیح می‌دهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛",
        "مادر نوشته است: «مسئله عشق و عاشقی در میان نیست.» گیرم نباشد، اما اگر غیر از عشق، احترامی هم در کار نباشد، چه؟",
        "آدم‌های ناخوش‌احوال، خواب‌هایی می‌بینند که برجستگیشان، زنده بودنشان و شباهتشان به حقیقت، فوق‌العاده است. در این خواب‌ها گاه همه چیز ابعادِ غول‌آسا پیدا می‌کند، با وجودِ این همه چیزش، همه وقایعش، به طرزِ حیرت‌انگیزی قابلِ قبول به نظر می‌آید؛ جزئیاتش چنان دقیق و بی‌سابقه است و چنان هماهنگی هنرمندانه‌ای با هم دارند که خواب‌بیننده هرگز نمی‌تواند در بیداری آنها را مجسم کند،",
        "رؤیاهای ناشی از بیماری، همیشه تا مدت‌ها بعد هم به یاد می‌مانند و تأثیرِ عمیقی در مزاجِ مختل‌شده و تحریک‌شده انسان به‌جا می‌گذارند.",
        "چهره در گودنای بالش فرو کرده، بی‌حرکت دراز کشیده بود. مدام خیال می‌بافت و بافته‌هاش هم، همه از دم، عجیب و غریب بود",
        "حتی اگر گاهی پیش می‌آمد که طرحِ کار را بریزد و نقشه آن را تا آخرین جزئیات بکشد و هیچ تردیدی هم در هیچ موردی نداشته باشد، باز ممکن بود همه چیز را کنار بگذارد و کلِّ قضیه را بی‌معنی، وحشتناک و غیرِ عملی بداند.",
        "بررسی جزئیاتِ کار را به بعد موکول کرده بود، به روزی که از همه چیز مطمئن باشد. اما مطمئن شدن از همه چیز، غیرممکن بود.",
        "مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "روزی که ناقوسِ آزادی به صدا دربیاید، روزی که توده‌های عظیمِ خلق زنجیرهای بندگی را پاره کنند، آن وقت معلوم می‌شود که هر کس چند مَرده حلّاج است.»",
        "به هر حال بیشتر از هجده نوزده سال عمر نمی‌کند. مگر صدها دختر از این قبیل ندیده‌ام؟ چه‌طور به این روز می‌افتند؟ درست به همین ترتیب! به درک، به من چه! بگذار بیفتند! می‌گویند درستش همین است. می‌گویند لازم است هر سال چند درصد.... به این راه بیفتند... به درک ... لابد برای این که اکثریت بتوانند راحت و سالم زندگی کنند و کسی مزاحمشان نشود. چند درصد! راستی که از چه واژه‌های بامزه‌ای استفاده می‌کنند: آرامش‌بخش و علمی. کافی است بگویی «چند درصد» تا تمامِ نگرانی‌ها برطرف بشود.",
        "تازه‌وارد، که از روی قرائنِ متقن فهمیده بود که این جا، در این سوراخ‌موشِ نکبتی، کسی برای عنقِ منکسرِ او تره هم خرد نمی‌کند، با لحنی کم و بیش نرم و مؤدبانه، هر چند نه بی‌ته‌رنگِ خشونت، و با تأکید بر تک تک هجاهای سؤالش، خطاب به زوسیمف پرسید: «رودیون رومانوویچ راسکولنیکفِ دانشجو، یا دانشجوی سابق، بله؟»",
        "خب دیگر... اختیارِ هر چیزی دستِ خود آدم است. حالا اگر گذاشت هر چیزی راحت از چنگش بلغزد... این دیگر از جبن و بزدلی خودِ او است، تمام شد و رفت ...",
        "من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "همین چیزهای خرد و ریز است که کارها را خراب می‌کند. همین چیزهای کوچک و بی‌اهمیت. همیشه همین‌جور چیزها است که کلِّ نقشه را نقشِ بر آب می‌کند.",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی.",
        "دستِ آخر هم کمندی انداختم که اگر بخواهی دلِ زنی را صید کنی ردخور ندارد، بی‌استثنا هر شکاری را که بخواهی اسیرِ چنبره خودش می‌کند. همه هم این کمند را می‌شناسند: تملق و چاپلوسی.",
        "نه، من خودم را کشتم نه آن عجوزه را. به یک ضربه کارِ خودم را ساختم و خلاص.",
        "می‌خواهی بگویم من تو را چه جور آدمی می‌دانم؟ به نظرِ من، تو از آن قماش آدم‌ها هستی که اگر دل و روده‌شان را هم بیرون بریزند، باز می‌ایستند و با لبخند توی چشمِ جلادشان نگاه می‌کنند، به شرطی که به چیزی یا به خدا ایمان داشته باشند. خیلی خب، همین ایمان را پیدا کن و به خاطرش زندگی کن. چیزی که تو مدت‌هاست به آن احتیاج داری، تغییرِ هواست.",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی.",
        "نفسِ «بودن» هرگز او را ارضا نکرده بود و نمی‌کرد. همیشه چیزی بیش از «بودن» طلب کرده بود. شاید همین زیاده‌خواهی باعث شده بود که زمانی خود را برتر از دیگران بیانگارد، مردی با اختیاراتی بیش از دیگران.",
        "«مهم این است که از حالا به بعد همه چیز صورتِ دیگری به خودش می‌گیرد، همه چیز از وسط دو پاره می‌شود، همه چیز، همه چیز. فقط نمی‌دانم من آمادگیش را دارم یا نه.",
        "از غرورِ زخم‌خورده مریض شده بود.",
        "«حالا دیگر چطور ممکن است معتقداتِ او، معتقداتِ من نباشد؟ یا دستِکم احساساتش، آرزوهایش ...»",
        "با این که همین چند لحظه پیش، یک آن مغلوبِ این عطشِ ناگهانی شده بود که با کسی هم‌کلام شود، از همان اول نتوانست انزجارِ دیرینه زننده و خشم‌آورِ خود را نسبت به هر بیگانه‌ای که بخواهد سر از زندگی خصوصی او درآورد، مهار کند.",
        "اما استیصال، آقا، استیصالِ مزمن و ریشه‌دار، دیگر جُرم است. فقیر که باشید، باز می‌توانید اصالتِ فطری خودتان را حفظ کنید، اما مستأصل که باشید هیچ کاری از دستتان ساخته نیست.",
        "مسلمآ هر آدمی باید دستِ کم یکی را داشته باشد که به حالش دل بسوزاند!",
        "«انسان چه موجودِ پستی است! اما آن که انسان را پست بداند، خودش پست‌تر است!»",
        "بی‌خیال طی کن. خودت را بسپر دستِ جریانِ زندگی. نگران هم نباش، زندگی خودش تو را به ساحلِ مقصود می‌رساند",
        "دلش می‌خواست، ولو یک آن، در دنیای دیگری، هر دنیایی جز دنیای خودش، فارغ از همه چیز، نفسی بکشد.",
        "دردناک‌تر از همه این که یک چیزِ حسی بود نه عقلانی، یک حسِ بلاواسطه، زجرآورترین حسی که در عمرش شناخته بود.",
        "زیادی خودخوری کرده‌ام، زیادی خودم را زجر داده‌ام، خودم هم نمی‌دانم چه‌کار باید بکنم. اصلا، بیخود خوداَم را زجر داده‌اَم، چه دیروز، چه پریروز، چه روزهای قبل‌اَش. خوب که شدم، دیگر خودم را زجر نمی‌دهم. ولی ... اگر هیچ وقت خوب نشدم، چی؟",
        "آشفته و آسیمه‌سر، زیرِ لب گفت: «می‌دانستم! فکرش را می‌کردم! خریت از این بدتر نمی‌شود! واقعآ که! ببین چه چیزِ پیشِ پا افتاده‌ای می‌تواند همه نقشه‌ها را خراب کند. بله آقا، مثل این که کلاهت زیادی توی چشم می‌زند. بس که بدترکیب و بی‌قواره است نظرِ هر کسی را جلب می‌کند. با این ژنده‌پاره‌ها، باید کلاهِ کپی سرت می‌گذاشتی",
        "آهان، پس حالا که این‌طور است گورِ بابای آزادگی! آزادی‌مان را، صفای باطنی‌مان را، حتی وجدان‌مان را ــ خلاصه همه چیز را در نهایتِ میل و رغبت می‌بریم بازار و به حراج می‌گذاریم. بگذار زندگی من تباه شود تا عزیزانم خوشبخت باشند! اینها که چیزی نیست، حتی حاضریم اصولِ اخلاقی‌مان را هم معامله کنیم، حاضریم پای درسِ یسوعی‌ها هم بنشینیم، این جوری دستِ کم از شرِ افکارِمان هم خلاص می‌شویم؛ خودمان را قانع می‌کنیم که چاره دیگری نداشتیم، مجبور بودیم، امرِ خیر در میان بود. یک همچین ملتی هستیم ما، و همه چیز مثلِ روز روشن است.",
        "آهان، پس حالا که این‌طور است گورِ بابای آزادگی! آزادی‌مان را، صفای باطنی‌مان را، حتی وجدان‌مان را ــ خلاصه همه چیز را در نهایتِ میل و رغبت می‌بریم بازار و به حراج می‌گذاریم. بگذار زندگی من تباه شود تا عزیزانم خوشبخت باشند! اینها که چیزی نیست، حتی حاضریم اصولِ اخلاقی‌مان را هم معامله کنیم، حاضریم پای درسِ یسوعی‌ها هم بنشینیم، این جوری دستِ کم از شرِ افکارِمان هم خلاص می‌شویم؛ خودمان را قانع می‌کنیم که چاره دیگری نداشتیم، مجبور بودیم، امرِ خیر در میان بود. یک همچین ملتی هستیم ما، و همه چیز مثلِ روز روشن است.",
        "فقیر که باشید، باز می‌توانید اصالتِ فطری خودتان را حفظ کنید، اما مستأصل که باشید هیچ کاری از دستتان ساخته نیست. آدمِ مستأصل را حتی با چوب هم نمی‌رانند بلکه مثلِ آشغال با جارو از میانِ آدم‌های آبرومند می‌روبند. حق هم دارند، چون آدمی که درمانده شد، خودش اول از همه خودش را خوار و ذلیل می‌کند.",
        "شانه به شانه هم نشستند، افسرده و مغموم، مثلِ کشتی‌شکستگانی برکرانه متروکه‌ای از پسِ توفان.",
        "تازگی‌ها هر دکان‌داری برای خودش یک‌پا نظریه‌پرداز و آرمان‌خواهِ دوآتشه شده و همچین همه چیز را به نفعِ خودشان تحریف کرده‌اند که اصلِ مسئله لوث شده و از اعتبار افتاده. بس است دیگر!",
        "من دوست دارم مردم چرت و پرت بگویند. تنها امتیازِ انسان بر سایرِ موجودات همین است. با همین چرت و پرت گفتن است که آدم مآلا به حقیقتْ می‌رسد. من انسان‌اَم چون چرند می‌گویم. تا امروز حتی یک حقیقت کشف نشده که قبلش صدها یا شاید هزار بار چرت و پرتِ محض نگفته باشند، و اتفاقآ این خیلی هم قابلِ تحسین است. منتها، ببینید، مشکلِ ما روس‌ها این است که حتی چرت و پرت را هم نمی‌توانیم به شیوهِ خودمان بگوییم. هر چرند و پرندی که دلت می‌خواهد بگو، اما به راه و رسمِ خودت، آن وقت من حاضرم پایت را هم ببوسم. چون مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است. در موردِ اول، تو یک انسانی؛ در موردِ دوم، فقط یک طوطی مقلّد!",
        "ما در دنیای امروز کجای کاریم؟ تا آن جا که به علم و تکامل و اندیشه و اختراعات و آرمان‌ها و اهداف و خواست‌ها و لیبرالیسم و شعور و تجربه و غیره و غیره مربوط می‌شود، همه‌مان بدونِ استثنا هنوز در کلاسِ اولِ ابتدایی درجا می‌زنیم. اتکا کردن به فکرِ دیگران به دهنمان مزه کرده، بهش عادت کرده‌ایم.",
        "خودش کتاب را از او خواسته بود، کمی پیش از مریض شدنش. سونیا هم آورده بود، بی‌این که چیزی بگوید. تا به حال هم لای آن را باز نکرده بود.\nحالا هم بازش نکرد، فقط فکری به سرش افتاد: «حالا دیگر چطور ممکن است معتقداتِ او، معتقداتِ من نباشد؟ یا دستِکم احساساتش، آرزوهایش ...»",
        "همین است دیگر: یکی را هِی بزک می‌کنند، هِی بزرگ می‌کنند، هی می‌گویند انشاءالله این‌طور است، انشاءالله آن‌طور نیست، و با این که آن روی سکه را هم می‌دانند چیست، اصلا به روی مبارک خودشان نمی‌آورند، حتی فکرش هم می‌ترساندشان! ترجیح می‌دهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛ تا بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم برده‌اند، حماقت‌شان را به خودشان ثابت کند",
        "«هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.»",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی. در صداقت و صمیمیت، حتی اگر یک درصد دروغ و تزویر باشد، فوری نغمه ناسازش بلند می‌شود و کار را به رسوایی می‌کشاند. برعکس، اگر همه حرف‌ها تا نقطه آخرش دروغ و تزویر باشد، مثلِ نغمه گوش‌نواز به دل می‌نشیند و لذت می‌بخشد. چاپلوسی، هر چقدر هم که نتراشیده و زننده باشد، دستِ کم نیمی از آن همیشه به نظر حقیقت می‌آید.",
        "مثلِ این بود که با همه وجودش احساس می‌کرد که دیگر هرگز نمی‌تواند مثل چند لحظه پیش، با آن فورانِ احساسات، یا اصلا به هر شکلِ دیگری، با آن آدم‌ها حرف بزند و مخاطبانِ حاضر، حتی اگر برادر و خواهرش بودند، دیگر تحتِ هیچ شرایط هیچ حرفی با آنها نداشت. پیش از آن هرگز چیزی چنین وحشتناک و عجیب تجربه نکرده بود. دردناک‌تر از همه این که یک چیزِ حسی بود نه عقلانی، یک حسِ بلاواسطه، زجرآورترین حسی که در عمرش شناخته بود.",
        "احساسی تازه و سمج و سرسخت دم به دم به دلش چنگ می‌انداخت: یک جور احساسِ دلزدگی از همه چیز، از هر چیز که پیشِ چشمش می‌آمد ــ احساسی کین‌آلود، یک‌دنده، کشنده. از آدم‌هایی که در خیابان می‌دید بدش می‌آمد، از قیافه‌هایشان، از طرزِ راه رفتنشان، از حرکاتشان بدش می‌آمد. حالا اگر کسی صدایش می‌کرد، تف توی صورتش می‌انداخت، شاید هم گازش می‌گرفت.",
        "هیچی مثل پول دردِ ما را دوا نمی‌کند.",
        "شکرِ تو می‌گویم که خواهشم را نشنیده نمی‌گیری. و می‌دانم که هرگز نشنیده نگرفته‌ای.",
        "ما در دنیای امروز کجای کاریم؟ تا آن جا که به علم و تکامل و اندیشه و اختراعات و آرمان‌ها و اهداف و خواست‌ها و لیبرالیسم و شعور و تجربه و غیره و غیره مربوط می‌شود، همه‌مان بدونِ استثنا هنوز در کلاسِ اولِ ابتدایی درجا می‌زنیم. اتکا کردن به فکرِ دیگران به دهنمان مزه کرده، بهش عادت کرده‌ایم.",
        "حیف که پدر و مادرِ من مرده‌اند. بارها، می‌دانی، بارها به خودم گفته‌ام حیف که آن‌ها حالا در قیدِ حیات نیستند. اگر زنده بودند کاری می‌کردم که چارشاخ بمانند. کاری می‌کردم که انگشت به دهن حیران بمانند. «بچه نباید پدر و مادراَش را ترک کند» یعنی چه؟ «بچه نباید ول بار بیاید» کدام است؟ این مزخرفات را باید ریخت دور! نشانشان می‌دادم. درسی به‌شان می‌دادم که خودشان حظ کنند! حیف که هیچ کدام‌شان زنده نیستند.»",
        "کاش واقعآ خودش را جنایتکار می‌دانست!",
        "اتفاقآ من دوست دارم مردم چرت و پرت بگویند. تنها امتیازِ انسان بر سایرِ موجودات همین است. با همین چرت و پرت گفتن است که آدم مآلا به حقیقتْ می‌رسد. من انسان‌اَم چون چرند می‌گویم.",
        "می‌توانست مستی را بهانه کند؟ این که عذرِ بدتر از گناه بود، عذرِ احمقانه‌ای صد مرتبه خفت‌آورتر از خودِ گناه. گفته‌اند:",
        "بعد از یک ماه فلاکت کشیدن و دستخوشِ آشوب‌های یأس‌آور بودن، چنان از پا درآمده بود که دلش می‌خواست، ولو یک آن، در دنیای دیگری، هر دنیایی جز دنیای خودش، فارغ از همه چیز، نفسی بکشد.",
        "عجب قومِ طُرفه‌ای هستید شما. ظاهرآ عالمِ غیب را قبول ندارید، اما باطنآ تا رگ و پیتان قبولش دارید. از همین «احتمالا» گفتنِتان، دوستِ عزیز، پیداست که شما ملت حتی وقتی هم که می‌خواهید عقیده‌تان را به زبان بیاورید، بزدل و محافظه‌کارید.",
        "در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی. در صداقت و صمیمیت، حتی اگر یک درصد دروغ و تزویر باشد، فوری نغمه ناسازش بلند می‌شود و کار را به رسوایی می‌کشاند. برعکس، اگر همه حرف‌ها تا نقطه آخرش دروغ و تزویر باشد، مثلِ نغمه گوش‌نواز به دل می‌نشیند و لذت می‌بخشد. چاپلوسی، هر چقدر هم که نتراشیده و زننده باشد، دستِ کم نیمی از آن همیشه به نظر حقیقت می‌آید. ربطی هم به موقعیتِ اجتماعی آدم‌ها و این طبقه و آن طبقه ندارد، همه را در بر می‌گیرد. حتی یک راهبه را هم می‌شود با تملق از راه به‌در کرد. آدم‌های معمولی که جای خود دارند.",
        "مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید وقتی آدم پناهی نداشته باشد یعنی چه؟",
        "از مردمِ عادی بیزار بود؛ از جماعت گریزان بود؛ با این حال، عمدآ جایی می‌رفت که جمعیتش انبوه‌تر باشد. حاضر بود همه چیزش را بدهد و تنها باشد؛ با این همه، احساس می‌کرد دقیقه‌ای نمی‌تواند تنهایی را تحمل کند.",
        "از سایه خودش هم می‌رمید.",
        "گرچه سعی می‌کرد ناراحتی‌اش را با لبخندی در عینِ حال محجوبانه و وقیحانه بپوشاند؛ با وجودِ این قیافه‌اش داد می‌زد که سخت ناراحت است.",
        "«یک حماقتِ کوچک، یک بی‌احتیاطی کوچک احمقانه، کافی است تا برای همیشه نابود بشوم! بله.... فقط حیف که هوای این جا خوب نیست... خفه است",
        "دلش نمی‌خواست از کسی چیزی بپرسد",
        "حیف که تب دارم و حالِ خودم را نمی‌فهمم... می‌ترسم بالاخره یک حرفِ احمقانه از دهنم بپرد...»",
        "چرا همین امروز؟ خدایا، کاش هر چه زودتر تمام می‌شد!»",
        "«همین الان باید رفت! وقت را نباید از دست داد! باید رفت و اینها را یک جا گم و گور کرد! زود، هر چه زودتر!»",
        "من یکی از فهمِ این مطلب که کشتنِ مردم با توپ و تفنگ یا محاصره نظامی، چرا باید شکلِ محترمانه‌تر و آبرومندانه‌تری داشته باشد عاجزم.",
        "اگر انسان واقعآ حیوان نباشد چه؟ اگر انسانیت، نوعِ بشر، حیوان نباشد چه؟ چون اگر حیوان باشد، بقیه حرف‌ها دیگر حرفِ مفت است، یک مشت خزعبلات و تلقیناتِ توخالی؛ و دیگر هیچ مانعی نیست که تو را از انجامِ کاری که در نظر داری باز بدارد؛",
        "داشت دچارِ حواس‌پرتی و فراموش‌کاری می‌شد، خودش این را می‌دانست. یک لحظه را هم نباید از دست داد!",
        "بکشش، پول‌هایش را بردار و با این پول‌ها زندگی‌ات را وقفِ خدمت به بشریت و کارِ خیر کن. خب، به نظرِ تو این همه عملِ خیر نمی‌تواند کفّارهِ آن یک جنایتِ کوچک را بدهد و گناه‌اش را بشوید؟",
        "جنایتکار، یا دستِ کم بیشترِ جنایتکاران، در لحظه ارتکابِ جرم، قوهِ تعقل‌شان هر یک به نوعی از کار می‌افتد و قدرتِ تصمیم‌گیری‌شان مختل می‌شود و درست در لحظه‌ای که باید بیش از همیشه معقول و محتاط باشند، دستخوشِ بی‌مبالاتی حیرت‌انگیزِ کودکانه می‌شوند.",
        "اما علم به ما می‌گوید: «نخیر، اول خودت را دوست بدار، بعد برو سراغِ دیگران، چون پایه و اساسِ همه چیز نفعِ شخصی است. اگر فقط خودت را دوست داشته باشی، کارت را همان‌جور انجام می‌دهی که باید انجام بدهی،",
        "«من دوست دارم. من ساز و آوازِ نوازنده‌های دوره‌گرد را شب‌های سرد و بارانی و تیرهِ پاییزی دوست دارم ــ بله، به خصوص شب‌های بارانی ــ موقعی که قیافه رهگذرهای خیابان سبزِ کم‌رنگ و ناخوش‌احوال به نظر می‌آید. یا اصلا، موقعی که برفِ آب‌داری، درست رو به پایین، ببارد و یک نفس نسیم نباشد و چراغ‌های گازی خیابان‌ها از خلالِ دانه‌های برف سوسو بزند.",
        "چیزی که اینها دنبالش هستند چشم‌پوشی مطلق از شخصیتِ فردی است. می‌خواهند فرد هیچ شخصیتی از خودش نداشته باشد. تمامِ همّ و غمشان این است. یعنی خودت نباشی، یا حتی‌المقدور کمتر به هویتِ خودت شباهت داشته باشی. از نظرِ اینها، این بالاترین حدِّ پیشرفت است.",
        "ابدآ! اتفاقآ من دوست دارم مردم چرت و پرت بگویند. تنها امتیازِ انسان بر سایرِ موجودات همین است. با همین چرت و پرت گفتن است که آدم مآلا به حقیقتْ می‌رسد. من انسان‌اَم چون چرند می‌گویم. تا امروز حتی یک حقیقت کشف نشده که قبلش صدها یا شاید هزار بار چرت و پرتِ محض نگفته باشند",
        "یک نقشه گاهی به شکلِ ماهرانه و زیرکانه‌ای به اجرا در می‌آید، اما کنترلِ اَعمال، به خصوص اوایل، غالبآ نامطمئن است و بستگی به احساساتِ بیمارگونه دارد. درست مثلِ رؤیا.»",
        "ما در بیشترِ موارد مثلِ دیوانه‌ها هستیم، با این تفاوت جزیی که آدم‌های «روانی» یک خرده دیوانه‌تر از بقیه هستند. از این نظر، درست است، آدمِ عادی تقریبآ وجود ندارد. در هر ده هزار یا حتی صد هزار نفر شاید به یک نفر بر بخوریم، اما من همان یک نفر را هم نمونه ضعیف می‌دانم",
        "جنایت، اعتراضی است علیهِ شرایطِ نابسامانِ اجتماعی، تمام شد و رفت. هیچ اگر و مگر و اسباب و عللِ دیگری هم موردِ قبول نیست.",
        "محیط. محیط ریشه همه شرارت‌هاست ــ همین و بس!",
        "«تاریخ همانا ثبتِ رذالت است و حماقت، همین و بس!",
        "اگر جامعه را مطابقِ موازینِ طبیعی سازمان بدهند، اثری از جنایت و شرارت باقی نمی‌ماند، یعنی دیگر جایی برای اعتراض نمی‌مان",
        "ارتکابِ جنایت همیشه با نوعی بیماری همراه است.",
        "اشخاصی هستند که می‌توانند... نه، ببخشید، نگفته‌اید می‌توانند، گفته‌اید به تمامِ معنا حق دارند دست به هر جرم و جنایتی بزنند و خلاصه، تافته‌های جدا بافته‌ای هستند فراتر از هر قرار و قانون.»",
        "«انسان چه موجودِ پستی است! اما آن که انسان را پست بداند، خودش پست‌تر است!»",
        "فکر می‌کنید من آنها را به خاطرِ چرند گفتنشان ملامت می‌کنم؟ ابدآ! اتفاقآ من دوست دارم مردم چرت و پرت بگویند. تنها امتیازِ انسان بر سایرِ موجودات همین است. با همین چرت و پرت گفتن است که آدم مآلا به حقیقتْ می‌رسد. من انسان‌اَم چون چرند می‌گویم.",
        "فقط مانده‌ام که مردم از چه چیزی بیشتر وحشت دارند. من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند...",
        "فریدریش نیچه، به طرحِ مشخصاتِ یک «ابر انسانِ» دیگر همت گماشت، انسانی که «خواست» و «هدف»اَش «قدرت» بود برای برکشیدنِ انسانی که بی‌خدا شده بود و حال می‌بایست خود خدا شود و از «وضعیتِ خدایان» برخوردار باشد، یعنی «وضعیتِ بی‌دردی». اما از «ابرانسانِ» هگل نیز بدونِ «قدرت» کاری ساخته نبود. «ابر انسانِ» هگل نیز برای رسیدن به هدفِ خود، و تحققِ «آرمانِ شریف و متعالی» خود، نیازمندِ قدرت بود، و برای رسیدن به این «قدرت» هر «وسیله»یی را مجاز می‌دانست. به این ترتیب، این دو اندیشه، با همه‌ی وجوهِ متمایزِ خود، سرانجام به یک نقطه می‌رسیدند: «قدرت‌خواهی». اما خواستِ هر قدرتی، بدونِ دست زدن به «جنایت»، رؤیایی‌ست پوچ و بی‌معنا. پس «آرمان» (به هر شکل و به هر نام) جفتِ «جنایت» است.",
        "لابد خودتان حدس زده‌اید که سونیا تحصیلاتی نداشته. چهار سال پیش خواستم بهش جغرافی و تاریخِ جهان درس بدهم، ولی متأسفانه خودم چیزِ درستی از اینها نمی‌دانستم. کتابِ درسی درستی هم که نداشتیم. آخر کتابمان کجا بود... یعنی، به هر حال، دیگر نداشتیم. این بود که تحصیلش نیمه‌کاره ماند. رسیده بودیم به کورش پادشاهِ پارس.",
        "و می‌دانست که تا تمامش نکند پا به آن خانه نخواهد گذاشت، دیگر تابِ تحملِ آن زندگی را نداشت. حالا چه‌طور تمامش می‌کرد و از چه راهی تمامش می‌کرد، اصلا نمی‌دانست. حتی نمی‌خواست فکرش را بکند. اصلا نمی‌خواست به چیزی فکر کند: فکر کردن برایش عذابِ الیمی شده بود. تنها چیزی که حس می‌کرد و می‌دانست این بود که این وضع باید از بیخ و بن دگرگون شود، به هر شکلی که شده. با عزم و اعتمادبه‌نفسی خلل‌ناپذیر و دردناک، متصل می‌گفت: «به هر شکلی که شده!»",
        "و می‌دانست که تا تمامش نکند پا به آن خانه نخواهد گذاشت، دیگر تابِ تحملِ آن زندگی را نداشت. حالا چه‌طور تمامش می‌کرد و از چه راهی تمامش می‌کرد، اصلا نمی‌دانست. حتی نمی‌خواست فکرش را بکند. اصلا نمی‌خواست به چیزی فکر کند: فکر کردن برایش عذابِ الیمی شده بود. تنها چیزی که حس می‌کرد و می‌دانست این بود که این وضع باید از بیخ و بن دگرگون شود، به هر شکلی که شده. با عزم و اعتمادبه‌نفسی خلل‌ناپذیر و دردناک، متصل می‌گفت: «به هر شکلی که شده!»",
        "همین، سخت عذابش می‌داد؛ حتی به گریه‌اش می‌انداخت.",
        "من خارج رفته‌ام، همیشه هم عُقّم گرفته و برگشته‌ام. نه این که از آن جاها بدم بیاید، نه. منتها آن آفتاب، آن خلیجِ ناپل، آن دریا... دل و دماغ را از آدم می‌گیرد. از همه بدتر این که حسرت به دلِ آدم می‌اندازد. نه، این جا خیلی بهتر است. این جا دستِ کم می‌توانی تقصیرِ واماندگی‌هایت را بیندازی گردنِ مردم، می‌توانی برای خودت عذر و بهانه بتراشی. من الآن حاضرم بروم قطبِ شمال، چون میخوارگی خرابم می‌کند، از عرق‌خوری بدم می‌آید، منتها چاره‌ای هم جز مستی و خرابی برایم نمانده.",
        ". خواهرت را دوست داشته باش. همان جور دوستش داشته باش که او تو را دوست دارد و یادت باشد که او خیلی تو را دوست دارد، خیلی خیلی بیشتر از جانِ خودش.",
        "به رحمتِ خالق‌مان، به لطفِ منجی‌مان اعتقاد داری؟ نکند یک وقت تحتِ تأثیرِ زمانه کفر و الحاد قرار گرفته باشی؟ اگر این‌طور باشد، برایت دعا می‌کنم.",
        "بگذار تنگِ تنگ بغلت کنم و باز و باز ببوسمت.\nدوستدارِ تو تا لبِ گور",
        "ولی، خوب، وقتی پای معامله در میان باشد، وقتی سرمایه و منافعِ معامله پنجاه ــ پنجاه باشد، مخارجش هم باید نصف نصف باشد. به قولِ معروف، حساب حساب است کاکا برادر.",
        "روح و آزادگی خودش را ــ به خاطرِ مادیات ــ به ذلّت و خفّت نکشاند!",
        "خودش را می‌فروشد به خاطرِ کسی که دوستش دارد، کسی که می‌پرستدش!",
        ". بگذار زندگی من تباه شود تا عزیزانم خوشبخت باشند! اینها که چیزی نیست، حتی حاضریم اصولِ اخلاقی‌مان را هم معامله کنیم",
        "هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.»",
        "احساسی تازه و سمج و سرسخت دم به دم به دلش چنگ می‌انداخت:",
        "ناستاسیا مدتِ درازی، ساکت و اخم‌کرده، نگاهش کرد. راسکولنیکف از این که ناستاسیا آن‌طور نگاهش می‌کرد، معذّب بود. حتی ترس برش داشت.",
        "حیف که از اول سوراخِ دعا را گم کردی و از راهش وارد نشدی. باید قلقش را پیدا می‌کردی،",
        "خودم هم گه‌گیجه گرفته‌ام.",
        "به خاطرِ این است که دوستت دارم.",
        "بچه نازنینی است، در نوعِ خودش واقعآ بچه نازنینی است.",
        "فقر، قربان، جُرم نیست. این یک حقیقتِ مسلم است. البته قبول دارم که میخوارگی هم فضیلت نیست و این حقیقتْ مسلم‌تر است. اما استیصال، آقا، استیصالِ مزمن و ریشه‌دار، دیگر جُرم است. فقیر که باشید، باز می‌توانید اصالتِ فطری خودتان را حفظ کنید، اما مستأصل که باشید هیچ کاری از دستتان ساخته نیست. آدمِ مستأصل را حتی با چوب هم نمی‌رانند بلکه مثلِ آشغال با جارو از میانِ آدم‌های آبرومند می‌روبند.",
        "دیگر تابِ تحملِ آن زندگی را نداشت. حالا چه‌طور تمامش می‌کرد و از چه راهی تمامش می‌کرد، اصلا نمی‌دانست. حتی نمی‌خواست فکرش را بکند. اصلا نمی‌خواست به چیزی فکر کند: فکر کردن برایش عذابِ الیمی شده بود. تنها چیزی که حس می‌کرد و می‌دانست این بود که این وضع باید از بیخ و بن دگرگون شود، به هر شکلی که شده.",
        "خلاصه دیدم صبحِ زود، به قولِ معروف، کلّه سحر، با هفت قلم آرایش آمد سراغم. وای خدا! بهش گفتم، لابد باز خوابی چیزی برایم دیده‌ای، باز آمده‌ای تیغم بزنی، وگرنه این‌جور چسان فسان نمی‌کردی. گفت ــ حالا ببین چی گفت! ــ گفت آقا من حاضرم تا آخرِ عمر کنیزِ حلقه به گوشِ تو باشم، می‌شنوی؟ به خودم گفتم صحیح، پس حالا به کنیزی رضایت داده! اما چه لباسی پوشیده بود، خدا! مکش مرگِ ما، عینهو ژورنال!»",
        "اما دیگر داشت نفس‌های آخر را می‌کشید. سونیا فریادِ ضعیفی کشید، به طرفش دوید، بغلش کرد و همان‌جا خشکش زد. مَرد، در آغوشِ دخترش جان داد.",
        "راستی شما به روح اعتقاد دارید؟»\n‫«چه جور روحی؟»\n‫«چه جور روحی؟ روح دیگر، روح.»\n‫«شما دارید؟»\n‫«والله، چه عرض کنم؟ بی‌اعتقادِ بی‌اعتقاد هم نیستم.»\n‫«چطور؟ به سراغتان می‌آیند؟»\n‫سویدریگایلوف نگاهِ غریبی به او کرد.\n‫دو کنجِ لب را به لبخندی عجیب تاب داد و گفت: «زنم چرا، گه‌گاه به دیدنم می‌آید.»",
        "«ما معمولا فکر می‌کنیم جهانِ آخرت، دنیایی است عظیم و غیرِقابلِ درک. آخر چرا؟ آمدیم آن دنیا اتاقک محقری بود مثلِ همین حمام‌های دودزده دهات، با سه‌کنج‌های کارتُنک‌بسته، هان؟ آن وقت چه؟ می‌دانید، من که گاهی فکر می‌کنم باید همین‌طورها باشد.»",
        "هیچ‌کس حرفِ هیچ‌کس را نمی‌فهمید. هر کس فکر می‌کرد حقیقت فقط در وجودِ خودش لانه کرده است. به دیگران که نگاه می‌کرد، آه از نهادش برمی‌آمد، غمش می‌گرفت و اشکش سرازیر می‌شد.",
        "«همه چیز دستِ خداست.»",
        "اصلا شاید طبیعی‌تر از همه این باشد که هیچ کاری نکنم. هیچ کاری نکردن هم خودش یک کار است!",
        "نه، هیچ کاری نکردن هم طبیعی نیست. خوب، باید دید چه پیش می‌آید... خواهیم دید... خیلی هم زود... که رفتنِ من به آن جا عاقلانه بوده یا نسنجیده.",
        "یکی را هِی بزک می‌کنند، هِی بزرگ می‌کنند، هی می‌گویند انشاءالله این‌طور است، انشاءالله آن‌طور نیست، و با این که آن روی سکه را هم می‌دانند چیست، اصلا به روی مبارک خودشان نمی‌آورند، حتی فکرش هم می‌ترساندشان! ترجیح می‌دهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛ تا بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم برده‌اند، حماقت‌شان را به خودشان ثابت کند.",
        "والله، گمانم این کلیشه دیگر کهنه شده باشد. هر بازپرسی یکی از این کلیشه‌ها را توی آستین دارد: بازجویی را با حرف‌های پرت و بی‌ربط شروع می‌کنند، یا حتی با چیزهای خیلی جدّی منتها به کلّی بی‌ربط، تا شخصِ موردِ بازجویی را شیر کنند یا اصلا حواسش را پرت کنند، به اصطلاح از حالتِ تدافعی دربیاورند، بعد یک‌دفعه یک سؤالِ مهلک و کارساز می‌کوبند به مغزش و گیجش می‌کنند. درست نمی‌گویم؟ فکر می‌کنم این قاعده را توی تمامِ کتاب‌های درسی نوشته باشند.",
        "آدم‌های ناخوش‌احوال، خواب‌هایی می‌بینند که برجستگیشان، زنده بودنشان و شباهتشان به حقیقت، فوق‌العاده است.",
        "انگار یک مشت کهنه‌پرستِ پوسیده مغزند با افکاری لایقِ زباله‌دان.",
        "خودشان توی سرِ خودشان می‌زنند، بس که فطرتآ مطیع و گوش به فرمانِ قانون‌اند:",
        "آدم‌های ناخوش‌احوال، خواب‌هایی می‌بینند که برجستگیشان، زنده بودنشان و شباهتشان به حقیقت، فوق‌العاده است",
        "برای آدم‌های عمیق و حساس، درد و رنج لازم است.»",
        "راسکولنیکف با نفرتی بی‌پرده و تحقیرآمیز جواب داد: «اگر این کار را می‌کردم به شما یکی نمی‌گفتم.»",
        "نه این که آدمِ بزدلی باشد یا به کوچک‌ترین چیزی جا بزند. نه؛ بل‌که مدتی بود، مثلِ آدم‌های مالیخولیایی، سخت حساس و تحریک‌پذیر و عصبی شده بود. چنان سر به گریبان و در خود فرو رفته و گوشه‌گیر شده بود که خانمِ صاحبخانه که جای خود داشت، از سایه خودش هم می‌رمید. تنگدستی از پا درش آورده بود، اما تازگی‌ها حتی به تنگی دست هم دیگر اهمیتی نمی‌داد. قیدِ همه چیز را زده بود و از همه کس بریده بود.",
        "«فقر، قربان، جُرم نیست. این یک حقیقتِ مسلم است. البته قبول دارم که میخوارگی هم فضیلت نیست و این حقیقتْ مسلم‌تر است. اما استیصال، آقا، استیصالِ مزمن و ریشه‌دار، دیگر جُرم است. فقیر که باشید، باز می‌توانید اصالتِ فطری خودتان را حفظ کنید، اما مستأصل که باشید هیچ کاری از دستتان ساخته نیست.",
        "یک خصوصیتِ عجیب را هم باید در تمامِ تصمیم‌هایی که در این باره گرفته بود، در نظر داشت. همه آنها در یک ویژگی عجیب مثلِ هم بودند: هر چه قطعی‌تر می‌شدند، در دَم به نظرش بی‌معنی‌تر و وحشتناک‌تر می‌شدند.",
        "منطقِ اخلاقی‌اش به تیزی تیغ شده بود، و از هر زاویه‌ای که نگاه می‌کرد هیچ ایرادِ وجدانی به نقشه‌هایش وارد نمی‌دید.",
        "ته‌شمعِ مومی مدتی بود که در شمعدانِ لهیده پت‌پت می‌کرد و در آن اتاقِ نکبت‌زده بر چهره آن قاتل و آن روسبی، که با وضعی چنین غریب بر سرِ کتابِ آسمانی گرد آمده بودند، نوری ضعیف و بی‌جان می‌افشاند.",
        "نه حوصله داشت قضیه را منتفی بداند و مثلا به هوای گردش به خیابان برود، نه دلش می‌آمد به اتاقش برگردد."
    ]
}