{
    "bookName": "هری پاتر و فرزند نفرین شده",
    "taaghcheId": 11925,
    "taaghcheQuotes": [
        "شجاعت عذر موجهی برای حماقت نیست.",
        "کسایی که دوسشون داریم هیچ‌وقت واقعاً ما رو ترک نمی‌کنن هری. چیزهایی هست که مرگ نمی‌تونه لمس کنه. نقاشی... و خاطره... و عشق.",
        "هری: اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ،",
        "آلبوس: اونا مردای خوبی بودن.\nهری: اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ، و می‌دونی چیه... اون نقص‌ها اونا رو بزرگ‌تر می‌کرد.",
        "فکر می‌کنم یه جایی می‌رسه که باید انتخاب کنی می‌خوای چجور آدمی باشی.",
        "\"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \"",
        "می‌دونم از تکلیف و کتاب متنفری و ناامیدت نمی‌کنم، خودت اینو می‌دونی.",
        "اگه یه کارو خوب بلد باشیم اون فهمیدن اینه که کجا ما رو نمی‌خوان.",
        "تو هر لحظه‌ی درخشان شادی یه قطره سم هست: دونستن این که درد برمی‌گرده. با کسایی که دوسشون داری صادق باش، دردت رو نشون بده. رنج کشیدن برای انسان مثل نفس کشیدنه.",
        "کسایی که دوسشون داریم هیچ‌وقت واقعاً ما رو ترک نمی‌کنن هری. چیزهایی هست که مرگ نمی‌تونه لمس کنه. نقاشی... و خاطره... و عشق.",
        "فکر می‌کنم یه جایی می‌رسه که باید انتخاب کنی می‌خوای چجور آدمی باشی.",
        "اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ، و می‌دونی چیه... اون نقص‌ها اونا رو بزرگ‌تر می‌کرد.",
        "چیزای زیادی هم هست که درک کردن لازم داره",
        "هری: عشق آدمو کور می‌کنه. ما هر دو سعی کردیم به پسرامون چیزی رو بدیم که خودمون نیاز داشتیم، نه اونا. ما انقد مشغول دوباره ساختن گذشته‌ی خودمون بودیم که امروز اونا رو خراب کردیم.",
        "آلبوس: پدر، ما کجاییم؟ \nهری: جایی که من زیاد می‌یام. \nآلبوس: اما این‌جا قبرستونه... \nهری: و اینم قبر سدریکه. \nآلبوس: پدر؟ \nهری: پسری که کشته شد... کریگ... چه‌قدر اونو می‌شناختی؟ \nآلبوس: خیلی نه. \nهری: منم سدریک رو زیاد نمی‌شناختم. اون می‌تونست برای انگلیس کوییدیچ بازی کنه. یا یه کارآگاه فوق‌العاده بشه. می‌تونست هر چیزی بشه. و حق با ایمسه... اونو دزدیدن. واسه همین زیاد می‌یام این‌جا. برای",
        "شجاعت عذر موجهی برای حماقت نیست",
        "بعید نیست به خاطر اهداف خودش ستاره‌ها رو جور دیگه‌ای ببینه",
        "هیچ چیزی اونجا نیست که ازش بترسی.",
        "هری: \"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \"",
        "اسکورپیوس: اگه مردنم جلوی برگشتن ولدمورت رو می‌گیره حاضرم بمیرم.",
        "من دیگه خودمو مسئول ناراحتی تو نمی‌دونم. حداقل تو یه پدر داری. من نداشتم.",
        "چون... وقتی دراکو مالفوی باشی خیلی تنها هستی.",
        "اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ، و می‌دونی چیه... اون نقص‌ها اونا رو بزرگ‌تر می‌کرد.",
        "هری: ببین، تا وقتی تو خوش‌حال هستی چیز دیگه‌ای برام مهم نیست.",
        "آلبوس در یکی از کوپه‌ها را باز می‌کند و چشمش به یک بچه‌ی موطلایی تنها – اسکورپیوس – می‌افتد که کسی جز او در کوپه نیست. آلبوس لبخند می‌زند. اسکورپیوس هم لبخند می‌زند. \nآلبوس: سلام. این کوپه... \nاسکورپیوس: خالیه. فقط من هستم. \nآلبوس: عالیه. پس می‌شه ما... بیایم داخل... فقط یه کم... مشکلی نیست؟ \nاسکورپیوس: مشکلی نیست. سلام. \nآلبوس: آلبوس. ال. من... اسم من آلبوسه...",
        "هری: \"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \"",
        "کسایی که دوسشون داریم هیچ‌وقت واقعاً ما رو ترک نمی‌کنن هری. چیزهایی هست که مرگ نمی‌تونه لمس کنه. نقاشی... و خاطره... و عشق.",
        "حالا وارد ناکجاآبادی با زمان متغیر می‌شویم. این صحنه تماماً جادویی است. تغییرات سریعی هم‌زمان با جا‌به‌جایی ما بین جهان‌ها رخ می‌دهد. صحنه‌ی واحدی وجود ندارد، بل‌که تکه‌ها و بریده‌هایی هست که پیش‌رفت مداوم زمان را نشان می‌دهد.",
        "هری\/ولدمورت: تو رو نمی‌شناسم. تنهام بذار.\nاو نفس عمیقی می‌کشد\nدلفی: من دختر شما هستم.\nهری\/ولدمورت: اگه دخترم بودی تو رو می‌شناختم.\nدلفی نگاه ملتمسانه‌ای به او می‌اندازد\nدلفی: من از آینده اومدم. بچه‌ی بلاتریکس لسترنج و شما. من قبل از نبرد هاگوارتز تو عمارت مالفوی به دنیا اومد. نبردی که قراره شما توش شکست بخورید. من اومدم تا نجات‌تون بدم.",
        "آلبوس: همش تقصیر منه.\nجینی آلبوس را در آغوش می‌گیرد\nجینی: جالبه. پدرت هم فکر می‌کنه همش تقصیر خودشه. آدمای عجیبی هستین.",
        "ما می‌تونیم زمان رو برگردونیم هری، نمی‌تونیم بهش سرعت بدیم.",
        "دوباره همه به ما زل زدن.",
        "عوض می‌شه و ما هم باهاش عوض می‌شیم.",
        "فکر کنم قراره روز قشنگی باشه.",
        "هری: نه، اونی که باید انتخاب کنه تویی. یا این کارو می‌کنی، یا به دردسر خیلی خیلی عمیق‌تری می‌افتی... فهمیدی؟",
        "ساحره‌ی چرخ‌دستی: مردم زیاد منو نمی‌شناسن. ازم کیک پاتیلی می‌خرن ولی هیچ‌وقت متوجه حضورم نمی‌شن. آخرین باری که یکی اسم منو پرسید رو یادم نمی‌یاد.\nآلبوس: اسم تو چیه؟\nساحره‌ی چرخ‌دستی: یادم رفته.",
        "اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ، و می‌دونی چیه... اون نقص‌ها اونا رو بزرگ‌تر می‌کرد.",
        "هری: کمک می‌خوای؟ واسه بستن وسایل. همیشه عاشق این کار بودم. معنیش این بود که داشتم پریوت درایو رو ترک می‌کردم تا به هاگوارتز برگردم",
        "زندگی با آدمایی که تو گذشته گیر کردن راحت نیست، نه؟",
        "هری: اگه جواب حرف‌ها رو بدی داری تغذیه می‌کنی‌شون.",
        "پرده‌ی یک، صحنه‌ی دو: سکوی نه و سه چهارم\nکه با بخار غلیظ و سفید قطار سریع‌السیر هاگوارتز پوشیده شده است.\nو شلوغ هم هست، اما به جای مردمی با لباس‌های اتوکشیده که مشغول امور روزمره‌شان هستند پر از جادوگرها و ساحره‌هایی است که اکثراً ردا به تن دارند و سعی می‌کنند راهی برای خداحافظی با فرزندان دلبندشان پیدا کنند.",
        "دامبلدور: کسایی که دوسشون داریم هیچ‌وقت واقعاً ما رو ترک نمی‌کنن هری",
        "اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ، و می‌دونی چیه... اون نقص‌ها اونا رو بزرگ‌تر می‌کرد.",
        "هری: متوجه افکارت نمی‌شم آلبوس... راستش می‌دونی چیه، تو نوجوونی، من نباید هم متوجه افکارت بشم، اما قلبت رو می‌فهمم. برای مدت زیادی نمی‌فهمیدم، ولی به لطف این ماجرا... می‌دونم اون‌جا چی داری. اسلیترین، گریفیندور، هر برچسبی که بهت خورده باشه... من می‌دونم، می‌دونم که قلبت قلب خوبیه... آره، بخوای یا نخوای قراره جادوگر بزرگی بشی.",
        "گاهی باید هزینه‌ها رو به جون بخریم.",
        "پسری که زنده موند",
        "من تصمیم نگرفتم، اینو می‌دونین؟ من تصمیم نگرفتم پسر اون باشم.",
        "فکر می‌کنی... چی می‌شه اگه من... چی می‌شه اگه من تو اسلیترین بیفتم؟\nهری: خب چه اشکالی داره؟\nآلبوس: اسلیترین گروه مار و جادوی سیاهه... جای جادوگرهای شجاع نیست.\nهری: آلبوس سوروس، اسم تو از دو نفر از روسای هاگوارتز گرفته شده. یکی از اون‌ها اسلیترینی بود و احتمالا شجاع‌ترین مردی بود که تا حالا دیدم.\nآلبوس: ولی فقط می‌گم...\nهری: اگه برات مهمه، کلاه گروه‌بندی به احساسات توام توجه می‌کنه.",
        "اسکورپیوس: من خودمو جور دیگه‌ای دیدم.\nدراکو: می‌دونی چه چیزی رو توی مادرت خیلی دوست داشتم؟ اون همیشه می‌تونست کمکم کنه تو تاریکی نور پیدا کنم. اون دنیا رو... حداقل دنیای منو کمتر... چی گفتی تو... تیره و تار می‌کرد.\nاسکورپیوس: واقعاً این کارو می‌کرد؟\nدراکو به پسرش نگاه می‌کند\nدراکو: بیشتر از اونی که فکر می‌کردم شبیهشی.",
        "هری: جالبه که می‌بینمت دراکو. فکر می‌کردم به خواب‌های من اعتقاد نداری.\nدراکو: ندارم، ولی به بخت و اقبالت چرا. هری پاتر همیشه جای درسته. من می‌خوام پسرم پیشم برگرده و سالم هم برگرده.",
        "هری: تونستی خوب پارک کنی؟ \nران: بله. هرمیون باور نمی‌کرد بتونم از پس آزمون رانندگی مشنگ‌ها بربیام، مگه نه؟ فکر می‌کرد مجبور می‌شم طرف رو جادو کنم. \nهرمیون: اصلا چنین فکری نمی‌کردم، من از تو مطمئنم. \nرز: من هم مطمئنم که پدر اونو جادو کرده. \nران: هوی",
        "متوجه افکارت نمی‌شم آلبوس... راستش می‌دونی چیه، تو نوجوونی، من نباید هم متوجه افکارت بشم، اما قلبت رو می‌فهمم. برای مدت زیادی نمی‌فهمیدم، ولی به لطف این ماجرا... می‌دونم اون‌جا چی داری. اسلیترین، گریفیندور، هر برچسبی که بهت",
        "هری: ولی نصفه شب اومدن به خونه‌ی من وقتی بچه‌هام دارن برای سال جدید تحصیلی آماده می‌شن... درست نیست.",
        "هری: ولی من نیازی ندارم بخونم...",
        "تو می‌گی مسخره، خودش می‌گه فوق‌العاده، من می‌گم... یه چیزی بین این دو تا.",
        "من موجودی هستم که ندیدی. من تو هستم، من من هستم. پژواکی پیش‌بینی نشده. گاهی جلو، گاهی عقب، همراه همیشگی، چون در هم پیچیدیم.",
        "انفجاری مهیب. بعد صدای بلند شکسته شدن. دادلی درسلی، خاله پتونیا و عمو ورنون پشت یک تخت پنهان شده‌اند\nدادلی درسلی: از این خوشم نمی‌یاد.\nخاله پتونیا: می‌دونستم این‌جا اومدن اشتباهه. ورنون. ورنون. هیچ جایی واسه قایم شدن نیست. حتی یه فانوس دریایی هم این نزدیکی نیست!",
        "اسکورپیوس: ممنون که نور من میون تاریکی بودی. \nاسنیپ که تماماً مانند یک قهرمان است به او نگاه کرده و به آرامی لب‌خند می‌زند\nاسنیپ: به آلبوس... به آلبوس سوروس بگو به این که اسم من روشه افتخار می‌کنم. حالا برو. برو.",
        "اسم‌هایی که داری... نباید باری رو دوشت باشن",
        "اسکورپیوس: ترحم یه شروعه دوست من، یه پی که روش یه قصر... یه قصر از عشق می‌سازیم.",
        "ایستگاهی شلوغ و پرازدحام، مملو از مردمی که می‌خواهند به جایی بروند. در میان هیاهو، دو قفس بر روی دو چرخ‌دستی پر از بار تکان می‌خورد. دو پسر، جیمز پاتر و آلبوس پاتر آن‌ها را هل می‌دهند و مادرشان جینی در پی آن‌ها می‌آید. یک مرد سی و هفت ساله، هری، دخترش لیلی را روی شانه‌هایش گذاشته است.",
        "\"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \"",
        "تقریباً بغلش کردم. تقریباً که نداره، واقعاً سعی کردم بغلش کنم، اونم لگد زد به ساقم",
        "هری: اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ، و می‌دونی چیه... اون نقص‌ها اونا رو بزرگ‌تر می‌کرد.",
        "اسکورپیوس توسط هرمیون که ظاهری فوق‌العاده دارد به میز بسته شده. لباس‌های هرمیون رنگ و رو رفته و چشم‌هایش درخشان است. او حالا یک جنگ‌جوی تمام عیار شده، و این به او می‌آید\nهرمیون: یه حرکت دیگه بکنی مغزت قورباغه می‌شه و دستات لاستیک.\nاسنیپ: قابل اعتماده. آدم قابل اعتمادیه. (مکث) می‌دونی هیچ‌وقت گوش نمی‌دی. یه دانش‌آموز به شدت اعصاب‌خردکن بودی و الآن هم... هر چی هستی اعصاب‌خردکنی.\nهرمیون: من دانش‌آموز فوق‌العاده‌ای بودم.\nاسنیپ: تقریباً متوسط بودی. اون طرف ماست!\nاسکورپیوس: همین‌طوره هرمیون.\nهرمیون با بی‌اعتمادی به اسکورپیوس نگاه می‌کند\nهرمیون: بیشتر مردم منو گرنجر صدا می‌زنن. و من یه کلمه از حرفاتو باور ندارم مالفوی.",
        "واسه تغییر دادن دنیای جادوگرها لازم نیست آدم بالغ باشه.",
        "دراکو روی سکو می‌رود و کنار جینی می‌ایستد. لحظه‌ای اسپارتاکوس‌وار",
        "من تصمیم نگرفتم، اینو می‌دونین؟ من تصمیم نگرفتم پسر اون باشم.",
        "خاله پتونیا: ولی سعی کردن به معنی تونستن نیست،",
        "زندگی با آدمایی که تو گذشته گیر کردن راحت نیست",
        "تو هر لحظه‌ی درخشان شادی یه قطره سم هست: دونستن این که درد برمی‌گرده. با کسایی که دوسشون داری صادق باش، دردت رو نشون بده. رنج کشیدن برای انسان مثل نفس کشیدنه.",
        "شجاعت عذر موجهی برای حماقت نیست.",
        "\"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \"",
        "کسایی که دوسشون داریم هیچ‌وقت واقعاً ما رو ترک نمی‌کنن هری. چیزهایی هست که مرگ نمی‌تونه لمس کنه. نقاشی... و خاطره... و عشق.",
        "بخار غلیظ و سفید قطار سریع‌السیر هاگوارتز پوشیده شده است. \nو شلوغ هم هست، اما به جای مردمی با لباس‌های اتوکشیده که مشغول امور روزمره‌شان هستند پر از جادوگرها و ساحره‌هایی است که اکثراً ردا به تن دارند و سعی می‌کنند راهی برای خداحافظی با فرزندان دلبندشان پیدا کنند.",
        "تو هر لحظه‌ی درخشان شادی یه قطره سم هست: دونستن این که درد برمی‌گرده.",
        "با کسایی که دوسشون داری صادق باش، دردت رو نشون بده. رنج کشیدن برای انسان مثل نفس کشیدنه.",
        "دلفی: من دختر شما هستم. \nهری\/ولدمورت: اگه دخترم بودی تو رو می‌شناختم. \nدلفی نگاه ملتمسانه‌ای به او می‌اندازد\nدلفی: من از آینده اومدم. بچه‌ی بلاتریکس لسترنج و شما. من قبل از نبرد هاگوارتز تو عمارت مالفوی به دنیا اومد. نبردی که قراره شما توش شکست بخورید. من اومدم تا نجات‌تون بدم. \nهری\/ولدمورت می‌چرخد. نگاه‌شان گره می‌خورد\nرودولف لسترنج، شوهر وفادار بلاتریکس وقتی از آزکابان برگشت به من گفت کی هستم و برام از یه پیش‌گویی گفت که فکر می‌کرد باید محقق کنم. من دختر شما هستم قربان.",
        "هرمیون: این که چیزی نیست. رز نگرانه که می‌تونه رکورد امتیاز کوییدیچ رو تو سال اول یا دومش بشکنه یا نه. و این که کی می‌تونه مدرک عمومیش رو بگیره.",
        "دراکو: پدرم فکر می‌کرد داره ازم محافظت می‌کنه. بیشتر مواقع. فکر می‌کنم یه جایی می‌رسه که باید انتخاب کنی می‌خوای چجور آدمی باشی. و من می‌دونم که اون زمان آدم به یه پدر یا یه دوست نیاز داره. اگه تا اون موقع یاد گرفته باشی که از پدرت متنفر باشی و دوستی هم نداشته باشی... بعدش کاملاً تنهایی... این خیلی سخته. من تنها بودم و این منو به جای خیلی تاریکی فرستاد.",
        "دامبلدور: فکر می‌کنم کار سختیه که درد کشیدن بچه‌تو ببینی.",
        "این حقیقت نداره که من هیچ‌وقت شکایت نکردم.",
        "من تصمیم نگرفتم، اینو می‌دونین؟ من تصمیم نگرفتم پسر اون باشم.",
        "\"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \"",
        "\"وقتی اضافی‌ها نجات داده شوند، وقتی زمان بچرخد، وقتی فرزندان دیده نشده پدران‌شان را به قتل رسانند: آن گاه ارباب تاریکی باز خواهد گشت",
        "آلبوس: اونا مردای خوبی بودن.\nهری: اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ، و می‌دونی چیه... اون نقص‌ها اونا رو بزرگ‌تر می‌کرد.\nآلبوس به اطراف نگاه می‌کند\nآلبوس: پدر، ما کجاییم؟\nهری: جایی که من زیاد می‌یام.\nآلبوس: اما این‌جا قبرستونه...\nهری: و اینم قبر سدریکه.\nآلبوس: پدر؟\nهری: پسری که کشته شد... کریگ... چه‌قدر اونو می‌شناختی؟\nآلبوس: خیلی نه.\nهری: منم سدریک رو زیاد نمی‌شناختم. اون می‌تونست برای انگلیس کوییدیچ بازی کنه. یا یه کارآگاه فوق‌العاده بشه. می‌تونست هر چیزی بشه. و حق با ایمسه... اونو دزدیدن. واسه همین زیاد می‌یام این‌جا. برای این که بگم متأسفم. هر وقت بتونم.\nآلبوس: این... کار خوبیه.",
        "برای درس دادن به یه بازنده فقط یه راه هست که ما بهتر از هر کسی می‌دونیم چیه: تحقیر.",
        "هری: عشق آدمو کور می‌کنه. ما هر دو سعی کردیم به پسرامون چیزی رو بدیم که خودمون نیاز داشتیم، نه اونا. ما انقد مشغول دوباره ساختن گذشته‌ی خودمون بودیم که امروز اونا رو خراب کردیم.",
        "آلبوس و رز بین کوپه‌ها‌ی قطار قدم می‌زنند. \nساحره‌ی چرخ‌دستی در حالی که چرخش را هل می‌دهد وارد می‌شود. \nساحره‌ی چرخ‌دستی: چیزی از چرخ‌دستی نمی‌خرید عزیزای من؟ کلوچه‌ی کدوتنبل؟ قورباغه شکلاتی؟ کیک پاتیلی؟ \nرز: (متوجه نگاه مشتاقانه‌ی آلبوس به قورباغه شکلاتی شده) ال. ما باید تمرکز کنیم. \nآلبوس: رو چی تمرکز کنیم؟ \nرز: رو این که می‌خوایم با کی دوست بشیم. مامان و بابای من بابای تو رو تو اولین سفرشون با قطار هاگوارتز دیدن. می‌دونی... \nآلبوس: پس باید الآن تصمیم بگیریم تا آخر عمر باید با کی دوست باشیم؟ خیلی ترسناکه. \nرز: برعکس، هیجان‌انگیزه. من یه گرنجر-ویزلی هستم، تو یه پاتری... همه می‌خوان با ما دوست بشن. می‌تونیم هر کیو بخوایم انتخاب کنیم. \nآلبوس: خب چطوری تصمیم بگیریم که... تو کدوم کوپه بریم؟ \nرز: همشونو بررسی می‌کنیم بعد تصمیم می‌گیریم. \nآلبوس در یکی از کوپه‌ها را باز می‌کند و چشمش به یک بچه‌ی موطلایی تنها – اسکورپیوس – می‌افتد که کسی جز او در کوپه نیست. آلبوس لبخند می‌زند. اسکورپیوس هم لبخند می‌زند. \nآلبوس: سلام. این کوپه... \nاسکورپیوس: خالیه. فقط من هستم.",
        "شجاعت عذر موجهی برای حماقت نیست. همیشه فکر کنید. همیشه به احتمالات فکر کنید.",
        "ایستگاهی شلوغ و پرازدحام، مملو از مردمی که می‌خواهند به جایی بروند. در میان هیاهو، دو قفس بر روی دو چرخ‌دستی پر از بار تکان می‌خورد. دو پسر، جیمز پاتر و آلبوس پاتر آن‌ها را هل می‌دهند و مادرشان جینی در پی آن‌ها می‌آید.",
        "من کور بودم. این همون کاریه که عشق با ما می‌کنه. من نمی‌تونستم ببینم که تو نیاز داری بشنوی این پیرمرد مفلوک حقه‌باز خطرناک... دوستت داره.",
        "کسایی که دوسشون داریم هیچ‌وقت واقعاً ما رو ترک نمی‌کنن",
        "\"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد",
        "ما هر دو سعی کردیم به پسرامون چیزی رو بدیم که خودمون نیاز داشتیم، نه اونا. ما انقد مشغول دوباره ساختن گذشته‌ی خودمون بودیم که امروز اونا رو خراب کردیم.",
        "آلبوس: خوبه. \nاسکورپیوس: واقعاً فکر می‌کردی بیاد پیش ما؟ پاترها به اسلیترین تعلق ندارن. \nآلبوس: یکیشون داره. \nدر حالی که سعی می‌کند خودش را پنهان کند، بقیه می‌خندند. به آن‌ها نگاه می‌کند\nمن تصمیم نگرفتم، اینو می‌دونین؟ من تصمیم نگرفتم پسر اون باشم.",
        "کسایی که دوسشون داریم هیچ‌وقت واقعاً ما رو ترک نمی‌کنن هری. چیزهایی هست که مرگ نمی‌تونه لمس کنه. نقاشی... و خاطره... و عشق.",
        "لیلی: من خیلی هیجان‌زده‌ام.",
        "مرتل گریان: شرم‌آوره که خوشگله مجبور شد بمیره. نه این که پدر تو زشت باشه... ولی سدریک دیگوری... باورتون نمی‌شه چند تا دختر تو همین دست‌شویی افسون‌های عشق می‌خوندن... و وقتی اون رفت گریه می‌کردن.",
        "هری: تونستی خوب پارک کنی؟ \nران: بله. هرمیون باور نمی‌کرد بتونم از پس آزمون رانندگی مشنگ‌ها بربیام، مگه نه؟ فکر می‌کرد مجبور می‌شم طرف رو جادو کنم. \nهرمیون: اصلا چنین فکری نمی‌کردم، من از تو مطمئنم. \nرز: من هم مطمئنم که پدر اونو جادو کرده. \nران: هوی!",
        "و... اسنیپ؟ اسنیپ تو اون دنیا چی‌کار می‌کنه؟ \nاسنیپ: من به احتمال زیاد مردم. \nبه اسکورپیوس نگاه می‌کند، که چهره‌اش وا می‌رود. اسنیپ لب‌خند محوی می‌زند\nاولش که منو دیدی یه کم زیاد از حد تعجب کردی. چه‌جوری؟ \nاسکورپیوس: شجاعانه. \nاسنیپ: کی؟ \nاسکورپیوس: ولدمورت. \nاسنیپ: خیلی ناراحت‌کننده است.",
        "تو هر لحظه‌ی درخشان شادی یه قطره سم هست: دونستن این که درد برمی‌گرده. با کسایی که دوسشون داری صادق باش، دردت رو نشون بده. رنج کشیدن برای انسان مثل نفس کشیدنه.",
        "یه مرد واسه دیدن همسرش نیاز به دلیل داره؟ \nهرمیون را محکم می‌بوسد",
        "هری: به نظرت اینا همه واقعاً یه معنی‌ای داره؟ \nهرمیون: (با لب‌خند) ممکنه، اما اگه داشته باشه هم یه راهی واسه جنگیدن باهاش پیدا می‌کنیم هری. همیشه همین کارو کردیم.",
        "ایستگاهی شلوغ و پرازدحام، مملو از مردمی که می‌خواهند به جایی بروند.",
        "ساحره‌ی چرخ‌دستی: چیزی از چرخ‌دستی نمی‌خرید عزیزای من؟ کلوچه‌ی کدوتنبل؟ قورباغه شکلاتی؟ کیک پاتیلی؟ \nرز: (متوجه نگاه مشتاقانه‌ی آلبوس به قورباغه شکلاتی شده)",
        "هری: تو نمی‌تونی زندگیت رو دوباره بسازی. تو همیشه یتیم می‌مونی. این ازت جدا نمی‌شه.",
        "کسایی که دوسشون داریم هیچ‌وقت واقعاً ما رو ترک نمی‌کنن هری. چیزهایی هست که مرگ نمی‌تونه لمس کنه. نقاشی... و خاطره... و عشق.",
        "چیزهایی هست که مرگ نمی‌تونه لمس کنه. نقاشی... و خاطره... و عشق.",
        "هری پاتر و فرزند نفرین شده\nجی. کی. رولینگ\nجک ثورن\nجان تیفانی\nمترجم: دانیال قاسمی",
        "من... می‌دونم... شبیه اون بودن چه حسی داره. من می‌دونم ولدمورت بودن چه حسی داره. باید من باشم. \nران: مزخرفه. قشنگ گفتی ولی قشنگ مزخرف گفتی. امکان نداره",
        "صدای ولدمورت... \nهرررررری پاااااااتر",
        "عشق آدمو کور می‌کنه. ما هر دو سعی کردیم به پسرامون چیزی رو بدیم که خودمون نیاز داشتیم، نه اونا. ما انقد مشغول دوباره ساختن گذشته‌ی خودمون بودیم که امروز اونا رو خراب کردیم.",
        "آلبوس: رو چی تمرکز کنیم؟ \nرز: رو این که می‌خوایم با کی دوست بشیم. مامان و بابای من بابای تو رو تو اولین سفرشون با قطار هاگوارتز دیدن. می‌دونی... \nآلبوس: پس باید الآن تصمیم بگیریم تا آخر عمر باید با کی دوست باشیم؟ خیلی ترسناکه.",
        "اسکورپیوس: واقعاً فکر می‌کردی بیاد پیش ما؟ پاترها به اسلیترین تعلق ندارن. \nآلبوس: یکیشون داره",
        "شجاعت عذر موجهی برای حماقت نیست.",
        "تغییرات سریعی هم‌زمان با جا‌به‌جایی ما بین جهان‌ها رخ می‌دهد. صحنه‌ی واحدی وجود ندارد، بل‌که تکه‌ها و بریده‌هایی هست که پیش‌رفت مداوم زمان را نشان می‌دهد.",
        "متوجه افکارت نمی‌شم آلبوس... راستش می‌دونی چیه، تو نوجوونی، من نباید هم متوجه افکارت بشم، اما قلبت رو می‌فهمم. برای مدت زیادی نمی‌فهمیدم، ولی به لطف این ماجرا... می‌دونم اون‌جا چی داری. اسلیترین، گریفیندور، هر برچسبی که بهت خورده باشه... من می‌دونم، می‌دونم که قلبت قلب خوبیه... آره، بخوای یا نخوای قراره جادوگر بزرگی بشی.",
        "آلبوس سوروس، اسم تو از دو نفر از روسای هاگوارتز گرفته شده. یکی از اون‌ها اسلیترینی بود و احتمالا شجاع‌ترین مردی بود که تا حالا دیدم.",
        "پرده‌ی یک، صحنه‌ی سه: قطار سریع‌السیر هاگوارتز\nآلبوس و رز بین کوپه‌ها‌ی قطار قدم می‌زنند.\nساحره‌ی چرخ‌دستی در حالی که چرخش را هل می‌دهد وارد می‌شود.\nساحره‌ی چرخ‌دستی: چیزی از چرخ‌دستی نمی‌خرید عزیزای من؟ کلوچه‌ی کدوتنبل؟ قورباغه شکلاتی؟ کیک پاتیلی؟\nرز: (متوجه نگاه مشتاقانه‌ی آلبوس به قورباغه شکلاتی شده) ال. ما باید تمرکز کنیم.",
        "خب، سلام. تو باس هری باشی.\nسلام هری پاتر.\nمن روبیوس هاگریدم.\nو خوشت بیاد یا نه قراره دوستت باشم. چون خیلی بهت سخت گذشته، با این که نمی‌دونی. دوس لازمت می‌شه. بهتره با من بیای، مگه نه؟",
        "\"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد.",
        "شاید الآن نفهمی ولی تو همه‌ی ما رو نجات دادی.",
        "دامبلدور: کسایی که دوسشون داریم هیچ‌وقت واقعاً ما رو ترک نمی‌کنن هری. چیزهایی هست که مرگ نمی‌تونه لمس کنه. نقاشی... و خاطره... و عشق.",
        "دامبلدور: کسایی که دوسشون داریم هیچ‌وقت واقعاً ما رو ترک نمی‌کنن هری. چیزهایی هست که مرگ نمی‌تونه لمس کنه. نقاشی... و خاطره... و عشق.",
        "هری: عشق آدمو کور می‌کنه. ما هر دو سعی کردیم به پسرامون چیزی رو بدیم که خودمون نیاز داشتیم، نه اونا. ما انقد مشغول دوباره ساختن گذشته‌ی خودمون بودیم که امروز اونا رو خراب کردیم.",
        "می‌تونست هر چیزی بشه. و حق با ایمسه... اونو دزدیدن. واسه همین زیاد می‌یام این‌جا. برای این که بگم متأسفم. هر وقت بتونم.",
        "اگه دیوانه‌سازها تو رو اون بیرون پیدا کنن می‌بوسنت... روحت رو بیرون می‌کشن.",
        "اسکورپیوس: یه پسر تو این دریاچه است. باید کمک بیارین. من دنبال دوستم هستم خانم، استاد، مدیر. اون یکی از دانش‌آموزای هاگوارتزه خانم. من دنبال آلبوس پاتر هستم. \nدلورس آمبریج: پاتر؟ آلبوس پاتر؟ چنین دانش‌آموزی وجود نداره. در واقع سال‌هاست که هیچ پاتری تو هاگوارتز نبوده... و اون پسر هم زیاد خوب از آب درنیومد. روح هری پاتر بیشتر از این که در آرامش باشه در ناامیدی ابدیه. یه دردسرساز تمام عیار بود. \nاسکورپیوس: هری پاتر مرده؟",
        "اگه یه کارو خوب بلد باشیم اون فهمیدن اینه که کجا ما رو نمی‌خوان.",
        "کسایی که دوسشون داریم هیچ‌وقت واقعاً ما رو ترک نمی‌کنن هری. چیزهایی هست که مرگ نمی‌تونه لمس کنه. نقاشی... و خاطره... و عشق.",
        "اسکورپیوس: واقعاً فکر می‌کردی بیاد پیش ما؟ پاترها به اسلیترین تعلق ندارن. \nآلبوس: یکیشون داره. \nدر حالی که سعی می‌کند خودش را پنهان کند، بقیه می‌خندند. به آن‌ها نگاه می‌کند\nمن تصمیم نگرفتم، اینو می‌دونین؟ من تصمیم نگرفتم پسر اون باشم.",
        "هری: اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ، و می‌دونی چیه... اون نقص‌ها اونا رو بزرگ‌تر می‌کرد.",
        "من واسه دوست داشتن آدم مناسبی نیستم... هیچ‌وقت بدون آسیب زدن کسیو دوست نداشتم.",
        "بچگی من یه تقلای دائمی بود.",
        "هری پاتر و فرزند نفرین شده\nجی. کی. رولینگ\nجک ثورن\nجان تیفانی\nمترجم: دانیال قاسمی",
        "شجاعت عذر موجهی برای حماقت نیست. همیشه فکر کنید. همیشه به احتمالات فکر کنید. ج",
        "هری پاتر و فرزند نفرین شده",
        "راستش می‌دونی چیه، تو نوجوونی، من نباید هم متوجه افکارت بشم، اما قلبت رو می‌فهمم. برای مدت زیادی نمی‌فهمیدم، ولی به لطف این ماجرا... می‌دونم اون‌جا چی داری. اسلیترین، گریفیندور، هر برچسبی که بهت خورده باشه... من می‌دونم، می‌دونم که قلبت قلب خوبیه...",
        "هاگرید: جیمز؟ \nاطراف را نگاه می‌کند\nلیلی؟ \nبه آرامی پیش می‌رود و نمی‌خواهد به این زودی چیزی ببیند. تماماً فرو ریخته\nو بعد آن‌ها را می‌بیند، متوقف می‌شود و چیزی نمی‌گوید\nوای. وای. نه... نه... من... بهم گفتن ولی... من امیدوار بودم...",
        "سکوت\nسکوتی کامل و عمیق\nسکوتی سنگین و کمی پیچیده که خبر از خرابی می‌دهد",
        "رز: آلبوس، من منتظر نمی‌شم. \nآلبوس: منم انتظار ندارم بشی. ولی همین‌جا می‌مونم.",
        "جیمز، لطفاً موهاتو بی خیال شو و اون اتاق لعنتی رو مرتب کن...",
        "آلبوس: و من سعی می‌کنم پسر بهتری باشم. می‌دونم من جیمز نیستم پدر، و هیچ‌وقت شبیه شما دوتا نمی‌شم... \nهری: جیمز شبیه من نیست. \nآلبوس: نیست؟ \nهری: همه چیز واسه جیمز راحت می‌گذره. بچگی من یه تقلای دائمی بود. \nآلبوس: واسه منم همین‌طور. پس داری می‌گی... من شبیه توام؟ \nهری به آلبوس لب‌خند می‌زند",
        "فکر می‌کنم کار سختیه که درد کشیدن بچه‌تو ببینی. ",
        "من تنها بودم و این منو به جای خیلی تاریکی فرستاد.",
        "اسنیپ: گاهی باید هزینه‌ها رو به جون بخریم.",
        "ما انتخاب نمی‌کنیم کی قوم و خویشمونه.",
        "اون دروغ گفت چون اهمیت نمی‌داد... چون اهمیت نمی‌ده.",
        "مزخرفه. قشنگ گفتی ولی قشنگ مزخرف گفتی.",
        "فقط کاش بیشتر شبیه جیمز و لیلی بود.",
        "بهترین آدمی هستی که می‌شناسم.",
        "هرمیون: بله، جناب قطارگریز بالاخره به جمع ما پیوستن.\nآلبوس: هرمیون؟\nمتعجب است\nهرمیون: فکر می‌کنم استاد گرنجر هستم، پاتر.\nآلبوس: تو این جا چی‌کار می‌کنی؟\nهرمیون: تدریس. تقاص گناهامو پس می‌دم. تو چی‌کار می‌کنی؟ امیدوارم اون کار یاد گرفتن باشه.\nآلبوس: ولی تو... تو... وزیر جادو هستی.",
        "هری: من نمی‌خوام بهت آسیب بزنم دراکو.\nدراکو: چه جالب، چون من دقیقاً می‌خوام بهت آسیب بزنم.\nآماده می‌شوند، و چوب‌دستی‌هایشان را حرکت می‌دهند\nدراکو و هری: اکسپلیارموس!\nچوب‌دستی هایشان تکان می‌خورد و بعد آرام می‌شود\nدراکو: اینکارسروس!\nهری از جلوی طلسمی که از چوب‌دستی دراکو خارج شده کنار می‌پرد\nهری: تارانتالگرا!\nدراکو جاخالی می‌دهد",
        "اسکورپیوس: نه تو جهان من. اون گفت که تو شجاع‌ترین مردی هستی که دیده. اون می‌دونست... می‌دونی... اون رازت رو می‌دونست... کاری که واسه دامبلدور کردی رو. و واسه اون کار ستایشت می کرد... خیلی زیاد. واسه همین اسم تو رو روی پسرش، بهترین دوست من گذاشت. آلبوس سوروس پاتر.\nاسنیپ عمیقاً تحت تأثیر قرار گرفته و ساکت شده\nخواهش می‌کنم. به خاطر لیلی، به خاطر دنیا، کمکم کن.",
        "همون طور که پیش‌گویی شده. \"وقتی اضافی‌ها نجات داده شوند، وقتی زمان بچرخد، وقتی فرزندان دیده نشده پدران‌شان را به قتل رسانند",
        "از انتهای تماشاخانه، زمزمه‌هایی پیرامون همه\nکلمات را صدایی آشنا ادا می‌کند. صدای ولدمورت...\nهرررررری پاااااااتر",
        "هری: اما از یه حقیقت نمی‌تونیم فرار کنیم: یه جایی تو گذشته‌ی ما یه ساحره داره تلاش می‌کنه هر چیزی که می‌شناسیم رو از نو بنویسه… و تمام کاری که می‌تونیم بکنیم انتظار کشیدنه. انتظار برای لحظه‌ای که اون موفق بشه یا شکست بخوره.",
        "هری: بخشی از وجود من که ولدمورت بود سال‌ها پیش مرد، اما خلاص شدن جسمی کافی نبود... باید روحم از دستش راحت می‌شد. و این... برای یه مرد چهل ساله درس بزرگیه.",
        "آلبوس: خب. معجون عشق. باشه.\nهری: فکر می‌کنم این یه شوخیه در مورد... نمی‌دونم چی. لیلی کوتوله‌های گوزو گرفته، جیمز هم یه شونه که موهاشو صورتی کرده. ران... خب ران رانه، می‌دونی که!",
        "آلبوس با سرعت در قطار قدم می‌زند\nرز: آلبوس، دنبالت می‌گشتم...\nآلبوس: دنبال من؟ واسه چی؟\nرز نمی‌داند حرفش را چه‌طور بیان کند\nرز: آلبوس، سال چهارم داره شروع می‌شه، و شروع یه سال جدید واسه ما هم هست. من می‌خوام دوباره دوست باشیم.\nآلبوس: ما هیچ‌وقت دوست نبودیم.\nرز: مزخرف نگو. وقتی شیش سالم بود تو بهترین دوستم بودی.",
        "چیزهایی هست که مرگ نمی‌تونه لمس کنه. نقاشی... و خاطره... و عشق.",
        "هری: به نظرت اینا همه واقعاً یه معنی‌ای داره؟\nهرمیون: (با لب‌خند) ممکنه، اما اگه داشته باشه هم یه راهی واسه جنگیدن باهاش پیدا می‌کنیم هری. همیشه همین کارو کردیم.",
        "ایستگاهی شلوغ و پرازدحام، مملو از مردمی که می‌خواهند به جایی بروند. در میان هیاهو، دو قفس بر روی دو چرخ‌دستی پر از بار تکان می‌خورد.",
        "\"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \"",
        "دامبلدور:(آشکارا می‌گرید) من کور بودم. این همون کاریه که عشق با ما می‌کنه. من نمی‌تونستم ببینم که تو نیاز داری بشنوی این پیرمرد مفلوک حقه‌باز خطرناک... دوستت داره.",
        "هرمیون:(نرم می‌شود) می‌خوای دوباره باهام ازدواج کنی؟ \nران: خب، ما دفعه‌ی اول که این کارو کردیم خیلی جوون بودیم و من خیلی مست شدم و... راستش چیز زیادی ازش یادم نمی‌یاد... و من عاشقتم، هرمیون گرنجر، و زمان اهمیتی نداره... من دوست دارم این فرصت رو داشته باشم که اینو جلوی کلی آدم دیگه بگم.",
        "هری: آلبوس سوروس، اسم تو از دو نفر از روسای هاگوارتز گرفته شده. یکی از اون‌ها اسلیترینی بود و احتمالا شجاع‌ترین مردی بود که تا حالا دیدم.",
        "گاهی باید هزینه‌ها رو به جون بخریم.",
        "\"وقتی اضافی‌ها نجات داده شوند، وقتی زمان بچرخد، وقتی فرزندان دیده نشده پدران‌شان را به قتل رسانند: آن گاه ارباب تاریکی باز خواهد گشت",
        "\"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \"",
        "خطر حرف زدن با آدما و اثر گذاشتن رو زمان... خیلی بزرگه",
        "اسکورپیوس: شایعه اینه که پدر و مادر من نمی‌تونستن بچه‌دار بشن. پدر و پدربزرگم دنبال یه وارث قدرت‌مند بودن تا از نابودی خاندان مالفوی جلوگیری کنن و واسه همین اونا... اونا از یه زمان‌چرخون استفاده کردن تا مادرمو عقب بفرستن... \nآلبوس: بفرستن کجا؟ \nرز: شایعه اینه که اون پسر ولدمورته آلبوس. \nسکوتی ناخوشایند و وحشتناک",
        "هری: \"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \"",
        "استاد مک‌گانگال: و خوش‌حالم که تازه‌ترین عضو گروه کوییدیچ گریفیندور رو معرفی می‌کنم. تعقیب‌گر جدید و فوق‌العاده‌ی ما... (متوجه می‌شود که نباید جانب‌داری کند) شما، رز گرنجر ویزلی. \nهمه ایستاده به تشویق می‌پردازند. اسکورپیوس هم در میان‌شان است\nآلبوس: توام داری تشویق می‌کنیش؟ ما از کوییدیچ متنفریم و اونم واسه یه گروه دیگه بازی می‌کنه. \nاسکورپیوس: اون دختر داییته آلبوس. \nآلبوس: به نظرت اگه اون بود واسه من دست می‌زد؟ \nاسکورپیوس: به نظرم اون عالیه.",
        "اولی نشانه‌ای ناامیدکننده، ولی عددش چهار است\nدر باغ پیدایش نمی‌کنی، ولی همین گوشه و کنار است\nاسکورپیوس: خب. یه کتاب سخن‌گو. یه کم عجیبه. \nکتاب: دومی زشت‌ترین موجودی است که دو پا دارد\nکرمو و پشمالوست، خرابی برای تخم مرغ‌ها دارد\nسومی راهی برای رفتن و کوهی برای صعود است\nآلبوس\/ران: یه معماست. داره یه معما طرح می‌کنه. \nکتاب: چرخش در شهر، سواری روی دریاچه و رود است.",
        "لیلی:(از بیرون صحنه) هری نه، هری نه، خواهش می‌کنم، هری نه... \nولدمورت:(از بیرون صحنه) وایسا کنار دختر نادون... برو کنار... \nلیلی:(از بیرون صحنه) هری نه، خواهش می‌کنم، منو بکش، به جای اون منو بکش... \nولدمورت:(از بیرون صحنه) این آخرین هشدارمه... \nلیلی:(از بیرون صحنه) هری نه! خواهش می‌کنم... رحم کن... رحم کن... پسرم نه! خواهش می‌کنم... هر کاری می‌کنم... \nولدمورت:(از بیرون صحنه) آوادا کداورا! \nانگار از بدن هری صاعقه عبور می‌کند. انباشته از اندوه بر زمین می‌افتد",
        "دراکو: می‌شه فقط بگم... \nران: مالفوی، شاید خیلی با هری دوست جون جونی شده باشی، و شاید بچه‌ی خیلی خوبی بزرگ کرده باشی، اما حرف‌های خیلی غیرمنصفانه‌ای در مورد همسر من زدی... \nهرمیون: و همسرت نیاز نداره تو به جاش بجنگی. \nهرمیون نگاهی محکم به ران می‌اندازد. ران عقب می‌نشیند\nران: باشه. ولی اگه دوباره چیزی در مورد اون یا من بگی... \nدراکو: چی‌کار می‌کنی ویزلی؟ \nهرمیون: بغلت می‌کنه. چون ما همه یه گروهیم، مگه نه ران؟ \nران:(زیر نگاه تهدیدآمیز همسرش مانده و مردد است) آره، امم... به نظرم موی خیلی قشنگی داری دراکو. \nهرمیون: ممنون شوهر جان. این‌جا جای خوبی به نظر می‌یاد. بهتره انجامش بدیم.",
        "اسکورپیوس: رز گرنجر ویزلی. من از رز گرنجر ویزلی خواستم باهام بیاد بیرون. \nآلبوس: و اون گفت نه. \nاسکورپیوس: ولی ازش خواستم. بذر رو کاشتم. بذری که بزرگ می‌شه و به ازدواج ما ختم می‌شه. \nآلبوس: می‌دونی که خیال‌باف بزرگی هستی؟ \nاسکورپیوس: و باهات موافقم... فقط پولی چپمن از من خواست باهاش برم به رقص... \nآلبوس: تو یه دنیای دیگه که تو خیلی خیلی محبوب‌تر بودی... یه دختر دیگه ازت درخواست کرد... و این یعنی... \nاسکورپیوس: آره، منطق می‌گه یا باید دنبال پولی برم یا بذارم دنبالم بیاد... اون خیلی خوش‌گله... ولی رز، رزه. \nآلبوس: منطق می‌گه که تو دیوانه‌ای. رز از تو متنفره. \nاسکورپیوس: نه، ازم متنفر بود، وقتی بهش گفتم چشماشو دیدی؟ اون نفرت نبود، ترحم بود.",
        "هری: منم سدریک رو زیاد نمی‌شناختم. اون می‌تونست برای انگلیس کوییدیچ بازی کنه. یا یه کارآگاه فوق‌العاده بشه. می‌تونست هر چیزی بشه. و حق با ایمسه... اونو دزدیدن. واسه همین زیاد می‌یام این‌جا. برای این که بگم متأسفم. هر وقت بتونم. \nآلبوس: این... کار خوبیه. \nکنار گور سدریک به پدرش می‌پیوندد. هری به پسرش لب‌خند می‌زند و به آسمان نگاه می‌کند\nهری: فکر کنم قراره روز قشنگی باشه. \nشانه‌ی پسرش را لمس می‌کند و _خیلی کم_ احساس نزدیکی می‌کنند\nآلبوس:(لب‌خند می‌زند) منم همین‌طور. \nپایان",
        "آوادا کداورا! \nطلسم کشنده",
        "دراکو به هری نگاه می‌کند و برای اولین بار... درست در این اوضاع وحشت‌ناک، یک‌دیگر را دوست هم می‌دانند",
        "هری: اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ، و می‌دونی چیه... اون نقص‌ها اونا رو بزرگ‌تر می‌کرد.",
        "هری: می‌دونی، فکر کردم از دستش خلاص شدم... ولدمورت... بعدش زخمم دوباره تیر می‌کشید و خواب اون رو می‌دیدم و حتی دوباره می‌تونستم به زبون مارها حرف بزنم و حس کردم چیزی عوض نشده... و اون منو رها نکرده. \nآلبوس: کرده بود؟ \nهری: بخشی از وجود من که ولدمورت بود سال‌ها پیش مرد، اما خلاص شدن جسمی کافی نبود... باید روحم از دستش راحت می‌شد. و این... برای یه مرد چهل ساله درس بزرگیه. \nبه آلبوس نگاه می‌کند",
        "دو پسر، جیمز پاتر و آلبوس پاتر آن‌ها را هل می‌دهند و مادرشان جینی در پی آن‌ها می‌آید. یک مرد سی و هفت ساله، هری، دخترش لیلی را روی شانه‌هایش گذاشته است.",
        "مردم فکر می‌کنن هر چی لازمه درباره‌ی تو می‌دونن، اما بهترین و قهرمانانه‌ترین بخش‌های وجودت خیلی آروم و پنهان هستن",
        "اسکورپیوس و هرمیون: حق با توئه. \nران: ای وای! دوتا شدن",
        "خب، اونا با هم هستن. \nدراکو: تو دستشویی دخترونه‌ی طبقه‌ی اول. اونا اون‌جا چه غلطی می‌خوان بکنن؟",
        "آلبوس: این‌جوری می‌فهمه از طرف منه. \nاسکورپیوس: اسمش هریه. با هری شروع می‌کنیم. \nآلبوس:(مصمم) با پدر شروع می‌کنیم. \nهری: پدر، همینو نوشته؟ پدر؟ زیاد واضح نیست... \nاسکورپیوس: پدر، کمک. \nجینی: کیک؟ نوشته کیک؟ بعدش هم... ارّه. \nهری: پدر کیک ارّه‌ی کوچیک؟ نه. این... شوخی عحیبیه. \nآلبوس: پدر. کمک. درّه‌ی گودریک.",
        "هری ناگهان از خواب می‌پرد. شب است و عمیق نفس می‌کشد. یک لحظه صبر می‌کند. خودش را آرام می‌کند. بعد درد شدیدی در پیشانی‌اش حس می‌کند. در جای زخمش. اطراف او، جادوی سیاه در حرکت است",
        "(خوشحال) اسکورپیوس... (نگران) اسکورپیوس... حالت خوبه؟ \nاسکورپیوس حرفی نمی‌زند. آلبوس سعی می‌کند چشم‌های دوستش را بخواند\nمامانت حالش بدتر شده؟ \nاسکورپیوس: بدترین حال ممکن. \nآلبوس کنار اسکورپیوس می‌نشیند\nآلبوس: فکر می‌کردم یه جغد بفرستی. \nاسکورپیوس: نمی‌دونستم چی باید بگم. \nآلبوس: الآنم من نمی‌دونم چی باید بگم... \nاسکورپیوس: چیزی نگو. \nآلبوس: کاری هست که بتونم... \nاسکورپیوس: بیا به خاک‌سپاری‌ش. \nآلبوس: حتماً. \nاسکورپیوس: و دوست خوب من باش.",
        "همه ایستاده به تشویق می‌پردازند. اسکورپیوس هم در میان‌شان است\nآلبوس: توام داری تشویق می‌کنیش؟ ما از کوییدیچ متنفریم و اونم واسه یه گروه دیگه بازی می‌کنه. \nاسکورپیوس: اون دختر داییته آلبوس. \nآلبوس: به نظرت اگه اون بود واسه من دست می‌زد؟ \nاسکورپیوس: به نظرم اون عالیه.",
        "آدم بهتره به جای پنهون‌کاری حرفشو بزنه...",
        "هری، تو این جهان احساساتی به هم ریخته جواب کاملی وجود نداره. کمال از دست‌رس انسان خارجه، از دست‌رس جادو خارجه. تو هر لحظه‌ی درخشان شادی یه قطره سم هست: دونستن این که درد برمی‌گرده. با کسایی که دوسشون داری صادق باش، دردت رو نشون بده. رنج کشیدن برای انسان مثل نفس کشیدنه.",
        "جینی: لوموس. (اتاق از نور چوب‌دستی او پر می‌شود. هری نگاهش می کند) کابوس دیدی؟ \nهری: آره. \nجینی: درباره‌ی چی بود؟ \nهری: درسلی‌ها... یعنی از اون‌جا شروع شد... بعدش یه چیز دیگه شد.",
        "ران: ما تنها کسایی هستیم که می‌تونیم. ارتش دامبلدور نسبت به زمان اوجش خیلی ریزش داشته. در واقع تقریباً فقط ما سه نفر موندیم، اما به مبارزه ادامه دادیم. خودمونو پنهان کردیم. تمام تلاشمون رو کردیم موی دماغ‌شون بشیم. گرنجر کسیه که خیلیا دنبالشن. منم همین‌طور. \nاسنیپ:(به سردی) خیلی کمتر.",
        "هری و آلبوس در یک روز زیبای تابستانی از تپه‌ای بالا می‌روند. چیزی نمی‌گویند. بالا می‌روند و از تابش آفتاب بر صورت‌شان لذت می‌برند\nهری: خب آماده‌ای؟",
        "تو هر لحظه‌ی درخشان شادی یه قطره سم هست: دونستن این که درد برمی‌گرده. با کسایی که دوسشون داری صادق باش، دردت رو نشون بده. رنج کشیدن برای انسان مثل نفس کشیدنه.",
        "اسکورپیوس به او نگاه می‌کند و از اتاق خارج می‌شود\nاسکورپیوس: به نام ولدمورت و دلاوری.",
        "شجاعت عذر موجهی برای حماقت نیست.",
        "کسایی که دوسشون داریم هیچ‌وقت واقعاً ما رو ترک نمی‌کنن هری. چیزهایی هست که مرگ نمی‌تونه لمس کنه. نقاشی... و خاطره... و عشق.",
        "من تنها بودم و این منو به جای خیلی تاریکی فرستاد.",
        "کلمات را صدایی آشنا ادا می‌کند. صدای ولدمورت... \nهرررررری پاااااااتر",
        "تو این لحظه‌ی خاص این که حق با من بوده اصلاً واسم افتخار نداره.",
        "هری پاتر و فرزند نفرین شده\nجی. کی. رولینگ\nجک ثورن\nجان تیفانی\nمترجم: دانیال قاسمی",
        "هری: \"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \"",
        "ممنون که نور من میون تاریکی بودی.",
        "شجاعت عذر موجهی برای حماقت نیست.",
        "مردم فکر می‌کنن هر چی لازمه درباره‌ی تو می‌دونن، اما بهترین و قهرمانانه‌ترین بخش‌های وجودت خیلی آروم و پنهان هستن.",
        "اسنیپ: گاهی باید هزینه‌ها رو به جون بخریم.",
        "\"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \"",
        "ران: هیچی منو نمی‌ترسونه. البته به جز مامان",
        ". در واقع، تو احتمالاً بهترین آدمی هستی که می‌شناسم.",
        "آلبوس: خب دیگه نه شانس دارم نه عشق.",
        "فکر نمی‌کنم ولدمورت بتونه یه پسر مهربون داشته باشه... و تو مهربونی اسکورپیوس. تا اعماق وجودت، تا نوک انگشت‌هات. من واقعاً فکر می‌کنم ولدمورت... ولدمورت نمی‌تونست بچه‌ای مثل تو داشته باشه.",
        "بازنده‌ها به عنوان بازنده شناخته می‌شن.",
        "\"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \"",
        "حاضرم برای یک دقیقه بودن با آستوریا روحم رو بفروشم...",
        "به نظرم موی خیلی قشنگی داری دراکو.",
        "جیمز: من فقط گفتم اون ممکنه تو اسلیترین بیفته. خب واقعا هم ممکنه... (نگاه پدرش را می‌بیند) باشه.",
        "ولی فکر کنم کشته شدن به دست شخص ارباب تاریکی هم شکوه خاص خودش رو داره.",
        "اسکورپیوس: منظورم اینه که، تو حالت عادی، حبس شدن و تنبیه شدن داغونم می‌کرد، ولی حالا... بدترین کاری که می‌تونن بکنن چیه؟ ولدی کپک رو برگردونن که منو شکنجه کنه؟ نه.\nآلبوس: می‌دونستی وقتی حالت خوبه ترس‌ناکی؟",
        "لیلی را در آغوشش بلند می‌کند",
        "اسکورپیوس: یه آهو؟ مدافع لیلی.\nاسنیپ: درونیات آدما عجیبه، نه؟\nدیوانه‌سازها اطراف‌شان ظاهر می‌شوند. اسنیپ معنای این اتفاق را می‌داند\nباید بدوی. من اونا رو تا جایی که بتونم معطل می‌کنم.\nاسکورپیوس: ممنون که نور من میون تاریکی بودی.\nاسنیپ که تماماً مانند یک قهرمان است به او نگاه کرده و به آرامی لب‌خند می‌زند\nاسنیپ: به آلبوس... به آلبوس سوروس بگو به این که اسم من روشه افتخار می‌کنم. حالا برو. برو.",
        "هری: آلبوس سوروس، اسم تو از دو نفر از روسای هاگوارتز گرفته شده. یکی از اون‌ها اسلیترینی بود و احتمالا شجاع‌ترین مردی بود که تا حالا دیدم.",
        "هری، تو این جهان احساساتی به هم ریخته جواب کاملی وجود نداره. کمال از دست‌رس انسان خارجه، از دست‌رس جادو خارجه. تو هر لحظه‌ی درخشان شادی یه قطره سم هست: دونستن",
        "دراکو: پدرم فکر می‌کرد داره ازم محافظت می‌کنه. بیشتر مواقع. فکر می‌کنم یه جایی می‌رسه که باید انتخاب کنی می‌خوای چجور آدمی باشی. و من می‌دونم که اون زمان آدم به یه پدر یا یه دوست نیاز داره. اگه تا اون موقع یاد گرفته باشی که از پدرت متنفر باشی و دوستی هم نداشته باشی... بعدش کاملاً تنهایی... این خیلی سخته. من تنها بودم و این منو به جای خیلی تاریکی فرستاد. برای یه مدت طولانی. تام ریدل هم یه پسر تنها بود. شاید اینو نفهمی هری، ولی من می‌فهمم... و فکر می‌کنم جینی هم می‌فهم",
        "همه از مسخرگی آن لذت می‌برند. \nلیلی: تو دیوونه‌ای. \nآلبوس: دوباره همه به ما زل زدن. \nران: به خاطر منه! من خیلی مشهورم. آزمایش‌های دماغی من اسطوره ان! \nهرمیون: قطعا قابل توجه هستن. \nهری: تونستی خوب پارک کنی؟ \nران: بله. هرمیون باور نمی‌کرد بتونم از پس آزمون رانندگی مشنگ‌ها بربیام، مگه نه؟ فکر می‌کرد مجبور می‌شم طرف رو جادو کنم. \nهرمیون: اصلا چنین فکری نمی‌کردم، من از تو مطمئنم. \nرز: من هم مطمئنم که پدر اونو جادو کرده. \nران: هوی! \nآلبوس: پدر... \nآلبوس ردای پدرش را می‌کشد. هری به پایین نگاه می‌کند\nفکر می‌کنی... چی می‌شه اگه من... چی می‌شه",
        "پرده‌ی یک، صحنه‌ی سه: قطار سریع‌السیر هاگوارتز\nآلبوس و رز بین کوپه‌ها‌ی قطار قدم می‌زنند. \nساحره‌ی چرخ‌دستی در حالی که چرخش را هل می‌دهد وارد می‌شود. \nساحره‌ی چرخ‌دستی: چیزی از چرخ‌دستی نمی‌خرید عزیزای من؟ کلوچه‌ی کدوتنبل؟ قورباغه شکلاتی؟ کیک پاتیلی؟ \nرز: (متوجه نگاه مشتاقانه‌ی آلبوس به قورباغه شکلاتی شده) ال. ما باید تمرکز کنیم. \nآلبوس: رو چی تمرکز کنیم؟ \nرز: رو این که می‌خوایم با کی دوست بشیم. مامان و بابای من بابای تو رو تو اولین سفرشون با قطار هاگوارتز دیدن. می‌دونی... \nآلبوس: پس باید الآن تصمیم بگیریم تا آخر عمر باید با کی دوست باشیم؟ خیلی ترسناکه. \nرز: برعکس، هیجان‌انگیزه. من یه گرنجر-ویزلی هستم، تو یه پاتری... همه می‌خوان با ما دوست",
        "بازنده‌ها به عنوان بازنده شناخته می‌شن. برای درس دادن به یه بازنده فقط یه راه هست که ما بهتر از هر کسی می‌دونیم چیه: تحقیر.",
        "شاید اونم منتظره که تو درست ببینیش",
        "دامبلدور: هری، تو این جهان احساساتی به هم ریخته جواب کاملی وجود نداره. کمال از دست‌رس انسان خارجه، از دست‌رس جادو خارجه. تو هر لحظه‌ی درخشان شادی یه قطره سم هست: دونستن این که درد برمی‌گرده. با کسایی که دوسشون داری صادق باش، دردت رو نشون بده. رنج کشیدن برای انسان مثل نفس کشیدنه.",
        "هری: \"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \" (جینی با شگفتی به او نگاه می‌کند) دامبلدور. \nجینی: واسه گفتن به یه بچه حرف عجیبیه. \nهری: نه وقتی می‌دونی اون بچه مجبوره واسه نجات دادن جهان بمیره. \nنفس هری دوباره می‌گیرد، و تمام تلاشش را می‌کند به پیشانی‌اش دست نزند. \nجینی: هری، مشکل چیه؟ \nهری: خوبم. خوبم. صداتو می‌شنوم. سعی می‌کنم... \nجینی: زخمت تیر می‌کشه؟ \nهری: نه، نه، خوبم. حالا خاموشش کن که یه کم بخوابیم. \nجینی: هری، چند وقت بود که زخمت تیر نکشیده بود؟ \nهری به جینی نگاه می‌کند. چهره‌اش همه چیز را می‌گوید\nهری: بیست و دو سال.",
        "ساحره‌ی چرخ‌دستی: چیزی از چرخ‌دستی نمی‌خرید عزیزای من؟ کلوچه‌ی کدوتنبل؟ قورباغه شکلاتی؟ کیک پاتیلی؟",
        "کلاه گروه‌بندی: اسکورپیوس مالفوی. (کلاهش را روی سر اسکورپیوس می‌گذارد) اسلیترین! (اسکورپیوس انتظار این را داشت. سر تکان داده و نیمچه لبخندی می‌زند. به سمت اسلیترینی‌ها رفته و مورد تشویق قرار می‌گیرد) \nپولی چپمن: خب، منطقیه. \nآلبوس با سرعت به سمت جلوی صحنه می آید\nکلاه گروه‌بندی: آلبوس پاتر. (کلاهش را روی سر آلبوس می‌گذارد... و این بار بیشتر طول می‌کشد... گویی گیج شده است) اسلیترین!",
        "دانش‌آموزان دوباره دور آلبوس حلقه می‌زنند و یک کلاس معجون‌سازی آغاز می‌شود\nپولی چپمن: آلبوس پاتر. یه آدم نامربوط. حتی تابلوها وقتی از پله بالا می‌یاد روشونو برمی‌گردونن. \nآلبوس روی یک معجون خم می‌شود\nآلبوس: حالا باید اینو اضافه کنم... این شاخ اسب دوشاخه؟ \nکارل جنکینز: من می‌گم بذارید با بچه‌ی ولدمورت تنها باشه. \nآلبوس: و مقدار کمی خون سمندر... \nمعجون با صدای بلند منفجر می‌شود",
        "اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ، و می‌دونی چیه... اون نقص‌ها اونا رو بزرگ‌تر می‌کرد.",
        "آلبوس: و من سعی می‌کنم پسر بهتری باشم. می‌دونم من جیمز نیستم پدر، و هیچ‌وقت شبیه شما دوتا نمی‌شم... \nهری: جیمز شبیه من نیست. \nآلبوس: نیست؟ \nهری: همه چیز واسه جیمز راحت می‌گذره. بچگی من یه تقلای دائمی بود. \nآلبوس: واسه منم همین‌طور. پس داری می‌گی... من شبیه توام؟ \nهری به آلبوس لب‌خند می‌زند",
        "لیلی:(از بیرون صحنه) هری نه، هری نه، خواهش می‌کنم، هری نه... \nولدمورت:(از بیرون صحنه) وایسا کنار دختر نادون... برو کنار... \nلیلی:(از بیرون صحنه) هری نه، خواهش می‌کنم، منو بکش، به جای اون منو بکش... \nولدمورت:(از بیرون صحنه) این آخرین هشدارمه... \nلیلی:(از بیرون صحنه) هری نه! خواهش می‌کنم... رحم کن... رحم کن... پسرم نه! خواهش می‌کنم... هر کاری می‌کنم... \nولدمورت:(از بیرون صحنه) آوادا کداورا! \nانگار از بدن هری صاعقه عبور می‌کند. انباشته از اندوه بر زمین می‌افتد\nو صدایی شبیه جیغ اطراف ما بالا و پایین می‌رود",
        "هری صدایی می‌شنود. صدای فش‌فش\nو بعد صدایی شبیه مرگ... صدایی شبیه چیزی که نشنیده‌ایم\nهرررررری پاااااااتر",
        "همه چوب‌دستی‌هایشان را بیرون می‌کشند. هری مال خودش را در دست می‌فشرد\nنوری او را در بر می‌گیرد... \nتغییر شکل آرام و ترس‌ناک است. و پیکر ولدمورت از هری ساخته می‌شود\nکه دهشت‌بار است\nاو می‌چرخد\nبه خانواده و دوستان نگاه می‌کند\nبا وحشت نگاهش می‌کنند\nران: لعنت بر شیطون. \nهری\/ولدمورت: پس کار کرد؟ \nجینی:(اندوه‌ناک) آره. کار کرد.",
        "هرمیون: سوروس، من از زندگی کردن مثل بیچاره‌ها و تلاش نافرجام برای کودتا خسته شدم. این فرصتیه که داریم تا جهان رو عوض کنیم.",
        "اسنیپ: گاهی باید هزینه‌ها رو به جون بخریم.",
        "اسکورپیوس: دنیا عوض می‌شه و ما هم باهاش عوض می‌شیم. من بهتره تو این دنیا نباشم، ولی این دنیا رو بهتر نمی‌کنه. و من اینو نمی‌خوام.",
        "جینی: تو الآن بیشتر از یک سالته، درسته؟ \nهری: یک سال و سه ماه. \nجینی: یعنی یک سال و سه ماه وقت داشته تو رو بکشه. الآن هم بیست و چهار ساعته که تو درّه‌ی گودریکه. منتظر چیه؟ \nهری: من هنوز زیاد نفهمیدم... \nجینی: شاید اون منتظر تو نیست... منتظر اونه... تا جلوشو بگیره. \nهری: چی؟ \nجینی: دلفی این زمان رو انتخاب کرده چون امشب اون این جاست... چون پدرش داره می‌یاد. اون می‌خواد باهاش ملاقات کنه. کنارش باشه، کنار پدری که دوستش داره. مشکلات ولدمورت وقتی شروع شد که به تو حمله کرد. اگه اون این کارو نکرده بود... \nهری: قدرت‌مندتر می‌شد... و تاریکی هم بیشتر می‌شد.",
        "می‌دونی، بعد از این که تالار اسرار رو باز کردم... بعد از این که ولدمورت منو با اون دفتر خاطرات وحشت‌ناک جادو کرد و تقریباً همه چیو نابود کردم... \nهری: یادمه. \nجینی: بعد از این که از درمان‌گاه اومدم بیرون... همه بهم بی‌توجهی می‌کردن، ازم دور می‌شدن... به جز پسری که همه چی داشت... پسری که اومد اتاق عمومی گریفیندور و ازم خواست قاپ انفجاری بازی کنیم. مردم فکر می‌کنن هر چی لازمه درباره‌ی تو می‌دونن، اما بهترین و قهرمانانه‌ترین بخش‌های وجودت خیلی آروم و پنهان هستن. می‌خوام بگم... بعد از این که این ماجرا تموم شد، یادت باشه گاهی آدما _به خصوص بچه‌ها_ فقط یکیو می‌خوان که باهاش قاپ انفجاری بازی کنن. \nهری: به نظرت اینو کم داریم؟ قاپ انفجاری؟",
        "دراکو: چی‌کار می‌کنی ویزلی؟ \nهرمیون: بغلت می‌کنه. چون ما همه یه گروهیم، مگه نه ران؟ \nران:(زیر نگاه تهدیدآمیز همسرش مانده و مردد است) آره، امم... به نظرم موی خیلی قشنگی داری دراکو.",
        "ناگهان او دوباره به سکوی نه و سه چهارم بازگشته و همراه پدرش است که هنوز سعی می‌کند پسرش (و خودش) را قانع کند همه چیز رو به راه است. هر دو یک سال بزرگ شده‌اند. \nهری: سال سوم. سال بزرگیه! این رضایت‌نامه ی هاگزمیده.",
        "هری: می‌دونم. ولی چیزی که منو بیشتر از همه می‌ترسونه، آلبوس سوروس پاتر، پدر تو بودنه. من بدون راهنما این کارو می‌کنم. بیشتر آدما حداقل پدر دارن",
        "هری: اگه برات مهمه، کلاه گروه‌بندی به احساسات توام توجه می‌کنه. \nآلبوس: واقعاً؟ \nهری: برای من این کارو کرد. \nاین چیزی است که او قبلاً هرگز نگفته است، و چند لحظه در سرش طنین می‌اندازد\nهاگوارتز باعث بزرگ شدن تو می‌شه آلبوس. بهت قول می‌دم، هیچ چیزی اونجا نیست که ازش بترسی.",
        "پس باید الآن تصمیم بگیریم تا آخر عمر باید با کی دوست باشیم؟ خیلی ترسناکه",
        "خلع‌سلاح کننده‌ی خوبی هستی مرد جوان.",
        "هری... تو یه جادوگری... تو همه چیو عوض کردی... تو معروف‌ترین جادوگر کل جهانی.",
        "ابتدا دلفی را می‌بینیم که از هر ثانیه‌ی هویت تغییر‌یافته‌اش لذت می‌برد. جایی که ناراحتی و عدم امنیت بود، حالا فقط قدرت وجود دارد",
        "باد از تمام زوایا زوزه می‌کشد و باد تندی هم هست\nاسکورپیوس: خب، حالا رو سقف یه قطاریم، سریعه، ترسناکه، خیلی خوب پیش رفتیم، حس می‌کنم کلی چیز در مورد خودم و یه چیزایی در مورد تو فهمیدم ولی... \nآلبوس: طبق محاسبات من یه کم دیگه به پل می‌رسیم و بعدش تا خونه‌ی جادوگرا و ساحره‌های سال‌مند سنت اسوالد راه زیادی نداریم... \nاسکورپیوس: چی؟ کجا؟ ببین منم به اندازه‌ی تو از اولین سرکشی زندگی‌م هیجان‌زده‌ام... واقعا....سقف قطار... باحاله... ولی... اوه. \nاسکورپیوس چیزی را می‌بیند که نمی‌خواهد ببیند\nآلبوس: اگه افسون ضربه‌گیر کار نکنه آب خیالمون رو راحت می‌کنه. \nاسکورپیوس: آلبوس. ساحره‌ی چرخ‌دستی. \nآلبوس: واسه تو راه خوراکی می‌خوای؟ \nاسکورپیوس: نه آلبوس. ساحره‌ی چرخ‌دستی داره می‌یاد سمت ما. \nآلبوس: امکان نداره. ما رو سقف قطاریم.",
        "اسنیپ: به آلبوس... به آلبوس سوروس بگو به این که اسم من روشه افتخار می‌کنم. حالا برو. برو. \nآهو به اسکورپیوس نگاهی می‌اندازد، و شروع به دویدن می‌کند\nاسکورپیوس فکر می‌کند و بعد در پی او می‌دود، در حالی که جهان اطرافش ترس‌ناک‌تر می‌شود. فریادی دهشت‌بار در یک سو به هوا می‌رود. اسکورپیوس دریاچه را می‌بیند و خودش را درون آن می‌اندازد. اسنیپ آماده می‌شود. او محکم به زمین کوبیده شده و به هوا برده می‌شود و روحش را از تنش بیرون می‌کشند. فریادها چند برابر می‌شوند\nآهو با چشم‌های زیبایش به سمت او می‌چرخد، و ناپدید می‌شود\nانفجار و نور، و بعد سکوت. و سکوت بیشتر",
        "دامبلدور: از بین این همه آدم، از من می‌پرسی چه‌طور از پسری که در خطره محافظت کنیم؟ ما نمی‌تونیم جوون‌ها رو از آسیب دیدن حفاظت کنیم. درد باید بیاد و می‌یاد. \nهری: پس باید وایسم و تماشا کنم؟ \nدامبلدور: نه، باید بهش یاد بدی چه‌طوری با زندگی مواجه بشه.",
        "اسکورپیوس: سلام اسکورپیوس. یعنی، من اسکورپیوسم. تو آلبوسی. من اسکورپیوسم. و تو باید...",
        "آلبوس: عالیه، پس همینو (رز دوباره او را می‌زند) رز، می‌شه لطفاً منو نزنی؟ \nرز: من تو رو نزدم. \nآلبوس: تو منو زدی، و دردم گرفت. \nچهره‌ی اسکورپیوس وا می‌رود\nاسکورپیوس: به خاطر تو منو می‌زنه. \nآلبوس: چی؟ \nاسکورپیوس: گوش کن، من می‌دونم تو کی هستی، پس منصفانه اینه که توام بدونی من کی‌ام.",
        "اسکورپیوس: دنیا عوض می‌شه و ما هم باهاش عوض می‌شیم. من بهتره تو این دنیا نباشم، ولی این دنیا رو بهتر نمی‌کنه. و من اینو نمی‌خوام.",
        "آلبوس\/ران: خیلی عجیبه. \nدلفی\/هرمیون: عالی بودی. خوب جلوشو گرفتی. \nاسکورپیوس\/هری: نمی‌دونم باید به خاطر پونصد بار بوسیدن زن‌دایی‌ت بزنم قدش یا بهت اخم کنم! \nآلبوس\/ران: ران آدم خون‌گرمیه. من می‌خواستم حواسش رو پرت کنم اسکورپیوس. این کارم کردم.",
        "آلبوس: من چیزی ندارم که به پدرم اثبات کنم. باید سدریک و رز رو نجات بدم. و شاید... اگه جلومو نگیری بتونم این کارو خوب انجام بدم. \nاسکورپیوس: بدون من؟ آلبوس پاتر بی‌چاره. بار سرنوشتش رو شونه‌هاشه. آلبوس پاتر بی‌نوا. خیلی تلخه. \nآلبوس: چی داری می‌گی؟ \nاسکورپیوس: (منفجر می‌شود) مردم به تو نگاه می‌کنن چون پدر تو هری پاتر معروفه. ناجی جهان جادوگری. مردم به من نگاه می‌کنن چون فکر می‌کنن پدرم ولدمورته. ولدمورت. \nآلبوس: اصلاً... \nاسکورپیوس: می‌تونی یه کم تصور کنی چه حالی داره؟ امتحان کردی؟ نه. چون نمی‌تونی از نوک دماغت جلوتر رو ببینی. چون نمی‌تونی از مشکل احمقانه‌ت با پدرت جلوتر رو ببینی. اون همیشه هری پاتر می‌مونه، اینو می‌دونی نه؟ تو هم همیشه پسرش می‌مونی. می‌دونم سخته، و بچه‌های دیگه وحشت‌ناکن، اما باید یاد بگیری باهاش کنار بیای، چون... چیزای بدتری وجود داره، خب؟ \nمکث",
        "\"وقتی اضافی‌ها نجات داده شوند، وقتی زمان بچرخد، وقتی فرزندان دیده نشده پدران‌شان را به قتل رسانند: آن گاه ارباب تاریکی باز خواهد گشت\".",
        "لیلی: تو دیوونه‌ای. \nآلبوس: دوباره همه به ما زل زدن. \nران: به خاطر منه! من خیلی مشهورم. آزمایش‌های دماغی من اسطوره ان! \nهرمیون: قطعا قابل توجه هست",
        "شجاعت عذر موجهی برای حماقت نیست.",
        "بسیار قوی‌تر است. چوب‌دستی هری در هوا به سمت او می‌رود. حالا خلع‌سلاح شده و یاوری ندارد\nچه‌طوری تونستی... تو چی هستی؟ \nدلفی: مدت‌ها تحت نظر داشتمت هری پاتر. من بهتر از پدرم تو رو می‌شناسم. \nهری: فکر می‌کنی نقطه ضعف منو فهمیدی؟ \nدلفی: من تلاش کردم در حد اون باشم. آره، با این که اون بزرگ‌ترین جادوگر تاریخه، ولی به من افتخار می‌کنه. اکسپالسو! \nهری غلت می‌زند و زمین پشت سرش منفجر می‌شود. با تشویش زیر یک نیمکت می‌رود و به دنبال راهی برای مبارزه است",
        "ایمس: چند نفر به خاطر پسری که زنده موند مردن؟",
        "چیزهایی هست که مرگ نمی‌تونه لمس کنه. نقاشی... و خاطره... و عشق.",
        "\"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \"",
        "درسی که حتی پدرت هم گاهی نتونست یاد یگیره این بود که شجاعت عذر موجهی برای حماقت نیست. همیشه فکر کنید. همیشه به احتمالات فکر کنید.",
        "پسری که زنده موند. چند نفر باید برای پسری که زنده موند بمیرن؟",
        "هری: \"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \" (جینی با شگفتی به او نگاه می‌کند) دامبلدور.",
        "\"وقتی اضافی‌ها نجات داده شوند، وقتی زمان بچرخد، وقتی فرزندان دیده نشده پدران‌شان را به قتل رسانند: آن گاه ارباب تاریکی باز خواهد گشت\".",
        "هری: اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ، و می‌دونی چیه... اون نقص‌ها اونا رو بزرگ‌تر می‌کرد.",
        "هری به پسرش لب‌خند می‌زند و به آسمان نگاه می‌کند",
        "اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ",
        "آلبوس: اونا مردای خوبی بودن. \nهری: اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ،",
        "و بعد صدایی می‌شنود... صدای هق هق یک کودک. هاگرید به سمتش می‌چرخد. حالا محکم‌تر راه می‌رود\nپایین را نگاه می‌کند و بالای تخت بچه که انگار درخشان شده می‌ایستد\nخب، سلام. تو باس هری باشی. \nسلام هری پاتر. \nمن روبیوس هاگریدم. \nو خوشت بیاد یا نه قراره دوستت باشم. چون خیلی بهت سخت گذشته، با این که نمی‌دونی. دوس لازمت می‌شه. بهتره با من بیای، مگه نه؟",
        "ما باید تمرکز کنیم.",
        "همون طور که آگوری می‌گه، ما قراره آینده رو بسازیم... پس من این‌جام و می‌خوام آینده رو بسازم... با تو. به نام ولدمورت و دلاوری.",
        "شاید این اون بخش اسلیترینی وجودمه. شاید این چیزیه که کلاه گروه‌بندی تو من دید.",
        "ابر سیاهی دور پسرته، یه ابر سیاه خطرناک.",
        "بین: ابر سیاهی دور پسرته، یه ابر سیاه خطرناک.",
        "بین: ابر سیاهی دور پسرته، یه ابر سیاه خطرناک.",
        "شجاعت عذر موجهی برای حماقت نیست",
        "رنج کشیدن برای انسان مثل نفس کشیدنه.",
        "ما در ویرانه‌های یک خانه هستیم. خانه‌ای که حمله‌ای بی‌رحمانه را پشت سر گذاشته\nهاگرید میان خرابه حرکت می‌کند",
        "آلبوس: اونا مردای خوبی بودن. \nهری: اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ، و می‌دونی چیه... اون نقص‌ها اونا رو بزرگ‌تر می‌کرد. \nآلبوس به اطراف نگاه می‌کند\nآلبوس: پدر، ما کجاییم؟ \nهری: جایی که من زیاد می‌یام. \nآلبوس: اما این‌جا قبرستونه... \nهری: و اینم قبر سدریکه. \nآلبوس: پدر؟ \nهری: پسری که کشته شد... کریگ... چه‌قدر اونو می‌شناختی؟",
        "حالا به سکوی نه و سه چهارم بازگشته‌ایم و زمان بی رحمانه پیش رفته. آلبوس حالا یک سال بزرگ‌تر شده. (هری هم همین طور، اما کمتر محسوس است)",
        "هری فوراً می‌فهمد چه اتفاقی افتاده و وحشت می‌کند",
        "نوشته... \"لیلی و جیمز، هرگز کاری که کردید را فراموش نمی‌کنیم\"،",
        "هری: پسری که زنده موند. چند نفر باید برای پسری که زنده موند بمیرن؟",
        "آلبوس: نه. فقط... تو تویی... و من منم و...",
        "هری: توقف نکن و نگران این که می‌خوری بهش نباش، این خیلی مهمه. اگه عصبی هستی بهتره بدویی.",
        "هری: \"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \"",
        "تمام هدف من از اومدن به هاگوارتز پیدا کردن یه رفیق بود که بتونم باهاش به مرز جنون برسم. یکی مثل هری پاتر.",
        "ما نمی‌تونیم جوون‌ها رو از آسیب دیدن حفاظت کنیم. درد باید بیاد و می‌یاد. \nهری: پس باید وایسم و تماشا کنم؟ \nدامبلدور: نه، باید بهش یاد بدی چه‌طوری با زندگی مواجه بشه. \nهری: چه‌طوری؟ اون گوش نمی‌ده. \nدامبلدور: شاید اونم منتظره که تو درست ببینیش.",
        "رز: رو این که می‌خوایم با کی دوست بشیم. مامان و بابای من بابای تو رو تو اولین سفرشون با قطار هاگوارتز دیدن. می‌دونی... \nآلبوس: پس باید الآن تصمیم بگیریم تا آخر عمر باید با کی دوست باشیم؟ خیلی ترسناکه.",
        "من می‌دونم اضافی بودن چه حسی داره.",
        "تو بهم گفتی باهاش صادق باشم، اما فکر می‌کنم من نیاز داشتم با خودم صادق باشم و به چیزی که قلبم می‌گفت اعتماد کنم.",
        "نه. این یه تاریخه. سی و یک اکتبر هزار و نهصد و هشتاد و یک. روزی که پدر و مادرم کشته شدن.",
        "\"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \"",
        "من یه دوست دارم، اسکورپیوس، و می‌دونم که تو دوسش نداری ولی اون تمام چیزی که نیاز دارمه. \nهری: ببین، تا وقتی تو خوش‌حال هستی چیز دیگه‌ای برام مهم نیست.",
        "چشم آلبوس تیره‌تر و چهره‌اش تکیده‌تر می‌شود. هنوز پسر جذابی است، اما سعی می‌کند به این موضوع معترف نباشد.",
        "خب دوست داری چی کار کنم؟ خودمو جادو کنم که محبوب بشم؟ یا خودمو پرت کنم تو یه گروه دیگه؟ خودمو به یه دانش‌آموز بهتر تبدیل کنم؟ یه ورد بخون و منو به هر چیزی که دوست داری باشم تبدیل کن پدر، باشه؟ واسه هر دومون بهتر می‌شه. باید برم. سوار قطار بشم. دوستمو پیدا کنم.",
        "احتمالاً مزخرفه. منظورم اینه که... ببین، تو دماغ داری.",
        "اگه جواب حرف‌ها رو بدی داری تغذیه می‌کنی‌شون.",
        "دامبلدور: کسایی که دوسشون داریم هیچ‌وقت واقعاً ما رو ترک نمی‌کنن هری. چیزهایی هست که مرگ نمی‌تونه لمس کنه. نقاشی... و خاطره... و عشق.",
        "دامبلدور: هری، تو این جهان احساساتی به هم ریخته جواب کاملی وجود نداره. کمال از دست‌رس انسان خارجه، از دست‌رس جادو خارجه. تو هر لحظه‌ی درخشان شادی یه قطره سم هست: دونستن این که درد برمی‌گرده. با کسایی که دوسشون داری صادق باش، دردت رو نشون بده. رنج کشیدن برای انسان مثل نفس کشیدنه.",
        "اون یه محبت خاص رو می‌خواد. این هم اونو قوی‌تر می‌کنه هم تو رو",
        "اسکورپیوس: واقعاً فکر می‌کردی بیاد پیش ما؟ پاترها به اسلیترین تعلق ندارن. \nآلبوس: یکیشون داره. \nدر حالی که سعی می‌کند خودش را پنهان کند، بقیه می‌خندند. به آن‌ها نگاه می‌کند\nمن تصمیم نگرفتم، اینو می‌دونین؟ من تصمیم نگرفتم پسر اون باشم.",
        "\"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \"",
        "دامبلدور: هری، تو این جهان احساساتی به هم ریخته جواب کاملی وجود نداره. کمال از دست‌رس انسان خارجه، از دست‌رس جادو خارجه. تو هر لحظه‌ی درخشان شادی یه قطره سم هست: دونستن این که درد برمی‌گرده. با کسایی که دوسشون داری صادق باش، دردت رو نشون بده. رنج کشیدن برای انسان مثل نفس کشیدنه.",
        "دامبلدور: کسایی که دوسشون داریم هیچ‌وقت واقعاً ما رو ترک نمی‌کنن هری. چیزهایی هست که مرگ نمی‌تونه لمس کنه. نقاشی... و خاطره... و عشق.",
        "\"عشق ما رو کور می‌کنه",
        "تغییرات سریعی هم‌زمان با جا‌به‌جایی ما بین جهان‌ها رخ می‌دهد. صحنه‌ی واحدی وجود ندارد، بل‌که تکه‌ها و بریده‌هایی هست که پیش‌رفت مداوم زمان را نشان می‌دهد.",
        "\"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \"",
        "\"عشق ما رو کور می‌کنه\"",
        "بدون شکایت تو راهی که جلوی پات گذاشته شده بود حرکت می‌کردی. معلومه که دوستت داشتم... و می‌دونستم دوباره همه‌چی تکرار می‌شه... این که هر کسیو دوست دارم بهش آسیب‌های جبران نشدنی می‌زنم. من واسه دوست داشتن آدم مناسبی نیستم... هیچ‌وقت بدون آسیب زدن کسیو دوست نداشتم.",
        "تو هر لحظه‌ی درخشان شادی یه قطره سم هست: دونستن این که درد برمی‌گرده. با کسایی که دوسشون داری صادق باش، دردت رو نشون بده.",
        "رنج کشیدن برای انسان مثل نفس کشیدنه.",
        "پسری که زنده موند. چند نفر باید برای پسری که زنده موند بمیرن؟",
        "آلبوس:(با چوب‌دستی‌اش اشاره می‌کند) اینسندیو! \nتوپ کاغذی مشتعل می‌شود",
        "وقتی دراکو مالفوی باشی خیلی تنها هستی.",
        "من همیشه بابت اونا بهت حسودی می‌کردم، می‌دونی... ویزلی و گرنجر. دوستای من",
        "ادامه بده پیرمرد! \nهری: ما هم‌سنیم دراکو. \nدراکو: ولی من کمتر نشون می‌دم.",
        "دوست داشتم پدرم نبودی.",
        "منم گاهی آرزو می‌کنم تو پسرم نبودی.",
        "خیلی شبیه باباتی ولی چشای مامانتو داری.",
        "هری... تو یه جادوگری... تو همه چیو عوض کردی... تو معروف‌ترین جادوگر کل جهانی.",
        "تو این جهان احساساتی به هم ریخته جواب کاملی وجود نداره. کمال از دست‌رس انسان خارجه، از دست‌رس جادو خارجه. تو هر لحظه‌ی درخشان شادی یه قطره سم هست: دونستن این که درد برمی‌گرده. با کسایی که دوسشون داری صادق باش، دردت رو نشون بده. رنج کشیدن برای انسان مثل نفس کشیدنه. ",
        "ران: مالفوی، شاید خیلی با هری دوست جون جونی شده باشی، و شاید بچه‌ی خیلی خوبی بزرگ کرده باشی، اما حرف‌های خیلی غیرمنصفانه‌ای در مورد همسر من زدی...",
        "دراکو: چی‌کار می‌کنی ویزلی؟ \nهرمیون: بغلت می‌کنه.",
        "اسکورپیوس: می‌تونم صدای مادرم رو بشنوم. اون منو لازم داره... کمک منو... ولی می‌دونه که نمی‌تونم... کمک کنم.\nاسنیپ: گوش کن اسکورپیوس. به آلبوس فکر کن. تو داری پادشاهیت رو به خاطر آلبوس بیخیال می‌شی،",
        "ال. ما باید تمرکز کنیم.\nآلبوس: رو چی تمرکز کنیم؟\nرز: رو این که می‌خوایم با کی دوست بشیم. مامان و بابای من بابای تو رو تو اولین سفرشون با قطار هاگوارتز دیدن. می‌دونی...\nآلبوس: پس باید الآن تصمیم بگیریم تا آخر عمر باید با کی دوست باشیم؟ خیلی ترسناکه.\nرز: برعکس، هیجان‌انگیزه. من یه گرنجر-ویزلی هستم، تو یه پاتری... همه می‌خوان با ما دوست بشن. می‌تونیم هر کیو بخوایم انتخاب کنیم.\nآلبوس: خب چطوری تصمیم بگیریم که... تو کدوم کوپه بریم؟\nرز: همشونو بررسی می‌کنیم بعد تصمیم می‌گیریم.",
        "بهم گفتی فکر نمی‌کنی من از چیزی بترسم، و این... راستش من از همه چی می‌ترسم. من از تاریکی می‌ترسم، می‌دونستی؟\nآلبوس: هری پاتر از تاریکی می‌ترسه؟\nهری: از جاهای کوچیک خوشم نمی‌یاد و... اینو به کسی نگفتم ولی زیاد از... (پیش از گفتن دودل می‌شود) کبوترها خوشم نمی‌یاد.\nآلبوس: از کبوترها خوشتن می‌یاد؟\nهری:(چهره‌اش را در هم می‌کشد) موجودات کثیف نوک‌زن نفرت‌انگیز. حالمو به هم می‌زنن.\nآلبوس: ولی کبوترها بی‌آزارن!",
        "آلبوس: بابا، فقط دارم خواهش می‌کنم اگه می‌شه... اگه می‌شه یه کم دورتر از من وایسی. \nهری:(شگفت‌زده) سال دومی‌ها دوست ندارن با پدرهاشون دیده بشن، آره؟",
        "هری: \"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد.",
        "هری، تو این جهان احساساتی به هم ریخته جواب کاملی وجود نداره. کمال از دست‌رس انسان خارجه، از دست‌رس جادو خارجه. تو هر لحظه‌ی درخشان شادی یه قطره سم هست: دونستن این که درد برمی‌گرده. با کسایی که دوسشون داری صادق باش، دردت رو نشون بده. رنج کشیدن برای انسان مثل نفس کشیدنه.",
        "هری: اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ، و می‌دونی چیه... اون نقص‌ها اونا رو بزرگ‌تر می‌کرد.",
        "اسکورپیوس: دنیا عوض می‌شه و ما هم باهاش عوض می‌شیم. من بهتره تو این دنیا نباشم، ولی این دنیا رو بهتر نمی‌کنه. و من اینو نمی‌خوام.",
        "لیلی: اون وسیله‌ی شعبده‌بازی رو برام آوردی؟ \nران: تو در مورد \"نفس دماغ دزد ثبت شده‌ی فروشگاه لوازم جادویی ویزلی\" چیزی شنیدی؟ \nرز: مامان! بابا دوباره داره اون کار مسخره رو می‌کنه. \nهرمیون: تو می‌گی مسخره، خودش می‌گه فوق‌العاده، من می‌گم... یه چیزی بین این دو تا. \nران: صبر کن. بذار اینو بجوم... نفس. حالا فقط باید... ببخشید اگه یه کم بوی سیر می‌دم. \nنفسش را در صورت لیلی بیرون می‌دهد. او می‌خندد. \nلیلی: بوی فرنی می‌دی. \nران: بینگ، بنگ، بونگ. خانوم جوون، واسه از دست دادن بویایی آماده باش. \nدماغ او را از جا می‌کند\nلیلی: دماغم کو؟ \nران: بفرما! \nدست او خالی است. این یک شعبده‌بازی مسخره بود.",
        "اگه من تو اسلیترین بیفتم؟ \nهری: خب چه اشکالی داره؟ \nآلبوس: اسلیترین گروه مار و جادوی سیاهه... جای جادوگرهای شجاع نیست. \nهری: آلبوس سوروس، اسم تو از دو نفر از روسای هاگوارتز گرفته شده. یکی از اون‌ها اسلیترینی بود و احتمالا شجاع‌ترین مردی بود که تا حالا دیدم. \nآلبوس: ولی فقط می‌گم... \nهری: اگه برات مهمه، کلاه گروه‌بندی به احساسات توام توجه می‌کنه. \nآلبوس: واقعاً؟ \nهری: برای من این کارو کرد. \nاین چیزی است که او قبلاً هرگز نگفته است، و چند لحظه در سرش طنین می‌اندازد\nهاگوارتز باعث بزرگ شدن تو می‌شه آلبوس. بهت قول می‌دم، هیچ چیزی اونجا نیست که ازش بترسی. \nجیمز: بجز تسترال‌ها. مراقب تسترال‌ها باش.",
        "هرمیون: هاگوارتز جای بزرگیه. \nران: بزرگ، شگفت‌انگیز، پر از غذا. حاضرم همه چیمو بدم تا برگردم اونجا. \nهری: عجیبه، ال نگران بود که تو اسلیترین بیفته. \nهرمیون: این که چیزی نیست. رز نگرانه که می‌تونه رکورد امتیاز کوییدیچ رو تو سال اول یا دومش بشکنه یا نه. و این که کی می‌تونه مدرک عمومیش رو بگیره. \nران: نمیدونم این بلندپروازی رو از کجا آورده. \nجینی: هری، تو چه احساسی پیدا می‌کنی اگه ال... بیفته تو اسلیترین؟ \nران: می‌دونی جینی ما همیشه فکر می‌کردیم احتمال داره تو اسلیترین بیفتی. \nجینی: چی؟ \nران: باور کن، فرد و جرج سرش شرط بستن. \nهرمیون: می‌شه بریم؟ مردم دارن نگاه می‌کنن. \nجینی: مردم همیشه وقتی شما سه تا با هم",
        "هستین نگاه می‌کنن. جدا از این، مردم همیشه به تو نگاه می کنن. \nچهار نفری خارج می‌شوند. جینی هری را متوقف می‌کند\nجینی: اتفاقی براش نمیفته، مگه نه؟ \nهری: معلومه که نه.",
        "هری پاتر و فرزند نفرین شده",
        "من تنها بودم و این منو به جای خیلی تاریکی فرستاد.",
        "آلبوس: پدر، ما کجاییم؟ \nهری: جایی که من زیاد می‌یام. \nآلبوس: اما این‌جا قبرستونه...",
        "حالا وارد ناکجاآبادی با زمان متغیر می‌شویم. این صحنه تماماً جادویی است. تغییرات سریعی هم‌زمان با جا‌به‌جایی ما بین جهان‌ها رخ می‌دهد. صحنه‌ی واحدی وجود ندارد، بل‌که تکه‌ها و بریده‌هایی هست که پیش‌رفت مداوم زمان را نشان می‌دهد. \nدر ابتدا داخل هاگوارتز، در سرسرای بزرگ هستیم، و همه دور آلبوس می‌رقصند. \nپولی چپمن: آلبوس پاتر. \nکارل جنکینز: یه پاتر. تو ورودی ما. \nیان فردریکس: موهاش مثلا اونه. موهاش کاملا شبیه اونه. \nرز: و پسرعمه‌ی منه. (می‌چرخند) رز گرنجر ویزلی. از دیدنتون خوشوقتم. \nکلاه گروه‌بندی بین دانش‌آموزانی که به سمت گروه‌هایشان حرکت می‌کنند قدم می‌زند. \nفوراً مشخص می‌شود که به سمت رز می‌آید، و او با نگرانی منتظر عاقبتش است. \nکلاه گروه‌بندی: قرن‌هاست که همینه کارم\nبا هر کی بهش سر می‌زنم\nفهرست فکرها رو دارم\nچون کلاه گروه‌بندی منم\nباهوش دیدم، کم‌هوش دیدم\nتو سختی و راحتی کار کردم",
        "هری:(به یاد آوردن سدریک ناراحتش می‌کند) بله، من پسر شما رو یادم می‌یاد. مرگ اون...",
        "هاگرید: جیمز؟ \nاطراف را نگاه می‌کند\nلیلی؟ \nبه آرامی پیش می‌رود و نمی‌خواهد به این زودی چیزی ببیند. تماماً فرو ریخته",
        "هری: آدمای زیادی سعی کردن به من آسیب بزنن... ولی پسرم؟ تو جرأت کردی به پسرم آسیب بزنی! \nدلفی: من فقط می‌خواستم پدرم رو بشناسم. \nاین حرف هری را متعجب می‌کند\nهری: تو نمی‌تونی زندگیت رو دوباره بسازی. تو همیشه یتیم می‌مونی. این ازت جدا نمی‌شه. \nدلفی: فقط بذار... ببینمش. \nهری: نمی‌تونم و نمی‌ذارم.",
        "گاهی آدما _به خصوص بچه‌ها_ فقط یکیو می‌خوان که باهاش قاپ انفجاری بازی کنن.",
        "انفجار... بارانی از کتاب‌ها از قفسه به بیرون پرتاب می‌شود و اسکورپیوس در حال کنار زدن آن‌ها بیرون می‌آید\nاسکورپیوس: نه! تو این کارو نمی‌کنی سایبیل تریلانی. نه! (سردرگم اما پرتوان اطراف را نگاه می‌کند) این اشتباهه. آلبوس؟ صدامو می‌شنوی؟ همه‌ی اینا به خاطر یه زمان‌چرخون کوفتی. فکر کن اسکورپیوس. فکر کن. (کتاب‌ها تلاش می‌کنند او را بگیرند) همراه همیشگی. گاهی پشت. گاهی جلو. صبر کن. متوجهش نشدم. سایه. تو یه سایه‌ای. سایه‌ها و ارواح. باید... \nاز قفسه که به طرز وحشت‌ناکی با هر قدم به سمت او حمله می‌کند بالا می‌رود\nکتاب را از قفسه بیرون می‌کشد. با بیرون آمدنش سروصدا و شلوغی ناگهان متوقف می‌شود",
        "دامبلدور: هری، تو این جهان احساساتی به هم ریخته جواب کاملی وجود نداره. کمال از دست‌رس انسان خارجه، از دست‌رس جادو خارجه. تو هر لحظه‌ی درخشان شادی یه قطره سم هست: دونستن این که درد برمی‌گرده.",
        "هری: عشق آدمو کور می‌کنه. ما هر دو سعی کردیم به پسرامون چیزی رو بدیم که خودمون نیاز داشتیم، نه اونا.",
        "منم سدریک رو زیاد نمی‌شناختم. اون می‌تونست برای انگلیس کوییدیچ بازی کنه. یا یه کارآگاه فوق‌العاده بشه. می‌تونست هر چیزی بشه. و حق با ایمسه... اونو دزدیدن. واسه همین زیاد می‌یام این‌جا. برای این که بگم متأسفم. هر وقت بتونم.",
        "کلاه گروه‌بندی: اسکورپیوس مالفوی. (کلاهش را روی سر اسکورپیوس می‌گذارد) اسلیترین! (اسکورپیوس انتظار این را داشت. سر تکان داده و نیمچه لبخندی می‌زند. به سمت اسلیترینی‌ها رفته و مورد تشویق قرار می‌گیرد)",
        "و پیکر ولدمورت از هری ساخته می‌شود\nکه دهشت‌بار است\nاو می‌چرخد\nبه خانواده و دوستان نگاه می‌کند\nبا وحشت نگاهش می‌کنند\nران: لعنت بر شیطون.",
        "اسکورپیوس: باورم نمی‌شه این کارو کردم. \nآلبوس: منم باورم نمی‌شه این کارو کردی. \nاسکورپیوس: رز گرنجر ویزلی. من از رز گرنجر ویزلی خواستم باهام بیاد بیرون. \nآلبوس: و اون گفت نه. \nاسکورپیوس: ولی ازش خواستم. بذر رو کاشتم. بذری که بزرگ می‌شه و به ازدواج ما ختم می‌شه. \nآلبوس: می‌دونی که خیال‌باف بزرگی هستی؟ \nاسکورپیوس: و باهات موافقم... فقط پولی چپمن از من خواست باهاش برم به رقص... \nآلبوس: تو یه دنیای دیگه که تو خیلی خیلی محبوب‌تر بودی... یه دختر دیگه ازت درخواست کرد... و این یعنی... \nاسکورپیوس: آره، منطق می‌گه یا باید دنبال پولی برم یا بذارم دنبالم بیاد... اون خیلی خوش‌گله... ولی رز، رزه. \nآلبوس: منطق می‌گه که تو دیوانه‌ای. رز از تو متنفره.",
        "مرتل گریان: شرم‌آوره که خوشگله مجبور شد بمیره. نه این که پدر تو زشت باشه... ولی سدریک دیگوری... باورتون نمی‌شه چند تا دختر تو همین دست‌شویی افسون‌های عشق می‌خوندن... و وقتی اون رفت گریه می‌کردن.",
        "بعد سدریک بزرگ و بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. با نگرانی به اطرافش نگاه می‌کند. پسرها او را که به سطح آب می‌رود تماشا می‌کنند\nاما نه، این چیه... سدریک دیگوری داره به سطح آب می‌یاد و به نظر از مسابقه خارج شده. اوه، خانم‌ها و آقایون، این طور که به نظر می‌یاد ما یه بازنده داریم نه برنده. سدریک دیگوری داره تبدیل به یه بادکنک می‌شه که می‌خواد پرواز کنه. پرواز، خانم‌ها و آقایون، پرواز. پرواز به خارج از مأموریت و خارج از مسابقه و... ای وای، عجیب‌تر هم شد، دور سدریک آتیش بازی راه افتاده و باهاش نوشته شده \"ران عاشق هرمیونه\"... و تماشاگرا هم عاشق این وضعیتن... اوه خانم‌ها و آقایون، نگاه سدریک رو ببینید. عجب تصویری، عجب منظره‌ای، یه تراژدی واقعی. اون تحقیر شده. هیچ کلمه‌ی دیگه‌ای مناسب",
        "اکسپکتو پاترونوم! \nاسنیپ یک مدافع می‌فرستد، که تصویر سفید و زیبایی از یک آهو است\nاسکورپیوس: یه آهو؟ مدافع لیلی. \nاسنیپ: درونیات آدما عجیبه، نه؟",
        "هری: ما پارسال سه بار در هفته برای برادرت نامه می‌نوشتیم.",
        "هرمیون نگاهی نسبتاً عجیب به ران می‌اندازد\nهرمیون: ران، می‌شه اون‌جوری به من نگاه نکنی؟",
        "یه بچه یا تعطیلات؟ بعضی روزا واقعا قاطی می‌کنی، می‌دونستی؟ \nآلبوس\/ران: واسه همین باهام ازدواج کردی، نه؟ به خاطر خل‌بازی‌هام. \nاو دوباره خارج می‌شود. آلبوس\/ران می‌خواهد در را باز کند اما هرمیون باز می‌گردد و او در را می‌بندد\nهرمیون: بوی ماهی می‌یاد. بهت گفتم سراغ اون ساندویچ‌های انگشت‌ماهی نرو. \nآلبوس\/ران: حق با توئه. \nهرمیون خارج می‌شود. آلبوس\/ران از رفتنش مطمئن می‌شود و با باز شدن در خیالش راحت می‌شود",
        "خشونت نگاه می‌کند و بعد لبخند می‌زند)",
        "تو این جهان احساساتی به هم ریخته جواب کاملی وجود نداره. کمال از دست‌رس انسان خارجه",
        "شجاعت عذر موجهی برای حماقت نیست.",
        "هری: اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ، و می‌دونی چیه... اون نقص‌ها اونا رو بزرگ‌تر می‌کرد.",
        "توقف نکن و نگران این که می‌خوری بهش نباش، این خیلی مهمه. اگه عصبی هستی بهتره بدویی.",
        "اسکورپیوس\/هری: نمی‌دونم باید به خاطر پونصد بار بوسیدن زن‌دایی‌ت بزنم قدش یا بهت اخم کنم!",
        "دراکو: می‌شه فقط بگم... \nران: مالفوی، شاید خیلی با هری دوست جون جونی شده باشی، و شاید بچه‌ی خیلی خوبی بزرگ کرده باشی، اما حرف‌های خیلی غیرمنصفانه‌ای در مورد همسر من زدی... \nهرمیون: و همسرت نیاز نداره تو به جاش بجنگی.",
        "اسکورپیوس و هرمیون: حق با توئه. \nران: ای وای! دوتا شدن!",
        "اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ، و می‌دونی چیه... اون نقص‌ها اونا رو بزرگ‌تر می‌کرد.",
        "مردم همیشه وقتی شما سه تا با هم هستین نگاه می‌کنن. جدا از این، مردم همیشه به تو نگاه می کنن.",
        "برای اولین بار... درست در این اوضاع وحشت‌ناک، یک‌دیگر را دوست هم می‌دانند",
        "کمال از دست‌رس انسان خارجه",
        "اونو از گروهش خبردار کردم... \nرز گرنجر ویزلی. (کلاهش را روی سر رز می‌گذارد) گریفیندور! (رز به سمت گریفیندوری‌ها رفته و مورد تشویق قرار می‌گیرد) \nرز: ممنون دامبلدور. \nاسکورپیوس می‌دود تا جای رز مقابل کلاه را بگیرد\nکلاه گروه‌بندی: اسکورپیوس مالفوی. (کلاهش را روی سر اسکورپیوس می‌گذارد) اسلیترین! (اسکورپیوس انتظار این را داشت. سر تکان داده و نیمچه لبخندی می‌زند. به سمت اسلیترینی‌ها رفته و مورد تشویق قرار می‌گیرد)",
        "من کور بودم. این همون کاریه که عشق با ما می‌کنه. من نمی‌تونستم ببینم که تو نیاز داری بشنوی این پیرمرد مفلوک حقه‌باز خطرناک... دوستت داره.",
        "اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ، و می‌دونی چیه... اون نقص‌ها اونا رو بزرگ‌تر می‌کرد.",
        "راستش من از همه چی می‌ترسم.",
        "با این که اون بزرگ‌ترین جادوگر تاریخه، ولی به من افتخار می‌کنه.",
        "هری: ببین، تا وقتی تو خوش‌حال هستی چیز دیگه‌ای برام مهم نیست",
        "کتاب: من موجودی هستم که ندیدی. من تو هستم، من من هستم. پژواکی پیش‌بینی نشده. گاهی جلو، گاهی عقب، همراه همیشگی، چون در هم پیچیدیم.",
        "مردم همیشه وقتی شما سه تا با هم هستین نگاه می‌کنن. جدا از این، مردم همیشه به تو نگاه می کنن.",
        "هری، تو این جهان احساساتی به هم ریخته جواب کاملی وجود نداره. کمال از دست‌رس انسان خارجه، از دست‌رس جادو خارجه. تو هر لحظه‌ی درخشان شادی یه قطره سم هست: دونستن این که درد برمی‌گرده. با کسایی که دوسشون داری صادق باش، دردت رو نشون بده. رنج کشیدن برای انسان مثل نفس کشیدنه.",
        "\"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \"",
        "تغییرات سریعی هم‌زمان با جا‌به‌جایی ما بین جهان‌ها رخ می‌دهد. صحنه‌ی واحدی وجود ندارد، بل‌که تکه‌ها و بریده‌هایی هست که پیش‌رفت مداوم زمان را نشان می‌دهد.",
        "\"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد",
        "چیزی که بهت گفتم... نابخشودنیه، و نمی‌تونم ازت بخوام فراموشش کنی اما می‌تونم امیدوار باشم ازش عبور کنیم.",
        "هری: اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ، و می‌دونی چیه... اون نقص‌ها اونا رو بزرگ‌تر می‌کرد.",
        "فکر می‌کنم یه جایی می‌رسه که باید انتخاب کنی می‌خوای چجور آدمی باشی. و من می‌دونم که اون زمان آدم به یه پدر یا یه دوست نیاز داره. اگه تا اون موقع یاد گرفته باشی که از پدرت متنفر باشی و دوستی هم نداشته باشی... بعدش کاملاً تنهایی... این خیلی سخته.",
        "یه ورد بخون و منو به هر چیزی که دوست داری باشم تبدیل کن پدر، باشه؟",
        "قرن‌هاست که همینه کارم\nبا هر کی بهش سر می‌زنم\nفهرست فکرها رو دارم\nچون کلاه گروه‌بندی منم\nباهوش دیدم، کم‌هوش دیدم\nتو سختی و راحتی کار کردم\nرو سر هر کی پریدم\nاونو از گروهش خبردار کردم...",
        "هری: آلبوس سوروس، اسم تو از دو نفر از روسای هاگوارتز گرفته شده. یکی از اون‌ها اسلیترینی بود و احتمالا شجاع‌ترین مردی بود که تا حالا دیدم.",
        "آلبوس سوروس، اسم تو از دو نفر از روسای هاگوارتز گرفته شده. یکی از اون‌ها اسلیترینی بود و احتمالا شجاع‌ترین مردی بود که تا حالا دیدم.",
        "خب دیگه نه شانس دارم نه عشق.",
        "وقتی دراکو مالفوی باشی خیلی تنها هستی",
        "هاگوارتز باعث بزرگ شدن تو می‌شه آلبوس. بهت قول می‌دم، هیچ چیزی اونجا نیست که ازش بترسی.",
        "من اسکورپیوس مالفوی‌ام. پدر و مادرم دراکو و آستوریا مالفوی هستن. پدرای ما... با هم خوب نبودن.",
        "آلبوس پاتر. (کلاهش را روی سر آلبوس می‌گذارد... و این بار بیشتر طول می‌کشد... گویی گیج شده است) اسلیترین! \nسکوت\nسکوتی کامل و عمیق",
        "من تصمیم نگرفتم، اینو می‌دونین؟ من تصمیم نگرفتم پسر اون باشم.",
        "می‌دونی چیه؟ من دیگه خودمو مسئول ناراحتی تو نمی‌دونم. حداقل تو یه پدر داری. من نداشتم. باشه؟ \nآلبوس: فکر می‌کنی این اتفاق بدی بوده؟ من فکر نمی‌کنم. \nهری: دوست داشتی من مرده بودم؟ \nآلبوس: نه! فقط دوست داشتم پدرم نبودی. \nهری:(به جوش آمده) خب، منم گاهی آرزو می‌کنم تو پسرم نبودی.",
        "جینی به کمک جیمز می‌رود و تمام خانواده با سرعت به سمت ستون می‌دود.",
        "زمان بی رحمانه پیش رفته.",
        "آلبوس: الآنم من نمی‌دونم چی باید بگم... \nاسکورپیوس: چیزی نگو.",
        "بخشی از وجود من که ولدمورت بود سال‌ها پیش مرد، اما خلاص شدن جسمی کافی نبود... باید روحم از دستش راحت می‌شد. و این... برای یه مرد چهل ساله درس بزرگیه.",
        "حالی که سعی می‌کند خودش را پنهان کند، بقیه می‌خندند. به آن‌ها نگاه می‌کند\nمن تصمیم نگرفتم، اینو می‌دونین؟ من تصمیم نگرفتم پسر اون باشم.",
        "اگه جواب حرف‌ها رو بدی داری تغذیه می‌کنی‌شون.",
        "\"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه",
        "حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد.",
        "دامبلدور: از بین این همه آدم، از من می‌پرسی چه‌طور از پسری که در خطره محافظت کنیم؟ ما نمی‌تونیم جوون‌ها رو از آسیب دیدن حفاظت کنیم. درد باید بیاد و می‌یاد. \nهری: پس باید وایسم و تماشا کنم؟ \nدامبلدور: نه، باید بهش یاد بدی چه‌طوری با زندگی مواجه بشه.",
        "ما در ویرانه‌های یک خانه هستیم. خانه‌ای که حمله‌ای بی‌رحمانه را پشت سر گذاشته\nهاگرید میان خرابه حرکت می‌کند",
        "هری، تو این جهان احساساتی به هم ریخته جواب کاملی وجود نداره. کمال از دست‌رس انسان خارجه، از دست‌رس جادو خارجه. تو هر لحظه‌ی درخشان شادی یه قطره سم هست: دونستن این که درد برمی‌گرده. با کسایی که دوسشون داری صادق باش، دردت رو نشون بده. رنج کشیدن برای انسان مثل نفس کشیدنه.",
        "تو هر لحظه‌ی درخشان شادی یه قطره سم هست: دونستن این که درد برمی‌گرده.",
        "هری: می‌دونم. ولی چیزی که منو بیشتر از همه می‌ترسونه، آلبوس سوروس پاتر، پدر تو بودنه. من بدون راهنما این کارو می‌کنم. بیشتر آدما حداقل پدر دارن که با توجه به اون عمل کنن... یا سعی کنن شبیهش باشن یا نباشن. من هیچی ندارم... یا خیلی کم دارم. پس دارم یاد می‌گیرم، خب؟ و می‌خوام با هر چی که دارم تلاش کنم... تا برات پدر بهتری باشم.",
        "مملو از مردمی که",
        "توقف نکن و نگران این که می‌خوری بهش نباش، این خیلی مهمه. اگه عصبی هستی بهتره بدویی.",
        "\"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد.",
        "ولی سعی کردن به معنی تونستن نیست، هست؟",
        "ما داریم بدون دونستن این که بعدش می‌تونیم دوباره به زمان حال بیایم یا نه به گذشته سفر می‌کنیم.",
        "حالا به سکوی نه و سه چهارم بازگشته‌ایم و زمان بی رحمانه پیش رفته.",
        "اسنیپ که تماماً مانند یک قهرمان است به او نگاه کرده و به آرامی لب‌خند می‌زند\nاسنیپ: به آلبوس... به آلبوس سوروس بگو به این که اسم من روشه افتخار می‌کنم. حالا برو. برو.",
        "ساحره‌ی چرخ‌دستی: چیزی از چرخ‌دستی نمی‌خرید عزیزای من؟ کلوچه‌ی کدوتنبل؟ قورباغه شکلاتی؟ کیک پاتیلی؟ \nرز: (متوجه نگاه مشتاقانه‌ی آلبوس به قورباغه شکلاتی شده) ال. ما باید تمرکز کنیم. \nآلبوس: رو چی تمرکز کنیم؟ \nرز: رو این که می‌خوایم با کی دوست بشیم. مامان و بابای من بابای تو رو تو اولین سفرشون با قطار هاگوارتز دیدن. می‌دونی... \nآلبوس: پس باید الآن تصمیم بگیریم تا آخر عمر باید با کی دوست باشیم؟ خیلی ترسناکه. \nرز: برعکس، هیجان‌انگیزه. من یه گرنجر-ویزلی هستم، تو یه پاتری...",
        "نه نه، من... به خاطر تو نموندم... به خاطر آب نبات‌هات موندم.",
        "خب واقعا هم ممکنه... (نگاه پدرش را می‌بیند) باشه.",
        "اسنیپ: گاهی باید هزینه‌ها رو به جون بخریم. \nبه هم نگاه می‌کنند، اسنیپ سر تکان می‌دهد، هرمیون هم همین‌طور، و چهره‌ی اسنیپ کمی به هم می‌ریزد\nببینم از دامبلدور که نقل قول نکردم؟ \nهرمیون:(با لب‌خند) نه، مطمئنم این جمله کاملاً واسه سوروس اسنیپه.",
        "دو پلکان به هم می‌رسند. پسرها به هم نگاه می‌کنند\nهم‌زمان... گیج و امیدوار\nو بعد آلبوس نگاهش را می‌چرخاند و فضای موجود _ و احتمالاً دوستی‌شان_ از بین می‌رود\nدو پلکان جدا می‌شوند و دو پسر به یک‌دیگر نگاه می‌کنند. یکی پر از گناه، دیگری پر از درد، و هر دو پر از ناراحتی",
        "ادامه بده پیرمرد! \nهری: ما هم‌سنیم دراکو. \nدراکو: ولی من کمتر نشون می‌دم.",
        "پیداش کن اسکورپیوس. شما دوتا... به هم تعلق دارین.",
        "پیداش کن اسکورپیوس. شما دوتا... به هم تعلق دارین.",
        "یه جایی می‌رسه که باید انتخاب کنی می‌خوای چجور آدمی باشی.",
        "هری: من باید ازش محافظت کنم. \nدراکو: پدرم فکر می‌کرد داره ازم محافظت می‌کنه. بیشتر مواقع. فکر می‌کنم یه جایی می‌رسه که باید انتخاب کنی می‌خوای چجور آدمی باشی. و من می‌دونم که اون زمان آدم به یه پدر یا یه دوست نیاز داره. اگه تا اون موقع یاد گرفته باشی که از پدرت متنفر باشی و دوستی هم نداشته باشی... بعدش کاملاً تنهایی... این خیلی سخته. من تنها بودم و این منو به جای خیلی تاریکی فرستاد. برای یه مدت طولانی. تام ریدل هم یه پسر تنها بود. شاید اینو نفهمی هری، ولی من می‌فهمم...",
        "اسکورپیوس: امروز که تو کلاس معجون‌سازی رز اومد طرفم و بهم گفت چشم‌گشنه، تقریباً بغلش کردم. تقریباً که نداره، واقعاً سعی کردم بغلش کنم، اونم لگد زد به ساقم. \nآلبوس: مطمئن نیستم نترس بودن واسه سلامتی‌ت خوب باشه.",
        "وقتشه که زمان‌چرخون به یه خاطره تبدیل بشه. \nآلبوس: خیلی با این جمله‌ت حال کردی نه؟ \nاسکورپیوس: تمام روز روش کار می‌کردم.",
        "تو کی هستی؟ \nدلفی: آلبوس. من گذشته‌ی تازه‌ام. \nچوب‌دستی‌ آلبوس را از او می‌گیرد و می‌شکند\nمن آینده‌ی تازه‌ام. \nچوب‌دستی اسکورپیوس را می‌گیرد و می‌شکند\nمن راه‌حلی‌ام که این جهان دنبالش می‌گرده.",
        "آلبوس: سوال اول. در موررد مسابقه‌ی سه جادوگر چی می‌دونی؟ \nاسکورپیوس: اووووه... امتحان داریم! سه تا مدرسه سه تا قهرمان رو انتخاب می‌کنن تا تو سه تا مسابقه برای یک جام شرکت کنن. این چه ربطی داره؟ \nآلبوس: تو یه خرخون واقعی هستی، می‌دونستی؟ \nاسکورپیوس: بعله.",
        "اسکورپیوس: (منفجر می‌شود) مردم به تو نگاه می‌کنن چون پدر تو هری پاتر معروفه. ناجی جهان جادوگری. مردم به من نگاه می‌کنن چون فکر می‌کنن پدرم ولدمورته. ولدمورت. \nآلبوس: اصلاً... \nاسکورپیوس: می‌تونی یه کم تصور کنی چه حالی داره؟ امتحان کردی؟ نه. چون نمی‌تونی از نوک دماغت جلوتر رو ببینی. چون نمی‌تونی از مشکل احمقانه‌ت با پدرت جلوتر رو ببینی. اون همیشه هری پاتر می‌مونه، اینو می‌دونی نه؟ تو هم همیشه پسرش می‌مونی. می‌دونم سخته، و بچه‌های دیگه وحشت‌ناکن، اما باید یاد بگیری باهاش کنار بیای، چون... چیزای بدتری وجود داره، خب؟",
        "چی؟ فکر می‌کنی چه غلطی می‌تونی بکنی؟ تو که رسوایی جادوگرهایی؟ تو که مایه‌ی ننگ خانواده‌ت هستی؟ تو که اضافه‌ای؟ می‌خوای تنها دوستت رو اذیت نکنم؟ پس کاری که بهت می‌گم رو بکن.",
        "اسنیپ: گاهی باید هزینه‌ها رو به جون بخریم.",
        "هر چی بیشتر اشتباه می‌کنی بخشیدنت سخت‌تر می‌شه.",
        "اگه مردنم جلوی برگشتن ولدمورت رو می‌گیره حاضرم بمیرم",
        "راهی برای فرار از گذشته نیست.",
        "اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ، و می‌دونی چیه... اون نقص‌ها اونا رو بزرگ‌تر می‌کرد.",
        "نترس بچه جون، من کارمو می‌دونم\nاولش گریه کن، بعدش تو رو می‌خندونم",
        "اولش گریه کن، بعدش تو رو می‌خندونم",
        "اصله؟ کار می‌کنه؟ فقط یه زمان‌چرخون یک ساعته است یا بیشتر هم می‌ره؟",
        "من کور بودم. این همون کاریه که عشق با ما می‌کنه. من نمی‌تونستم ببینم که تو نیاز داری بشنوی این پیرمرد مفلوک حقه‌باز خطرناک... دوستت داره.",
        "چشم آلبوس تیره‌تر و چهره‌اش تکیده‌تر می‌شود. هنوز پسر جذابی است، اما سعی می‌کند به این موضوع معترف نباشد.",
        "چشم آلبوس تیره‌تر و چهره‌اش تکیده‌تر می‌شود. هنوز پسر جذابی است، اما سعی می‌کند به این موضوع معترف نباشد.",
        "چشم آلبوس تیره‌تر و چهره‌اش تکیده‌تر می‌شود. هنوز پسر جذابی است، اما سعی می‌کند به این موضوع معترف نباشد.",
        "چشم آلبوس تیره‌تر و چهره‌اش تکیده‌تر می‌شود. هنوز پسر جذابی است، اما سعی می‌کند به این موضوع معترف نباشد.",
        "چشم آلبوس تیره‌تر و چهره‌اش تکیده‌تر می‌شود. هنوز پسر جذابی است، اما سعی می‌کند به این موضوع معترف نباشد.",
        "چشم آلبوس تیره‌تر و چهره‌اش تکیده‌تر می‌شود. هنوز پسر جذابی است، اما سعی می‌کند به این موضوع معترف نباشد.",
        "چشم آلبوس تیره‌تر و چهره‌اش تکیده‌تر می‌شود. هنوز پسر جذابی است، اما سعی می‌کند به این موضوع معترف نباشد.",
        "چشم آلبوس تیره‌تر و چهره‌اش تکیده‌تر می‌شود. هنوز پسر جذابی است، اما سعی می‌کند به این موضوع معترف نباشد.",
        "چشم آلبوس تیره‌تر و چهره‌اش تکیده‌تر می‌شود. هنوز پسر جذابی است، اما سعی می‌کند به این موضوع معترف نباشد.",
        "خب دوست داری چی کار کنم؟ خودمو جادو کنم که محبوب بشم؟ یا خودمو پرت کنم تو یه گروه دیگه؟ خودمو به یه دانش‌آموز بهتر تبدیل کنم؟ یه ورد بخون و منو به هر چیزی که دوست داری باشم تبدیل کن پدر، باشه؟ واسه هر دومون بهتر می‌شه. باید برم. سوار قطار بشم. دوستمو پیدا کنم.",
        "تو این جهان احساساتی به هم ریخته جواب کاملی وجود نداره. کمال از دست‌رس انسان خارجه، از دست‌رس جادو خارجه. تو هر لحظه‌ی درخشان شادی یه قطره سم هست: دونستن این که درد برمی‌گرده. با کسایی که دوسشون داری صادق باش، دردت رو نشون بده. رنج کشیدن برای انسان مثل نفس کشیدنه.",
        "هری: ما پارسال سه بار در هفته برای برادرت نامه می‌نوشتیم.",
        "رز: همشونو بررسی می‌کنیم بعد تصمیم می‌گیریم.",
        "هاگوارتز باعث بزرگ شدن تو می‌شه",
        "\"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \"",
        "دامبلدور: هری، تو این جهان احساساتی به هم ریخته جواب کاملی وجود نداره. کمال از دست‌رس انسان خارجه، از دست‌رس جادو خارجه. تو هر لحظه‌ی درخشان شادی یه قطره سم هست: دونستن این که درد برمی‌گرده. با کسایی که دوسشون داری صادق باش، دردت رو نشون بده. رنج کشیدن برای انسان مثل نفس کشیدنه.",
        "اسکورپیوس: یه کم شکلات شوکی، جن فلفلی و حلزون ژله‌ای هم دارم. فکر مامانمه... همیشه می‌گه (با آواز) \"آب نبات، همیشه کمکت می‌کنه دوست پیدا کنی. \" (متوجه می‌شود که آواز خواند کار اشتباهی بوده) احتمالا فکر احمقانه‌ایه. \nآلبوس: یه کم برمی‌دارم... مامان",
        "ولی چیزی که منو بیشتر از همه می‌ترسونه، آلبوس سوروس پاتر، پدر تو بودنه. من بدون راهنما این کارو می‌کنم. بیشتر آدما حداقل پدر دارن که با توجه به اون عمل کنن... یا سعی کنن شبیهش باشن یا نباشن. من هیچی ندارم... یا خیلی کم دارم. پس دارم یاد می‌گیرم، خب؟ و می‌خوام با هر چی که دارم تلاش کنم... تا برات پدر بهتری باشم.",
        "دراکو: بابت آشپزخونه‌ت متأسفم جینی. \nجینی: اوه، این جا واسه من نیست. بیشتر هری آشپزی می‌کنه.",
        "دراکو: من همیشه بابت اونا بهت حسودی می‌کردم، می‌دونی... ویزلی و گرنجر. دوستای من... \nجینی: کرب و گویل بودن. \nدراکو: دو تا کله‌پوک که نمی‌تونستن سر و ته یه جارو رو از هم تشخیص بدن. شما... شما سه نفر... می‌درخشیدین؛ می‌دونی؟ هم رو دوست داشتین. خوش می‌گذروندین. بیشتر از هر چیزی به دوستی شما حسادت می‌کردم. \nجینی: منم همین‌طور. \nهری با تعجب به جینی نگاه می‌کند",
        "ران: اسنیپ، یه ملاقات مهم داری، و... (اسکورپیوس را می‌بیند و فوراً نگران می‌شود) اون این‌جا چی‌کار می‌کنه؟",
        "به اسکورپیوس نگاه می‌کند، که چهره‌اش وا می‌رود. اسنیپ لب‌خند محوی می‌زند",
        "ولی فکر کنم کشته شدن به دست شخص ارباب تاریکی هم شکوه خاص خودش رو داره",
        "ران: شاید ترول‌ها دارن می‌رن مهمونی، غول‌ها می‌رن عروسی، شاید تو خواب‌های بد می‌بینی چون نگران آلبوسی، زخمت هم تیر می‌کشه چون داری پیر می‌شی. \nهری: پیر می‌شم؟ ممنون رفیق.",
        "هری: \"حقیقت چیز زیبا و وحشت‌ناکیه، و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. \"",
        "همینه دیگه، نه؟ دوستی. تو نمی‌دونی چرا بهت نیاز داره. فقط می‌دونی که داره.",
        "به نظر می‌یاد که تو شجاع بودی اسکورپیوس، تو هم همین طور آلبوس، اما درسی که حتی پدرت هم گاهی نتونست یاد یگیره این بود که شجاعت عذر موجهی برای حماقت نیست. همیشه فکر کنید.",
        "ابر سیاهی که شاید همه‌ی ما رو تهدید کنه. تو دوباره پسرت رو پیدا خواهی کرد هری پاتر. اما شاید بعدش اونو برای همیشه از دست بدی.",
        "چیزی که منو بیشتر از همه می‌ترسونه، آلبوس سوروس پاتر، پدر تو بودنه. من بدون راهنما این کارو می‌کنم. بیشتر آدما حداقل پدر دارن که با توجه به اون عمل کنن... یا سعی کنن شبیهش باشن یا نباشن. من هیچی ندارم... یا خیلی کم دارم. پس دارم یاد می‌گیرم، خب؟ و می‌خوام با هر چی که دارم تلاش کنم... تا برات پدر بهتری باشم.",
        "اونا مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ، و می‌دونی چیه... اون نقص‌ها اونا رو بزرگ‌تر می‌کرد.",
        "چند نفر باید برای پسری که زنده موند بمیرن؟",
        "آلبوس: ولی فقط می‌گم... \nهری: اگه برات مهمه، کلاه گروه‌بندی به احساسات توام توجه می‌کنه. \nآلبوس: واقعاً؟ \nهری: برای من این کارو کرد. \nاین چیزی است که او قبلاً هرگز نگفته است، و چند لحظه در سرش طنین می‌اندازد\nهاگوارتز باعث بزرگ شدن تو می‌شه آلبوس. بهت قول می‌دم، هیچ چیزی اونجا نیست که ازش بترسی. \nجیمز:",
        "ولدمورت مرده، ولدمورت رفته",
        "من نیاز داشتم با خودم صادق باشم و به چیزی که قلبم می‌گفت اعتماد کنم.",
        "اگه از هاگوارتز هستین، هورا بکشین. \nهورای بلند\nاگه از دارمسترنگ هستین، هورا بکشین. \nهورای بلند\nو اگه از بوباتن هستید هورا بکشید. \nهورایی بلند و تمام عیار",
        "سردیک... \nسدریک به سمت او می‌چرخد\nپدرت خیلی دوستت داره.",
        "کاری که باید بکنی اینه که مستقیم به سمت دیوار بین سکوهای نه و ده حرکت کنی. \nلیلی: من خیلی هیجان‌زده‌ام.",
        "پرده‌ی یک، صحنه‌ی نه: اتاق‌خواب خانه‌ی هری و جینی پاتر",
        "به نظر می‌یاد که تو شجاع بودی اسکورپیوس، تو هم همین طور آلبوس، اما درسی که حتی پدرت هم گاهی نتونست یاد یگیره این بود که شجاعت عذر موجهی برای حماقت نیست.",
        "من کارای بدی کردم، تو کارای بدتری کردی. ما تبدیل به چه موجوداتی شدیم پدر؟ \nدراکو:",
        "من نتونستم هری رو به خاطر لیلی نجات بدم. حالا تمام وجودم رو برای هدفی که اون بهش باور داشت می‌ذارم. و شاید... توی مسیر به خودم هم باور پیدا کنم",
        "معلومه که دوستت داشتم... و می‌دونستم دوباره همه‌چی تکرار می‌شه... این که هر کسیو دوست دارم بهش آسیب‌های جبران نشدنی می‌زنم. من واسه دوست داشتن آدم مناسبی نیستم... هیچ‌وقت بدون آسیب زدن کسیو دوست نداشتم.",
        "زندگی با آدمایی که تو گذشته گیر کردن راحت نیست، نه؟",
        "مردم فکر می‌کنن هر چی لازمه درباره‌ی تو می‌دونن، اما بهترین و قهرمانانه‌ترین بخش‌های وجودت خیلی آروم و پنهان هستن.",
        "ما انقد مشغول دوباره ساختن گذشته‌ی خودمون بودیم که امروز اونا رو خراب کردیم.",
        "دوباره قراره نسبت به کسایی که نشان سیاه دارن تبعیض قائل بشیم پاتر؟",
        "با کسایی که دوسشون داری صادق باش،"
    ]
}