{
  "bookName": "کسی نیست به سرهنگ نامه بنویسد",
  "taaghcheQuotes": [
    "\"خوش‌خیال نباشید، جناب سرهنگ. دیگر انقدر بزرگ شده‌ایم که منتظر ظهور منجی نباشیم.",
    "عصرِ همان روز، هنگامی که رفقای آگوستین، خوش‌بین به پیروزی خروس، خانه را ترک کردند، سرهنگ هم احساس کرد حالش خوش و مساعد است. زن مویش را کوتاه کرد. سرهنگ سرش را با هر دو دست لمس کرد و گفت: \"باعث شدی بیست سال جوان‌تر بشوم.\" زن به نظرش رسید که شوهرش حق دارد.\nگفت: \"حالم که خوب باشد، می‌توانم مرده را هم زنده کنم.\"",
    "گفت: \"منتظر یک نامه فوری هستم. با پُست هوایی فرستاده شده.\"\nمأمور همه کازیه‌های دسته‌بندی شده را جست‌وجو کرد. بررسی که تمام شد، نامه‌ها را به ترتیب حروف الفبا سرجایشان گذاشت اما حرفی نزد. کف دست‌ها را تکان داد و نگاهی معنی‌دار نثار سرهنگ کرد.\nسرهنگ بهش گفت: \"امروز حتماً باید می‌رسید.\"\nمأمور شانه بالا انداخت.\n\"تنها چیزی که حتماً به موقع می‌رسد اجل است و بس، جناب سرهنگ.\"",
    "زندگی همین است دیگر.\"\nسرهنگ آه کشید: \"همین طور است. تا به حال چیزی بهتر از زندگی اختراع نشده.\"",
    "زن گفت: \"موقعی هم که برای انتخابات خودت را به آب و آتش می‌زدی حقت بود از پست و مقام‌ها سهم ببری. بابت این هم که در جنگ داخلی جانت را به خطر انداختی، حقت بود از بازنشستگیِ کهنه سربازها سهم ببری. الان همه زندگی‌شان تأمین است، فقط تو درمانده یک لقمه نان و بی‌پشت و پناه مانده‌ای.\"",
    "گفت: \"از این گذشته، اگر روزی حس کنم که ناخوشم، خودم را به دست هیچ‌کس نمی‌سپرم. شخصاً خودم را می‌اندازم توی سطل زباله.\"",
    "روزنامه‌ها فقط راجع به اروپا حرف می‌زنند و بس. بهترین کار این است که اروپایی‌ها بیایند اینجا و ما برویم اروپا. این جوری همه از اوضاع کشور خودشان باخبر می‌شوند.",
    "تنها چیزی که حتماً به موقع می‌رسد اجل است و بس،",
    "\"کلاه سرم نمی‌گذارم که مجبور نشوم جلوی کسی از سرم بردارمش.\"",
    "تا به حال چیزی بهتر از زندگی اختراع نشده."
  ],
  "wikiQuotes": []
}