{
  "bookName": "۱۹۸۴",
  "taaghcheId": "54810",
  "taaghcheQuotes": [
    "شاید آدم ترجیح می‌داد درکش کنند تا دوستش بدارند.",
    "دگرگونی تاریخی هرگز هیچ مفهومی نداشته جز آن‌که اربابان نام‌شان عوض شده.",
    "جنگ صلح است\nآزادی بردگی است\nنادانی توانایی است",
    "قدرت وسیله نیست، هدف به حساب می‌آد. آدم دیکتاتوری راه نمی‌ندازه که از انقلاب پشتیبانی کنه؛ انقلاب می‌کنه تا دیکتاتوری راه بندازه. هدف از سرکوب جز سرکوب نیست. هدف از شکنجه جز شکنجه نیست. هدف از قدرت جز قدرت نیست.",
    "قدرت در اینه که درد و خفت رو تحمیل کنی. قدرت در اینه که ذهن انسان‌ها رو تکه‌تکه کنی و دوباره به انتخاب خودت شکل تازه‌ای به‌شون بدی",
    "«محاله بشه تمدنی رو بر دهشت و نفرت و شقاوت بنا کرد. دووم نمی‌آره.»\n«چرا دووم نمی‌آره؟»\n«نیروی حیاتی نداره. متلاشی می‌شه. دست به خودکشی می‌زنه.»",
    "برخلاف وینستون، او به‌خوبی پی برده بود مقصودِ غایی حزب از تنزه‌طلبی جنسی چیست. نکته صرفاً این نبود که غریزهٔ جنسی دنیای مستقل خویش را می‌آفرید که بیرون از سلطهٔ حزب جای می‌گرفت و از این‌رو باید در صورت امکان نابود می‌شد.\nمهم‌تر این بود که محرومیت جنسی باعث ایجاد هیستری می‌شد که مطلوب بود، زیرا می‌توانست به جنون جنگ و پرستش پیشوا بدل شود. دختره این‌طور توضیح داد، «آدم که انرژیش رو تخلیه می‌کنه، بعدش احساس خوشبختی به‌ش دست می‌ده و هیچی واسه‌ش اهمیت نداره. برای اون‌ها قابل‌تحمل نیست که آدم همچی حالی پیدا کنه. اون‌ها می‌خوان آدم مدام لبریزِ انرژی باشه. همهٔ این رژه رفتن‌های چپ‌وراست و هورا کشیدن‌ها و پرچم تکون دادن‌ها جبران تمنای جنسی ترشیده‌ست. اگه آدم از درون شاد باشه و احساس خوشبختی بکنه، چرا باید محض خاطر برادرِ بزرگ و برنامه‌های سه‌ساله و “دو دقیقه نفرت” و مابقی چرندیات مُرده‌شوربرده‌شون به هیجان بیاد؟»",
    "قلمش با اشتیاقی شهوانی بر پهنهٔ صاف و هموار کاغذ لغزیده و با حروف درشت و واضح چنین نگاشته بود:\nمرگ بر برادرِ بزرگ\nمرگ بر برادرِ بزرگ\nمرگ بر برادرِ بزرگ\nمرگ بر برادرِ بزرگ\nمرگ بر برادرِ بزرگ",
    "این‌که مدعی شد به متن «گند زده چون مریض‌احوال بوده»، به تعبیر دقیق‌تر، چنین معنا می‌دهد که تصویرِ مخوفِ آیندهٔ ممکن فقط می‌توانست به قلم انسانی بیمار نوشته شود.",
    "شده بودند مثل مورچه که چیزهای کوچک را می‌بیند اما بزرگ‌ها را نه. و هنگامی که حافظه ناتوان باشد و اسناد مکتوب هم جعل شده باشند ــ آن‌گاه که چنین اتفاقی بیفتد، چاره‌ای نمی‌ماند جز این‌که آدم ادعای حزب را بپذیرد و باور کند شرایط زندگی بهتر شده، زیرا هیچ معیاری برای مقایسه وجود ندارد و هرگز هم به وجود نمی‌آید.",
    "ما می‌دونیم هیشکی هرگز قدرت رو با این نیت که ازش دست بکشه، به چنگ نیاورده.",
    "چه‌طور ممکنه شعاری مثل “آزادی بردگی است” داشته باشیم، وقتی مفهوم آزادی باطل و منسوخ شده؟ فضای حاکم بر تفکر کاملاً متفاوت خواهد بود. در واقع، دیگه تفکر به شکلی که الآن درک می‌کنیم در کار نخواهد بود. پای‌بندی به اصول یعنی فکر نکردن ــ نیاز نداشتن به تفکر. پای‌بندی به اصول همون ناآگاهیه.",
    "پس از کمی فکر به این نتیجه رسید که حداکثر بیست سال طول می‌کشد تا دیگر نشود این سؤال اساسی و ساده را مطرح کرد، «زندگی قبل از انقلاب بهتر از الآن بود؟» در واقع، حالا هم کسی نمی‌توانست به‌اش جواب بدهد، چون اندک بازمانده‌های پراکندهٔ دنیای قدیم قادر نبودند یک دوران را با دورانی دیگر مقایسه کنند. یک عالم جزئیات باطل و بی‌خاصیت را به یاد می‌آوردند",
    "آدم دیکتاتوری راه نمی‌ندازه که از انقلاب پشتیبانی کنه؛ انقلاب می‌کنه تا دیکتاتوری راه بندازه. هدف از سرکوب جز سرکوب نیست. هدف از شکنجه جز شکنجه نیست. هدف از قدرت جز قدرت نیست.",
    "بنابر منابع رسمی، تغییر متحد هیچ‌گاه رخ نداده بود. اقیانوسیه علیه اوراسیا می‌جنگید: پس اقیانوسیه همواره با اوراسیا در جنگ بود. دشمنِ زمان حال همیشه مظهر شرارتِ مطلق قلمداد می‌شد و، به تبع آن، هرگونه سازش باهاش، در گذشته و آینده، ناممکن و مردود به شمار می‌آمد.",
    "از نخستین‌بار که ماشین‌آلات پدید آمدند بر تمام مردمان اندیشمند واضح و مبرهن بود که نیاز به کارِ شاقِ انسان‌ها و به تبع آن، به میزان گسترده، نابرابری انسان‌ها از میان رفته. اگر ماشین‌آلات عامدانه در جهت این مقصود به کار گرفته می‌شدند گرسنگی، اضافه‌کاری، آلودگی، بی‌سوادی و بیماری طی چند نسل پایان می‌گرفت. و در واقع، بی‌آن‌که در جهت چنین مقصودی استفاده شوند، صرفاً پیروِ فرآیندی خودبه‌خودی ــ با تولید ثروتی که گه‌گاه عدم‌توزیع آن ناممکن بود ــ ماشین‌آلات سطح زندگی افراد متوسط را در مدت پنجاه سال از پایان سدهٔ نوزدهم و آغاز سدهٔ بیستم به میزان چشم‌گیری ارتقا می‌بخشیدند.\nاما این نکته نیز واضح و مبرهن بود که افزایش همه‌گیر ثروت به منزلهٔ تهدید به نابودی ــ در عمل از برخی جهات عامل نابودی ــ جامعه‌ای متکی بر سلسله‌مراتب به شمار می‌آمد. در جهانی که هر کس ساعات اندکی کار می‌کرد، خوراک کافی داشت، در خانه‌ای دارای حمام و یخچال زندگی می‌کرد و صاحب ماشین و حتی هواپیمای شخصی بود، بدیهی‌ترین و چه‌بسا مهم‌ترین شکل نابرابری از میان برداشته می‌شد. اگر این امر عمومیت می‌یافت، ثروت دیگر عامل تمایز نبود.",
    "جهان‌بینی حزب بهتر از همه بر ذهن اشخاصی مسلط می‌شد که از درکش عاجز بودند. می‌توانستند فاحش‌ترین تخطی از واقعیتی را به‌شان بقبولانند، زیرا هرگز تمام‌وکمال به قباحت آن‌چه ازشان مطالبه می‌شد پی نمی‌بردند، آن‌قدر هم به رویدادهای عمومی توجه نداشتند که دریابند دوروبرشان چه می‌گذرد. به برکتِ عدم‌ادراک، سالم می‌ماندند. فقط هر چه را به خوردشان می‌دادند می‌بلعیدند و ازشان لطمه هم نمی‌دیدند زیرا تفاله‌ای باقی نمی‌گذاشتند، درست همان‌طور که دانهٔ ذرتِ هضم‌نشده از بدن پرنده می‌گذرد.",
    "در فلسفه، یا دین، یا اخلاق، یا سیاست، دو به‌علاوهٔ دو ممکن است بشود پنج، اما وقتی پای تفنگ یا هواپیما به میان می‌آمد، نتیجه ناگزیر می‌بایست چهار باشد",
    "فقط چهار عامل می‌تواند گروهِ حاکم را از قدرت ساقط کند. یا قدرتی خارجی کشور را تصرف می‌کند، یا حکومت‌شان به قدری ناکارآمد است که توده‌ها به طغیان تحریض می‌شوند، یا اجازه می‌دهد گروهی قدرتمند و متشکل از افراد میانهٔ ناراضی موجودیت بیابند، یا اعتمادبه‌نفس و رغبت به فرمانروایی را از دست می‌دهد.",
    "شب سراغ آدم می‌آمدند، همیشه شب. درستش این بود که آدم قبل از این‌که گرفتارشان شود خود را بکُشد. بی‌تردید بعضی‌ها همین کار را می‌کردند. غیب شدنِ خیلی‌ها در واقع انتحار بود. اما خودکشی در دنیایی که سلاح گرم یا هر نوع سَمِ سریع و مؤثر کاملاً دست‌نیافتنی بود، تهوری توأم با درماندگی می‌طلبید. با حیرت به بیهودگی جسمانی رنج و ترس فکر کرد، به خیانت‌پیشگی بدنِ انسان که همواره سر بزنگاه و درست موقعی که تلاشی خاص لازم بود، از شدت رخوت منجمد می‌شد.",
    "اصلی‌ترین عملکرد جنگْ نابودی است، اما نه الزاماً نابودی جانِ انسان‌ها بلکه انهدامِ حاصلِ کارشان. جنگ طریقی است برای آن‌که موادی را منفجر کنند، به لایه‌های زیرین زمین یا اعماق دریا بفرستند که، در غیر این صورت، مورد استفاده قرار می‌گیرند تا توده‌ها را بیش از اندازه مرفه، و در نتیجه بیش‌ازحد هشیار کنند.",
    "تا آگاه نشوند محاله عصیان کنند، و فقط بعد از این‌که عصیان کردند به آگاهی می‌رسند.",
    "اسم آدم از فهرست‌ها و دفاتر حذف می‌شد، هر پروندهٔ مربوط به هر کاری که توی عمرش کرده بود محو می‌شد، وجودش هم انکار می‌شد و بعد فراموش می‌شد. آدم از بین می‌رفت، نابود می‌شد: اصطلاح رایجش بخار شدن بود.",
    "برایش شگفت‌آور بود که آدم وقتی با بحران مواجه می‌شود عوض مقابله با دشمن بیرونی، با جسم خودش کشمکش پیدا می‌کند.",
    "به‌م شلیک می‌کنند واسه‌م مهم نیست به پس گردنم شلیک می‌کنند\nواسه‌م مهم نیست مرگ بر برادرِ بزرگ همیشه به پس گردن آدم شلیک می‌کنند واسه‌م مهم نیست مرگ بر برادرِ بزرگ...",
    "قدرت وسیله نیست، هدف به حساب می‌آد. آدم دیکتاتوری راه نمی‌ندازه که از انقلاب پشتیبانی کنه؛ انقلاب می‌کنه تا دیکتاتوری راه بندازه. هدف از سرکوب جز سرکوب نیست. هدف از شکنجه جز شکنجه نیست. هدف از قدرت جز قدرت نیست.",
    "«نمی‌دونم ــ اهمیت نمی‌دم. یک‌جوری ناکام می‌شید. یک چیزی مغلوب‌تون می‌کنه. زندگی مغلوب‌تون می‌کنه.»",
    "فکر کرد و به این نتیجه رسید که بدترین دشمن آدم سیستم عصبی خودش است. تشویش و تنش درونی می‌تواند هر آن به شکل عارضه‌ای مشهود بارز شود",
    "اگه آدم اصول جزئی رو رعایت کنه، می‌تونه عوضش اصول اساسی رو زیر پا بذاره.",
    "ما می‌دونیم هیشکی هرگز قدرت رو با این نیت که ازش دست بکشه، به چنگ نیاورده. قدرت وسیله نیست، هدف به حساب می‌آد. آدم دیکتاتوری راه نمی‌ندازه که از انقلاب پشتیبانی کنه؛ انقلاب می‌کنه تا دیکتاتوری راه بندازه. هدف از سرکوب جز سرکوب نیست. هدف از شکنجه جز شکنجه نیست. هدف از قدرت جز قدرت نیست.",
    "آن‌چه مایهٔ هراس می‌شود این است که همه‌چیز می‌تواند حقیقت به حساب بیاید.",
    "یگانه مقصودِ به رسمیت شناخته‌شدهٔ ازدواج این بود که برای خدمت به حزب بچه بیاورند. آمیزش جنسی را باید به چشم عملی بی‌اهمیت و کم‌وبیش ناخوشایند نگاه می‌کردند، مثل دوایی تلخ. این مطلب هم هرگز سرراست به کلام نیامده بود، اما به صورت غیرمستقیم از کودکی به بعد آن را در ذهن هر عضو حزب فرومی‌کردند.",
    "خیالش رفت پی بلاهایی که «پلیس پندار» بر سرش می‌آورد بعد از این‌که او را از آن‌جا می‌بردند. اگر فوراً آدم را می‌کشتند مشکلی نبود. کشته شدن چیزی بود که آدم از ابتدا انتظارش را داشت. اما قبل از مرگ (هیچ‌کس راجع‌به این‌ها حرف نمی‌زد، هر چند همه ازشان خبر داشتند) روند گریزناپذیر اعتراف در انتظارش بود: خزیدن بر زمین و نعره زدن برای طلب بخشش، استخوان‌های شکسته، دندان‌های خُردشده و طره‌های خون‌آلود مو. چرا باید این‌همه عذاب ببیند وقتی فرجام فرقی نمی‌کند؟ چرا امکان ندارد چند روز یا چند هفته از عمر را کوتاه کنند؟ هیچ‌وقت کسی از بازجویی رهایی نداشته، و هرگز پیش نیامده کسی اعتراف نکند. همین که محرز شود آدم مرتکب «پندارِ مجرمانه» شده، به‌یقین دیر یا زود می‌میرد.",
    "اگر همگان یکسان از اوقات فراغت و ایمنی مادی سهم ببرند، تودهٔ عظیم ابنای بشر که معمولاً فقرْ تخدیر و خرفت‌شان می‌کند، باسواد می‌شوند و می‌آموزند مستقل بیندیشند؛ و هنگامی که چنین کردند، دیر یا زود، درمی‌یابند که اقلیت برخوردار از مزایای ویژه کارکردی ندارند و آنان را می‌روبند.",
    "این‌که حزب قادر باشد به گذشته دست‌درازی کند و بگوید فلان یا بهمان رویداد هرگز اتفاق نیفتاده، قطعاً و بی‌تردید، مخوف‌تر از شکنجه و مرگ نیست؟",
    "شاید آدم ترجیح می‌داد درکش کنند تا دوستش بدارند",
    ". با توسعهٔ تلویزیون و پیشرفت فنی که گیرنده و فرستنده بودن همزمان این دستگاه را میسر ساخت، زندگی خصوصی به پایان رسید. دیگر می‌شد هر شهروند را، یا لااقل هر شهروندِ مهم را که بیرزد زیرنظر باشد، بیست و چهارساعته پیش چشمان پلیس گذاشت، تبلیغات رسمی را به گوشش خواند و سایر شبکه‌های ارتباطی را بر رویش بست. نخستین‌بار بود که حکومت می‌توانست نه‌فقط فرمان‌برداری کامل از اراده‌اش را بطلبد، یکسان‌سازی کامل عقاید در تمامی موضوع‌ها نیز برایش میسر بود.",
    "می‌پنداشتند آن‌چه موروثی نباشد نمی‌تواند پایدار بماند. از درک این مطلب عاجز بودند که تداوم اُلیگارشی در گروِ پیوندهای خونی نیست.",
    "آدم ناگزیر بود بپذیرد ــ عملاً می‌پذیرفت چون عادتْ تبدیل به غریزه می‌شود",
    "«آن که بر گذشته تسلط دارد بر آینده مسلط است. آن که بر حال تسلط دارد بر گذشته مسلط است.»",
    "«چه‌طور یک انسان تسلطش رو بر یک انسان دیگه نشون می‌ده، وینستون؟»\nوینستون به فکر فرورفت. گفت «با عذاب دادنش.»\n«دقیقاً. با عذاب دادنش. فرمان‌برداری کافی نیست. اگه عذابش ندی، چه‌طور می‌تونی مطمئن باشی داره از ارادهٔ تو اطاعت می‌کنه و نه از ارادهٔ خودش؟ قدرت در اینه که درد و خفت رو تحمیل کنی. قدرت در اینه که ذهن انسان‌ها رو تکه‌تکه کنی و دوباره به انتخاب خودت شکل تازه‌ای به‌شون بدی.",
    "«فقط به این دلیل که واکنش فعال رو به واکنش منفعل ترجیح می‌دم. توی بازی‌ای که ما درگیرش هستیم نمی‌تونیم برنده بشیم. بعضی از شکست‌ها از بعضی از شکست‌های دیگه بهترند؛ تفاوتش همه‌ش همینه.»",
    "جهان‌بینی حزب بهتر از همه بر ذهن اشخاصی مسلط می‌شد که از درکش عاجز بودند",
    "چه‌قدر آسان می‌تواند به پای‌بندی به اصول تظاهر کند، بی‌آن‌که اصلاً بداند پای‌بندی به اصول چه معنی‌ای می‌دهد",
    "اگه آدم اصول جزئی رو رعایت کنه، می‌تونه عوضش اصول اساسی رو زیر پا بذاره.",
    "قدرت وسیله نیست، هدف به حساب می‌آد. آدم دیکتاتوری راه نمی‌ندازه که از انقلاب پشتیبانی کنه؛ انقلاب می‌کنه تا دیکتاتوری راه بندازه.",
    "هیچ‌چیز مالِ خود آدم نبود جز چند سانتی‌متر مکعبِ داخل جمجمه‌اش.",
    "«این‌دفعه به سلامتی چی بنوشیم؟ سردرگمی “پلیس پندار”؟ مرگ برادرِ بزرگ؟ بشریت؟ آینده؟»\nوینستون گفت «به سلامتی گذشته.»\nاُبراین با لحنی جدی موافقت کرد «گذشته مهم‌تره.»",
    "هیچ‌چیز غیرقانونی نبود، چون دیگر قانونی وجود نداشت",
    "همواره چشم‌ها آدم را می‌پاییدند و صدا آدم را در خود می‌پیچید. خواب یا بیدار. موقع کار یا صرف غذا، در هوای آزاد یا توی چهاردیواری، در حمام یا بستر ــ ازش گریزی نبود. هیچ‌چیز مالِ خود آدم نبود جز چند سانتی‌متر مکعبِ داخل جمجمه‌اش.",
    "بهترین کتاب‌ها آن‌هایی هستند که به آدم چیزی را می‌گویند که خودش از قبل می‌دانسته.",
    "تا آگاه نشوند محاله عصیان کنند، و فقط بعد از این‌که عصیان کردند به آگاهی می‌رسند.",
    "آدم دیکتاتوری راه نمی‌ندازه که از انقلاب پشتیبانی کنه؛ انقلاب می‌کنه تا دیکتاتوری راه بندازه.",
    "دلش فروریخت وقتی مجسم کرد چه نیروی عظیمی علیهش صف‌آرایی کرده، و چه‌قدر آسان هر عضوِ صاحب‌نظرِ حزب می‌تواند در مناظره بر او چیره شود، با استدلال‌های ظریف‌اندیشانه‌ای که او از درک‌شان عاجز است، چه رسد به این‌که جواب‌شان را دهد. و بااین‌حال، حق با او بود! آن‌ها اشتباه می‌کردند و او حق داشت",
    "«فرقش چیه؟ همیشه یک جنگ مُرده‌شوربرده جای یک جنگ مُرده‌شوربردهٔ دیگه رو می‌گیره؛ آدم هم که می‌دونه اخبار همه‌ش چاخانه.»",
    "قدرتِ واقعی، قدرتی که شب و روز براش مبارزه می‌کنیم، قدرت تسلط بر چیزها نیست، بلکه قدرت تسلط بر انسان‌هاست.",
    "آدم چه‌طور می‌توانست حتی بدیهی‌ترین امر را به اثبات برساند اگر هیچ مدرکی بیرون از حافظهٔ خودش وجود نداشت؟",
    "اصلاً متوجه شده‌ای کلِ مقصود نوگفتار اینه که گسترهٔ تفکر رو محدود کنه؟ آخرسر کاری می‌کنیم که پندارِ مجرمانه عملاً ناممکن بشه، چون واژه‌هایی برای بیانش وجود نخواهد داشت.",
    "آدم چه‌طور می‌توانست بفهمد چه‌قدر از این مطالب دروغ است؟ بعید نبود اکنون میانگین سطح زندگی به نسبت قبل از انقلاب بالاتر باشد. یگانه نشانه‌ای که خلافش را ثابت می‌کرد اعتراض خاموشی بود که از بن استخوان‌های خود آدم می‌جوشید، احساسی غریزی که به آدم می‌فهماند در شرایطی تحمل‌ناپذیر زندگی می‌کند و این‌که در روزگاری دیگر وضع متفاوت بوده. آن‌چه مایهٔ حیرتش می‌شد این بود که سرشت حقیقی زندگانی نوین نه بی‌رحمی‌اش بود و نه بی‌ثباتی‌اش، بلکه صرفاً به واسطهٔ بی‌محتوایی، رنگ‌باختگی و خمودگی‌اش مشخص می‌شد. اگر آدم دوروورش را نگاه می‌کرد متوجه می‌شد زندگی نه‌فقط به دروغ‌هایی که از اکران‌های دوربُرد فوران می‌زند، به آرمان‌هایی هم که حزب می‌کوشد آن‌ها را تحقق ببخشد شبیه نیست",
    "این روزها آدم دیگر دوستی نداشت، بلکه فقط یک عده رفیق داشت: اما مصاحبت با بعضی از این رفقا از بقیه خوشایندتر بود",
    "وقتی مفهوم آزادی باطل و منسوخ شده؟ فضای حاکم بر تفکر کاملاً متفاوت خواهد بود. در واقع، دیگه تفکر به شکلی که الآن درک می‌کنیم در کار نخواهد بود. پای‌بندی به اصول یعنی فکر نکردن ــ نیاز نداشتن به تفکر. پای‌بندی به اصول همون ناآگاهیه.»",
    "کل تاریخ لوحی بود که هر چند دفعه لازم شده بود نبشته‌هایش را کاملاً زدوده و از نو نگاشته بودند. در هیچ صورت، پس از آن‌که بازنویسی تحقق یافته بود، امکان نداشت بشود ثابت کرد تحریف و تقلبی رخ داده.",
    "هر جا برابری باشد، سلامت عقل هم هست",
    "این نهایت زیرکی و ظرافت اندیشه بود: این‌که آدم آگاهانه ناخودآگاه را فعال کند و سپس، بار دیگر، ناآگاه شود از خواب مصنوعی که لحظه‌ای پیش بر خویش تحمیل کرده.",
    "در گذشته، افراد میانه تحت لوای برابری انقلاب کرده بودند و بلافاصله پس از ساقط کردن استبداد حاکم، استبداد جدیدی را جایگزینش ساخته بودند",
    "هیچ‌چیز غیرقانونی نبود، چون دیگر قانونی وجود نداشت",
    "ملت‌های ناکارآمد همواره دیر یا زود سرزمین‌شان به تصرف درمی‌آمد، و نبرد برای کارآیی با توهمْ سرِ ستیز داشت. افزون بر این، برای نیل به کارآیی لازم بود بتوانند از گذشته درس بگیرند،",
    "حتی تظاهرات راه انداخته بودند تا از برادرِ بزرگ بابت این‌که جیرهٔ شکلات را به بیست گرم افزایش داده تشکر کنند. با خود گفت «همین دیروز اعلام کردند جیرهٔ شکلات به بیست گرم کاهش پیدا کرده. یعنی امکان داره هنوز بیست و چهار ساعت نگذشته همچین چاخانی رو به خورد مردم بدن؟",
    "به نظرش رسید می‌داند چه احساسی به آدم می‌دهد که در چنین اتاقی روی صندلی راحتی کنارِ آتش بنشیند و پاهایش را بر حفاظ بخاری بگذارد و کتری روی زغال‌ها بجوشد: کاملاً تنها، کاملاً آسوده‌خاطر، بی‌آن‌که کسی مراقبِ رفتارِ آدم باشد، بی‌آن‌که صدایی آدم را دنبال کند جز قل‌قل کتری و تیک‌تیک دوستانهٔ ساعت.",
    "اگر آدم کسی را دوست داشته باشد، همیشه دوستش دارد و اگر هم چیزی نداشته باشد به‌اش بدهد، محبتش را نثارش می‌کند.",
    "از حقیرترین عضو حزب انتظار می‌رود که لایق، زحمت‌کش و حتی در عرصه‌ای محدود باهوش باشد، اما، علاوه‌براین‌ها، ضروری است زودباور و متعصبی نادان باشد که حالات روحی غالبش عبارت‌اند از ترس، نفرت، چاپلوسی و پیروزمنشی عیاشانه. به عبارت دیگر، لازم است روحیه‌ای داشته باشد متناسب با وضعیت جنگی. اصلاً مهم نیست آیا واقعاً جنگی در حال وقوع است یا نه، و از آن‌جایی که هیچ پیروزی قطعی و تعیین‌کننده‌ای قابل‌حصول نیست، ابداً اهمیت ندارد جنگ خوب پیش می‌رود یا بد. ضروری است وضعیت جنگی وجود داشته باشد، همین و بس.",
    "آن‌چه مایهٔ هراس می‌شود این است که همه‌چیز می‌تواند حقیقت به حساب بیاید.",
    "از جایی که وینستون ایستاده بود می‌شد بر نمای سفیدش سه شعار حزب را دید که با حروفی فاخر نگاشته شده بودند:\nجنگ صلح است\nآزادی بردگی است\nنادانی توانایی است",
    "جرم‌بس یعنی قابلیتِ توقف آنی و تقریباً غریزی در آستانهٔ هر پندارِ مخاطره‌آمیز. توانایی عدم‌مشاهدهٔ همسانی‌ها، عاجز ماندن از درک اشتباه‌های منطقی، پی نبردن به ساده‌ترین استدلال‌ها اگر برخلاف و در ضدیت با سونگلیس باشند، و بی‌حوصله و بیزار شدن از هر تفکر پیوسته‌ای که قادر باشد به مسیری ارتدادی منتهی شود. در یک کلام، جرم‌بس به معنای بلاهتِ صیانت‌کننده است.\nاما بلاهت به‌تنهایی کافی نیست. برعکس، پای‌بندی به اصول، در معنای وسیع کلمه، مستلزم آن است که تسلط فرد بر فعل‌وانفعالات ذهنش همان‌قدر کامل باشد که تسلط بندباز بر اندامش. جامعهٔ اقیانوسیه در نهایت بر این باور تکیه دارد که برادرِ بزرگ قَدَرقدرت است و حزب خطاناپذیر. اما از آن‌جایی که در واقعیت نه برادرِ بزرگ قَدَرقدرت است و نه حزب خطاناپذیر،",
    "اگر کسی بخواهد فرمانروایی کند و به فرمانروایی ادامه دهد، باید قادر باشد مفهوم واقعیت را به هم بریزد. زیرا راز فرمانروایی این است که باورِ به خطاناپذیری خویش با قابلیت درس گرفتن از خطاهای گذشتگان تلفیق شود.",
    "«سلامت عقل ربطی به آمار نداره»",
    "آن که بر گذشته مسلط بود بر آینده مسلط می‌شد. آن که بر حال مسلط بود بر گذشته مسلط می‌شد.",
    "دست‌کاری گذشته به دو دلیل ضروری است که یکی از آن‌ها فرعی و به عبارت دیگر پیش‌گیرانه است. دلیل فرعی این است که عضو حزب، مانند پرولتر، شرایط زمانِ حاضر را تا حدودی به علت فقدان معیارهای مقایسه تاب می‌آورد. باید ارتباطش با گذشته قطع باشد، درست همان‌طور که باید ارتباطش با کشورهای خارجی قطع باشد، زیرا ضروری است به این باور برسد که بهتر از نیاکانش روزگار می‌گذراند و میانگین سطح رفاه مادی مدام در حال افزایش است. اما دلیل بسیار مهم‌تری هم برای سامان‌دهی مجدد گذشته وجود دارد و آن محفوظ نگه داشتن خطاناپذیری حزب است. موضوع فقط این نیست که سخنرانی‌ها، آمارها و گزارش‌ها در هر زمینه باید مدام به‌روز شوند تا نشان دهند پیش‌بینی‌های حزب در تمامی موارد صحیح بوده است.",
    "«همواره سفید مات می‌کنه. همواره، بدون استثنا، چنین ترتیب داده شد. از اول دنیا، در هیچ مسئلهٔ شطرنجی هرگز پیش نیومده سیاه برنده بشه. آیا این نمادی از تفوق ابدی و تغییرناپذیر خیر بر شر نیست؟»",
    "به آینده، به گذشته، به زمانی که اندیشه آزاد باشه، زمانی که انسان‌ها با همدیگه فرق داشته باشند و تنها زندگی نکنند ــ به زمانی که حقیقت وجود داشته باشه و نشه چیزی رو که اتفاق افتاده باطل کرد:\nاز دوران هم‌شکلی، از دوران انزوا، از دوران برادرِ بزرگ، از دوران پندار دوگانه ــ سلام می‌رسونم!",
    "همیشه شب می‌آمدند ــ بازداشت‌ها بدون استثنا شب اتفاق می‌افتاد. ناغافل آدم را از خواب می‌پراندند، دستی خشن شانه‌اش را تکان می‌داد، نورها به صورتش می‌تابیدند، می‌دید چهره‌هایی بی‌رحم دور بسترش حلقه زده‌اند. در اکثریت قاطع موارد محاکمه‌ای در کار نبود، بازداشت گزارش نمی‌شد. مردم یکهو غیب‌شان می‌زد، همیشه طی شب.",
    "برای آن‌که آدم میراث بشری را پاس بدارد لازم نیست سخنش شنیده شود، بلکه باید عقل سلیمش محفوظ بماند.",
    "ما پرولترها، اگر یک‌جوری به قدرت خودشان پی می‌بردند، نیازی به دسیسه‌چینی نداشتند. فقط کافی بود برخیزند و تکانی به خود بدهند، مثل اسبی که مگس‌ها را با یک تکان می‌تاراند. اگر اراده می‌کردند همین فردا صبح می‌توانستند حزب را متلاشی کنند. قطعاً، دیر یا زود، این اتفاق می‌افتد",
    "خانم پَرسونس گفت «خیلی سروصدا می‌کنند. دمغ شده‌ند چون نمی‌تونند برند آدمی رو که حلق‌آویز می‌کنند ببینند، آخه من فرصت ندارم ببرم‌شون تماشای مراسم اعدام و تام هم موقعی از سَرِ کار برمی‌گرده که دیگه دیره.»\nپسرک با صدای پُرطنینش غرید «چرا نمی‌ریم ببینیم چه‌طور یارو رو دار می‌زنند؟»",
    "در هیچ مسئلهٔ شطرنجی هرگز پیش نیومده سیاه برنده بشه. آیا این نمادی از تفوق ابدی و تغییرناپذیر خیر بر شر نیست؟» سیمای عظیم، لبریزِ اقتدارِ توأم با متانت، نگاهش را پاسخ داد. «همواره سفید مات می‌کنه.»",
    "از جایی که وینستون ایستاده بود می‌شد بر نمای سفیدش سه شعار حزب را دید که با حروفی فاخر نگاشته شده بودند:\nجنگ صلح است\nآزادی بردگی است\nنادانی توانایی است",
    "فقط یک چیز اهمیت داره: به همدیگه خیانت نکنیم، حتی اگه وفاداری‌مون به قدرِ سر سوزن هم وضع رو تغییر نده.»\n«اگه منظورت اعتراف کردنه، خواهی‌نخواهی باید این کار رو بکنیم. از همه بالاخره اعتراف می‌گیرند. چاره‌ای نیست. آدم رو شکنجه می‌دن.»\n«منظورم اعتراف نیست. اعتراف کردن خیانت به حساب نمی‌آد. چیزی که آدم می‌گه یا انجام می‌ده مهم نیست فقط احساسه که اهمیت داره. اگه بتونند مجبورم کنند دیگه دوستت نداشته باشم، اون می‌شه خیانت واقعی",
    "ذهنش به دنیای پُرپیچ‌وخم «پندارِ دوگانه» لغزید و آن‌جا راه گم کرد. دانستن و ندانستن، آگاهی کامل بر حقیقتِ موضوع آن‌گاه که آدم محتاطانه دروغی ساخته‌وپرداخته را بر زبان می‌آورد، پای‌بندی همزمان به دو نظر متفاوت که بر یکدیگر سرپوش می‌گذارند، آگاهی از این‌که با هم تناقض دارند و باور به هر دوی‌شان؛ استفاده از منطق بر ضد منطق، انکار اخلاقیات و ادعای پای‌بندی به آن، باور به این‌که دموکراسی وجود ندارد و این‌که حزبْ حافظ دموکراسی است؛ آدم آن‌چه را برای به فراموشی سپردن ضرورت دارد فراموش کند، و هر گاه لازم شد دوباره به حافظه بازگرداندش و سپس بلافاصله به فراموشی بسپاردش؛ و مهم‌تر از همه، این فرآیند را دربارهٔ خودِ فرآیند هم به کار ببندد. این نهایت زیرکی و ظرافت اندیشه بود: این‌که آدم آگاهانه ناخودآگاه را فعال کند و سپس، بار دیگر، ناآگاه شود از خواب مصنوعی که لحظه‌ای پیش بر خویش تحمیل کرده. حتی درک واژهٔ «پندارِ دوگانه» نیازمند «پندارِ دوگانه» بود.",
    "در قرون وسطا دادگاه تفتیش عقاید بود. عزم کرده بودند ارتداد رو قلع‌وقمع کنند اما باعث ترویج و تداومش شدند. عوض هر مرتدی که می‌سوزوندند، هزاران مرتد دیگه سر برمی‌آورند. چرا این‌طور بود؟ چون مفتش‌ها دشمنان‌شون رو در ملأعام می‌کشتند، و موقعی می‌کشتند که هنوز نادم نشده بودند؛ در واقع، چون نادم نشده بودند اون‌ها رو می‌کشتند. انسان‌ها کشته می‌شدند زیرا حاضر نبودند از ایمان راستین‌شون دست بکشند. طبیعتاً، افتخار تمام‌وکمال نصیب قربانی می‌شد و شرمساری تمام‌وکمال نصیب مفتشی که می‌سوزوندش.",
    "به نظرشان مطلوب نمی‌آمد پرولترها احساسات سیاسی مستحکم داشته باشند. آن‌چه از آن‌ها مطالبه می‌کردند میهن‌پرستی دوآتشه‌ای بدوی بود که به وقت لزوم به‌اش متوسل می‌شدند تا آنان را وادارند با ساعاتِ کار بیشتر یا جیرهٔ ناچیزتر کنار بیایند.",
    "وزارتخانهٔ محبت به‌راستی هولناک بود. اصلاً پنجره نداشت. وینستون هرگز به وزارتخانهٔ محبت قدم نگذاشته بود، از فاصلهٔ نیم‌کیلومتری‌اش هم رد نشده بود. ورود به آن مکان ناممکن بود مگر برای امور رسمی، و تازه آن موقع هم باید از هزارتوی سیم‌های خاردار درهم‌تنیده، درهای فولادی و آشیانه‌های مخفی مسلسل عبور کرد. حتی در خیابان‌های منتهی به موانع بیرونی‌اش محافظانی گشت می‌زدند که آدم را یاد گوریل می‌انداختند، یونیفُرم سیاه به تن داشتند و به باتوم مسلح بودند.",
    "مهم‌تر این بود که محرومیت جنسی باعث ایجاد هیستری می‌شد که مطلوب بود، زیرا می‌توانست به جنون جنگ و پرستش پیشوا بدل شود.",
    "آن‌گاه دری به هم خورد و رایحه جوری ناگهانی قطع شد که انگار صدا باشد.",
    "این‌گونه رویدادها هرگز دنباله پیدا نمی‌کردند. تأثیری نداشتند جز این‌که این امید، یا باور، را در وجودش زنده نگه دارند که غیر از خودش کسان دیگری هم با حزب دشمن‌اند.",
    "تمام آن‌چه آدم می‌دانست این بود که طی هر سه ماه، پوتین به تعداد نجومی روی کاغذ تولید می‌شد حال آن‌که چه‌بسا نیمی از جمعیت اقیانوسیه پابرهنه بودند.",
    "هیچ‌چیز مالِ خود آدم نبود جز چند سانتی‌متر مکعبِ داخل جمجمه‌اش.",
    "هیشکی هرگز قدرت رو با این نیت که ازش دست بکشه، به چنگ نیاورده. قدرت وسیله نیست، هدف به حساب می‌آد. آدم دیکتاتوری راه نمی‌ندازه که از انقلاب پشتیبانی کنه؛ انقلاب می‌کنه تا دیکتاتوری راه بندازه. هدف از سرکوب جز سرکوب نیست. هدف از شکنجه جز شکنجه نیست. هدف از قدرت جز قدرت نیست.",
    "به آغوش کشیدنش با بغل کردن تندیسی چوبی فرقی نداشت. و عجیب این‌که وقتی زن به سمت خود می‌کشیدش، وینستون حس می‌کرد همزمان با تمام نیرو او را پس می‌راند. سفتی عضلاتش این تصور را برمی‌انگیخت. زن با چشمان بسته بر بستر دراز می‌کشید، نه مقاومت می‌کرد و نه همکاری، بلکه خود را تسلیم می‌کرد. این رفتار معذب‌کننده بود و پس از مدتی هولناک شد. اما حتی آن موقع هم وینستون می‌توانست زندگی مشترک را تاب بیاورد اگر توافق می‌کردند از رابطهٔ جنسی بپرهیزند. اما، برخلاف انتظارش، کاترین قاطعانه این پیشنهاد را رد کرد و گفت اگر بتوانند باید بچه‌دار شوند. همین بود که برنامه ادامه یافت، هفته‌ای یک‌بار و کاملاً منظم، جز موقعی که امکان نداشت. زن حتی صبح این مطلب را به‌اش گوشزد می‌کرد، مثل کاری واجب که باید غروب انجام می‌شد و می‌ترسید مبادا یادشان برود. به دو اسم ازش نام می‌برد، یکی «بچه ساختن» بود و دیگری «وظیفه‌مان برای حزب».",
    "کتاب تاریخ دبستان را برداشت و به پرترهٔ برادرِ بزرگ خیره شد که بر دیباچه‌اش خودنمایی می‌کرد. چشمان مسحورکننده‌اش به چشمان او زُل زدند. انگار نگاهش نیرویی عظیم داشت که سراپای آدم را می‌فشرد ــ نیرویی که به جمجمهٔ آدم نفوذ می‌کرد، مغز آدم را می‌کوبید، با قدرتِ مهیبش باورهای آدم را می‌تاراند، تقریباً آدم را متقاعد می‌کرد به هر چه حواسش به‌اش یقینِ قطعی آورده است شک کند. آخرسر، حزب اعلام می‌کرد دو به‌علاوهٔ دو می‌شود پنج و آدم هم باورش می‌شد. اجتناب‌ناپذیر بود: دیر یا زود چنین ادعایی می‌کردند، منطقِ موقعیت‌شان این‌طور ایجاب می‌کرد. فلسفه‌شان تلویحاً نه‌فقط اعتبار آگاهی تجربی بلکه نفس موجودیتِ واقعیتِ بیرونی را نفی می‌کرد.",
    "این‌که حزب قادر باشد به گذشته دست‌درازی کند و بگوید فلان یا بهمان رویداد هرگز اتفاق نیفتاده، قطعاً و بی‌تردید، مخوف‌تر از شکنجه و مرگ نیست؟",
    "تا آگاه نشوند محاله عصیان کنند، و فقط بعد از این‌که عصیان کردند به آگاهی می‌رسند.",
    "بااین‌حال، لحظه‌ای گذرا، چه نیروی مهیبی در فریاد برخاسته از فقط چندصد حنجره متجلی شده بود! پس چرا هرگز نمی‌توانستند برای هر چه اهمیت دارد چنین نعره بزنند؟\nنوشت:\nتا آگاه نشوند محاله عصیان کنند، و فقط بعد از این‌که عصیان کردند به آگاهی می‌رسند.",
    "همیشه شب می‌آمدند ــ بازداشت‌ها بدون استثنا شب اتفاق می‌افتاد. ناغافل آدم را از خواب می‌پراندند، دستی خشن شانه‌اش را تکان می‌داد، نورها به صورتش می‌تابیدند، می‌دید چهره‌هایی بی‌رحم دور بسترش حلقه زده‌اند. در اکثریت قاطع موارد محاکمه‌ای در کار نبود، بازداشت گزارش نمی‌شد. مردم یکهو غیب‌شان می‌زد، همیشه طی شب. اسم آدم از فهرست‌ها و دفاتر حذف می‌شد، هر پروندهٔ مربوط به هر کاری که توی عمرش کرده بود محو می‌شد، وجودش هم انکار می‌شد و بعد فراموش می‌شد. آدم از بین می‌رفت، نابود می‌شد: اصطلاح رایجش بخار شدن بود.",
    "«آن که بر گذشته مسلط بود بر آینده مسلط می‌شد. آن که بر حال مسلط بود بر گذشته مسلط می‌شد.»",
    "پای‌بندی به اصول همون ناآگاهیه.",
    "بدترین دشمن آدم سیستم عصبی خودش است.",
    "چرا باید تحمل‌ناپذیر می‌ماند اگر نوعی خاطرهٔ اجدادی باعث نمی‌شد آدم بداند زمانی وضع جور دیگری بوده؟",
    "جنبهٔ هولناکِ «دو دقیقه نفرت» این بود که آدم ناچار نمی‌شد تمام‌مدت نقش بازی کند، چون غیرممکن بود همرنگ جماعت نشود. همواره سی ثانیه که می‌گذشت دیگر نیاز نداشت ظاهرسازی کند.",
    "تمامی فرمانروایان در همهٔ دوران‌ها کوشیده‌اند چشم‌اندازی دروغین از جهان را بر هواداران‌شان تحمیل کنند",
    "او شبحی تنها بود که حقیقتی را بیان می‌کرد که هرگز هیچ‌کس نمی‌شنیدش.",
    "احساس‌هایش مال خودش بودند و هیچ عامل بیرونی‌ای نمی‌توانست تغییرشان دهد. محال بود تصور کند عملی بی‌اثر لاجرم بی‌معناست. اگر آدم کسی را دوست داشته باشد، همیشه دوستش دارد و اگر هم چیزی نداشته باشد به‌اش بدهد، محبتش را نثارش می‌کند.",
    "اگر کسی بخواهد فرمانروایی کند و به فرمانروایی ادامه دهد، باید قادر باشد مفهوم واقعیت را به هم بریزد. زیرا راز فرمانروایی این است که باورِ به خطاناپذیری خویش با قابلیت درس گرفتن از خطاهای گذشتگان تلفیق شود.",
    "«در مقابل درد کسی قهرمان نیست، کسی قهرمان نیست.»",
    "«خب، پس چرا متأسفی که هلش ندادی؟»\n«فقط به این دلیل که واکنش فعال رو به واکنش منفعل ترجیح می‌دم. توی بازی‌ای که ما درگیرش هستیم نمی‌تونیم برنده بشیم. بعضی از شکست‌ها از بعضی از شکست‌های دیگه بهترند؛ تفاوتش همه‌ش همینه.»",
    "اگر تمامی لذت‌ها را در روند کنونی زندگی نابود کنیم، چه آینده‌ای برای خودمان تدارک دیده‌ایم؟ اگر انسان نتواند از بازگشت بهار به وجد بیاید، چرا باید از آرمان‌شهری خرسند باشد که از زحمت جسمانی‌اش می‌کاهد؟... به اعتقادِ من، اگر عشق ایام کودکی را به چیزهایی نظیر درخت‌ها، ماهی‌ها، شاپرک‌ها حفظ کنیم، تحقق آینده‌ای آبرومند و توأم با آرامش اندکی محتمل‌تر می‌شود، و اگر مروج نظریه‌ای باشیم که چیزی را شایستهٔ ستایش نمی‌داند مگر فولاد و بتُن، صرفاً این امکان را قطعی‌تر می‌سازیم که ابنای بشر برای مازادِ نیروی‌شان مفری نیابند مگر نفرت و تقدیس قدرت.",
    "شهروند عادی اقیانوسیه هرگز چشمش به شهروندان اوراسیا یا ایستاسیا نمی‌افتد و یادگیری زبان خارجی ممنوع است. اگر با اجنبی‌ها تماس داشته باشد، پی می‌برد آنان نیز مخلوقاتی هستند شبیه خودش و بخش عمدهٔ مطالبی که درباره‌شان به او گفته‌اند کذب محض است. دنیای بسته و مُهروموم‌شده‌ای که در آن زندگی می‌کند شکسته می‌شود، و چه‌بسا ترس، نفرت و احساس حق‌به‌جانب بودن، که اخلاقیاتش بر آن‌ها استوار است، به باد برود.",
    "چند لحظه هر دوی‌شان آن‌قدر با زور و محکم قابلمه را کشیدند که یکهو دسته‌اش درآمد. وینستون با انزجار براندازشان می‌کرد. و بااین‌حال، لحظه‌ای گذرا، چه نیروی مهیبی در فریاد برخاسته از فقط چندصد حنجره متجلی شده بود! پس چرا هرگز نمی‌توانستند برای هر چه اهمیت دارد چنین نعره بزنند؟",
    "اهداف این سه گروه کاملاً سازش‌ناپذیرند. هدف افراد والا این است که جایگاه‌شان را حفظ کنند. هدف افراد میانه این است که جانشین افراد والا بشوند. هدف افراد پست ــ هر گاه هدفی داشته باشند، زیرا معمولاً چنان زیرِ سنگینی فلاکت له شده‌اند که فقط به صورت ادواری به چیزی بیرون از زندگی روزمرهٔ مشقت‌بارشان آگاهی می‌یابند؛ این از ویژگی‌های افراد پست به شمار می‌آید ــ این است که هرگونه تمایز را ملغا کنند و جامعه‌ای پدید بیاورند که آن‌جا تمامی انسان‌ها برابر باشند.",
    "بدین‌سان در طول تاریخ، نبردی که طرح کلی‌اش کم‌وبیش یکسان است بارها و بارها تکرار می‌شود. تا دوران‌های طولانی چنین می‌نمود که افراد والا به شکلی استوار بر مسند قدرت نشسته‌اند، اما همواره دیر یا زود لحظه‌ای می‌رسد که آنان یا اعتمادشان را به خویش از دست می‌دهند یا قابلیت‌شان را برای آن‌که به گونه‌ای کارآمد فرمانروایی کنند، یا هر دو. آن هنگام، افراد میانه سرنگون‌شان می‌کنند و افراد پست را نیز کنار خویش دارند، زیرا وانمود کرده‌اند مبارزه‌شان در راه آزادی و عدالت است. همین که افراد میانه به مقصودشان رسیدند، افراد پست را به وضعیتِ بندگی پیشین‌شان برمی‌گردانند و خودشان افراد والا می‌شوند. در این مرحله گروه جدیدی افراد میانه از یکی از گروه‌های دیگر، یا از هر دوی‌شان، می‌گسلند و نبرد از سر گرفته می‌شود.",
    "وزارتخانهٔ حقیقت ــ در نوگفتار می‌شد وزاحق ــ با هر چه به چشم می‌آمد تفاوتی مبهوت‌کننده داشت. سازه‌ای هرم‌شکل و غول‌آسا بود از بتُن سفیدِ براق که، تراس‌به‌تراس، تا ارتفاعِ سیصد متر بالا رفته بود. از جایی که وینستون ایستاده بود می‌شد بر نمای سفیدش سه شعار حزب را دید که با حروفی فاخر نگاشته شده بودند:\nجنگ صلح است\nآزادی بردگی است\nنادانی توانایی است",
    "گاهی شکنجه آن‌قدر ادامه می‌یافت که به نظرش می‌رسید بی‌رحمی، شرارت و آزارِ فراموش‌ناشدنی این نیست که نگهبان‌ها از کتک زدن دست برنمی‌دارند، بلکه ناتوانی خودش است که به‌اش امکان نمی‌دهد از هوش برود.",
    "با لحنی بی‌رمق و ترسان گفت «شماها بر ما فرمانروایی می‌کنید چون مصلحت‌مون در اینه. شماها باور دارید ابنای بشر قابلیتش رو ندارند خودشون رو اداره کنند و واسهٔ همین...»",
    "حزب قدرت رو صرفاً برای نفسِ قدرت می‌خواد. خیر و مصلحت سایرین برامون اهمیت نداره، فقط قدرت واسه‌مون مهمه و بس. نه ثروت یا تجمل یا عمر طولانی یا سعادت. فقط قدرت، قدرت ناب.",
    "آدم دیکتاتوری راه نمی‌ندازه که از انقلاب پشتیبانی کنه؛ انقلاب می‌کنه تا دیکتاتوری راه بندازه. هدف از سرکوب جز سرکوب نیست. هدف از شکنجه جز شکنجه نیست. هدف از قدرت جز قدرت نیست.",
    "گفت «بعضی وقت‌ها آدم رو به چیزی تهدید می‌کنند که آدم طاقتِ تحملش رو نداره، حتی از فکرش هم به هراس می‌افته. و اون وقت آدم می‌گه “این بلا رو سرم نیارید، این بلا رو سر یکی دیگه بیارید، سر فلانی.” و چه‌بسا آدم بعدش وانمود کنه که این فقط یک کلک بوده و این حرف رو زده که اون‌ها دست از سرش بردارند و واقعاً همچی منظوری نداشته. اما این موضوع حقیقت نداره. موقعی که اتفاق می‌افته، آدم واقعاً منظورش همون چیزیه که می‌گه. آدم یقین داره هیچ راه خلاصِ دیگه‌ای واسه‌ش نمونده و کاملاً آماده‌ست برای نجات خودش به‌ش متوسل بشه. آدم واقعاً می‌خواد این بلا سر اون یکی بیاد. اصلاً واسه‌ش مهم نیست طرف چه‌قدر ممکنه عذاب بکشه.\nبه تنها چیزی که اهمیت می‌ده خودشه.»",
    "تا آگاه نشوند محاله عصیان کنند، و فقط بعد از این‌که عصیان کردند به آگاهی می‌رسند.",
    "چه‌کاری از آدم ساخته‌ست در برابر مجنونی که از خودش باهوش‌تره، استدلال‌هاش رو با دقت گوش می‌کنه و دست‌آخر خیلی راحت بر عقیدهٔ خودش استوار می‌مونه؟",
    "پوتین به تعداد نجومی روی کاغذ تولید می‌شد حال آن‌که چه‌بسا نیمی از جمعیت اقیانوسیه پابرهنه بودند.",
    "یک‌جور اصالت داشت، یک‌جور پاکی ناب، فقط به این دلیل که از معیارهایی تبعیت می‌کرد که کاملاً شخصی بودند. احساس‌هایش مال خودش بودند و هیچ عامل بیرونی‌ای نمی‌توانست تغییرشان دهد. محال بود تصور کند عملی بی‌اثر لاجرم بی‌معناست. اگر آدم کسی را دوست داشته باشد، همیشه دوستش دارد و اگر هم چیزی نداشته باشد به‌اش بدهد، محبتش را نثارش می‌کند.",
    "هیچ‌چیز مالِ خود آدم نبود جز چند سانتی‌متر مکعبِ داخل جمجمه‌اش.",
    "به آینده، به گذشته، به زمانی که اندیشه آزاد باشه، زمانی که انسان‌ها با همدیگه فرق داشته باشند و تنها زندگی نکنند ــ به زمانی که حقیقت وجود داشته باشه و نشه چیزی رو که اتفاق افتاده باطل کرد:\nاز دوران هم‌شکلی، از دوران انزوا، از دوران برادرِ بزرگ، از دوران پندار دوگانه ــ سلام می‌رسونم!",
    "(هیچ‌چیز غیرقانونی نبود، چون دیگر قانونی وجود نداشت)",
    "هیچ‌چیز مالِ خود آدم نبود جز چند سانتی‌متر مکعبِ داخل جمجمه‌اش.",
    "نه افزایش ثروت، نه ملایم شدن رفتارها، نه هیچ انقلاب و اصلاحات هرگز یک سر سوزن انسان را به برابری نزدیک‌تر نکرده است.",
    "این‌جا روزنامه‌هایی سخیف منتشر می‌شدند که فقط شامل مطالب ورزشی، خبرهای جنایی و حوادث و طالع‌بینی بودند، رمان‌های کم‌حجم پنج‌سِنتی، فیلم‌هایی با چاشنی صحنه‌های شهوت‌انگیز، و آوازهای احساساتی آبکی که کاملاً به شیوه‌های مکانیکی با نوع خاصی کالیدوسکوپ به اسم تصنیف‌پرداز ساخته می‌شدند.",
    "آن‌چه می‌گفت از مغز نمی‌تراوید، زاییدهٔ حنجره بود.",
    "از قرار معلوم، حتی تظاهرات راه انداخته بودند تا از برادرِ بزرگ بابت این‌که جیرهٔ شکلات را به بیست گرم افزایش داده تشکر کنند. با خود گفت «همین دیروز اعلام کردند جیرهٔ شکلات به بیست گرم کاهش پیدا کرده. یعنی امکان داره هنوز بیست و چهار ساعت نگذشته همچین چاخانی رو به خورد مردم بدن؟ آره، به خورد خیلی‌ها می‌ره. یکیش همین پَرسونس که شعورش قد الاغه. مخلوقِ بدون چشم میزِ مجاور هم کورکورانه باورش می‌شه و به خاطرش کلی هم ذوق می‌کنه",
    "تا جایی که یادش می‌آمد، هرگز شکم سیر غذا نمی‌خوردند، هرگز نشده بود جوراب یا رختِ زیرِ آدم پُر از سوراخ نباشد، مبل و اثاث همواره قراضه و لکنتی بودند، اتاق‌ها درست گرم نمی‌شدند، قطارهای زیرزمینی جای سوزن انداختن نداشتند، خانه‌ها مخروبه و در آستانهٔ ویرانی بودند، رنگ نان تیره بود، چای کمیاب، قهوه بدطعم، دخانیات ناکافی ــ هیچ‌چیز به قیمت ارزان و به‌وفور پیدا نمی‌شد، جز جین صنعتی. و این‌که هر چه سن بالاتر می‌رفت، وضع بدتر می‌شد اما باز آدم به‌اش عادت نمی‌کرد و عدم‌آسایش و کثافت و کمبود، زمستان‌های بی‌پایان، چسبندگی جوراب‌ها، آسانسورهایی که هیچ‌وقت کار نمی‌کردند، آب سرد، صابون زِبر، سیگاری که از هم وامی‌رفت، طعم مزخرف و غریب غذا که همچنان دل را به درد می‌آورد آیا نشانهٔ این نبودند که نظم طبیعی امور چنین نیست؟",
    "کمتر پیش می‌آمد محاکمهٔ متخلفانِ سیاسی در دادگاه‌های علنی باشد یا آن‌ها را آشکارا افشا کنند",
    "«اجتناب‌ناپذیره؛ کاریه که باید بی‌تزلزل انجامش بدیم، اما فقط تا موقعی که زندگی دوباره ارزش زیستن پیدا کنه.»",
    "اشرافیت‌های موروثی همواره عمری کوتاه داشته‌اند، حال آن‌که تشکیلاتی نظیرِ کلیسای کاتولیک که افرادش را به فرزندخواندگی می‌گیرند صدها و گاه هزاران سال دوام آورده‌اند. جوهرهٔ فرمانروایی به شیوهٔ اُلیگارشی میراث پدر ـ فرزندی نیست، بلکه پایداری نوعی جهان‌بینی و شیوهٔ زندگی است که مردگان بر زندگان تحمیل می‌کنند. گروه حاکم تا زمانی گروه حاکم به شمار می‌آید که قادر باشد جانشینانش را تعیین کند. حزب دغدغهٔ این را ندارد که خونش را تداوم ببخشد، بلکه تداومِ ماهیت و چیستی خویش را خواهان است. این‌که چه کسی سکان قدرت را در دست داشته باشد مهم نخواهد بود،",
    "اگر عشق ایام کودکی را به چیزهایی نظیر درخت‌ها، ماهی‌ها، شاپرک‌ها حفظ کنیم، تحقق آینده‌ای آبرومند و توأم با آرامش اندکی محتمل‌تر می‌شود، و اگر مروج نظریه‌ای باشیم که چیزی را شایستهٔ ستایش نمی‌داند مگر فولاد و بتُن، صرفاً این امکان را قطعی‌تر می‌سازیم که ابنای بشر برای مازادِ نیروی‌شان مفری نیابند مگر نفرت و تقدیس قدرت.",
    "اورول دربارهٔ ولز نوشت، آن‌گاه که او گفت این افراد نمی‌توانستند به خود بقبولانند «مخلوقاتی برآمده از “عصر تاریکی” با انضباط نظامی به زمانهٔ حاضر هجوم آورده‌اند و اگر اشباح فرض شوند، قطعاً اشباحی هستند که به جادویی پُرتوان نیاز است که آن‌ها را بر عرصهٔ هستی بنشاند.» اورول این توان جادویی را داشت.",
    "چه‌طور آدم می‌تواند با آینده ارتباط برقرار کند؟ به حکم ماهیتش، ناممکن بود. یا آینده شبیه زمانِ حال می‌ماند که در این صورت گوشش به او بدهکار نبود یا با آن تفاوت داشت و، در نتیجه، کلامش بی‌معنا جلوه می‌کرد.",
    "هیچ‌چیز مالِ خود آدم نبود جز چند سانتی‌متر مکعبِ داخل جمجمه‌اش.",
    "وجود یک کلمه که صرفاً برعکس یک کلمهٔ دیگه‌ست چه توجیهی می‌تونه داشته باشه؟ هر واژه‌ای متضادش رو توی خودش داره. مثلاً “خوب” رو در نظر بگیر. اگه کلمهٔ “خوب” رو داشته باشیم چه نیازی به کلمهٔ “بد” هست؟ “ناخوب” هم کار رو راه می‌ندازه",
    "در مقایسه با سالِ قبل مواد غذایی بیشتر بود، پوشاک بیشتر بود، مسکن بیشتر بود، لوازم منزل بیشتر بود، وسایل آشپزی بیشتر بود، کشتی بیشتر بود، هلیکوپتر بیشتر بود، کتاب بیشتر بود، زادوولد بیشتر بود ــ همه‌چیز بیشتر بود به‌جز بیماری، جرم و جنون. سال‌به‌سال و دقیقه‌به‌دقیقه، هر کس و هر چیز با سرعت سرگیجه‌آور در حال صعود بود",
    "«چه‌قدر آسون بود اگه آدم خودش رو نمی‌دید و باورش می‌شد ظاهرِ جسمانی مطلوبِ حزب ــ مردهای جوونِ قدبلندِ عضلانی و دوشیزه‌هایی برومند، همگی موبور، سرزنده، آفتاب‌سوخته و آسوده‌خیال ــ وجود داره و حتی بیشتر مردم اون شکلی‌ان.»",
    "دگرگونی تاریخی هرگز هیچ مفهومی نداشته جز آن‌که اربابان نام‌شان عوض شده.",
    "یکی از آن خواب‌هایی بود که اگرچه از صحنه‌آرایی خاص رؤیا برخوردارند فی‌الواقع ادامهٔ زندگانی ذهنی آدم‌اند و، به برکت‌شان، آدم از رویدادها و افکاری آگاه می‌شود که بعد از بیداری هم نو و ارزشمند به نظر می‌رسند.",
    "چه‌طور ممکنه شعاری مثل “آزادی بردگی است” داشته باشیم، وقتی مفهوم آزادی باطل و منسوخ شده؟",
    "بعید نبود اکنون میانگین سطح زندگی به نسبت قبل از انقلاب بالاتر باشد. یگانه نشانه‌ای که خلافش را ثابت می‌کرد اعتراض خاموشی بود که از بن استخوان‌های خود آدم می‌جوشید، احساسی غریزی که به آدم می‌فهماند در شرایطی تحمل‌ناپذیر زندگی می‌کند و این‌که در روزگاری دیگر وضع متفاوت بوده. آن‌چه مایهٔ حیرتش می‌شد این بود که سرشت حقیقی زندگانی نوین نه بی‌رحمی‌اش بود و نه بی‌ثباتی‌اش، بلکه صرفاً به واسطهٔ بی‌محتوایی، رنگ‌باختگی و خمودگی‌اش مشخص می‌شد",
    "شب و روز اکران‌های دوربُرد بلای جان آدم بودند تا گوشش را با آماری پُر کنند که ثابت می‌کردند امروزه مردم از خوراکِ بیشتر، پوشاکِ بیشتر، خانه‌های بهتر، سرگرمی‌های بهتر برخوردارند ــ بیشتر عمر می‌کنند، ساعات کمتری کار می‌کنند، بلندقدتر، تندرست‌تر، نیرومندتر، خوشبخت‌تر، باهوش‌تر، تحصیل‌کرده‌ترند تا مردم پنجاه سال پیش. یک کلمه از این حرف‌ها را نمی‌شد به اثبات رساند یا رد کرد. من‌باب مثال، حزب مدعی بود در زمانِ حاضر چهل درصدِ پرولترها سواد خواندن و نوشتن دارند: می‌گفتند قبل از انقلاب این رقم از پانزده درصد تجاوز نمی‌کرد. حزب ادعا می‌کرد نرخ مرگ‌ومیر نوزادان فقط صد و شصت در هزار است، حال آن‌که قبل از انقلاب به سیصد در هزار می‌رسید ــ و همین‌طور الی آخر.",
    "چهار وزارتخانه‌ای بودند که دستگاه دولت میان‌شان تقسیم شده بود. وزارتخانهٔ حقیقت که مسئول رسیدگی به اخبار، سرگرمی، آموزش و هنرهای زیبا بود. وزارتخانهٔ آشتی که به امور جنگ می‌پرداخت. وزارتخانهٔ محبت که حافظ قانون و نظم بود. و وزارتخانهٔ وفور که مسئولیت امور اقتصادی را بر عهده داشت. اسامی‌شان در نوگفتار می‌شد: وزاحق، وزاشتی، وزابت، وزافور.",
    "از جایی که وینستون ایستاده بود می‌شد بر نمای سفیدش سه شعار حزب را دید که با حروفی فاخر نگاشته شده بودند:\nجنگ صلح است\nآزادی بردگی است\nنادانی توانایی است",
    "نسل کهن را عمدتاً در پاک‌سازی‌های عظیم دهه‌های پنجاه و شصت روفته بودند و اندک کسانی هم که دوام آورده بودند از مدت‌ها قبل، ترسیده و تسلیم، جرئت ابراز نظر نداشتند.",
    "وینستون به این یقین عمیق رسید که همین روزها سایم بخار می‌شود. زیادی باهوش است. زیادی همه‌چیز را به‌وضوح می‌بیند و زیادی بی‌پرده و رک‌وراست حرف می‌زند. حزب از این قماش آدم‌ها دلِ خوشی ندارد. یک روز غیبش می‌زند. روی پیشانی‌اش نوشته.",
    "هر چیز قدیمی، و همین‌طور هر چیز قشنگ، همواره باعث سوءظن می‌شد",
    "فرض بر این بود که طی سده‌های سلطهٔ سرمایه‌داری، هیچ‌چیز باارزشی پدید نیامده بود. پی بردن به تاریخ براساس معماری همان‌قدر دشوار بود که با تکیه بر کتاب‌ها. تندیس‌ها، کتیبه‌ها، سنگ‌های یادبود، نامِ خیابان‌ها ــ هر چه می‌توانست نوری بر گذشته بتاباند، به طرزی منظم دست‌کاری شده بود.",
    "می‌گفت «به زحمتش می‌ارزه؛ استتار به حساب می‌آد. اگه آدم اصول جزئی رو رعایت کنه، می‌تونه عوضش اصول اساسی رو زیر پا بذاره.»",
    "سلاطین، اشراف، کاهنان، حقوقدانان و امثالهم که ریزه‌خواران اربابان قدرت بودند آن را ترویج می‌کردند و معمولاً با این وعده که در جهانِ خیالی فراسوی گور مشقت‌های کنونی جبران خواهند شد از شدت سختی‌ها می‌کاستند",
    "برای ده هزارمین دفعه این فکر از ذهنش گذشت که آن‌چه مایهٔ هراس می‌شود این است که همه‌چیز می‌تواند حقیقت به حساب بیاید. این‌که حزب قادر باشد به گذشته دست‌درازی کند و بگوید فلان یا بهمان رویداد هرگز اتفاق نیفتاده، قطعاً و بی‌تردید، مخوف‌تر از شکنجه و مرگ نیست؟",
    "مطابق شعار حزب، «آن که بر گذشته مسلط بود بر آینده مسلط می‌شد. آن که بر حال مسلط بود بر گذشته مسلط می‌شد.»",
    "بر این باور ماند که نیازهای اولیه برای کسب موفقیت در زندگی عبارت‌اند از «پول، اندامی ورزشکاری، لباس‌های خیاط‌دوزِ برازنده و لبخندی دلنشین»؛",
    "دانستن و ندانستن، آگاهی کامل بر حقیقتِ موضوع آن‌گاه که آدم محتاطانه دروغی ساخته‌وپرداخته را بر زبان می‌آورد، پای‌بندی همزمان به دو نظر متفاوت که بر یکدیگر سرپوش می‌گذارند، آگاهی از این‌که با هم تناقض دارند و باور به هر دوی‌شان؛ استفاده از منطق بر ضد منطق، انکار اخلاقیات و ادعای پای‌بندی به آن، باور به این‌که دموکراسی وجود ندارد و این‌که حزبْ حافظ دموکراسی است؛",
    "گاهی راجع‌به «ادارهٔ پیشینه‌ها» باهاش صحبت می‌کرد و این‌که چه‌طور واقعیت را بی‌شرمانه جعل می‌کنند. ظاهراً دختره از این چیزها به وحشت نمی‌افتاد. احساس نمی‌کرد مغاکی زیر پاهایش گشوده می‌شود اگر دروغ‌ها جای حقیقت را بگیرند.",
    "آدم ناگزیر بود بپذیرد ــ عملاً می‌پذیرفت چون عادتْ تبدیل به غریزه می‌شود ــ",
    "وینستون همچنان پشت به اکرانِ دوربُرد ایستاد. این‌طوری خاطرجمع‌تر بود، هر چند خوب می‌دانست حتی پشتْ هم ممکن است آدم را لو بدهد.",
    "وزارتخانهٔ حقیقت که مسئول رسیدگی به اخبار، سرگرمی، آموزش و هنرهای زیبا بود. وزارتخانهٔ آشتی که به امور جنگ می‌پرداخت. وزارتخانهٔ محبت که حافظ قانون و نظم بود. و وزارتخانهٔ وفور که مسئولیت امور اقتصادی را بر عهده داشت. اسامی‌شان در نوگفتار می‌شد: وزاحق، وزاشتی، وزابت، وزافور.",
    "به برادرِ بزرگ دشنام می‌داد، دیکتاتوری حزب را افشا می‌کرد، خواستار انعقاد فوری معاهدهٔ صلح با اوراسیا بود، در حمایت از آزادی بیان، آزادی مطبوعات، آزادی تجمعات، آزادی اندیشه سخن می‌گفت.",
    "یگانه نگهبانِ حقیقت و سلامتِ عقل در دنیای دروغ‌ها.",
    "به‌اش می‌گفتند «پندارِ مجرمانه». «پندارِ مجرمانه» چیزی نبود که بشود تا ابد قایمش کرد. ممکن بود آدم مدتی دُم به تله ندهد، حتی سال‌ها، اما دیر یا زود بالاخره مچش را می‌گرفتند.",
    "در دل گفت «با همچین بچه‌هایی حتماً زندگی زن بینوا دائم توی هول‌وهراس می‌گذره. یکی دو سال دیگه، شب و روز زیرنظر می‌گیرندش تا مبادا کاری خلافِ اصول ازش سر بزنه. بچه‌های این دوره‌وزمونه همه‌شون شده‌ند بلای جون.»",
    "در دل گفت «با همچین بچه‌هایی حتماً زندگی زن بینوا دائم توی هول‌وهراس می‌گذره. یکی دو سال دیگه، شب و روز زیرنظر می‌گیرندش تا مبادا کاری خلافِ اصول ازش سر بزنه. بچه‌های این دوره‌وزمونه همه‌شون شده‌ند بلای جون.»",
    "برای آن‌که آدم میراث بشری را پاس بدارد لازم نیست سخنش شنیده شود، بلکه باید عقل سلیمش محفوظ بماند.",
    "به آینده، به گذشته، به زمانی که اندیشه آزاد باشه، زمانی که انسان‌ها با همدیگه فرق داشته باشند و تنها زندگی نکنند ــ به زمانی که حقیقت وجود داشته باشه و نشه چیزی رو که اتفاق افتاده باطل کرد:\nاز دوران هم‌شکلی، از دوران انزوا، از دوران برادرِ بزرگ، از دوران پندار دوگانه ــ سلام می‌رسونم!",
    "چنین استنباط می‌کرد که تازه گام قطعی را برداشته، از هنگامی که توانسته افکارش را بیان کند. پیامدهای هر عمل در خود آن عمل گنجانده شده‌اند.",
    "کتاب مجذوبش می‌کرد یا، به عبارت دقیق‌تر، به‌اش اطمینان‌خاطر می‌بخشید. از یک جهت مطلب تازه‌ای بیان نمی‌کرد که او نداند، اما این خود بخشی از جذابیتش بود. همان چیزی را می‌گفت که او بر زبان می‌آورد، اگر برایش امکان داشت افکار پراکنده‌اش را نظم ببخشد. حاصلِ ذهنی بود مشابه مال خودش، اما بی‌اندازه تواناتر، نظام‌مندتر و رهاتر از هراس. پی بُرد بهترین کتاب‌ها آن‌هایی هستند که به آدم چیزی را می‌گویند که خودش از قبل می‌دانسته.",
    "در میدان کارزار، در اتاق شکنجه، توی کشتی در حال غرق شدن، هدفی که آدم برایش مبارزه می‌کند همواره به فراموشی سپرده می‌شود، زیرا جسم به قدری متورم می‌شود که تمام عالم را پُر می‌کند، و حتی زمانی که آدم از شدت هراس فلج نشده یا از درد نعره نمی‌کشد، زندگی جز نبردی لحظه‌به‌لحظه علیه گرسنگی یا سرما یا بی‌خوابی نیست، علیه دل‌پیچه یا دندان‌درد.",
    "زرنگی این بود که مقررات را زیر پا بگذاری و همچنان زنده بمانی.",
    "طی سال‌ها این افکار رو توی کلهٔ آدم فرومی‌کنند. به‌جرئت می‌تونم بگم روی خیلی‌ها اثر می‌ذاره. البته، نمی‌شه مطمئن بود؛ آدم‌های مزوّر و دورو هم کم نیستند.»",
    "«آدم که انرژیش رو تخلیه می‌کنه، بعدش احساس خوشبختی به‌ش دست می‌ده و هیچی واسه‌ش اهمیت نداره. برای اون‌ها قابل‌تحمل نیست که آدم همچی حالی پیدا کنه. اون‌ها می‌خوان آدم مدام لبریزِ انرژی باشه. همهٔ این رژه رفتن‌های چپ‌وراست و هورا کشیدن‌ها و پرچم تکون دادن‌ها جبران تمنای جنسی ترشیده‌ست. اگه آدم از درون شاد باشه و احساس خوشبختی بکنه، چرا باید محض خاطر برادرِ بزرگ و برنامه‌های سه‌ساله و “دو دقیقه نفرت” و مابقی چرندیات مُرده‌شوربرده‌شون به هیجان بیاد؟»",
    "مثلاً پیش‌بینی وزارتخانهٔ وفور تولید پوتین در سه‌ماهه را صد و چهل و پنج میلیون جفت تخمین زده بود. تولید واقعی شصت و دو میلیون اعلام شده بود. لیکن وینستون، در بازنویسی پیش‌بینی، رقم را به پنجاه و هفت میلیون تقلیل داد تا بتوانند مطابق معمول ادعا کنند از آن‌چه پیش‌بینی شده بود فراتر رفته‌اند. اما به هر صورت، شصت و دو میلیون همان‌قدر با حقیقت فاصله داشت که پنجاه و هفت میلیون یا صد و چهل و پنج میلیون. به احتمال زیاد، اصلاً پوتینی تولید نشده بود. محتمل‌تر این‌که کسی نمی‌دانست چه تعداد پوتین تولید شده، برای کسی هم اهمیت نداشت. تمام آن‌چه آدم می‌دانست این بود که طی هر سه ماه، پوتین به تعداد نجومی روی کاغذ تولید می‌شد حال آن‌که چه‌بسا نیمی از جمعیت اقیانوسیه پابرهنه بودند.",
    "جنبهٔ هولناکِ «دو دقیقه نفرت» این بود که آدم ناچار نمی‌شد تمام‌مدت نقش بازی کند، چون غیرممکن بود همرنگ جماعت نشود. همواره سی ثانیه که می‌گذشت دیگر نیاز نداشت ظاهرسازی کند.",
    "مرگ بر برادرِ بزرگ\nمرگ بر برادرِ بزرگ\nمرگ بر برادرِ بزرگ\nمرگ بر برادرِ بزرگ\nمرگ بر برادرِ بزرگ",
    "همیشه شب می‌آمدند ــ بازداشت‌ها بدون استثنا شب اتفاق می‌افتاد. ناغافل آدم را از خواب می‌پراندند، دستی خشن شانه‌اش را تکان می‌داد، نورها به صورتش می‌تابیدند، می‌دید چهره‌هایی بی‌رحم دور بسترش حلقه زده‌اند. در اکثریت قاطع موارد محاکمه‌ای در کار نبود، بازداشت گزارش نمی‌شد. مردم یکهو غیب‌شان می‌زد، همیشه طی شب. اسم آدم از فهرست‌ها و دفاتر حذف می‌شد، هر پروندهٔ مربوط به هر کاری که توی عمرش کرده بود محو می‌شد، وجودش هم انکار می‌شد و بعد فراموش می‌شد. آدم از بین می‌رفت، نابود می‌شد",
    "بدتر از همه این بود که به واسطهٔ تشکیلاتی نظیر «خبرچین‌ها»، به شکلی نظام‌مند به وحشی‌های کوچولویی مهارناپذیر بدل می‌شدند، و بااین‌حال کوچک‌ترین گرایشی به سرپیچی از انضباط حزبی نداشتند. برعکس، حزب را و هر چه مربوط به آن بود می‌پرستیدند. سرودها، رژه‌ها، بیرق‌ها، پیاده‌روی‌های جمعی، نشانه‌گیری با تفنگ‌های اسباب‌بازی، فریاد کردن شعارها، ستایشِ برادرِ بزرگ ــ همهٔ این‌ها برای‌شان یک‌جور بازی باشکوه و افتخارآفرین بود. تمام درنده‌خویی‌شان به بیرون معطوف می‌شد، علیه دشمنان حکومت، علیه اجنبی‌ها، خائنان، خرابکاران، مجرمانِ پندار. تقریباً عادی بود که افراد بالای سی سال از فرزندان خودشان بیمناک باشند و حق هم داشتند، زیرا هفته‌ای نبود که نشریهٔ تایمز پاراگرافی را اختصاص ندهد به شرح این‌که چه‌طور یک چُغُل فسقلی اهلِ استراق‌سمع ــ معمولاً از عبارت «کودک قهرمان» استفاده می‌شد ــ ابرازِ نظرهایی دردسرساز در صحبت‌ها شنیده و والدینش را به «پلیس پندار» لو داده.",
    "برای آن‌که آدم میراث بشری را پاس بدارد لازم نیست سخنش شنیده شود، بلکه باید عقل سلیمش محفوظ بماند. به سوی میز برگشت، قلمش را در دوات فروبرد و نوشت:\nبه آینده، به گذشته، به زمانی که اندیشه آزاد باشه، زمانی که انسان‌ها با همدیگه فرق داشته باشند و تنها زندگی نکنند ــ به زمانی که حقیقت وجود داشته باشه و نشه چیزی رو که اتفاق افتاده باطل کرد:",
    "بعضی وقت‌ها آدم می‌توانست فی‌الواقع بر دروغی مشخص انگشت بگذارد. مثلاً، برخلاف ادعای کتاب‌های تاریخی حزب، این مطلب حقیقت نداشت که هواپیما را حزب اختراع کرده. او هواپیماها را از موقعی که خیلی بچه بود یادش می‌آمد. اما آدم نمی‌توانست چیزی را ثابت کند. هرگز مدرکی پیدا نمی‌شد.",
    "داریم زبان رو به شکل قطعیش می‌رسونیم ــ همون شکلی که وقتی هیشکی به زبون دیگه‌ای حرف نزنه پیدا می‌کنه. کارمون که تموم بشه، آدم‌های مثل تو باید همه‌ش رو از اول یاد بگیرند. اگه غلط نکنم، به نظرت می‌رسه وظیفهٔ اصلی‌مون اینه که واژه‌های جدید ابداع کنیم. اما ابداً این‌طور نیست! داریم کلمه‌ها رو داغون می‌کنیم. کار هر روزمونه، بیست‌تا بیست‌تا، صدتا صدتا. زبون رو اون‌قدر می‌بُریم تا به استخونش برسیم.",
    "پاک‌دامنی همان‌قدر عمیق در وجودشان ریشه دوانده بود که وفاداری و سرسپردگی به حزب. با تلقین‌های حساب‌شده و دقیق از همان کودکی، با بازی‌ها و دوش سرد، با چرندیاتی که در مدرسه و تشکیلات «خبرچین‌ها» و «انجمن جوان‌ها» توی مخ‌شان فرومی‌کردند، با سخنرانی‌ها، رژه‌ها، سرودها، شعارها و موسیقی رزمی، حس طبیعی را از وجودشان بیرون کشیده بودند.",
    "می‌شود انسان‌های مُرده خلق کرد اما آفرینش آدم‌های زنده محال است.",
    "همواره هر چه به تباهی راه می‌بُرد وجودش را از امیدی جنون‌آسا می‌انباشت. از کجا معلوم، چه‌بسا حزب زیر سطح بیرونی‌اش گندیده است، کیش توان‌فرسای پای‌بندی به اخلاق و خویشتن‌داری که ترویج می‌کند جز ریاکاری به قصد پنهان کردن نابرابری نیست.",
    "هر نوع قیام سازمان‌یافته علیه حزب، که محکوم به شکست بود، به نظرش ابلهانه می‌آمد. زرنگی این بود که مقررات را زیر پا بگذاری و همچنان زنده بمانی. وینستون از خود پرسید بین نسل جوان‌تر چند نفر دیگر مثل او ممکن بود پیدا شوند ــ افرادی که در دنیای انقلاب بزرگ شده بودند، چیز دیگری نمی‌شناختند، حزب را پدیده‌ای تغییرناپذیر می‌پنداشتند و قبول می‌کردند، درست مثل آسمان، و علیه اقتدارش سر به طغیان برنمی‌داشتند، بلکه صرفاً می‌کوشیدند ازش در امان باشند، مانند خرگوشی که از چنگ سگ شکاری می‌گریزد.",
    "محرومیت جنسی باعث ایجاد هیستری می‌شد که مطلوب بود، زیرا می‌توانست به جنون جنگ و پرستش پیشوا بدل شود. دختره این‌طور توضیح داد، «آدم که انرژیش رو تخلیه می‌کنه، بعدش احساس خوشبختی به‌ش دست می‌ده و هیچی واسه‌ش اهمیت نداره. برای اون‌ها قابل‌تحمل نیست که آدم همچی حالی پیدا کنه. اون‌ها می‌خوان آدم مدام لبریزِ انرژی باشه. همهٔ این رژه رفتن‌های چپ‌وراست و هورا کشیدن‌ها و پرچم تکون دادن‌ها جبران تمنای جنسی ترشیده‌ست. اگه آدم از درون شاد باشه و احساس خوشبختی بکنه، چرا باید محض خاطر برادرِ بزرگ و برنامه‌های سه‌ساله و “دو دقیقه نفرت” و مابقی چرندیات مُرده‌شوربرده‌شون به هیجان بیاد؟»",
    "پیوندی مستقیم و تنگاتنگ بین پاک‌دامنی و پای‌بندی به اصول سیاسی وجود داشت. زیرا چگونه می‌شد ترس، نفرت و خوش‌باوری جنون‌آمیزی را که حزب نیاز داشت بین اعضایش پایدار بماند به مسیر دلخواه سوق داد، جز با مهار کردن غریزه‌ای زورمند و استفاده ازش به عنوان نیروی هدایت‌کننده؟ انگیزهٔ جنسی برای حزب خطرناک بود و حزب آن را مطیع خود کرده بود. در مورد محبت غریزی والدین هم به همین ترفند متوسل شده بود. عملاً امکان نداشت خانواده از بین برود و، فی‌الواقع، مردم تشویق می‌شدند دلبستهٔ فرزندان‌شان باشند، تقریباً به همان شکل قدیم. از طرف دیگر، ضدیت فرزندان با والدین را به شکلی نظام‌مند برمی‌انگیختند، به‌شان می‌آموختند جاسوسی‌شان را بکنند و تخلف‌های‌شان را گزارش بدهند. در عمل، خانواده شده بود ضمیمهٔ «پلیس پندار». ابزاری که با استفاده ازش هر بنده‌خدایی را شب تا صبح خبرچین‌هایی احاطه می‌کردند که از نزدیک باهاش آشنا بودند و خوب می‌شناختندش.",
    "دخترِ مومشکی با عبور از چراگاه به سمتش می‌آمد. دلربا بود اما تمنایی در وینستون بیدار نکرد؛ در واقع، نیم‌نگاهی به‌اش انداخت و بس. آن‌چه آن لحظه او را به هیجان آورد و ستایشش را برانگیخت حرکت دختره بود موقعی که رخت‌هایش را پرت می‌کرد. به نظر می‌رسید با موزونی و بی‌قیدی‌اش تمامیت یک فرهنگ را نیست‌ونابود می‌کند، کل یک نظام فکری را، انگار بشود برادرِ بزرگ و حزب و «پلیس پندار» را فقط با یک حرکتِ شکوهمندِ بازو به عدم فرستاد. این حرکت هم مالِ دوران پیشین بود.",
    "دخترِ مومشکی با عبور از چراگاه به سمتش می‌آمد. دلربا بود اما تمنایی در وینستون بیدار نکرد؛ در واقع، نیم‌نگاهی به‌اش انداخت و بس. آن‌چه آن لحظه او را به هیجان آورد و ستایشش را برانگیخت حرکت دختره بود موقعی که رخت‌هایش را پرت می‌کرد. به نظر می‌رسید با موزونی و بی‌قیدی‌اش تمامیت یک فرهنگ را نیست‌ونابود می‌کند، کل یک نظام فکری را، انگار بشود برادرِ بزرگ و حزب و «پلیس پندار» را فقط با یک حرکتِ شکوهمندِ بازو به عدم فرستاد. این حرکت هم مالِ دوران پیشین بود.",
    "دخترِ مومشکی با عبور از چراگاه به سمتش می‌آمد. دلربا بود اما تمنایی در وینستون بیدار نکرد؛ در واقع، نیم‌نگاهی به‌اش انداخت و بس. آن‌چه آن لحظه او را به هیجان آورد و ستایشش را برانگیخت حرکت دختره بود موقعی که رخت‌هایش را پرت می‌کرد. به نظر می‌رسید با موزونی و بی‌قیدی‌اش تمامیت یک فرهنگ را نیست‌ونابود می‌کند، کل یک نظام فکری را، انگار بشود برادرِ بزرگ و حزب و «پلیس پندار» را فقط با یک حرکتِ شکوهمندِ بازو به عدم فرستاد. این حرکت هم مالِ دوران پیشین بود.",
    "اصلاً متوجه شده‌ای کلِ مقصود نوگفتار اینه که گسترهٔ تفکر رو محدود کنه؟ آخرسر کاری می‌کنیم که پندارِ مجرمانه عملاً ناممکن بشه، چون واژه‌هایی برای بیانش وجود نخواهد داشت. هر مفهومی که یک موقعی بتونه به درد بخوره دقیقاً با یک کلمه بیان می‌شه که معناش سخت‌گیرانه تعیین شده و تمام معناهای ضمنیش حذف و فراموش شده.",
    "حتی ادبیات حزب هم دگرگون می‌شه. شعارها رو هم عوض می‌کنند. چه‌طور ممکنه شعاری مثل “آزادی بردگی است” داشته باشیم، وقتی مفهوم آزادی باطل و منسوخ شده؟ فضای حاکم بر تفکر کاملاً متفاوت خواهد بود. در واقع، دیگه تفکر به شکلی که الآن درک می‌کنیم در کار نخواهد بود. پای‌بندی به اصول یعنی فکر نکردن ــ نیاز نداشتن به تفکر. پای‌بندی به اصول همون ناآگاهیه.»",
    "آدم دیکتاتوری راه نمی‌ندازه که از انقلاب پشتیبانی کنه؛ انقلاب می‌کنه تا دیکتاتوری راه بندازه. هدف از سرکوب جز سرکوب نیست. هدف از شکنجه جز شکنجه نیست. هدف از قدرت جز قدرت نیست.",
    "حتی امروز، در دورهٔ زوال، رفاه مادی ابنای بشر از چند سدهٔ پیش بیشتر است. اما نه افزایش ثروت، نه ملایم شدن رفتارها، نه هیچ انقلاب و اصلاحات هرگز یک سر سوزن انسان را به برابری نزدیک‌تر نکرده است. از دیدگاه افراد پست، دگرگونی تاریخی هرگز هیچ مفهومی نداشته جز آن‌که اربابان نام‌شان عوض شده.",
    "دلیل فرعی این است که عضو حزب، مانند پرولتر، شرایط زمانِ حاضر را تا حدودی به علت فقدان معیارهای مقایسه تاب می‌آورد. باید ارتباطش با گذشته قطع باشد، درست همان‌طور که باید ارتباطش با کشورهای خارجی قطع باشد، زیرا ضروری است به این باور برسد که بهتر از نیاکانش روزگار می‌گذراند و میانگین سطح رفاه مادی مدام در حال افزایش است. اما دلیل بسیار مهم‌تری هم برای سامان‌دهی مجدد گذشته وجود دارد و آن محفوظ نگه داشتن خطاناپذیری حزب است.",
    "«در پناهِ تناور بلوط‌بُن، آن‌جا\nفروختم تو را، فروختی مرا...»",
    "دانستن و ندانستن، آگاهی کامل بر حقیقتِ موضوع آن‌گاه که آدم محتاطانه دروغی ساخته‌وپرداخته را بر زبان می‌آورد، پای‌بندی همزمان به دو نظر متفاوت که بر یکدیگر سرپوش می‌گذارند،",
    "اگه آدم اصول جزئی رو رعایت کنه، می‌تونه عوضش اصول اساسی رو زیر پا بذاره.»",
    "بدین‌سان در طول تاریخ، نبردی که طرح کلی‌اش کم‌وبیش یکسان است بارها و بارها تکرار می‌شود. تا دوران‌های طولانی چنین می‌نمود که افراد والا به شکلی استوار بر مسند قدرت نشسته‌اند، اما همواره دیر یا زود لحظه‌ای می‌رسد که آنان یا اعتمادشان را به خویش از دست می‌دهند یا قابلیت‌شان را برای آن‌که به گونه‌ای کارآمد فرمانروایی کنند، یا هر دو. آن هنگام، افراد میانه سرنگون‌شان می‌کنند و افراد پست را نیز کنار خویش دارند، زیرا وانمود کرده‌اند مبارزه‌شان در راه آزادی و عدالت است. همین که افراد میانه به مقصودشان رسیدند، افراد پست را به وضعیتِ بندگی پیشین‌شان برمی‌گردانند و خودشان افراد والا می‌شوند.",
    "قدرت وسیله نیست، هدف به حساب می‌آد. آدم دیکتاتوری راه نمی‌ندازه که از انقلاب پشتیبانی کنه؛ انقلاب می‌کنه تا دیکتاتوری راه بندازه. هدف از سرکوب جز سرکوب نیست. هدف از شکنجه جز شکنجه نیست. هدف از قدرت جز قدرت نیست.",
    "«بر این باور نیستم که جامعهٔ توصیف‌شده در رمانم قطعاً موجودیت خواهد یافت، اما باور دارم (با توجه به این‌که کتاب باید هجونامه قلمداد شود) چیزی کم‌وبیش مشابه می‌تواند رخ دهد.",
    "«محاله بشه تمدنی رو بر دهشت و نفرت و شقاوت بنا کرد. دووم نمی‌آره.»",
    "«همواره سفید مات می‌کنه. همواره، بدون استثنا، چنین ترتیب داده شد. از اول دنیا، در هیچ مسئلهٔ شطرنجی هرگز پیش نیومده سیاه برنده بشه. آیا این نمادی از تفوق ابدی و تغییرناپذیر خیر بر شر نیست؟» سیمای عظیم، لبریزِ اقتدارِ توأم با متانت، نگاهش را پاسخ داد. «همواره سفید مات می‌کنه.»",
    "دردِ آزاردهندهٔ معده نمی‌گذاشت پیوسته و منسجم بیندیشد. و پی برد در تمام موقعیت‌های ظاهراً اندوه‌بار و قهرمانانه اوضاع بر همین منوال است. در میدان کارزار، در اتاق شکنجه، توی کشتی در حال غرق شدن، هدفی که آدم برایش مبارزه می‌کند همواره به فراموشی سپرده می‌شود، زیرا جسم به قدری متورم می‌شود که تمام عالم را پُر می‌کند، و حتی زمانی که آدم از شدت هراس فلج نشده یا از درد نعره نمی‌کشد، زندگی جز نبردی لحظه‌به‌لحظه علیه گرسنگی یا سرما یا بی‌خوابی نیست، علیه دل‌پیچه یا دندان‌درد.",
    "اگر درک‌پذیر بود، پس تغییرپذیر هم بود.",
    "نابرابری بهای تمدن به شمار می‌آمد.",
    "در اکثریت قاطع موارد محاکمه‌ای در کار نبود، بازداشت گزارش نمی‌شد. مردم یکهو غیب‌شان می‌زد، همیشه طی شب. اسم آدم از فهرست‌ها و دفاتر حذف می‌شد، هر پروندهٔ مربوط به هر کاری که توی عمرش کرده بود محو می‌شد، وجودش هم انکار می‌شد و بعد فراموش می‌شد. آدم از بین می‌رفت، نابود می‌شد: اصطلاح رایجش بخار شدن بود.",
    "خواب‌هایی بود که اگرچه از صحنه‌آرایی خاص رؤیا برخوردارند فی‌الواقع ادامهٔ زندگانی ذهنی آدم‌اند و، به برکت‌شان، آدم از رویدادها و افکاری آگاه می‌شود که بعد از بیداری هم نو و ارزشمند به نظر می‌رسند",
    "«این‌دفعه به سلامتی چی بنوشیم؟ سردرگمی “پلیس پندار”؟ مرگ برادرِ بزرگ؟ بشریت؟ آینده؟»\nوینستون گفت «به سلامتی گذشته.»\nاُبراین با لحنی جدی موافقت کرد «گذشته مهم‌تره.»",
    "می‌شود انسان‌های مُرده خلق کرد اما آفرینش آدم‌های زنده محال است. رفیق اُگیلوی، که هرگز در زمان حال وجود نداشت، اکنون در گذشته موجودیت پیدا کرده بو",
    "جنگ صلح است\nآزادی بردگی است\nنادانی توانایی است",
    "ه رسمیت بشناسند. وانمود می‌کردند، چه‌بسا خودشون هم باورشون می‌شد که قدرت رو ناخواسته و برای مدت محدود قبضه کرده‌ند و سر نبش بهشتی هست که اون‌جا ابنای بشر آزاد و برابر خواهند بود. ما می‌دونیم هیشکی هرگز قدرت رو با این نیت که ازش دست بکشه، به چنگ نیاورده. قدرت وسیله نیست، هدف به حساب می‌آد. آدم دیکتاتوری راه نمی‌ندازه که از انقلاب پشتیبانی کنه؛ انقلاب می‌کنه تا دیکتاتوری راه بندازه. هدف از سرکوب جز سرکوب نیست. هدف از شکنجه جز شکنجه نیست. هدف از قدرت جز قدرت نیست.",
    "حتی امروز، در دورهٔ زوال، رفاه مادی ابنای بشر از چند سدهٔ پیش بیشتر است. اما نه افزایش ثروت، نه ملایم شدن رفتارها، نه هیچ انقلاب و اصلاحات هرگز یک سر سوزن انسان را به برابری نزدیک‌تر نکرده است. از دیدگاه افراد پست، دگرگونی تاریخی هرگز هیچ مفهومی نداشته جز آن‌که اربابان نام‌شان عوض شده.",
    "جنگ صلح است\nآزادی بردگی است\nنادانی توانایی است",
    "در جامعهٔ ما، کسانی که از آن‌چه رخ می‌دهد بهترین شناخت را دارند، همان‌هایی هستند که کمتر از بقیه قادرند جهان را آن‌گونه که هست ببینند",
    "پای درد که وسط می‌آمد، آدم چیزی نمی‌خواست جز آن‌که تمام شود.",
    "«در مقابل درد کسی قهرمان نیست، کسی قهرمان نیست.»",
    "جنگ صلح است\nآزادی بردگی است\nنادانی توانایی است",
    "در تمامی ادوارِ ثبت‌شدهٔ تاریخ، و چه‌بسا از پایانِ «عصرِ نوسنگی»، در جهان سه نوع انسان بوده، «والا»، «میانه» و «پست».",
    "پدرش که ناپدید شد، مادرش هیچ یکه نخورد و چندان هم بی‌تابی نشان نداد، در عوض، یک‌باره دستخوش دگرگونی شد. ظاهراً، دیگر جان به تنش نمانده بود. برای وینستون هم آشکار بود او منتظر چیزی است که می‌داند باید اتفاق بیفتد.",
    "آخرسر، حزب اعلام می‌کرد دو به‌علاوهٔ دو می‌شود پنج و آدم هم باورش می‌شد. اجتناب‌ناپذیر بود: دیر یا زود چنین ادعایی می‌کردند، منطقِ موقعیت‌شان این‌طور ایجاب می‌کرد.",
    "آدم رویدادهای سترگی را به یاد می‌آورد که به احتمال زیاد اتفاق نیفتاده بودند، آدم جزئیات وقایعی را به یاد می‌آورد که از بازآفریدن حال‌وهوای‌شان عاجز بود و دوره‌های خالی بسیاری بودند که آدم نمی‌توانست تکلیف‌شان را روشن کند. آن وقت‌ها همه‌چیز فرق می‌کرد.",
    "آن‌چه مایهٔ هراس می‌شود این است که همه‌چیز می‌تواند حقیقت به حساب بیاید.",
    "به شیوه‌ای از زندگی برگردانده شده بودند که به نظرشان عادی می‌آمد و مطابق الگویی اجدادی بود. به دنیا می‌آمدند، کنار گنداب‌روها رشدونمو می‌کردند، از دوازده‌سالگی می‌رفتند سرِ کار، دوران کوتاهِ زیبایی نوشکفته و تمنای جنسی را سپری می‌کردند، در بیست‌سالگی ازدواج می‌کردند، در سی‌سالگی میان‌سال بودند و اکثرشان در شصت‌سالگی می‌مُردند. کار جسمانی سنگین، دغدغهٔ مخارج خانه و بچه‌ها، مشاجره‌های حقیر با همسایه‌ها، فیلم، فوتبال، آبجو و اصلی‌تر از همه قمار افقِ دیدشان را می‌بست و ذهن‌شان را مشغول می‌کرد.",
    "آرمانی که حزب تعیین کرده بود عظیم و مهیب و درخشنده بود ــ دنیایی از فولاد و بتُن، دستگاه‌های غول‌پیکر و سلاح‌های مخوف ــ یک ملت جنگاور و متعصب، که کاملاً متحد و یکپارچه به پیش می‌رفت، همگی یکسان می‌اندیشیدند و یک شعار را فریاد می‌زدند، پیوسته در حال تلاش و نبرد و کسبِ پیروزی و سرکوبِ دشمنان بودند ـ سیصد میلیون نفر همگی با یک چهره. واقعیت اما شهرهایی مخروبه و دل‌گیر را به تماشا می‌گذاشت که آن‌جا مردمانی نیمه‌گرسنه با کفش‌های سوراخ لخ‌لخ‌کنان درهم می‌لولیدند، توی عمارت‌های قرن‌نوزدهمی مرمت‌شده‌ای زندگی می‌کردند که همیشه بوی کلم پخته و چاه فاضلاب می‌دادند.",
    "آدم ترجیح می‌داد درکش کنند تا دوستش بدارند.",
    "فقط چهار عامل می‌تواند گروهِ حاکم را از قدرت ساقط کند. یا قدرتی خارجی کشور را تصرف می‌کند، یا حکومت‌شان به قدری ناکارآمد است که توده‌ها به طغیان تحریض می‌شوند، یا اجازه می‌دهد گروهی قدرتمند و متشکل از افراد میانهٔ ناراضی موجودیت بیابند، یا اعتمادبه‌نفس و رغبت به فرمانروایی را از دست می‌دهد. این علل به‌تنهایی عمل نمی‌کنند و علی‌الاصول هر چهارتای‌شان به درجات متفاوت نقش دارند. طبقهٔ حاکمی که بتواند خود را در مقابل همگی‌شان حفظ کند، به صورت دائمی در قدرت می‌ماند. نهایتاً، عامل تعیین‌کنندهٔ موضع‌گیری ذهنی خودِ طبقهٔ حاکم است.",
    "گاهی، واقعیتِ مرگی که به‌زودی سراغ‌شان می‌آمد به قدر بستری که بر آن آرمیده بودند برای‌شان ملموس می‌شد",
    "زیستن و زمانِ حالِ بدون آینده را کِش دادن، ظاهراً، غریزه‌ای مهارناپذیر بود",
    "روز را از پی روز و هفته را از پی هفته زیستن و زمانِ حالِ بدون آینده را کِش دادن، ظاهراً، غریزه‌ای مهارناپذیر بود",
    "اگر کسی بخواهد فرمانروایی کند و به فرمانروایی ادامه دهد، باید قادر باشد مفهوم واقعیت را به هم بریزد. زیرا راز فرمانروایی این است که باورِ به خطاناپذیری خویش با قابلیت درس گرفتن از خطاهای گذشتگان تلفیق شود.",
    "ذهنش به دنیای پُرپیچ‌وخم «پندارِ دوگانه» لغزید و آن‌جا راه گم کرد. دانستن و ندانستن، آگاهی کامل بر حقیقتِ موضوع آن‌گاه که آدم محتاطانه دروغی ساخته‌وپرداخته را بر زبان می‌آورد، پای‌بندی همزمان به دو نظر متفاوت که بر یکدیگر سرپوش می‌گذارند",
    "بعضی وقت‌ها آدم می‌توانست فی‌الواقع بر دروغی مشخص انگشت بگذارد. مثلاً، برخلاف ادعای کتاب‌های تاریخی حزب، این مطلب حقیقت نداشت که هواپیما را حزب اختراع کرده. او هواپیماها را از موقعی که خیلی بچه بود یادش می‌آمد. اما آدم نمی‌توانست چیزی را ثابت کند",
    "بعضی وقت‌ها آدم می‌توانست فی‌الواقع بر دروغی مشخص انگشت بگذارد. مثلاً، برخلاف ادعای کتاب‌های تاریخی حزب، این مطلب حقیقت نداشت که هواپیما را حزب اختراع کرده. او هواپیماها را از موقعی که خیلی بچه بود یادش می‌آمد. اما آدم نمی‌توانست چیزی را ثابت کند",
    "خلسهٔ کریهِ ترس و کینه‌توزی، اشتیاق به کشتن، شکنجه دادن، له کردن صورت‌ها با پتک، مثل جریان برق میان جمعیت به حرکت درمی‌آمد و آدم را، حتی برخلاف اراده‌اش، به دیوانه‌ای بدل می‌کرد که شکلک درمی‌آورد و عربده می‌کشید. لیکن، غضبی که آدم دستخوشش می‌شد ماهیتی انتزاعی داشت و می‌توانست از یک هدف به هدفی دیگر تغییر جهت بدهد، مانند لهیبِ مشعلِ جوشکاری. به این ترتیب، لحظه‌ای پیش می‌آمد که انزجارِ وینستون ابداً علیه گُلدنشتاین نبود بلکه، برعکس، برادرِ بزرگ، حزب و «پلیس پندار» آماجش می‌شدند؛ و در این لحظهٔ خاص، همدلی‌اش نصیب مرتدِ تنهای روی پرده می‌شد که به مسخره‌اش گرفته بودند، یگانه نگهبانِ حقیقت و سلامتِ عقل در دنیای دروغ‌ها.",
    "در یکی از مقاله‌هایش قبول کرد که بیزاری از ماشین، یا حتی میل به محدود کردن سلطه‌اش، واپسگرایانه، ارتجاعی و کم‌وبیش مضحک است، اما چنین ادامه داد:\nاگر تمامی لذت‌ها را در روند کنونی زندگی نابود کنیم، چه آینده‌ای برای خودمان تدارک دیده‌ایم؟ اگر انسان نتواند از بازگشت بهار به وجد بیاید، چرا باید از آرمان‌شهری خرسند باشد که از زحمت جسمانی‌اش می‌کاهد؟... به اعتقادِ من، اگر عشق ایام کودکی را به چیزهایی نظیر درخت‌ها، ماهی‌ها، شاپرک‌ها حفظ کنیم، تحقق آینده‌ای آبرومند و توأم با آرامش اندکی محتمل‌تر می‌شود، و اگر مروج نظریه‌ای باشیم که چیزی را شایستهٔ ستایش نمی‌داند مگر فولاد و بتُن، صرفاً این امکان را قطعی‌تر می‌سازیم که ابنای بشر برای مازادِ نیروی‌شان مفری نیابند مگر نفرت و تقدیس قدرت.",
    "هیچ‌چیز مالِ خود آدم نبود جز چند سانتی‌متر مکعبِ داخل جمجمه‌اش.",
    "به آینده، به گذشته، به زمانی که اندیشه آزاد باشه، زمانی که انسان‌ها با همدیگه فرق داشته باشند و تنها زندگی نکنند ــ به زمانی که حقیقت وجود داشته باشه و نشه چیزی رو که اتفاق افتاده باطل کرد",
    "آزادی یعنی این‌که آدم آزاد باشه بگه دو به‌علاوهٔ دو می‌شه چهار. اگه این آزادی تضمین شد، بقیه همه پشت‌بندش می‌آن.",
    "چه‌قدر همه‌چیز آسان بود! فقط تسلیم شو، و بقیهٔ چیزها خودشان از پی‌اش می‌آیند. مثل این بود که آدم در حال شنا برخلاف جریان آب باشد و هر قدر هم سخت مبارزه کند باز به عقب رانده شود، و ناگاه تصمیم بگیرد بچرخد و، عوض ضدیت، با جریان هماهنگ شود.",
    "اگر آدم بخواهد رازی را پنهان نگه دارد باید آن را از خودش هم مخفی کند.",
    "وینستون از خود پرسید بین نسل جوان‌تر چند نفر دیگر مثل او ممکن بود پیدا شوند ــ افرادی که در دنیای انقلاب بزرگ شده بودند، چیز دیگری نمی‌شناختند، حزب را پدیده‌ای تغییرناپذیر می‌پنداشتند و قبول می‌کردند، درست مثل آسمان، و علیه اقتدارش سر به طغیان برنمی‌داشتند، بلکه صرفاً می‌کوشیدند ازش در امان باشند، مانند خرگوشی که از چنگ سگ شکاری می‌گریزد.",
    "او شبحی تنها بود که حقیقتی را بیان می‌کرد که هرگز هیچ‌کس نمی‌شنیدش. اما تا هنگامی که بیانش می‌کرد، به طریقی مبهم، نمی‌گذاشت زنجیره گسسته شود. برای آن‌که آدم میراث بشری را پاس بدارد لازم نیست سخنش شنیده شود، بلکه باید عقل سلیمش محفوظ بماند. به سوی میز برگشت، قلمش را در دوات فروبرد و نوشت:\nبه آینده، به گذشته، به زمانی که اندیشه آزاد باشه،",
    "اندیشید که گذشته فقط تغییر نیافته، عملاً نابود هم شده. چون آدم چه‌طور می‌توانست حتی بدیهی‌ترین امر را به اثبات برساند اگر هیچ مدرکی بیرون از حافظهٔ خودش وجود نداشت؟",
    "«آن که بر گذشته مسلط بود بر آینده مسلط می‌شد. آن که بر حال مسلط بود بر گذشته مسلط می‌شد.»",
    "اگه امیدی باشه فقط به پرولترهاست.\nاگر امیدی باشد، باید نزد پرولترها نهفته باشد، زیرا فقط آن‌جا، میان آن فوجِ عظیم انسان‌های نادیده‌گرفته‌شده، هشتاد و پنج درصد جمعیت اقیانوسیه، می‌توانست نیرویی پدید بیاید که روزی حزب را نابود کند.",
    "فقط چهار عامل می‌تواند گروهِ حاکم را از قدرت ساقط کند. یا قدرتی خارجی کشور را تصرف می‌کند، یا حکومت‌شان به قدری ناکارآمد است که توده‌ها به طغیان تحریض می‌شوند، یا اجازه می‌دهد گروهی قدرتمند و متشکل از افراد میانهٔ ناراضی موجودیت بیابند، یا اعتمادبه‌نفس و رغبت به فرمانروایی را از دست می‌دهد. این علل به‌تنهایی عمل نمی‌کنند و علی‌الاصول هر چهارتای‌شان به درجات متفاوت نقش دارند. طبقهٔ حاکمی که بتواند خود را در مقابل همگی‌شان حفظ کند، به صورت دائمی در قدرت می‌ماند",
    "حزب می‌گفت اقیانوسیه هرگز با اوراسیا متحد نبوده. او، وینستون اسمیت، می‌دانست تا همین چهار سال پیش با هم متحد بودند. اما این آگاهی کجا وجود داشت؟\nفقط در ضمیرِ خودش که به هر صورت دیر یا زود باید نابود می‌شد. و اگر بقیه، همگی، دروغی را که حزب تحمیل می‌کرد می‌پذیرفتند ــ اگر تمامی اسناد همین روایت را تأیید می‌کردند ــ پس دروغ در تاریخ جای می‌گرفت و بدل به حقیقت می‌شد.",
    "حال که خود را مُرده فرض کرده بود واجب شد تا جایی که امکان دارد زنده بماند.",
    "بدترین دشمن آدم سیستم عصبی خودش است. تشویش و تنش درونی می‌تواند هر آن به شکل عارضه‌ای مشهود بارز شود.",
    "بعید نبود اکنون میانگین سطح زندگی به نسبت قبل از انقلاب بالاتر باشد. یگانه نشانه‌ای که خلافش را ثابت می‌کرد اعتراض خاموشی بود که از بن استخوان‌های خود آدم می‌جوشید، احساسی غریزی که به آدم می‌فهماند در شرایطی تحمل‌ناپذیر زندگی می‌کند و این‌که در روزگاری دیگر وضع متفاوت بوده.",
    "آن‌چه مایهٔ هراس می‌شود این است که همه‌چیز می‌تواند حقیقت به حساب بیاید. این‌که حزب قادر باشد به گذشته دست‌درازی کند و بگوید فلان یا بهمان رویداد هرگز اتفاق نیفتاده، قطعاً و بی‌تردید، مخوف‌تر از شکنجه و مرگ نیست؟",
    "برایش شگفت‌آور بود که آدم وقتی با بحران مواجه می‌شود عوض مقابله با دشمن بیرونی، با جسم خودش کشمکش پیدا می‌کند.",
    "می‌تونند آدم رو مجبور کنند فلان حرف رو بزنه ــ هر حرفی رو ــ ولی نمی‌تونند آدم رو مجبور کنند باورش کنه. نمی‌تونند به درون آدم نفوذ کنند.»",
    "نمی‌توانند عواطف آدم را دگرگون کنند: خود آدم هم از عهدهٔ این کار برنمی‌آید، حتی اگر بخواهد. می‌توانند با جزئیات تمام به همهٔ حرف‌ها و اعمال و افکار آدم پی ببرند؛ اما دل آدم که رمزورازش را خودش هم نمی‌داند، نفوذناپذیر می‌ماند.",
    "تلاش و تعصب پُرشور کفایت نمی‌کرد. پای‌بندی به اصول قبل از هر چیز ناآگاهی را می‌طلبید.",
    "اصلی‌ترین عملکرد جنگْ نابودی است، اما نه الزاماً نابودی جانِ انسان‌ها بلکه انهدامِ حاصلِ کارشان.",
    "تنگنای عمومی بر اهمیت امتیازهای کوچک می‌افزاید و به این ترتیب تفاوت بین یک گروه با گروه دیگر را برجسته‌تر می‌کند",
    "در گذشته نیاز به جامعه‌ای مبتنی بر سلسله‌مراتب، مشخصاً نظریهٔ مورد تبعیت افراد والا بود. سلاطین، اشراف، کاهنان، حقوقدانان و امثالهم که ریزه‌خواران اربابان قدرت بودند آن را ترویج می‌کردند و معمولاً با این وعده که در جهانِ خیالی فراسوی گور مشقت‌های کنونی جبران خواهند شد از شدت سختی‌ها می‌کاستند.",
    "سر درمی‌آرم چه‌طور: سر درنمی‌آرم چرا.",
    "هیشکی هرگز قدرت رو با این نیت که ازش دست بکشه، به چنگ نیاورده. قدرت وسیله نیست، هدف به حساب می‌آد. آدم دیکتاتوری راه نمی‌ندازه که از انقلاب پشتیبانی کنه؛ انقلاب می‌کنه تا دیکتاتوری راه بندازه. هدف از سرکوب جز سرکوب نیست. هدف از شکنجه جز شکنجه نیست. هدف از قدرت جز قدرت نیست.",
    "نخستین‌بار بود که می‌فهمید اگر آدم بخواهد رازی را پنهان نگه دارد باید آن را از خودش هم مخفی کند.",
    "مهارِ احساسات، تسلط بر قیافه، همرنگ شدن با جماعت و تقلید از بقیه واکنشی غریزی بود.",
    "به مدت یکی دو ثانیه نگاهی معنادار بین‌شان ردوبدل شده بود و قضیه همین جا خاتمه پیدا می‌کرد. اما برای او که عمرش در محبسِ تنهایی می‌گذشت این هم رویدادی به‌یادماندنی به شمار می‌آمد.",
    "همواره چشم‌ها آدم را می‌پاییدند و صدا آدم را در خود می‌پیچید. خواب یا بیدار. موقع کار یا صرف غذا، در هوای آزاد یا توی چهاردیواری، در حمام یا بستر ــ ازش گریزی نبود. هیچ‌چیز مالِ خود آدم نبود جز چند سانتی‌متر مکعبِ داخل جمجمه‌اش.",
    "برای آن‌که آدم میراث بشری را پاس بدارد لازم نیست سخنش شنیده شود، بلکه باید عقل سلیمش محفوظ بماند.",
    "پیامدهای هر عمل در خود آن عمل گنجانده شده‌اند. نوشت:\nپندار مجرمانه به مرگ منجر نمی‌شه: پندار مجرمانه خودِ مرگه.",
    "حزب به آدم می‌گفت آن‌چه با چشم‌وگوش درک می‌کنی بریز دور. این فرمانِ نهایی‌شان بود و اساسی‌ترینش.",
    "جنبهٔ هولناک قضیه این نبود که اگر آدم جور دیگری فکر می‌کرد به دست آن‌ها کشته می‌شد، بلکه این احتمال بود که حق با آن‌ها باشد. چون، در نهایت، آدم از کجا بداند دو به‌علاوهٔ دو می‌شود چهار؟ یا مطمئن باشد قوهٔ جاذبه وجود دارد؟ یا این‌که گذشته تغییرناپذیر است؟ اگر هم گذشته و هم دنیای بیرون فقط در ذهن وجود دارند و ذهن هم تسلط‌پذیر است، پس تکلیف چه می‌شود؟",
    "آزادی یعنی این‌که آدم آزاد باشه بگه دو به‌علاوهٔ دو می‌شه چهار. اگه این آزادی تضمین شد، بقیه همه پشت‌بندش می‌آن.",
    "نابرابریْ قانونِ تغییرناپذیرِ زندگانی بشر است.",
    "قدرت تسلط بر چیزها نیست، بلکه قدرت تسلط بر انسان‌هاست.»",
    "تداوم نامحدود جنگ بر موجودیتش نقطهٔ پایان گذاشته.",
    "صلحی که به‌راستی پایدار باشد با جنگِ پایدار یکسان خواهد بود",
    "بلاهت به اندازهٔ عقل واجب بود و دسترسی به آن به همان اندازه دشوار.",
    "اگر آدم بخواهد رازی را پنهان نگه دارد باید آن را از خودش هم مخفی کند. باید تمام‌مدت بداند آن‌جاست، اما تا وقتی به‌اش احتیاج پیدا نکرده نباید بگذارد به شکلی که بشود برایش اسم گذاشت به سطح خودآگاه بیاید.",
    "جنبهٔ هولناکِ «دو دقیقه نفرت» این بود که آدم ناچار نمی‌شد تمام‌مدت نقش بازی کند، چون غیرممکن بود همرنگ جماعت نشود. همواره سی ثانیه که می‌گذشت دیگر نیاز نداشت ظاهرسازی کند.",
    "سکه‌ای بیست و پنج‌سنتی از جیبش درآورد. آن‌جا نیز همین شعارها با حروف ریزِ واضح نقش شده بودند و تمثالِ برادرِ بزرگ بر روی دیگرِ سکه جلوه می‌فروخت. از روی سکه هم چشم‌ها آدم را دنبال می‌کردند. روی سکه‌ها، روی تمبرها، روی جلد کتاب‌ها، روی بیرق‌ها، روی پوسترها و روی لفافِ پاکتِ سیگار ــ همه‌جا. همواره چشم‌ها آدم را می‌پاییدند و صدا آدم را در خود می‌پیچید. خواب یا بیدار. موقع کار یا صرف غذا، در هوای آزاد یا توی چهاردیواری، در حمام یا بستر ــ ازش گریزی نبود. هیچ‌چیز مالِ خود آدم نبود جز چند سانتی‌متر مکعبِ داخل جمجمه‌اش.",
    "برای ده هزارمین دفعه این فکر از ذهنش گذشت که آن‌چه مایهٔ هراس می‌شود این است که همه‌چیز می‌تواند حقیقت به حساب بیاید. این‌که حزب قادر باشد به گذشته دست‌درازی کند و بگوید فلان یا بهمان رویداد هرگز اتفاق نیفتاده، قطعاً و بی‌تردید، مخوف‌تر از شکنجه و مرگ نیست؟",
    "همین‌طور هر نوع ادبیات یا اسنادی که مفهومی سیاسی یا ایدئولوژیک داشتند. روزبه‌روز و تقریباً دقیقه‌به‌دقیقه، گذشته روزآمد می‌شد. به این ترتیب می‌توانستند با شواهد مستند نشان دهند تمام پیش‌بینی‌های حزب درست از آب درآمده‌اند؛ ابداً مجاز نبود هیچ خبر یا ابراز نظری که با نیازهای فعلی تضاد داشت جایی ثبت شده باشد.",
    ". یکهو به نکته‌ای پی برد که مایهٔ حیرتش شد: می‌شود انسان‌های مُرده خلق کرد اما آفرینش آدم‌های زنده محال است. رفیق اُگیلوی، که هرگز در زمان حال وجود نداشت، اکنون در گذشته موجودیت پیدا کرده بود، و هنگامی که این جعل سند\nبه فراموشی سپرده می‌شد، وجودش همان‌قدر اصالت می‌یافت و همان‌قدر مستند و مستدل بود",
    "وینستون به این یقین عمیق رسید که همین روزها سایم بخار می‌شود. زیادی باهوش است. زیادی همه‌چیز را به‌وضوح می‌بیند و زیادی بی‌پرده و رک‌وراست حرف می‌زند. حزب از این قماش آدم‌ها دلِ خوشی ندارد. یک روز غیبش می‌زند. روی پیشانی‌اش نوشته.",
    "هر چه سن بالاتر می‌رفت، وضع بدتر می‌شد اما باز آدم به‌اش عادت نمی‌کرد و عدم‌آسایش و کثافت و کمبود، زمستان‌های بی‌پایان، چسبندگی جوراب‌ها، آسانسورهایی که هیچ‌وقت کار نمی‌کردند، آب سرد، صابون زِبر، سیگاری که از هم وامی‌رفت، طعم مزخرف و غریب غذا که همچنان دل را به درد می‌آورد آیا نشانهٔ این نبودند که نظم طبیعی امور چنین نیست؟ چرا باید تحمل‌ناپذیر می‌ماند اگر نوعی خاطرهٔ اجدادی باعث نمی‌شد آدم بداند زمانی وضع جور دیگری بوده؟",
    "تا آگاه نشوند محاله عصیان کنند، و فقط بعد از این‌که عصیان کردند به آگاهی می‌رسند.",
    "نیرویی که به جمجمهٔ آدم نفوذ می‌کرد، مغز آدم را می‌کوبید، با قدرتِ مهیبش باورهای آدم را می‌تاراند، تقریباً آدم را متقاعد می‌کرد به هر چه حواسش به‌اش یقینِ قطعی آورده است شک کند. آخرسر، حزب اعلام می‌کرد دو به‌علاوهٔ دو می‌شود پنج و آدم هم باورش می‌شد.",
    "برایش شگفت‌آور بود که آدم وقتی با بحران مواجه می‌شود عوض مقابله با دشمن بیرونی، با جسم خودش کشمکش پیدا می‌کند.",
    "یکی از آن خواب‌هایی بود که اگرچه از صحنه‌آرایی خاص رؤیا برخوردارند فی‌الواقع ادامهٔ زندگانی ذهنی آدم‌اند و، به برکت‌شان، آدم از رویدادها و افکاری آگاه می‌شود که بعد از بیداری هم نو و ارزشمند به نظر می‌رسند.",
    "این نهایت زیرکی و ظرافت اندیشه بود: این‌که آدم آگاهانه ناخودآگاه را فعال کند و سپس، بار دیگر، ناآگاه شود از خواب مصنوعی که لحظه‌ای پیش بر خویش تحمیل کرده. حتی درک واژهٔ «پندارِ دوگانه» نیازمند «پندارِ دوگانه» بود.",
    "این روزها آدم دیگر دوستی نداشت، بلکه فقط یک عده رفیق داشت:",
    "«قدرتِ واقعی، قدرتی که شب و روز براش مبارزه می‌کنیم، قدرت تسلط بر چیزها نیست، بلکه قدرت تسلط بر انسان‌هاست",
    "«چه‌طور یک انسان تسلطش رو بر یک انسان دیگه نشون می‌ده، وینستون؟»\nوینستون به فکر فرورفت. گفت «با عذاب دادنش.»\n«دقیقاً. با عذاب دادنش. فرمان‌برداری کافی نیست. اگه عذابش ندی، چه‌طور می‌تونی مطمئن باشی داره از ارادهٔ تو اطاعت می‌کنه و نه از ارادهٔ خودش؟ قدرت در اینه که درد و خفت رو تحمیل کنی.",
    "نخستین‌بار بود که می‌فهمید اگر آدم بخواهد رازی را پنهان نگه دارد باید آن را از خودش هم مخفی کند.",
    "کل تاریخ لوحی بود که هر چند دفعه لازم شده بود نبشته‌هایش را کاملاً زدوده و از نو نگاشته بودند. در هیچ صورت، پس از آن‌که بازنویسی تحقق یافته بود، امکان نداشت بشود ثابت کرد تحریف و تقلبی رخ داده.",
    "مهم‌تر این بود که محرومیت جنسی باعث ایجاد هیستری می‌شد که مطلوب بود، زیرا می‌توانست به جنون جنگ و پرستش پیشوا بدل شود",
    "حال که خود را مُرده فرض کرده بود واجب شد تا جایی که امکان دارد زنده بماند.",
    "مانع فعالیت بخش عمده‌ای از جمعیت شده بودند و معیشت‌شان را به واسطهٔ صدقهٔ دولتی تأمین می‌کردند",
    "به برکتِ عدم‌ادراک، سالم می‌ماندند. فقط هر چه را به خوردشان می‌دادند می‌بلعیدند و ازشان لطمه هم نمی‌دیدند زیرا تفاله‌ای باقی نمی‌گذاشتند، درست همان‌طور که دانهٔ ذرتِ هضم‌نشده از بدن پرنده می‌گذرد.",
    "چه‌طور ممکنه شعاری مثل “آزادی بردگی است” داشته باشیم، وقتی مفهوم آزادی باطل و منسوخ شده؟ فضای حاکم بر تفکر کاملاً متفاوت خواهد بود. در واقع، دیگه تفکر به شکلی که الآن درک می‌کنیم در کار نخواهد بود. پای‌بندی به اصول یعنی فکر نکردن ــ نیاز نداشتن به تفکر. پای‌بندی به اصول همون ناآگاهیه."
  ],
  "wikiQuotes": []
}