{
  "bookName": "یادداشت های زیرزمینی",
  "taaghcheQuotes": [
    "تازه اسم ترس و بزدلیتان را هم گذاشته‌اید عقل و درایت و با این دلخوشی دارید خودتان را فریب می‌دهید.",
    "هیچ‌وقت به‌خاطر اینها نمی‌بخشمت! برای اعترافهای الآنم هم هیچ‌وقت نمی‌بخشمت! بله، تو، همین تو، باید جور همۀ اینها را بکشی؛ چون تو بودی که همه‌چیز را فهمیدی؛ چون من یک رذلم؛ چون من فرومایه‌ترین، کثیفترین، مضحکترین، ناچیزترین، احمقترین و حسودترین کِرم این دنیا هستم، آن هم بین کرمهایی که هیچ از من بهتر نیستند، ولی خدا می‌داند چرا هرگز گیج و شرمنده نمی‌شوند.",
    "همهٔ ما، کم‌وبیش از زندگی روگردانده‌ایم و همه‌مان می‌لنگیم، حتی به‌قدری از زندگی فاصله گرفته‌ایم که وقتی با آن مواجه می‌شویم، یخ می‌زنیم و وقتی به یادمان می‌آورند که زندگی چیست، تاب نمی‌آوریم. به جایی رسیده‌ایم که زندگی زند(۱) واقعی را کارْ و چیزی درمایه‌های خدمتی سنگین تلقی می‌کنیم، و با خودمان توافق کرده‌ایم که براساس کتابها زندگی‌کردن بهتر است. گاهی خودمان هم نمی‌دانیم که چرا دور خود می‌چرخیم و در پی چه هستیم و چه می‌خواهیم؟ اگر خواسته و بهترین‌آرزومان هم برآورده شود، حتی می‌توانم بگویم حالمان به‌جای بهترشدن، بدتر می‌شود.",
    "عشق برای من به‌معنای سلطه و زورگویی و برتری اخلاقی داشتن است. در زندگی‌ام حتی نتوانستم برای یک‌بار هم که شده عشق را جور دیگری تصور کنم. عشق را همیشه مثل مبارزه‌ای بانفرت شروع می‌کردم و با اطاعت و انقیاد اخلاقی به پایان می‌بردم. دیگر نمی‌توانستم تصور کنم که با این موجود مطیع باید چه‌کار کرد.",
    "به غیر از کتاب‌خواندن دیگر هیچ پناهی نداشتم؛ چیز دیگری نبود که احترامم را به محیط اطرافم برانگیزد و حتی اندکی‌توجهم را جلب کند",
    "این‌که واقعاً کدامش بهتر است: خوشبختی ارزان یا رنج متعالی؟ کدام بهتر است؟",
    "پس این دیگر اثر ادبی نیست، اقرارنامه‌ای است در حکم مجازات. آخر نوشتن یک رمان دراز دربارۀ این‌که چه‌طور به زندگی‌ام در گوشه‌ای فقیرانه بی‌حرمتی کردم، از زندگی واقعی روگرداندم و با خباثتی متکبرانه اُخت شدم، آن هم در زیرزمین، چه جذابیتی می‌تواند داشته‌باشد؟!",
    "آدمیزاد انتقام می‌گیرد؛ چون عدالت را در این می‌بیند.",
    "نه شر بوده‌ام و نه خیری از دستم برآمده؛ نه خباثت کرده‌ام، نه مهربانی، نه پستی و دنائت، نه شرافت و قهرمان‌بازی.",
    "در این اقدام و تلاش تلافی‌جویانه، خودش صدبار بیشتر زجر می‌کشد و شکنجه می‌شود، درحالی‌که شکنجه‌گر، کَکش هم نمی‌گزد.",
    "حالا هم کنج عزلت مثلاً دارم زندگی‌ام را می‌کنم و با این دلخوشی مضحک و شرورانه و به‌دردنخور، که آدم عاقل اصلاً کاری نمی‌کند و کارْ مال احمقهاست، به ریش خودم می‌خندم.",
    "نه شر بوده‌ام و نه خیری از دستم برآمده؛ نه خباثت کرده‌ام، نه مهربانی، نه پستی و دنائت، نه شرافت و قهرمان‌بازی.",
    "سرورانِ من، به جان عزیزتان قسم، که دانستنِ زیادی واقعاً بیماری است، یک مرض حقیقی و تمام‌عیار. برای گذران زندگی، فقط اندکی دانش بشری کفایت می‌کند",
    "آخر کدام آدم عاقلی را دیده‌اید که قدری هم که شده، به خودش احترام بگذارد؟",
    "آخر بزرگواری به چه کار می‌آید؟! نه می‌توانم ببخشم و نه فراموش کنم.",
    "چه‌قدر برایم پیش می‌آمد، از چیزی که سهواً رخ داده‌بود، ناراحت شوم. دیگر خودتان می‌دانید، اولش سرِ هیچ‌وپوچ ناراحت می‌شوی، بعدش هم می‌افتی به جان خودت و تا آنجا پیش می‌روی که آخرش ـ واقعاً و حقیقتاً ـ آزرده می‌شوی.",
    "خوانندۀ عزیزم؛ کدام بهتر است؟ شادی مبتذل یا رنج متعالی؟ آه، این بشر، آه، از این بشر! بشر، یکسره تحقیر و تنهایی است، زندانی هزارتوی خود،",
    "دریک‌کلام، آدم زیادی، آدمی است که نمی‌داند دقیقاً چه کند، و بنابراین، کاری هم نمی‌کند، درعین‌حال، استمرار این انفعال او را به این احساس می‌رساند که در اجتماعش نیز چیزی تغییر نخواهدکرد و این کم‌کم یگانه‌باورش می‌شود.",
    "با زشت‌ترین و کریه‌ترین سرووضعی، عینهو پیچک، بین رهگذرها می‌لولیدم. مدام راه ژنرالها، افسرهای سوار و شوالیه‌ها یا اربابها را سد می‌کردم. حس می‌کردم در این لحظات، دردی در قلبم و سوزشی شدید در پشتم می‌دود، به‌خصوص وقتی خودم حقارت و نفرت‌انگیزیِ لباس و پستی و اشمئزازِ لولیدنِ هیکلم را میان مردم تصور می‌کردم. عذاب الیمی بود. مدام از این فکر که مگسی هستم در مقابل این جهان وسیع، تنها یک مگس کثیف و به‌دردنخور، تحقیر وحشتناک و توهین تحمل‌سوزی را احساس می‌کردم. به نظر خودم از همه عاقلتر و داناتر و شریفتر بودم، اما برای بقیه، فقط یک مگس که از همه توهین دیده و هرکس‌وناکسی تحقیرش کرده.",
    "واقعاً بحث سر این است که انسان به خودش ثابت کند انسان است، نه ابزار! حتی شده با تاوانی سنگین و با زندگی زیرزمینی آن را ثابت می‌کند."
  ],
  "wikiQuotes": []
}