{
  "bookName": "کتابخانه نیمه شب",
  "taaghcheId": "95170",
  "taaghcheQuotes": [
    "هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "هوگو با حالتی خردمندانه گفت: «اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده.",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه",
    "این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن.",
    "«دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "فارغ‌التحصیل رشتهٔ فلسفه هم سخت بود.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "وارد اینستاگرام شد و دید که همه زندگی‌شان را ساخته‌اند، جز او.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی",
    "که از فردا بترسیم\nیا غصهٔ دیروز رو بخوریم\nفقط\nخودمون بودیم\nو زمان فقط\nبه حالا خلاصه می‌شد\nزندگی می‌کردیم\nحرکتی نمی‌کردیم\nمثل بازوهای توی آستین\nچون وقت داشتیم\nوقت نفس کشیدن\nدوران بد اینجاست\nدوران بد رسیده\nاما زندگی چطور می‌تونه تموم بشه\nوقتی هنوز شروع نشده",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "دل‌تنگی برای دوستانی که نداشته‌ایم و کارهایی که نکرده‌ایم و کسی که با او ازدواج نکرده‌ایم و فرزندی که به‌دنیا نیاورده‌ایم تلاش زیادی نمی‌خواهد. خیلی سخت نیست که خودمان را از دریچهٔ چشم دیگران ببینیم و آرزو کنیم به همان شکلی بودیم که آنها ما را می‌بینند. حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "«حالا که قراره ثابت کنیم کدوممون بدبخت‌تریم، باید به عرضت برسونم که به من هم خیلی خوش نمی‌گذره.»",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "بعضی وقت‌ها فقط همین که حقیقتِ وجود خودت رو با صدای بلند بگی، برای پیدا کردن بقیهٔ افراد شبیه به خودت کافیه.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده..",
    "«پشیمونم که وقتی جوون‌تر بودم، بیشتر خوش نگذروندم»",
    "«مهربونی نیروی قدرتمندیه.»\n«و کمیاب.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "فقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.\nبرای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.",
    "معلومه که به‌خاطر امتحان‌هات نگران می‌شی، اما می‌تونی هرچیزی که دلت بخواد بشی، نورا. به احتمالات ممکن فکر کن. هیجان‌انگیزه.",
    "یک دلیل دیگرش این بود که نورا تا پای مرگ رفته و برگشته و حالا زنده بود",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "«حرفم اینه: اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "یادش رفته بود که در طول مدت رابطه‌شان حس شوخ‌طبعی دَن تا چه اندازه به مسخره کردن دیگران و مخصوصاً نورا بستگی داشت.",
    "امیدوار بود روی زمین بیفتد تا دیگر هرگز مجبور نشود با غریبه‌ها مکالمه‌ای داشته باشد.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن.",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "هم‌مسافت. نه به این ساحل نزدیک‌تر بود و نه به آن ساحل.\nنورا در بیشتر عمرش همین حس را داشت.\nگیر افتاده در وسط. در تقلا و تلاش فقط برای اینکه زنده بماند، درحالی‌که نمی‌دانست باید از کدام راه برود و خودش را به کدام مسیر بسپارد تا پشیمان نشود.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«شاید لازم باشه این‌قدر نگران تأیید دیگران نباشی، نورا.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم.",
    "فقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.",
    "جایی با اهمیت احساسیِ خاصه.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند.",
    "برایش جالب بود که می‌دید فقط اگر کمی طاقت می‌آورد و می‌ماند، زندگی خیلی ساده می‌توانست با اتفاقاتش دیدگاهش را به همه‌چیز عوض کند.",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت.",
    "به تمام مهره‌هایی که برایش باقی مانده بود نگاهی انداخت و به حرکت بعدی‌اش فکر کرد",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است",
    "اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "وارد اینستاگرام شد و دید که همه زندگی‌شان را ساخته‌اند، جز او.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "‫نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "«پشیمونم که وقتم رو صرف شبکه‌های اجتماعی مجازی کردم»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری.",
    "رژلبی به رنگ گل ختمی چینی.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.",
    "مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "من فقط امروز رو می‌شناسم. خیلی چیزها دربارهٔ امروز می‌دونم، اما نمی‌دونم فردا چی می‌شه",
    "«پشیمونم که بعد از تموم کردن دانشگاه، یک سال رو صرف تفریح نکردم»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "نورا برای خودش یک‌پا قهرمان محسوب می‌شد؛ البته نه قهرمانی که در مسابقات شنای المپیک مدال آورده باشد، اما درست به همان اندازه لذت‌بخش.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره",
    "با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«کابرائو، یعنی آدم عوضی‌ایه.",
    "«شاید لازم باشه این‌قدر نگران تأیید دیگران نباشی، نورا. لازم نیست کسی بهت اجازه بده تا خودت...»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود؛",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "بعضی وقت‌ها فقط همین که حقیقتِ وجود خودت رو با صدای بلند بگی، برای پیدا کردن بقیهٔ افراد شبیه به خودت کافیه.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده",
    "اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی.",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "جوآنا بلند شد تا یک کیک عسلی دیگر بخورد.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.",
    "خودت تا حالا نشده وارد یه اتاق بشی و ندونی واسه چی رفتی اونجا؟",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو.",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "کمال نتیجهٔ انتخاب خردمندانهٔ گزینه‌های مختلف بسیار بود.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«اما زنده موندی. امید داشتی.»\n«آره، اما روزبه‌روز بیشتر داشتم ازدستش می‌دادم.»",
    "نقل‌قولی از کامو به ذهنش آمد.\nشاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "سه‌شنبه شب، شب مسابقهٔ پرسش‌وپاسخ\nساعت هشت‌وسی دقیقه\n«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»\nـ سقراط (پس از باختن در مسابقهٔ پرسش‌وپاسخ ما!!!!)",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«خب، این‌یکی هم مزخرف بود.»\nخانم الم لبخندی شیطنت‌آمیز زد. «واقعاً به آدم حالی می‌کنه، نه؟»\n«چی رو؟»\n«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه. البته هنوز هم پای حرفی که زدم هستم. انتخاب خوبی بود. فقط نتیجهٔ مطلوبی نداشت.»",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "نورا به حرف‌هایش گوش کرد. اینگرید مشخصاً داشت با کسی حرف می‌زد که فکر می‌کرد به‌خوبی می‌شناسدش، اما نورا غریبه بود. حس عجیبی داشت. اشتباه بود. نورا به این فکر افتاد که احتمالاً سخت‌ترین بخش شغل جاسوسی هم همین است؛ احساساتی که مردم به تو نشان می‌دهند، مثل یک سرمایه‌گذاری اشتباه. حس می‌کنی داری چیزی را از مردم می‌دزدی",
    "خانم الم گفت: «هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "نورا به‌یاد آورد که اهمیت دادن به دیگری و برای دیگران اهمیت داشتن چه حسی دارد",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی",
    "بلندپرواز باش... می‌تونی هرچیزی که می‌خوای باشی. چون توی یه زندگی، دقیقاً همون آدمی هستی که توی سرت تصور می‌کنی.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.» شاید مشکل نورا همین بود. شاید فقط از زندگی کردن می‌ترسید. اما برتراند راسل بارها ازدواج کرده بود و روابطی خارج از ازدواج داشت، بنابراین شاید نصیحتش در این مورد چندان معتبر نبود.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "بعضی وقت‌ها فقط همین که حقیقتِ وجود خودت رو با صدای بلند بگی، برای پیدا کردن بقیهٔ افراد شبیه به خودت کافیه.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "ذهنمون چیزی رو که درک نکنه نمی‌تونه ببینه.»",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "«شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»",
    "آن‌طور که پایان می‌یابد",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "بازی هنوز تمام نشده بود. هیچ بازیکنی نباید تا وقتی مهره‌ای روی صفحه داشت تسلیم می‌شد.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»",
    "بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "«پشیمونم که یاد نگرفتم چطور آدم شادتری باشم»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "امروز فقط یکی نیست. امروزهای دیگه‌ای هم هست. اگه در زمان‌های گذشته مسیر متفاوتی رو انتخاب کرده بودین، حالا زندگی‌های دیگه‌ای رو تجربه می‌کردین.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«هیچ‌کس شاد نیست، نورا.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "«رفتی دانشگاه، یه سال توی لندن موندی، بعد برگشتی.»\n«انتخاب دیگه‌ای نداشتم.»",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی",
    "‫«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«باید زندگی‌ای رو انتخاب کنی که توش در شادترین حالتی، وگرنه خیلی زود دیگه قدرت انتخابی نخواهی داشت.»",
    "اراده یا آزادی فکری یا حتی انرژی آن را نداشت که هیچ‌کاری بکند.",
    "‫تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "کم‌کم رابطه‌شان گرمای خود را ازدست داد و دوستی‌شان به یک مشت پیغام تبریک تولد پر از شکلک و لایک در فیسبوک و اینستاگرام بدل شد.",
    "وارد اینستاگرام شد و دید که همه زندگی‌شان را ساخته‌اند، جز او",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن.",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟",
    "«دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است.",
    "«واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن",
    "«مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای.",
    "خانم الم لبخندی شیطنت‌آمیز زد. «واقعاً به آدم حالی می‌کنه، نه؟»\n«چی رو؟»\n«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    ". آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "‫تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی.",
    "اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه.",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»\nـ سقراط",
    "برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "نورا می‌خواست هدفی داشته باشد؛ چیزی که دلیلی برای بودنش باشد، اما هیچ‌چیز نداشت. حتی هدفی کوچک مثل تحویل گرفتن داروهای آقای بَنِرجی از داروخانه",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم.",
    "اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "فقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.\nفقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "نورا پرسید: «پس... واقعاً مُرده‌م؟»\nخانم الم سر تکان داد. «نه. دقیق گوش کن. بین زندگی و مرگ.» اشاره‌ای محو به انتهای راهرو و افق کرد. «مرگ اون بیرونه.»\n«خب، پس باید برم بیرون، چون خودم می‌خوام بمیرم.» نورا راه افتاد که برود.\nاما خانم الم سر تکان داد. «روند مرگ این‌طوری نیست.»\n«چرا؟»\n«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»\nظاهراً قرار نبود نورا حتی در مرگ هم موفقیتی به‌دست بیاورد.\nحس آشنایی بود؛ حس ناکاملی در همهٔ زمینه‌ها، مثل یک پازل انسانی ناتمام. نیمه‌زنده و نیمه‌مرده.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن.",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند",
    "اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "برایش جالب بود که می‌دید فقط اگر کمی طاقت می‌آورد و می‌ماند، زندگی خیلی ساده می‌توانست با اتفاقاتش دیدگاهش را به همه‌چیز عوض کند.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "بعضی وقت‌ها هم باید چند بار امتحان کنی تا نتیجهٔ دل‌خواهت رو به‌دست بیاری.»",
    "فقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.\nفقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.\nبرای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.» شاید مشکل نورا همین بود. شاید فقط از زندگی کردن می‌ترسید.",
    "«عادلانه. چه کلمهٔ قلمبه‌ای.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم",
    "این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "خانم الم گفت: «هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "«کتاب رو باز کن و برو صفحهٔ اول.»",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "به جایی رسیدهٔ که دیگه به‌خاطر درخت‌های زیادِ اطرافت، جنگل رو نمی‌بینی.»",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.",
    "عجیبه که وقتی زندگی‌ت عوض می‌شه، آدم‌های اطرافت هم چقدر رفتار متفاوتی از خودشون نشون می‌دن.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود؛",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "«بازی کردنش آسونه، اما ماهر شدن توش خیلی سخته. هر حرکتی که می‌کنی، دنیایی پر از احتمالات جدید رو خلق می‌کنه.»",
    "نورا به خال کوچک روی دست چپش خیره شد. آن خال هم در تمام زندگی‌اش همراه او همه‌چیز را تحمل کرده بود. فقط همان‌طور سر جایش مانده و اهمیتی نداده بود، مثل یک خال.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "بعضی وقت‌ها فقط همین که حقیقتِ وجود خودت رو با صدای بلند بگی، برای پیدا کردن بقیهٔ افراد شبیه به خودت کافیه.",
    "دَن خندید. نورا صدای خنده‌اش را می‌شناخت، اما نمی‌شد گفت کاملاً از آن خوشش می‌آمد. یادش رفته بود که در طول مدت رابطه‌شان حس شوخ‌طبعی دَن تا چه اندازه به مسخره کردن دیگران و مخصوصاً نورا بستگی داشت. با هم که بودند، نورا می‌کوشید خیلی به این جنبهٔ شخصیتش توجه نکند. دَن خیلی جنبه‌های دیگری هم داشت. مثلاً با مادر نورا در دوران مریضی‌اش خیلی مهربان بود، می‌توانست دربارهٔ هرچیزی حرف بزند، همیشه پر از رؤیاهای مختلف برای آینده بود، جذاب بود و نورا از کنار او بودن معذب نمی‌شد. به هنر عشق زیادی داشت و همچنین همیشه می‌ایستاد تا با بی‌خانمان‌ها حرف بزند. به دنیا اهمیت می‌داد. آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه. البته هنوز هم پای حرفی که زدم هستم. انتخاب خوبی بود. فقط نتیجهٔ مطلوبی نداشت.",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده",
    "طبق نظریهٔ فیلسوف اسکاتلندی، دیوید هیوم، برای جهان زندگی انسان فرق چندانی با زندگی صدفی خوراکی ندارد.\nاما اگر به‌اندازه‌ای اهمیت داشته که دیوید هیوم درباره‌اش بنویسد، پس شاید به‌اندازه‌ای هم مهم هست که بشود تصمیم گرفت کاری خوب و درست‌وحسابی با آن کرد و مثلاً برای حفظ حیات در تمام شکل‌هایش اقدامی کرد.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "یاد تحقیقی دربارهٔ ماهی‌ها افتاد که جایی خوانده بود. ماهی‌ها خیلی بیشتر از آنچه مردم فکر می‌کنند به انسان‌ها شبیهند.\nماهی‌ها هم افسرده می‌شوند. در تحقیقات روی گورخرماهی، با ماژیک خطی افقی دورتادور وسط تُنگِ ماهی کشیدند. ماهی‌های افسرده زیر خط می‌ماندند، اما با دادن کمی پروزاک به همان ماهی‌ها، از خط عبور می‌کردند و بالا می‌رفتند تا به بالای تنگ می‌رسیدند و با شور و هیجان این‌سو و آن‌سو می‌رفتند.\nماهی‌ها وقتی هیچ دلیل یا انگیزه‌ای نداشته باشند افسرده می‌شوند؛ یعنی وقتی که همان‌طور توی تُنگی معمولی معلق باشند که شباهتی به هیچ‌چیز خاصی ندارد.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»\nـ سقراط (پس از باختن در مسابقهٔ پرسش‌وپاسخ ما!!!!)",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "کلیشه‌ای در دنیای موسیقی هست که می‌گوید هنگام پیانونوازی هیچ نُتی اشتباهی نیست. اما زندگی نورا ترکیبی از تمام سروصداهای ناموزون بود؛ قطعه‌ای که می‌توانست به اشکال زیبایی نواخته شود، اما در بدترین مسیر پیش رفت.",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد.",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن.",
    "«مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«باید به چیز دیگه‌ای فکر کنی، نورا. توی زندگی قبلی چه چیزهای خوبی وجود داشت؟»\nنورا سری به تأیید تکان داد. «شنا کردن. از شنا خوشم می‌اومد، اما فکر نمی‌کنم توی اون زندگی شاد بودم. مطمئن نیستم که اصلاً توی هیچ زندگی‌ای شاد باشم.»\n«هدف شاد بودنه؟»\n«نمی‌دونم. فکر کنم دوست دارم زندگی‌م معنایی داشته باشه. می‌خوام یه کار خوب بکنم.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«من زندگی رو مطالعه می‌کنم. زندگی هم واسه خودش یه فلسفه‌ست.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "زندگی همیشه مثل یه نمایشه. تو هم وقتی لازم بود، نقشت رو ایفا کردی",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.\nنورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه",
    "ذهنمون چیزی رو که درک نکنه نمی‌تونه ببینه.»",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "بعضی‌هاشون فکر می‌کردن اگه بمیرن، بهتره، اما هم‌زمان دوست داشتن به شکل دیگه‌ای از خودشون زندگی کنن.»",
    "حسرت که آدم را ترک نمی‌کند. مثل نیش پشه‌کوره که نیست. تا ابد می‌خارد.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "برایش جالب بود که می‌دید فقط اگر کمی طاقت می‌آورد و می‌ماند، زندگی خیلی ساده می‌توانست با اتفاقاتش دیدگاهش را به همه‌چیز عوض کند.",
    "آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    ": اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "غیرممکن است که در کتابخانه‌ای بایستی و دلت نخواهد کتاب‌ها را از طبقات بیرون بکِشی.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "کمال هرگز تصادفی نیست",
    "آتش\nهر تکه از او\nکه تغییر یافت\nکه تراشیده شد و زمین ریخت\nچه به‌خاطر خندهٔ هم‌مدرسه‌ای‌ها\nو چه نصیحت بزرگ‌ترها\nدیگر تمام شد.\nدرد دوستانی\nکه دیگر مرده‌اند.\nاو تکه‌ها را از زمین برداشت.\nمثل خُرده‌های چوب\nو آنها را سوزاند.\nآتش زد.\nسوزاند.\nآن‌قدر درخشان که تاابد دیده شود.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده",
    "درواقع بااینکه فقط چند قدم در داخل ساختمان پیش رفته بود، دیگر نمی‌توانست دیوارها را ببیند. درعوض همه‌جا پر از قفسه‌های کتاب بود. ردیف‌به‌ردیف طبقات پر از کتاب که تا سقف بالا می‌رفتند و از راهروی عریضی که نورا درونش قدم می‌زد منشعب شده بودند. نورا در یکی از ردیف‌ها پیچید و ایستاد تا با سردرگمی به کتاب‌های ظاهراً بی‌پایان نگاه کند.\nهمه‌جا پر از کتاب بود. خود طبقات آن‌قدر باریک بودند که انگار اصلاً دیده نمی‌شدند و نامرئی بودند. کتاب‌ها همه سبزرنگ بودند، اما سایه‌های مختلف و متفاوت سبز. برخی‌شان مثل آبِ مرداب سبز مات، برخی دیگر سبز روشن مغزپسته‌ای، برخی سبز زمردی تیره و برخی دیگر هم به روشنی و شادی چمن‌های تابستان.",
    "هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.\nنورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "خانم الم که هنوز به صفحهٔ شطرنج خیره شده بود گفت: «آدم‌ها عوض می‌شن.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر. همیشه باید این رو به‌یاد داشته باشی.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "حسرت که آدم را ترک نمی‌کند. مثل نیش پشه‌کوره که نیست. تا ابد می‌خارد.",
    "«پشیمونم که وقتم رو صرف شبکه‌های اجتماعی مجازی کردم»",
    "مادری که با نورا جوری رفتار می‌کرد که گویی اشتباهی بود که نیاز به تصحیح شدن داشت.",
    "آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«زندگی پر از پدیده‌های عجیبه.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد. همهٔ اون زندگی‌ها هم توی کتابخونهٔ نیمه‌شب وجود دارن. همه‌شون درست به‌اندازهٔ این زندگی واقعی‌ان.»",
    "اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "«اگه می‌خوای بالاخره زمانی توی شطرنج موفق بشی، باید یه چیزی رو درک کنی.» انگار نورا هیچ کار مهم‌تری نداشت. «چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره.",
    "لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.",
    "بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "خانم الم گفت: «هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر.",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.\nمسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "خانم الم گفت: «هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "بلندپرواز باش... می‌تونی هرچیزی که می‌خوای باشی. چون توی یه زندگی، دقیقاً همون آدمی هستی که توی سرت تصور می‌کنی.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«طاقتش رو ندارم. فکر نکنم بتونم این کارها رو بکنم.»\n«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "خانم الم مهربانانه گفت: «به صفحهٔ شطرنجی که گذاشتیم سر جاش نگاه کن. ببین الان که هنوز بازی شروع نشده، چقدر منظم و ایمن و آرام به‌نظر می‌آد. چیز زیباییه، اما خسته‌کننده‌ست. مُرده‌ست. بااین‌حال، به‌محض اینکه یکی از مهره‌های روی صفحه رو تکون بدی، همه‌چیز عوض می‌شه. اوضاع پرآشوب می‌شه و به‌هم می‌ریزه و با هر حرکت، آشوب قدرت بیشتری می‌گیره.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "اگر هم تجربهٔ ناخوشایندی پیش بیاید، قرار نیست همیشه این‌طور باشد.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن.",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت.",
    "خانم الم گفت: «هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»\nـ سقراط",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "عزیزی که این نامه را می‌بینی،\nمن موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.\nاگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.\nچیزی برای ارائه ندارم. متأسفم.\nبا همدیگر مهربان باشید.\nخدانگهدار.\nنورا.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "یاد گرفت که ازبین‌بردن پشیمانی‌ها و حسرت‌هایش درواقع راهی برای به حقیقت پیوستن آرزوهایش بود",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است»",
    "«نورا، چندوقته اینجا کار می‌کنی؟»\nخیلی خوب جواب این سؤال را می‌دانست. «دوازده سال و یازده ماه و سه روز. کم‌وبیش.»\n«زمان زیادیه. حس می‌کنم تو لیاقت چیزهای بهتری رو داری. دیگه نزدیک چهل سالته.»\n«سی‌وپنج سالمه.»",
    "من هم اهل کِنتم. ژنی داریم که باعث می‌شه ضداجتماعی باشیم.»",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»\nـ سقراط",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "و در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«شاید لازم باشه این‌قدر نگران تأیید دیگران نباشی",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.",
    "غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "زندگی هرکسی می‌تونه به بی‌نهایت شکل مختلف پیش بره.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد.",
    "«خب، چرا نمردم؟ چرا مرگ نیومده سراغم؟ رسماً خودم دعوتش کردم که بیاد. می‌خواستم بمیرم، اما الان می‌بینم اینجام و هنوز وجود دارم. هنوز همه‌چیز رو حس می‌کنم.»",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن.",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "«مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "اما هرجا که کتابی باشد، همیشه کسی وسوسه می‌شود که آن را باز کند.",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«شاید لازم باشه این‌قدر نگران تأیید دیگران نباشی، نورا. لازم نیست کسی بهت اجازه بده تا خودت...»\n«آره. می‌فهمم.»",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است.",
    "نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "کلیشه‌ای در دنیای موسیقی هست که می‌گوید هنگام پیانونوازی هیچ نُتی اشتباهی نیست. اما زندگی نورا ترکیبی از تمام سروصداهای ناموزون بود؛ قطعه‌ای که می‌توانست به اشکال زیبایی نواخته شود، اما در بدترین مسیر پیش رفت.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن",
    "بلندپرواز باش... می‌تونی هرچیزی که می‌خوای باشی.",
    "اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "«می‌دونین، انجام یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام داده باشیم.",
    "حس گردشگری را داشت که ارز ناآشنای محل مسافرت را در دست دارد و نمی‌داند باید چقدر انعام بدهد.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "هوگو با حالتی خردمندانه گفت: «اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای.",
    "«خب، پس باید برم بیرون، چون خودم می‌خوام بمیرم.» نورا راه افتاد که برود.\nاما خانم الم سر تکان داد. «روند مرگ این‌طوری نیست.»\n«چرا؟»\n«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»",
    "مشکل اساسی و بنیادینش، همان چیزی که باعث شده بود کاملاً آسیب‌پذیر بشود، کمبود عشق بود.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "هر اتفاق شیمیایی‌ای که توی شبکهٔ عصبی‌مون رخ داد و باعث شد حسرت برای زندگی رو با مرگ اشتباه بگیریم",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "هر حرکتش اشتباه بود، هر تصمیمش فاجعه و هر روزش عقب‌نشینی از آن کسی که در تصوراتش از خود ساخته بود.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "طبق نظریهٔ فیلسوف اسکاتلندی، دیوید هیوم، برای جهان زندگی انسان فرق چندانی با زندگی صدفی خوراکی ندارد.",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است. نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "تصاویر زندگی‌های شاد دیگران را نگاه می‌کرد و منتظر بود تا اتفاقی رخ دهد. بعد، کاملاً ناگهانی، واقعاً اتفاقی افتاد.",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«خب، پس موفقیت چیه؟»\nنورا اصلاً نمی‌دانست موفقیت در نظرش چیست. مدت خیلی زیادی بود که احساس می‌کرد آدم شکست‌خورده و ناموفقی است.",
    "دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن.",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«اما اگه لذت اصلی توی موندگار شدن باشه، چی؟»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت.",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "زندگی هرکسی می‌تونه به بی‌نهایت شکل مختلف پیش بره.",
    "به این فکر کرد که در دنیا چند دَن هست که رؤیای چیزی را در سر می‌پرورانند و بعد که به دستش بیاورند از آن متنفر می‌شوند.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«حرفم اینه: اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم",
    "«متوجه نیستی که حتی تجربه‌های بد هم فایده و هدفی دارن؟»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه.",
    "خانم الم گفت: «هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.",
    ". ذهنمون چیزی رو که درک نکنه نمی‌تونه ببینه.»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "وقتی زندگی‌ت عوض می‌شه، آدم‌های اطرافت هم چقدر رفتار متفاوتی از خودشون نشون می‌دن.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "مسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.",
    "هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است»",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "انگار نمی‌تونم جوری زندگی کنم که به کسی آسیب نزنم.»\n«خب، واقعاً هم نمی‌تونی.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.\nدیروز من مطمئن بودم که آینده‌ای ندارم و پذیرش زندگی‌ام به شکل کنونی‌اش برایم غیرممکن است. امروز همان زندگی پرآشوب و شلوغ برایم پر از امید  و احتمالات گوناگون  به‌نظر می‌رسد.\nقرار است زندگی‌ام ناگهان به‌طرز معجزه‌آسایی عاری از هرگونه درد، ناامیدی، غم، دل‌شکستگی، سختی، تنهایی و افسردگی شود؟ نه.\nآیا می‌خواهم زندگی کنم؟\nبله.",
    "چیزی که نورا در پانزده‌سالگی توجهی به آن نمی‌کرد این حقیقت بود که حسرت در آینده چه حسی خواهد داشت، و پدرش چقدر زجر کشیده بود از درک اینکه هرگز به رؤیایی که در سر داشت نخواهد رسید.",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است»",
    "هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "«خب، پس باید برم بیرون، چون خودم می‌خوام بمیرم.» نورا راه افتاد که برود.\nاما خانم الم سر تکان داد. «روند مرگ این‌طوری نیست.»\n«چرا؟»\n«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»\nظاهراً قرار نبود نورا حتی در مرگ هم موفقیتی به‌دست بیاورد.",
    "نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "حرفم اینه: اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "دل‌تنگی برای دوستانی که نداشته‌ایم و کارهایی که نکرده‌ایم و کسی که با او ازدواج نکرده‌ایم و فرزندی که به‌دنیا نیاورده‌ایم تلاش زیادی نمی‌خواهد",
    "مجلهٔ نشنال جئوگرافیک روی ویترین بود.\nدرحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر. همیشه باید این رو به‌یاد داشته باشی.",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است»",
    "نورا قصه را کوتاه کرد. «فشارش خیلی زیاد بود.»\n«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "راوی سرفه‌ای همراه با خنده کرد. چهره‌اش لحظه‌ای سرسخت شد. «مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«همهٔ ما انتخاب‌هایی داریم، نورا. یه چیزی داریم به اسم اختیار.»\n«خب، نه، اگه با دید جبرگرایی به دنیا نگاه کنی.»",
    "همیشه دفعهٔ دیگه‌ای هم هست.",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "این آنها را از همیشه آسیب‌پذیرتر و همچنین به‌اجبار، خطرپذیرتر کرده بود.",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو.",
    "فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "وقتی این دنیا سگ دارد، چرا باید دنیای دیگری خواست؟",
    "اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "انسان‌ها اساساً موجوداتی با ذهنیت محدودند که همه‌چیز را برای ساده شدن تعمیم می‌دهند. مغزشان در وضعیت خودکار فعالیت می‌کند و در ذهنشان خیابان‌های پرپیچ‌وخم را صاف می‌بینند. به همین خاطر هم هست که همیشه گم می‌شوند.\nنورا گفت: «درست مثل این حقیقت که آدم‌ها هیچ‌وقت نمی‌تونن به‌محض نگاه کردن حرکت عقربهٔ دوم ساعت رو ببینن.»",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "اما حقیقت اینه که موفقیت فقط یه توهّمه.",
    "«من زندگی رو مطالعه می‌کنم. زندگی هم واسه خودش یه فلسفه‌ست.»",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«کتابدارها هم اطلاعات دارن. می‌تونن آدم رو به‌طرف کتاب‌های درست و زندگی‌های درست هدایت کنن. بهترین جاها رو پیدا می‌کنن، مثل موتورهای جست‌وجویی که روح داشته باشن.»",
    "«متوجه نیستی که حتی تجربه‌های بد هم فایده و هدفی دارن؟»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "ناامید نشو! حق نداری ناامید بشی،",
    "فقط کافی است خودمان باشیم.",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است»",
    "توی زندگی اصلی تو ولتر از اکثر زندگی‌های دیگه‌ش بیشتر عمر کرد، جز همین زندگی که الان دیدی و ولتر توش سه ساعت پیش تلف شد. بااینکه سال‌های اول عمرش سخت بودن، همون یک سالی که پیش تو زندگی می‌کرد بهترین سال عمرش بود. باور کن که ولتر می‌تونست زندگی‌های خیلی بدتری هم داشته باشه.",
    "راوی گفت: «داری زیاد از حد به قضیه فکر می‌کنی، نورا.»\n«فقط همین یه مدل فکر کردن رو بلدم.»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی.",
    "شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است.",
    "موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...»",
    "این‌طور که به‌نظر می‌رسید، غیرممکن است که در کتابخانه‌ای بایستی و دلت نخواهد کتاب‌ها را از طبقات بیرون بکِشی.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "نورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "شاید پیش‌بینی کرده بود که چطور یک حسرت به حسرت بعدی ختم می‌شود، تا جایی که تنها حس باقی‌مانده حسرت است، کتابی پر از حسرت.",
    "عجیبه که وقتی زندگی‌ت عوض می‌شه، آدم‌های اطرافت هم چقدر رفتار متفاوتی از خودشون نشون می‌دن.",
    "«و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«مهربونی نیروی قدرتمندیه.»\n«و کمیاب.»",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "«مهربونی نیروی قدرتمندیه.»\n«و کمیاب.»",
    "فقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "این هم تصمیم خودش بود. تصمیمی برای زنده ماندن و زندگی کردن، چون وسعت زندگی را لمس و درک کرده بود",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "همه‌ش سعی می‌کردم خاطراتش رو از سرم بیرون کنم، ولی فایده نداشت. غم و اندوهِ ازدست‌دادن کسی خیلی بَده. اگه بیشتر اونجا می‌موندم، دیگه از همهٔ آدم‌ها متنفر می‌شدم.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "«گربه‌ها زیادی سرکشن.» حالا شده بود مثل همان برادری که نورا به‌یاد داشت. «سگ‌ها جایگاه خودشون رو می‌دونن.»\n«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "«مشکل تو هم اینه که بقیه رو به‌خاطر زندگی مزخرف خودت مقصر می‌دونی.»",
    "نورا خیلی زود متوجه شد که حسرت‌هایش از چیزهای کوچک و روزمره (پشیمونم که امروز ورزش نکردم) تا موضوعات مهم (پشیمونم که قبل از مرگ پدرم بهش نگفتم دوستش دارم) را شامل می‌شدند.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد.",
    "آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.",
    "بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "گفت: «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "خانم الم که هنوز به صفحهٔ شطرنج خیره شده بود گفت: «آدم‌ها عوض می‌شن.»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.",
    "گفت: «اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "انجام یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام داده باشیم. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام دادیم تغییر بدیم...»",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "نورا احساس تنهایی می‌کرد. آن‌قدر در فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم مطالعه کرده بود که تنهایی را بخشی بنیادین از صِرف انسان بودن در جهانی اصولاً بی‌معنا بداند.",
    "تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "«چون این کتابخونه واسه انتخاب‌های توئه. امکان نداشته بتونی با یکی از انتخاب‌هات کاری کنی که بیشتر از دیروز عمر کنه. متأسفم.»",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "انگار نورا به درکی از زندگی رسیده بود و می‌دانست اگر هم تجربهٔ ناخوشایندی پیش بیاید، قرار نیست همیشه این‌طور باشد. متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن.",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "هنگام پیانونوازی هیچ نُتی اشتباهی نیست",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "مشکل همین بود. در مقابل مرگ، زندگی خیلی جذاب‌تر به‌نظر می‌رسید",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است»",
    "انگار نورا به درکی از زندگی رسیده بود و می‌دانست اگر هم تجربهٔ ناخوشایندی پیش بیاید، قرار نیست همیشه این‌طور باشد. متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.\nنورا حدس می‌زد همین شالوده و درون‌مایهٔ اصلی افسردگی و نیز تفاوت میان ترس و ناامیدی باشد. ترس وقتی بود که وارد سردابی می‌شد و از این می‌ترسید که در پشت‌سرش بسته شود. ناامیدی وقتی هست که در پشت‌سر بسته و قفل شود.",
    "نورا نُه ساعت پیش از آنکه تصمیم به مردن بگیرد، بی‌هدف در بدفورد قدم می‌زد. شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود؛",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "فقط مشکل اینجاست که اوضاع بده و دیگه نمی‌تونم بهت حقوق بدم و بذارم مشتری‌ها رو با قیافهٔ افسرده‌ت فراری بدی.»",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "طبق نظریهٔ فیلسوف اسکاتلندی، دیوید هیوم، برای جهان زندگی انسان فرق چندانی با زندگی صدفی خوراکی ندارد.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "هوگو با حالتی خردمندانه گفت: «اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.\n@نوراهزارتو، ۷۴.۸ هزار ریتوییت، ۴۸۵.۳ هزار لایک.",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "بعضی وقت‌ها فقط همین که حقیقتِ وجود خودت رو با صدای بلند بگی، برای پیدا کردن بقیهٔ افراد شبیه به خودت کافیه.»",
    "رو به فضای خالی اطرافش گفت: «دلم براتون تنگ شده.» انگار که روح تمام کسانی که در عمرش دوستشان داشته بود در اتاق همراهش بود.",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "من به درد زندگی کردن نمی‌خورم.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "طبیعیه که راجع به آینده‌ت نگران باشی",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "توماس هابز در نوشته‌هایش خاطره و قوهٔ تخیل را عملاً یکی حساب کرده بود. نورا هم از وقتی این موضوع را کشف کرد، دیگر هرگز کاملاً به خاطراتش اعتماد نکرد.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "وقتی قدرم رو می‌دونستی که به‌دستم نیاورده بودی، که این واقعاً علامت خوبی نیست. پس رؤیاهای من چی می‌شن؟»",
    "هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«ببین، وقتی راجع به چیزهایی که نمی‌دونی نگران شدی، کار خوبی که می‌تونی بکنی اینه که چیزهایی رو که می‌دونی یاد خودت بیاری.»",
    "حسرت خوردن برای زندگی‌هایی که تجربه‌شان نکرده‌ایم ساده است.",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«حالا که قراره ثابت کنیم کدوممون بدبخت‌تریم، باید به عرضت برسونم که به من هم خیلی خوش نمی‌گذره.»\nراوی سرفه‌ای همراه با خنده کرد. چهره‌اش لحظه‌ای سرسخت شد. «مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "نه او کسی را دوست داشت و نه کسی او را.",
    "باید روی اینکه می‌خوایم کجا بریم تمرکز کنیم، نه‌اینکه قبلاً کجا بودیم و چی شده.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.",
    "نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد",
    "هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "در بعضی زندگی‌ها سقف شیشه‌ای جامعه را شکسته و از آن گذشته بود، در بعضی زندگی‌ها صرفاً آن شیشه‌ها را تمیز می‌کرد.",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    ". نورا تصور می‌کرد داشتن زندگی بدون ادراک و تمام روز را در گلدان گذراندن احتمالاً راحت‌تر است.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر.",
    "چیزی که باید به‌خاطر بسپاری اینه که این یه موقعیت کمیاب و خاصه و می‌تونیم هر اشتباهی رو که کردیم جبران کنیم و هر زندگی‌ای رو که دوست داریم تجربه کنیم، هر زندگی‌ای. بلندپرواز باش... می‌تونی هرچیزی که می‌خوای باشی. چون توی یه زندگی، دقیقاً همون آدمی هستی که توی سرت تصور می‌کنی.»",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود؛",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«شاید لازم باشه این‌قدر نگران تأیید دیگران نباشی، نورا. لازم نیست کسی بهت اجازه بده تا خودت...»",
    "به‌نظر ارسطو، کمال نتیجهٔ انتخاب خردمندانهٔ گزینه‌های مختلف بسیار بود.",
    "«به صفحهٔ شطرنجی که گذاشتیم سر جاش نگاه کن. ببین الان که هنوز بازی شروع نشده، چقدر منظم و ایمن و آرام به‌نظر می‌آد. چیز زیباییه، اما خسته‌کننده‌ست. مُرده‌ست. بااین‌حال، به‌محض اینکه یکی از مهره‌های روی صفحه رو تکون بدی، همه‌چیز عوض می‌شه. اوضاع پرآشوب می‌شه و به‌هم می‌ریزه و با هر حرکت، آشوب قدرت بیشتری می‌گیره.»",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است. نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "پس از رفتن پرستار، نورا از پشت پنجره حرکات آرام درختان در نسیم بعدازظهر و پیشروی ماشین‌ها را در کمربندی دوردست بدفورد تماشا کرد. جز درخت و ترافیک و معماری معمول ساختمان‌ها چیزی نمی‌دید، اما همین به‌تنهایی همه‌چیز بود.\nزندگی.",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "گفت: «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«واقعاً به آدم حالی می‌کنه، نه؟»\n«چی رو؟»\n«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«منظورت چیه، نیل؟»\n«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»\n«تقریباً مطمئنم که واسه دنبال کردن این رؤیای بخصوص دیگه دیر شده.»\n«تو آدم تحصیل‌کرده‌ای هستی، نورا. مدرک فلسفه داری...»\nنورا به خال کوچک روی دست چپش خیره شد. آن خال هم در تمام زندگی‌اش همراه او همه‌چیز را تحمل کرده بود. فقط همان‌طور سر جایش مانده و اهمیتی نداده بود، مثل یک خال. «ا",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه",
    "«حس اینکه می‌خوام بمیرم. خیلی وقته که می‌خواسته‌م بمیرم. به‌دقت حساب‌کتاب کردم و فهمیدم زنده بودنم به‌عنوان یه آدم بی‌فایده و به‌هیچ‌جانرسیده، دردناک‌تر از چیزیه که هرکسی از مُردنم حس می‌کنه. درواقع مطمئنم که با مردنم خیال همه راحت می‌شه. به درد هیچ‌کس نمی‌خورم. توی کارم هم مهارتی نداشتم. همه رو ناامید کردم. حقیقت اینه که زنده موندنم فقط اکسیژن هدر دادنه. همه رو آزار می‌دم. هیچ‌کس رو ندارم.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "منظرهٔ یخچال‌ها به او یادآوری کرد که پیش از هرچیز، انسانی است که روی یک سیاره زندگی می‌کند. متوجه شد تقریباً تمام کارهایی که در طول عمرش انجام داده، تمام چیزهایی که خریده یا برای رسیدن به آنها تلاش کرده و بعد به‌طریقی مصرفشان کرده، قدم‌به‌قدم از این درک دورش کرده‌اند که او و تمام انسان‌ها فقط یکی از نُه میلیون گونهٔ زیستی روی زمین هستند.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است.",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "من موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.\nاگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.\nچیزی برای ارائه ندارم. متأسفم.\nبا همدیگر مهربان باشید.\nخدانگهدار.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "ترس وقتی بود که وارد سردابی می‌شد و از این می‌ترسید که در پشت‌سرش بسته شود. ناامیدی وقتی هست که در پشت‌سر بسته و قفل شود.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "حسرت که آدم را ترک نمی‌کند. مثل نیش پشه‌کوره که نیست. تا ابد می‌خارد.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "یادداشت یکی مانده به آخری که نورا پیش از گیر افتادن میان مرگ و زندگی نوشته بود\nتا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟\nپانوشت: گربه‌م مُرد.",
    "«خودت تا حالا نشده وارد یه اتاق بشی و ندونی واسه چی رفتی اونجا؟ هیچ‌وقت یه‌لحظه همه‌چیز یادت نرفته یا فراموش نکردی که الان داشتی چی‌کار می‌کردی؟»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "«همهٔ زندگی‌های ممکن، درهرصورت من رو توی خودشون دارن. بنابراین واقعاً هم نمی‌شه گفت همهٔ زندگی‌های ممکن.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن. تا حالا اسم عدد دانبار رو شنیدهٔ؟»\nبعد دربارهٔ مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»\nـ سقراط (پس از باختن در مسابقهٔ پرسش‌وپاسخ",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "حسرت خوردن برای زندگی‌هایی که تجربه‌شان نکرده‌ایم ساده است. گفتن اینکه کاش مهارت‌های متفاوتی به‌دست آورده بودیم یا به پیشنهادهای دیگری جواب مثبت داده بودیم آسان است. راحت است که آرزو کنیم کاش قبلاً بیشتر تلاش می‌کردیم، اطرافیانمان را بیشتر دوست می‌داشتیم، در مسائل مالی دقت بیشتری به‌خرج می‌دادیم، محبوب‌تر می‌شدیم، در گروه موسیقی‌مان می‌ماندیم، به استرالیا می‌رفتیم، به پیشنهاد قهوه خوردن با کسی جواب مثبت می‌دادیم یا بیشتر یوگا کار می‌کردیم.\nدل‌تنگی برای دوستانی که نداشته‌ایم و کارهایی که نکرده‌ایم و کسی که با او ازدواج نکرده‌ایم و فرزندی که به‌دنیا نیاورده‌ایم تلاش زیادی نمی‌خواهد. خیلی سخت نیست که خودمان را از دریچهٔ چشم دیگران ببینیم و آرزو کنیم به همان شکلی بودیم که آنها ما را می‌بینند. حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "همان‌طور که به کتاب حسرت‌ها خیره شده بود به این فکر کرد که آیا پدرومادرش اصلاً زمانی همدیگر را دوست داشته‌اند یا صرفاً در زمان مناسب با نزدیک‌ترین فرد ممکن ازدواج کرده‌اند؛ مثل بازی‌ای که به‌محض تمام شدن موسیقی باید نزدیک‌ترین فرد به خودت را با دست بگیری.\nنورا هرگز دوست نداشت در آن بازی شرکت کند.",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "بلندپرواز باش... می‌تونی هرچیزی که می‌خوای باشی. چون توی یه زندگی، دقیقاً همون آدمی هستی که توی سرت تصور می‌کنی.»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "مرگ هم دقیقاً نقطهٔ مقابل امکان و احتماله",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "بلندپرواز باش... می‌تونی هرچیزی که می‌خوای باشی. چون توی یه زندگی، دقیقاً همون آدمی هستی که توی سرت تصور می‌کنی.",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "عجیبه که وقتی زندگی‌ت عوض می‌شه، آدم‌های اطرافت هم چقدر رفتار متفاوتی از خودشون نشون می‌دن. فکر کنم بهای شهرت همینه.»",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیهٔ ترمودینامیک بود. شاید حتی اصول اولیهٔ وجود.",
    "ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر.",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "دیگه نمی‌تونم بهت حقوق بدم و بذارم مشتری‌ها رو با قیافهٔ افسرده‌ت فراری بدی.",
    "شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن.",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "در دنیا چند دَن هست که رؤیای چیزی را در سر می‌پرورانند و بعد که به دستش بیاورند از آن متنفر می‌شوند.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "کمال هرگز تصادفی نیست کمی افسرده شده بود. به‌نظر ارسطو، کمال نتیجهٔ انتخاب خردمندانهٔ گزینه‌های مختلف بسیار بود.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم.",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "«تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد.",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر. همیشه باید این رو به‌یاد داشته باشی.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "حالا می‌دانست وقتی بخواهد، چه کارهایی از عهده‌اش برمی‌آید.",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.",
    "توماس هابز در نوشته‌هایش خاطره و قوهٔ تخیل را عملاً یکی حساب کرده بود. نورا هم از وقتی این موضوع را کشف کرد، دیگر هرگز کاملاً به خاطراتش اعتماد نکرد.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین.",
    "گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره",
    "«یادم رفته شما کی بودین.»\nنورا گفت: «نگران نباش. خودم هم یادم رفته.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "هوگو با حالتی خردمندانه گفت: «اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»\n«داری یکی از جملات آلبر کامو رو نقل‌قول می‌کنی.»",
    "«شاید لازم باشه این‌قدر نگران تأیید دیگران نباشی",
    "آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "می‌دانست اگر هم تجربهٔ ناخوشایندی پیش بیاید، قرار نیست همیشه این‌طور باشد. متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "چون کتابخونهٔ نیمه‌شب فقط به این خاطر وجود داره که تو توی زندگی اصلی‌ت وجود داری.»",
    "خانم الم گفته بود: هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "نورا قصه را کوتاه کرد. «فشارش خیلی زیاد بود.»\n«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "اگه واقعاً و عمیقاً زندگی‌ای رو بخوای، نیازی نیست نگران باشی... به‌محض اینکه به این نتیجه برسی اون زندگی رو واقعاً می‌خوای، تمام چیزهایی که الان توی سرت هست، از جمله کتابخونهٔ نیمه‌شب، درنهایت به خاطره‌ای اون‌قدر محو و گنگ تبدیل می‌شن که انگار اصلاً وجود نداشته‌ن.",
    "حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "«ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند.",
    "هر بلایی هم که اون حسرت‌ها سر ذهنمون آورد، هر... چطوری بگم؟ هر اتفاق شیمیایی‌ای که توی شبکهٔ عصبی‌مون رخ داد و باعث شد حسرت برای زندگی رو با مرگ اشتباه بگیریم، به‌طریقی ما رو به این وضعیت انداخت که وسطشون گیر بیفتیم.»\nآب توی کتری کم‌کم مثل افکار نورا داشت به جوش می‌آمد و پرسروصدا شده بود.",
    "نورا قبلاً دربارهٔ جهان‌های موازی خوانده بود و کمی دربارهٔ روان‌شناسی گشتالت می‌دانست. دربارهٔ اینکه مغز انسان چطور اطلاعات پیچیده دربارهٔ دنیا را دریافت و بعد ساده‌سازی می‌کند. بنابراین وقتی انسانی به درخت نگاه می‌کند، مغزش ترکیب پیچیده و ظریف برگ‌ها و شاخه‌ها را چیزی خاص به نام درخت ترجمه می‌کند. اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.\nنورا می‌دانست در تمام چیزهایی که انسان‌ها می‌بینند یک‌جور ساده‌سازی رخ داده است. انسان‌ها دنیا را سه‌بعدی می‌بینند. همین هم ساده‌سازی شده است. انسان‌ها اساساً موجوداتی با ذهنیت محدودند که همه‌چیز را برای ساده شدن تعمیم می‌دهند. مغزشان در وضعیت خودکار فعالیت می‌کند و در ذهنشان خیابان‌های پرپیچ‌وخم را صاف می‌بینند. به همین خاطر هم هست که همیشه گم می‌شوند.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. بنابراین نورا جملهٔ قبلی را خط زد و دوباره نوشت.\nنورا تصمیم گرفت زنده بماند.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "چون زندگی هرکسی می‌تونه به بی‌نهایت شکل مختلف پیش بره.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "گفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن.",
    "ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "از این شوکه شده بود که احساس کرد قرار است زنده بماند یا دست‌کم می‌توانست میل به زنده ماندن را دوباره تصور کند.",
    "نورا تصور می‌کرد این شغل پتانسیل این را دارد که ناراحت‌کننده باشد، اما درنهایت از انجامش حس خوبی به‌دست می‌آید. این شغل هدف و معنا داشت.",
    "«هیچ‌کدوممون آدم دیروز نیستیم. مغزمون همیشه در حال تغییره. بهش می‌گن انعطاف‌پذیری عصبی.",
    "«همیشه برای تحت‌تأثیر قرار دادنشون باید همون کاری رو می‌کردم که اون‌ها می‌خواستن.",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "فکر کردن به تمام زندگی‌هایی که تجربه نمی‌کنیم می‌تونه دیوونه‌مون کنه",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "«مهربونی نیروی قدرتمندیه.»\n«و کمیاب.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.\nفقط کافی است خودمان باشیم.",
    "«ببین، وقتی راجع به چیزهایی که نمی‌دونی نگران شدی، کار خوبی که می‌تونی بکنی اینه که چیزهایی رو که می‌دونی یاد خودت بیاری.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "باید روی اینکه می‌خوایم کجا بریم تمرکز کنیم، نه‌اینکه قبلاً کجا بودیم و چی شده.",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "کمال هرگز تصادفی نیست",
    "حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "ناامید نشو! حق نداری ناامید بشی",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "مسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.\nفقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟\nپانوشت: گربه‌م مُرد.",
    "اما خانم الم سر تکان داد. «روند مرگ این‌طوری نیست.»\n«چرا؟»\n«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.» شاید مشکل نورا همین بود. شاید فقط از زندگی کردن می‌ترسید. اما برتراند راسل بارها ازدواج کرده بود و روابطی خارج از ازدواج داشت، بنابراین شاید نصیحتش در این مورد چندان معتبر نبود.",
    "«دیگه نمی‌تونم ادامه بدم.»\n«همیشه همین رو می‌گی.»\n«دیگه زندگی کم آورده‌م. هرچیزی که به ذهنم رسیده، شده‌م. بااین‌حال همیشه برمی‌گردم همین‌جا. همیشه یه چیزی هست که باعث می‌شه دیگه لذت نبرم، همیشه. احساس می‌کنم قدرنشناسم.»\n«خب، نباید چنین احساسی داشته باشی. زندگی هم کم نیاوردهٔ.»",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»\nظاهراً قرار نبود نورا حتی در مرگ هم موفقیتی به‌دست بیاورد.\nحس آشنایی بود؛ حس ناکاملی در همهٔ زمینه‌ها، مثل یک پازل انسانی ناتمام. نیمه‌زنده و نیمه‌مرده.",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین",
    "با تبدیل شدن به همه، کم‌کم هویتت رو ازدست می‌دی. داری زندگی اصلی‌ت رو فراموش می‌کنی. فراموش می‌کنی که چی برات مفید بود و چی نه. حسرت‌هات رو فراموش می‌کنی.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "تنها حقیقتی که نورا می‌دانست، حقیقتی که حالا به آن افتخار می‌کرد و از آن راضی بود، حقیقتی که نه‌فقط با آن کنار آمده، بلکه با آغوش باز و ذره‌ذرهٔ شور و انرژی وجودش به استقبالش می‌رفت. حقیقتی که نورا عجولانه، اما با قلمی محکم و حروفی بزرگ و از زاویهٔ دید اول‌شخص مضارع آن را نوشت.\nحقیقتی که نخستین پیش‌نیاز هر احتمال دیگری بود. حقیقتی که قبلاً نفرین به‌نظر می‌رسید و حالا موهبت.\nسه کلمهٔ ساده و سرشار از قدرت و احتمالات بسیار و متعدد تمام جهان‌های موازی.\nمن زنده هستم.\nلحظه‌ای بعد زمین خشمگینانه لرزید و تا آخرین ذرهٔ باقی‌مانده از کتابخانهٔ نیمه‌شب به گردوغبار تبدیل شد.",
    "دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«حقیقتِ وجودی خودت. دیگه واقعاً باید تلاشت رو بیشتر کنی تا حقیقت رو ببینی، چون مهمه.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "نورا هفت ساعت پیش از آنکه تصمیم به مردن بگیرد، کاملاً آشفته شده بود و کسی را نداشت که با او حرف بزند.",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "نورا متوجه شد که دارد اتفاقی برای صورتش می‌افتد. واقعاً ممکن بود؟ داشت لبخند می‌زد، آن‌هم لبخندی واقعی، نه‌فقط برای اینکه کسی از او انتظار لبخند داشته باشد.",
    "همین. همین‌قدر ساده و معمولی و روزمره. خودش بود. صدایش. صدای قدرتمندش که همیشه قاطع بود، اما شاید حالا کمی نازک‌تر و ضعیف‌تر به گوش می‌رسید. صدایی پانزده سال پیرتر از آنچه نورا به‌خاطر داشت.\nنورا با صدایی نجواگون و شگفت‌زده گفت: «بابا، خودتی؟!»\n«حالت خوبه، نورا؟ خطت مشکل داره؟ می‌خوای تماس تصویری بگیریم؟»\nتماس تصویری. برای دیدن صورتش. نه. این‌یکی دیگر تحملش سخت بود. تا همین‌جا هم تحملش سخت بود. اینکه بداند پدرش در دورانی بعد از اختراع تماس تصویری هنوز زنده است. پدرش مال دوران تلفن‌های خطی و خانگی بود. وقتی مُرد، تازه داشت با چیزهای تازه و بنیادستیزانه‌ای همچون ایمیل و پیامک خو می‌گرفت.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "نورا به خال کوچک روی دست چپش خیره شد. آن خال هم در تمام زندگی‌اش همراه او همه‌چیز را تحمل کرده بود. فقط همان‌طور سر جایش مانده و اهمیتی نداده بود، مثل یک خال",
    "«شاید لازم باشه این‌قدر نگران تأیید دیگران نباشی، نورا. لازم نیست کسی بهت اجازه بده تا خودت...»",
    "«باید از بالاترین و پایین‌ترین قفسه‌ها زندگی‌های بیشتری انتخاب کنی. تا الان سعی داشتی واضح‌ترین پشیمونی‌هات رو جبران کنی. کتاب‌های قفسه‌های بالایی و پایینی زندگی‌های متفاوتی‌ان. زندگی‌هایی که وجود دارن، اما هیچ‌وقت اون‌ها رو تصور نکردهٔ یا نخواستهٔ، حتی بهشون فکر هم نکردهٔ. زندگی‌هایی هستن که می‌تونی تجربه‌شون کنی، اما هیچ‌وقت رؤیاشون رو در سر نداشتهٔ.»",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "برای تجربه کردن زندگی‌های مختلف لازم نیست از تمام جنبه‌های مختلف آن زندگی‌ها لذت برد. فقط کافی است هرگز از این فکر ناامید نشود که سرانجام جایی زندگی‌ای هست که می‌توان از آن لذت برد.",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»\nـ سقراط (پس از باختن در مسابقهٔ پرسش‌وپاسخ ما!!!!)",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "آرتور شوپنهاورِ فیلسوف در یکی از دوره‌های آرام و پرلطافت زندگی‌اش نوشته بود: «ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.» شاید پایهٔ زندگی هم همین بود.",
    "هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد...",
    "لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»\n«داری یکی از جملات آلبر کامو رو نقل‌قول می‌کنی.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه.",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "دل‌تنگی برای دوستانی که نداشته‌ایم و کارهایی که نکرده‌ایم و کسی که با او ازدواج نکرده‌ایم و فرزندی که به‌دنیا نیاورده‌ایم تلاش زیادی نمی‌خواهد. خیلی سخت نیست که خودمان را از دریچهٔ چشم دیگران ببینیم و آرزو کنیم به همان شکلی بودیم که آنها ما را می‌بینند. حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "حالا، بعد از تمام اینها، حتی نتوانسته بود بمیرد.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "فقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.\nبرای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "نورا می‌دانست در تمام چیزهایی که انسان‌ها می‌بینند یک‌جور ساده‌سازی رخ داده است. انسان‌ها دنیا را سه‌بعدی می‌بینند. همین هم ساده‌سازی شده است. انسان‌ها اساساً موجوداتی با ذهنیت محدودند که همه‌چیز را برای ساده شدن تعمیم می‌دهند. مغزشان در وضعیت خودکار فعالیت می‌کند و در ذهنشان خیابان‌های پرپیچ‌وخم را صاف می‌بینند. به همین خاطر هم هست که همیشه گم می‌شوند.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود",
    "لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«از نظر علمی همیشه گفته شده که فضای خاکستری بین مرگ و زندگی جای مرموزیه. جای خاصی که ما دیگه نه اینیم و نه اون. یا شاید هم دو تاشیم. زنده و مرده. توی همون لحظهٔ بین این دوگانگی، بعضی وقت‌ها، فقط بعضی وقت‌ها، ما هم مثل گربهٔ شرودینگر می‌شیم و نه‌تنها می‌تونیم هم زنده و هم مُرده باشیم، بلکه می‌تونیم به هر احتمال کوانتومی ممکن که با تابع موج کوانتومی هم‌خوانی داره دست پیدا کنیم",
    "بعضی وقت‌ها فقط همین که حقیقتِ وجود خودت رو با صدای بلند بگی، برای پیدا کردن بقیهٔ افراد شبیه به خودت کافیه.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "هوگو با حالتی خردمندانه گفت: «اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند",
    "انسان خوبی است و انسان‌های خوب بسیار کمیابند.",
    "هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی",
    "منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«پس اینجا هیچ گذشته‌ای نیست؟»\n«نه. فقط عواقب گذشته‌های مختلف رو اینجا می‌بینی.",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.",
    "فقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.\nفقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "هوگو با حالتی خردمندانه گفت: «اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»\n«داری یکی از جملات آلبر کامو رو نقل‌قول می‌کنی.»\n«مچم رو گرفتی.»",
    "«دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.",
    "هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست",
    "برای سیلویا پلات، هستی مثل یه درخت انجیر بود و هر زندگی‌ای که می‌تونست تجربه کنه  از اون زندگی‌ای که توش ازدواج کرده و خوش‌حاله گرفته، تا اون زندگی‌ای که توش شاعر موفقی می‌شه  تمام این زندگی‌ها انجیرهای شیرین و آبدار این درخت بودن، اما اون نمی‌تونست همهٔ انجیرهای شیرین و آبدار رو مزه کنه. به همین خاطر هم به چشم خودش می‌دید که انجیرها فاسد و خراب می‌شن و ازبین می‌رن. فکر کردن به تمام زندگی‌هایی که تجربه نمی‌کنیم می‌تونه دیوونه‌مون کنه.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر. همیشه باید این رو به‌یاد داشته باشی.",
    "حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "وارد اینستاگرام شد و دید که همه زندگی‌شان را ساخته‌اند، جز او.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.\nفقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.",
    "اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه",
    "بااین‌حال فکر می‌کرد شاید مشکل زندگی اصلی‌اش تا حدودی سادگی و بی‌مزگی‌اش بوده.",
    "ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "زندگی ارزش تجربه کردن رو داره. فقط باید زندگی‌ای رو پیدا کنی که می‌خوای توش بمونی",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم",
    "بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره.",
    "تفسیر دنیاهای چندگانهٔ فیزیک کوانتوم این‌طور می‌گه که بی‌نهایت جهان موازی منشعب از همدیگه روی هم قرار دارن. توی هر لحظهٔ زندگی‌ت داری وارد یه جهان جدید می‌شی. با هر تصمیمی که می‌گیری.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "قرار است زندگی‌ام ناگهان به‌طرز معجزه‌آسایی عاری از هرگونه درد، ناامیدی، غم، دل‌شکستگی، سختی، تنهایی و افسردگی شود؟ نه.\nآیا می‌خواهم زندگی کنم؟\nبله. بله.\nهزاران بار می‌گویم. بله.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بود",
    "زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد،",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.",
    "فقط کافی است خودمان باشیم.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن.",
    "بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«کتابخونه قوانین سرسختانه‌ای داره. کتاب‌ها ارزشمندن. باید بااحتیاط باهاشون رفتار کنی.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "خانم الم مهربانانه گفت: «به صفحهٔ شطرنجی که گذاشتیم سر جاش نگاه کن. ببین الان که هنوز بازی شروع نشده، چقدر منظم و ایمن و آرام به‌نظر می‌آد. چیز زیباییه، اما خسته‌کننده‌ست. مُرده‌ست. بااین‌حال، به‌محض اینکه یکی از مهره‌های روی صفحه رو تکون بدی، همه‌چیز عوض می‌شه. اوضاع پرآشوب می‌شه و به‌هم می‌ریزه و با هر حرکت، آشوب قدرت بیشتری می‌گیره.»",
    "عزیزی که این نامه را می‌بینی،\nمن موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.\nاگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.\nچیزی برای ارائه ندارم. متأسفم.\nبا همدیگر مهربان باشید.\nخدانگهدار.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر.",
    "و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "حس گردشگری را داشت که ارز ناآشنای محل مسافرت را در دست دارد و نمی‌داند باید چقدر انعام بدهد.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "«همهٔ کتاب‌های اینجا، همهٔ کتاب‌هایی که توی کتابخونه‌ان، همه‌شون به‌جز یکی، نوعی از زندگی تو هستن. این کتابخونه مال توئه. به‌خاطر تو اینجاست. می‌دونی، چون زندگی هرکسی می‌تونه به بی‌نهایت شکل مختلف پیش بره. کتاب‌های توی طبقات زندگی تو هستن و همه‌شون هم از زمان یکسانی آغاز می‌شن.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "نورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.",
    "مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "در تحقیقات روی گورخرماهی، با ماژیک خطی افقی دورتادور وسط تُنگِ ماهی کشیدند. ماهی‌های افسرده زیر خط می‌ماندند، اما با دادن کمی پروزاک به همان ماهی‌ها، از خط عبور می‌کردند و بالا می‌رفتند تا به بالای تنگ می‌رسیدند و با شور و هیجان این‌سو و آن‌سو می‌رفتند.\nماهی‌ها وقتی هیچ دلیل یا انگیزه‌ای نداشته باشند افسرده می‌شوند؛ یعنی وقتی که همان‌طور توی تُنگی معمولی معلق باشند که شباهتی به هیچ‌چیز خاصی ندارد.\nشاید بعد از مرگ ایزی، استرالیا برای نورا همان تُنگ ماهی خالی بود. شاید هیچ دلیلی نداشت که به بالای خط شنا کند. شاید حتی پروزاک هم برای روحیه بخشیدن به او به‌اندازهٔ کافی قوی نبود.",
    "شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "حتی تجربه‌های بد هم فایده و هدفی دارن",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«باید زندگی‌ای رو انتخاب کنی که توش در شادترین حالتی، وگرنه خیلی زود دیگه قدرت انتخابی نخواهی داشت.",
    "«متوجه نیستی که حتی تجربه‌های بد هم فایده و هدفی دارن؟»",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»\nاین حرفش درد داشت. نفس در سینهٔ نورا بند آمد.\nبا صدایی لرزان حرف راوی را جبران کرد. «مشکل تو هم اینه که بقیه رو به‌خاطر زندگی مزخرف خودت مقصر می‌دونی.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "حقیقت اینه که زنده موندنم فقط اکسیژن هدر دادنه. همه رو آزار می‌دم. هیچ‌کس رو ندارم.",
    "زندگی‌م فاجعه‌ست و می‌خوام تموم بشه. من به درد زندگی کردن نمی‌خورم. ادامهٔ این وضع هم هیچ فایده‌ای نداره، چون مشخصاً سرنوشتم اینه که توی زندگی‌های دیگه‌م زجر بکشم و ناراحت باشم. من همینم که هستم. هیچی به دنیا اضافه نمی‌کنم. فقط دارم توی دل‌سوزی واسه خودم غرق می‌شم. می‌خوام بمیرم.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.\nمسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست.",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "نه اینه و نه اون. خیلی کوتاه بخوام بگم، کتابخونهٔ نیمه‌شبه.»",
    "در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "وقتی آخرین صفحه را باز کرد، یکی از آخرین حسرت‌هایش را دید که داشت آهسته‌آهسته از صفحه ناپدید می‌شد. حروف عبارت «خوب از ولتر مراقبت نکردم» یکی‌یکی از روی صفحه پاک شدند، مثل غریبه‌هایی که در مِه ناپدید می‌شوند.\nنورا پیش از آنکه اتفاق بدی بیفتد، کتاب را بست.\n«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»\n«داری یکی از جملات آلبر کامو رو نقل‌قول می‌کنی.»\n«مچم رو گرفتی.»",
    "گفتن اینکه کاش مهارت‌های متفاوتی به‌دست آورده بودیم یا به پیشنهادهای دیگری جواب مثبت داده بودیم آسان است. راحت است که آرزو کنیم کاش قبلاً بیشتر تلاش می‌کردیم، اطرافیانمان را بیشتر دوست می‌داشتیم، در مسائل مالی دقت بیشتری به‌خرج می‌دادیم، محبوب‌تر می‌شدیم، در گروه موسیقی‌مان می‌ماندیم، به استرالیا می‌رفتیم، به پیشنهاد قهوه خوردن با کسی جواب مثبت می‌دادیم یا بیشتر یوگا کار می‌کردیم.\nدل‌تنگی برای دوستانی که نداشته‌ایم و کارهایی که نکرده‌ایم و کسی که با او ازدواج نکرده‌ایم و فرزندی که به‌دنیا نیاورده‌ایم تلاش زیادی نمی‌خواهد. خیلی سخت نیست که خودمان را از دریچهٔ چشم دیگران ببینیم و آرزو کنیم به همان شکلی بودیم که آنها ما را می‌بینند. حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "قرص‌هایش جواب نداده بودند.\nنوشیدنی را تمام کرد. تمامش را.",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "اَش خندید. «باحال بود، نور. همینت رو دوست دارم. باعث می‌شی حس کنم خودم معمولی‌ام.»",
    "نورا نفس عمیقی بیرون داد. «دَن قبلاً این‌طوری نبود.»\nخانم الم که هنوز به صفحهٔ شطرنج خیره شده بود گفت: «آدم‌ها عوض می‌شن.»",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»\nظاهراً قرار نبود نورا حتی در مرگ هم موفقیتی به‌دست بیاورد.\nحس آشنایی بود؛ حس ناکاملی در همهٔ زمینه‌ها، مثل یک پازل انسانی ناتمام. نیمه‌زنده و نیمه‌مرده.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.» شاید مشکل نورا همین بود. شاید فقط از زندگی کردن می‌ترسید. اما برتراند راسل بارها ازدواج کرده بود و روابطی خارج از ازدواج داشت، بنابراین شاید نصیحتش در این مورد چندان معتبر نبود.",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "به‌خاطر تجربهٔ نزدیک به مرگش شوکه نشده بود؛ از درک اینکه می‌خواهد زنده بماند شوکه شده بود.",
    "ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "هر زندگی‌ای که از زمانِ آمدن به کتابخانه امتحان کرده بود درواقع رؤیای شخصی دیگر بود.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "حسرت که آدم را ترک نمی‌کند. مثل نیش پشه‌کوره که نیست. تا ابد می‌خارد.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "«متوجه نیستی که حتی تجربه‌های بد هم فایده و هدفی دارن؟»",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»",
    "نورا جواب داده بود که به‌طرز مسخره‌ای سرش شلوغ است و وقت ندارد (چه خنده‌دار!) بااین‌حال به‌نظرش غیرممکن بود که پیام دیگری برای دَن بفرستد. نه به‌خاطر اینکه احساسی به او نداشته باشد، بلکه دقیقاً به‌خاطر اینکه هنوز دوستش داشت و نمی‌خواست دوباره احتمال آسیب رساندن به او را به جان بخرد. زندگی دَن را نابود کرده بود. کمی پس از اینکه نورا عروسی‌شان را  دو روز پیش از مراسم  لغو کرد",
    "نورا نگاهش را پایین نگه داشت. وزن اندوه در دلش بیشتر و بیشتر و تحملش برای او سخت‌تر می‌شد.\nمجلهٔ نشنال جئوگرافیک روی ویترین بود.\nدرحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "این روزها آهنگ زدن توی میخونه‌ها خیلی به‌صرفه نیست، حتی وقتی قبول کنی دست‌شویی‌هاشون رو تمیز کنی. تا حالا دست‌شویی میخونه‌ها رو تمیز کردهٔ، نورا؟»\n«حالا که قراره ثابت کنیم کدوممون بدبخت‌تریم، باید به عرضت برسونم که به من هم خیلی خوش نمی‌گذره.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم.",
    "رو به فضای خالی اطرافش گفت: «دلم براتون تنگ شده.» انگار که روح تمام کسانی که در عمرش دوستشان داشته بود در اتاق همراهش بود.",
    "حسرت‌های متفاوت با همدیگر ترکیب شدند",
    "«نمی‌فهمم چی شد.»\nخانم الم همان‌طور به صفحه‌ای خیره شد که داشت می‌خواندش. «قراره چیزهای زیادی وجود داشته باشن که تو نمی‌فهمی‌شون.»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "اگر نزدیک سیاه‌چاله‌ای شوی، نیروی جاذبه‌اش تو را به عمق حقیقت شوم و تاریک خود می‌کشد.",
    "نورا کم‌کم داشت معذب می‌شد. شهرت همیشه همین‌طور است؟ انگار پیوسته داشت مورد هجوم ترکیبی تلخ‌وشیرین از مهربانی و حمله قرار می‌گرفت. تعجبی نداشت که این‌همه آدم‌های معروف وقتی در شرایط بد قرار می‌گیرند، به کارهای بد و اشتباه رو می‌آورند. مثل این بود که او را می‌بوسیدند و هم‌زمان به او سیلی می‌زدند.",
    "«دقیقاً. اما تو هم باید بدونی چی دوست داری. باید بدونی که چی رو توی موتور جست‌وجوی فرضی بنویسی. بعضی وقت‌ها هم باید چند بار امتحان کنی تا نتیجهٔ دل‌خواهت رو به‌دست بیاری.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده.",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه.",
    "«معلومه که به‌خاطر امتحان‌هات نگران می‌شی، اما می‌تونی هرچیزی که دلت بخواد بشی، نورا. به احتمالات ممکن فکر کن. هیجان‌انگیزه.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "نورا از پشت پنجره حرکات آرام درختان در نسیم بعدازظهر و پیشروی ماشین‌ها را در کمربندی دوردست بدفورد تماشا کرد. جز درخت و ترافیک و معماری معمول ساختمان‌ها چیزی نمی‌دید، اما همین به‌تنهایی همه‌چیز بود.\nزندگی.",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«حرفم اینه: اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "فقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«حس اینکه می‌خوام بمیرم. خیلی وقته که می‌خواسته‌م بمیرم. به‌دقت حساب‌کتاب کردم و فهمیدم زنده بودنم به‌عنوان یه آدم بی‌فایده و به‌هیچ‌جانرسیده، دردناک‌تر از چیزیه که هرکسی از مُردنم حس می‌کنه. درواقع مطمئنم که با مردنم خیال همه راحت می‌شه. به درد هیچ‌کس نمی‌خورم. توی کارم هم مهارتی نداشتم. همه رو ناامید کردم. حقیقت اینه که زنده موندنم فقط اکسیژن هدر دادنه. همه رو آزار می‌دم.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "زندگی‌م پر از آشوب شده.",
    "«حرفم اینه: اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "«ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "هر حرکتی که می‌کنی، دنیایی پر از احتمالات جدید رو خلق می‌کنه.",
    "بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده.",
    "خانم الم برای آنکه صمیمیت و تأثیر حرفش را بیشتر کند نجواگون گفت: «شاید لازم باشه این‌قدر نگران تأیید دیگران نباشی، نورا. لازم نیست کسی بهت اجازه بده تا خودت...»\n«آره. می‌فهمم.»\nواقعاً هم می‌فهمید.",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود؛",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "ترس وقتی بود که وارد سردابی می‌شد و از این می‌ترسید که در پشت‌سرش بسته شود. ناامیدی وقتی هست که در پشت‌سر بسته و قفل شود.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "شاید توی همهٔ زندگی‌ها گیر می‌افتم. منظورم اینه که... شاید اصلاً من این‌طوری‌ام. یه ستارهٔ دریایی توی همهٔ زندگی‌هاش ستارهٔ دریاییه. امکان نداره توی یه زندگی، یه ستارهٔ دریایی پروفسور مهندسی هوافضا بشه. بنابراین شاید اصلاً زندگی‌ای وجود نداره که من توش گیر نیفتاده باشم.»\n‫«خب، به‌نظر من اشتباه می‌کنی.»",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "شاید توی همهٔ زندگی‌ها گیر می‌افتم. منظورم اینه که... شاید اصلاً من این‌طوری‌ام. یه ستارهٔ دریایی توی همهٔ زندگی‌هاش ستارهٔ دریاییه. امکان نداره توی یه زندگی، یه ستارهٔ دریایی پروفسور مهندسی هوافضا بشه. بنابراین شاید اصلاً زندگی‌ای وجود نداره که من توش گیر نیفتاده باشم.»",
    "لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "پس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "«زندگی همیشه مثل یه نمایشه. تو هم وقتی لازم بود، نقشت رو ایفا کردی",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«به‌نظر من که به‌اندازهٔ کافی دور نیست.»\n«خب، شاید بتونی فضانورد بشی. می‌تونی توی کهکشان سفر کنی.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای.",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است.",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "«مهربونی نیروی قدرتمندیه.»\n«و کمیاب.»",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "سه کلمهٔ ساده و سرشار از قدرت و احتمالات بسیار و متعدد تمام جهان‌های موازی.\nمن زنده هستم.",
    "«باید به چیز دیگه‌ای فکر کنی، نورا. توی زندگی قبلی چه چیزهای خوبی وجود داشت؟»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "خیلی مانع توی سرت داری. نمی‌ذارن حقیقت رو ببینی.",
    "یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "«پشیمونم که وقتم رو صرف شبکه‌های اجتماعی مجازی کردم",
    "در مقابل مرگ، زندگی خیلی جذاب‌تر به‌نظر می‌رسید",
    "«هوای بیرون خیلی بده. مگه نه؟»\nنورا زمزمه کرد: «آره.»\nبنرجی به باغچهٔ گل‌هایش نگاه کرد. «ولی زنبق‌ها شکوفه کرده‌ن.»",
    "انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه.",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»\n«داری یکی از جملات آلبر کامو رو نقل‌قول می‌کنی.»",
    "آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»\nظاهراً قرار نبود نورا حتی در مرگ هم موفقیتی به‌دست بیاورد.",
    "بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد",
    "ذهنمون چیزی رو که درک نکنه نمی‌تونه ببینه.",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیهٔ ترمودینامیک بود. شاید حتی اصول اولیهٔ وجود.\nکارَت را ازدست می‌دهی و بعد، اتفاقات بد دیگری می‌افتد.",
    "«مشکل تو هم اینه که بقیه رو به‌خاطر زندگی مزخرف خودت مقصر می‌دونی.»",
    "«انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی.",
    "«هیچ‌کی هیچ‌کی رو درک نمی‌کنه.",
    "فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت.",
    "گفت: «فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه. البته هنوز هم پای حرفی که زدم هستم. انتخاب خوبی بود. فقط نتیجهٔ مطلوبی نداشت.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "جایی برای ماندگار شدن وجود ندارد",
    "«متوجه نیستی که حتی تجربه‌های بد هم فایده و هدفی دارن؟»",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "برایش جالب بود که می‌دید فقط اگر کمی طاقت می‌آورد و می‌ماند، زندگی خیلی ساده می‌توانست با اتفاقاتش دیدگاهش را به همه‌چیز عوض کند.",
    "پس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه.",
    "کلیشه‌ای در دنیای موسیقی هست که می‌گوید هنگام پیانونوازی هیچ نُتی اشتباهی نیست. اما زندگی نورا ترکیبی از تمام سروصداهای ناموزون بود؛ قطعه‌ای که می‌توانست به اشکال زیبایی نواخته شود، اما در بدترین مسیر پیش رفت.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "شاید لازم باشه این‌قدر نگران تأیید دیگران نباشی",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن.",
    "نمی‌خواست در هیچ زندگی‌ای هم جز زندگی خودش باشد. همان زندگی‌ای که پر بود از پیچیدگی و دردسر، اما خب، مال خودش بود. یک زندگی پیچیده و پردردسر، اما زیبا.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "به زمان‌هایی فکر کرد که کنار لئو می‌نشست و یادش می‌داد چطور پیش‌درآمد شوپن را در گام می مینور بنوازد. لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "امیدوار بود روی زمین بیفتد تا دیگر هرگز مجبور نشود با غریبه‌ها مکالمه‌ای داشته باشد.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی",
    "توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر. همیشه باید این رو به‌یاد داشته باشی.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "نمی‌خوام بمیرم.\nباید بیشتر تلاش می‌کرد. باید زندگی‌ای را می‌خواست که همیشه فکر کرده بود نمی‌خواهدش؛",
    "نورا نمی‌خواست بمیرد. نمی‌خواست در هیچ زندگی‌ای هم جز زندگی خودش باشد. همان زندگی‌ای که پر بود از پیچیدگی و دردسر، اما خب، مال خودش بود. یک زندگی پیچیده و پردردسر، اما زیبا.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد...",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«اما هنوز نمی‌فهمم اگه می‌دونستین ولتس مُرده، واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری.",
    "بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه،",
    "خانم الم لبخندی شیطنت‌آمیز زد. «واقعاً به آدم حالی می‌کنه، نه؟»\n«چی رو؟»\n«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه. البته هنوز هم پای حرفی که زدم هستم. انتخاب خوبی بود. فقط نتیجهٔ مطلوبی نداشت.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "«مهربونی نیروی قدرتمندیه.»\n«و کمیاب.»",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "نورا قصه را کوتاه کرد. «فشارش خیلی زیاد بود.»\n«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "من به درد زندگی کردن نمی‌خورم.",
    "همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "مشکل تو هم اینه که بقیه رو به‌خاطر زندگی مزخرف خودت مقصر می‌دونی.",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون",
    "«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "طبق نظریهٔ فیلسوف اسکاتلندی، دیوید هیوم، برای جهان زندگی انسان فرق چندانی با زندگی صدفی خوراکی ندارد.\nاما اگر به‌اندازه‌ای اهمیت داشته که دیوید هیوم درباره‌اش بنویسد، پس شاید به‌اندازه‌ای هم مهم هست که بشود تصمیم گرفت کاری خوب و درست‌وحسابی با آن کرد و مثلاً برای حفظ حیات در تمام شکل‌هایش اقدامی کرد.",
    "بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری",
    "انگار ذهنش داشت خودش را بالا می‌آورد.",
    "انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "«آره. همیشه دفعهٔ دیگه‌ای هم هست.»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.\nمسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "بعضی وقت‌ها فقط همین که حقیقتِ وجود خودت رو با صدای بلند بگی، برای پیدا کردن بقیهٔ افراد شبیه به خودت کافیه.",
    "هر بلایی هم که اون حسرت‌ها سر ذهنمون آورد، هر... چطوری بگم؟ هر اتفاق شیمیایی‌ای که توی شبکهٔ عصبی‌مون رخ داد و باعث شد حسرت برای زندگی رو با مرگ اشتباه بگیریم",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "هر بلایی هم که اون حسرت‌ها سر ذهنمون آورد، هر... چطوری بگم؟ هر اتفاق شیمیایی‌ای که توی شبکهٔ عصبی‌مون رخ داد و باعث شد حسرت برای زندگی رو با مرگ اشتباه بگیریم، به‌طریقی ما رو به این وضعیت انداخت که وسطشون گیر بیفتیم.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "این کتابیه که نوشتی، بدون اینکه هرگز حتی یک کلمه بنویسی.»\n«چی؟»\n«این کتاب منبع تمام مشکلاتت و همچنین راه‌حل همه‌شونه.»\n«خب، چی هست؟»\n«اسمش کتاب حسرت‌هاست، عزیزم.»",
    "«پشیمونم که بیشتر از نواختن پیانو، اون رو تدریس کردم»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد. همهٔ اون زندگی‌ها هم توی کتابخونهٔ نیمه‌شب وجود دارن. همه‌شون درست به‌اندازهٔ این زندگی واقعی‌ان.»",
    "«احساس شادی می‌کنی، دَن؟»\n«هیچ‌کس شاد نیست، نورا.»\n«بعضی‌ها هستن. خودت هم بودی. هر موقع دربارهٔ این میخونه حرف می‌زدی چشم‌هات برق می‌زد، قبل از اینکه به‌دستش بیاری. این همون زندگیه که رؤیاش رو داشتی. فقط من و این زندگی رو می‌خواستی. بااین‌حال هم به من خیانت کردی و هم همیشه حسابی مست می‌کنی. فکر می‌کنم فقط وقتی قدرم رو می‌دونستی که به‌دستم نیاورده بودی، که این واقعاً علامت خوبی نیست. پس رؤیاهای من چی می‌شن؟»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "ماهی‌ها خیلی بیشتر از آنچه مردم فکر می‌کنند به انسان‌ها شبیهند.\nماهی‌ها هم افسرده می‌شوند. در تحقیقات روی گورخرماهی، با ماژیک خطی افقی دورتادور وسط تُنگِ ماهی کشیدند. ماهی‌های افسرده زیر خط می‌ماندند، اما با دادن کمی پروزاک به همان ماهی‌ها، از خط عبور می‌کردند و بالا می‌رفتند تا به بالای تنگ می‌رسیدند و با شور و هیجان این‌سو و آن‌سو می‌رفتند.\nماهی‌ها وقتی هیچ دلیل یا انگیزه‌ای نداشته باشند افسرده می‌شوند؛ یعنی وقتی که همان‌طور توی تُنگی معمولی معلق باشند که شباهتی به هیچ‌چیز خاصی ندارد.",
    "منظرهٔ یخچال‌ها به او یادآوری کرد که پیش از هرچیز، انسانی است که روی یک سیاره زندگی می‌کند. متوجه شد تقریباً تمام کارهایی که در طول عمرش انجام داده، تمام چیزهایی که خریده یا برای رسیدن به آنها تلاش کرده و بعد به‌طریقی مصرفشان کرده، قدم‌به‌قدم از این درک دورش کرده‌اند که او و تمام انسان‌ها فقط یکی از نُه میلیون گونهٔ زیستی روی زمین هستند.",
    "شاید هیچ زندگی بی‌نقصی برای او وجود نداشت، اما مطمئناً جایی زندگی‌ای پیدا می‌شد که ارزش تجربه کردن داشته باشد. نورا هم متوجه شد که اگر می‌خواهد آن زندگی را پیدا کند، باید دامنهٔ جست‌وجویش را وسیع‌تر کند.",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.\nنورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "نورا پرسید: «پس... واقعاً مُرده‌م؟»\nخانم الم سر تکان داد. «نه. دقیق گوش کن. بین زندگی و مرگ.» اشاره‌ای محو به انتهای راهرو و افق کرد. «مرگ اون بیرونه.»\n«خب، پس باید برم بیرون، چون خودم می‌خوام بمیرم.» نورا راه افتاد که برود.\nاما خانم الم سر تکان داد. «روند مرگ این‌طوری نیست.»\n«چرا؟»\n«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است. نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.\nفقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.",
    "ماهی‌ها هم افسرده می‌شوند. در تحقیقات روی گورخرماهی، با ماژیک خطی افقی دورتادور وسط تُنگِ ماهی کشیدند. ماهی‌های افسرده زیر خط می‌ماندند، اما با دادن کمی پروزاک به همان ماهی‌ها، از خط عبور می‌کردند و بالا می‌رفتند تا به بالای تنگ می‌رسیدند و با شور و هیجان این‌سو و آن‌سو می‌رفتند.\nماهی‌ها وقتی هیچ دلیل یا انگیزه‌ای نداشته باشند افسرده می‌شوند؛ یعنی وقتی که همان‌طور توی تُنگی معمولی معلق باشند که شباهتی به هیچ‌چیز خاصی ندارد.\nشاید بعد از مرگ ایزی، استرالیا برای نورا همان تُنگ ماهی خالی بود. شاید هیچ دلیلی نداشت که به بالای خط شنا کند. شاید حتی پروزاک هم برای روحیه بخشیدن به او به‌اندازهٔ کافی قوی نبود",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«حرفم اینه: اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "«خیلی خب. به‌نظر من به جایی رسیدهٔ که دیگه به‌خاطر درخت‌های زیادِ اطرافت، جنگل رو نمی‌بینی.»\n«نمی‌فهمم منظورتون چیه.»\n«حق با توئه که این زندگی‌ها رو مثل پیانویی می‌بینی که پشتش نشستهٔ و آهنگ‌هایی رو می‌زنی که اصلاً شباهتی به خودت ندارن. داری خودت رو فراموش می‌کنی. با تبدیل شدن به همه، کم‌کم هویتت رو ازدست می‌دی. داری زندگی اصلی‌ت رو فراموش می‌کنی. فراموش می‌کنی که چی برات مفید بود و چی نه. حسرت‌هات رو فراموش می‌کنی.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«پشیمونم که توی دانشگاه به‌جای فلسفه، زمین‌شناسی نخوندم»",
    "می‌خوام بمیرم. زندگی‌م فاجعه‌ست و می‌خوام تموم بشه. من به درد زندگی کردن نمی‌خورم. ادامهٔ این وضع هم هیچ فایده‌ای نداره، چون مشخصاً سرنوشتم اینه که توی زندگی‌های دیگه‌م زجر بکشم و ناراحت باشم. من همینم که هستم. هیچی به دنیا اضافه نمی‌کنم. فقط دارم توی دل‌سوزی واسه خودم غرق می‌شم. می‌خوام بمیرم.»",
    "فقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.\nفقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.\nبرای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "اگه در زمان‌های گذشته مسیر متفاوتی رو انتخاب کرده بودین، حالا زندگی‌های دیگه‌ای رو تجربه می‌کردین",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند.",
    "ماهی‌ها وقتی هیچ دلیل یا انگیزه‌ای نداشته باشند افسرده می‌شوند؛ یعنی وقتی که همان‌طور توی تُنگی معمولی معلق باشند که شباهتی به هیچ‌چیز خاصی ندارد.",
    "حسرت که آدم را ترک نمی‌کند. مثل نیش پشه‌کوره که نیست. تا ابد می‌خارد.",
    "فکر کردن به تمام زندگی‌هایی که تجربه نمی‌کنیم می‌تونه دیوونه‌مون کنه.",
    "منظرهٔ یخچال‌ها به او یادآوری کرد که پیش از هرچیز، انسانی است که روی یک سیاره زندگی می‌کند. متوجه شد تقریباً تمام کارهایی که در طول عمرش انجام داده، تمام چیزهایی که خریده یا برای رسیدن به آنها تلاش کرده و بعد به‌طریقی مصرفشان کرده، قدم‌به‌قدم از این درک دورش کرده‌اند که او و تمام انسان‌ها فقط یکی از نُه میلیون گونهٔ زیستی روی زمین هستند.",
    "فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "ساعت‌ها گذشتند. نورا می‌خواست هدفی داشته باشد؛ چیزی که دلیلی برای بودنش باشد، اما هیچ‌چیز نداشت. حتی هدفی کوچک مثل تحویل گرفتن داروهای آقای بَنِرجی از داروخانه، اما همان را هم نداشت، چون دو روز پیش این کار را کرده بود",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "وقتی نورا به زندگی اصلی‌اش فکر می‌کرد، مشکل اساسی و بنیادینش، همان چیزی که باعث شده بود کاملاً آسیب‌پذیر بشود، کمبود عشق بود. در آن زندگی حتی برادرش هم او را دوست نداشت. بعد از مرگ ولتس، دیگر هیچ‌کس را نداشت. نه او کسی را دوست داشت و نه کسی او را. خودش و زندگی‌اش پوچ شده بودند و فقط این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت و مثل مجسمه‌ای از جنس اندوه و غم می‌کوشید وانمود کند مثل تمام انسان‌های دیگر است، اما فقط در حدی که زنده بماند.\nاما آنجا، درست همان‌جا توی حیاطی در کمبریج و زیر آسمان خاکستری، قدرت هراس‌انگیز اهمیت دادن به دیگری و اهمیت داشتن برای او را حس کرد. بله، پدرومادرش در این زندگی مرده‌اند، اما مالی و اَش و جو را دارد. تارهای درهم‌تنیدهٔ عشق آنها نمی‌گذارد نورا سقوط کند.",
    "نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "نورا به‌دروغ گفت: «در کل حالم بهتره. نیازی به بستری شدن نیست. دکتر گفت افسردگی موقعیتیه. فقط مشکل اینجاست که پشت‌سرهم... موقعیت‌های جدید واسه افسردگی‌م پیش می‌آد.",
    "نورا در بیشتر عمرش همین حس را داشت.\nگیر افتاده در وسط. در تقلا و تلاش فقط برای اینکه زنده بماند، درحالی‌که نمی‌دانست باید از کدام راه برود و خودش را به کدام مسیر بسپارد تا پشیمان نشود.",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "به زمان‌هایی فکر کرد که کنار لئو می‌نشست و یادش می‌داد چطور پیش‌درآمد شوپن را در گام می مینور بنوازد. لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«نمی‌فهمی، نورا؟»\n«چی رو؟»\n«حالا همه‌چیز منطقی به‌نظر می‌رسه. این دفعه نه به‌خاطر اینکه می‌خواستی بمیری، بلکه چون می‌خوای زنده بمونی به کتابخونه برگشتی. دلیل فروریختن کتابخونه هم این نیست که بخواد تو رو بکُشه. داره فرومی‌ریزه تا شانس برگشتی به تو داده باشه. بالاخره تصمیم مهمی گرفته شده. تو تصمیم گرفتی که می‌خوای زنده بمونی. حالا دیگه تا وقت داری برو. زندگی کن.»",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن.",
    "شاید لازم باشه این‌قدر نگران تأیید دیگران نباشی",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی",
    "همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است",
    "ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "حقیقت اینه که موفقیت فقط یه توهّمه. همه‌ش توهّمه",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی",
    "ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.» شاید مشکل نورا همین بود. شاید فقط از زندگی کردن می‌ترسید. اما برتراند راسل بارها ازدواج کرده بود و روابطی خارج از ازدواج داشت، بنابراین شاید نصیحتش در این مورد چندان معتبر نبود.",
    "در دنیا چند دَن هست که رؤیای چیزی را در سر می‌پرورانند و بعد که به دستش بیاورند از آن متنفر می‌شوند. چند تا از آن دَن‌ها سعی می‌کنند رؤیای شادی دروغینشان را به بقیه هم القا کنند؟",
    "هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.",
    "عزیزی که این نامه را می‌بینی،\nمن موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.\nاگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.\nچیزی برای ارائه ندارم. متأسفم.\nبا همدیگر مهربان باشید.\nخدانگهدار.",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد.",
    "هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است.",
    "«مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر. همیشه باید این رو به‌یاد داشته باشی.",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "شاید هم نمی‌خواست مردنش رو ببینی، چون گربه‌ها می‌فهمن. وقتی پایان عمرشون نزدیک بشه، خیلی خوب این رو می‌دونن. رفت بیرون، چون قرار بود بمیره. خودش هم خبر داشت.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "به این فکر افتاد که شاید اصلاً نخستین بار است که این چیزها را می‌بیند. آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "ماهی‌ها هم افسرده می‌شوند. در تحقیقات روی گورخرماهی، با ماژیک خطی افقی دورتادور وسط تُنگِ ماهی کشیدند. ماهی‌های افسرده زیر خط می‌ماندند، اما با دادن کمی پروزاک به همان ماهی‌ها، از خط عبور می‌کردند و بالا می‌رفتند تا به بالای تنگ می‌رسیدند و با شور و هیجان این‌سو و آن‌سو می‌رفتند.\nماهی‌ها وقتی هیچ دلیل یا انگیزه‌ای نداشته باشند افسرده می‌شوند؛ یعنی وقتی که همان‌طور توی تُنگی معمولی معلق باشند که شباهتی به هیچ‌چیز خاصی ندارد.",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه",
    "انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام داده‌یم تغییر بدیم...",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "سخت‌ترین بخش شغل جاسوسی هم همین است؛ احساساتی که مردم به تو نشان می‌دهند، مثل یک سرمایه‌گذاری اشتباه. حس می‌کنی داری چیزی را از مردم می‌دزدی.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "یاد حرفی افتاد که خانم الم زمانی زده بود. خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده.",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«متوجه نیستی که حتی تجربه‌های بد هم فایده و هدفی دارن؟»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "هر اتفاق شیمیایی‌ای که توی شبکهٔ عصبی‌مون رخ داد و باعث شد حسرت برای زندگی رو با مرگ اشتباه بگیریم، به‌طریقی ما رو به این وضعیت انداخت که وسطشون گیر بیفتیم",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن.",
    "شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن.",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "خانم الم گفت: «اگه می‌خوای بالاخره زمانی توی شطرنج موفق بشی، باید یه چیزی رو درک کنی.» انگار نورا هیچ کار مهم‌تری نداشت. «چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "قرار است زندگی‌ام ناگهان به‌طرز معجزه‌آسایی عاری از هرگونه درد، ناامیدی، غم، دل‌شکستگی، سختی، تنهایی و افسردگی شود؟ نه.\nآیا می‌خواهم زندگی کنم؟\nبله. بله.\nهزاران بار می‌گویم. بله.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای",
    "با دیدن خط باریک صورتی‌رنگ و برآمده‌ای روی دستش، خیلی راحت متوجه شد که خودش آن زخم را ایجاد کرده و همین باعث شد رشتهٔ کلام از دستش دربرود، یا درواقع رشتهٔ کلام جدیدی را آغاز کند.\n«و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«شاید لازم باشه این‌قدر نگران تأیید دیگران نباشی",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "گفت: «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "ماهی‌ها خیلی بیشتر از آنچه مردم فکر می‌کنند به انسان‌ها شبیهند.\nماهی‌ها هم افسرده می‌شوند. در تحقیقات روی گورخرماهی، با ماژیک خطی افقی دورتادور وسط تُنگِ ماهی کشیدند. ماهی‌های افسرده زیر خط می‌ماندند، اما با دادن کمی پروزاک به همان ماهی‌ها، از خط عبور می‌کردند و بالا می‌رفتند تا به بالای تنگ می‌رسیدند و با شور و هیجان این‌سو و آن‌سو می‌رفتند.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "تفسیر دنیاهای چندگانهٔ فیزیک کوانتوم این‌طور می‌گه که بی‌نهایت جهان موازی منشعب از همدیگه روی هم قرار دارن. توی هر لحظهٔ زندگی‌ت داری وارد یه جهان جدید می‌شی. با هر تصمیمی که می‌گیری. باور اولیه هم این بود که نمی‌شه بین این جهان‌ها رفت‌وآمد کرد یا چیزی رو مخابره کرد، حتی بااینکه همه‌شون توی یه مکان و به‌معنای واقعی کلمه فقط چند میلی‌متر دورتر از ما دارن رخ می‌دن.»",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "«انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "زندگی هرکسی می‌تونه به بی‌نهایت شکل مختلف پیش بره.",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است»",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "اما واقعاً چه کسی با اطمینان به‌سوی رؤیاهایش قدم برمی‌داشت؟",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن.",
    "تاریخ هنر خوانده بود و دانش عمیقش از نقاشی‌های روبنز و تینتورتو را با رسیدن به سِمت سرپرستی نیروی انسانی در شرکت تولیدکنندهٔ شکلات‌های پروتئینی به سرانجام رسانده بود. با وجودِ این رؤیایی داشت و رؤیایش این بود که میخانه‌ای در روستا باز کند؛",
    "فکر کردن به تمام زندگی‌هایی که تجربه نمی‌کنیم می‌تونه دیوونه‌مون کنه.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.",
    "همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.» شاید مشکل نورا همین بود. شاید فقط از زندگی کردن می‌ترسید. اما برتراند راسل بارها ازدواج کرده بود و روابطی خارج از ازدواج داشت، بنابراین شاید نصیحتش در این مورد چندان معتبر نبود.",
    "نورا خیلی زود متوجه شد که حسرت‌هایش از چیزهای کوچک و روزمره (پشیمونم که امروز ورزش نکردم) تا موضوعات مهم (پشیمونم که قبل از مرگ پدرم بهش نگفتم دوستش دارم) را شامل می‌شدند.",
    "نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "نورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "فقط وقتی قدرم رو می‌دونستی که به‌دستم نیاورده بودی",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "همه‌چیز خیلی خوب به‌نظر می‌رسید.\nآن‌قدر خوب که دیگر تقریباً آزاردهنده شده بود.",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "نورا به خال کوچک روی دست چپش خیره شد. آن خال هم در تمام زندگی‌اش همراه او همه‌چیز را تحمل کرده بود. فقط همان‌طور سر جایش مانده و اهمیتی نداده بود، مثل یک خال.",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود؛",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه",
    "زندگی هرکسی می‌تونه به بی‌نهایت شکل مختلف پیش بره.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "گه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "ظاهراً قدرت همین بود. قدرت شهرت. مثل ستاره‌های پاپی که نورا در شبکه‌های اجتماعی دیده بود و می‌توانستند فقط یک کلمه بگویند و در جواب یک میلیون لایک و اشتراک‌گذاری نصیبشان بشود. شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "حس آشنای غم به نورا دست داد، اما سرترالین توی بدنش نمی‌گذاشت گریه کند. «وای، خدا.»\nدرحالی‌که به‌سختی نفس می‌کشید، روی صفحه‌های سیمانی خیس و ترک‌خوردهٔ کف بلوار بنکرافت قدم گذاشت و گربهٔ نارنجی‌رنگ بیچاره را دید که روی آسفالت خیس از باران، کنار جدول افتاده بود. سرش به کنار جدول پیاده‌رو چسبیده بود و پاهایش را کامل عقب کشیده بود، انگار داشت پرنده‌ای خیالی را دنبال می‌کرد و به هوا می‌پرید.\n«وای، ولتس. نه. خدای من.»\nمی‌دانست که باید برای گربهٔ عزیزش احساس دل‌سوزی و غم بکند و واقعاً هم چنین احساسی داشت، اما باید حقیقتی را هم اعتراف می‌کرد. درحالی‌که به چهرهٔ آرام و بی‌حرکت ولتر نگاه می‌کرد و بی‌دردی‌اش را می‌دید، احساسی اجتناب‌ناپذیر در عمق دلش شکل گرفت.\nحسادت.",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "انسان‌ها فقط یکی از نُه میلیون گونهٔ زیستی روی زمین هستند.",
    "فقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.\nبرای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم،",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "مسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "حسرت خوردن برای زندگی‌هایی که تجربه‌شان نکرده‌ایم ساده است. گفتن اینکه کاش مهارت‌های متفاوتی به‌دست آورده بودیم یا به پیشنهادهای دیگری جواب مثبت داده بودیم آسان است. راحت است که آرزو کنیم کاش قبلاً بیشتر تلاش می‌کردیم، اطرافیانمان را بیشتر دوست می‌داشتیم، در مسائل مالی دقت بیشتری به‌خرج می‌دادیم، محبوب‌تر می‌شدیم، در گروه موسیقی‌مان می‌ماندیم، به استرالیا می‌رفتیم، به پیشنهاد قهوه خوردن با کسی جواب مثبت می‌دادیم یا بیشتر یوگا کار می‌کردیم.",
    "وقتی آخرین صفحه را باز کرد، یکی از آخرین حسرت‌هایش را دید که داشت آهسته‌آهسته از صفحه ناپدید می‌شد. حروف عبارت «خوب از ولتر مراقبت نکردم» یکی‌یکی از روی صفحه پاک شدند، مثل غریبه‌هایی که در مِه ناپدید می‌شوند.\nنورا پیش از آنکه اتفاق بدی بیفتد، کتاب را بست.\n«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«ناامید نشو! حق نداری ناامید بشی، نورا سید!»",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "گه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری.",
    "مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم.",
    "تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.",
    "بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«ناامید نشو! حق نداری ناامید بشی",
    "توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "برای نخستین بار متوجه حقیقتی شد و گفت: «فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم",
    "شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبای",
    "هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه.",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود؛",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»\nاین زن اصلاً چه کسی بود؟",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«به صفحهٔ شطرنجی که گذاشتیم سر جاش نگاه کن. ببین الان که هنوز بازی شروع نشده، چقدر منظم و ایمن و آرام به‌نظر می‌آد. چیز زیباییه، اما خسته‌کننده‌ست. مُرده‌ست. بااین‌حال، به‌محض اینکه یکی از مهره‌های روی صفحه رو تکون بدی، همه‌چیز عوض می‌شه. اوضاع پرآشوب می‌شه و به‌هم می‌ریزه و با هر حرکت، آشوب قدرت بیشتری می‌گیره.»",
    "«انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام داده‌یم تغییر بدیم... اما تو دیگه توی دوران زندگی نیستی. اومدی بیرون. این موقعیت رو داری که ببینی همه‌چیز می‌تونست چطور پیش بره.»",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "بیماری روح‌آزاری از درون نورا را می‌خورد. انگار ذهنش داشت خودش را بالا می‌آورد.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»\nنورا به کتاب‌های اطرافش خیره شد. «پس",
    "«اما هنوز نمی‌فهمم اگه می‌دونستین ولتس مُرده، واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی",
    "اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "خانم الم نخستین حرکتش را انجام داد. اسبی از روی ردیف مرتب سربازان پیادهٔ سفیدرنگ پرید. «معلومه که به‌خاطر امتحان‌هات نگران می‌شی، اما می‌تونی هرچیزی که دلت بخواد بشی، نورا. به احتمالات ممکن فکر کن. هیجان‌انگیزه.»",
    "خانم الم نخستین حرکتش را انجام داد. اسبی از روی ردیف مرتب سربازان پیادهٔ سفیدرنگ پرید. «معلومه که به‌خاطر امتحان‌هات نگران می‌شی، اما می‌تونی هرچیزی که دلت بخواد بشی، نورا. به احتمالات ممکن فکر کن. هیجان‌انگیزه.»",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "پس از رفتن پرستار، نورا از پشت پنجره حرکات آرام درختان در نسیم بعدازظهر و پیشروی ماشین‌ها را در کمربندی دوردست بدفورد تماشا کرد. جز درخت و ترافیک و معماری معمول ساختمان‌ها چیزی نمی‌دید، اما همین به‌تنهایی همه‌چیز بود.\nزندگی.",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "رقابت خواهر و برادر درواقع از رفتار والدینشون نشئت می‌گیره.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است.",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است",
    "«اما درهرصورت تو دوست داشتی ستارهٔ راک بشی.»\nایوان خندید و گفت: «خب الان هم ستارهٔ راکه، ولی فقط واسه من.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند.",
    "نورا خیلی زود متوجه شد که حسرت‌هایش از چیزهای کوچک و روزمره (پشیمونم که امروز ورزش نکردم) تا موضوعات مهم (پشیمونم که قبل از مرگ پدرم بهش نگفتم دوستش دارم) را شامل می‌شدند.",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.",
    "«بازی کردنش آسونه، اما ماهر شدن توش خیلی سخته. هر حرکتی که می‌کنی، دنیایی پر از احتمالات جدید رو خلق می‌کنه.»",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن،",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی.",
    "آرتور شوپنهاورِ فیلسوف در یکی از دوره‌های آرام و پرلطافت زندگی‌اش نوشته بود: «ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.» شاید پایهٔ زندگی هم همین بود.",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه.",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود؛ محوطهٔ ورزشی شهر که کَفَش را سیمان ریگ‌دار کرده بودند و پدر مرحومش آنجا شنا کردنش را تماشا می‌کرد، رستوران مکزیکی‌ای که با دَن رفته بود تا فاهیتا بخورند، بیمارستانی که مادرش در آن درمان می‌شد.",
    "اگر نزدیک سیاه‌چاله‌ای شوی، نیروی جاذبه‌اش تو را به عمق حقیقت شوم و تاریک خود می‌کشد.",
    "«همهٔ ما انتخاب‌هایی داریم، نورا. یه چیزی داریم به اسم اختیار.»\n«خب، نه، اگه با دید جبرگرایی به دنیا نگاه کنی.»",
    "آیا پدرومادرش اصلاً زمانی همدیگر را دوست داشته‌اند یا صرفاً در زمان مناسب با نزدیک‌ترین فرد ممکن ازدواج کرده‌اند؛",
    "«و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "واقعاً به‌نظر می‌رسید طبقات تا ابد ادامه دارند و مستقیم به‌سمت افقی ناپیدا و دوردست می‌روند، مثل خطوطی که در پروژهٔ هنری مدرسه به پرسپکتیوی تک‌نقطه کشیده شده بودند و فقط گهگاهی راهرویی وسطشان دیده می‌شد و این نظم را به‌هم می‌زد.",
    "هیچ‌وقت احتمالات پیشِ روت تموم نمی‌شن",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«دقیقاً. اما تو هم باید بدونی چی دوست داری. باید بدونی که چی رو توی موتور جست‌وجوی فرضی بنویسی. بعضی وقت‌ها هم باید چند بار امتحان کنی تا نتیجهٔ دل‌خواهت رو به‌دست بیاری.»\n«طاقتش رو ندارم. فکر نکنم بتونم این کارها رو بکنم.»\n«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "هر اتفاق شیمیایی‌ای که توی شبکهٔ عصبی‌مون رخ داد و باعث شد حسرت برای زندگی رو با مرگ اشتباه بگیریم، به‌طریقی ما رو به این وضعیت انداخت که وسطشون گیر بیفتیم.»",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن",
    "«اما هنوز نمی‌فهمم اگه می‌دونستین ولتس مُرده، واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.",
    "به‌نظر می‌رسه تمام زندگی‌ت داشتی حرف‌هایی رو می‌زدی که واقعاً بهشون عقیده نداشتی. این یکی از موانع توئه.»\n«موانع؟»\n«آره. خیلی مانع توی سرت داری. نمی‌ذارن حقیقت رو ببینی.»\n«حقیقتِ چی؟»\n«حقیقتِ وجودی خودت. دیگه واقعاً باید تلاشت رو بیشتر کنی تا حقیقت رو ببینی، چون مهمه",
    "بعد شعری از رابرت فراست نقل کرد. «دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "«اروین شرودینگر...»\n«همونی که گربه داشت.»\n«آره، همونی که گربه داشت. می‌گه که توی فیزیک کوانتوم تمام احتمالات دگرواره‌ای، همه هم‌زمان رخ می‌دن. همه با هم، توی یه مکان. برهم‌نِهی کوانتومی. گربهٔ توی جعبه هم زنده‌ست و هم مُرده. می‌تونی جعبه رو باز کنی و هم زنده ببینی‌ش و هم مُرده. اصلاً قضیه همینه، اما از یه نظر هم حتی بعد از باز کردن جعبه، گربه هنوز هم زنده‌ست و هم مُرده. تمام جهان‌ها روی همدیگه قرار دارن. مثل میلیون‌ها تصویر کشیده‌شده روی کاغذ نازک طراحی که توی یه قاب قرار گرفته‌ن و هرکدوم ذره‌ای نسبت به بقیه متفاوته. تفسیر دنیاهای چندگانهٔ فیزیک کوانتوم این‌طور می‌گه که بی‌نهایت جهان موازی منشعب از همدیگه روی هم قرار دارن. توی هر لحظهٔ زندگی‌ت داری وارد یه جهان جدید می‌شی. با هر تصمیمی که می‌گیری. باور اولیه هم این بود که نمی‌شه بین این جهان‌ها رفت‌وآمد کرد یا چیزی رو مخابره کرد، حتی بااینکه همه‌شون توی یه مکان و به‌معنای واقعی کلمه فقط چند میلی‌متر دورتر از ما دارن رخ می‌دن.»",
    "«هیچ‌کی هیچ‌کی رو درک نمی‌کنه.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.",
    "اگر اتفاقی برایم بیفتد، دوست دارم خودم آنجا باشم",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.",
    "نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد",
    "دیگر حس نمی‌کرد حس رضایت و خرسندی را فقط با بی‌عیب‌ونقص‌ترین دختر، خواهر، شریک زندگی، همسر، مادر، کارمند یا هرچیز دیگری جز انسانی معمولی بودن به‌دست می‌آورد. انسانی عادی که فقط اهداف خودش را دنبال می‌کند و به خودش جواب می‌دهد.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "حق با نیل بود. بیماری روح‌آزاری از درون نورا را می‌خورد. انگار ذهنش داشت خودش را بالا می‌آورد.",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر.",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "بعضی وقت‌ها فقط همین که حقیقتِ وجود خودت رو با صدای بلند بگی، برای پیدا کردن بقیهٔ افراد شبیه به خودت کافیه.",
    "هر اتفاق شیمیایی‌ای که توی شبکهٔ عصبی‌مون رخ داد و باعث شد حسرت برای زندگی رو با مرگ اشتباه بگیریم، به‌طریقی ما رو به این وضعیت انداخت که وسطشون گیر بیفتیم.",
    "انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "«مهربونی نیروی قدرتمندیه.»\n«و کمیاب.»",
    "هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "کارهای دیگه‌ای هم توی این دنیا هست. امکان زندگی‌های متفاوت و زیادی پیشِ روته.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«حالا همه‌چیز منطقی به‌نظر می‌رسه. این دفعه نه به‌خاطر اینکه می‌خواستی بمیری، بلکه چون می‌خوای زنده بمونی به کتابخونه برگشتی. دلیل فروریختن کتابخونه هم این نیست که بخواد تو رو بکُشه. داره فرومی‌ریزه تا شانس برگشتی به تو داده باشه. بالاخره تصمیم مهمی گرفته شده. تو تصمیم گرفتی که می‌خوای زنده بمونی. حالا دیگه تا وقت داری برو. زندگی کن.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است. خاص‌ترین کشف نورا هم این بود که فهمید از بین تمام زندگی‌هایی که تجربه کرده، زندگی اصلی‌اش بزرگ‌ترین و شدیدترین تغییرات را شامل می‌شود.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد.",
    "آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "هنوز هم زندگی پیشِ رویش ناشناخته و غریب به‌نظر می‌رسید.\nبااین‌حال همه‌چیز تغییر کرده بود.\nدلیل تغییرش هم این بود که نورا دیگر حس نمی‌کرد فقط برای برطرف کردن آرزوها و رؤیاهای دیگر آنجاست. دیگر حس نمی‌کرد حس رضایت و خرسندی را فقط با بی‌عیب‌ونقص‌ترین دختر، خواهر، شریک زندگی، همسر، مادر، کارمند یا هرچیز دیگری جز انسانی معمولی بودن به‌دست می‌آورد. انسانی عادی که فقط اهداف خودش را دنبال می‌کند و به خودش جواب می‌دهد.",
    "منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«موفقیت. این واسه‌ت چه معنایی داره؟ پول؟»",
    "خانم الم گفت: «هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.\nمسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "انگار نمی‌تونم جوری زندگی کنم که به کسی آسیب نزنم.»\n«خب، واقعاً هم نمی‌تونی.»\n«خب، اصلاً چرا زندگی کنم؟»\n«اگه بخوایم منطقی حساب کنیم، مردن آدم هم بقیه رو آزار می‌ده",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "باید روی اینکه می‌خوایم کجا بریم تمرکز کنیم، نه‌اینکه قبلاً کجا بودیم و چی شده.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "پس از آن نورا جمعیتی کوچک از مردم را دید که مثل گداهای کاسه‌به‌دست، گوشی‌های توی دستشان را به‌سمت او دراز کرده بودند و از رسیدنش فیلم می‌گرفتند.",
    "شعری از رابرت فراست نقل کرد. «دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "نورا به درکی از زندگی رسیده بود و می‌دانست اگر هم تجربهٔ ناخوشایندی پیش بیاید، قرار نیست همیشه این‌طور باشد.",
    "«برای همین هیچ‌وقت نمی‌تونی برگردی به زندگی‌ای که قبلاً امتحانش کردی. همیشه باید یه‌جور... تغییر کوچیک توی یه زمینه وجود داشته باشه. توی کتابخانهٔ نیمه‌شب نمی‌تونی یه کتاب رو دو بار بخونی.»",
    "برای جهان زندگی انسان فرق چندانی با زندگی صدفی خوراکی ندارد.",
    "فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "«ناامید نشو! حق نداری ناامید بشی، نورا سید!»",
    "حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم.",
    "فقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.\nفقط کافی است خودمان باشیم.",
    "فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.",
    "مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "آدم هر روز چیزهای جدید یاد می‌گیره",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "یک حسرت به حسرت بعدی ختم می‌شود، تا جایی که تنها حس باقی‌مانده حسرت است، کتابی پر از حسرت.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "بلندپرواز باش... می‌تونی هرچیزی که می‌خوای باشی. چون توی یه زندگی، دقیقاً همون آدمی هستی که توی سرت تصور می‌کنی.",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "یه نفر هم همین اواخر بهم گفت که مشکلم درواقع ترس از صحنه نیست، ترس از زندگیه. می‌دونین چیه؟ درست می‌گفت. چون زندگی ترسناکه، و برای این ترسناک بودن هم دلیل خوبی وجود داره. دلیلش اینه که مهم نیست کدوم شاخهٔ زندگی رو انتخاب کنیم، چون درهرصورت همون درخت فاسد و خرابیم. من می‌خواستم توی زندگی به خیلی چیزها برسم، خیلی چیزها. اما اگه زندگی‌تون خراب باشه، هر کاری هم که بکنین خراب می‌مونه. فساد و خرابی تمام درخت رو نابود می‌کنه...»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "سرانجام جایی زندگی‌ای هست که می‌توان از آن لذت برد. همچنین، لذت بردن از زندگی‌ای به آن معنا نیست که در آن زندگی می‌مانَد",
    "ازبین‌بردن پشیمانی‌ها و حسرت‌هایش درواقع راهی برای به حقیقت پیوستن آرزوهایش بود",
    "نقل‌قولی از هنری دیوید ثورو. همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن.",
    "متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "«مهربونی نیروی قدرتمندیه.»\n«و کمیاب.»",
    "در همین حین یک نظر گل‌های زنبق توی باغچهٔ آقای بنرجی را دید. پیش از این قدر آن گل‌ها را نمی‌دانست، اما حالا غرق زیبایی رنگ بنفش خاصشان شده بود. انگار که بنفشیِ گل‌ها نه‌فقط یک رنگ، بلکه بخشی از یک زبان یا ملودی به قدرتمندی قطعه‌های شوپن، اما از جنس گل بود و در سکوت، شُکوه نفس‌گیر زندگی را به جهان نشان می‌داد.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "انجام یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام داده باشیم.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "نورا می‌توانست تمام آن آدم‌های شگفت‌انگیز باشد و این حقیقت  برخلاف آنچه در گذشته فکر می‌کرد  برایش غم‌انگیز نبود، به‌هیچ‌وجه. الهام‌بخش بود، چون حالا می‌دانست وقتی بخواهد، چه کارهایی از عهده‌اش برمی‌آید.",
    "هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی.",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست",
    "«مشکل تو هم اینه که بقیه رو به‌خاطر زندگی مزخرف خودت مقصر می‌دونی.»",
    "اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "به‌نظر ارسطو، کمال نتیجهٔ انتخاب خردمندانهٔ گزینه‌های مختلف بسیار بود.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»",
    "انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام داده‌یم تغییر بدیم...",
    "«پشیمونم که وقتی جوون‌تر بودم، بیشتر خوش نگذروندم»",
    "داشتن کسی که برایش مهم باشد حس خوبی دارد",
    "فقط وقتی قدرم رو می‌دونستی که به‌دستم نیاورده بودی",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "من فقط امروز رو می‌شناسم. خیلی چیزها دربارهٔ امروز می‌دونم، اما نمی‌دونم فردا چی می‌شه.",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره.",
    "شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن.",
    "هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری.",
    "«زندگی پر از پدیده‌های عجیبه.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.\nفقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.\nبرای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "مسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است.",
    "خیلی سخت نیست که خودمان را از دریچهٔ چشم دیگران ببینیم و آرزو کنیم به همان شکلی بودیم که آنها ما را می‌بینند. حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است.",
    "امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "هیچ بازیکنی نباید تا وقتی مهره‌ای روی صفحه داشت تسلیم می‌شد.",
    "به‌نظر ارسطو، کمال نتیجهٔ انتخاب خردمندانهٔ گزینه‌های مختلف بسیار بود.",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "اگر هم تجربهٔ ناخوشایندی پیش بیاید، قرار نیست همیشه این‌طور باشد.",
    "«مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "وقتی خیلی خیلی خیلی خسته‌ای، داد می‌زنی. بعدش هم می‌گی ببخشید. واسه همین اشکالی نداره. اگه بگی ببخشید، هیچی اشکال نداره.",
    "علم به هرچیزی که زیادی باحال یا علمی‌تخیلی به‌نظر برسه بی‌اعتماده. دانشمندها اساساً آدم‌های شکاکی‌ان.",
    "نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "ورای نومیدی\nسارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "آخرین امیدش ایزی، صمیمی‌ترین دوست سابقش بود که بیش از ده هزار مایل با او فاصله داشت و در استرالیا بود. درضمن، رابطه‌شان هم مثل قبل نبود.",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»\nنورا پرسید: «پس... واقعاً مُرده‌م؟»\nخانم الم سر تکان داد. «نه. دقیق گوش کن. بین زندگی و مرگ.» اشاره‌ای محو به انتهای راهرو و افق کرد. «مرگ اون بیرونه.»",
    "حسرت‌ها ادامه‌دار بودند و پیش‌زمینه داشتند و در صفحات متعدد تکرار می‌شدند. «پشیمونم که توی گروه هزارتو نموندم، چون برادرم رو ناامید کردم»، «پشیمونم که توی گروه هزارتو نموندم، چون از خودم ناامید شدم»، «پشیمونم که تلاش بیشتری برای نجات محیط‌زیست نکردم»، «پشیمونم که وقتم رو صرف شبکه‌های اجتماعی مجازی کردم»، «پشیمونم که با ایزی نرفتم استرالیا»، «پشیمونم که وقتی جوون‌تر بودم، بیشتر خوش نگذروندم»، «پشیمونم که اون‌قدر با بابا بحث و دعوا می‌کردم»، «پشیمونم که شغلی مرتبط با حیوانات نداشتم»، «پشیمونم که توی دانشگاه به‌جای فلسفه، زمین‌شناسی نخوندم»، «پشیمونم که یاد نگرفتم چطور آدم شادتری باشم»، «پشیمونم که این‌قدر احساس گناهکاری کردم»، «پشیمونم که یاد گرفتن اسپانیایی رو ادامه ندادم»، «پشیمونم که توی آزمون دروس پیشرفته، رشته‌های علمی رو انتخاب نکردم»، «پشیمونم که یخچال‌شناس نشدم»، «پشیمونم که ازدواج نکردم»، «پشیمونم که برای خوندن کارشناسی‌ارشد توی دانشگاه کمبریج درخواست پذیرش نکردم»، «پشیمونم که سالم زندگی نکردم»، «پشیمونم که به لندن اسباب‌کشی کردم»،",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "مثل آهی خسته در کالبدی انسانی.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "نورا کم‌کم چیزی را فهمید. چیزی که هوگو توی آن آشپزخانه در سوالبارد برایش توضیح نداده بود. برای تجربه کردن زندگی‌های مختلف لازم نیست از تمام جنبه‌های مختلف آن زندگی‌ها لذت برد. فقط کافی است هرگز از این فکر ناامید نشود که سرانجام جایی زندگی‌ای هست که می‌توان از آن لذت برد. همچنین، لذت بردن از زندگی‌ای به آن معنا نیست که در آن زندگی می‌مانَد. فقط تا زمانی که نتواند زندگی بهتری را تصور کند آنجا می‌مانَد. بااین‌حال نکتهٔ تناقض‌آمیز ماجرا این بود که هرچقدر نورا زندگی‌های بیشتری را تجربه می‌کرد، قوهٔ تخیلش هم قوی‌تر می‌شد و درنتیجه راحت‌تر می‌توانست یک زندگی بهتر را تصور کند.",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.",
    "نورا همیشه با پذیرفتن خودش مشکل داشت. از زمانی که یادش می‌آمد، احساس کمبود می‌کرد. پدرومادرش هم که هر دو کمبودهای خودشان را داشتند، این احساس او را تقویت می‌کردند.\nنورا حالا سعی می‌کرد در ذهن تصور کند که پذیرفتن کامل خودش و تمام اشتباهاتی که کرده بود، تمام زخم‌ها و نشانه‌های روی بدنش، تمام رؤیاهایی که به آنها نرسیده بود یا دردهایی که حس کرده بود و تمام هوس‌ها و امیالی که سرکوب کرده بود چه احساسی خواهد داشت.\nپذیرفتن تمام اینها را در ذهنش تصور کرد. درست همان‌طور که طبیعت را می‌پذیرفت. همان‌طور که یخچال‌ها و طوطی‌های دریایی و آمدن نهنگ‌ها روی سطح آب را می‌پذیرفت.\nاین‌طور تصور کرد که خودش را فقط به‌عنوان یکی از عجایب جالب طبیعت ببیند. فقط حیوان باهوش عادی دیگری که نهایت تلاشش را می‌کند.\nبه همین روش، شیوهٔ آزادی را تصور کرد.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "«تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "اینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "چیزی هم دراین‌باره گفت که نباید زیادی دربارهٔ علائم بیماری در گوگل جست‌وجو کند. این باعث شد دربارهٔ شبکه‌های اجتماعی صحبت کنند. اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی.",
    "خانم الم ابرویی بالا انداخت. «آره. همون. این کتابیه که نوشتی، بدون اینکه هرگز حتی یک کلمه بنویسی.»\n«چی؟»\n«این کتاب منبع تمام مشکلاتت و همچنین راه‌حل همه‌شونه.»\n«خب، چی هست؟»\n«اسمش کتاب حسرت‌هاست، عزیزم.»",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»\nظاهراً قرار نبود نورا حتی در مرگ هم موفقیتی به‌دست بیاورد.",
    "مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«همه مشکلات روحی‌روانی دارن.»",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "برای تجربه کردن زندگی‌های مختلف لازم نیست از تمام جنبه‌های مختلف آن زندگی‌ها لذت برد. فقط کافی است هرگز از این فکر ناامید نشود که سرانجام جایی زندگی‌ای هست که می‌توان از آن لذت برد. همچنین، لذت بردن از زندگی‌ای به آن معنا نیست که در آن زندگی می‌مانَد. فقط تا زمانی که نتواند زندگی بهتری را تصور کند آنجا می‌مانَد. بااین‌حال نکتهٔ تناقض‌آمیز ماجرا این بود که هرچقدر نورا زندگی‌های بیشتری را تجربه می‌کرد، قوهٔ تخیلش هم قوی‌تر می‌شد و درنتیجه راحت‌تر می‌توانست یک زندگی بهتر را تصور کند.",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "زندگی بدون ادراک و تمام روز را در گلدان گذراندن احتمالاً راحت‌تر است",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.",
    "یه نفر هم همین اواخر بهم گفت که مشکلم درواقع ترس از صحنه نیست، ترس از زندگیه.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«اینجا بودن گاهی باعث می‌شه آدم احساس تنهایی کنه. احساس می‌کردم بازی تموم شده. مثل مهرهٔ شاهی که تنهایی روی صفحه باقی مونده.",
    "«زندگی پر از پدیده‌های عجیبه.»",
    "راستش، نورا خیلی دربارهٔ این چیزها نمی‌دانست، اما وقتی سوار آن کشتی بود، چیزی را فهمید. دریافت که پدرومادرش را بیشتر از هر زمان دیگری در عمرش دوست دارد و دقیقاً در همان لحظه آنها را کاملاً بخشید.",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«چرا هنوز اونجا نیستم؟ چرا اونجا نیستم؟ می‌تونستم حس کنم که داره اتفاق می‌افته، ولی نمی‌خواستم این‌طوری بشه. خودت گفتی اگه زندگی‌ای پیدا کنم که بخوام توش بمونم  که واقعاً بخوام توش بمونم  همون‌جا می‌مونم. گفتی این کتابخونهٔ مسخره رو فراموش می‌کنم. گفتی می‌تونم زندگی‌ای رو که می‌خوام پیدا کنم. زندگی‌ای که می‌خواستم همون بود. همون زندگی بود!»",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "«هیچ‌کدوممون آدم دیروز نیستیم. مغزمون همیشه در حال تغییره. بهش می‌گن انعطاف‌پذیری عصبی.",
    "تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم.",
    "حقیقت اینه که موفقیت فقط یه توهّمه.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت.",
    "«همیشه هم بی‌نهایت انتخاب وجود داره.",
    "«پس چیزی که بین جهان‌ها وجود داره به‌احتمال زیاد کتابخونه نیست، اما کتابخونه بودنش صرفاً ساده‌ترین حالتی بوده که من می‌تونستم درکش کنم. نظر من اینه",
    "جهان‌های موازی فقط چند تا جهان نیستن. یه مشت جهان هم نیستن. حتی کُلی جهان هم نیستن. میلیون‌ها یا میلیاردها یا تریلیاردها جهان هم نیستن. بی‌نهایت جهان هستن",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "هوگو با حالتی خردمندانه گفت: «اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "هر حرکتی که می‌کنی، دنیایی پر از احتمالات جدید رو خلق می‌کنه.»",
    "ندارم. این روزها آهنگ زدن توی میخونه‌ها خیلی به‌صرفه نیست، حتی وقتی قبول کنی دست‌شویی‌هاشون رو تمیز کنی. تا حالا دست‌شویی میخونه‌ها رو تمیز کردهٔ، نورا؟»\n«حالا که قراره ثابت کنیم کدوممون بدبخت‌تریم، باید به عرضت برسونم که به من هم خیلی خوش نمی‌گذره.»\nراوی سرفه‌ای همراه با خنده کرد. چهره‌اش لحظه‌ای سرسخت شد. «مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "پس از خوردنِ نوشیدنی به درکی کاملاً واضح و آشکار رسید؛ برای این زندگی ساخته نشده بود.\nهر حرکتش اشتباه بود، هر تصمیمش فاجعه و هر روزش عقب‌نشینی از آن کسی که در تصوراتش از خود ساخته بود.\nشناگر، موسیقی‌دان، فیلسوف، همسر، مسافر، یخچال‌شناس، خوش‌حال، محبوب؛ هیچ‌چیز.\nحتی نتوانسته بود عنوان «صاحب گربه» یا «استاد یک‌ساعتهٔ هفتگیِ پیانو» یا «انسانی با روابط‌عمومی متوسط» را برای خود حفظ کند.\nقرص‌هایش جواب نداده بودند.",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«خب؟»\nخانم الم دست‌به‌سینه ایستاده بود. بااینکه دقیقاً شبیه همان خانم المی بود که نورا می‌شناخت، رفتارش مشخصاً خشونت‌آمیزتر بود. خانم الم بود، اما به‌دلایلی او نبود. همه‌چیز نسبتاً گیج‌کننده بود.\nنورا هنوز نفس‌نفس می‌زد، بااین‌حال خوش‌حال بود که دیگر فشار هم‌زمان تمام حسرت‌هایش را حس نمی‌کرد. گفت: «خب؟»\n«کدوم حسرت از بقیه بیشتر به چشمت می‌آد؟ دوست داری کدوم تصمیم رو عوض کنی؟ می‌خوای کدوم زندگی رو امتحان کنی؟»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»\n«سخت به‌نظر می‌آد.»",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی.",
    "«تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد. همهٔ اون زندگی‌ها هم توی کتابخونهٔ نیمه‌شب وجود دارن. همه‌شون درست به‌اندازهٔ این زندگی واقعی‌ان.»",
    "«شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»",
    "مواقع سرخوشی شدید و یکی دیگر به اسم مرهمی برای دوباره ساختنم، وقتی درهم‌شکسته‌ام",
    "رقابت خواهر و برادر درواقع از رفتار والدینشون نشئت می‌گیره.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "کلیشه‌ای در دنیای موسیقی هست که می‌گوید هنگام پیانونوازی هیچ نُتی اشتباهی نیست.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "حسرت که آدم را ترک نمی‌کند. مثل نیش پشه‌کوره که نیست. تا ابد می‌خارد.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "پس از خوردنِ نوشیدنی به درکی کاملاً واضح و آشکار رسید؛ برای این زندگی ساخته نشده بود.",
    "فکر می‌کنم فقط وقتی قدرم رو می‌دونستی که به‌دستم نیاورده بودی،",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "یک گل یوکای زنگوله‌ای و سه کاکتوس کوچک توی گلدان. نورا تصور می‌کرد داشتن زندگی بدون ادراک و تمام روز را در گلدان گذراندن احتمالاً راحت‌تر است.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "«شما کی هستین؟»\n«اسمم رو که می‌دونی. خانم الم هستم، لوئیس ایزابل الم.»\n«شما خدایین؟»\nخانم الم لبخند زد. «من همونی‌ام که هستم.»\n«که یعنی کی؟»\n«کتابدار.»\n«اما یه آدم واقعی نیستین. فقط یه... سازوکار خودکار هستین.»\n«مگه همه نیستن؟»",
    "حس آشنای غم به نورا دست داد، اما سرترالین توی بدنش نمی‌گذاشت گریه کند.",
    "باد میان درختان نجوا می‌کرد.\nباران باریدن گرفت.\nنورا با حسی عمیق  و البته درست  از اینکه قرار بود همه‌چیز بدتر بشود، به‌سمت یک روزنامه‌فروشی رفت تا از باران در امان بماند.",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "ساعت‌ها گذشتند. نورا می‌خواست هدفی داشته باشد؛ چیزی که دلیلی برای بودنش باشد، اما هیچ‌چیز نداشت.",
    "هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "«خیلی خب. به‌نظر من به جایی رسیدهٔ که دیگه به‌خاطر درخت‌های زیادِ اطرافت، جنگل رو نمی‌بینی.»",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "«مشکل تو هم اینه که بقیه رو به‌خاطر زندگی مزخرف خودت مقصر می‌دونی.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    ". «مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "طبق نظریهٔ فیلسوف اسکاتلندی، دیوید هیوم، برای جهان زندگی انسان فرق چندانی با زندگی صدفی خوراکی ندارد.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "«خب، الان دیگه فکر نمی‌کنی درست از گربه‌ت مراقبت نکردی. به بهترین شکلی که می‌شد مراقب ولتر بودی. تو ازش مراقبت کردی، اون هم به همون اندازه‌ای دوستت داشت که تو دوستش داشتی. شاید هم نمی‌خواست مردنش رو ببینی، چون گربه‌ها می‌فهمن. وقتی پایان عمرشون نزدیک بشه، خیلی خوب این رو می‌دونن. رفت بیرون، چون قرار بود بمیره. خودش هم خبر داشت.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "حالا سعی می‌کرد در ذهن تصور کند که پذیرفتن کامل خودش و تمام اشتباهاتی که کرده بود، تمام زخم‌ها و نشانه‌های روی بدنش، تمام رؤیاهایی که به آنها نرسیده بود یا دردهایی که حس کرده بود و تمام هوس‌ها و امیالی که سرکوب کرده بود چه احساسی خواهد داشت.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد.",
    "زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "به معصومیت برادر بزرگ‌ترش لبخند زد. «توی بعضی از زندگی‌ها ممکنه من و تو حتی با هم حرف هم نزنیم.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "به دیلن می‌آمد آدمی باشد که بتواند در صحرایی نزدیک چرنوبیل بنشیند و مناظر زیبای طبیعی‌اش را تحسین کند.",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است",
    "شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی.",
    "نورا می‌خواست هدفی داشته باشد؛ چیزی که دلیلی برای بودنش باشد، اما هیچ‌چیز نداشت.",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟\nپانوشت: گربه‌م مُرد.",
    "پس از خوردنِ نوشیدنی به درکی کاملاً واضح و آشکار رسید؛ برای این زندگی ساخته نشده بود.\nهر حرکتش اشتباه بود، هر تصمیمش فاجعه و هر روزش عقب‌نشینی از آن کسی که در تصوراتش از خود ساخته بود.\nشناگر، موسیقی‌دان، فیلسوف، همسر، مسافر، یخچال‌شناس، خوش‌حال، محبوب؛ هیچ‌چیز.\nحتی نتوانسته بود عنوان «صاحب گربه» یا «استاد یک‌ساعتهٔ هفتگیِ پیانو» یا «انسانی با روابط‌عمومی متوسط» را برای خود حفظ کند.\nقرص‌هایش جواب نداده بودند.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "وارد اینستاگرام شد و دید که همه زندگی‌شان را ساخته‌اند، جز او.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه",
    "حقیقت اینه که موفقیت فقط یه توهّمه. همه‌ش توهّمه.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "وارد اینستاگرام شد و دید که همه زندگی‌شان را ساخته‌اند، جز او.",
    "کلیشه‌ای در دنیای موسیقی هست که می‌گوید هنگام پیانونوازی هیچ نُتی اشتباهی نیست. اما زندگی نورا ترکیبی از تمام سروصداهای ناموزون بود؛ قطعه‌ای که می‌توانست به اشکال زیبایی نواخته شود، اما در بدترین مسیر پیش رفت.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه",
    "«چرا همیشه یه نفر دیگه رو هم اونجا می‌بینیم، توی کتابخونه یا حالا هرجا؟»\nهوگو شانه بالا انداخت. «اگه آدم مذهبی‌ای بودم، می‌گفتم اون شخص خود خداست و از اونجا که خدا احتمالاً جوریه که ما نمی‌تونیم ببینیمش یا درکش کنیم، به شکل کسی درمی‌آد که توی زندگی‌مون به‌عنوان آدم خوبی می‌شناختیمش. اگه هم آدم مذهبی‌ای نبودم  که نیستم  می‌گفتم مغز انسان توانایی درک پیچیدگی تابع موج کوانتومی رو نداره و برای همین اون پیچیدگی رو به‌شکل چیزی که براش درک‌پذیر باشه ترجمه می‌کنه. مثل کتابدار توی کتابخونه یا عموی مهربون توی ویدئوکلوپ و غیره.»",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "طبق نظریهٔ فیلسوف اسکاتلندی، دیوید هیوم، برای جهان زندگی انسان فرق چندانی با زندگی صدفی خوراکی ندارد.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "نورا گفت: «خیلی خب. دوست دارم زندگی‌ای رو تجربه کنم که توش موفقم.»\nخانم الم با نارضایتی نُچ‌نُچ کرد. «به‌عنوان کسی که کتاب‌های زیادی خونده، اصلاً توی انتخاب کلماتت دقت نمی‌کنی.»\n«ببخشید؟»\n«موفقیت. این واسه‌ت چه معنایی داره؟ پول؟»\n«نه. خب، شاید. اما مشخصهٔ بارزش نیست.»\n«خب، پس موفقیت چیه؟»\nنورا اصلاً نمی‌دانست موفقیت در نظرش چیست.",
    "برای تجربه کردن زندگی‌های مختلف لازم نیست از تمام جنبه‌های مختلف آن زندگی‌ها لذت برد. فقط کافی است هرگز از این فکر ناامید نشود که سرانجام جایی زندگی‌ای هست که می‌توان از آن لذت برد. همچنین، لذت بردن از زندگی‌ای به آن معنا نیست که در آن زندگی می‌مانَد. فقط تا زمانی که نتواند زندگی بهتری را تصور کند آنجا می‌مانَد.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...",
    "هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "این فکر کرد که در دنیا چند دَن هست که رؤیای چیزی را در سر می‌پرورانند و بعد که به دستش بیاورند از آن متنفر می‌شوند.",
    "هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام دادیم تغییر بدیم...»",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.\nنورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی",
    "ازبین‌بردن پشیمانی‌ها و حسرت‌هایش درواقع راهی برای به حقیقت پیوستن آرزوهایش بود",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»\nظاهراً قرار نبود نورا حتی در مرگ هم موفقیتی به‌دست بیاورد.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن.",
    "زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.",
    "حسرت‌هایش را می‌دانست. حسرت که آدم را ترک نمی‌کند. مثل نیش پشه‌کوره که نیست. تا ابد می‌خارد.",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "انگار نمی‌تونم جوری زندگی کنم که به کسی آسیب نزنم.»\n«خب، واقعاً هم نمی‌تونی.»\n«خب، اصلاً چرا زندگی کنم؟»\n«اگه بخوایم منطقی حساب کنیم، مردن آدم هم بقیه رو آزار می‌ده.",
    "وقتی راجع به چیزهایی که نمی‌دونی نگران شدی، کار خوبی که می‌تونی بکنی اینه که چیزهایی رو که می‌دونی یاد خودت بیاری.",
    "ترس وقتی بود که وارد سردابی می‌شد و از این می‌ترسید که در پشت‌سرش بسته شود. ناامیدی وقتی هست که در پشت‌سر بسته و قفل شود.",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر. همیشه باید این رو به‌یاد داشته باشی.",
    "مسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.\nفقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.",
    "یاد ضدفلسفهٔ خانم الم در کتابخانهٔ نیمه‌شب افتاد. «لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد",
    "خانم الم گفت: «اگه می‌خوای بالاخره زمانی توی شطرنج موفق بشی، باید یه چیزی رو درک کنی.» انگار نورا هیچ کار مهم‌تری نداشت. «چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.",
    "من موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.\nاگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.\nچیزی برای ارائه ندارم. متأسفم.\nبا همدیگر مهربان باشید.\nخدانگهدار.\nنورا.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "یاد گرفت که ازبین‌بردن پشیمانی‌ها و حسرت‌هایش درواقع راهی برای به حقیقت پیوستن آرزوهایش بود،",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«حرفم اینه: اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "به‌نظر ارسطو، کمال نتیجهٔ انتخاب خردمندانهٔ گزینه‌های مختلف بسیار بود",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن.",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه",
    "در دانشگاه مقاله‌ای با عنوان «اصول خاطره و تخیل هابز» نوشته بود. توماس هابز در نوشته‌هایش خاطره و قوهٔ تخیل را عملاً یکی حساب کرده بود. نورا هم از وقتی این موضوع را کشف کرد، دیگر هرگز کاملاً به خاطراتش اعتماد نکرد.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "برای این زندگی ساخته نشده بود.\nهر حرکتش اشتباه بود، هر تصمیمش فاجعه و هر روزش عقب‌نشینی از آن کسی که در تصوراتش از خود ساخته بود.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "هر اتفاق شیمیایی‌ای که توی شبکهٔ عصبی‌مون رخ داد و باعث شد حسرت برای زندگی رو با مرگ اشتباه بگیریم، به‌طریقی ما رو به این وضعیت انداخت که وسطشون گیر بیفتیم",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.",
    "هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه",
    "«ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.» شاید پایهٔ زندگی هم همین بود.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "به جایی رسیدهٔ که دیگه به‌خاطر درخت‌های زیادِ اطرافت، جنگل رو نمی‌بینی.»",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "ت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟\nپانوشت: گربه‌م مُرد.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "نورا حالا سعی می‌کرد در ذهن تصور کند که پذیرفتن کامل خودش و تمام اشتباهاتی که کرده بود، تمام زخم‌ها و نشانه‌های روی بدنش، تمام رؤیاهایی که به آنها نرسیده بود یا دردهایی که حس کرده بود و تمام هوس‌ها و امیالی که سرکوب کرده بود چه احساسی خواهد داشت.\nپذیرفتن تمام اینها را در ذهنش تصور کرد.",
    "از اونجا که خدا احتمالاً جوریه که ما نمی‌تونیم ببینیمش یا درکش کنیم، به شکل کسی درمی‌آد که توی زندگی‌مون به‌عنوان آدم خوبی می‌شناختیمش.",
    "آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت.",
    "شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "نقل‌قولی از کامو به ذهنش آمد.\nشاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "می‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "بعضی وقت‌ها فقط همین که حقیقتِ وجود خودت رو با صدای بلند بگی، برای پیدا کردن بقیهٔ افراد شبیه به خودت کافیه.»",
    "ذهنمون چیزی رو که درک نکنه نمی‌تونه ببینه.»",
    "حقیقت اینه که زنده موندنم فقط اکسیژن هدر دادنه.",
    "می‌خواستم برم جایی که دیگه روحش رو حس نکنم، ولی حقیقت اینه که فقط یه‌کم اثر داره، می‌دونی؟ همه‌جا مثل همدیگه‌ست و خاطرات هنوز هستن و زندگی هنوز همون گُهیه که بود.»",
    "نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«این کتاب منبع تمام مشکلاتت و همچنین راه‌حل همه‌شونه.»\n«خب، چی هست؟»\n«اسمش کتاب حسرت‌هاست، عزیزم.»",
    "فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.",
    "فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "نورا قصه را کوتاه کرد. «فشارش خیلی زیاد بود.»\n«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "نورا قصه را کوتاه کرد. «فشارش خیلی زیاد بود.»\n«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "من موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت.",
    "اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی.",
    "هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.",
    "هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه.",
    "خیلی سخت نیست که خودمان را از دریچهٔ چشم دیگران ببینیم و آرزو کنیم به همان شکلی بودیم که آنها ما را می‌بینند. حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیهٔ ترمودینامیک بود. شاید حتی اصول اولیهٔ وجود.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»\n«داری یکی از جملات آلبر کامو رو نقل‌قول می‌کنی.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "نقشهٔ کاملاً مطمئنی نبود. به‌هرحال انسان‌ها منابع پروتئینی خوش‌مزه‌ای بودند و خرس‌ها هم خیلی نمی‌ترسیدند،",
    "اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی",
    "اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر.",
    "فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»\n«سخت به‌نظر می‌آد.»",
    "کتابخانهٔ نیمه‌شب\nدرحالی‌که خانم الم صحبت می‌کرد، چشمانش گویی جان گرفته بودند و مثل چاله‌هایی پرآب زیر نور ماه می‌درخشیدند.\nگفت: «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»\nنورا پرسید: «پس... واقعاً مُرده‌م؟»\nخانم الم سر تکان داد. «نه. دقیق گوش کن. بین زندگی و مرگ.» اشاره‌ای محو به انتهای راهرو و افق کرد. «مرگ اون بیرونه.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "رفتار او به یک اندازه آزاردهنده و جذاب بود. تکبر و همچنین صمیمیتی داشت که باعث می‌شد بسته به شرایط، نورا بخواهد هم به او سیلی بزند و هم ببوسدش.",
    "بیرون که می‌رفت احساس بی‌پناهی می‌کرد. کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "نورا به خال کوچک روی دست چپش خیره شد. آن خال هم در تمام زندگی‌اش همراه او همه‌چیز را تحمل کرده بود. فقط همان‌طور سر جایش مانده و اهمیتی نداده بود، مثل یک خال.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "عجیبه که وقتی زندگی‌ت عوض می‌شه، آدم‌های اطرافت هم چقدر رفتار متفاوتی از خودشون نشون می‌دن. فکر کنم بهای شهرت همینه.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.",
    "توماس هابز در نوشته‌هایش خاطره و قوهٔ تخیل را عملاً یکی حساب کرده بود. نورا هم از وقتی این موضوع را کشف کرد، دیگر هرگز کاملاً به خاطراتش اعتماد نکرد.",
    "رو به فضای خالی اطرافش گفت: «دلم براتون تنگ شده.» انگار که روح تمام کسانی که در عمرش دوستشان داشته بود در اتاق همراهش بود.",
    "حقیقتی که نخستین پیش‌نیاز هر احتمال دیگری بود. حقیقتی که قبلاً نفرین به‌نظر می‌رسید و حالا موهبت.\nسه کلمهٔ ساده و سرشار از قدرت و احتمالات بسیار و متعدد تمام جهان‌های موازی.\nمن زنده هستم.",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد.",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه. البته هنوز هم پای حرفی که زدم هستم. انتخاب خوبی بود. فقط نتیجهٔ مطلوبی نداشت.»",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«متوجه نیستی که حتی تجربه‌های بد هم فایده و هدفی دارن؟»",
    "زندگی همیشه مثل یه نمایشه. تو هم وقتی لازم بود، نقشت رو ایفا کردی.",
    "به نورا گفت: «بازی کردنش آسونه، اما ماهر شدن توش خیلی سخته. هر حرکتی که می‌کنی، دنیایی پر از احتمالات جدید رو خلق می‌کنه.»",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "یاد گرفت که ازبین‌بردن پشیمانی‌ها و حسرت‌هایش درواقع راهی برای به حقیقت پیوستن آرزوهایش بود",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده.",
    "نور ماه می‌درخشیدند.\nگفت: «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "تجربه‌های بد هم فایده و هدفی دارن",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«حس اینکه می‌خوام بمیرم. خیلی وقته که می‌خواسته‌م بمیرم. به‌دقت حساب‌کتاب کردم و فهمیدم زنده بودنم به‌عنوان یه آدم بی‌فایده و به‌هیچ‌جانرسیده، دردناک‌تر از چیزیه که هرکسی از مُردنم حس می‌کنه. درواقع مطمئنم که با مردنم خیال همه راحت می‌شه. به درد هیچ‌کس نمی‌خورم. توی کارم هم مهارتی نداشتم. همه رو ناامید کردم. حقیقت اینه که زنده موندنم فقط اکسیژن هدر دادنه. همه رو آزار می‌دم. هیچ‌کس رو ندارم. ولتس بیچاره هم به‌خاطر این کُشته شد که حتی نمی‌تونستم از یه گربه درست مراقبت کنم",
    "به‌نظر ارسطو، کمال نتیجهٔ انتخاب خردمندانهٔ گزینه‌های مختلف بسیار بود.",
    "فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.",
    "اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "امروز فقط یکی نیست. امروزهای دیگه‌ای هم هست.",
    "‫گفت: «مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "می‌گفت: «آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "‫«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«قراره چیزهای زیادی وجود داشته باشن که تو نمی‌فهمی‌شون.»",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "هر حرکتی که می‌کنی، دنیایی پر از احتمالات جدید رو خلق می‌کنه.",
    "ترس وقتی بود که وارد سردابی می‌شد و از این می‌ترسید که در پشت‌سرش بسته شود. ناامیدی وقتی هست که در پشت‌سر بسته و قفل شود.",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه.",
    "آرتور شوپنهاورِ فیلسوف در یکی از دوره‌های آرام و پرلطافت زندگی‌اش نوشته بود: «ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.» شاید پایهٔ زندگی هم همین بود.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "آن‌قدر در فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم مطالعه کرده بود که تنهایی را بخشی بنیادین از صِرف انسان بودن در جهانی اصولاً بی‌معنا بداند.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "زنده موندنم فقط اکسیژن هدر دادنه. همه رو آزار می‌دم. هیچ‌کس رو ندارم",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند",
    "حس گردشگری را داشت که ارز ناآشنای محل مسافرت را در دست دارد و نمی‌داند باید چقدر انعام بدهد.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«نگران نباش. دستمال‌ها هم مثل زندگی‌ها هستن. همیشه تعداد زیادی ازشون هست.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "در دل از این می‌ترسید که مثل مادرش بشود. نمی‌خواست ازدواج پدرومادرش را تکرار کند.\nهمان‌طور که به کتاب حسرت‌ها خیره شده بود به این فکر کرد که آیا پدرومادرش اصلاً زمانی همدیگر را دوست داشته‌اند یا صرفاً در زمان مناسب با نزدیک‌ترین فرد ممکن ازدواج کرده‌اند؛ مثل بازی‌ای که به‌محض تمام شدن موسیقی باید نزدیک‌ترین فرد به خودت را با دست بگیری.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "به این فکر کرد که در دنیا چند دَن هست که رؤیای چیزی را در سر می‌پرورانند و بعد که به دستش بیاورند از آن متنفر می‌شوند.",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "«من زندگی رو مطالعه می‌کنم. زندگی هم واسه خودش یه فلسفه‌ست.»",
    "«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه.",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "طبق نظریهٔ فیلسوف اسکاتلندی، دیوید هیوم، برای جهان زندگی انسان فرق چندانی با زندگی صدفی خوراکی ندارد.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه",
    "نقل‌قولی از هنری دیوید ثورو. همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "به‌نظر ارسطو، کمال نتیجهٔ انتخاب خردمندانهٔ گزینه‌های مختلف بسیار بود",
    "نورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "بعضی وقت‌ها فقط همین که حقیقتِ وجود خودت رو با صدای بلند بگی، برای پیدا کردن بقیهٔ افراد شبیه به خودت کافیه.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "«خیلی خب. به‌نظر من به جایی رسیدهٔ که دیگه به‌خاطر درخت‌های زیادِ اطرافت، جنگل رو نمی‌بینی.»",
    "«مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.",
    "کلیشه‌ای در دنیای موسیقی هست که می‌گوید هنگام پیانونوازی هیچ نُتی اشتباهی نیست.",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "«مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "مسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»\nنورا متوجه شد که خانم الم احتمالاً فقط دربارهٔ شطرنج حرف نمی‌زند.",
    "ورای نومیدی\nسارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "همه‌شون هم‌سن ما هستن. همه سی یا چهل یا پنجاه‌وچندساله‌ان. البته یکی‌شون بیست‌ونُه‌ساله بود. همه‌شون هم شدیداً آرزوی این رو داشتن که تصمیم‌های متفاوتی می‌گرفتن. حسرت داشتن. بعضی‌هاشون فکر می‌کردن اگه بمیرن، بهتره، اما هم‌زمان دوست داشتن به شکل دیگه‌ای از خودشون زندگی کنن.»\n«زندگی شرودینگری. هم زنده و هم مُرده، البته توی ذهن خودت.»",
    "«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه. البته هنوز هم پای حرفی که زدم هستم. انتخاب خوبی بود. فقط نتیجهٔ مطلوبی نداشت.»",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است",
    "کلیشه‌ای در دنیای موسیقی هست که می‌گوید هنگام پیانونوازی هیچ نُتی اشتباهی نیست",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "سیلویا پلات، هستی مثل یه درخت انجیر بود و هر زندگی‌ای که می‌تونست تجربه کنه  از اون زندگی‌ای که توش ازدواج کرده و خوش‌حاله گرفته، تا اون زندگی‌ای که توش شاعر موفقی می‌شه  تمام این زندگی‌ها انجیرهای شیرین و آبدار این درخت بودن، اما اون نمی‌تونست همهٔ انجیرهای شیرین و آبدار رو مزه کنه. به همین خاطر هم به چشم خودش می‌دید که انجیرها فاسد و خراب می‌شن و ازبین می‌رن. فکر کردن به تمام زندگی‌هایی که تجربه نمی‌کنیم می‌تونه دیوونه‌مون کنه.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "مشکل تویی، نورا. در بدترین زمان ممکن داری ناامید می‌شی. نباید کم بیاری، نورا. خیلی چیزها هست که ندیدهٔ. خیلی موقعیت‌ها می‌تونی داشته باشی. زندگی‌های خیلی زیادی داری.",
    "«پشیمونم که سالم زندگی نکردم»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "به بازویش نگاه کرد و دوباره زخم‌ها را دید. حس اینکه بدن خودت سرنخ‌های رازی را برایت فاش کند عجیب بود.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری.",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "«اگه می‌خوای بالاخره زمانی توی شطرنج موفق بشی، باید یه چیزی رو درک کنی.» انگار نورا هیچ کار مهم‌تری نداشت. «چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "نورا گفت: «نمی‌خوام بمیرم.»",
    "پس از رفتن پرستار، نورا از پشت پنجره حرکات آرام درختان در نسیم بعدازظهر و پیشروی ماشین‌ها را در کمربندی دوردست بدفورد تماشا کرد. جز درخت و ترافیک و معماری معمول ساختمان‌ها چیزی نمی‌دید، اما همین به‌تنهایی همه‌چیز بود.\nزندگی.",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر.",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "طبق نظریهٔ فیلسوف اسکاتلندی، دیوید هیوم، برای جهان زندگی انسان فرق چندانی با زندگی صدفی خوراکی ندارد.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "اسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن. تا حالا اسم عدد دانبار رو شنیدهٔ؟»\nبعد دربارهٔ مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد. همهٔ اون زندگی‌ها هم توی کتابخونهٔ نیمه‌شب وجود دارن. همه‌شون درست به‌اندازهٔ این زندگی واقعی‌ان.»",
    "خانم الم ابرویی بالا انداخت. «آره. همون. این کتابیه که نوشتی، بدون اینکه هرگز حتی یک کلمه بنویسی.»\n«چی؟»\n«این کتاب منبع تمام مشکلاتت و همچنین راه‌حل همه‌شونه.»\n«خب، چی هست؟»\n«اسمش کتاب حسرت‌هاست، عزیزم.»",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "فکر کردن به تمام زندگی‌هایی که تجربه نمی‌کنیم می‌تونه دیوونه‌مون کنه.",
    "مثل آهی خسته در کالبدی انسانی.",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "معلوم شد اصلاً اونی نبود که نشون می‌داد. عجیبه که وقتی زندگی‌ت عوض می‌شه، آدم‌های اطرافت هم چقدر رفتار متفاوتی از خودشون نشون می‌دن. فکر کنم بهای شهرت همینه.»",
    "عزیزی که این نامه را می‌بینی،\nمن موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.\nاگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.\nچیزی برای ارائه ندارم. متأسفم.\nبا همدیگر مهربان باشید.\nخدانگهدار.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.\nفقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.\nفقط کافی است خودمان باشیم.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "نورا به‌یاد آورد که اهمیت دادن به دیگری و برای دیگران اهمیت داشتن چه حسی دارد.",
    "بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«خب، چی هست؟»\n«اسمش کتاب حسرت‌هاست، عزیزم.»",
    "خانم الم دستور داد. «ببندش. کتاب رو ببند. نه‌فقط چشم‌هات، کتاب رو ببند. باید خودت انجامش بدی.»",
    "«تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد. همهٔ اون زندگی‌ها هم توی کتابخونهٔ نیمه‌شب وجود دارن. همه‌شون درست به‌اندازهٔ این زندگی واقعی‌ان.»",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "وارد اینستاگرام شد و دید که همه زندگی‌شان را ساخته‌اند، جز او. یادداشتی سریع و درهم در فیسبوک نوشت که البته دیگر خیلی از آن استفاده نمی‌کرد.",
    "موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "خدا احتمالاً جوریه که ما نمی‌تونیم ببینیمش یا درکش کنیم، به شکل کسی درمی‌آد که توی زندگی‌مون به‌عنوان آدم خوبی می‌شناختیمش",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن.",
    "گر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود",
    "کتاب‌های متعددی را از قفسه‌ها برداشت و تلاشش برای پیدا کردن زندگی درست، به تجربهٔ زندگی‌های متعدد و متفاوت ختم شد. یاد گرفت که ازبین‌بردن پشیمانی‌ها و حسرت‌هایش درواقع راهی برای به حقیقت پیوستن آرزوهایش بود، چون هر شیوهٔ زندگی‌ای که به ذهنش می‌رسید سرانجام در جهان در حال انجام شدن بود.",
    "«اما هنوز نمی‌فهمم اگه می‌دونستین ولتس مُرده، واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»\n«سخت به‌نظر می‌آد.»",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "منظورم اینه که همه نباید واسه خودشون ارزش قائل بشن؟ مگه اعتمادبه‌نفس داشتن چه مشکلی داره؟",
    "با همدیگر مهربان باشید.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "سرانجام در آن لحظه بود که حقیقتی شگفت‌آور بر نورا پدیدار شد:\nنمی‌خواست بمیرد.\nمشکل همین بود. در مقابل مرگ، زندگی خیلی جذاب‌تر به‌نظر می‌رسید، و اگر زندگی‌اش جذاب به‌نظر می‌رسید، چطور می‌خواست به کتابخانهٔ نیمه‌شب برگردد؟ باید از زندگی ناامید می‌شد تا بتواند برگردد و کتاب دیگری را امتحان کند، نه‌اینکه صرفاً از زندگی بترسد.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "تفسیر دنیاهای چندگانهٔ فیزیک کوانتوم این‌طور می‌گه که بی‌نهایت جهان موازی منشعب از همدیگه روی هم قرار دارن. توی هر لحظهٔ زندگی‌ت داری وارد یه جهان جدید می‌شی. با هر تصمیمی که می‌گیری. باور اولیه هم این بود که نمی‌شه بین این جهان‌ها رفت‌وآمد کرد یا چیزی رو مخابره کرد، حتی بااینکه همه‌شون توی یه مکان و به‌معنای واقعی کلمه فقط چند میلی‌متر دورتر از ما دارن رخ می‌دن.»",
    "«زندگی شرودینگری. هم زنده و هم مُرده، البته توی ذهن خودت.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن.",
    "ذهنمون چیزی رو که درک نکنه نمی‌تونه ببینه.»",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیهٔ ترمودینامیک بود. شاید حتی اصول اولیهٔ وجود.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "ظاهراً قرار نبود نورا حتی در مرگ هم موفقیتی به‌دست بیاورد.\nحس آشنایی بود؛ حس ناکاملی در همهٔ زمینه‌ها، مثل یک پازل انسانی ناتمام. نیمه‌زنده و نیمه‌مرده.\n«خب، چرا نمردم؟ چرا مرگ نیومده سراغم؟ رسماً خودم دعوتش کردم که بیاد. می‌خواستم بمیرم، اما الان می‌بینم اینجام و هنوز وجود دارم. هنوز همه‌چیز رو حس می‌کنم.»",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "نورا آن‌قدر از تغییر ناگهانی احساساتش در همان یک لحظه ترسید که همان‌طور به لبخند زدن ادامه داد. انگار فکر می‌کرد لبخندش می‌تواند او را در همان دنیای قدیمی نگه دارد، دنیایی که در آن ولتس هنوز زنده بود و مردی که نورا قبلاً چند کتاب آهنگ گیتار به او فروخته بود، به‌دلیلی دیگر زنگ درِ خانه‌اش را به‌صدا درآورده بود.",
    "نورا قصه را کوتاه کرد. «فشارش خیلی زیاد بود.»\n«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«گروه‌های موسیقی همیشگی نیستن. مثل یه بارش شهابی خیلی زود دوره‌مون می‌گذشت.»\n«ولی بارش‌های شهابی خیلی قشنگن.»",
    "«آهنگ‌هامون خدا بودن.»\nنورا از اینکه در دلش حرف او را تصحیح کرد و گفت آهنگ‌های من، از خودش متنفر شد.",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "پس از خوردنِ نوشیدنی به درکی کاملاً واضح و آشکار رسید؛ برای این زندگی ساخته نشده بود.\nهر حرکتش اشتباه بود، هر تصمیمش فاجعه و هر روزش عقب‌نشینی از آن کسی که در تصوراتش از خود ساخته بود.",
    "مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "خانم الم فقط او را در آغوش گرفته و مثل بچه‌ای پشت سرش را نوازش کرده بود. نه حرف‌های کلیشه‌ای زده و نه سعی کرده بود با حرف‌های دروغین آرامش کند. برعکس، فقط نگرانش بود. نورا صدای خانم الم را به‌یاد می‌آورد که می‌گفت: «همه‌چیز بهتر می‌شه، نورا. همه‌چیز درست می‌شه.»",
    "«نگران نباش. دستمال‌ها هم مثل زندگی‌ها هستن. همیشه تعداد زیادی ازشون هست.»",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "فقط وقتی قدرم رو می‌دونستی که به‌دستم نیاورده بودی، که این واقعاً علامت خوبی نیست. پس رؤیاهای من چی می‌شن؟»",
    "«قراره چیزهای زیادی وجود داشته باشن که تو نمی‌فهمی‌شون.",
    "هیچی به دنیا اضافه نمی‌کنم. فقط دارم توی دل‌سوزی واسه خودم غرق می‌شم.",
    "وقتی آخرین صفحه را باز کرد، یکی از آخرین حسرت‌هایش را دید که داشت آهسته‌آهسته از صفحه ناپدید می‌شد. حروف عبارت «خوب از ولتر مراقبت نکردم»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن",
    "«آره. همیشه دفعهٔ دیگه‌ای هم هست.»",
    "مهم‌ترین دلیل متفاوت بودنش نسبت به قبل هم این بود که کتاب سنگین و دردناک حسرت‌هایش سوخته و خاکستر شده بود.",
    "نورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "نورا در بیشتر زندگی‌ها، دست‌کم از نظر فیزیکی، جایی گرم و نرم بود. بااین‌حال در این زندگی داشت حسی جدید را تجربه می‌کرد. شاید هم حسی قدیمی که مدت‌ها پیش دفن شده بود. منظرهٔ یخچال‌ها به او یادآوری کرد که پیش از هرچیز، انسانی است که روی یک سیاره زندگی می‌کند.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "اما تبدیل به کسی شدم که مدتی رو توی فضا بوده. چیزی که باید به‌خاطر بسپاری اینه که این یه موقعیت کمیاب و خاصه و می‌تونیم هر اشتباهی رو که کردیم جبران کنیم و هر زندگی‌ای رو که دوست داریم تجربه کنیم، هر زندگی‌ای. بلندپرواز باش... می‌تونی هرچیزی که می‌خوای باشی. چون توی یه زندگی، دقیقاً همون آدمی هستی که توی سرت تصور می‌کنی.",
    "نورا اینستاگرامش را بررسی کرد. در این زندگی یازده‌میلیون و سیصدهزار دنبال‌کننده داشت.\n لعنتی، عجب ظاهر خوبی داشت!",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "عجیبه که وقتی زندگی‌ت عوض می‌شه، آدم‌های اطرافت هم چقدر رفتار متفاوتی از خودشون نشون می‌دن. فکر کنم بهای شهرت همینه.»",
    "نقش بازی کردن در زندگی‌ای که سرنوشتش بود تلاش زیادی لازم نداشت.",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    " زنده بودنم به‌عنوان یه آدم بی‌فایده و به‌هیچ‌جانرسیده، دردناک‌تر از چیزیه که هرکسی از مُردنم حس می‌کنه",
    "واقعاً به آدم حالی می‌کنه، نه؟»\n‫«چی رو؟»\n‫«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه",
    "‫«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "یاد گرفت که ازبین‌بردن پشیمانی‌ها و حسرت‌هایش درواقع راهی برای به حقیقت پیوستن آرزوهایش بود، چون هر شیوهٔ زندگی‌ای که به ذهنش می‌رسید سرانجام در جهان در حال انجام شدن بود.",
    "انگار نورا به درکی از زندگی رسیده بود و می‌دانست اگر هم تجربهٔ ناخوشایندی پیش بیاید، قرار نیست همیشه این‌طور باشد.",
    "«همهٔ لذتش به پریدن بین زندگی‌هاست، مون اَمی.»\n«اما اگه لذت اصلی توی موندگار شدن باشه، چی؟»",
    "هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "نورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "اصلاً نمی‌دانست کجا زندگی می‌کند یا شغلش چیست یا اصلاً بعد از استخر باید به کجا برود، اما درعین‌حال همین موضوع برایش حس آزادی خاصی داشت. اینکه بدون هیچ انتظار یا توقعی، حتی از طرف خودش، صرفاً وجود داشته باشد.",
    "مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "نقل‌قولی از هنری دیوید ثورو. همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "کتاب‌ها ارزشمندن. باید بااحتیاط باهاشون رفتار کنی.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "«انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام داده‌یم تغییر بدیم...",
    "«شاید لازم باشه این‌قدر نگران تأیید دیگران نباشی، نورا. لازم نیست کسی بهت اجازه بده تا خودت...»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است»",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است.",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "وقتی کوچیک‌تر از اون بودیم\nکه از فردا بترسیم\nیا غصهٔ دیروز رو بخوریم\nفقط\nخودمون بودیم\nو زمان فقط\nبه حالا خلاصه می‌شد\nزندگی می‌کردیم\nحرکتی نمی‌کردیم\nمثل بازوهای توی آستین\nچون وقت داشتیم\nوقت نفس کشیدن",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "نورا به خال کوچک روی دست چپش خیره شد. آن خال هم در تمام زندگی‌اش همراه او همه‌چیز را تحمل کرده بود. فقط همان‌طور سر جایش مانده و اهمیتی نداده بود، مثل یک خال.",
    "سیل معذرت‌خواهی‌هایش جاری شد و نزدیک بود او را در خود غرق کند.",
    "مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "نورا همیشه احساس می‌کرد از نسل کسانی است که در تمام عمرشان حسرت خورده‌اند و امیدهایشان نابود شده و بعد همین شکست‌ها در زندگی نسل‌های بعدشان بازتاب یافته است",
    "راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "بیماری روح‌آزاری از درون نورا را می‌خورد. انگار ذهنش داشت خودش را بالا می‌آورد.",
    "برای سیلویا پلات، هستی مثل یه درخت انجیر بود و هر زندگی‌ای که می‌تونست تجربه کنه  از اون زندگی‌ای که توش ازدواج کرده و خوش‌حاله گرفته، تا اون زندگی‌ای که توش شاعر موفقی می‌شه  تمام این زندگی‌ها انجیرهای شیرین و آبدار این درخت بودن، اما اون نمی‌تونست همهٔ انجیرهای شیرین و آبدار رو مزه کنه. به همین خاطر هم به چشم خودش می‌دید که انجیرها فاسد و خراب می‌شن و ازبین می‌رن. فکر کردن به تمام زندگی‌هایی که تجربه نمی‌کنیم می‌تونه دیوونه‌مون کنه.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "گفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن. تا حالا اسم عدد دانبار رو شنیدهٔ؟»\nبعد دربارهٔ مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "درحالی‌که زیر نور ضعیف غذاخوری بیمارستان نشسته بودند، اَش به او گفته بود: «مثلاً توی کتاب روز رستاخیز. اگه بخونی‌ش، متوجه می‌شی جمعیت معمول یه جامعهٔ انگلیسی توی اون دوران صدوپنجاه نفر بوده. جز توی کِنت که صد نفر بوده. من هم اهل کِنتم. ژنی داریم که باعث می‌شه ضداجتماعی باشیم.»\nنورا جواب داده بود: «قبلاً رفته‌م کِنت و متوجه این قضیه شدم. اما از نظریه‌ت خوشم می‌آد. این تعداد آدمی رو که گفتی می‌شه توی یه ساعت توی اینستاگرام دید.»\n«دقیقاً، و این اصلاً زندگی سالمی نیست! مغزمون نمی‌تونه چنین وضعی رو تحمل کنه. برای همینه که بیشتر از هروقت دیگه‌ای به ارتباط مستقیم با آدم‌ها تمایل داریم...",
    "«همهٔ ما انتخاب‌هایی داریم، نورا. یه چیزی داریم به اسم اختیار.»\n«خب، نه، اگه با دید جبرگرایی به دنیا نگاه کنی.»",
    "بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "ظاهراً قرار نبود نورا حتی در مرگ هم موفقیتی به‌دست بیاورد.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "شاید حتی خودکشی هم برایش کار زیادی محسوب می‌شده. شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "«استخر از همیشه کمی شلوغ‌تر بود..",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "گفت: «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "فقط مشکل اینجاست که اوضاع بده و دیگه نمی‌تونم بهت حقوق بدم و بذارم مشتری‌ها رو با قیافهٔ افسرده‌ت فراری بدی.»",
    "‫«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "سکوت محیط باعث شد بفهمد که در هرجای دیگری در دنیا چقدر سروصدا زیاد است. اینجا صداها معنا دارند. اگر صدایی بشنوی، باید به آن توجه کنی.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "چیزی که باید به‌خاطر بسپاری اینه که این یه موقعیت کمیاب و خاصه و می‌تونیم هر اشتباهی رو که کردیم جبران کنیم و هر زندگی‌ای رو که دوست داریم تجربه کنیم، هر زندگی‌ای. بلندپرواز باش... می‌تونی هرچیزی که می‌خوای باشی. چون توی یه زندگی، دقیقاً همون آدمی هستی که توی سرت تصور می‌کنی.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "گفت: «مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»",
    "‫«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "نه به این ساحل نزدیک‌تر بود و نه به آن ساحل.\nنورا در بیشتر عمرش همین حس را داشت.\nگیر افتاده در وسط. در تقلا و تلاش فقط برای اینکه زنده بماند، درحالی‌که نمی‌دانست باید از کدام راه برود و خودش را به کدام مسیر بسپارد تا پشیمان نشود.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "همچنان در تمام مدرسه با او بیشتر از همه احساس هم‌فکری می‌کرد. حتی روزهایی هم که باران نمی‌آمد، زنگ تفریح بعدازظهرش را در کتابخانهٔ کوچک می‌گذراند.\nنورا به او گفت: «سرما",
    "اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "با همدیگر مهربان باشید.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت.",
    "«قراره چیزهای زیادی وجود داشته باشن که تو نمی‌فهمی‌شون.»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "«زندگی پر از پدیده‌های عجیبه.»",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد.",
    "شاید لازم باشه این‌قدر نگران تأیید دیگران نباشی",
    "انسان‌های خوب بسیار کمیابند.",
    "بعضی حقایق دیدنی نیستند.",
    "قدرت هراس‌انگیز اهمیت دادن به دیگری و اهمیت داشتن برای او را حس کرد.",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "حالا می‌دانست وقتی بخواهد، چه کارهایی از عهده‌اش برمی‌آید.",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«خب، الان دیگه فکر نمی‌کنی درست از گربه‌ت مراقبت نکردی. به بهترین شکلی که می‌شد مراقب ولتر بودی. تو ازش مراقبت کردی، اون هم به همون اندازه‌ای دوستت داشت که تو دوستش داشتی. شاید هم نمی‌خواست مردنش رو ببینی، چون گربه‌ها می‌فهمن. وقتی پایان عمرشون نزدیک بشه، خیلی خوب این رو می‌دونن. رفت بیرون، چون قرار بود بمیره. خودش هم خبر داشت.»",
    "تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد. همهٔ اون زندگی‌ها هم توی کتابخونهٔ نیمه‌شب وجود دارن. همه‌شون درست به‌اندازهٔ این زندگی واقعی‌ان",
    "نورا لحظه‌ای حسی شبیه ماهواره‌ای داشت که به‌سمت زمین کشیده شده و در مدار آن گیر افتاده.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "زندگی هرکسی می‌تونه به بی‌نهایت شکل مختلف پیش بره.",
    "به نیل گفت: «معذرت می‌خوام. گربه‌م مُرد. دیشب. باید دفنش می‌کردم. خب، یکی کمکم کرد دفنش کنم، اما بعدش توی خونه تنها شدم و نتونستم بخوابم. یادم رفت واسه صبح ساعت بذارم و تا ظهر بیدار نشدم و بعدش مجبور شدم سریع بیام.»",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "در این زندگی نورا چهار علامت تعجب را پشت‌سرهم می‌گذاشت. احتمالاً آدم‌هایی که راحت‌تر و شادتر بودند این کار را می‌کردند.\nامیدبخش بود.",
    "در این زندگی نورا چهار علامت تعجب را پشت‌سرهم می‌گذاشت. احتمالاً آدم‌هایی که راحت‌تر و شادتر بودند این کار را می‌کردند.\nامیدبخش بود.",
    "نورا در بیشتر زندگی‌ها، دست‌کم از نظر فیزیکی، جایی گرم و نرم بود. بااین‌حال در این زندگی داشت حسی جدید را تجربه می‌کرد. شاید هم حسی قدیمی که مدت‌ها پیش دفن شده بود. منظرهٔ یخچال‌ها به او یادآوری کرد که پیش از هرچیز، انسانی است که روی یک سیاره زندگی می‌کند. متوجه شد تقریباً تمام کارهایی که در طول عمرش انجام داده، تمام چیزهایی که خریده یا برای رسیدن به آنها تلاش کرده و بعد به‌طریقی مصرفشان کرده، قدم‌به‌قدم از این درک دورش کرده‌اند که او و تمام انسان‌ها فقط یکی از نُه میلیون گونهٔ زیستی روی زمین هستند.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "به قیافه‌اش می‌خورد خسته باشد، مثل آهی خسته در کالبدی انسانی.",
    "نورا یاد حس خوب شنا در استخر افتاد. اینکه چقدر احساس زنده بودن می‌کرد. بعد اتفاقی درونش رخ داد. حسی عجیب، مثل تغییری در دلش. تغییری فیزیکی. تغییری در او. ناگهان فکر مرگ خاطرش را آزرده کرد.",
    "تمام حرف‌هایش حقیقت داشتند. فکر می‌کرد ظاهرش هم مُهر تأییدی بر حرف‌هایش باشد. صورتش آرایش نداشت، موهایش را شُل‌وول دم‌اسبی بسته بود و همان پیش‌بند مخمل‌کبریتیِ سبزرنگ دست‌دومی را به تن داشت که تمام هفته پوشیده بود.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "نورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "اگر نزدیک سیاه‌چاله‌ای شوی، نیروی جاذبه‌اش تو را به عمق حقیقت شوم و تاریک خود می‌کشد.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "غیرممکن است که در کتابخانه‌ای بایستی و دلت نخواهد کتاب‌ها را از طبقات بیرون بکِشی.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "از نظر علمی همیشه گفته شده که فضای خاکستری بین مرگ و زندگی جای مرموزیه. جای خاصی که ما دیگه نه اینیم و نه اون. یا شاید هم دو تاشیم. زنده و مرده.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "بیرون رفت و به این فکر کرد که آیا واقعاً می‌شود زندگی‌ای را با دیدن چند دقیقه پس از نیمه‌شب یک روز سه‌شنبه قضاوت کرد؟",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "بعضی حقایق دیدنی نیستند.",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.",
    "جایی برای ماندگار شدن وجود ندارد",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد.",
    "اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.",
    "«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "سیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است",
    "خانم الم گفت: «هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«باید زندگی‌ای رو انتخاب کنی که توش در شادترین حالتی، وگرنه خیلی زود دیگه قدرت انتخابی نخواهی داشت.»",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری.",
    "نورا قصه را کوتاه کرد. «فشارش خیلی زیاد بود.»\n«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیهٔ ترمودینامیک بود. شاید حتی اصول اولیهٔ وجود.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "حسرت که آدم را ترک نمی‌کند. مثل نیش پشه‌کوره که نیست. تا ابد می‌خارد.",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "زندگی هرکسی می‌تونه به بی‌نهایت شکل مختلف پیش بره.",
    "«چون این زندگی وجود نداره.»\n«مگه نگفتین هر زندگی‌ای که بخوام وجود داره؟»\n«هر زندگی ممکنی. این‌طور که مشخص شد، ولتر بیماری وخیمی داشته به اسم...» به‌دقت اسم بیماری را از توی کتاب خواند. «کاردیومیوپاتی محدودکنندهٔ بسیار شدید. از لحظهٔ تولد این بیماری رو داشته و سرنوشتش این بوده که توی همون سن کم قلبش مشکل پیدا کنه و تلف بشه.»\n«اما ماشین بهش زد.»",
    "«دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است. نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت.",
    "گفت: «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "گفت: «مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی",
    "نورا قصه را کوتاه کرد. «فشارش خیلی زیاد بود.»\n«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "زیبایی این بازی همینه دیگه، مگه نه؟ هیچ‌وقت نمی‌شه فهمید چطوری تموم می‌شه.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "نورا در دانشگاه مقاله‌ای با عنوان «اصول خاطره و تخیل هابز» نوشته بود. توماس هابز در نوشته‌هایش خاطره و قوهٔ تخیل را عملاً یکی حساب کرده بود. نورا هم از وقتی این موضوع را کشف کرد، دیگر هرگز کاملاً به خاطراتش اعتماد نکرد.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیهٔ ترمودینامیک بود. شاید حتی اصول اولیهٔ وجود.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "فقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.\nبرای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم.",
    "آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه",
    "آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه",
    "نورا دیگر حس نمی‌کرد فقط برای برطرف کردن آرزوها و رؤیاهای دیگر آنجاست. دیگر حس نمی‌کرد حس رضایت و خرسندی را فقط با بی‌عیب‌ونقص‌ترین دختر، خواهر، شریک زندگی، همسر، مادر، کارمند یا هرچیز دیگری جز انسانی معمولی بودن به‌دست می‌آورد. انسانی عادی که فقط اهداف خودش را دنبال می‌کند و به خودش جواب می‌دهد.",
    "سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن",
    "اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است»",
    "سه ساعت پیش از آنکه تصمیم به مردن بگیرد، تمام بدنش از حسرت و پشیمانی تیر می‌کشید. انگار که ناامیدی توی ذهنش به‌طریقی راهش را به تن و اندام‌هایش باز کرده بود. گویی ذره‌ذرهٔ وجودش را به تسخیر خود درآورده بود.\nبه‌یادش می‌آورد که همه در نبودِ او زندگی بهتری خواهند داشت. اگر نزدیک سیاه‌چاله‌ای شوی، نیروی جاذبه‌اش تو را به عمق حقیقت شوم و تاریک خود می‌کشد.",
    "کلیشه‌ای در دنیای موسیقی هست که می‌گوید هنگام پیانونوازی هیچ نُتی اشتباهی نیست. اما زندگی نورا ترکیبی از تمام سروصداهای ناموزون بود؛ قطعه‌ای که می‌توانست به اشکال زیبایی نواخته شود، اما در بدترین مسیر پیش رفت.",
    "رگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "(به قلم آنکه کسی نیست، اما همه‌کس بوده است)",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "خانم الم با سرفه گفت: «برو. زندگی کن.»",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم.",
    "هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "آرتور شوپنهاورِ فیلسوف در یکی از دوره‌های آرام و پرلطافت زندگی‌اش نوشته بود: «ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.»",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه",
    "ورای نومیدی\nسارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "نورا حتی از خودش هم نمی‌توانست مراقبت کند، چه برسد به دیگری.",
    "بعضی‌هاشون فکر می‌کردن اگه بمیرن، بهتره، اما هم‌زمان دوست داشتن به شکل دیگه‌ای از خودشون زندگی کنن.»\n«زندگی شرودینگری. هم زنده و هم مُرده، البته توی ذهن خودت.»\n«اگزکتمان! هر بلایی هم که اون حسرت‌ها سر ذهنمون آورد، هر... چطوری بگم؟ هر اتفاق شیمیایی‌ای که توی شبکهٔ عصبی‌مون رخ داد و باعث شد حسرت برای زندگی رو با مرگ اشتباه بگیریم، به‌طریقی ما رو به این وضعیت انداخت که وسطشون گیر بیفتیم.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است. نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "خیلی سخت نیست که خودمان را از دریچهٔ چشم دیگران ببینیم و آرزو کنیم به همان شکلی بودیم که آنها ما را می‌بینند. حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "حروف عبارت «خوب از ولتر مراقبت نکردم» یکی‌یکی از روی صفحه پاک شدند، مثل غریبه‌هایی که در مِه ناپدید می‌شوند.\nنورا پیش از آنکه اتفاق بدی بیفتد، کتاب را بست.\n«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "خانم الم گفته بود: هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر. همیشه باید این رو به‌یاد داشته باشی.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "امیدوار بود بیفتد. سرش را می‌گفت. امیدوار بود روی زمین بیفتد تا دیگر هرگز مجبور نشود با غریبه‌ها مکالمه‌ای داشته باشد.",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»\n«داری یکی از جملات آلبر کامو رو نقل‌قول می‌کنی.»\n«مچم رو گرفتی.»",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "عزیزی که این نامه را می‌بینی،\nمن موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.\nاگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.\nچیزی برای ارائه ندارم. متأسفم.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»\nـ سقراط",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است. نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "پشت پیانوی الکتریک کوچکش نشست، اما آهنگی ننواخت. به زمان‌هایی فکر کرد که کنار لئو می‌نشست و یادش می‌داد چطور پیش‌درآمد شوپن را در گام می مینور بنوازد. لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود",
    "چیزی که باید به‌خاطر بسپاری اینه که این یه موقعیت کمیاب و خاصه و می‌تونیم هر اشتباهی رو که کردیم جبران کنیم و هر زندگی‌ای رو که دوست داریم تجربه کنیم، هر زندگی‌ای. بلندپرواز باش...",
    "چیزی که باید به‌خاطر بسپاری اینه که این یه موقعیت کمیاب و خاصه و می‌تونیم هر اشتباهی رو که کردیم جبران کنیم و هر زندگی‌ای رو که دوست داریم تجربه کنیم، هر زندگی‌ای. بلندپرواز باش... می‌تونی هرچیزی که می‌خوای باشی. چون توی یه زندگی، دقیقاً همون آدمی هستی که توی سرت تصور می‌کنی.»",
    "به‌نظر می‌رسه تمام زندگی‌ت داشتی حرف‌هایی رو می‌زدی که واقعاً بهشون عقیده نداشتی. این یکی از موانع توئه.",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "مشکل اساسی و بنیادینش، همان چیزی که باعث شده بود کاملاً آسیب‌پذیر بشود، کمبود عشق بود. در آن زندگی حتی برادرش هم او را دوست نداشت. بعد از مرگ ولتس، دیگر هیچ‌کس را نداشت. نه او کسی را دوست داشت و نه کسی او را. خودش و زندگی‌اش پوچ شده بودند و فقط این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت و مثل مجسمه‌ای از جنس اندوه و غم می‌کوشید وانمود کند مثل تمام انسان‌های دیگر است، اما فقط در حدی که زنده بماند.",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "کلیشه‌ای در دنیای موسیقی هست که می‌گوید هنگام پیانونوازی هیچ نُتی اشتباهی نیست. اما زندگی نورا ترکیبی از تمام سروصداهای ناموزون بود؛ قطعه‌ای که می‌توانست به اشکال زیبایی نواخته شود، اما در بدترین مسیر پیش رفت.",
    "هر حرکتش اشتباه بود، هر تصمیمش فاجعه و هر روزش عقب‌نشینی از آن کسی که در تصوراتش از خود ساخته بود.",
    "شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره.",
    "به‌خاطر تجربهٔ نزدیک به مرگش شوکه نشده بود؛ از درک اینکه می‌خواهد زنده بماند شوکه شده بود.",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "حقیقت جالبی که در این مدت فهمیده بود این بود که هر تعداد زندگی را هم که تجربه می‌کرد و هرچقدر هم که آن زندگی‌ها با همدیگر فرق داشتند، تقریباً همیشه گوشی نورا کنار تختش قرار داشت. در این زندگی هم مثل تمام زندگی‌های دیگر گوشی روی میز کنار تختش بود، ب",
    "نورا ناگهان در دلش چیزی احساس کرد. یک‌جور ترس که به‌اندازهٔ همان ترس روبه‌رو شدن با خرس قطبی واقعی می‌نمود.\nترس از حسی که در قلبش داشت.\nعشق.\nمی‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "پس از خوردنِ نوشیدنی به درکی کاملاً واضح و آشکار رسید؛ برای این زندگی ساخته نشده بود.\nهر حرکتش اشتباه بود، هر تصمیمش فاجعه و هر روزش عقب‌نشینی از آن کسی که در تصوراتش از خود ساخته بود.\nشناگر، موسیقی‌دان، فیلسوف، همسر، مسافر، یخچال‌شناس، خوش‌حال، محبوب؛ هیچ‌چیز.\nحتی نتوانسته بود عنوان «صاحب گربه» یا «استاد یک‌ساعتهٔ هفتگیِ پیانو» یا «انسانی با روابط‌عمومی متوسط» را برای خود حفظ کند.\nقرص‌هایش جواب نداده بودند.",
    "حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "«تا الان چند تا زندگی رو تجربه کردهٔ؟»\n‫«خیلی. نزدیک سیصد تا.»\n‫«سیصد تا؟»\n‫«خیلی چیزها رو تجربه کردم. به تمام قاره‌های زمین رفتم. بااین‌حال هیچ‌وقت به زندگی‌ای نرسیدم که جذبم کنه. دیگه قبول کرده‌م که تا ابد همین‌طوری بمونم. فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت زندگی‌ای پیدا کنم که واقعاً بخوام توش بمونم. زیادی کنجکاو می‌شم. اشتیاقم به تجربه کردن یه زندگی دیگه خیلی زیاده.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»\n‫«داری یکی از جملات آلبر کامو رو نقل‌قول می‌کنی.»\n‫«مچم رو گرفتی.»",
    " «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n‫«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "به‌نظر من به جایی رسیدهٔ که دیگه به‌خاطر درخت‌های زیادِ اطرافت، جنگل رو نمی‌بینی",
    "«ببین، وقتی راجع به چیزهایی که نمی‌دونی نگران شدی، کار خوبی که می‌تونی بکنی اینه که چیزهایی رو که می‌دونی یاد خودت بیاری.»",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "چیزی که یاد گرفتم (به قلم آنکه کسی نیست، اما همه‌کس بوده است)",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی",
    "شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی.",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "یادت رفته روان‌شناسه چی گفت؟ گفت باید روی اینکه می‌خوایم کجا بریم تمرکز کنیم، نه‌اینکه قبلاً کجا بودیم و چی شده.»",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»\nاین حرفش درد داشت. نفس در سینهٔ نورا بند آمد.\nبا صدایی لرزان حرف راوی را جبران کرد. «مشکل تو هم اینه که بقیه رو به‌خاطر زندگی مزخرف خودت مقصر می‌دونی.»\nراوی انگار که توگوشی خورده باشد سری تکان داد. مجله‌اش را سر جایش گذاشت.\n«می‌بینمت، نورا.»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "همان‌طور به صفحهٔ شطرنجش خیره مانده و به این فکر می‌کرد که چطور خودش را شکست بدهد.\nگفت: «مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "فقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند",
    "هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "اگه در زمان‌های گذشته مسیر متفاوتی رو انتخاب کرده بودین، حالا زندگی‌های دیگه‌ای رو تجربه می‌کردین.",
    "«چیزی که لازم داری آزادیه.»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "خانم الم گفت: «هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "اگر نزدیک سیاه‌چاله‌ای شوی، نیروی جاذبه‌اش تو را به عمق حقیقت شوم و تاریک خود می‌کشد.",
    "«انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی.",
    "«اما هنوز نمی‌فهمم اگه می‌دونستین ولتس مُرده، واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»\n«سخت به‌نظر می‌آد.»",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "«اما هنوز نمی‌فهمم اگه می‌دونستین ولتس مُرده، واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.",
    "اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "وقتی نورا به زندگی اصلی‌اش فکر می‌کرد، مشکل اساسی و بنیادینش، همان چیزی که باعث شده بود کاملاً آسیب‌پذیر بشود، کمبود عشق بود.",
    "«مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است. ",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "بابا می‌گه همه‌چیزم رو حروم کردم.",
    "فکر می‌کرد لبخندش می‌تواند او را در همان دنیای قدیمی نگه دارد، دنیایی که در آن ولتس هنوز زنده بود",
    "بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی.",
    "انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "نورا می‌خواست هدفی داشته باشد؛ چیزی که دلیلی برای بودنش باشد، اما هیچ‌چیز نداشت.",
    "تمام شد. کسی به نورا نیاز نداشت. در این دنیا اضافه بود.",
    "همه در نبودِ او زندگی بهتری خواهند داشت.",
    "وارد اینستاگرام شد و دید که همه زندگی‌شان را ساخته‌اند، جز او.",
    "با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.\nچیزی برای ارائه ندارم.",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت.",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است. نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر",
    "بعضی وقت‌ها فقط همین که حقیقتِ وجود خودت رو با صدای بلند بگی، برای پیدا کردن بقیهٔ افراد شبیه به خودت کافیه.",
    "فیزیک کوانتوم هر ذره‌ای را دارای پادذره‌ای کاملاً مشابه، ولی با بار الکتریکی مخالف می‌داند. ماده و پادماده از بیرون تشخیص‌پذیر نیستند. حتی تک‌تک اتم‌های آنها نیز یکسانند. تنها در درونِ اتم‌هاست که ویژگیِ مکمل بودنِ آنها خود را نشان می‌دهد. بر اساس قوانین فیزیک، انرژی مَهبانگ (بیگ‌بنگ) باید مقادیر یکسانی از ماده و پادماده را در جهان پدید آورده باشد. وقوع هر واکنشی در جهان که باعث تولید ذره‌ای ماده می‌شود، هم‌زمان پادمادهٔ آن را نیز ایجاد می‌کند. بنابراین فقدان وجود پادماده در تودهٔ عالم امروزی معماست. یکی از مهم‌ترین چالش‌های فیزیک‌دانان حل این معماست که چرا در جهان، تقارنی بین ماده و پادماده یافت نمی‌شود.",
    "بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟",
    "شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن.",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری.",
    "هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی.",
    "همچین پول زیادی ندارم. این روزها آهنگ زدن توی میخونه‌ها خیلی به‌صرفه نیست، حتی وقتی قبول کنی دست‌شویی‌هاشون رو تمیز کنی. تا حالا دست‌شویی میخونه‌ها رو تمیز کردهٔ، نورا؟»\n«حالا که قراره ثابت کنیم کدوممون بدبخت‌تریم، باید به عرضت برسونم که به من هم خیلی خوش نمی‌گذره.»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد.",
    "«کتابدارها هم اطلاعات دارن. می‌تونن آدم رو به‌طرف کتاب‌های درست و زندگی‌های درست هدایت کنن. بهترین جاها رو پیدا می‌کنن، مثل موتورهای جست‌وجویی که روح داشته باشن.»\n«دقیقاً. اما تو هم باید بدونی چی دوست داری. باید بدونی که چی رو توی موتور جست‌وجوی فرضی بنویسی. بعضی وقت‌ها هم باید چند بار امتحان کنی تا نتیجهٔ دل‌خواهت رو به‌دست بیاری.»",
    "«انتقالت از کتاب به اینجا، از زندگی‌ای که انتخاب کردی به اینجا. ظاهراً مشکلی وجود داره. کل سیستم دچار مشکل شده و من هم هیچ کنترل مستقیمی روش ندارم. یه مشکل خارجیه.»\n«منظورتون زندگی واقعی‌مه؟»\nخانم الم به صفحهٔ مانیتور خیره شد. «آره. چون کتابخونهٔ نیمه‌شب فقط به این خاطر وجود داره که تو توی زندگی اصلی‌ت وجود داری.»\n«پس یعنی... دارم می‌میرم؟»\nخانم الم خسته به‌نظر می‌رسید. «ممکنه. بهتره این‌طور بگم که امکان داره در حال نزدیک شدن به زمانی باشیم که همهٔ امکان‌ها و احتمالات ازبین می‌رن.»",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی.",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر. همیشه باید این رو به‌یاد داشته باشی.",
    "کتاب حسرت‌ها داره سبک‌تر می‌شه. حالا دیگه خیلی جاهاش سفیده... به‌نظر می‌رسه تمام زندگی‌ت داشتی حرف‌هایی رو می‌زدی که واقعاً بهشون عقیده نداشتی. این یکی از موانع توئه.»",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.",
    "خانم الم گفت: «اگه می‌خوای بالاخره زمانی توی شطرنج موفق بشی، باید یه چیزی رو درک کنی.» انگار نورا هیچ کار مهم‌تری نداشت. «چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه.",
    "هم‌مسافت. نه به این ساحل نزدیک‌تر بود و نه به آن ساحل.\nنورا در بیشتر عمرش همین حس را داشت.\nگیر افتاده در وسط. در تقلا و تلاش فقط برای اینکه زنده بماند، درحالی‌که نمی‌دانست باید از کدام راه برود و خودش را به کدام مسیر بسپارد تا پشیمان نشود.\nبه ساحل سمت دیگر رودخانه نگاه کرد که البته حالا چندین قفسهٔ کتاب هم داشت، اما هنور هم می‌شد شبح درخت بزرگ افرایی را دید که مثل پدر یا مادری نگران روی آب خم شده بود و باد میان برگ‌هایش می‌وزید.\nخانم الم که ظاهراً افکار نورا را می‌شنید گفت: «اما بالاخره خودت رو به یه مسیر سپردی و زنده موندی.»",
    "به‌نظر من به جایی رسیدهٔ که دیگه به‌خاطر درخت‌های زیادِ اطرافت، جنگل رو نمی‌بینی.»\n«نمی‌فهمم منظورتون چیه.»\n«حق با توئه که این زندگی‌ها رو مثل پیانویی می‌بینی که پشتش نشستهٔ و آهنگ‌هایی رو می‌زنی که اصلاً شباهتی به خودت ندارن. داری خودت رو فراموش می‌کنی. با تبدیل شدن به همه، کم‌کم هویتت رو ازدست می‌دی. داری زندگی اصلی‌ت رو فراموش می‌کنی. فراموش می‌کنی که چی برات مفید بود و چی نه. حسرت‌هات رو فراموش می‌کنی.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "فقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.",
    "بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "دیروز من مطمئن بودم که آینده‌ای ندارم و پذیرش زندگی‌ام به شکل کنونی‌اش برایم غیرممکن است. امروز همان زندگی پرآشوب و شلوغ برایم پر از امید  و احتمالات گوناگون  به‌نظر می‌رسد.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.\nمسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست.",
    "مهم‌ترین دلیل متفاوت بودنش نسبت به قبل هم این بود که کتاب سنگین و دردناک حسرت‌هایش سوخته و خاکستر شده بود.",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "کلیشه‌ای در دنیای موسیقی هست که می‌گوید هنگام پیانونوازی هیچ نُتی اشتباهی نیست",
    "زیبایی این بازی همینه دیگه، مگه نه؟ هیچ‌وقت نمی‌شه فهمید چطوری تموم می‌شه.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "ترس وقتی بود که وارد سردابی می‌شد و از این می‌ترسید که در پشت‌سرش بسته شود. ناامیدی وقتی هست که در پشت‌سر بسته و قفل شود.",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.",
    "بااین‌حال به‌نظرش غیرممکن بود که پیام دیگری برای دَن بفرستد. نه به‌خاطر اینکه احساسی به او نداشته باشد، بلکه دقیقاً به‌خاطر اینکه هنوز دوستش داشت و نمی‌خواست دوباره احتمال آسیب رساندن به او را به جان بخرد.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "عزیزی که این نامه را می‌بینی،\nمن موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.\nاگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.\nچیزی برای ارائه ندارم. متأسفم.\nبا همدیگر مهربان باشید.\nخدانگهدار.\nنورا.",
    "این زندگی خیلی خشن بود و هیچ سازشی نمی‌کرد. در آن لحظه دمای هوا هفده درجه زیر صفر بود و نورا تازه از خورده شدن توسط خرس قطبی نجات یافته بود. بااین‌حال فکر می‌کرد شاید مشکل زندگی اصلی‌اش تا حدودی سادگی و بی‌مزگی‌اش بوده.\nتا پیش از این همیشه تصور می‌کرد میان‌مایگی و ناامیدی از همه‌چیز در سرنوشتش بوده.\nدرحقیقت نورا همیشه احساس می‌کرد از نسل کسانی است که در تمام عمرشان حسرت خورده‌اند و امیدهایشان نابود شده و بعد همین شکست‌ها در زندگی نسل‌های بعدشان بازتاب یافته است.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "گفت: «مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "دلم برای گربه‌م تنگ شده. خسته‌ام.",
    "هر زندگی‌ای که از زمانِ آمدن به کتابخانه امتحان کرده بود درواقع رؤیای شخصی دیگر بود. زندگی اولی که ازدواج کرده بود و میخانه داشت رؤیای دَن بود. سفر به استرالیا رؤیای ایزی بود و حسرت نورا دربارهٔ نرفتن، بیشتر به صمیمی‌ترین دوستش مربوط می‌شد تا خودش. رؤیای قهرمان شنا شدن متعلق به پدرش بود،. بله، حقیقت داشت که در دوران کودکی به قطب شمال علاقه داشت و می‌خواست یخچال‌شناس شود، اما آن تصمیم هم تا حد زیادی از گفت‌وگوهایش با خود خانم الم در کتابخانهٔ مدرسه شکل گرفته بود. هزارتو هم، خب، آن هم از همان اول رؤیای برادرش بود.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "«انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام داده‌یم تغییر بدیم... اما تو دیگه توی دوران زندگی نیستی. اومدی بیرون. این موقعیت رو داری که ببینی همه‌چیز می‌تونست چطور پیش بره.»",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند",
    "انگار نورا به درکی از زندگی رسیده بود و می‌دانست اگر هم تجربهٔ ناخوشایندی پیش بیاید، قرار نیست همیشه این‌طور باشد. متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.\nنورا حدس می‌زد همین شالوده و درون‌مایهٔ اصلی افسردگی و نیز تفاوت میان ترس و ناامیدی باشد. ترس وقتی بود که وارد سردابی می‌شد و از این می‌ترسید که در پشت‌سرش بسته شود. ناامیدی وقتی هست که در پشت‌سر بسته و قفل شود.\nاما با هر زندگی‌ای که تجربه می‌کرد، چون مهارتش در استفاده از قوهٔ تخیلش بیشتر می‌شد، به‌نظر می‌رسید آن درِ استعاری باز و بازتر می‌شود. بعضی وقت‌ها کمتر از یک دقیقه و گاهی هم روزها یا هفته‌ها در زندگی‌ای می‌ماند. این‌طور به‌نظرش می‌رسید که هرچه زندگی‌های بیشتری را از سر می‌گذرانَد، کمتر در آنها احساس آرامش می‌کند.\nمشکل اینجا بود که نورا کم‌کم فراموش می‌کرد که کیست. مثل نجوایی آرام که دهان‌به‌دهان بچرخد و تکرار شود، کم‌کم حتی اسمش هم برایش به کلمه‌ای بی‌معنا تبدیل می‌شد.",
    "بودند. حتماً آن گروه سه‌نفره آخرین افراد توی میخانه بودند که رفتند.\nمیخانه بسیار جذاب و ترغیب‌کننده به‌نظر می‌رسید. گرم و باهویت.",
    "متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "بودند. حتماً آن گروه سه‌نفره آخرین افراد توی میخانه بودند که رفتند.\nمیخانه بسیار جذاب و ترغیب‌کننده به‌نظر می‌رسید. گرم و باهویت.",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "بودند. حتماً آن گروه سه‌نفره آخرین افراد توی میخانه بودند که رفتند.\nمیخانه بسیار جذاب و ترغیب‌کننده به‌نظر می‌رسید. گرم و باهویت.",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "بودند. حتماً آن گروه سه‌نفره آخرین افراد توی میخانه بودند که رفتند.\nمیخانه بسیار جذاب و ترغیب‌کننده به‌نظر می‌رسید. گرم و باهویت.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "رفت و از پنجره نگاهی به داخل انداخت. به‌نظر خالی می‌آمد، اما چراغ‌ها هنوز روشن بودند. حتماً آن گروه سه‌نفره آخرین افراد توی میخانه بودند که رفتند.\nمیخانه بسیار جذاب و ترغیب‌کننده به‌نظر می‌رسید. گرم و باهویت.",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است. نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "مدت زیادی را بیرون بگذراند.\nدو انگشتر در انگشت حلقه‌اش بود. یکی حلقهٔ یاقوت کبود نامزدی‌اش که بیش از یک سال پیش لرزان و گریان درش آورده بود و دیگری حلقهٔ ازدواج نقره‌ای ساده.",
    "ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی",
    "مدت زیادی را بیرون بگذراند.\nدو انگشتر در انگشت حلقه‌اش بود. یکی حلقهٔ یاقوت کبود نامزدی‌اش که بیش از یک سال پیش لرزان و گریان درش آورده بود و دیگری حلقهٔ ازدواج نقره‌ای ساده.",
    "درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.\nفقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.",
    "در این زندگی نورا چهار علامت تعجب را پشت‌سرهم می‌گذاشت. احتمالاً آدم‌هایی که راحت‌تر و شادتر بودند این کار را می‌کردند.\nامیدبخش بود.",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه",
    "در این زندگی نورا چهار علامت تعجب را پشت‌سرهم می‌گذاشت. احتمالاً آدم‌هایی که راحت‌تر و شادتر بودند این کار را می‌کردند.\nامیدبخش بود.",
    "مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.",
    "«آهان، راستی، یه خبر خوب دارم. دیگه لازم نیست قرص‌هام رو از داروخونه بگیری. پسری که توی داروخونه کار می‌کنه به همین نزدیکی‌ها نقل‌مکان کرده و گفت قرص‌هام رو برام می‌آره.»",
    "ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی",
    "پس از خوردنِ نوشیدنی به درکی کاملاً واضح و آشکار رسید؛ برای این زندگی ساخته نشده بود.\nهر حرکتش اشتباه بود، هر تصمیمش فاجعه و هر روزش عقب‌نشینی از آن کسی که در تصوراتش از خود ساخته بود.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "نورا فقط یک چیز را با اطمینان کامل می‌دانست. اینکه نمی‌خواست به فردا برسد.",
    "فقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.\nبرای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است",
    "می‌تونی یخچال‌شناس بشی. یه مقدار درباره‌ش تحقیق کردم و فهمیدم...»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«فکر می‌کردی توی زادگاهت بمونی و توی یه مغازه کار کنی؟ منظورم وقتیه که مثلاً چهارده سالت بود. اون موقع فکر می‌کردی چه‌کاره بشی؟»\n«توی چهارده‌سالگی؟ شناگر.» در آن سن سریع‌ترین دختر کشور در شنای قورباغه و رتبهٔ دوم سریع‌ترین در شنای آزاد بود. زمانی را به‌یاد آورد که در مسابقات شنای قهرمانی کشوری روی سکو ایستاده بود.\n«خب، چی شد؟»\nنورا قصه را کوتاه کرد. «فشارش خیلی زیاد بود.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت.",
    "نورا می‌دانست در تمام چیزهایی که انسان‌ها می‌بینند یک‌جور ساده‌سازی رخ داده است. انسان‌ها دنیا را سه‌بعدی می‌بینند. همین هم ساده‌سازی شده است. انسان‌ها اساساً موجوداتی با ذهنیت محدودند که همه‌چیز را برای ساده شدن تعمیم می‌دهند. مغزشان در وضعیت خودکار فعالیت می‌کند و در ذهنشان خیابان‌های پرپیچ‌وخم را صاف می‌بینند. به همین خاطر هم هست که همیشه گم می‌شوند.",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "حس آشنایی بود؛ حس ناکاملی در همهٔ زمینه‌ها، مثل یک پازل انسانی ناتمام. نیمه‌زنده و نیمه‌مرده.",
    "«تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد. همهٔ اون زندگی‌ها هم توی کتابخونهٔ نیمه‌شب وجود دارن. همه‌شون درست به‌اندازهٔ این زندگی واقعی‌ان.»",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«نه. کتاب حسرت‌ها داره سبک‌تر می‌شه. حالا دیگه خیلی جاهاش سفیده... به‌نظر می‌رسه تمام زندگی‌ت داشتی حرف‌هایی رو می‌زدی که واقعاً بهشون عقیده نداشتی. این یکی از موانع توئه.»\n«موانع؟»\n«آره. خیلی مانع توی سرت داری. نمی‌ذارن حقیقت رو ببینی.»\n«حقیقتِ چی؟»\n«حقیقتِ وجودی خودت. دیگه واقعاً باید تلاشت رو بیشتر کنی تا حقیقت رو ببینی، چون مهمه.»\n«فکر می‌کردم بی‌نهایت زندگی دارم که می‌تونم بینشون انتخاب کنم.»\n«باید زندگی‌ای رو انتخاب کنی که توش در شادترین حالتی، وگرنه خیلی زود دیگه قدرت انتخابی نخواهی داشت.»",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی",
    "«خب، زیبایی این بازی همینه دیگه، مگه نه؟ هیچ‌وقت نمی‌شه فهمید چطوری تموم می‌شه.»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "از لغزنده بودن خوشم می‌آد. از نقص و ناکاملی خوشم می‌آد.",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است",
    "از لغزنده بودن خوشم می‌آد. از نقص و ناکاملی خوشم می‌آد.",
    "سخت‌ترین بخش شغل جاسوسی هم همین است؛ احساساتی که مردم به تو نشان می‌دهند، مثل یک سرمایه‌گذاری اشتباه. حس می‌کنی داری چیزی را از مردم می‌دزدی.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "بعد دربارهٔ مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "«هیچ‌کی هیچ‌کی رو درک نمی‌کنه. کسی هم ما رو انتخاب نکرده.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«اگر اتفاقی برایم بیفتد، دوست دارم خودم آنجا باشم»",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن. تا حالا اسم عدد دانبار رو شنیدهٔ؟»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "«دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "بیرون رفت و به این فکر کرد که آیا واقعاً می‌شود زندگی‌ای را با دیدن چند دقیقه پس از نیمه‌شب یک روز سه‌شنبه قضاوت کرد؟",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "بیرون رفت و به این فکر کرد که آیا واقعاً می‌شود زندگی‌ای را با دیدن چند دقیقه پس از نیمه‌شب یک روز سه‌شنبه قضاوت کرد؟",
    "می‌دانست که باید برای گربهٔ عزیزش احساس دل‌سوزی و غم بکند و واقعاً هم چنین احساسی داشت، اما باید حقیقتی را هم اعتراف می‌کرد. درحالی‌که به چهرهٔ آرام و بی‌حرکت ولتر نگاه می‌کرد و بی‌دردی‌اش را می‌دید، احساسی اجتناب‌ناپذیر در عمق دلش شکل گرفت.\nحسادت.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "زندگی هرکسی می‌تونه به بی‌نهایت شکل مختلف پیش بره.",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "اما هنوز نمی‌فهمم اگه می‌دونستین ولتس مُرده، واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.",
    "وقتی راجع به چیزهایی که نمی‌دونی نگران شدی، کار خوبی که می‌تونی بکنی اینه که چیزهایی رو که می‌دونی یاد خودت بیاری.",
    "مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم.",
    "آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل ",
    "موفقیت فقط یه توهّمه.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه",
    "می‌تونی توی هرکدوم از نمونه‌های جهان، هرچقدر هم جهانِ غیرمنطقی و عجیبی باشه، خودت باشی. تنها سد راهت قوهٔ تخیل خودته.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "در بعضی زندگی‌ها سقف شیشه‌ای جامعه را شکسته و از آن گذشته بود، در بعضی زندگی‌ها صرفاً آن شیشه‌ها را تمیز می‌کرد.",
    "آرتور شوپنهاورِ فیلسوف در یکی از دوره‌های آرام و پرلطافت زندگی‌اش نوشته بود: «ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.» شاید پایهٔ زندگی هم همین بود.",
    "«ببین، وقتی راجع به چیزهایی که نمی‌دونی نگران شدی، کار خوبی که می‌تونی بکنی اینه که چیزهایی رو که می‌دونی یاد خودت بیاری.»",
    "برای تجربه کردن زندگی‌های مختلف لازم نیست از تمام جنبه‌های مختلف آن زندگی‌ها لذت برد. فقط کافی است هرگز از این فکر ناامید نشود که سرانجام جایی زندگی‌ای هست که می‌توان از آن لذت برد.",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "انگار نورا به درکی از زندگی رسیده بود و می‌دانست اگر هم تجربهٔ ناخوشایندی پیش بیاید، قرار نیست همیشه این‌طور باشد.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه",
    "همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه",
    "بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد.",
    "مسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "خانم الم گفت: «هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است.",
    "به‌نظر می‌رسید خانم الم اصلاً متوجه سخنرانی کوتاه نورا نشده و همان‌طور به صفحهٔ شطرنجش خیره مانده و به این فکر می‌کرد که چطور خودش را شکست بدهد.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه.",
    "آن‌قدر در فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم مطالعه کرده بود که تنهایی را بخشی بنیادین از صِرف انسان بودن در جهانی اصولاً بی‌معنا بداند.",
    "انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیهٔ ترمودینامیک بود.",
    "آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "اما هرجا که کتابی باشد، همیشه کسی وسوسه می‌شود که آن را باز کند.",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن.",
    "فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن.",
    "هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... ا",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی",
    "«حرفم اینه: اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه. البته هنوز هم پای حرفی که زدم هستم. انتخاب خوبی بود. فقط نتیجهٔ مطلوبی نداشت.»",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.",
    "«انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "«فشارش خیلی زیاد بود.»\n«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "نورا حالا سعی می‌کرد در ذهن تصور کند که پذیرفتن کامل خودش و تمام اشتباهاتی که کرده بود، تمام زخم‌ها و نشانه‌های روی بدنش، تمام رؤیاهایی که به آنها نرسیده بود یا دردهایی که حس کرده بود و تمام هوس‌ها و امیالی که سرکوب کرده بود چه احساسی خواهد داشت.\nپذیرفتن تمام اینها را در ذهنش تصور کرد. درست همان‌طور که طبیعت را می‌پذیرفت. همان‌طور که یخچال‌ها و طوطی‌های دریایی و آمدن نهنگ‌ها روی سطح آب را می‌پذیرفت.\nاین‌طور تصور کرد که خودش را فقط به‌عنوان یکی از عجایب جالب طبیعت ببیند.",
    "گفت: «مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "«اگزکتمان! هر بلایی هم که اون حسرت‌ها سر ذهنمون آورد، هر... چطوری بگم؟ هر اتفاق شیمیایی‌ای که توی شبکهٔ عصبی‌مون رخ داد و باعث شد حسرت برای زندگی رو با مرگ اشتباه بگیریم، به‌طریقی ما رو به این وضعیت انداخت که وسطشون گیر بیفتیم.»",
    "خانم الم ابرویی بالا انداخت. «آره. همون. این کتابیه که نوشتی، بدون اینکه هرگز حتی یک کلمه بنویسی.»\n«چی؟»\n«این کتاب منبع تمام مشکلاتت و همچنین راه‌حل همه‌شونه.»\n«خب، چی هست؟»\n«اسمش کتاب حسرت‌هاست، عزیزم.»",
    "همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "مهم‌ترین دلیل متفاوت بودنش نسبت به قبل هم این بود که کتاب سنگین و دردناک حسرت‌هایش سوخته و خاکستر شده بود.",
    "بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد...",
    "مهم‌ترین دلیل متفاوت بودنش نسبت به قبل هم این بود که کتاب سنگین و دردناک حسرت‌هایش سوخته و خاکستر شده بود.",
    "«اما هنوز نمی‌فهمم اگه می‌دونستین ولتس مُرده، واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»\n«سخت به‌نظر می‌آد.»",
    "یک تقسیم بر بی‌نهایت حقیقتاً عدد خیلی کوچیکیه.»",
    "نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت.",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "من از کجا بدونم؟ من فقط امروز رو می‌شناسم. خیلی چیزها دربارهٔ امروز می‌دونم، اما نمی‌دونم فردا چی می‌شه.",
    "گفت: «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "حس اینکه می‌خوام بمیرم. خیلی وقته که می‌خواسته‌م بمیرم. به‌دقت حساب‌کتاب کردم و فهمیدم زنده بودنم به‌عنوان یه آدم بی‌فایده و به‌هیچ‌جانرسیده، دردناک‌تر از چیزیه که هرکسی از مُردنم حس می‌کنه. درواقع مطمئنم که با مردنم خیال همه راحت می‌شه. به درد هیچ‌کس نمی‌خورم. توی کارم هم مهارتی نداشتم. همه رو ناامید کردم. حقیقت اینه که زنده موندنم فقط اکسیژن هدر دادنه. همه رو آزار می‌دم. هیچ‌کس رو ندارم.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»\n«چی؟»",
    "آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "با خطی زیبا و زاویه‌دار چند کلمه نوشته شده بود. نقل‌قولی از هنری دیوید ثورو. همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "اگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.\nچیزی برای ارائه ندارم. متأسفم.\nبا همدیگر مهربان باشید.\nخدانگهدار.\nنورا.",
    "نورا در فیلم داشت می‌گفت: «آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "نورا خیلی زود متوجه شد که حسرت‌هایش از چیزهای کوچک و روزمره (پشیمونم که امروز ورزش نکردم) تا موضوعات مهم (پشیمونم که قبل از مرگ پدرم بهش نگفتم دوستش دارم) را شامل می‌شدند.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد.",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "برای این زندگی ساخته نشده بود.\nهر حرکتش اشتباه بود، هر تصمیمش فاجعه و هر روزش عقب‌نشینی از آن کسی که در تصوراتش از خود ساخته بود.\nشناگر، موسیقی‌دان، فیلسوف، همسر، مسافر، یخچال‌شناس، خوش‌حال، محبوب؛ هیچ‌چیز.\nحتی نتوانسته بود عنوان «صاحب گربه» یا «استاد یک‌ساعتهٔ هفتگیِ پیانو» یا «انسانی با روابط‌عمومی متوسط» را برای خود حفظ کند.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "گفت: «مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه،",
    "نورا به حرف‌هایش گوش کرد. اینگرید مشخصاً داشت با کسی حرف می‌زد که فکر می‌کرد به‌خوبی می‌شناسدش، اما نورا غریبه بود. حس عجیبی داشت. اشتباه بود. نورا به این فکر افتاد که احتمالاً سخت‌ترین بخش شغل جاسوسی هم همین است؛ احساساتی که مردم به تو نشان می‌دهند، مثل یک سرمایه‌گذاری اشتباه. حس می‌کنی داری چیزی را از مردم می‌دزدی.",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»\nهنوز واکنشی نگرفته بود.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "یکی از چیزهایی که توی ملاقات با این ده دوازده نفر متوجهش شدم اینه که همه‌شون هم‌سن ما هستن. همه سی یا چهل یا پنجاه‌وچندساله‌ان. البته یکی‌شون بیست‌ونُه‌ساله بود. همه‌شون هم شدیداً آرزوی این رو داشتن که تصمیم‌های متفاوتی می‌گرفتن. حسرت داشتن. بعضی‌هاشون فکر می‌کردن اگه بمیرن، بهتره، اما هم‌زمان دوست داشتن به شکل دیگه‌ای از خودشون زندگی کنن.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.",
    "«پشیمونم که وقتم رو صرف شبکه‌های اجتماعی مجازی کردم»",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "رابرت فراست نقل کرد. «دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "نورا کم‌کم داشت معذب می‌شد. شهرت همیشه همین‌طور است؟ انگار پیوسته داشت مورد هجوم ترکیبی تلخ‌وشیرین از مهربانی و حمله قرار می‌گرفت. تعجبی نداشت که این‌همه آدم‌های معروف وقتی در شرایط بد قرار می‌گیرند، به کارهای بد و اشتباه رو می‌آورند. مثل این بود که او را می‌بوسیدند و هم‌زمان به او سیلی می‌زدند.",
    "نمی‌خواست دوباره با فهرست پایان‌ناپذیر اشتباهاتش روبه‌رو بشود. خودش به‌اندازهٔ کافی افسرده بود. به‌علاوه، حسرت‌هایش را می‌دانست. حسرت که آدم را ترک نمی‌کند. مثل نیش پشه‌کوره که نیست. تا ابد می‌خارد.",
    "شاید هیچ زندگی بی‌نقصی برای او وجود نداشت، اما مطمئناً جایی زندگی‌ای پیدا می‌شد که ارزش تجربه کردن داشته باشد. نورا هم متوجه شد که اگر می‌خواهد آن زندگی را پیدا کند، باید دامنهٔ جست‌وجویش را وسیع‌تر کند.",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن.",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "نورا تا پای مرگ رفته و برگشته و حالا زنده بود. این هم تصمیم خودش بود. تصمیمی برای زنده ماندن و زندگی کردن، چون وسعت زندگی را لمس و درک کرده بود و درون آن وسعت، تمام احتمالات ممکن را دیده بود؛ احتمالاتی از آنچه می‌توانست باشد تا آنچه می‌توانست احساس کند. درک کرده بود که در زندگی میزان و آهنگی متفاوت از آنچه تابه‌حال می‌دانست وجود دارد و در وجودش جز انسانی نسبتاً افسرده و گهگاه ناامید، انسان دیگری هم هست. این به نورا امید و حتی احساس کاملاً درونی قدرشناسی می‌داد.",
    "وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن.",
    "ماهی‌ها وقتی هیچ دلیل یا انگیزه‌ای نداشته باشند افسرده می‌شوند؛ یعنی وقتی که همان‌طور توی تُنگی معمولی معلق باشند که شباهتی به هیچ‌چیز خاصی ندارد.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد",
    "ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "«خب، زیبایی این بازی همینه دیگه، مگه نه؟ هیچ‌وقت نمی‌شه فهمید چطوری تموم می‌شه.»",
    "ارث نسبتاً خوبی گیر ادواردو آمده بود و تاکستانی کوچک در کالیفرنیا خریده بودند. در عرض سه سال، کارشان مخصوصاً به‌خاطر گونه‌های انگور شیرازی که به‌کار می‌بردند آن‌قدر رونق پیدا کرد که توانستند تاکستان بغلی را هم وقتی برای فروش عرضه شد بخرند.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "انگار نورا به درکی از زندگی رسیده بود و می‌دانست اگر هم تجربهٔ ناخوشایندی پیش بیاید، قرار نیست همیشه این‌طور باشد. متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "«و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده.",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "مسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.\nفقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.\nفقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛",
    "نورا در دل به این فکر کرد که اصلاً مگر جایی روی زمین هست که دیلن دوستش نداشته باشد یا دست‌کم توانایی دوست داشتنش را نداشته باشد. به دیلن می‌آمد آدمی باشد که بتواند در صحرایی نزدیک چرنوبیل بنشیند و مناظر زیبای طبیعی‌اش را تحسین کند.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "کتابخانه نیمه شب\n‫نویسنده: مت هیگ\n‫مترجم: محمدصالح نورانی زاده\n‫کتاب کوله پشتی",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "نورا آن‌قدر از تغییر ناگهانی احساساتش در همان یک لحظه ترسید که همان‌طور به لبخند زدن ادامه داد. انگار فکر می‌کرد لبخندش می‌تواند او را در همان دنیای قدیمی نگه دارد، دنیایی که در آن ولتس هنوز زنده بود",
    "ماهی‌ها وقتی هیچ دلیل یا انگیزه‌ای نداشته باشند افسرده می‌شوند؛ یعنی وقتی که همان‌طور توی تُنگی معمولی معلق باشند که شباهتی به هیچ‌چیز خاصی ندارد.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«بارون توی سیاره‌های دیگه از اینجا هم بدتره.»\n«از بدفوردشایر بدتر؟»\n«توی سیارهٔ زهره از اسید خالصه.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "نورا از وقتی برادرش رفته بود، بیرون که می‌رفت احساس بی‌پناهی می‌کرد. کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.\nفقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.\nفقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد.",
    "کف دست‌هایش را روی هم گذاشت و نوک انگشت‌های اشاره‌اش را به همدیگر چسباند، مثلثی رو به بالا تشکیل داد و بعد رأس مثلث را زیر چانه‌اش گذاشت. گویی کنفوسیوس است و دربارهٔ حقایق فلسفی عمیق کیهان تفکر می‌کند،",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.",
    "نورا قصه را کوتاه کرد. «فشارش خیلی زیاد بود.»\n«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود",
    "همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی",
    "انسان‌ها فقط یکی از نُه میلیون گونهٔ زیستی روی زمین هستند.",
    "«تو آدم خوبی هستی. نگران دنیایی، نگران محیط‌زیست و آدم‌های بی‌خانمان.»",
    "همه‌چیز را کاملاً عمیق و شدید احساس می‌کرد. هر ذرهٔ شادی و غم. یک لحظه ممکن بود هم سرشار از لذت باشد و هم سرشار از درد، انگار که این دو حس مثل پاندولی متحرک به همدیگر وابسته بودند. یک پیاده‌روی ساده به بیرون خانه می‌توانست احساس غم سنگینی به دلش بیندازد، صرفاً به این خاطر که حین پیاده‌روی‌اش خورشید پشت ابر پنهان شده. دقیقاً در نقطهٔ مقابل، ملاقاتش با سگی که مشخصاً از دیدن او خوش‌حال بود می‌توانست چنان احساس سرخوشی محضی در او ایجاد کند که بخواهد همان لحظه از شادی آب شود و توی زمین فروبرود. ",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»\nمطالعه دربارهٔ ثورو را از بقیهٔ فیلسوف‌ها بیشتر دوست داشت، اما واقعاً چه کسی با اطمینان به‌سوی رؤیاهایش قدم برمی‌داشت؟ خب، البته به‌جز خودِ ثورو که بلند شد و رفت وسط جنگل زندگی کرد و ارتباطش را با دنیای خارج از جنگل قطع کرد تا خیلی راحت فقط سر جایش بنشیند و بنویسد و هیزم خُرد کند و ماهی بگیرد.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«هوای بیرون خیلی بده. مگه نه؟»\nنورا زمزمه کرد: «آره.»\nبنرجی به باغچهٔ گل‌هایش نگاه کرد. «ولی زنبق‌ها شکوفه کرده‌ن.»",
    "حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "اگر نزدیک سیاه‌چاله‌ای شوی، نیروی جاذبه‌اش تو را به عمق حقیقت شوم و تاریک خود می‌کشد.",
    ". ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "این حرفش درد داشت. نفس در سینهٔ نورا بند آمد.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "کمی هم عجیب رفتار می‌کرد. همیشه وقتی سگشان را در خیابان می‌گرداند، به پیرمردها و پیرزن‌ها «صبح به‌خیر» می‌گفت. آنها گاهی حتی نادیده‌اش می‌گرفتند. با آهنگ‌های رادیو می‌خواند. عملاً به‌نظر می‌رسید نیازی به خواب ندارد. حتی شب‌هایی هم که فردایش در بیمارستان عمل جراحی داشت، مشکلی با این نداشت که تا دیرموقع مراقب مالی باشد.\nدوست داشت با حقایقی که می‌دانست دل مالی را به‌هم بزند. هر چهار روز یک بار دیوارهٔ معده عوض می‌شه! چرک گوش درواقع یه‌جور عرقه! موجوداتی به اسم کَنه توی مژه‌هات زندگی می‌کنن! عاشق رفتارهای نامتعارف بود.",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "نورا خیلی زود متوجه شد که حسرت‌هایش از چیزهای کوچک و روزمره (پشیمونم که امروز ورزش نکردم) تا موضوعات مهم (پشیمونم که قبل از مرگ پدرم بهش نگفتم دوستش دارم) را شامل می‌شدند.",
    "(به قلم آنکه کسی نیست، اما همه‌کس بوده است)",
    "«و هر زندگی کِی به پایان می‌رسه؟»\n«می‌تونه چند ثانیه، چند ساعت، چند روز یا چند ماه و حتی بیشتر باشه. اگه زندگی‌ای پیدا کردی که واقعاً می‌خواستی زندگی‌ش کنی، می‌تونی تا وقتی که از کهولت سن بمیری، همون رو زندگی کنی.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "این یه موقعیت کمیاب و خاصه و می‌تونیم هر اشتباهی رو که کردیم جبران کنیم و هر زندگی‌ای رو که دوست داریم تجربه کنیم، هر زندگی‌ای. بلندپرواز باش... می‌تونی هرچیزی که می‌خوای باشی. چون توی یه زندگی، دقیقاً همون آدمی هستی که توی سرت تصور می‌کنی.",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«تو آدم تحصیل‌کرده‌ای هستی، نورا. مدرک فلسفه داری...»\nنورا به خال کوچک روی دست چپش خیره شد. آن خال هم در تمام زندگی‌اش همراه او همه‌چیز را تحمل کرده بود. فقط همان‌طور سر جایش مانده و اهمیتی نداده بود، مثل یک خال.",
    "امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "جوابش آسان بود. «آره. همه‌چیز.»",
    "بااین‌حال همه‌چیز تغییر کرده بود.\nدلیل تغییرش هم این بود که نورا دیگر حس نمی‌کرد فقط برای برطرف کردن آرزوها و رؤیاهای دیگر آنجاست. دیگر حس نمی‌کرد حس رضایت و خرسندی را فقط با بی‌عیب‌ونقص‌ترین دختر، خواهر، شریک زندگی، همسر، مادر، کارمند یا هرچیز دیگری جز انسانی معمولی بودن به‌دست می‌آورد. انسانی عادی که فقط اهداف خودش را دنبال می‌کند و به خودش جواب می‌دهد.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "یک حسرت به حسرت بعدی ختم می‌شود، تا جایی که تنها حس باقی‌مانده حسرت است، کتابی پر از حسرت.",
    "«پشیمونم که یاد نگرفتم چطور آدم شادتری باشم»،",
    "دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    ". کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "حقیقتی که نخستین پیش‌نیاز هر احتمال دیگری بود. حقیقتی که قبلاً نفرین به‌نظر می‌رسید و حالا موهبت.\nسه کلمهٔ ساده و سرشار از قدرت و احتمالات بسیار و متعدد تمام جهان‌های موازی.\nمن زنده هستم.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "می‌دانست که باید برای گربهٔ عزیزش احساس دل‌سوزی و غم بکند و واقعاً هم چنین احساسی داشت، اما باید حقیقتی را هم اعتراف می‌کرد. درحالی‌که به چهرهٔ آرام و بی‌حرکت ولتر نگاه می‌کرد و بی‌دردی‌اش را می‌دید، احساسی اجتناب‌ناپذیر در عمق دلش شکل گرفت.\nحسادت.",
    "حسرت خوردن برای زندگی‌هایی که تجربه‌شان نکرده‌ایم ساده است. گفتن اینکه کاش مهارت‌های متفاوتی به‌دست آورده بودیم یا به پیشنهادهای دیگری جواب مثبت داده بودیم آسان است. راحت است که آرزو کنیم کاش قبلاً بیشتر تلاش می‌کردیم، اطرافیانمان را بیشتر دوست می‌داشتیم، در مسائل مالی دقت بیشتری به‌خرج می‌دادیم، محبوب‌تر می‌شدیم، در گروه موسیقی‌مان می‌ماندیم، به استرالیا می‌رفتیم، به پیشنهاد قهوه خوردن با کسی جواب مثبت می‌دادیم یا بیشتر یوگا کار می‌کردیم.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "هر زندگی کِی به پایان می‌رسه؟»\n«می‌تونه چند ثانیه، چند ساعت، چند روز یا چند ماه و حتی بیشتر باشه. اگه زندگی‌ای پیدا کردی که واقعاً می‌خواستی زندگی‌ش کنی، می‌تونی تا وقتی که از کهولت سن بمیری، همون رو زندگی کنی. اگه واقعاً و عمیقاً زندگی‌ای رو بخوای، نیازی نیست نگران باشی. جوری همون‌جا می‌مونی که انگار از اول هم اونجا بودی؛ چون بالاخره توی دنیایی، واقعاً همیشه همون‌جا بودی. خیلی ساده بخوام بگم، کتابش دیگه به کتابخونه برگردونده نمی‌شه. دیگه قرضی نیست و تبدیل به هدیه می‌شه. به‌محض اینکه به این نتیجه برسی که واقعاً اون زندگی رو می‌خوای، تمام چیزهایی که الان توی سرت هست، از جمله کتابخونهٔ نیمه‌شب، درنهایت به خاطره‌ای اون‌قدر محو و گنگ تبدیل می‌شه که انگار اصلاً وجود نداشته.»",
    "اگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.\nچیزی برای ارائه ندارم. متأسفم.\nبا همدیگر مهربان باشید.\nخدانگهدار.\nنورا.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "توماس هابز در نوشته‌هایش خاطره و قوهٔ تخیل را عملاً یکی حساب کرده بود. نورا هم از وقتی این موضوع را کشف کرد، دیگر هرگز کاملاً به خاطراتش اعتماد نکرد.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«چون همون آدمی نیستی که دیروز بودی، مگه نه؟»",
    "می‌خواست زندگی سودمندی داشته باشد.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن.",
    "آرتور شوپنهاورِ فیلسوف در یکی از دوره‌های آرام و پرلطافت زندگی‌اش نوشته بود: «ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟\nپانوشت: گربه‌م مُرد.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟\nپانوشت: گربه‌م مُرد.",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»\n«فکر می‌کردم همین زندگی بوده، زندگی با دَن، اما نبود.»\n«نه، نبود، اما اون فقط یکی از زندگی‌های ممکن برای توئه. یک تقسیم بر بی‌نهایت حقیقتاً عدد خیلی کوچیکیه.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«خب، الان دیگه فکر نمی‌کنی درست از گربه‌ت مراقبت نکردی. به بهترین شکلی که می‌شد مراقب ولتر بودی. تو ازش مراقبت کردی، اون هم به همون اندازه‌ای دوستت داشت که تو دوستش داشتی. شاید هم نمی‌خواست مردنش رو ببینی، چون گربه‌ها می‌فهمن. وقتی پایان عمرشون نزدیک بشه، خیلی خوب این رو می‌دونن. رفت بیرون، چون قرار بود بمیره. خودش هم خبر داشت.»",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه.",
    ". از آن خستگی‌های موقرانه و زیبا بود،",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه. البته هنوز هم پای حرفی که زدم هستم. انتخاب خوبی بود. فقط نتیجهٔ مطلوبی نداشت.»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "خانم الم گفت: «هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای",
    "پدرش گفته بود: «اما این‌طوری می‌تونی زندگی موفقی داشته باشی.» بله. حالا نورا یادش می‌آمد. «هیچ‌وقت نمی‌تونی ستارهٔ موسیقی بشی، ولی این یه هدف واقعیه. درست جلوی چشم‌هاته. اگه به تمرین کردن ادامه بدی، می‌تونی توی المپیک شرکت کنی. از این بابت مطمئنم.»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن.",
    "به این فکر افتاد که شاید اصلاً نخستین بار است که این چیزها را می‌بیند. آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "به این فکر افتاد که شاید اصلاً نخستین بار است که این چیزها را می‌بیند. آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "قرار است زندگی‌ام ناگهان به‌طرز معجزه‌آسایی عاری از هرگونه درد، ناامیدی، غم، دل‌شکستگی، سختی، تنهایی و افسردگی شود؟ نه.\nآیا می‌خواهم زندگی کنم؟\nبله. بله.\nهزاران بار می‌گویم. بله.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است. نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "فقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.\nفقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.\nبرای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن.",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "«تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد. همهٔ اون زندگی‌ها هم توی کتابخونهٔ نیمه‌شب وجود دارن. همه‌شون درست به‌اندازهٔ این زندگی واقعی‌ان.»",
    "کتاب‌های فسلفهٔ قدیمی همچون ارواحی به‌جامانده از دوران دانشجویی‌اش، دورانی که زندگی هنوز پر از احتمالات ممکن بود، از بالای قفسه‌ها به او خیره نگاه می‌کردند.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن",
    "‫برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.» ",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "ورزشی شهر که کَفَش را سیمان ریگ‌دار",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "توماس هابز در نوشته‌هایش خاطره و قوهٔ تخیل را عملاً یکی حساب کرده بود. نورا هم از وقتی این موضوع را کشف کرد، دیگر هرگز کاملاً به خاطراتش اعتماد نکرد.",
    "شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد.",
    "احساساتی که مردم به تو نشان می‌دهند، مثل یک سرمایه‌گذاری اشتباه. حس می‌کنی داری چیزی را از مردم می‌دزدی.",
    "«اگه می‌خوای بالاخره زمانی توی شطرنج موفق بشی، باید یه چیزی رو درک کنی.» انگار نورا هیچ کار مهم‌تری نداشت. «چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "آن‌قدر در فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم مطالعه کرده بود که تنهایی را بخشی بنیادین از صِرف انسان بودن در جهانی اصولاً بی‌معنا بداند.",
    "اما نورا احساس تنهایی می‌کرد. آن‌قدر در فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم مطالعه کرده بود که تنهایی را بخشی بنیادین از صِرف انسان بودن در جهانی اصولاً بی‌معنا بداند.",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.",
    "بعد دربارهٔ مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.» شاید مشکل نورا همین بود. شاید فقط از زندگی کردن می‌ترسید. اما برتراند راسل بارها ازدواج کرده بود و روابطی خارج از ازدواج داشت، بنابراین شاید نصیحتش در این مورد چندان معتبر نبود.",
    "«تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد. همهٔ اون زندگی‌ها هم توی کتابخونهٔ نیمه‌شب وجود دارن. همه‌شون درست به‌اندازهٔ این زندگی واقعی‌ان.»",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "کمال هرگز تصادفی نیست کمی افسرده شده بود. به‌نظر ارسطو، کمال نتیجهٔ انتخاب خردمندانهٔ گزینه‌های مختلف بسیار بود. حالا هم نورا این فرصت را داشت که تمام آن گزینه‌های مختلف را امتحان کند.",
    "همه‌چیز خیلی خوب به‌نظر می‌رسید.\nآن‌قدر خوب که دیگر تقریباً آزاردهنده شده بود.\nزندگی‌ای خوب با دختری خوب و مردی خوب توی خانه‌ای خوب در شهری خوب داشت. همه‌چیز زیادی خوب بود",
    "سه کلمهٔ ساده و سرشار از قدرت و احتمالات بسیار و متعدد تمام جهان‌های موازی.\nمن زنده هستم.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "قرار است زندگی‌ام ناگهان به‌طرز معجزه‌آسایی عاری از هرگونه درد، ناامیدی، غم، دل‌شکستگی، سختی، تنهایی و افسردگی شود؟ نه.\nآیا می‌خواهم زندگی کنم؟\nبله. بله.\nهزاران بار می‌گویم. بله.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "به‌جز سریع شنا کردن کارهای دیگه‌ای هم توی این دنیا هست. امکان زندگی‌های متفاوت و زیادی پیشِ روته",
    "این همان زندگی‌ای بود که نورا افسوسش را می‌خورد. همان زندگی‌ای که خودش را برای نرسیدن به آن سرزنش می‌کرد. این همان خط زمانی‌ای بود که فکر می‌کرد حسرتش را در دل دارد.",
    "«بابا می‌گه همه‌چیزم رو حروم کردم. حالا هم که دیگه دست از شنا کردن برداشته‌م.»",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "شاید حتی خودکشی هم برایش کار زیادی محسوب می‌شده. شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "خانم الم لبخندی شیطنت‌آمیز زد. «واقعاً به آدم حالی می‌کنه، نه؟»\n«چی رو؟»\n«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه. البته هنوز هم پای حرفی که زدم هستم. انتخاب خوبی بود. فقط نتیجهٔ مطلوبی نداشت.»",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "حسرت خوردن برای زندگی‌هایی که تجربه‌شان نکرده‌ایم ساده است",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "دل‌تنگی برای دوستانی که نداشته‌ایم و کارهایی که نکرده‌ایم و کسی که با او ازدواج نکرده‌ایم و فرزندی که به‌دنیا نیاورده‌ایم تلاش زیادی نمی‌خواهد",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "طبق نظریهٔ فیلسوف اسکاتلندی، دیوید هیوم، برای جهان زندگی انسان فرق چندانی با زندگی صدفی خوراکی ندارد.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "بااینکه فقط یک ساعت از تنها شدنش می‌گذشت، هرگز این حد از تنهایی را، آن‌هم در دل طبیعتی خالی از سکنه، حس نکرده بود.\nنورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "«متأسفم، نورا.» لحظه‌ای مکث کرد. درست به همان اندازه که طول می‌کشید تا تبری را بالا ببرد. «مجبورم اخراجت کنم.»",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "آرتور شوپنهاورِ فیلسوف در یکی از دوره‌های آرام و پرلطافت زندگی‌اش نوشته بود: «ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.» شاید پایهٔ زندگی هم همین بود.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "نورا سید بیست‌وهفت ساعت پیش از آنکه تصمیم به مردن بگیرد، روی مبل زهواردررفته‌اش نشسته بود و تصاویر زندگی‌های شاد دیگران را نگاه می‌کرد و منتظر بود تا اتفاقی رخ دهد.",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "نورا آن‌قدر از تغییر ناگهانی احساساتش در همان یک لحظه ترسید که همان‌طور به لبخند زدن ادامه داد. انگار فکر می‌کرد لبخندش می‌تواند او را در همان دنیای قدیمی نگه دارد،",
    "«اگه می‌خوای بالاخره زمانی توی شطرنج موفق بشی، باید یه چیزی رو درک کنی.» انگار نورا هیچ کار مهم‌تری نداشت. «چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟\nپانوشت: گربه‌م مُرد.",
    "می‌خواستم برم جایی که پِر هرگز نرفته بوده باشه. می‌خواستم برم جایی که دیگه روحش رو حس نکنم، ولی حقیقت اینه که فقط یه‌کم اثر داره، می‌دونی؟ همه‌جا مثل همدیگه‌ست و خاطرات هنوز هستن و زندگی هنوز همون گُهیه که بود.»",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "حسرت خوردن برای زندگی‌هایی که تجربه‌شان نکرده‌ایم ساده است. گفتن اینکه کاش مهارت‌های متفاوتی به‌دست آورده بودیم یا به پیشنهادهای دیگری جواب مثبت داده بودیم آسان است. راحت است که آرزو کنیم کاش قبلاً بیشتر تلاش می‌کردیم، اطرافیانمان را بیشتر دوست می‌داشتیم، در مسائل مالی دقت بیشتری به‌خرج می‌دادیم، محبوب‌تر می‌شدیم، در گروه موسیقی‌مان می‌ماندیم، به استرالیا می‌رفتیم، به پیشنهاد قهوه خوردن با کسی جواب مثبت می‌دادیم یا بیشتر یوگا کار می‌کردیم.\nدل‌تنگی برای دوستانی که نداشته‌ایم و کارهایی که نکرده‌ایم و کسی که با او ازدواج نکرده‌ایم و فرزندی که به‌دنیا نیاورده‌ایم تلاش زیادی نمی‌خواهد. خیلی سخت نیست که خودمان را از دریچهٔ چشم دیگران ببینیم و آرزو کنیم به همان شکلی بودیم که آنها ما را می‌بینند. حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»\nاین زن اصلاً چه کسی بود؟",
    "فقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.\nفقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.\nبرای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.\nدیروز من مطمئن بودم که آینده‌ای ندارم و پذیرش زندگی‌ام به شکل کنونی‌اش برایم غیرممکن است. امروز همان زندگی پرآشوب و شلوغ برایم پر از امید  و احتمالات گوناگون  به‌نظر می‌رسد.\nقرار است زندگی‌ام ناگهان به‌طرز معجزه‌آسایی عاری از هرگونه درد، ناامیدی، غم، دل‌شکستگی، سختی، تنهایی و افسردگی شود؟ نه.\nآیا می‌خواهم زندگی کنم؟\nبله. بله.",
    "نورا سر تکان داد. امیدوار بود بیفتد. سرش را می‌گفت. امیدوار بود روی زمین بیفتد تا دیگر هرگز مجبور نشود با غریبه‌ها مکالمه‌ای داشته باشد.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.\nمسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "فکر مادر شدن وحشت‌زده‌اش می‌کرد، ترس از افسردگی‌ای عمیق‌تر. نورا حتی از خودش هم نمی‌توانست مراقبت کند، چه برسد به دیگری.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "ساعت‌ها گذشتند. نورا می‌خواست هدفی داشته باشد؛ چیزی که دلیلی برای بودنش باشد، اما هیچ‌چیز نداشت.",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "تمام شد. کسی به نورا نیاز نداشت. در این دنیا اضافه بود.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "ظاهراً قرار نبود نورا حتی در مرگ هم موفقیتی به‌دست بیاورد.\nحس آشنایی بود؛ حس ناکاملی در همهٔ زمینه‌ها، مثل یک پازل انسانی ناتمام. نیمه‌زنده و نیمه‌مرده.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است",
    "اصلاً نمی‌دانست کجا زندگی می‌کند یا شغلش چیست یا اصلاً بعد از استخر باید به کجا برود، اما درعین‌حال همین موضوع برایش حس آزادی خاصی داشت. اینکه بدون هیچ انتظار یا توقعی، حتی از طرف خودش، صرفاً وجود داشته باشد.",
    "و دوستی‌شان به یک مشت پیغام تبریک تولد پر از شکلک و لایک در فیسبوک و اینستاگرام بدل شد.",
    "دوران دانشجویی‌اش، دورانی که زندگی هنوز پر از احتمالات ممکن بود",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "برای این زندگی ساخته نشده بود.",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "هوگو با حالتی خردمندانه گفت: «اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "مادرش مثل ورزشکاران مسابقات امدادی که چوب امدادی‌شان را به نفر بعد می‌دهند، این میراث نامرئی از جنس شکست و ناامیدی را به او منتقل کرده و نورا تا مدت‌ها آن را نگه داشته بود. شاید به همین خاطر هم از خیلی چیزها دست کشیده بود؛ چون در ژنش این‌طور ثبت شده بود که باید شکست بخورد.",
    "بلندپرواز باش... می‌تونی هرچیزی که می‌خوای باشی. چون توی یه زندگی، دقیقاً همون آدمی هستی که توی سرت تصور می‌کنی.»",
    "اما هرجا که کتابی باشد، همیشه کسی وسوسه می‌شود که آن را باز کند.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "انگار نورا به درکی از زندگی رسیده بود و می‌دانست اگر هم تجربهٔ ناخوشایندی پیش بیاید، قرار نیست همیشه این‌طور باشد. متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "«به‌محض اینکه منور رو شلیک کردی، با ملاقه به قابلمه بکوب. تندتند و وحشیانه. جیغ هم بزن. شنوایی خرس‌های قطبی حساسه. مثل گربه‌ان. نود درصد مواقع سروصدا اون‌ها رو می‌ترسونه و فراری می‌ده.»\n«ده درصد باقی‌مونده چی می‌شه؟»\nبا سر به تفنگ اشاره کرد. «می‌کُشی‌ش. قبل از اینکه اون تو رو بکُشه.»",
    "وقتی نورا به زندگی اصلی‌اش فکر می‌کرد، مشکل اساسی و بنیادینش، همان چیزی که باعث شده بود کاملاً آسیب‌پذیر بشود، کمبود عشق بود. در آن زندگی حتی برادرش هم او را دوست نداشت. بعد از مرگ ولتس، دیگر هیچ‌کس را نداشت. نه او کسی را دوست داشت و نه کسی او را. خودش و زندگی‌اش پوچ شده بودند و فقط این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت و مثل مجسمه‌ای از جنس اندوه و غم می‌کوشید وانمود کند مثل تمام انسان‌های دیگر است، اما فقط در حدی که زنده بماند.",
    "می‌خندید گفت: «واقعاً امیدوارم امروز خورده نشی. دلم برات تنگ می‌شه. البته اگه توی عادت ماهانه نباشی، مشکلی برات پیش نمی‌آد.»\n«یا خدا. چی؟»\n«از فاصلهٔ یه مایلی می‌تونن بوی خون رو حس کنن.»",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.\nنورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.\nنورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "دیگر حس نمی‌کرد حس رضایت و خرسندی را فقط با بی‌عیب‌ونقص‌ترین دختر، خواهر، شریک زندگی، همسر، مادر، کارمند یا هرچیز دیگری جز انسانی معمولی بودن به‌دست می‌آورد",
    "از این حرف او که می‌گفت کمال هرگز تصادفی نیست کمی افسرده شده بود. به‌نظر ارسطو، کمال نتیجهٔ انتخاب خردمندانهٔ گزینه‌های مختلف بسیار بود.",
    "بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "«نه. چون فرم اصلی همیشه یکسانه. مثلاً همیشه یه نفر دیگه هم اونجاست. یه راهنما، اما فقط یه نفر. همیشه هم کسیه که توی زمان خاصی از زندگیِ اون شخص بهش کمک کرده. محیط دنیاش هم همیشه جایی با اهمیت احساسیِ خاصه. معمولاً هم دربارهٔ زندگی اصلی و شاخه‌های منشعب از اون صحبت می‌شه.»",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "درست است که آن موقعیت‌های خاص را ازدست داده و نتوانسته بود شناگر المپیک، جهانگرد، مالک تاکستان، ستارهٔ راک، یخچال‌شناسی که زمین را نجات می‌دهد، فارغ‌التحصیل دانشگاه کمبریج، مادر و میلیون‌ها چیز دیگر بشود، اما هنوز هم تمام آن انسان‌ها به‌نوعی خودِ نورا بودند. همه‌شان خودش بودند. نورا می‌توانست تمام آن آدم‌های شگفت‌انگیز باشد و این حقیقت  برخلاف آنچه در گذشته فکر می‌کرد  برایش غم‌انگیز نبود، به‌هیچ‌وجه. الهام‌بخش بود، چون حالا می‌دانست وقتی بخواهد، چه کارهایی از عهده‌اش برمی‌آید.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است. نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد.",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "نورا ناگهان در دلش چیزی احساس کرد. یک‌جور ترس که به‌اندازهٔ همان ترس روبه‌رو شدن با خرس قطبی واقعی می‌نمود.\nترس از حسی که در قلبش داشت.\nعشق.\nمی‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.\nوقتی نورا به زندگی اصلی‌اش فکر می‌کرد، مشکل اساسی و بنیادینش، همان چیزی که باعث شده بود کاملاً آسیب‌پذیر بشود، کمبود عشق بود",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "نورا به تفاوت زندگی‌ها فکر کرد. چه چیزی باعث شده بود آقای بنرجی آن‌همه اصرار به ماندن در خانه‌اش را کنار بگذارد و به خانهٔ سالمندان برود؟ نورا تنها تفاوت میان این دو زندگی بود، اما مگر چه فرقی داشت؟ چه‌کار کرده بود؟ سبد خرید آنلاینش را راه انداخته بود؟ چند بار نسخه‌های دارویش را از داروخانه گرفته بود؟\nخانم الم گفته بود: هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر. همیشه باید این رو به‌یاد داشته باشی.",
    "انگار نمی‌تونم جوری زندگی کنم که به کسی آسیب نزنم.»",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند",
    "انگار نورا به درکی از زندگی رسیده بود و می‌دانست اگر هم تجربهٔ ناخوشایندی پیش بیاید، قرار نیست همیشه این‌طور باشد. متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "طبق نظریهٔ فیلسوف اسکاتلندی، دیوید هیوم، برای جهان زندگی انسان فرق چندانی با زندگی صدفی خوراکی ندارد.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "طبق نظریهٔ فیلسوف اسکاتلندی، دیوید هیوم، برای جهان زندگی انسان فرق چندانی با زندگی صدفی خوراکی ندارد.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "لحظه‌ای سرسخت شد. «مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "نورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "تمام شد. کسی به نورا نیاز نداشت. در این دنیا اضافه بود.",
    "شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند.",
    "به‌یادش می‌آورد که همه در نبودِ او زندگی بهتری خواهند داشت. اگر نزدیک سیاه‌چاله‌ای شوی، نیروی جاذبه‌اش تو را به عمق حقیقت شوم و تاریک خود می‌کشد.",
    "پشت پیانوی الکتریک کوچکش نشست، اما آهنگی ننواخت. به زمان‌هایی فکر کرد که کنار لئو می‌نشست و یادش می‌داد چطور پیش‌درآمد شوپن را در گام می مینور بنوازد. لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "متصدی گفت: «خیلی متأسفم.»\n«نه. اشکالی نداره. فقط می‌خواستم ازشون بابت اینکه این‌قدر باهام مهربون بودن تشکر کنم.»\nمرد گفت: «در کمال آرامش فوت کردن. توی خواب.»",
    "گفت: «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "من موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.\nاگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.\nچیزی برای ارائه ندارم. متأسفم.\nبا همدیگر مهربان باشید.\nخدانگهدار.\nنورا.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "نورا سعی کرد متوجه موقعیت شود. «خب، اگه توی یه زندگی بدتر از زندگی قبلی‌م گیر افتادم، چطوری به کتابخونه برگردم؟»\n«ممکنه اولش حسش نکنی، اما به‌محض اینکه کاملاً احساس ناامیدی کنی به اینجا برمی‌گردی. بعضی وقت‌ها این حس آروم‌آروم سراغت می‌آد، بعضی وقت‌ها هم یه‌دفعه بهت دست می‌ده. اگه هیچ‌وقت حسش نکنی، همون‌جا می‌مونی و قاعدتاً یعنی همون‌جا شاد و خوش‌حالی. از این ساده‌تر نمی‌شه بیانش کرد. بنابراین انتخاب کن که چه کاری رو متفاوت انجام می‌دادی تا من کتابش رو برات پیدا کنم؛ یعنی همون زندگی رو پیدا کنم.»",
    "تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "نورا در دانشگاه مقاله‌ای با عنوان «اصول خاطره و تخیل هابز» نوشته بود. توماس هابز در نوشته‌هایش خاطره و قوهٔ تخیل را عملاً یکی حساب کرده بود. نورا هم از وقتی این موضوع را کشف کرد، دیگر هرگز کاملاً به خاطراتش اعتماد نکرد.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "انگار ذهنش داشت خودش را بالا می‌آورد.",
    "نورا نگاهی به صفحه انداخت و گفت: «این بازی رو شما می‌بَرین.»\nچشمان خانم الم با شور زندگانی برق زدند. «خب، زیبایی این بازی همینه دیگه، مگه نه؟ هیچ‌وقت نمی‌شه فهمید چطوری تموم می‌شه.»",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "آن‌قدر در فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم مطالعه کرده بود که تنهایی را بخشی بنیادین از صِرف انسان بودن در جهانی اصولاً بی‌معنا بداند.",
    "راوی گفت: «داری زیاد از حد به قضیه فکر می‌کنی، نورا.»\n«فقط همین یه مدل فکر کردن رو بلدم.»",
    "اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی",
    "نورا نفس عمیقی بیرون داد. «دَن قبلاً این‌طوری نبود.»\nخانم الم که هنوز به صفحهٔ شطرنج خیره شده بود گفت: «آدم‌ها عوض می‌شن.» دستش بالای فیل در هوا معلق مانده بود.\nنورا دوباره در فکر رفت. «یا شاید هم همین‌طوری بوده و فقط من متوجهش نبودم.»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "می‌خوام بمیرم. خیلی وقته که می‌خواسته‌م بمیرم. به‌دقت حساب‌کتاب کردم و فهمیدم زنده بودنم به‌عنوان یه آدم بی‌فایده و به‌هیچ‌جانرسیده، دردناک‌تر از چیزیه که هرکسی از مُردنم حس می‌کنه. درواقع مطمئنم که با مردنم خیال همه راحت می‌شه. به درد هیچ‌کس نمی‌خورم. توی کارم هم مهارتی نداشتم. همه رو ناامید کردم. حقیقت اینه که زنده موندنم فقط اکسیژن هدر دادنه. همه رو آزار می‌دم. هیچ‌کس رو ندارم. ولتس بیچاره هم به‌خاطر این کُشته شد که حتی نمی‌تونستم از یه گربه درست مراقبت کنم. می‌خوام بمیرم. زندگی‌م فاجعه‌ست و می‌خوام تموم بشه. من به درد زندگی کردن نمی‌خورم. ادامهٔ این وضع هم هیچ فایده‌ای نداره، چون مشخصاً سرنوشتم اینه که توی زندگی‌های دیگه‌م زجر بکشم و ناراحت باشم. من همینم که هستم.",
    "متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "بنابراین هیچی عوض نشد.»\nچشمان خانم الم دوباره برق زدند. «جز تو.»\n«منظورتون چیه؟»\n«خب، الان دیگه فکر نمی‌کنی درست از گربه‌ت مراقبت نکردی. به بهترین شکلی که می‌شد مراقب ولتر بودی. تو ازش مراقبت کردی، اون هم به همون اندازه‌ای دوستت داشت که تو دوستش داشتی. شاید هم نمی‌خواست مردنش رو ببینی، چون گربه‌ها می‌فهمن. وقتی پایان عمرشون نزدیک بشه، خیلی خوب این رو می‌دونن. رفت بیرون، چون قرار بود بمیره. خودش هم خبر داشت.»",
    "وقتی نورا به زندگی اصلی‌اش فکر می‌کرد، مشکل اساسی و بنیادینش، همان چیزی که باعث شده بود کاملاً آسیب‌پذیر بشود، کمبود عشق بود.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.",
    "راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن.",
    "درست است که آن موقعیت‌های خاص را ازدست داده و نتوانسته بود شناگر المپیک، جهانگرد، مالک تاکستان، ستارهٔ راک، یخچال‌شناسی که زمین را نجات می‌دهد، فارغ‌التحصیل دانشگاه کمبریج، مادر و میلیون‌ها چیز دیگر بشود، اما هنوز هم تمام آن انسان‌ها به‌نوعی خودِ نورا بودند. همه‌شان خودش بودند. نورا می‌توانست تمام آن آدم‌های شگفت‌انگیز باشد و این حقیقت  برخلاف آنچه در گذشته فکر می‌کرد  برایش غم‌انگیز نبود، به‌هیچ‌وجه. الهام‌بخش بود، چون حالا می‌دانست وقتی بخواهد، چه کارهایی از عهده‌اش برمی‌آید",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "تو هم باید بدونی چی دوست داری. باید بدونی که چی رو توی موتور جست‌وجوی فرضی بنویسی. بعضی وقت‌ها هم باید چند بار امتحان کنی تا نتیجهٔ دل‌خواهت رو به‌دست بیاری.»",
    "نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "«موفقیت. این واسه‌ت چه معنایی داره؟ پول؟»\n«نه. خب، شاید. اما مشخصهٔ بارزش نیست.»\n«خب، پس موفقیت چیه؟»",
    "نورا نمی‌خواست بمیرد. نمی‌خواست در هیچ زندگی‌ای هم جز زندگی خودش باشد. همان زندگی‌ای که پر بود از پیچیدگی و دردسر، اما خب، مال خودش بود. یک زندگی پیچیده و پردردسر، اما زیبا.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "فقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "گفت: «مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "نورا آن‌قدر از تغییر ناگهانی احساساتش در همان یک لحظه ترسید که همان‌طور به لبخند زدن ادامه داد. انگار فکر می‌کرد لبخندش می‌تواند او را در همان دنیای قدیمی نگه دارد، دنیایی که در آن ولتس هنوز زنده بود و مردی که نورا قبلاً چند کتاب آهنگ گیتار به او فروخته بود، به‌دلیلی دیگر زنگ درِ خانه‌اش را به‌صدا درآورده بود.",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "آتش\nهر تکه از او\nکه تغییر یافت\nکه تراشیده شد و زمین ریخت\nچه به‌خاطر خندهٔ هم‌مدرسه‌ای‌ها\nو چه نصیحت بزرگ‌ترها\nدیگر تمام شد.\nدرد دوستانی\nکه دیگر مرده‌اند.\nاو تکه‌ها را از زمین برداشت.\nمثل خُرده‌های چوب\nو آنها را سوزاند.\nآتش زد.\nسوزاند.\nآن‌قدر درخشان که تاابد دیده شود.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه. البته هنوز هم پای حرفی که زدم هستم. انتخاب خوبی بود. فقط نتیجهٔ مطلوبی نداشت.",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "شاید گیر افتاده‌م. شاید توی همهٔ زندگی‌ها گیر می‌افتم. منظورم اینه که... شاید اصلاً من این‌طوری‌ام. یه ستارهٔ دریایی توی همهٔ زندگی‌هاش ستارهٔ دریاییه. امکان نداره توی یه زندگی، یه ستارهٔ دریایی پروفسور مهندسی هوافضا بشه. بنابراین شاید اصلاً زندگی‌ای وجود نداره که من توش گیر نیفتاده باشم.",
    "یک حسرت به حسرت بعدی ختم می‌شود، تا جایی که تنها حس باقی‌مانده حسرت است، کتابی پر از حسرت.",
    "«اما هنوز نمی‌فهمم اگه می‌دونستین ولتس مُرده، واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "به این فکر کرد که در دنیا چند دَن هست که رؤیای چیزی را در سر می‌پرورانند و بعد که به دستش بیاورند از آن متنفر می‌شوند. چند تا از آن دَن‌ها سعی می‌کنند رؤیای شادی دروغینشان را به بقیه هم القا کنند؟",
    "«و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "خانم الم گفت: «اگه می‌خوای بالاخره زمانی توی شطرنج موفق بشی، باید یه چیزی رو درک کنی.» انگار نورا هیچ کار مهم‌تری نداشت. «چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "به‌خاطر این حرف پدرش با او لج شده بود. انگار که داشتنِ زندگی شاد فقط مسیری باریک و مشخص داشت و آن مسیر را هم پدرش برایش انتخاب می‌کرد. انگار که عقل و منطق خودِ نورا برای تصمیم‌گیری در زندگی به دردش نمی‌خورد. اما چیزی که نورا در پانزده‌سالگی توجهی به آن نمی‌کرد این حقیقت بود که حسرت در آینده چه حسی خواهد داشت، و پدرش چقدر زجر کشیده بود از درک اینکه هرگز به رؤیایی که در سر داشت نخواهد رسید.",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    ". برای تجربه کردن زندگی‌های مختلف لازم نیست از تمام جنبه‌های مختلف آن زندگی‌ها لذت برد. فقط کافی است هرگز از این فکر ناامید نشود که سرانجام جایی زندگی‌ای هست که می‌توان از آن لذت برد.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "نورا سید بیست‌وهفت ساعت پیش از آنکه تصمیم به مردن بگیرد، روی مبل زهواردررفته‌اش نشسته بود و تصاویر زندگی‌های شاد دیگران را نگاه می‌کرد و منتظر بود تا اتفاقی رخ دهد. بعد، کاملاً ناگهانی، واقعاً اتفاقی افتاد.",
    "«می‌دونین، انجام یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام داده باشیم. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام دادیم تغییر بدیم...»",
    "از داشتن این شغل خوش‌حالم. خوش‌حال به این معنا که، می‌دونی، راضی‌ام. نیل، من به این شغل نیاز دارم.»",
    "«و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "«حالا که قراره ثابت کنیم کدوممون بدبخت‌تریم، باید به عرضت برسونم که به من هم خیلی خوش نمی‌گذره.»",
    "«و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "«می‌دونین، انجام یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام داده باشیم. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام دادیم تغییر بدیم...»",
    "می‌خواستم برم جایی که پِر هرگز نرفته بوده باشه. می‌خواستم برم جایی که دیگه روحش رو حس نکنم، ولی حقیقت اینه که فقط یه‌کم اثر داره، می‌دونی؟ همه‌جا مثل همدیگه‌ست و خاطرات هنوز هستن و زندگی هنوز همون گُهیه که بود.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.",
    "عجیب بود، اما نورا درست به همان اندازه که در زندگی اصلی‌اش برای خود دل می‌سوزاند که نتوانسته به‌تمامی توانمندی خود را شکوفا کند و در المپیک شرکت کند، برای نورای این دنیا هم دلش می‌سوخت، چون هیچ‌وقت عاشق زیبایی سادهٔ والدن ثورو یا خویشتن‌داری و صبر نهفته در تأملات مارکوس آئورلیوس نشده بود.",
    "توی یه زندگی، دقیقاً همون آدمی هستی که توی سرت تصور می‌کنی.»",
    "سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.",
    "توی یه زندگی، دقیقاً همون آدمی هستی که توی سرت تصور می‌کنی.»",
    "مشکل همین بود. در مقابل مرگ، زندگی خیلی جذاب‌تر به‌نظر می‌رسید، و اگر زندگی‌اش جذاب به‌نظر می‌رسید، چطور می‌خواست به کتابخانهٔ نیمه‌شب برگردد؟ باید از زندگی ناامید می‌شد تا بتواند برگردد و کتاب دیگری را امتحان کند، نه‌اینکه صرفاً از زندگی بترسد.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "یاد گرفت که ازبین‌بردن پشیمانی‌ها و حسرت‌هایش درواقع راهی برای به حقیقت پیوستن آرزوهایش بود",
    "نورا در بیشتر عمرش همین حس را داشت.\nگیر افتاده در وسط. در تقلا و تلاش فقط برای اینکه زنده بماند، درحالی‌که نمی‌دانست باید از کدام راه برود و خودش را به کدام مسیر بسپارد تا پشیمان نشود.",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا",
    "زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد.",
    "هر زندگی‌ای که از زمانِ آمدن به کتابخانه امتحان کرده بود درواقع رؤیای شخصی دیگر بود. زندگی اولی که ازدواج کرده بود و میخانه داشت رؤیای دَن بود. سفر به استرالیا رؤیای ایزی بود و حسرت نورا دربارهٔ نرفتن، بیشتر به صمیمی‌ترین دوستش مربوط می‌شد تا خودش. رؤیای قهرمان شنا شدن متعلق به پدرش بود،. بله، حقیقت داشت که در دوران کودکی به قطب شمال علاقه داشت و می‌خواست یخچال‌شناس شود، اما آن تصمیم هم تا حد زیادی از گفت‌وگوهایش با خود خانم الم در کتابخانهٔ مدرسه شکل گرفته بود. هزارتو هم، خب، آن هم از همان اول رؤیای برادرش بود.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "پس از خوردنِ نوشیدنی به درکی کاملاً واضح و آشکار رسید؛ برای این زندگی ساخته نشده بود.\nهر حرکتش اشتباه بود، هر تصمیمش فاجعه و هر روزش عقب‌نشینی از آن کسی که در تصوراتش از خود ساخته بود.",
    "گه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.\nوقتی نورا به زندگی اصلی‌اش فکر می‌کرد، مشکل اساسی و بنیادینش، همان چیزی که باعث شده بود کاملاً آسیب‌پذیر بشود، کمبود عشق بود.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "به‌یادش می‌آورد که همه در نبودِ او زندگی بهتری خواهند داشت. اگر نزدیک سیاه‌چاله‌ای شوی، نیروی جاذبه‌اش تو را به عمق حقیقت شوم و تاریک خود می‌کشد.",
    "در زندگی‌ای تمام وقتش را صرف جروبحث با افرادی ناشناس در توییتر می‌کرد و بیشتر توییت‌هایش را با «بهتر باش» به پایان می‌رساند، اما در خفا می‌دانست که این حرف را به خودش می‌زند.",
    "درحالی‌که رودرروی خرسی قطبی ایستاده بود و با عطشی سیری‌ناپذیر برای زنده ماندن ملاقه و قابلمه را به هم می‌کوبید، این حقیقت که آمادهٔ مردن نیست کم‌کم در ذهنش بزرگ و بزرگ‌تر شد و جای ترس را گرفت.",
    "«ببین، وقتی راجع به چیزهایی که نمی‌دونی نگران شدی، کار خوبی که می‌تونی بکنی اینه که چیزهایی رو که می‌دونی یاد خودت بیاری.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "ساعت‌ها گذشتند. نورا می‌خواست هدفی داشته باشد؛ چیزی که دلیلی برای بودنش باشد، اما هیچ‌چیز نداشت. حتی هدفی کوچک مثل تحویل گرفتن داروهای آقای بَنِرجی از داروخانه،",
    "شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "ظاهراً قدرت همین بود. قدرت شهرت. مثل ستاره‌های پاپی که نورا در شبکه‌های اجتماعی دیده بود و می‌توانستند فقط یک کلمه بگویند و در جواب یک میلیون لایک و اشتراک‌گذاری نصیبشان بشود. شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    " متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.\n‫نورا حدس می‌زد همین شالوده و درون‌مایهٔ اصلی افسردگی و نیز تفاوت میان ترس و ناامیدی باشد. ترس وقتی بود که وارد سردابی می‌شد و از این می‌ترسید که در پشت‌سرش بسته شود. ناامیدی وقتی هست که در پشت‌سر بسته و قفل شود.",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه",
    "نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. ",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری",
    "«حالا که قراره ثابت کنیم کدوممون بدبخت‌تریم، باید به عرضت برسونم که به من هم خیلی خوش نمی‌گذره.»\nراوی سرفه‌ای همراه با خنده کرد. چهره‌اش لحظه‌ای سرسخت شد. «مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن. تا حالا اسم عدد دانبار رو شنیدهٔ؟»\nبعد دربارهٔ مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "عزیزی که این نامه را می‌بینی،\nمن موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.\nاگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.\nچیزی برای ارائه ندارم. متأسفم.",
    "نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.\nنورا حدس می‌زد همین شالوده و درون‌مایهٔ اصلی افسردگی و نیز تفاوت میان ترس و ناامیدی باشد.",
    "نورا حالا سعی می‌کرد در ذهن تصور کند که پذیرفتن کامل خودش و تمام اشتباهاتی که کرده بود، تمام زخم‌ها و نشانه‌های روی بدنش، تمام رؤیاهایی که به آنها نرسیده بود یا دردهایی که حس کرده بود و تمام هوس‌ها و امیالی که سرکوب کرده بود چه احساسی خواهد داشت.\nپذیرفتن تمام اینها را در ذهنش تصور کرد.",
    "«پنج روز! پنج روزه که توی این زندگی‌ام. این بیشترین رکوردمه. شاید قراره توی همین زندگی بمونم...»\n«جالبه. قراره حسابی سرما بکِشی.»\n«از کجا معلوم؟ شاید تو هم همین‌جا بمونی... منظورم اینه که اگه خرسه نتونست تو رو به کتابخونه برگردونه، شاید هیچ‌چیز دیگه‌ای نتونه.»",
    "دیگر حس نمی‌کرد حس رضایت و خرسندی را فقط با بی‌عیب‌ونقص‌ترین دختر، خواهر، شریک زندگی، همسر، مادر، کارمند یا هرچیز دیگری جز انسانی معمولی بودن به‌دست می‌آورد. انسانی عادی که فقط اهداف خودش را دنبال می‌کند و به خودش جواب می‌دهد.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "درحالی‌که خانم الم صحبت می‌کرد، چشمانش گویی جان گرفته بودند و مثل چاله‌هایی پرآب زیر نور ماه می‌درخشیدند.\nگفت: «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»\nنورا پرسید: «پس... واقعاً مُرده‌م؟»\nخانم الم سر تکان داد. «نه. دقیق گوش کن. بین زندگی و مرگ.» اشاره‌ای محو به انتهای راهرو و افق کرد. «مرگ اون بیرونه.»\n«خب، پس باید برم بیرون، چون خودم می‌خوام بمیرم.» نورا راه افتاد که برود.\nاما خانم الم سر تکان داد. «روند مرگ این‌طوری نیست.»\n«چرا؟»\n«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»\nظاهراً قرار نبود نورا حتی در مرگ هم موفقیتی به‌دست بیاورد.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "نورا نُه ساعت پیش از آنکه تصمیم به مردن بگیرد، بی‌هدف در بدفورد قدم می‌زد. شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود؛",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیهٔ ترمودینامیک بود. شاید حتی اصول اولیهٔ وجود",
    "فقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.\nبرای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "«حالا که قراره ثابت کنیم کدوممون بدبخت‌تریم، باید به عرضت برسونم که به من هم خیلی خوش نمی‌گذره.»\nراوی سرفه‌ای همراه با خنده کرد. چهره‌اش لحظه‌ای سرسخت شد. «مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»\nاین حرفش درد داشت. نفس در سینهٔ نورا بند آمد.",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی",
    "اگه واقعاً و عمیقاً زندگی‌ای رو بخوای، نیازی نیست نگران باشی. جوری همون‌جا می‌مونی که انگار از اول هم اونجا بودی؛ چون بالاخره توی دنیایی، واقعاً همیشه همون‌جا بودی. خیلی ساده بخوام بگم، کتابش دیگه به کتابخونه برگردونده نمی‌شه. دیگه قرضی نیست و تبدیل به هدیه می‌شه. به‌محض اینکه به این نتیجه برسی که واقعاً اون زندگی رو می‌خوای، تمام چیزهایی که الان توی سرت هست، از جمله کتابخونهٔ نیمه‌شب، درنهایت به خاطره‌ای اون‌قدر محو و گنگ تبدیل می‌شه که انگار اصلاً وجود نداشته.»",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "پدرش از همان وقتی که رباط پایش آسیب دید و دیگر نتوانست راگبی را دنبال کند، همیشه بر این باور بود که دنیا علیه اوست. نورا هم بخشی از همان نقشهٔ دنیا بود. دست‌کم خود نورا که این‌طور حس می‌کرد. از همان لحظهٔ گفت‌وگویشان در پارکینگ، نورا حس کرده بود که درواقع فقط ادامه‌ای بر درد زانوی چپ پدرش است، مثل زخمی که در کالبد انسان جلوی چشمانش راه برود.\nاما شاید پدرش می‌دانست چه اتفاقی خواهد افتاد. شاید پیش‌بینی کرده بود که چطور یک حسرت به حسرت بعدی ختم می‌شود، تا جایی که تنها حس باقی‌مانده حسرت است، کتابی پر از حسرت",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.",
    "مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "متین به نورا گفت: «خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن.",
    "«فایده‌ش اینه که به‌احتمال خیلی زیاد زندگی قبلی‌ت تمومه. می‌خواستی بمیری و شاید هم همین‌طور بشه. جایی لازم داری که بری؛ جایی که موندگار بشی، یه زندگی دیگه. بنابراین باید خوب فکر کنی. اسم اینجا کتابخونهٔ نیمه‌شبه، چون هر زندگی تازه‌ای که هست همین حالا شروع می‌شه. حالا هم نیمه‌شبه. الان شروع می‌شه. تمام آینده‌هایی که می‌بینی اینجان. کتاب‌های تو هم نشون‌دهندهٔ همین هستن؛ تمام لحظات حال و آینده‌ای که می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "مشکل زندگی اصلی‌اش تا حدودی سادگی و بی‌مزگی‌اش بوده.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "خب، دوست داری زندگی‌ای رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی؟ دوست داری کاری رو متفاوت انجام بدی؟",
    "«خودت می‌دونی چی شده. اینجا فقط به‌خاطر تو وجود داره. تو منبع قدرتشی. وقتی ارتباط منبع قدرت با اینجا قطع بشه، کتابخونه به خطر می‌افته. مشکل تویی، نورا. در بدترین زمان ممکن داری ناامید می‌شی. نباید کم بیاری، نورا. خیلی چیزها هست که ندیدهٔ. خیلی موقعیت‌ها می‌تونی داشته باشی. زندگی‌های خیلی زیادی داری. یادته وقتی خرس قطبی رو دیدی، چه حسی داشتی؟ یادته چقدر می‌خواستی زنده بمونی؟»\nخرس قطبی.\nخرس قطبی.\n«متوجه نیستی که حتی تجربه‌های بد هم فایده و هدفی دارن؟»\nنورا حالا حقیقت را می‌دید. حسرت‌هایی که یک عمر در زندگی‌اش حس کرده بود بی‌فایده بودند.",
    "نورا در فیلم داشت می‌گفت: «آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "نورا ناگهان در دلش چیزی احساس کرد. یک‌جور ترس که به‌اندازهٔ همان ترس روبه‌رو شدن با خرس قطبی واقعی می‌نمود.\nترس از حسی که در قلبش داشت.\nعشق.\nمی‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.\nوقتی نورا به زندگی اصلی‌اش فکر می‌کرد، مشکل اساسی و بنیادینش، همان چیزی که باعث شده بود کاملاً آسیب‌پذیر بشود، کمبود عشق بود. در آن زندگی حتی برادرش هم او را دوست نداشت. بعد از مرگ ولتس، دیگر هیچ‌کس را نداشت. نه او کسی را دوست داشت و نه کسی او را. خودش و زندگی‌اش پوچ شده بودند و فقط این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت و مثل مجسمه‌ای از جنس اندوه و غم می‌کوشید وانمود کند مثل تمام انسان‌های دیگر است، اما فقط در حدی که زنده بماند.",
    "یک دلیل دیگرش این بود که نورا تا پای مرگ رفته و برگشته و حالا زنده بود.",
    "تنها حقیقتی که نورا می‌دانست، حقیقتی که حالا به آن افتخار می‌کرد و از آن راضی بود، حقیقتی که نه‌فقط با آن کنار آمده، بلکه با آغوش باز و ذره‌ذرهٔ شور و انرژی وجودش به استقبالش می‌رفت. حقیقتی که نورا عجولانه، اما با قلمی محکم و حروفی بزرگ و از زاویهٔ دید اول‌شخص مضارع آن را نوشت.\nحقیقتی که نخستین پیش‌نیاز هر احتمال دیگری بود. حقیقتی که قبلاً نفرین به‌نظر می‌رسید و حالا موهبت.\nسه کلمهٔ ساده و سرشار از قدرت و احتمالات بسیار و متعدد تمام جهان‌های موازی.\nمن زنده هستم.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«می‌تونم یه شعر برات بخونم. کتابدارها عاشق شعرن.» بعد شعری از رابرت فراست نقل کرد. «دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "نورا سر تکان داد. امیدوار بود بیفتد. سرش را می‌گفت. امیدوار بود روی زمین بیفتد تا دیگر هرگز مجبور نشود با غریبه‌ها مکالمه‌ای داشته باشد.",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "گفت: «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "قرار است زندگی‌ام ناگهان به‌طرز معجزه‌آسایی عاری از هرگونه درد، ناامیدی، غم، دل‌شکستگی، سختی، تنهایی و افسردگی شود؟ نه.\nآیا می‌خواهم زندگی کنم؟\nبله. بله.\nهزاران بار می‌گویم. بله.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "حسرت خوردن برای زندگی‌هایی که تجربه‌شان نکرده‌ایم ساده است.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...",
    "مادرش مثل ورزشکاران مسابقات امدادی که چوب امدادی‌شان را به نفر بعد می‌دهند، این میراث نامرئی از جنس شکست و ناامیدی را به او منتقل کرده و نورا تا مدت‌ها آن را نگه داشته بود. شاید به همین خاطر هم از خیلی چیزها دست کشیده بود؛ چون در ژنش این‌طور ثبت شده بود که باید شکست بخورد.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "نورا حالا سعی می‌کرد در ذهن تصور کند که پذیرفتن کامل خودش و تمام اشتباهاتی که کرده بود، تمام زخم‌ها و نشانه‌های روی بدنش، تمام رؤیاهایی که به آنها نرسیده بود یا دردهایی که حس کرده بود و تمام هوس‌ها و امیالی که سرکوب کرده بود چه احساسی خواهد داشت.",
    "انگار که اینجا مغازهٔ لباس‌فروشی است و نورا می‌تواند زندگی‌ای را به‌سادگی یک تیشرت انتخاب کند.",
    "«ناامید نشو! حق نداری ناامید بشی، نورا سید!»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "اما هرجا که کتابی باشد، همیشه کسی وسوسه می‌شود که آن را باز کند.",
    "هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "ساعت‌ها گذشتند. نورا می‌خواست هدفی داشته باشد؛ چیزی که دلیلی برای بودنش باشد، اما هیچ‌چیز نداشت.",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "انگار که ناامیدی توی ذهنش به‌طریقی راهش را به تن و اندام‌هایش باز کرده بود. گویی ذره‌ذرهٔ وجودش را به تسخیر خود درآورده بود.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "اما نورا احساس تنهایی می‌کرد. آن‌قدر در فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم مطالعه کرده بود که تنهایی را بخشی بنیادین از صِرف انسان بودن در جهانی اصولاً بی‌معنا بداند. بااین‌حال از دیدن او خوش‌حال بود.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»\nمطالعه دربارهٔ ثورو را از بقیهٔ فیلسوف‌ها بیشتر دوست داشت، اما واقعاً چه کسی با اطمینان به‌سوی رؤیاهایش قدم برمی‌داشت؟ خب، البته به‌جز خودِ ثورو که بلند شد و رفت وسط جنگل زندگی کرد و ارتباطش را با دنیای خارج از جنگل قطع کرد تا خیلی راحت فقط سر جایش بنشیند و بنویسد و هیزم خُرد کند و ماهی بگیرد.",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "دیروز من مطمئن بودم که آینده‌ای ندارم و پذیرش زندگی‌ام به شکل کنونی‌اش برایم غیرممکن است. امروز همان زندگی پرآشوب و شلوغ برایم پر از امید  و احتمالات گوناگون  به‌نظر می‌رسد.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "اما نورا احساس تنهایی می‌کرد. آن‌قدر در فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم مطالعه کرده بود که تنهایی را بخشی بنیادین از صِرف انسان بودن در جهانی اصولاً بی‌معنا بداند.",
    "«انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی.",
    "اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "اگر نزدیک سیاه‌چاله‌ای شوی، نیروی جاذبه‌اش تو را به عمق حقیقت شوم و تاریک خود می‌کشد.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "نورا خیلی زود متوجه شد که حسرت‌هایش از چیزهای کوچک و روزمره (پشیمونم که امروز ورزش نکردم) تا موضوعات مهم (پشیمونم که قبل از مرگ پدرم بهش نگفتم دوستش دارم) را شامل می‌شدند.\nحسرت‌ها ادامه‌دار بودند و پیش‌زمینه داشتند و در صفحات متعدد تکرار می‌شدند.",
    "اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "«کتابدارها هم اطلاعات دارن. می‌تونن آدم رو به‌طرف کتاب‌های درست و زندگی‌های درست هدایت کنن. بهترین جاها رو پیدا می‌کنن، مثل موتورهای جست‌وجویی که روح داشته باشن.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه.",
    "حسرت که آدم را ترک نمی‌کند. مثل نیش پشه‌کوره که نیست. تا ابد می‌خارد.",
    "شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "و زندگی هنوز همون گُهیه که بود.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "قدرت هراس‌انگیز اهمیت دادن به دیگری و اهمیت داشتن برای او را حس کرد.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "آرتور شوپنهاورِ فیلسوف در یکی از دوره‌های آرام و پرلطافت زندگی‌اش نوشته بود: «ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.» شاید پایهٔ زندگی هم همین بود.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«خیلی خب. به‌نظر من به جایی رسیدهٔ که دیگه به‌خاطر درخت‌های زیادِ اطرافت، جنگل رو نمی‌بینی.»",
    "نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن.",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "حسرت خوردن برای زندگی‌هایی که تجربه‌شان نکرده‌ایم ساده است. گفتن اینکه کاش مهارت‌های متفاوتی به‌دست آورده بودیم یا به پیشنهادهای دیگری جواب مثبت داده بودیم آسان است. راحت است که آرزو کنیم کاش قبلاً بیشتر تلاش می‌کردیم، اطرافیانمان را بیشتر دوست می‌داشتیم، در مسائل مالی دقت بیشتری به‌خرج می‌دادیم، محبوب‌تر می‌شدیم، در گروه موسیقی‌مان می‌ماندیم، به استرالیا می‌رفتیم، به پیشنهاد قهوه خوردن با کسی جواب مثبت می‌دادیم یا بیشتر یوگا کار می‌کردیم.",
    "شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین.",
    "خیلی سخت نیست که خودمان را از دریچهٔ چشم دیگران ببینیم و آرزو کنیم به همان شکلی بودیم که آنها ما را می‌بینند. حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "قرار است زندگی‌ام ناگهان به‌طرز معجزه‌آسایی عاری از هرگونه درد، ناامیدی، غم، دل‌شکستگی، سختی، تنهایی و افسردگی شود؟ نه.\nآیا می‌خواهم زندگی کنم؟\nبله. بله.\nهزاران بار می‌گویم. بله.",
    "نورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "«ناامید نشو! حق نداری ناامید بشی، نورا سید!»",
    "نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "«ناامید نشو! حق نداری ناامید بشی، نورا سید!»",
    "«حالا که قراره ثابت کنیم کدوممون بدبخت‌تریم، باید به عرضت برسونم که به من هم خیلی خوش نمی‌گذره.»\nراوی سرفه‌ای همراه با خنده کرد. چهره‌اش لحظه‌ای سرسخت شد. «مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "نقل‌قولی از هنری دیوید ثورو. همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "دکتر گفت افسردگی موقعیتیه. فقط مشکل اینجاست که پشت‌سرهم... موقعیت‌های جدید واسه افسردگی‌م پیش می‌آد.",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم",
    "در شبکه‌های اجتماعی‌اش چرخی زد. نه پیغامی، نه نظری، نه دنبال‌کنندهٔ جدیدی، نه درخواست دوستی جدیدی. نورا مثل پادماده بود، با اندکی چاشنی بیچارگی.\nوارد اینستاگرام شد و دید که همه زندگی‌شان را ساخته‌اند، جز او.",
    "«متوجه نیستی که حتی تجربه‌های بد هم فایده و هدفی دارن؟»",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "«حرفم اینه: اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی. مثل اون روز توی رودخونه. یادته؟»",
    "هستی مثل یه درخت انجیر بود و هر زندگی‌ای که می‌تونست تجربه کنه  از اون زندگی‌ای که توش ازدواج کرده و خوش‌حاله گرفته، تا اون زندگی‌ای که توش شاعر موفقی می‌شه  تمام این زندگی‌ها انجیرهای شیرین و آبدار این درخت بودن، اما اون نمی‌تونست همهٔ انجیرهای شیرین و آبدار رو مزه کنه. به همین خاطر هم به چشم خودش می‌دید که انجیرها فاسد و خراب می‌شن و ازبین می‌رن. فکر کردن به تمام زندگی‌هایی که تجربه نمی‌کنیم می‌تونه دیوونه‌مون کنه.",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "«و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "بعد دربارهٔ مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.\nدرحالی‌که زیر نور ضعیف غذاخوری بیمارستان نشسته بودند، اَش به او گفته بود: «مثلاً توی کتاب روز رستاخیز. اگه بخونی‌ش، متوجه می‌شی جمعیت معمول یه جامعهٔ انگلیسی توی اون دوران صدوپنجاه نفر بوده. جز توی کِنت که صد نفر بوده. من هم اهل کِنتم. ژنی داریم که باعث می‌شه ضداجتماعی باشیم.»\nنورا جواب داده بود: «قبلاً رفته‌م کِنت و متوجه این قضیه شدم. اما از نظریه‌ت خوشم می‌آد. این تعداد آدمی رو که گفتی می‌شه توی یه ساعت توی اینستاگرام دید.»\n«دقیقاً، و این اصلاً زندگی سالمی نیست! مغزمون نمی‌تونه چنین وضعی رو تحمل کنه.",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود",
    "خیلی ساکت بود.\nسکوت محیط باعث شد بفهمد که در هرجای دیگری در دنیا چقدر سروصدا زیاد است. اینجا صداها معنا دارند. اگر صدایی بشنوی، باید به آن توجه کنی.",
    "نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    ". بااین‌حال فکر می‌کرد شاید مشکل زندگی اصلی‌اش تا حدودی سادگی و بی‌مزگی‌اش بوده.\nتا پیش از این همیشه تصور می‌کرد میان‌مایگی و ناامیدی از همه‌چیز در سرنوشتش بوده.\nدرحقیقت نورا همیشه احساس می‌کرد از نسل کسانی است که در تمام عمرشان حسرت خورده‌اند و امیدهایشان نابود شده و بعد همین شکست‌ها در زندگی نسل‌های بعدشان بازتاب یافته است.",
    "قرار است زندگی‌ام ناگهان به‌طرز معجزه‌آسایی عاری از هرگونه درد، ناامیدی، غم، دل‌شکستگی، سختی، تنهایی و افسردگی شود؟ نه.\n‫آیا می‌خواهم زندگی کنم؟\n‫بله. بله.\n‫هزاران بار می‌گویم. بله.",
    "جو و نورا در دوران نوجوانی مثل همهٔ نوجوان‌ها شوخی‌های بسیاری با شهرشان می‌کردند و یکی از حرف‌هایشان هم این بود که زندان بدفورد درواقع زندان داخلی شهر است و بقیهٔ شهر هم نقش زندان بیرونی را ایفا می‌کند؛ هر موقعیتی که برای فرار به‌دست آوردی، باید از آن استفاده کنی.",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیهٔ ترمودینامیک بود. شاید حتی اصول اولیهٔ وجود.",
    "نورا سر تکان داد. امیدوار بود بیفتد. سرش را می‌گفت. امیدوار بود روی زمین بیفتد تا دیگر هرگز مجبور نشود با غریبه‌ها مکالمه‌ای داشته باشد.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»\nمطالعه دربارهٔ ثورو را از بقیهٔ فیلسوف‌ها بیشتر دوست داشت، اما واقعاً چه کسی با اطمینان به‌سوی رؤیاهایش قدم برمی‌داشت؟ خب، البته به‌جز خودِ ثورو که بلند شد و رفت وسط جنگل زندگی کرد و ارتباطش را با دنیای خارج از جنگل قطع کرد تا خیلی راحت فقط سر جایش بنشیند و بنویسد و هیزم خُرد کند و ماهی بگیرد.",
    "همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است»",
    "«انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام داده‌یم تغییر بدیم... اما تو دیگه توی دوران زندگی نیستی. اومدی بیرون. این موقعیت رو داری که ببینی همه‌چیز می‌تونست چطور پیش بره.»",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "ر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه. ",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.» شاید مشکل نورا همین بود. شاید فقط از زندگی کردن می‌ترسید. اما برتراند راسل بارها ازدواج کرده بود و روابطی خارج از ازدواج داشت، بنابراین شاید نصیحتش در این مورد چندان معتبر نبود.",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.\nوقتی نورا به زندگی اصلی‌اش فکر می‌کرد، مشکل اساسی و بنیادینش، همان چیزی که باعث شده بود کاملاً آسیب‌پذیر بشود، کمبود عشق بود. در آن زندگی حتی برادرش هم او را دوست نداشت. بعد از مرگ ولتس، دیگر هیچ‌کس را نداشت. نه او کسی را دوست داشت و نه کسی او را. خودش و زندگی‌اش پوچ شده بودند و فقط این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت و مثل مجسمه‌ای از جنس اندوه و غم می‌کوشید وانمود کند مثل تمام انسان‌های دیگر است، اما فقط در حدی که زنده بماند.",
    "و بعد دوباره سکوت؛ سکوتی که انگار جسم و جان داشت و در هوا حس می‌شد.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "نورا به‌سختی می‌توانست به‌یاد بیاورد که دَن قبلاً چطور حرف می‌زد و اصلاً دقیقاً چطور آدمی بود. اما خب، طبیعتِ خاطره همین است.",
    "فقط باید زندگی‌ای رو پیدا کنی که می‌خوای توش بمونی.",
    "نورا در دانشگاه مقاله‌ای با عنوان «اصول خاطره و تخیل هابز» نوشته بود. توماس هابز در نوشته‌هایش خاطره و قوهٔ تخیل را عملاً یکی حساب کرده بود. نورا هم از وقتی این موضوع را کشف کرد، دیگر هرگز کاملاً به خاطراتش اعتماد نکرد.",
    "شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«خب، زیبایی این بازی همینه دیگه، مگه نه؟ هیچ‌وقت نمی‌شه فهمید چطوری تموم می‌شه.",
    "گفت: «خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "نورا در بیشتر عمرش همین حس را داشت.\nگیر افتاده در وسط. در تقلا و تلاش فقط برای اینکه زنده بماند،",
    "شاید هم نمی‌خواست مردنش رو ببینی، چون گربه‌ها می‌فهمن. وقتی پایان عمرشون نزدیک بشه، خیلی خوب این رو می‌دونن. رفت بیرون، چون قرار بود بمیره. خودش هم خبر داشت.",
    "می‌دانست که باید برای گربهٔ عزیزش احساس دل‌سوزی و غم بکند و واقعاً هم چنین احساسی داشت، اما باید حقیقتی را هم اعتراف می‌کرد. درحالی‌که به چهرهٔ آرام و بی‌حرکت ولتر نگاه می‌کرد و بی‌دردی‌اش را می‌دید، احساسی اجتناب‌ناپذیر در عمق دلش شکل گرفت.\nحسادت.",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "«تا زمانی که کتابخونهٔ نیمه‌شب وجود داره، تو هم از مرگ حفظ می‌شی، نورا. حالا باید تصمیم بگیری می‌خوای چطور زندگی کنی.»",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد.",
    "تمام زندگی‌ها هم‌اکنون آغاز می‌شوند",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "درعین‌حال همین موضوع برایش حس آزادی خاصی داشت. اینکه بدون هیچ انتظار یا توقعی، حتی از طرف خودش، صرفاً وجود داشته باشد.",
    "نورا پیش از آنکه اتفاق بدی بیفتد، کتاب را بست.\n«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "به این فکر کرد که در دنیا چند دَن هست که رؤیای چیزی را در سر می‌پرورانند و بعد که به دستش بیاورند از آن متنفر می‌شوند. چند تا از آن دَن‌ها سعی می‌کنند رؤیای شادی دروغینشان را به بقیه هم القا کنند؟",
    "«پس امکان داره که یه کتاب رو باز کنم و خیلی ساده بمیرم؟»\n«نه. دست‌کم نه بلافاصله. درست مثل حرفی که برای ولتر زدم، تنها زندگی‌های ممکن برای تجربه کردن... خب، زندگی هستن. منظورم اینه که آره، می‌تونی توی اون زندگی‌ها هم بمیری، اما غیرممکنه که قبل از ورود به اون زندگی مُرده باشی، چون کتابخونهٔ نیمه‌شب کتابخونهٔ ارواح نیست. کتابخونهٔ اجساد هم نیست. کتابخونهٔ احتمالاته. مرگ هم دقیقاً نقطهٔ مقابل امکان و احتماله. می‌فهمی؟»\n«فکر کنم.»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "تفسیر دنیاهای چندگانهٔ فیزیک کوانتوم این‌طور می‌گه که بی‌نهایت جهان موازی منشعب از همدیگه روی هم قرار دارن. توی هر لحظهٔ زندگی‌ت داری وارد یه جهان جدید می‌شی. با هر تصمیمی که می‌گیری. باور اولیه هم این بود که نمی‌شه بین این جهان‌ها رفت‌وآمد کرد یا چیزی رو مخابره کرد، حتی بااینکه همه‌شون توی یه مکان و به‌معنای واقعی کلمه فقط چند میلی‌متر دورتر از ما دارن رخ می‌دن.»",
    "«فقط حس کردم که قبلاً... به‌اندازهٔ کافی بهت نگفته‌م که دوستت دارم. می‌خوام این رو بدونی. تو پدر خوبی هستی. توی یه زندگیِ دیگه، مثلاً زندگی‌ای که توش شنا رو کنار گذاشته باشم، حسابی پشیمونم که بهت نگفتم دوستت دارم.»",
    "«از نظر علمی همیشه گفته شده که فضای خاکستری بین مرگ و زندگی جای مرموزیه. جای خاصی که ما دیگه نه اینیم و نه اون. یا شاید هم دو تاشیم. زنده و مرده. توی همون لحظهٔ بین این دوگانگی، بعضی وقت‌ها، فقط بعضی وقت‌ها، ما هم مثل گربهٔ شرودینگر می‌شیم و نه‌تنها می‌تونیم هم زنده و هم مُرده باشیم، بلکه می‌تونیم به هر احتمال کوانتومی ممکن که با تابع موج کوانتومی هم‌خوانی داره دست پیدا کنیم. مثلاً ساعت یکِ صبح توی آشپزخونهٔ عمومی لونگ‌یربین نشسته باشیم و حرف بزنیم...»",
    "نورا گفت: «زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "«چرا همیشه یه نفر دیگه رو هم اونجا می‌بینیم، توی کتابخونه یا حالا هرجا؟»\nهوگو شانه بالا انداخت. «اگه آدم مذهبی‌ای بودم، می‌گفتم اون شخص خود خداست و از اونجا که خدا احتمالاً جوریه که ما نمی‌تونیم ببینیمش یا درکش کنیم، به شکل کسی درمی‌آد که توی زندگی‌مون به‌عنوان آدم خوبی می‌شناختیمش. اگه هم آدم مذهبی‌ای نبودم  که نیستم  می‌گفتم مغز انسان توانایی درک پیچیدگی تابع موج کوانتومی رو نداره و برای همین اون پیچیدگی رو به‌شکل چیزی که براش درک‌پذیر باشه ترجمه می‌کنه. مثل کتابدار توی کتابخونه یا عموی مهربون توی ویدئوکلوپ و غیره.»",
    "هوگو شانه بالا انداخت. «اگه آدم مذهبی‌ای بودم، می‌گفتم اون شخص خود خداست و از اونجا که خدا احتمالاً جوریه که ما نمی‌تونیم ببینیمش یا درکش کنیم، به شکل کسی درمی‌آد که توی زندگی‌مون به‌عنوان آدم خوبی می‌شناختیمش. اگه هم آدم مذهبی‌ای نبودم  که نیستم  می‌گفتم مغز انسان توانایی درک پیچیدگی تابع موج کوانتومی رو نداره و برای همین اون پیچیدگی رو به‌شکل چیزی که براش درک‌پذیر باشه ترجمه می‌کنه. مثل کتابدار توی کتابخونه یا عموی مهربون توی ویدئوکلوپ و غیره.»",
    "نورا قبلاً دربارهٔ جهان‌های موازی خوانده بود و کمی دربارهٔ روان‌شناسی گشتالت می‌دانست. دربارهٔ اینکه مغز انسان چطور اطلاعات پیچیده دربارهٔ دنیا را دریافت و بعد ساده‌سازی می‌کند. بنابراین وقتی انسانی به درخت نگاه می‌کند، مغزش ترکیب پیچیده و ظریف برگ‌ها و شاخه‌ها را چیزی خاص به نام درخت ترجمه می‌کند.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "آرتور شوپنهاورِ فیلسوف در یکی از دوره‌های آرام و پرلطافت زندگی‌اش نوشته بود: «ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.» شاید پایهٔ زندگی هم همین بود.",
    "نورا می‌دانست در تمام چیزهایی که انسان‌ها می‌بینند یک‌جور ساده‌سازی رخ داده است. انسان‌ها دنیا را سه‌بعدی می‌بینند. همین هم ساده‌سازی شده است. انسان‌ها اساساً موجوداتی با ذهنیت محدودند که همه‌چیز را برای ساده شدن تعمیم می‌دهند. مغزشان در وضعیت خودکار فعالیت می‌کند و در ذهنشان خیابان‌های پرپیچ‌وخم را صاف می‌بینند. به همین خاطر هم هست که همیشه گم می‌شوند.",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "حالا با گذشته‌اش فرق می‌کرد. قوی‌تر شده بود. درون خود چیزهایی دیده بود که قبلاً حتی از وجودشان هم خبر نداشت. چیزهایی که به لطف تجربیاتی همچون آواز خواندن برای استادیومی پر از آدم، فراری دادن خرسی قطبی و احساس عشق و ترس و شجاعت به‌دست آورده بود.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "حرفی را به‌یاد آورد که خانم الم در یکی از نخستین ملاقات‌های نورا از کتابخانهٔ نیمه‌شب زده بود.\nهر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "«اوضاع بهتر می‌شه، نورا. همه‌چیز درست می‌شه.»\nخانم الم یک دستش را به‌سمت سطح میز برد و عجولانه دنبال چیزی گشت. یک ثانیهٔ بعد خودنویس پلاستیکی نارنجی‌رنگی را به نورا داد. از همان‌ها که نورا در دوران مدرسه داشت. مدت‌ها پیش هم آن را در کتابخانهٔ نیمه‌شب دیده بود.\n«لازمت می‌شه.»\n«چرا؟»\n«این کتاب هنوز نوشته نشده. تو باید شروعش کنی.»\nنورا خودنویس را گرفت.\n«خدانگهدار، خانم الم.»",
    "«من زندگی رو مطالعه می‌کنم. زندگی هم واسه خودش یه فلسفه‌ست.»",
    "درست است که تمام احساساتش را در آن زندگی‌ها تجربه نکرده بود، اما توانایی‌اش را داشت. درست است که آن موقعیت‌های خاص را ازدست داده و نتوانسته بود شناگر المپیک، جهانگرد، مالک تاکستان، ستارهٔ راک، یخچال‌شناسی که زمین را نجات می‌دهد، فارغ‌التحصیل دانشگاه کمبریج، مادر و میلیون‌ها چیز دیگر بشود، اما هنوز هم تمام آن انسان‌ها به‌نوعی خودِ نورا بودند. همه‌شان خودش بودند. نورا می‌توانست تمام آن آدم‌های شگفت‌انگیز باشد و این حقیقت  برخلاف آنچه در گذشته فکر می‌کرد  برایش غم‌انگیز نبود، به‌هیچ‌وجه. الهام‌بخش بود، چون حالا می‌دانست وقتی بخواهد، چه کارهایی از عهده‌اش برمی‌آید.",
    "یاد سال اول دانشجویی‌اش در رشتهٔ فلسفه افتاد که فلسفهٔ ارسطویی را مطالعه می‌کرد. از این حرف او که می‌گفت کمال هرگز تصادفی نیست کمی افسرده شده بود. به‌نظر ارسطو، کمال نتیجهٔ انتخاب خردمندانهٔ گزینه‌های مختلف بسیار بود. حالا هم نورا این فرصت را داشت که تمام آن گزینه‌های مختلف را امتحان کند. برایش مثل راهی میان‌بُر برای رسیدن به خِرد و شاید حتی شادی بود. حال نورا این موقعیت را نه مایهٔ عذاب، بلکه موهبتی لایق قدردانی می‌دانست.",
    "حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است. نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.\nصدای خانم الم را بلندتر از سروصدای محیط، از زیر میز در فاصله‌ای دور پشت‌سرش شنید.\n«ناامید نشو! حق نداری ناامید بشی، نورا سید!»\nنورا نمی‌خواست بمیرد. نمی‌خواست در هیچ زندگی‌ای هم جز زندگی خودش باشد. همان زندگی‌ای که پر بود از پیچیدگی و دردسر، اما خب، مال خودش بود. یک زندگی پیچیده و پردردسر، اما زیبا.",
    "می‌دانست که باید برای گربهٔ عزیزش احساس دل‌سوزی و غم بکند و واقعاً هم چنین احساسی داشت، اما باید حقیقتی را هم اعتراف می‌کرد. درحالی‌که به چهرهٔ آرام و بی‌حرکت ولتر نگاه می‌کرد و بی‌دردی‌اش را می‌دید، احساسی اجتناب‌ناپذیر در عمق دلش شکل گرفت.\nحسادت.",
    "تنها حقیقتی که نورا می‌دانست، حقیقتی که حالا به آن افتخار می‌کرد و از آن راضی بود، حقیقتی که نه‌فقط با آن کنار آمده، بلکه با آغوش باز و ذره‌ذرهٔ شور و انرژی وجودش به استقبالش می‌رفت. حقیقتی که نورا عجولانه، اما با قلمی محکم و حروفی بزرگ و از زاویهٔ دید اول‌شخص مضارع آن را نوشت.\nحقیقتی که نخستین پیش‌نیاز هر احتمال دیگری بود. حقیقتی که قبلاً نفرین به‌نظر می‌رسید و حالا موهبت.\nسه کلمهٔ ساده و سرشار از قدرت و احتمالات بسیار و متعدد تمام جهان‌های موازی.\nمن زنده هستم.\nلحظه‌ای بعد زمین خشمگینانه لرزید و تا آخرین ذرهٔ باقی‌مانده از کتابخانهٔ نیمه‌شب به گردوغبار تبدیل شد.",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "برای تجربه کردن زندگی‌های مختلف لازم نیست از تمام جنبه‌های مختلف آن زندگی‌ها لذت برد. فقط کافی است هرگز از این فکر ناامید نشود که سرانجام جایی زندگی‌ای هست که می‌توان از آن لذت برد.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "من می‌خواستم توی زندگی به خیلی چیزها برسم، خیلی چیزها. اما اگه زندگی‌تون خراب باشه، هر کاری هم که بکنین خراب می‌مونه. فساد و خرابی تمام درخت رو نابود می‌کنه...»",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.\nفقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.\nفقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.",
    "توماس هابز در نوشته‌هایش خاطره و قوهٔ تخیل را عملاً یکی حساب کرده بود. نورا هم از وقتی این موضوع را کشف کرد، دیگر هرگز کاملاً به خاطراتش اعتماد نکرد.",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام داده‌یم تغییر بدیم...",
    "نورا به‌یاد آورد که اهمیت دادن به دیگری و برای دیگران اهمیت داشتن چه حسی دارد.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "خاص‌ترین کشف نورا هم این بود که فهمید از بین تمام زندگی‌هایی که تجربه کرده، زندگی اصلی‌اش بزرگ‌ترین و شدیدترین تغییرات را شامل می‌شود. همان زندگی آغازین و پایانی‌اش.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "بزرگ‌ترین و مهم‌ترین تغییر زندگی‌اش نه به‌خاطر ثروت، موفقیت یا شهرت، و نه به‌خاطر حضورش میان یخچال‌ها و خرس‌های قطبی سوالبارد بود؛ بزرگ‌ترین تغییر زمانی رخ داد که در همان تخت قدیمی‌اش از خواب بیدار شد. در همان آپارتمان نم‌زده و قدیمی با مبل زهواردررفته و بوتهٔ گل یوکای زنگوله‌ای و گلدان‌های کوچک کاکتوس و قفسه‌های پر از کتاب و کتابچه‌های راهنمای یوگا که هرگز بازشان نکرده بود.\nپیانوی الکتریکی و کتاب‌هایش هنوز همان قدیمی‌ها بودند. هنوز هم گربه و شغلی نداشت. هنوز هم زندگی پیشِ رویش ناشناخته و غریب به‌نظر می‌رسید.",
    "منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه.",
    "بااین‌حال همه‌چیز تغییر کرده بود.\nدلیل تغییرش هم این بود که نورا دیگر حس نمی‌کرد فقط برای برطرف کردن آرزوها و رؤیاهای دیگر آنجاست. دیگر حس نمی‌کرد حس رضایت و خرسندی را فقط با بی‌عیب‌ونقص‌ترین دختر، خواهر، شریک زندگی، همسر، مادر، کارمند یا هرچیز دیگری جز انسانی معمولی بودن به‌دست می‌آورد. انسانی عادی که فقط اهداف خودش را دنبال می‌کند و به خودش جواب می‌دهد.",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "یک دلیل دیگرش این بود که نورا تا پای مرگ رفته و برگشته و حالا زنده بود. این هم تصمیم خودش بود. تصمیمی برای زنده ماندن و زندگی کردن، چون وسعت زندگی را لمس و درک کرده بود و درون آن وسعت، تمام احتمالات ممکن را دیده بود؛ احتمالاتی از آنچه می‌توانست باشد تا آنچه می‌توانست احساس کند. درک کرده بود که در زندگی میزان و آهنگی متفاوت از آنچه تابه‌حال می‌دانست وجود دارد و در وجودش جز انسانی نسبتاً افسرده و گهگاه ناامید، انسان دیگری هم هست. این به نورا امید و حتی احساس کاملاً درونی قدرشناسی می‌داد. قدردان از اینکه آنجا بود و می‌دانست که می‌تواند از تماشای آسمان زیبا و فیلم‌های کمدی سطحی رایان بیلی و گوش دادن به موسیقی، صدای دیگران و ضربان قلب خودش لذت ببرد.",
    "مکانیک کوانتوم و تئوری ریسمان همه به این نتیجه ختم می‌شن که جهان‌های زیادی وجود دارن. خیلی خیلی زیاد.",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.\nنورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "نورا شک داشت که حرفش را باور کرده باشد، اما دیگر آن‌قدر در این زمینه تجربه داشت که قبول کند بعضی حقایق دیدنی نیستند.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است.",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "انسان‌ها اساساً موجوداتی با ذهنیت محدودند که همه‌چیز را برای ساده شدن تعمیم می‌دهند. مغزشان در وضعیت خودکار فعالیت می‌کند و در ذهنشان خیابان‌های پرپیچ‌وخم را صاف می‌بینند. به همین خاطر هم هست که همیشه گم می‌شوند.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه.",
    "نورا لبخند زد. به تمام مهره‌هایی که برایش باقی مانده بود نگاهی انداخت و به حرکت بعدی‌اش فکر کرد.\nپایان.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "نقل‌قولی از هنری دیوید ثورو. همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند",
    "به این فکر کرد که در دنیا چند دَن هست که رؤیای چیزی را در سر می‌پرورانند و بعد که به دستش بیاورند از آن متنفر می‌شوند. چند تا از آن دَن‌ها سعی می‌کنند رؤیای شادی دروغینشان را به بقیه هم القا کنند؟",
    "گفت: «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت",
    "بااین‌حال همه‌چیز تغییر کرده بود.\nدلیل تغییرش هم این بود که نورا دیگر حس نمی‌کرد فقط برای برطرف کردن آرزوها و رؤیاهای دیگر آنجاست. دیگر حس نمی‌کرد حس رضایت و خرسندی را فقط با بی‌عیب‌ونقص‌ترین دختر، خواهر، شریک زندگی، همسر، مادر، کارمند یا هرچیز دیگری جز انسانی معمولی بودن به‌دست می‌آورد. انسانی عادی که فقط اهداف خودش را دنبال می‌کند و به خودش جواب می‌دهد.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.» شاید مشکل نورا همین بود. شاید فقط از زندگی کردن می‌ترسید",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "به دنیا اهمیت می‌داد. آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم",
    "نورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم.",
    "همه‌جا مثل همدیگه‌ست و خاطرات هنوز هستن و زندگی هنوز همون گُهیه که بود.",
    "به او یادآوری کرد که پیش از هرچیز، انسانی است که روی یک سیاره زندگی می‌کند. متوجه شد تقریباً تمام کارهایی که در طول عمرش انجام داده، تمام چیزهایی که خریده یا برای رسیدن به آنها تلاش کرده و بعد به‌طریقی مصرفشان کرده، قدم‌به‌قدم از این درک دورش کرده‌اند که او و تمام انسان‌ها فقط یکی از نُه میلیون گونهٔ زیستی روی زمین هستند.",
    "«واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن.",
    "مادری که با نورا جوری رفتار می‌کرد که گویی اشتباهی بود که نیاز به تصحیح شدن داشت",
    "نورا آن‌قدر از تغییر ناگهانی احساساتش در همان یک لحظه ترسید که همان‌طور به لبخند زدن ادامه داد. انگار فکر می‌کرد لبخندش می‌تواند او را در همان دنیای قدیمی نگه دارد، دنیایی که در آن ولتس هنوز زنده بود",
    "نقل‌قولی از هنری دیوید ثورو. همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه",
    "منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "نورا از پشت پنجره حرکات آرام درختان در نسیم بعدازظهر و پیشروی ماشین‌ها را در کمربندی دوردست بدفورد تماشا کرد. جز درخت و ترافیک و معماری معمول ساختمان‌ها چیزی نمی‌دید، اما همین به‌تنهایی همه‌چیز بود.\nزندگی.",
    "ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "یادداشت یکی مانده به آخری که نورا پیش از گیر افتادن میان مرگ و زندگی نوشته بود\nدلم برای گربه‌م تنگ شده. خسته‌ام.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "مادری که با نورا جوری رفتار می‌کرد که گویی اشتباهی بود که نیاز به تصحیح شدن داشت.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند",
    "درست همان‌طور که طبیعت را می‌پذیرفت. همان‌طور که یخچال‌ها و طوطی‌های دریایی و آمدن نهنگ‌ها روی سطح آب را می‌پذیرفت.\nاین‌طور تصور کرد که خودش را فقط به‌عنوان یکی از عجایب جالب طبیعت ببیند. فقط حیوان باهوش عادی دیگری که نهایت تلاشش را می‌کند.\nبه همین روش، شیوهٔ آزادی را تصور کرد.",
    "درست همان‌طور که طبیعت را می‌پذیرفت. همان‌طور که یخچال‌ها و طوطی‌های دریایی و آمدن نهنگ‌ها روی سطح آب را می‌پذیرفت.\nاین‌طور تصور کرد که خودش را فقط به‌عنوان یکی از عجایب جالب طبیعت ببیند. فقط حیوان باهوش عادی دیگری که نهایت تلاشش را می‌کند.\nبه همین روش، شیوهٔ آزادی را تصور کرد.",
    "آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "پس از خوردنِ نوشیدنی به درکی کاملاً واضح و آشکار رسید؛ برای این زندگی ساخته نشده بود.\nهر حرکتش اشتباه بود، هر تصمیمش فاجعه و هر روزش عقب‌نشینی از آن کسی که در تصوراتش از خود ساخته بود.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "«اگه می‌خوای بالاخره زمانی توی شطرنج موفق بشی، باید یه چیزی رو درک کنی.» انگار نورا هیچ کار مهم‌تری نداشت. «چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "به‌نظر ارسطو، کمال نتیجهٔ انتخاب خردمندانهٔ گزینه‌های مختلف بسیار بود.",
    "نورا در دانشگاه مقاله‌ای با عنوان «اصول خاطره و تخیل هابز» نوشته بود. توماس هابز در نوشته‌هایش خاطره و قوهٔ تخیل را عملاً یکی حساب کرده بود. نورا هم از وقتی این موضوع را کشف کرد، دیگر هرگز کاملاً به خاطراتش اعتماد نکرد.",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "نورا همیشه با پذیرفتن خودش مشکل داشت. از زمانی که یادش می‌آمد، احساس کمبود می‌کرد. پدرومادرش هم که هر دو کمبودهای خودشان را داشتند، این احساس او را تقویت می‌کردند.\nنورا حالا سعی می‌کرد در ذهن تصور کند که پذیرفتن کامل خودش و تمام اشتباهاتی که کرده بود، تمام زخم‌ها و نشانه‌های روی بدنش، تمام رؤیاهایی که به آنها نرسیده بود یا دردهایی که حس کرده بود و تمام هوس‌ها و امیالی که سرکوب کرده بود چه احساسی خواهد داشت.\nپذیرفتن تمام اینها را در ذهنش تصور کرد. درست همان‌طور که طبیعت را می‌پذیرفت. همان‌طور که یخچال‌ها و طوطی‌های دریایی و آمدن نهنگ‌ها روی سطح آب را می‌پذیرفت.\nاین‌طور تصور کرد که خودش را فقط به‌عنوان یکی از عجایب جالب طبیعت ببیند. فقط حیوان باهوش عادی دیگری که نهایت تلاشش را می‌کند.\nبه همین روش، شیوهٔ آزادی را تصور کرد.",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "«همهٔ ما انتخاب‌هایی داریم، نورا. یه چیزی داریم به اسم اختیار.»\n«خب، نه، اگه با دید جبرگرایی به دنیا نگاه کنی.»",
    "باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.",
    "نورا در بیشتر عمرش همین حس را داشت.\nگیر افتاده در وسط. در تقلا و تلاش فقط برای اینکه زنده بماند، درحالی‌که نمی‌دانست باید از کدام راه برود و خودش را به کدام مسیر بسپارد تا پشیمان نشود.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "زندگی هرکسی می‌تونه به بی‌نهایت شکل مختلف پیش بره.",
    "نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "هوگو با حالتی خردمندانه گفت: «اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»\n«داری یکی از جملات آلبر کامو رو نقل‌قول می‌کنی.»",
    "هر موقع دربارهٔ این میخونه حرف می‌زدی چشم‌هات برق می‌زد، قبل از اینکه به‌دستش بیاری. این همون زندگیه که رؤیاش رو داشتی. فقط من و این زندگی رو می‌خواستی. بااین‌حال هم به من خیانت کردی و هم همیشه حسابی مست می‌کنی. فکر می‌کنم فقط وقتی قدرم رو می‌دونستی که به‌دستم نیاورده بودی، که این واقعاً علامت خوبی نیست.",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» ا",
    "هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه.",
    "نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.\nفقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.\nفقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.\nبرای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام داده‌یم تغییر بدیم...",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«نگران نباش. دستمال‌ها هم مثل زندگی‌ها هستن. همیشه تعداد زیادی ازشون هست.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "برای جهان زندگی انسان فرق چندانی با زندگی صدفی خوراکی ندارد.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "«خب، این‌یکی هم مزخرف بود.»\nخانم الم لبخندی شیطنت‌آمیز زد. «واقعاً به آدم حالی می‌کنه، نه؟»\n«چی رو؟»\n«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه. البته هنوز هم پای حرفی که زدم هستم. انتخاب خوبی بود. فقط نتیجهٔ مطلوبی نداشت.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "بیشتر عمرش همین حس را داشت.\nگیر افتاده در وسط. در تقلا و تلاش فقط برای اینکه زنده بماند، درحالی‌که نمی‌دانست باید از کدام راه برود و خودش را به کدام مسیر بسپارد تا پشیمان نشود.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود",
    "سکوتی برقرار شد که نورا دردش را حس کرد.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است",
    "«ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.»",
    "«خب، چی شد؟»\nنورا قصه را کوتاه کرد. «فشارش خیلی زیاد بود.»\n«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "نورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "برای تجربه کردن زندگی‌های مختلف لازم نیست از تمام جنبه‌های مختلف آن زندگی‌ها لذت برد. فقط کافی است هرگز از این فکر ناامید نشود که سرانجام جایی زندگی‌ای هست که می‌توان از آن لذت برد.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "نورا حالا سعی می‌کرد در ذهن تصور کند که پذیرفتن کامل خودش و تمام اشتباهاتی که کرده بود، تمام زخم‌ها و نشانه‌های روی بدنش، تمام رؤیاهایی که به آنها نرسیده بود یا دردهایی که حس کرده بود و تمام هوس‌ها و امیالی که سرکوب کرده بود چه احساسی خواهد داشت.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "سکوت برایش از هر سروصدایی بلندتر بود.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "نورا به پنجرهٔ آپارتمان خودش خیره شد. به خودش در زندگی اصلی‌اش فکر کرد که در همان اتاق‌خواب جایی میان مرگ و زندگی گیر افتاده بود. برای نخستین بار جوری نگران خودش شد که گویی دربارهٔ شخصی غریبه فکر می‌کرد؛ نه صرفاً خودش در زندگی دیگری،",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "قبل از اینکه آدم بمیره، مهلت دوباره‌ای گیرش می‌آد تا از اول زندگی کنه. می‌تونی همهٔ چیزهایی رو داشته باشی که قبلاً نداشتی. می‌تونی خودت تصمیم بگیری چه زندگی‌ای رو می‌خوای.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.» شاید مشکل نورا همین بود. شاید فقط از زندگی کردن می‌ترسید. اما برتراند راسل بارها ازدواج کرده بود و روابطی خارج از ازدواج داشت، بنابراین شاید نصیحتش در این مورد چندان معتبر نبود.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "اما نورا احساس تنهایی می‌کرد. آن‌قدر در فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم مطالعه کرده بود که تنهایی را بخشی بنیادین از صِرف انسان بودن در جهانی اصولاً بی‌معنا بداند.",
    "مسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.\nفقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.\nفقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.\nبرای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "به‌یادش می‌آورد که همه در نبودِ او زندگی بهتری خواهند داشت. اگر نزدیک سیاه‌چاله‌ای شوی، نیروی جاذبه‌اش تو را به عمق حقیقت شوم و تاریک خود می‌کشد.",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت.",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "دلیل تغییرش هم این بود که نورا دیگر حس نمی‌کرد فقط برای برطرف کردن آرزوها و رؤیاهای دیگر آنجاست. دیگر حس نمی‌کرد حس رضایت و خرسندی را فقط با بی‌عیب‌ونقص‌ترین دختر، خواهر، شریک زندگی، همسر، مادر، کارمند یا هرچیز دیگری جز انسانی معمولی بودن به‌دست می‌آورد. انسانی عادی که فقط اهداف خودش را دنبال می‌کند و به خودش جواب می‌دهد.",
    "نورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "نورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "ماهی‌ها وقتی هیچ دلیل یا انگیزه‌ای نداشته باشند افسرده می‌شوند؛ یعنی وقتی که همان‌طور توی تُنگی معمولی معلق باشند که شباهتی به هیچ‌چیز خاصی ندارد.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود",
    "انگار نمی‌تونم جوری زندگی کنم که به کسی آسیب نزنم.»\n«خب، واقعاً هم نمی‌تونی.»\n«خب، اصلاً چرا زندگی کنم؟»\n«اگه بخوایم منطقی حساب کنیم، مردن آدم هم بقیه رو آزار می‌ده.",
    "نورا حالا سعی می‌کرد در ذهن تصور کند که پذیرفتن کامل خودش و تمام اشتباهاتی که کرده بود، تمام زخم‌ها و نشانه‌های روی بدنش، تمام رؤیاهایی که به آنها نرسیده بود یا دردهایی که حس کرده بود و تمام هوس‌ها و امیالی که سرکوب کرده بود چه احساسی خواهد داشت.\nپذیرفتن تمام اینها را در ذهنش تصور کرد. درست همان‌طور که طبیعت را می‌پذیرفت. همان‌طور که یخچال‌ها و طوطی‌های دریایی و آمدن نهنگ‌ها روی سطح آب را می‌پذیرفت.\nاین‌طور تصور کرد که خودش را فقط به‌عنوان یکی از عجایب جالب طبیعت ببیند. فقط حیوان باهوش عادی دیگری که نهایت تلاشش را می‌کند.\nبه همین روش، شیوهٔ آزادی را تصور کرد.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "عزیزی که این نامه را می‌بینی،\nمن موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.\nاگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.\nچیزی برای ارائه ندارم. متأسفم.\nبا همدیگر مهربان باشید.\nخدانگهدار.\nنورا.",
    "نورا به این فکر افتاد که احتمالاً سخت‌ترین بخش شغل جاسوسی هم همین است؛ احساساتی که مردم به تو نشان می‌دهند، مثل یک سرمایه‌گذاری اشتباه. حس می‌کنی داری چیزی را از مردم می‌دزدی.",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "نورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "کلیشه‌ای در دنیای موسیقی هست که می‌گوید هنگام پیانونوازی هیچ نُتی اشتباهی نیست. اما زندگی نورا ترکیبی از تمام سروصداهای ناموزون بود؛ قطعه‌ای که می‌توانست به اشکال زیبایی نواخته شود، اما در بدترین مسیر پیش رفت.",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "در دنیا چند دَن هست که رؤیای چیزی را در سر می‌پرورانند و بعد که به دستش بیاورند از آن متنفر می‌شوند. چند تا از آن دَن‌ها سعی می‌کنند رؤیای شادی دروغینشان را به بقیه هم القا کنند؟",
    "هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»\nاین ز",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "کلیشه‌ای در دنیای موسیقی هست که می‌گوید هنگام پیانونوازی هیچ نُتی اشتباهی نیست. اما زندگی نورا ترکیبی از تمام سروصداهای ناموزون بود؛ قطعه‌ای که می‌توانست به اشکال زیبایی نواخته شود، اما در بدترین مسیر پیش رفت.",
    "فکر کردن به تمام زندگی‌هایی که تجربه نمی‌کنیم می‌تونه دیوونه‌مون کنه.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "کتابخونهٔ نیمه‌شب کتابخونهٔ ارواح نیست. کتابخونهٔ اجساد هم نیست. کتابخونهٔ احتمالاته. مرگ هم دقیقاً نقطهٔ مقابل امکان و احتماله. می‌فهمی؟»",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "ظاهراً قدرت همین بود. قدرت شهرت. مثل ستاره‌های پاپی که نورا در شبکه‌های اجتماعی دیده بود و می‌توانستند فقط یک کلمه بگویند و در جواب یک میلیون لایک و اشتراک‌گذاری نصیبشان بشود. شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "«باید از بالاترین و پایین‌ترین قفسه‌ها زندگی‌های بیشتری انتخاب کنی. تا الان سعی داشتی واضح‌ترین پشیمونی‌هات رو جبران کنی. کتاب‌های قفسه‌های بالایی و پایینی زندگی‌های متفاوتی‌ان. زندگی‌هایی که وجود دارن، اما هیچ‌وقت اون‌ها رو تصور نکردهٔ یا نخواستهٔ، حتی بهشون فکر هم نکردهٔ. زندگی‌هایی هستن که می‌تونی تجربه‌شون کنی، اما هیچ‌وقت رؤیاشون رو در سر نداشتهٔ.»",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "خانم الم گفت: «اگه می‌خوای بالاخره زمانی توی شطرنج موفق بشی، باید یه چیزی رو درک کنی.» انگار نورا هیچ کار مهم‌تری نداشت. «چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»\nنورا به کتاب‌های اطرافش خیره شد. «پس می‌خواین بگین توی این بازی فقط مهرهٔ سرباز دارم؟»\n«حرفم اینه: اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است. خاص‌ترین کشف نورا هم این بود که فهمید از بین تمام زندگی‌هایی که تجربه کرده، زندگی اصلی‌اش بزرگ‌ترین و شدیدترین تغییرات را شامل می‌شود. همان زندگی آغازین و پایانی‌اش.",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.\nنورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«اما هنوز نمی‌فهمم اگه می‌دونستین ولتس مُرده، واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»\n«سخت به‌نظر می‌آد.»",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه",
    "می‌کند. اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "«اگه می‌خوای بالاخره زمانی توی شطرنج موفق بشی، باید یه چیزی رو درک کنی.» انگار نورا هیچ کار مهم‌تری نداشت. «چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو.",
    "لحظه بود که حقیقتی شگفت‌آور بر نورا پدیدار شد:\nنمی‌خواست بمیرد.\nمشکل همین بود. در مقابل مرگ، زندگی خیلی جذاب‌تر به‌نظر می‌رسید، و اگر زندگی‌اش جذاب به‌نظر می‌رسید، چطور می‌خواست به کتابخانهٔ نیمه‌شب برگردد؟ باید از زندگی ناامید می‌شد تا بتواند برگردد و کتاب دیگری را امتحان کند، نه‌اینکه صرفاً از زندگی بترسد.",
    "انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "در هر ثانیهٔ عمرمون شاخه‌های جدید رشد می‌کنن. از دید ما، از دید همه، تمام این اتفاق‌ها مثل یه زنجیرهٔ پیوسته‌ست. تمام شاخه‌ها فقط یک بار سفر زندگی رو از سر گذرونده‌ن، اما درهرصورت شاخه‌های دیگه‌ای هم هستن. امروز فقط یکی نیست. امروزهای دیگه‌ای هم هست. اگه در زمان‌های گذشته مسیر متفاوتی رو انتخاب کرده بودین، حالا زندگی‌های دیگه‌ای رو تجربه می‌کردین. اون زندگی‌ها وجود دارن. این درخت زندگیه.",
    "در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است.",
    "حتی تجربه‌های بد هم فایده و هدفی دارن",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "«اما هنوز نمی‌فهمم اگه می‌دونستین ولتس مُرده، واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»\n«سخت به‌نظر می‌آد.»",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت.",
    "وقتی راجع به چیزهایی که نمی‌دونی نگران شدی، کار خوبی که می‌تونی بکنی اینه که چیزهایی رو که می‌دونی یاد خودت بیاری",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "اشاره‌ای محو به انتهای راهرو و افق کرد. «مرگ اون بیرونه.»\n«خب، پس باید برم بیرون، چون خودم می‌خوام بمیرم.» نورا راه افتاد که برود.\nاما خانم الم سر تکان داد. «روند مرگ این‌طوری نیست.»\n«چرا؟»\n«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»\nظاهراً قرار نبود نورا حتی در مرگ هم موفقیتی به‌دست بیاورد.",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است»",
    "هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "زندگی جز رابطهٔ خیلی خوب، چیزهای دیگه هم می‌خواد.",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "حسرت که آدم را ترک نمی‌کند. مثل نیش پشه‌کوره که نیست. تا ابد می‌خارد.",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "فقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.\nفقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«بعد از مرگ پِر، دیگه نمی‌تونستم توی اسلو بمونم. می‌دونی، دورتادورم پر بود از آدم‌هایی جز اونی که می‌خواستم ببینمش. یه کافه توی دانشگاه بود که با هم می‌رفتیم. همیشه ساکت پیش هم می‌نشستیم. ساکت و خوش‌حال. روزنامه می‌خوندیم یا قهوه می‌خوردیم. دور موندن از این‌جور جاها سخت بود. آخه با همدیگه پیاده همه‌جا رفته بودیم. روح ناآرومش رو توی تک‌تک خیابون‌ها می‌دیدم... همه‌ش سعی می‌کردم خاطراتش رو از سرم بیرون کنم، ولی فایده نداشت. غم و اندوهِ ازدست‌دادن کسی خیلی بَده. اگه بیشتر اونجا می‌موندم، دیگه از همهٔ آدم‌ها متنفر می‌شدم. بنابراین وقتی موقعیت تحقیقات توی سوالبارد بهم پیشنهاد شد، پیش خودم گفتم آره، این موقعیت گیرم اومده که نجاتم بِده... می‌خواستم برم جایی که پِر هرگز نرفته بوده باشه. می‌خواستم برم جایی که دیگه روحش رو حس نکنم، ولی حقیقت اینه که فقط یه‌کم اثر داره، می‌دونی؟ همه‌جا مثل همدیگه‌ست و خاطرات هنوز هستن و زندگی هنوز همون گُهیه که بود.»",
    "آن‌قدر در فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم مطالعه کرده بود که تنهایی را بخشی بنیادین از صِرف انسان بودن در جهانی اصولاً بی‌معنا بداند.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "غرق احساسات بود. همه‌چیز را کاملاً عمیق و شدید احساس می‌کرد. هر ذرهٔ شادی و غم. یک لحظه ممکن بود هم سرشار از لذت باشد و هم سرشار از درد، انگار که این دو حس مثل پاندولی متحرک به همدیگر وابسته بودند. یک پیاده‌روی ساده به بیرون خانه می‌توانست احساس غم سنگینی به دلش بیندازد، صرفاً به این خاطر که حین پیاده‌روی‌اش خورشید پشت ابر پنهان شده. دقیقاً در نقطهٔ مقابل، ملاقاتش با سگی که مشخصاً از دیدن او خوش‌حال بود می‌توانست چنان احساس سرخوشی محضی در او ایجاد کند که بخواهد همان لحظه از شادی آب شود و توی زمین فروبرود.",
    "گفت: «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "هرچقدر نورا زندگی‌های بیشتری را تجربه می‌کرد، قوهٔ تخیلش هم قوی‌تر می‌شد و درنتیجه راحت‌تر می‌توانست یک زندگی بهتر را تصور کند.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "فقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.\nفقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.\nبرای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "بنابراین وقتی انسانی به درخت نگاه می‌کند، مغزش ترکیب پیچیده و ظریف برگ‌ها و شاخه‌ها را چیزی خاص به نام درخت ترجمه می‌کند. اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "فقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛",
    "خانم الم فقط او را در آغوش گرفته و مثل بچه‌ای پشت سرش را نوازش کرده بود. نه حرف‌های کلیشه‌ای زده و نه سعی کرده بود با حرف‌های دروغین آرامش کند. برعکس، فقط نگرانش بود. نورا صدای خانم الم را به‌یاد می‌آورد که می‌گفت: «همه‌چیز بهتر می‌شه، نورا. همه‌چیز درست می‌شه.»",
    "مادری که با نورا جوری رفتار می‌کرد که گویی اشتباهی بود که نیاز به تصحیح شدن داشت. برای مثال، در دوران نوزادیِ نورا مادرش نگران این بود که گوش چپ او بیشتر از گوش راستش بیرون زده و برای برطرف کردن مشکل به چسب نواری روی آورد و بعد آن را با کلاهی پشمی پوشاند.",
    "هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "دیروز من مطمئن بودم که آینده‌ای ندارم و پذیرش زندگی‌ام به شکل کنونی‌اش برایم غیرممکن است. امروز همان زندگی پرآشوب و شلوغ برایم پر از امید  و احتمالات گوناگون  به‌نظر",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.» شاید مشکل نورا همین بود. شاید فقط از زندگی کردن می‌ترسید.",
    "نورا همیشه با پذیرفتن خودش مشکل داشت. از زمانی که یادش می‌آمد، احساس کمبود می‌کرد. پدرومادرش هم که هر دو کمبودهای خودشان را داشتند، این احساس او را تقویت می‌کردند.\nنورا حالا سعی می‌کرد در ذهن تصور کند که پذیرفتن کامل خودش و تمام اشتباهاتی که کرده بود، تمام زخم‌ها و نشانه‌های روی بدنش، تمام رؤیاهایی که به آنها نرسیده بود یا دردهایی که حس کرده بود و تمام هوس‌ها و امیالی که سرکوب کرده بود چه احساسی خواهد داشت.\nپذیرفتن تمام اینها را در ذهنش تصور کرد. درست همان‌طور که طبیعت را می‌پذیرفت. همان‌طور که یخچال‌ها و طوطی‌های دریایی و آمدن نهنگ‌ها روی سطح آب را می‌پذیرفت.\nاین‌طور تصور کرد که خودش را فقط به‌عنوان یکی از عجایب جالب طبیعت ببیند. فقط حیوان باهوش عادی دیگری که نهایت تلاشش را می‌کند.",
    "برای تجربه کردن زندگی‌های مختلف لازم نیست از تمام جنبه‌های مختلف آن زندگی‌ها لذت برد. فقط کافی است هرگز از این فکر ناامید نشود که سرانجام جایی زندگی‌ای هست که می‌توان از آن لذت برد. همچنین، لذت بردن از زندگی‌ای به آن معنا نیست که در آن زندگی می‌مانَد. فقط تا زمانی که نتواند زندگی بهتری را تصور کند آنجا می‌مانَد.",
    "«این‌طوری فایده نداره. دیگه خوش نمی‌گذره. من مثل تو نیستم. جایی واسه موندن لازم دارم، اما انگار زمین زیر پام هیچ‌وقت محکم و ثابت نیست.»\n«همهٔ لذتش به پریدن بین زندگی‌هاست، مون اَمی.»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»\n«حرف‌های ثورو رو می‌دونین؟»\n«معلومه. تا وقتی تو بدونی، من هم می‌دونم.»\n«مشکل اینجاست که دیگه نمی‌دونم از چی پشیمونم و چه حسرتی دارم.»\n«خیلی خب، بذار ببینم. می‌گی که من فقط یه تفسیر از چیز دیگه‌ای هستم، اما چرا من رو تصور کردی؟ چرا من رو به شکل خانم الم می‌بینی؟»\n«نمی‌دونم. چون بهتون اعتماد داشتم. باهام مهربون بودین.»",
    "«همهٔ ما انتخاب‌هایی داریم، نورا. یه چیزی داریم به اسم اختیار.»\n«خب، نه، اگه با دید جبرگرایی به دنیا نگاه کنی.»",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود؛",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیهٔ ترمودینامیک بود. شاید حتی اصول اولیهٔ وجود.\nکارَت را ازدست می‌دهی و بعد، اتفاقات بد دیگری می‌افتد.\nباد میان درختان نجوا می‌کرد.\nباران باریدن گرفت.\nنورا با حسی عمیق  و البته درست  از اینکه قرار بود همه‌چیز بدتر بشود، به‌سمت یک روزنامه‌فروشی رفت تا از باران در امان بماند.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیهٔ ترمودینامیک بود. شاید حتی اصول اولیهٔ وجود.\nکارَت را ازدست می‌دهی و بعد، اتفاقات بد دیگری می‌افتد.",
    "گفت: «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»\nنورا پرسید:",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "زندگی هرکسی می‌تونه به بی‌نهایت شکل مختلف پیش بره",
    "نمی‌شد با تغییر یک انتخاب ساده آینده را پیش‌بینی کرد. برای مثال، قهوه خوردن با اَش می‌توانست سبب آشنایی و عاشق شدن نورا و کسی بشود که قهوه‌شان را می‌آورد. طبیعت پیش‌بینی‌ناپذیر فیزیک کوانتوم همین بود.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.",
    "باید روی اینکه می‌خوایم کجا بریم تمرکز کنیم، نه‌اینکه قبلاً کجا بودیم و چی شده.»",
    "من فقط امروز رو می‌شناسم. خیلی چیزها دربارهٔ امروز می‌دونم، اما نمی‌دونم فردا چی می‌شه.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کرد",
    "حسرت که آدم را ترک نمی‌کند. مثل نیش پشه‌کوره که نیست. تا ابد می‌خارد.",
    "دکتر گفت افسردگی موقعیتیه. فقط مشکل اینجاست که پشت‌سرهم... موقعیت‌های جدید واسه افسردگی‌م پیش می‌آد.",
    "اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.",
    "این‌طور به‌نظرش می‌رسید که هرچه زندگی‌های بیشتری را از سر می‌گذرانَد، کمتر در آنها احساس آرامش می‌کند.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "ینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "«شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»",
    "«هوای بیرون خیلی بده. مگه نه؟»\nنورا زمزمه کرد: «آره.»\nبنرجی به باغچهٔ گل‌هایش نگاه کرد. «ولی زنبق‌ها شکوفه کرده‌ن.»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "سرانجام در آن لحظه بود که حقیقتی شگفت‌آور بر نورا پدیدار شد:\nنمی‌خواست بمیرد.\nمشکل همین بود. در مقابل مرگ، زندگی خیلی جذاب‌تر به‌نظر می‌رسید، و اگر زندگی‌اش جذاب به‌نظر می‌رسید،",
    "برای جهان زندگی انسان فرق چندانی با زندگی صدفی خوراکی ندارد.",
    "«هیچ‌کدوممون آدم دیروز نیستیم. مغزمون همیشه در حال تغییره. بهش می‌گن انعطاف‌پذیری عصبی.",
    "ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست",
    "اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "فقط وقتی قدرم رو می‌دونستی که به‌دستم نیاورده بودی",
    "این زندگی‌ای نبود که خیال کرده بود.",
    "سخت بود خانم الم را با مادرش مقایسه نکند؛ مادری که با نورا جوری رفتار می‌کرد که گویی اشتباهی بود که نیاز به تصحیح شدن داشت.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "هر اتفاق شیمیایی‌ای که توی شبکهٔ عصبی‌مون رخ داد و باعث شد حسرت برای زندگی رو با مرگ اشتباه بگیریم، به‌طریقی ما رو به این وضعیت انداخت که وسطشون گیر بیفتیم.»",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«دَن قبلاً این‌طوری نبود.»\nخانم الم که هنوز به صفحهٔ شطرنج خیره شده بود گفت: «آدم‌ها عوض می‌شن.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه",
    "حقیقت اینه که موفقیت فقط یه توهّمه",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    ". فکر مادر شدن وحشت‌زده‌اش می‌کرد، ترس از افسردگی‌ای عمیق‌تر. نورا حتی از خودش هم نمی‌توانست مراقبت کند، چه برسد به دیگری.",
    "«اما هنوز نمی‌فهمم اگه می‌دونستین ولتس مُرده، واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»\n«سخت به‌نظر می‌آد.»",
    "همین موضوع برایش حس آزادی خاصی داشت. اینکه بدون هیچ انتظار یا توقعی، حتی از طرف خودش، صرفاً وجود داشته باشد",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "حسرت خوردن برای زندگی‌هایی که تجربه‌شان نکرده‌ایم ساده است. گفتن اینکه کاش مهارت‌های متفاوتی به‌دست آورده بودیم یا به پیشنهادهای دیگری جواب مثبت داده بودیم آسان است. راحت است که آرزو کنیم کاش قبلاً بیشتر تلاش می‌کردیم، اطرافیانمان را بیشتر دوست می‌داشتیم، در مسائل مالی دقت بیشتری به‌خرج می‌دادیم، محبوب‌تر می‌شدیم، در گروه موسیقی‌مان می‌ماندیم، به استرالیا می‌رفتیم، به پیشنهاد قهوه خوردن با کسی جواب مثبت می‌دادیم یا بیشتر یوگا کار می‌کردیم.\nدل‌تنگی برای دوستانی که نداشته‌ایم و کارهایی که نکرده‌ایم و کسی که با او ازدواج نکرده‌ایم و فرزندی که به‌دنیا نیاورده‌ایم تلاش زیادی نمی‌خواهد. خیلی سخت نیست که خودمان را از دریچهٔ چشم دیگران ببینیم و آرزو کنیم به همان شکلی بودیم که آنها ما را می‌بینند. حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.",
    "حسرت که آدم را ترک نمی‌کند. مثل نیش پشه‌کوره که نیست. تا ابد می‌خارد.\nخانم الم که ذهنش را خوانده بود گفت: «نه. تا ابد نمی‌خاره. دیگه از رفتارت با گربه‌ت پشیمون نیستی. از اینکه با ایزی نرفتی استرالیا هم پشیمون نیستی.»\nنورا با سر تأیید کرد. خانم الم درست می‌گفت.",
    "بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "اهمیت دادن به دیگری و برای دیگران اهمیت داشتن چه حسی دارد",
    "نورا قبلاً دربارهٔ جهان‌های موازی خوانده بود و کمی دربارهٔ روان‌شناسی گشتالت می‌دانست. دربارهٔ اینکه مغز انسان چطور اطلاعات پیچیده دربارهٔ دنیا را دریافت و بعد ساده‌سازی می‌کند. بنابراین وقتی انسانی به درخت نگاه می‌کند، مغزش ترکیب پیچیده و ظریف برگ‌ها و شاخه‌ها را چیزی خاص به نام درخت ترجمه می‌کند. اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.\nنورا می‌دانست در تمام چیزهایی که انسان‌ها می‌بینند یک‌جور ساده‌سازی رخ داده است. انسان‌ها دنیا را سه‌بعدی می‌بینند. همین هم ساده‌سازی شده است. انسان‌ها اساساً موجوداتی با ذهنیت محدودند که همه‌چیز را برای ساده شدن تعمیم می‌دهند. مغزشان در وضعیت خودکار فعالیت می‌کند و در ذهنشان خیابان‌های پرپیچ‌وخم را صاف می‌بینند. به همین خاطر هم هست که همیشه گم می‌شوند.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "«می‌دونین، انجام یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام داده باشیم. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام دادیم تغییر بدیم...»",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیهٔ ترمودینامیک بود. شاید حتی اصول اولیهٔ وجود.",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "فکر می‌کنم فقط وقتی قدرم رو می‌دونستی که به‌دستم نیاورده بودی، که این واقعاً علامت خوبی نیست. پس رؤیاهای من چی می‌شن؟»",
    "خانم الم که هنوز به صفحهٔ شطرنج خیره شده بود گفت: «آدم‌ها عوض می‌شن.» دستش بالای فیل در هوا معلق مانده بود.\nنورا دوباره در فکر رفت. «یا شاید هم همین‌طوری بوده و فقط من متوجهش نبودم.»",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "«زندگی پر از پدیده‌های عجیبه.»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "می‌گفت: «آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه.",
    "چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.",
    "و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود",
    "«سلام، ولتس شمارهٔ دو. به‌نظر می‌آد شادی. همه‌مون به‌اندازهٔ تو شادیم؟»",
    "«هیچ‌کدوممون آدم دیروز نیستیم.",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "طبق نظریهٔ فیلسوف اسکاتلندی، دیوید هیوم، برای جهان زندگی انسان فرق چندانی با زندگی صدفی خوراکی ندارد.\nاما اگر به‌اندازه‌ای اهمیت داشته که دیوید هیوم درباره‌اش بنویسد، پس شاید به‌اندازه‌ای هم مهم هست که بشود تصمیم گرفت کاری خوب و درست‌وحسابی با آن کرد و مثلاً برای حفظ حیات در تمام شکل‌هایش اقدامی کرد.",
    ". نورا تصور می‌کرد این شغل پتانسیل این را دارد که ناراحت‌کننده باشد، اما درنهایت از انجامش حس خوبی به‌دست می‌آید. این شغل هدف و معنا داشت.",
    "زندگی هرکسی می‌تونه به بی‌نهایت شکل مختلف پیش بره.",
    "باید روی اینکه می‌خوایم کجا بریم تمرکز کنیم، نه‌اینکه قبلاً کجا بودیم و چی شده.»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها.",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "نورا نفس عمیقی بیرون داد. «دَن قبلاً این‌طوری نبود.»\nخانم الم که هنوز به صفحهٔ شطرنج خیره شده بود گفت: «آدم‌ها عوض می‌شن.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "اما از کِی تا حالا سلیقه داشتن ارتباطی با شاد بودن داشته؟",
    "هر تکه از او\nکه تغییر یافت\nکه تراشیده شد و زمین ریخت\nچه به‌خاطر خندهٔ هم‌مدرسه‌ای‌ها\nو چه نصیحت بزرگ‌ترها\nدیگر تمام شد.\nدرد دوستانی\nکه دیگر مرده‌اند.\nاو تکه‌ها را از زمین برداشت.\nمثل خُرده‌های چوب\nو آنها را سوزاند.\nآتش زد.\nسوزاند.\nآن‌قدر درخشان که تاابد دیده شود.",
    "مشکل همین بود. در مقابل مرگ، زندگی خیلی جذاب‌تر به‌نظر می‌رسید",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "نقل‌قولی از هنری دیوید ثورو. همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند",
    "«آره، همونی که گربه داشت. می‌گه که توی فیزیک کوانتوم تمام احتمالات دگرواره‌ای، همه هم‌زمان رخ می‌دن. همه با هم، توی یه مکان. برهم‌نِهی کوانتومی. گربهٔ توی جعبه هم زنده‌ست و هم مُرده. می‌تونی جعبه رو باز کنی و هم زنده ببینی‌ش و هم مُرده. اصلاً قضیه همینه، اما از یه نظر هم حتی بعد از باز کردن جعبه، گربه هنوز هم زنده‌ست و هم مُرده. تمام جهان‌ها روی همدیگه قرار دارن. مثل میلیون‌ها تصویر کشیده‌شده روی کاغذ نازک طراحی که توی یه قاب قرار گرفته‌ن و هرکدوم ذره‌ای نسبت به بقیه متفاوته. تفسیر دنیاهای چندگانهٔ فیزیک کوانتوم این‌طور می‌گه که بی‌نهایت جهان موازی منشعب از همدیگه روی هم قرار دارن. توی هر لحظهٔ زندگی‌ت داری وارد یه جهان جدید می‌شی. با هر تصمیمی که می‌گیری. باور اولیه هم این بود که نمی‌شه بین این جهان‌ها رفت‌وآمد کرد یا چیزی رو مخابره کرد، حتی بااینکه همه‌شون توی یه مکان و به‌معنای واقعی کلمه فقط چند میلی‌متر دورتر از ما دارن رخ می‌دن.»",
    "همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "ماهی‌ها خیلی بیشتر از آنچه مردم فکر می‌کنند به انسان‌ها شبیهند.",
    "اما شاید پدرش می‌دانست چه اتفاقی خواهد افتاد. شاید پیش‌بینی کرده بود که چطور یک حسرت به حسرت بعدی ختم می‌شود، تا جایی که تنها حس باقی‌مانده حسرت است، کتابی پر از حسرت.",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«من زندگی رو مطالعه می‌کنم. زندگی هم واسه خودش یه فلسفه‌ست.»",
    "برای نخستین بار متوجه حقیقتی شد و گفت: «فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«مهربونی نیروی قدرتمندیه.»\n«و کمیاب.»",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است». اَش هم فقط همان نورایی را می‌دید که عاشقش شده و با او ازدواج کرده است. به همین منوال نورا داشت به همان نورا تبدیل می‌شد.",
    "برایش جالب بود که می‌دید فقط اگر کمی طاقت می‌آورد و می‌ماند، زندگی خیلی ساده می‌توانست با اتفاقاتش دیدگاهش را به همه‌چیز عوض کند.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده.",
    "اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.",
    "مغز انسان توانایی درک پیچیدگی تابع موج کوانتومی رو نداره و برای همین اون پیچیدگی رو به‌شکل چیزی که براش درک‌پذیر باشه ترجمه می‌کنه.",
    "مغز انسان چطور اطلاعات پیچیده دربارهٔ دنیا را دریافت و بعد ساده‌سازی می‌کند. بنابراین وقتی انسانی به درخت نگاه می‌کند، مغزش ترکیب پیچیده و ظریف برگ‌ها و شاخه‌ها را چیزی خاص به نام درخت ترجمه می‌کند. اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "انسان‌ها دنیا را سه‌بعدی می‌بینند. همین هم ساده‌سازی شده است. انسان‌ها اساساً موجوداتی با ذهنیت محدودند که همه‌چیز را برای ساده شدن تعمیم می‌دهند. مغزشان در وضعیت خودکار فعالیت می‌کند و در ذهنشان خیابان‌های پرپیچ‌وخم را صاف می‌بینند. به همین خاطر هم هست که همیشه گم می‌شوند.",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.\nنورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است. خاص‌ترین کشف نورا هم این بود که فهمید از بین تمام زندگی‌هایی که تجربه کرده، زندگی اصلی‌اش بزرگ‌ترین و شدیدترین تغییرات را شامل می‌شود. همان زندگی آغازین و پایانی‌اش.",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "چیزی که باید به‌خاطر بسپاری اینه که این یه موقعیت کمیاب و خاصه و می‌تونیم هر اشتباهی رو که کردیم جبران کنیم و هر زندگی‌ای رو که دوست داریم تجربه کنیم، هر زندگی‌ای. بلندپرواز باش... می‌تونی هرچیزی که می‌خوای باشی. چون توی یه زندگی، دقیقاً همون آدمی هستی که توی سرت تصور می‌کنی.»",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "زندگی ارزش تجربه کردن رو داره. فقط باید زندگی‌ای رو پیدا کنی که می‌خوای توش بمونی.",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره.",
    ". درست است که تمام احساساتش را در آن زندگی‌ها تجربه نکرده بود، اما توانایی‌اش را داشت.",
    "درضمن، زندگی‌ای هم که سپری کرده بود منطق خودش را داشت. برادرش زنده بود. ایزی زنده بود و نورا به پسربچه‌ای کمک کرده بود از خلاف دور بماند. آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است. نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسون",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "یادته\nوقتی کوچیک‌تر از اون بودیم\nکه از فردا بترسیم\nیا غصهٔ دیروز رو بخوریم\nفقط\nخودمون بودیم\nو زمان فقط\nبه حالا خلاصه می‌شد\nزندگی می‌کردیم\nحرکتی نمی‌کردیم\nمثل بازوهای توی آستین\nچون وقت داشتیم\nوقت نفس کشیدن\nدوران بد اینجاست\nدوران بد رسیده\nاما زندگی چطور می‌تونه تموم بشه\nوقتی هنوز شروع نشده",
    "«اگه می‌خوای بالاخره زمانی توی شطرنج موفق بشی، باید یه چیزی رو درک کنی.» انگار نورا هیچ کار مهم‌تری نداشت. «چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "من هم توی فکرش بودم که توی یه نیمه‌ماراتن شرکت کنم، اما بعد یادم اومد که از دویدن متنفرم",
    "فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی",
    "آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "«شاید لازم باشه این‌قدر نگران تأیید دیگران نباشی، نورا. لازم نیست کسی بهت اجازه بده تا خودت...»",
    "خانم الم مهربانانه گفت: «به صفحهٔ شطرنجی که گذاشتیم سر جاش نگاه کن. ببین الان که هنوز بازی شروع نشده، چقدر منظم و ایمن و آرام به‌نظر می‌آد. چیز زیباییه، اما خسته‌کننده‌ست. مُرده‌ست. بااین‌حال، به‌محض اینکه یکی از مهره‌های روی صفحه رو تکون بدی، همه‌چیز عوض می‌شه. اوضاع پرآشوب می‌شه و به‌هم می‌ریزه و با هر حرکت، آشوب قدرت بیشتری می‌گیره.»",
    "زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "برای تجربه کردن زندگی‌های مختلف لازم نیست از تمام جنبه‌های مختلف آن زندگی‌ها لذت برد. فقط کافی است هرگز از این فکر ناامید نشود که سرانجام جایی زندگی‌ای هست که می‌توان از آن لذت برد.",
    "یاد گرفت که ازبین‌بردن پشیمانی‌ها و حسرت‌هایش درواقع راهی برای به حقیقت پیوستن آرزوهایش بود، چون هر شیوهٔ زندگی‌ای که به ذهنش می‌رسید سرانجام در جهان در حال انجام شدن بود.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند.",
    "اسامی نیرومندند و اگر کسی اسم دختر خودش را هم نداند، دیگر به هیچ‌چیز تسلط نخواهد داشت.",
    "اسامی نیرومندند و اگر کسی اسم دختر خودش را هم نداند، دیگر به هیچ‌چیز تسلط نخواهد داشت.",
    ". قبل از اینکه آدم بمیره، مهلت دوباره‌ای گیرش می‌آد تا از اول زندگی کنه. می‌تونی همهٔ چیزهایی رو داشته باشی که قبلاً نداشتی. می‌تونی خودت تصمیم بگیری چه زندگی‌ای رو می‌خوای.»\n«این‌جوری خوبه.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "توماس هابز در نوشته‌هایش خاطره و قوهٔ تخیل را عملاً یکی حساب کرده بود. نورا هم از وقتی این موضوع را کشف کرد، دیگر هرگز کاملاً به خاطراتش اعتماد نکرد.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "بعد دربارهٔ مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "عنوانش را گذاشت:\nچیزی که یاد گرفتم\n(به قلم آنکه کسی نیست، اما همه‌کس بوده است)",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.",
    "شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "گفت: «مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه.",
    "هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟\nپانوشت: گربه‌م مُرد.",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟\nپانوشت: گربه‌م مُرد.",
    "آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.\nچند تار رهای موهای سیاه زغالی‌اش را به‌سمت جایی برد که آن را دم‌اسبی بسته بود.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "مسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "قرار است زندگی‌ام ناگهان به‌طرز معجزه‌آسایی عاری از هرگونه درد، ناامیدی، غم، دل‌شکستگی، سختی، تنهایی و افسردگی شود؟ نه.\nآیا می‌خواهم زندگی کنم؟\nبله. بله.\nهزاران بار می‌گویم. بله.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "در این زندگی نورا چهار علامت تعجب را پشت‌سرهم می‌گذاشت. احتمالاً آدم‌هایی که راحت‌تر و شادتر بودند این کار را می‌کردند.",
    "ازبین‌بردن پشیمانی‌ها و حسرت‌هایش درواقع راهی برای به حقیقت پیوستن آرزوهایش بود",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "عزیزی که این نامه را می‌بینی،\nمن موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.\nاگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.\nچیزی برای ارائه ندارم. متأسفم.\nبا همدیگر مهربان باشید.\nخدانگهدار.\nنورا.",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»",
    "«این کتاب منبع تمام مشکلاتت و همچنین راه‌حل همه‌شونه.»\n«خب، چی هست؟»\n«اسمش کتاب حسرت‌هاست، عزیزم.»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.\nمسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.\nمسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است.",
    "نورا دیگر حس نمی‌کرد فقط برای برطرف کردن آرزوها و رؤیاهای دیگر آنجاست. دیگر حس نمی‌کرد حس رضایت و خرسندی را فقط با بی‌عیب‌ونقص‌ترین دختر، خواهر، شریک زندگی، همسر، مادر، کارمند یا هرچیز دیگری جز انسانی معمولی بودن به‌دست می‌آورد. انسانی عادی که فقط اهداف خودش را دنبال می‌کند و به خودش جواب می‌دهد.\nیک دلیل دیگرش این بود که نورا تا پای مرگ رفته و برگشته و حالا زنده بود.",
    "نورا دیگر حس نمی‌کرد فقط برای برطرف کردن آرزوها و رؤیاهای دیگر آنجاست. دیگر حس نمی‌کرد حس رضایت و خرسندی را فقط با بی‌عیب‌ونقص‌ترین دختر، خواهر، شریک زندگی، همسر، مادر، کارمند یا هرچیز دیگری جز انسانی معمولی بودن به‌دست می‌آورد. انسانی عادی که فقط اهداف خودش را دنبال می‌کند و به خودش جواب می‌دهد.\nیک دلیل دیگرش این بود که نورا تا پای مرگ رفته و برگشته و حالا زنده بود.",
    " باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»\nنورا به کتاب‌های اطرافش خیره شد. «پس می‌خواین بگین توی این بازی فقط مهرهٔ سرباز دارم؟»\n«حرفم اینه: اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«نورا، عزیزم، طبیعیه که راجع به آینده‌ت نگران باشی.»",
    "همه‌جا پر از کتاب بود. خود طبقات آن‌قدر باریک بودند که انگار اصلاً دیده نمی‌شدند و نامرئی بودند. کتاب‌ها همه سبزرنگ بودند، اما سایه‌های مختلف و متفاوت سبز. برخی‌شان مثل آبِ مرداب سبز مات، برخی دیگر سبز روشن مغزپسته‌ای، برخی سبز زمردی تیره و برخی دیگر هم به روشنی و شادی چمن‌های تابستان.\nحالا که بحث چمن‌های تابستانه شد: بااینکه کتاب‌ها قدیمی به‌نظر می‌رسیدند، هوای کتابخانه بسیار تازه بود. بویی خوشایند و شبیه حیاطی پوشیده از چمن داشت، نه شبیه کتاب‌های قدیمی و خاک‌گرفته.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«آدم‌ها عوض می‌شن.» دستش بالای فیل در هوا معلق مانده بود.\nنورا دوباره در فکر رفت. «یا شاید هم همین‌طوری بوده و فقط من متوجهش نبودم.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "خانم الم گفت: «هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "خجالتی بودم. یکی از دلایلی که باعث می‌شد کتابخونه رو به حیاطِ بازی ترجیح بدم همین بود. به‌نظر می‌آد موضوع کوچیکی باشه، اما داشتن اون فضای شخصی کوچیک واقعاً کمکم کرد.»\nخانم الم گفت: «هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "«تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد. همهٔ اون زندگی‌ها هم توی کتابخونهٔ نیمه‌شب وجود دارن. همه‌شون درست به‌اندازهٔ این زندگی واقعی‌ان.»",
    "حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "اگه واقعاً و عمیقاً زندگی‌ای رو بخوای، نیازی نیست نگران باشی. جوری همون‌جا می‌مونی که انگار از اول هم اونجا بودی؛ چون بالاخره توی دنیایی، واقعاً همیشه همون‌جا بودی. خیلی ساده بخوام بگم، کتابش دیگه به کتابخونه برگردونده نمی‌شه. دیگه قرضی نیست و تبدیل به هدیه می‌شه. به‌محض اینکه به این نتیجه برسی که واقعاً اون زندگی رو می‌خوای، تمام چیزهایی که الان توی سرت هست، از جمله کتابخونهٔ نیمه‌شب، درنهایت به خاطره‌ای اون‌قدر محو و گنگ تبدیل می‌شه که انگار اصلاً وجود نداشته.»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن.",
    "به این فکر کرد که در دنیا چند دَن هست که رؤیای چیزی را در سر می‌پرورانند و بعد که به دستش بیاورند از آن متنفر می‌شوند. چند تا از آن دَن‌ها سعی می‌کنند رؤیای شادی دروغینشان را به بقیه هم القا کنند؟",
    "«انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی",
    "ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر.",
    "ماهی‌ها وقتی هیچ دلیل یا انگیزه‌ای نداشته باشند افسرده می‌شوند؛ یعنی وقتی که همان‌طور توی تُنگی معمولی معلق باشند که شباهتی به هیچ‌چیز خاصی ندارد.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«تمام عمرت هنوز پیشِ روته.»\n«تمام عمرم.»\n«می‌تونی هر کاری بکنی، هرجایی زندگی کنی. مثلاً جایی که مثل اینجا این‌قدر سرد و مرطوب نباشه.»",
    "حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "هر زندگی‌ای که از زمانِ آمدن به کتابخانه امتحان کرده بود درواقع رؤیای شخصی دیگر بود. زندگی اولی که ازدواج کرده بود و میخانه داشت رؤیای دَن بود. سفر به استرالیا رؤیای ایزی بود و حسرت نورا دربارهٔ نرفتن، بیشتر به صمیمی‌ترین دوستش مربوط می‌شد تا خودش. رؤیای قهرمان شنا شدن متعلق به پدرش بود،. بله، حقیقت داشت که در دوران کودکی به قطب شمال علاقه داشت و می‌خواست یخچال‌شناس شود، اما آن تصمیم هم تا حد زیادی از گفت‌وگوهایش با خود خانم الم در کتابخانهٔ مدرسه شکل گرفته بود. هزارتو هم، خب، آن هم از همان اول رؤیای برادرش بود.\nشاید هیچ زندگی بی‌نقصی برای او وجود نداشت، اما مطمئناً جایی زندگی‌ای پیدا می‌شد که ارزش تجربه کردن داشته باشد.",
    "می‌خوام بمیرم.»\nخانم الم به نورا خیره شد. انگار که داشت دوباره پاراگرافی را از کتابی می‌خواند که قبلاً مطالعه‌اش کرده بود، اما حالا متوجه شده که معنایی جدید در خود دارد. با لحنی شمرده و متین به نورا گفت: «خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.",
    "می‌دانست که باید برای گربهٔ عزیزش احساس دل‌سوزی و غم بکند و واقعاً هم چنین احساسی داشت، اما باید حقیقتی را هم اعتراف می‌کرد. درحالی‌که به چهرهٔ آرام و بی‌حرکت ولتر نگاه می‌کرد و بی‌دردی‌اش را می‌دید، احساسی اجتناب‌ناپذیر در عمق دلش شکل گرفت.\nحسادت.",
    "«می‌دونم که مشکلات روحی‌روانی داری.»\n«همه مشکلات روحی‌روانی دارن.»",
    "دانستنِ اینکه جایی در یک زندگی هر اتفاقی می‌توانست برای او بیفتد، تا حدودی دل‌مشغولی‌اش را دربارهٔ انتخاب‌هایش ازبین برد.",
    "«ما خاص هستیم، نورا. منتخبیم. هیچ‌کس درکمون نمی‌کنه.»\n«هیچ‌کی هیچ‌کی رو درک نمی‌کنه. کسی هم ما رو انتخاب نکرده.»\n«فقط به‌خاطر توئه که من هنوز توی این زندگی‌ام...»\nنورا جلو پرید و او را بوسید.",
    "«توی اون مدت همه‌ش حمله‌های عصبی بهم دست می‌داد. آخرش همه رو ناامید می‌کردم. به شرکت که گفتم بدون من با شما قرارداد ببنده. قبول کردم آهنگ‌هاتون رو بنویسم. تقصیر من نبود که نامزد کرده بودم. با دَن بودم و بودن توی گروه موسیقی رابطه‌م رو خراب می‌کرد.»",
    "«گروه‌های موسیقی همیشگی نیستن. مثل یه بارش شهابی خیلی زود دوره‌مون می‌گذشت.»\n«ولی بارش‌های شهابی خیلی قشنگن.»\n«بی‌خیال دیگه. هنوز با اِلا هستی، مگه نه؟»\n«آره. می‌تونستم هم با اِلا باشم و هم توی یه گروه موسیقی موفق، با کلی پول. موقعیتش رو داشتیم. توی مُشتمون بود.» به کف دستش اشاره کرد. «آهنگ‌هامون خدا بودن.»\nنورا از اینکه در دلش حرف او را تصحیح کرد و گفت آهنگ‌های من، از خودش متنفر شد.\n«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»\nاین حرفش درد داشت. نفس در سینهٔ نورا بند آمد.\nبا صدایی لرزان حرف راوی را جبران کرد. «مشکل تو هم اینه که بقیه رو به‌خاطر زندگی مزخرف خودت مقصر می‌دونی.»\nراوی انگار که توگوشی خورده باشد سری تکان داد. مجله‌اش را سر جایش گذاشت.\n«می‌بینمت، نورا.»",
    "«من کِری‌آن هستم. از مدرسه تو رو یادم می‌آد. شنا می‌کردی. خیلی هم باهوش بودی. یارو اسمش چی بود؟ آقای بلندفورد یه بار برات جلسه نگرفت؟ گفت یه روزی توی المپیک شرکت می‌کنی.»\nنورا با سر تأیید کرد.\n«خب، شرکت کردی؟»\n«من، اممم، بی‌خیال شنا شدم. اون موقع بیشتر به موسیقی علاقه داشتم. بعد هم دیگه درگیر زندگی شدم.»\n«خب، الان چی‌کار می‌کنی؟»\n«الان... شغل مشخصی ندارم.»\n«خب، کسی رو داری؟ شوهر؟ بچه؟»\nنورا سر تکان داد. امیدوار بود بیفتد. سرش را می‌گفت. امیدوار بود روی زمین بیفتد تا دیگر هرگز مجبور نشود با غریبه‌ها مکالمه‌ای داشته باشد.\n«خب دیگه، طولش نده. خیلی وقت نداری.»\n«من سی‌وپنج سالمه.» دلش می‌خواست ایزی آنجا باشد. ایزی هیچ‌وقت با این‌طور حرف‌های مسخره کنار نمی‌آمد. «اصلاً هم مطمئن نیستم که دلم بخواد...»",
    "«من و جِیک مثل دو تا خرگوش افتاده بودیم به جون هم، ولی خب، بالاخره موفق شدیم. دو تا کوچولوی شیطون داریم، اما می‌ارزید. می‌دونی چی می‌گم؟ احساس می‌کنم کامل شده‌م. می‌تونم عکس‌هاشون رو نشونت بدم.»\n«سرم درد می‌گیره. منظورم وقتیه که... به گوشی نگاه می‌کنم.»\nدَن هم بچه می‌خواست. نورا اصلاً خبر نداشت. فکر مادر شدن وحشت‌زده‌اش می‌کرد، ترس از افسردگی‌ای عمیق‌تر. نورا حتی از خودش هم نمی‌توانست مراقبت کند، چه برسد به دیگری.\n«پس هنوز توی بدفورد زندگی می‌کنی؟»\n«اوهوم.»\n«فکر می‌کردم تو تنها کسی باشی که درمی‌ره.»\n«برگشتم. مامانم مریض شده بود.»\n«آخی، متأسفم. الان که حالش خوبه؟»\n«بهتره دیگه برم.»\n«اما هنوز داره بارون می‌آد.»\nنورا درحالی‌که از مغازه فرار می‌کرد آرزو کرد که پیش رویش هیچ‌چیز نباشد، درهای متعدد؛ تا بتواند یکی‌یکی از آنها بگذرد و همه‌چیز را پشت‌سر بگذارد.",
    "نورا هفت ساعت پیش از آنکه تصمیم به مردن بگیرد، کاملاً آشفته شده بود و کسی را نداشت که با او حرف بزند.\nآخرین امیدش ایزی، صمیمی‌ترین دوست سابقش بود که بیش از ده هزار مایل با او فاصله داشت و در استرالیا بود. درضمن، رابطه‌شان هم مثل قبل نبود.\nگوشی‌اش را بیرون آورد و پیامی برای ایزی فرستاد.\nسلام، ایزی. خیلی وقته چت نکرده‌یم. دلم برات تنگ شده، دوستم. خیلی خوب می‌شه اگه با هم حرف بزنیم. بوس.\nیک بوس دیگر هم به پیامش اضافه کرد، بعد فرستاد.\nکمتر از یک دقیقهٔ بعد ایزی پیامش را دید. نورا ناامیدانه منتظر ماند تا سه نقطه پدیدار شود.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "نورا به این فکر افتاد که احتمالاً سخت‌ترین بخش شغل جاسوسی هم همین است؛ احساساتی که مردم به تو نشان می‌دهند، مثل یک سرمایه‌گذاری اشتباه. حس می‌کنی داری چیزی را از مردم می‌دزدی.",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "تا حالا اسم عدد دانبار رو شنیدهٔ؟»\nبعد دربارهٔ مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.\nدرحالی‌که زیر نور ضعیف غذاخوری بیمارستان نشسته بودند، اَش به او گفته بود: «مثلاً توی کتاب روز رستاخیز. اگه بخونی‌ش، متوجه می‌شی جمعیت معمول یه جامعهٔ انگلیسی توی اون دوران صدوپنجاه نفر بوده. جز توی کِنت که صد نفر بوده. من هم اهل کِنتم. ژنی داریم که باعث می‌شه ضداجتماعی باشیم.»\nنورا جواب داده بود: «قبلاً رفته‌م کِنت و متوجه این قضیه شدم. اما از نظریه‌ت خوشم می‌آد. این تعداد آدمی رو که گفتی می‌شه توی یه ساعت توی اینستاگرام دید.»",
    "به‌نظر می‌رسه تمام زندگی‌ت داشتی حرف‌هایی رو می‌زدی که واقعاً بهشون عقیده نداشتی. این یکی از موانع توئه.»\n«موانع؟»\n«آره. خیلی مانع توی سرت داری. نمی‌ذارن حقیقت رو ببینی.»\n«حقیقتِ چی؟»\n«حقیقتِ وجودی خودت",
    "وقتی داخل خانه‌اش رفت، سکوت برایش از هر سروصدایی بلندتر بود. بوی غذای گربه، کاسه‌ای که برای ولتر پر کرده بود و ولتر هم نصفش را خورده بود.\nبرای خودش آب ریخت، دو تا قرص ضدافسردگی خورد و اندیشمندانه به بقیهٔ قرص‌ها خیره شد.\nسه ساعت پیش از آنکه تصمیم به مردن بگیرد، تمام بدنش از حسرت و پشیمانی تیر می‌کشید. انگار که ناامیدی توی ذهنش به‌طریقی راهش را به تن و اندام‌هایش باز کرده بود. گویی ذره‌ذرهٔ وجودش را به تسخیر خود درآورده بود.\nبه‌یادش می‌آورد که همه در نبودِ او زندگی بهتری خواهند داشت. اگر نزدیک سیاه‌چاله‌ای شوی، نیروی جاذبه‌اش تو را به عمق حقیقت شوم و تاریک خود می‌کشد.\nاین فکر مثل اسپاسم ذهنی اجتناب‌ناپذیری به جانش افتاد. حسی آزاردهنده‌تر از آن که بشود تحملش کرد و قدرتمندتر از آن که بشود از چنگش گریخت.",
    "نورا در شبکه‌های اجتماعی‌اش چرخی زد. نه پیغامی، نه نظری، نه دنبال‌کنندهٔ جدیدی، نه درخواست دوستی جدیدی. نورا مثل پادماده بود، با اندکی چاشنی بیچارگی.\nوارد اینستاگرام شد و دید که همه زندگی‌شان را ساخته‌اند، جز او. یادداشتی سریع و درهم در فیسبوک نوشت که البته دیگر خیلی از آن استفاده نمی‌کرد.\nدو ساعت پیش از آنکه تصمیم به مردن بگیرد، سر بطری نوشیدنی را باز کرد.\nکتاب‌های فسلفهٔ قدیمی همچون ارواحی به‌جامانده از دوران دانشجویی‌اش، دورانی که زندگی هنوز پر از احتمالات ممکن بود، از بالای قفسه‌ها به او خیره نگاه می‌کردند.",
    "یک گل یوکای زنگوله‌ای و سه کاکتوس کوچک توی گلدان. نورا تصور می‌کرد داشتن زندگی بدون ادراک و تمام روز را در گلدان گذراندن احتمالاً راحت‌تر است.",
    "هیچ عنوان یا نام نویسنده‌ای روی عطف کتاب‌ها نوشته نشده بود. جز تفاوت رنگشان، تنها وجه تمایز دیگری که داشتند حجمشان بود. ارتفاع کتاب‌ها یکسان بود، اما قطرشان تغییر می‌کرد. عطف بعضی‌هایشان دو اینچ قطر داشت و بعضی دیگر به‌شدت کمتر. یکی دو تایشان که اصلاً مثل بروشورهای نازک بودند.",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«مرگ اون بیرونه.»\n«خب، پس باید برم بیرون، چون خودم می‌خوام بمیرم.» نورا راه افتاد که برود.\nاما خانم الم سر تکان داد. «روند مرگ این‌طوری نیست.»\n«چرا؟»\n«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»\nظاهراً قرار نبود نورا حتی در مرگ هم موفقیتی به‌دست بیاورد.\nحس آشنایی بود؛ حس ناکاملی در همهٔ زمینه‌ها، مثل یک پازل انسانی ناتمام. نیمه‌زنده و نیمه‌مرده.\n«خب، چرا نمردم؟ چرا مرگ نیومده سراغم؟ رسماً خودم دعوتش کردم که بیاد. می‌خواستم بمیرم، اما الان می‌بینم اینجام و هنوز وجود دارم. هنوز همه‌چیز رو حس می‌کنم.»\n«خب، اگه این حرفم مایهٔ آرامشت می‌شه، بهتره بدونی که به‌احتمال زیاد داری می‌میری. کسانی که به کتابخونه می‌آن، حالا سرنوشتشون هرچی که بشه، معمولاً خیلی اینجا نمی‌مونن.»",
    "نورا هروقت به این موضوع فکر می‌کرد، که البته این اواخر بیشتر و بیشتر هم شده بود، همیشه فقط کمبودهایش را می‌دید. چیزهایی که نتوانسته بود به آنها برسد. واقعاً هم خیلی چیزها بودند که نورا به آنها نرسیده بود. حسرت‌های زیادی داشت که پیوسته توی سرش تکرار می‌شدند. توی المپیک شنا نکردم. یخچال‌شناس نشدم. همسر دَن نشدم. مادر نشدم. خوانندهٔ اصلی گروه هزارتو نشدم. موفق نشدم آدم واقعاً خوب یا شادی بشم. نتونستم از ولتر مراقبت کنم و حالا، بعد از تمام اینها، حتی نتوانسته بود بمیرد. واقعاً شرم‌آور بود که این تعداد از احتمالات مختلف را نابود کرده بود.",
    "«متوجه نیستی که حتی تجربه‌های بد هم فایده و هدفی دارن؟»\nنورا حالا حقیقت را می‌دید. حسرت‌هایی که یک عمر در زندگی‌اش حس کرده بود بی‌فایده بودند.",
    "هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "سپس در قسمت وسط بالای تابلو نشان کوچکی دید که دورتادورش سه کلمهٔ شورای شهر آکسفوردشایر نوشته شده بود.\nرو به شب زمزمه کرد: «انجامش دادیم. واقعاً انجامش دادیم.»\nاین همان رؤیایی بود که وقتی در پاریس کنار رود سِن قدم می‌زدند و ماکارونهایی را می‌خوردند که از بلوار سن‌میشل خریده بودند، دَن برای نخستین بار درباره‌اش به او گفت.\nرؤیایی نه دربارهٔ پاریس، بلکه روستایی انگلیسی که با هم در آن زندگی می‌کنند.\nمیخانه‌ای در نواحی روستایی اطراف آکسفوردشایر.",
    "نورا به کیبورد رسید، روی چهارپایه نشست و میکروفن را کمی جلوتر آورد.\nگفت: «ممنون، سائوپائولو. دوستتون داریم.»\nمردم برزیل در پاسخ به او غریدند.\nظاهراً قدرت همین بود. قدرت شهرت. مثل ستاره‌های پاپی که نورا در شبکه‌های اجتماعی دیده بود و می‌توانستند فقط یک کلمه بگویند و در جواب یک میلیون لایک و اشتراک‌گذاری نصیبشان بشود. شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "می‌دونین، انجام یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام داده باشیم. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام دادیم تغییر بدیم...»",
    "برگی قاب‌شده از روزنامهٔ آکسفوردتایمز که تصویر نورا و دَن را جلوی سه نعل اسب نشان می‌داد. دَن بازویش را دور نورا حلقه کرده بود. کت‌وشلواری به تن داشت که نورا تابه‌حال ندیده بود. خودش هم لباس بلندی پوشیده بود که در زندگی اصلی‌اش هرگز امکان نداشت بپوشد. اصلاً به‌ندرت لباس بلند می‌پوشید.\nمیخانه‌دارها رؤیایشان را به واقعیت تبدیل کردند.\nطبق آنچه در روزنامه نوشته بود، میخانه را ارزان و در وضعیتی بد خریده و بعد با ترکیب مقدار کمی پول ارث (ارث دَن) و وام بانکی و سرمایه‌ای که از قبل داشتند، آن را بازسازی کرده بودند. مقاله داستان موفقیت آنها را تعریف می‌کرد، اما از آن زمان درواقع دو سال می‌گذشت.\nبیرون رفت و به این فکر کرد که آیا واقعاً می‌شود زندگی‌ای را با دیدن چند دقیقه پس از نیمه‌شب یک روز سه‌شنبه قضاوت کرد؟ شاید هم این تمام زمانی بود که لازم داشت.",
    "زمانی که نورا تصمیم گرفت عروسی‌اش را با دَن لغو کند، ایزی اصرار زیادی کرده بود که نورا با او به استرالیا برود.\nنقشهٔ همه‌چیز را کشیدند و برنامه ریختند که نزدیک خلیج بایرون زندگی کنند و توی یکی از کشتی‌های تفریحی تماشای نهنگ کار پیدا کنند.\nدر انتظار این ماجراجویی جدید کلیپ‌های متعددی از نهنگ‌های گوژپشت را با هم به اشتراک گذاشته بودند، اما بعد نورا ترسید و پشیمان شد؛ درست همان‌طور که از شنا کردن، بودن در گروه موسیقی و ازدواج ترسیده بود. اما برخلاف آن دفعات، این بار حتی دلیل هم نداشت. تازه در مغازهٔ تئوری ریسمان شروع‌به‌کار کرده بود و بله، حس می‌کرد باید به آرامگاه پدرومادرش رسیدگی کند، اما همچنین می‌دانست که ماندن در بدفورد بدترین انتخاب ممکن است. بااین‌حال همین انتخاب را کرد. به‌خاطر یک‌جور دل‌تنگی عجیب و پیش‌بینی‌پذیر برای خانه و شهر خودش که همگام با افسردگی‌اش شدت می‌گرفت و همان افسردگی هم بود که به او می‌گفت لیاقت شاد بودن را ندارد؛ چون دَن را آزرده کرده بود و حالا یک عمر غرق شدن در تنهایی و افسردگی در زادگاهش مجازات او بود و راستش، اراده یا آزادی فکری یا حتی انرژی آن را نداشت که هیچ‌کاری بکند.",
    "در زندگی واقعی‌اش هیچ‌وقت با ایزی دعوا نکرده بود. اصلاً قضیه این‌قدر پرهیجان و دراماتیک نبود، اما پس از رفتن ایزی به استرالیا کم‌کم رابطه‌شان گرمای خود را ازدست داد و دوستی‌شان به یک مشت پیغام تبریک تولد پر از شکلک و لایک در فیسبوک و اینستاگرام بدل شد.",
    "واکنش شدید دَن وقتی که نورا دربارهٔ یکی از مشتریانش برایش گفت؛ اَش، جراح و گیتاریست آماتوری که گاهی برای خرید کتاب موسیقی به مغازهٔ تئوری ریسمان می‌آمد و از نورا پرسیده بود دوست دارد با همدیگر قهوه‌ای بخورند یا نه.\nمعلومه که بهش گفتم نه. این‌قدر داد نزن!\nاما بدتر از آن وقتی بود که نماینده‌ای از طرف یک ناشر مهم موسیقی (یا درواقع ناشر موسیقی مستقلی که یونیورسال با آنها قرارداد داشت) می‌خواست قراردادی با هزارتو ببندد. دَن آن موقع به او گفته بود شک دارد رابطه‌شان دوام بیاورد. همچنین داستان ترسناکی از دوست دوران دانشگاهش شنیده بود که عضو یک گروه موسیقی بوده و با ناشر موسیقی‌ای قرارداد بسته و بعد ناشر پولشان را بالا کشیده و حالا همه‌شان بیکار و دائم‌الخمر و این‌چیزها بودند.\nنورا گفت: «می‌تونستم تو رو هم با خودم ببرم. توی قرارداد اسمت رو می‌آوردم. می‌تونستیم با همدیگه همه‌جا بریم.»\n«ببخشید، نورا. اما این رؤیای تو بود، نه من.»\nکه این خودش بیشتر باعث ناراحتی نورا می‌شد، چون حالا می‌دانست پیش از ازدواجشان با همدیگر، چقدر تلاش کرده بود رؤیای دَن برای باز کردن میخانه در روستاهای آکسفوردشایر را به رؤیای خودش هم تبدیل کند.",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "حالا که من اومدم اینجا، چه اتفاقی واسه اون می‌افته؟ منظورم واسه خودمه. چه بلایی سرم می‌آد؟»\n«من از کجا بدونم؟ من فقط امروز رو می‌شناسم. خیلی چیزها دربارهٔ امروز می‌دونم، اما نمی‌دونم فردا چی می‌شه.»\n«اما این‌طوری یه‌دفعه توی توالت به خودش می‌آد و نمی‌دونه چطوری رسیده اونجا.»\n«خودت تا حالا نشده وارد یه اتاق بشی و ندونی واسه چی رفتی اونجا؟ هیچ‌وقت یه‌لحظه همه‌چیز یادت نرفته یا فراموش نکردی که الان داشتی چی‌کار می‌کردی؟»\n«چرا، اما من الان نیم ساعت توی اون زندگی بودم.»\n«اون نسخه از تو هیچ‌وقت متوجه این حقیقت نمی‌شه. یادشه چه کارهایی کردی و چه حرف‌هایی زدی، اما به این عنوان که اون کارها رو خودش کرده و اون حرف‌ها رو خودش زده.»",
    "کتابخانه‌اش هم دقیقاً همان ترکیب کتاب‌های فلسفی و رمان و راهنماهای بازنشدهٔ یوگا و بیوگرافی ستارگان راک و کتاب‌های پرسش علمی را داشت. مجلهٔ نشنال جئوگرافیکی که روی جلدش تصویر کوسه داشت و نسخهٔ پنج ماه پیش مجلهٔ اِل، که نورا در اصل فقط خریده بودش تا مصاحبهٔ رایان بیلی را در آن بخواند. مدت‌ها بود که کتاب جدیدی به کتابخانه‌اش اضافه نشده بود.",
    "«گفتی می‌خوای زندگی‌ای رو ببینی که نذاشتی ولتر از خونه بره بیرون. این دو تا کاملاً با هم فرق دارن.»\n«واقعاً؟»\n«آره، کاملاً. چون می‌دونی، اگه خواسته بودی زندگی‌ای رو ببینی که ولتر هنوز توش زنده‌ست، باید بهت جواب رد می‌دادم.»\n«اما چرا؟»\n«چون این زندگی وجود نداره.»\n«مگه نگفتین هر زندگی‌ای که بخوام وجود داره؟»\n«هر زندگی ممکنی. این‌طور که مشخص شد، ولتر بیماری وخیمی داشته به اسم...» به‌دقت اسم بیماری را از توی کتاب خواند. «کاردیومیوپاتی محدودکنندهٔ بسیار شدید. از لحظهٔ تولد این بیماری رو داشته و سرنوشتش این بوده که توی همون سن کم قلبش مشکل پیدا کنه و تلف بشه.»\n«اما ماشین بهش زد.»\n«بین مُردن توی جاده و اینکه ماشین بهت بزنه فرق هست، نورا. توی زندگی اصلی تو ولتر از اکثر زندگی‌های دیگه‌ش بیشتر عمر کرد، جز همین زندگی که الان دیدی و ولتر توش سه ساعت پیش تلف شد. بااینکه سال‌های اول عمرش سخت بودن، همون یک سالی که پیش تو زندگی می‌کرد بهترین سال عمرش بود. باور کن که ولتر می‌تونست زندگی‌های خیلی بدتری هم داشته باشه.»",
    "الان دیگه فکر نمی‌کنی درست از گربه‌ت مراقبت نکردی. به بهترین شکلی که می‌شد مراقب ولتر بودی. تو ازش مراقبت کردی، اون هم به همون اندازه‌ای دوستت داشت که تو دوستش داشتی. شاید هم نمی‌خواست مردنش رو ببینی، چون گربه‌ها می‌فهمن. وقتی پایان عمرشون نزدیک بشه، خیلی خوب این رو می‌دونن. رفت بیرون، چون قرار بود بمیره. خودش هم خبر داشت.»",
    "آن معنا نبود که در سیاره‌ای جدید باشد.\nاصلاً نمی‌دانست کجا زندگی می‌کند یا شغلش چیست یا اصلاً بعد از استخر باید به کجا برود، اما درعین‌حال همین موضوع برایش حس آزادی خاصی داشت. اینکه بدون هیچ انتظار یا توقعی، حتی از طرف خودش، صرفاً وجود داشته باشد. همان‌طور که قدم می‌زد، اسم خودش را در گوگل نوشت و یک سیدنی هم پشتش گذاشت تا ببیند چیزی پیدا می‌شود یا نه.",
    "یک اسم هم بود که نورا شناختش.\nدَن.\nدلش هُرّی ریخت و روی پیام‌های اخیرش کلیک کرد.\nسلام، نورا. امیدوارم استرالیایی‌ها خوب باهات رفتار کنن. این حرفم ممکنه یا لوس و خنک به‌نظر برسه یا ترسناک، اما درهرصورت می‌خوام بهت بگمش. دیشب خواب میخونه‌مون رو دیدم. رؤیای فوق‌العاده خوبی بود. خیلی خوش‌حال بودیم! بگذریم. عجیب بودن این حرف رو ول کن. چیزی که می‌خواستم بگم این بود: حدس بزن می‌خوام ماه مِه کجا برم. استرالیا! توی ده سال اخیر این اولین باره که می‌آم اونجا. کارم رو هم می‌آرم. با سازمان حفاظت دریا و ساحل کار می‌کنم. اگه وقت داشته باشی، خوب می‌شه که همدیگه رو ببینیم، حتی اگه شده به‌اندازهٔ خوردن یه قهوه. د.",
    "خانهٔ دانشجویی. نورا سی‌وپنج سال داشت و در این زندگی توی خانهٔ دانشجویی زندگی می‌کرد. یک قوطی قرص ضدافسردگی فلوکستین کنار روشویی دید و آن را برداشت. نوشتهٔ نسخه برای ن. سید را روی درِ قوطی خواند. به بازویش نگاه کرد و دوباره زخم‌ها را دید. حس اینکه بدن خودت سرنخ‌های رازی را برایت فاش کند عجیب بود.\nمجله‌ای روی زمین کنار سنگ توالت افتاده بود. نشنال جئوگرافیک؛ همانی که روی جلدش سیاه‌چاله داشت و نورا همین دیروز در زندگی دیگری آن‌سوی دنیا، آن را خوانده بود. حس می‌کرد مجلهٔ خودش باشد، چون همیشه از خواندنش لذت می‌برد و بیشتر مواقع، مخصوصاً همین اواخر، ناگهان تصمیم می‌گرفت باید مجله را بخرد، چون هیچ‌کدام از نسخه‌های آنلاین هرگز نمی‌توانستند زیبایی عکس‌های توی مجله را درست نشان بدهند.",
    "شاید بعد از مرگ ایزی، استرالیا برای نورا همان تُنگ ماهی خالی بود. شاید هیچ دلیلی نداشت که به بالای خط شنا کند. شاید حتی پروزاک هم برای روحیه بخشیدن به او به‌اندازهٔ کافی قوی نبود. بنابراین خیلی ساده قصد داشت با جوجو توی همان آپارتمان زندگی کند و هیچ حرکت خاصی انجام ندهد، تا وقتی که مجبورش کنند کشور را ترک کند.\nشاید حتی خودکشی هم برایش کار زیادی محسوب می‌شده. شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.\nنورا سرانجام به حرف آمد. «آره، شاید گیر افتاده‌م. شاید توی همهٔ زندگی‌ها گیر می‌افتم. منظورم اینه که... شاید اصلاً من این‌طوری‌ام. یه ستارهٔ دریایی توی همهٔ زندگی‌هاش ستارهٔ دریاییه. امکان نداره توی یه زندگی، یه ستارهٔ دریایی پروفسور مهندسی هوافضا بشه. بنابراین شاید اصلاً زندگی‌ای وجود نداره که من توش گیر نیفتاده باشم.»",
    "نمی‌خواست دوباره با فهرست پایان‌ناپذیر اشتباهاتش روبه‌رو بشود. خودش به‌اندازهٔ کافی افسرده بود. به‌علاوه، حسرت‌هایش را می‌دانست. حسرت که آدم را ترک نمی‌کند. مثل نیش پشه‌کوره که نیست. تا ابد می‌خارد.\nخانم الم که ذهنش را خوانده بود گفت: «نه. تا ابد نمی‌خاره. دیگه از رفتارت با گربه‌ت پشیمون نیستی. از اینکه با ایزی نرفتی استرالیا هم پشیمون نیستی.»\nنورا با سر تأیید کرد. خانم الم درست می‌گفت.",
    "نورا از اینکه می‌دید هیچ علاقه‌ای ندارد که بفهمد دَن در این زندگی چه‌کار می‌کند خوش‌حال بود و احساس آرامش می‌کرد. درعوض، قدردان رابطه‌اش با اَش بود. یا درواقع اگر می‌خواست دقیق‌تر بگوید، تصور می‌کرد که قدردان رابطه‌اش است، چون اَش مرد بسیار دوست‌داشتنی و خوبی بود و لحظات شاد و پرخنده و سرشار از عشق بسیاری را با هم می‌گذراندند.",
    "«حرفم اینه: اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "دیروز من مطمئن بودم که آینده‌ای ندارم و پذیرش زندگی‌ام به شکل کنونی‌اش برایم غیرممکن است. امروز همان زندگی پرآشوب و شلوغ برایم پر از امید  و احتمالات گوناگون  به‌نظر می‌رسد.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است. خاص‌ترین کشف نورا هم این بود که فهمید از بین تمام زندگی‌هایی که تجربه کرده، زندگی اصلی‌اش بزرگ‌ترین و شدیدترین تغییرات را شامل می‌شود. همان زندگی آغازین و پایانی‌اش.",
    "، هرگز این حد از تنهایی را، آن‌هم در دل طبیعتی خالی از سکنه، حس نکرده بود.\nنورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن. تا حالا اسم عدد دانبار رو شنیدهٔ؟»\nبعد دربارهٔ مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "شروع به نوشتن کرد. نورا می‌خواست زنده بماند.\nوقتی جمله را تمام کرد، یک لحظه منتظر ماند. در کمال ناامیدی متوجه شد هیچ اتفاقی نمی‌افتد. یاد حرفی افتاد که خانم الم زمانی زده بود. خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. بنابراین نورا جملهٔ قبلی را خط زد و دوباره نوشت.\nنورا تصمیم گرفت زنده بماند.",
    "آیا می‌خواهم زندگی کنم؟\nبله. بله.\nهزاران بار می‌گویم. بله.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«خب، الان دیگه فکر نمی‌کنی درست از گربه‌ت مراقبت نکردی. به بهترین شکلی که می‌شد مراقب ولتر بودی. تو ازش مراقبت کردی، اون هم به همون اندازه‌ای دوستت داشت که تو دوستش داشتی. شاید هم نمی‌خواست مردنش رو ببینی، چون گربه‌ها می‌فهمن. وقتی پایان عمرشون نزدیک بشه، خیلی خوب این رو می‌دونن. رفت بیرون، چون قرار بود بمیره. خودش هم خبر داشت.»",
    "هدف اصلی نورا دوری از فشار ایجادشده به‌خاطر شنا کردنش بود، نه خودِ شنا کردن",
    "اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند. راستش، نورا خیلی دربارهٔ این چیزها نمی‌دانست، اما وقتی سوار آن کشتی بود، چیزی را فهمید. دریافت که پدرومادرش را بیشتر از هر زمان دیگری در عمرش دوست دارد و دقیقاً در همان لحظه آنها را کاملاً بخشید.",
    "«اما هنوز نمی‌فهمم اگه می‌دونستین ولتس مُرده، واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«ببین، وقتی راجع به چیزهایی که نمی‌دونی نگران شدی، کار خوبی که می‌تونی بکنی اینه که چیزهایی رو که می‌دونی یاد خودت بیاری.»",
    "«ببین، وقتی راجع به چیزهایی که نمی‌دونی نگران شدی، کار خوبی که می‌تونی بکنی اینه که چیزهایی رو که می‌دونی یاد خودت بیاری.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. ا",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی.",
    "برای نخستین بار متوجه حقیقتی شد و گفت: «فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»\nنورا به کتاب‌های اطرافش خیره شد. «پس می‌خواین بگین توی این بازی فقط مهرهٔ سرباز دارم؟»\n«حرفم اینه: اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی. مثل اون روز توی رودخونه. یادته؟»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم",
    "زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن.",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.\nوقتی نورا به زندگی اصلی‌اش فکر می‌کرد، مشکل اساسی و بنیادینش، همان چیزی که باعث شده بود کاملاً آسیب‌پذیر بشود، کمبود عشق بود",
    "شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "نمی‌خواست ازدواج پدرومادرش را تکرار کند.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "نورا به تفاوت زندگی‌ها فکر کرد. چه چیزی باعث شده بود آقای بنرجی آن‌همه اصرار به ماندن در خانه‌اش را کنار بگذارد و به خانهٔ سالمندان برود؟ نورا تنها تفاوت میان این دو زندگی بود، اما مگر چه فرقی داشت؟ چه‌کار کرده بود؟ سبد خرید آنلاینش را راه انداخته بود؟ چند بار نسخه‌های دارویش را از داروخانه گرفته بود؟\nخانم الم گفته بود: هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر. همیشه باید این رو به‌یاد داشته باشی.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "حسرت خوردن برای زندگی‌هایی که تجربه‌شان نکرده‌ایم ساده است. گفتن اینکه کاش مهارت‌های متفاوتی به‌دست آورده بودیم یا به پیشنهادهای دیگری جواب مثبت داده بودیم آسان است. راحت است که آرزو کنیم کاش قبلاً بیشتر تلاش می‌کردیم، اطرافیانمان را بیشتر دوست می‌داشتیم، در مسائل مالی دقت بیشتری به‌خرج م",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است. خاص‌ترین کشف نورا هم این بود که فهمید از بین تمام زندگی‌هایی که تجربه کرده، زندگی اصلی‌اش بزرگ‌ترین و شدیدترین تغییرات را شامل می‌شود. همان زندگی آغازین و پایانی‌اش.\nبزرگ‌ترین و مهم‌ترین تغییر زندگی‌اش نه به‌خاطر ثروت، موفقیت یا شهرت، و نه به‌خاطر حضورش میان یخچال‌ها و خرس‌های قطبی سوالبارد بود؛ بزرگ‌ترین تغییر زمانی رخ داد که در همان تخت قدیمی‌اش از خواب بیدار شد.",
    "هر زندگی‌ای که از زمانِ آمدن به کتابخانه امتحان کرده بود درواقع رؤیای شخصی دیگر بود",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه",
    "حق نداری ناامید شوی",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد.",
    "«ببین، وقتی راجع به چیزهایی که نمی‌دونی نگران شدی، کار خوبی که می‌تونی بکنی اینه که چیزهایی رو که می‌دونی یاد خودت بیاری.»",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "«ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.»",
    "مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده.",
    "اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی.",
    "کلیشه‌ای در دنیای موسیقی هست که می‌گوید هنگام پیانونوازی هیچ نُتی اشتباهی نیست. اما زندگی نورا ترکیبی از تمام سروصداهای ناموزون بود؛ قطعه‌ای که می‌توانست به اشکال زیبایی نواخته شود، اما در بدترین مسیر پیش رفت.",
    "نورا از تلاش برای اندیشیدن دربارهٔ چیزی که می‌خواست بنویسد دست برداشت و درنهایت ناامیدی، صرفاً نخستین چیزی را نوشت که به ذهنش رسید؛ همان چیزی که همچون غرشی مسکوت و سرکش در وجودش حس می‌کرد و می‌توانست با آن بر تمام نابودی‌های بیرونی فایق آید. تنها حقیقتی که نورا می‌دانست، حقیقتی که حالا به آن افتخار می‌کرد و از آن راضی بود، حقیقتی که نه‌فقط با آن کنار آمده، بلکه با آغوش باز و ذره‌ذرهٔ شور و انرژی وجودش به استقبالش می‌رفت. حقیقتی که نورا عجولانه، اما با قلمی محکم و حروفی بزرگ و از زاویهٔ دید اول‌شخص مضارع آن را نوشت.\nحقیقتی که نخستین پیش‌نیاز هر احتمال دیگری بود. حقیقتی که قبلاً نفرین به‌نظر می‌رسید و حالا موهبت.\nسه کلمهٔ ساده و سرشار از قدرت و احتمالات بسیار و متعدد تمام جهان‌های موازی.\nمن زنده هستم.",
    "نورا قصه را کوتاه کرد. «فشارش خیلی زیاد بود.»\n«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«خب، چی شد؟»\nنورا قصه را کوتاه کرد. «فشارش خیلی زیاد بود.»\n«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "پوستی برنزه داشت و بااینکه احتمالاً مقدار زیادی نوشیدنی شیراز می‌نوشید، سالم و سرحال به‌نظر می‌رسید.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "درحالی‌که خانم الم صحبت می‌کرد، چشمانش گویی جان گرفته بودند و مثل چاله‌هایی پرآب زیر نور ماه می‌درخشیدند.\nگفت: «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    ". بعضی وقت‌ها یاد حرف‌هایی می‌افتاد که خانم الم در نخستین ملاقاتش از کتابخانه زده بود. اگه واقعاً و عمیقاً زندگی‌ای رو بخوای، نیازی نیست نگران باشی... به‌محض اینکه به این نتیجه برسی اون زندگی رو واقعاً می‌خوای، تمام چیزهایی که الان توی سرت هست، از جمله کتابخونهٔ نیمه‌شب، درنهایت به خاطره‌ای اون‌قدر محو و گنگ تبدیل می‌شن که انگار اصلاً وجود نداشته‌ن.",
    "این دفعه نه به‌خاطر اینکه می‌خواستی بمیری، بلکه چون می‌خوای زنده بمونی به کتابخونه برگشتی. دلیل فروریختن کتابخونه هم این نیست که بخواد تو رو بکُشه. داره فرومی‌ریزه تا شانس برگشتی به تو داده باشه. بالاخره تصمیم مهمی گرفته شده. تو تصمیم گرفتی که می‌خوای زنده بمونی. حالا دیگه تا وقت داری برو. زندگی کن.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "اسم اینجا کتابخونهٔ نیمه‌شبه، چون هر زندگی تازه‌ای که هست همین حالا شروع می‌شه. حالا هم نیمه‌شبه. الان شروع می‌شه. تمام آینده‌هایی که می‌بینی اینجان. کتاب‌های تو هم نشون‌دهندهٔ همین هستن؛ تمام لحظات حال و آینده‌ای که می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه.",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "از کِی تا حالا سلیقه داشتن ارتباطی با شاد بودن داشته؟",
    "«گروه‌های موسیقی همیشگی نیستن. مثل یه بارش شهابی خیلی زود دوره‌مون می‌گذشت.»\n«ولی بارش‌های شهابی خیلی قشنگن.»",
    "نورا سر تکان داد. امیدوار بود بیفتد. سرش را می‌گفت. امیدوار بود روی زمین بیفتد تا دیگر هرگز مجبور نشود با غریبه‌ها مکالمه‌ای داشته باشد.",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "«تمام عمرت هنوز پیشِ روته.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی.",
    "غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند.",
    "بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه.",
    "به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "یاد گرفت که ازبین‌بردن پشیمانی‌ها و حسرت‌هایش درواقع راهی برای به حقیقت پیوستن آرزوهایش بود",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "پس از خوردنِ نوشیدنی به درکی کاملاً واضح و آشکار رسید؛ برای این زندگی ساخته نشده بود.",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»\n«چی؟»\n«تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد. همهٔ اون زندگی‌ها هم توی کتابخونهٔ نیمه‌شب وجود دارن. همه‌شون درست به‌اندازهٔ این زندگی واقعی‌ان.»",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است",
    "«پیانو رو آوردن توی اتاق تو. مثل یه دوست قدیمی ازش استقبال کردی و با ارادهٔ محکمی شروع کردی به یادگیری‌ش. پول توجیبی‌ت رو خرج کتاب‌های آموزشی پیانو و آهنگ‌های موتسارت برای تازه‌کارها و آهنگ‌های گروه بیتلز برای پیانو کردی، چون ازش خوشت می‌اومد. البته برای اینکه می‌خواستی برادر بزرگ‌ترت رو تحت‌تأثیر قرار بدی.»",
    "توی کتابخانهٔ نیمه‌شب نمی‌تونی یه کتاب رو دو بار بخونی",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "اما شاید پدرش می‌دانست چه اتفاقی خواهد افتاد. شاید پیش‌بینی کرده بود که چطور یک حسرت به حسرت بعدی ختم می‌شود، تا جایی که تنها حس باقی‌مانده حسرت است، کتابی پر از حسرت.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "همه‌چیز خیلی خوب به‌نظر می‌رسید.\nآن‌قدر خوب که دیگر تقریباً آزاردهنده شده بود.",
    "«تحت‌تأثیر قرارت دادم. اشکالی نداره، اعتراف کن.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه",
    "هر بلایی هم که اون حسرت‌ها سر ذهنمون آورد، هر... چطوری بگم؟ هر اتفاق شیمیایی‌ای که توی شبکهٔ عصبی‌مون رخ داد و باعث شد حسرت برای زندگی رو با مرگ اشتباه بگیریم، به‌طریقی ما رو به این وضعیت انداخت که وسطشون گیر بیفتیم.",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته",
    "همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت.",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره.",
    "«اما هنوز نمی‌فهمم اگه می‌دونستین ولتس مُرده، واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "حالا می‌دانست وقتی بخواهد، چه کارهایی از عهده‌اش برمی‌آید.",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "مسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست.",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود",
    "ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟",
    "چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.",
    "«می‌دونین، انجام یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام داده باشیم. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام دادیم تغییر بدیم..",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "نورا با صدایی محکم و پرقدرت به خانم الم گفت: «از این... فرایند خوشم نمی‌آد. می‌خوام متوقف بشه!»\nخانم الم گفت: «لطفاً آروم‌تر حرف بزن.» مهرهٔ اسب سفید توی دستش بود و سعی می‌کرد روی حرکتش تمرکز کند. «اینجا کتابخونه‌ست.»\n«فقط ما دو تا اینجاییم!»\n«مهم نیست. درهرصورت اینجا کتابخونه‌ست. وقتی می‌ری کلیسا، فقط به‌خاطر اینکه توی کلیسا هستی ساکت می‌ایستی، نه به‌خاطر آدم‌های اطرافت. بحث کتابخونه هم همینه.»",
    "«حسرت‌ها توجهی به ترتیب گاه‌شمار نمی‌کنن و جابه‌جا می‌شن. ترتیب این فهرست‌ها همیشه در حال تغییره.»",
    "برای تجربه کردن زندگی‌های مختلف لازم نیست از تمام جنبه‌های مختلف آن زندگی‌ها لذت برد. فقط کافی است هرگز از این فکر ناامید نشود که سرانجام جایی زندگی‌ای هست که می‌توان از آن لذت برد. همچنین، لذت بردن از زندگی‌ای به آن معنا نیست که در آن زندگی می‌مانَد. فقط تا زمانی که نتواند زندگی بهتری را تصور کند آنجا می‌مانَد.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    ". به دنیا اهمیت می‌داد. آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟",
    "نورا سید بیست‌وهفت ساعت پیش از آنکه تصمیم به مردن بگیرد، روی مبل زهواردررفته‌اش نشسته بود و تصاویر زندگی‌های شاد دیگران را نگاه می‌کرد و منتظر بود تا اتفاقی رخ دهد. بعد، کاملاً ناگهانی، واقعاً اتفاقی افتاد.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "یکی از زن‌ها گفت: «دفعهٔ دیگه می‌بریم.»\nنورا جواب داد: «آره. همیشه دفعهٔ دیگه‌ای هم هست.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "تفسیر دنیاهای چندگانهٔ فیزیک کوانتوم این‌طور می‌گه که بی‌نهایت جهان موازی منشعب از همدیگه روی هم قرار دارن. توی هر لحظهٔ زندگی‌ت داری وارد یه جهان جدید می‌شی. با هر تصمیمی که می‌گیری. باور اولیه هم این بود که نمی‌شه بین این جهان‌ها رفت‌وآمد کرد یا چیزی رو مخابره کرد، حتی بااینکه همه‌شون توی یه مکان و به‌معنای واقعی کلمه فقط چند میلی‌متر دورتر از ما دارن رخ می‌دن.»",
    "چیزی که زمانی او را به شنا جذب می‌کرد حس ناپدید شدنش بود. وقتی وارد آب می‌شد، آن‌قدر تمرکز می‌کرد که هیچ فکر دیگری به ذهنش نمی‌رسید. تمام نگرانی‌هایش را دربارهٔ مدرسه و خانه فراموش می‌کرد. در نظرش شنا هم مثل هر هنر دیگری، در خلوص توجه و دقت خلاصه می‌شد. هرچقدر بیشتر روی کارَش تمرکز می‌کرد، تمرکزش روی چیزهای دیگر کمتر می‌شد. درواقع انگار دیگر خودش نبود و به آنچه انجامش می‌داد بدل می‌شد.",
    "اصلاً نمی‌دانست کجا زندگی می‌کند یا شغلش چیست یا اصلاً بعد از استخر باید به کجا برود، اما درعین‌حال همین موضوع برایش حس آزادی خاصی داشت. اینکه بدون هیچ انتظار یا توقعی، حتی از طرف خودش، صرفاً وجود داشته باشد.",
    "«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه. البته هنوز هم پای حرفی که زدم هستم. انتخاب خوبی بود. فقط نتیجهٔ مطلوبی نداشت.»",
    "ماهی‌ها وقتی هیچ دلیل یا انگیزه‌ای نداشته باشند افسرده می‌شوند؛ یعنی وقتی که همان‌طور توی تُنگی معمولی معلق باشند که شباهتی به هیچ‌چیز خاصی ندارد.",
    "شاید حتی خودکشی هم برایش کار زیادی محسوب می‌شده. شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "همیشه فکر می‌کرد پدرومادرش مغرورتر از آن هستند که طلاق بگیرند، درعوض، برای همین می‌گذارند تنفرشان از همدیگر در دلشان رشد کند و بعد آن را سر بچه‌هایشان و مخصوصاً نورا خالی می‌کنند. شنا هم تنها راه نورا برای کسب رضایت از پدرومادرش بود.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "«می‌دونم که انتظار داشتین همون سخنرانی تِد رو براتون ایراد کنم و مسیر موفقیت رو نشونتون بدم، اما حقیقت اینه که موفقیت فقط یه توهّمه. همه‌ش توهّمه. منظورم اینه که، آره، چیزهایی هستن که می‌تونیم بهشون پیروز بشیم. مثلاً من ترس از صحنه دارم، اما می‌بینین که اینجا روی صحنه ایستاده‌م و دارم حرف می‌زنم. من رو ببینین... روی صحنه ایستاده‌م! یه نفر هم همین اواخر بهم گفت که مشکلم درواقع ترس از صحنه نیست، ترس از زندگیه. می‌دونین چیه؟ درست می‌گفت. چون زندگی ترسناکه، و برای این ترسناک بودن هم دلیل خوبی وجود داره. دلیلش اینه که مهم نیست کدوم شاخهٔ زندگی رو انتخاب کنیم، چون درهرصورت همون درخت فاسد و خرابیم. من می‌خواستم توی زندگی به خیلی چیزها برسم، خیلی چیزها. اما اگه زندگی‌تون خراب باشه، هر کاری هم که بکنین خراب می‌مونه. فساد و خرابی تمام درخت رو نابود می‌کنه...»",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود؛",
    "هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "من موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.\nاگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم.",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی",
    "در این زندگی فعالیت چندانی در شبکه‌های اجتماعی نداشت که این خود همیشه نشانهٔ خوبی بود،",
    "بزرگ‌سالی که تا حدودی می‌دانست کیست و از زندگی چه می‌خواهد.",
    "این دختر کوچک از وجود او آمده بود و به‌طریقی بخشی از او بود. اگر مالی قدرتی نهفته داشت، شاید خود نورا هم این قدرت را داشت.",
    "لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است.",
    "لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.\nنورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "«پشیمونم که یاد نگرفتم چطور آدم شادتری باشم»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "کتابدار نگاه پرنفوذی داشت. «نورا سید کیه و چی می‌خواد؟»",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای.",
    "هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر.",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه.",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "به او یادآوری کرد که پیش از هرچیز، انسانی است که روی یک سیاره زندگی می‌کند. متوجه شد تقریباً تمام کارهایی که در طول عمرش انجام داده، تمام چیزهایی که خریده یا برای رسیدن به آنها تلاش کرده و بعد به‌طریقی مصرفشان کرده، قدم‌به‌قدم از این درک دورش کرده‌اند که او و تمام انسان‌ها فقط یکی از نُه میلیون گونهٔ زیستی روی زمین هستند.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن.",
    "«و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند.",
    "طبق نظریهٔ فیلسوف اسکاتلندی، دیوید هیوم، برای جهان زندگی انسان فرق چندانی با زندگی صدفی خوراکی ندارد.\nاما اگر به‌اندازه‌ای اهمیت داشته که دیوید هیوم درباره‌اش بنویسد، پس شاید به‌اندازه‌ای هم مهم هست که بشود تصمیم گرفت کاری خوب و درست‌وحسابی با آن کرد و مثلاً برای حفظ حیات در تمام شکل‌هایش اقدامی کرد.",
    "می‌تونی هرچیزی که می‌خوای باشی. چون توی یه زندگی، دقیقاً همون آدمی هستی که توی سرت تصور می‌کنی.»",
    "نورا همیشه با پذیرفتن خودش مشکل داشت. از زمانی که یادش می‌آمد، احساس کمبود می‌کرد. پدرومادرش هم که هر دو کمبودهای خودشان را داشتند، این احساس او را تقویت می‌کردند.\nنورا حالا سعی می‌کرد در ذهن تصور کند که پذیرفتن کامل خودش و تمام اشتباهاتی که کرده بود، تمام زخم‌ها و نشانه‌های روی بدنش، تمام رؤیاهایی که به آنها نرسیده بود یا دردهایی که حس کرده بود و تمام هوس‌ها و امیالی که سرکوب کرده بود چه احساسی خواهد داشت.\nپذیرفتن تمام اینها را در ذهنش تصور کرد. درست همان‌طور که طبیعت را می‌پذیرفت. همان‌طور که یخچال‌ها و طوطی‌های دریایی و آمدن نهنگ‌ها روی سطح آب را می‌پذیرفت.\nاین‌طور تصور کرد که خودش را فقط به‌عنوان یکی از عجایب جالب طبیعت ببیند. فقط حیوان باهوش عادی دیگری که نهایت تلاشش را می‌کند.\nبه همین روش، شیوهٔ آزادی را تصور کرد.",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "برایش جالب بود که می‌دید فقط اگر کمی طاقت می‌آورد و می‌ماند، زندگی خیلی ساده می‌توانست با اتفاقاتش دیدگاهش را به همه‌چیز عوض کند",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن.",
    "همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "کمال هرگز تصادفی نیست",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر.",
    "آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن.",
    "نورا در شبکه‌های اجتماعی‌اش چرخی زد. نه پیغامی، نه نظری، نه دنبال‌کنندهٔ جدیدی، نه درخواست دوستی جدیدی. نورا مثل پادماده بود، با اندکی چاشنی بیچارگی.\nوارد اینستاگرام شد و دید که همه زندگی‌شان را ساخته‌اند، جز او. یادداشتی سریع و درهم در فیسبوک نوشت که البته دیگر خیلی از آن استفاده نمی‌کرد.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "حسرت خوردن برای زندگی‌هایی که تجربه‌شان نکرده‌ایم ساده است.",
    "نورا دیگر حس نمی‌کرد فقط برای برطرف کردن آرزوها و رؤیاهای دیگر آنجاست. دیگر حس نمی‌کرد حس رضایت و خرسندی را فقط با بی‌عیب‌ونقص‌ترین دختر، خواهر، شریک زندگی، همسر، مادر، کارمند یا هرچیز دیگری جز انسانی معمولی بودن به‌دست می‌آورد. انسانی عادی که فقط اهداف خودش را دنبال می‌کند و به خودش جواب می‌دهد.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "مادری که با نورا جوری رفتار می‌کرد که گویی اشتباهی بود که نیاز به تصحیح شدن داشت",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند",
    "شاید هیچ زندگی بی‌نقصی برای او وجود نداشت، اما مطمئناً جایی زندگی‌ای پیدا می‌شد که ارزش تجربه کردن داشته باشد. نورا هم متوجه شد که اگر می‌خواهد آن زندگی را پیدا کند، باید دامنهٔ جست‌وجویش را وسیع‌تر کند.",
    "بازی هنوز تمام نشده بود. هیچ بازیکنی نباید تا وقتی مهره‌ای روی صفحه داشت تسلیم می‌شد.",
    "«دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "پس از خوردنِ نوشیدنی به درکی کاملاً واضح و آشکار رسید؛ برای این زندگی ساخته نشده بود.\nهر حرکتش اشتباه بود، هر تصمیمش فاجعه و هر روزش عقب‌نشینی از آن کسی که در تصوراتش از خود ساخته بود.",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "مگه اصلاً می‌شه همه‌چیز همونی باشه که می‌خوایم؟ موافق نیستی؟",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر. همیشه باید این رو به‌یاد داشته باشی.",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "وقتی نورا به زندگی اصلی‌اش فکر می‌کرد، مشکل اساسی و بنیادینش، همان چیزی که باعث شده بود کاملاً آسیب‌پذیر بشود، کمبود عشق بود. در آن زندگی حتی برادرش هم او را دوست نداشت. بعد از مرگ ولتس، دیگر هیچ‌کس را نداشت. نه او کسی را دوست داشت و نه کسی او را. خودش و زندگی‌اش پوچ شده بودند و فقط این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت و مثل مجسمه‌ای از جنس اندوه و غم می‌کوشید وانمود کند مثل تمام انسان‌های دیگر است، اما فقط در حدی که زنده بماند.",
    "ما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "انسان‌ها اساساً موجوداتی با ذهنیت محدودند که همه‌چیز را برای ساده شدن تعمیم می‌دهند. مغزشان در وضعیت خودکار فعالیت می‌کند و در ذهنشان خیابان‌های پرپیچ‌وخم را صاف می‌بینند. به همین خاطر هم هست که همیشه گم می‌شوند.",
    "حتی تجربه‌های بد هم فایده و هدفی دارن",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "خانم الم فقط او را در آغوش گرفته و مثل بچه‌ای پشت سرش را نوازش کرده بود. نه حرف‌های کلیشه‌ای زده و نه سعی کرده بود با حرف‌های دروغین آرامش کند. برعکس، فقط نگرانش بود",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "ازبین‌بردن پشیمانی‌ها و حسرت‌هایش درواقع راهی برای به حقیقت پیوستن آرزوهایش بود، چون هر شیوهٔ زندگی‌ای که به ذهنش می‌رسید سرانجام در جهان در حال انجام شدن بود.",
    "انگار نورا به درکی از زندگی رسیده بود و می‌دانست اگر هم تجربهٔ ناخوشایندی پیش بیاید، قرار نیست همیشه این‌طور باشد. متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "مشکل اساسی و بنیادینش، همان چیزی که باعث شده بود کاملاً آسیب‌پذیر بشود، کمبود عشق بود.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است. نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "همیشه فکر می‌کرد پدرومادرش مغرورتر از آن هستند که طلاق بگیرند، درعوض، برای همین می‌گذارند تنفرشان از همدیگر در دلشان رشد کند و بعد آن را سر بچه‌هایشان و مخصوصاً نورا خالی می‌کنند",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "حق با نیل بود. بیماری روح‌آزاری از درون نورا را می‌خورد. انگار ذهنش داشت خودش را بالا می‌آورد.",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد...",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی",
    "اشاره‌ای محو به انتهای راهرو و افق کرد. «مرگ اون بیرونه.»\n«خب، پس باید برم بیرون، چون خودم می‌خوام بمیرم.» نورا راه افتاد که برود.\nاما خانم الم سر تکان داد. «روند مرگ این‌طوری نیست.»\n«چرا؟»\n«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«پشیمونم که توی دانشگاه به‌جای فلسفه، زمین‌شناسی نخوندم»، «پشیمونم که یاد نگرفتم چطور آدم شادتری باشم»، «پشیمونم که این‌قدر احساس گناهکاری کردم»، «پشیمونم که یاد گرفتن اسپانیایی رو ادامه ندادم»، «پشیمونم که توی آزمون دروس پیشرفته، رشته‌های علمی رو انتخاب نکردم»، «پشیمونم که یخچال‌شناس نشدم»، «پشیمونم که ازدواج نکردم»، «پشیمونم که برای خوندن کارشناسی‌ارشد توی دانشگاه کمبریج درخواست پذیرش نکردم»، «پشیمونم که سالم زندگی نکردم»، «پشیمونم که به لندن اسباب‌کشی کردم»، «پشیمونم که نرفتم پاریس تا انگلیسی تدریس کنم»، «پشیمونم که نوشتن رمانی رو که توی دانشگاه شروع کردم به پایان نرسوندم»، «پشیمونم که لندن رو ترک کردم»، «پشیمونم که وارد شغلی بدون آینده شدم»",
    "«احساس شادی می‌کنی، دَن؟»\n«هیچ‌کس شاد نیست، نورا.»\n«بعضی‌ها هستن. خودت هم بودی. هر موقع دربارهٔ این میخونه حرف می‌زدی چشم‌هات برق می‌زد، قبل از اینکه به‌دستش بیاری. این همون زندگیه که رؤیاش رو داشتی. فقط من و این زندگی رو می‌خواستی. بااین‌حال هم به من خیانت کردی و هم همیشه حسابی مست می‌کنی. فکر می‌کنم فقط وقتی قدرم رو می‌دونستی که به‌دستم نیاورده بودی، که این واقعاً علامت خوبی نیست.",
    "خانم الم به نورا نگاه کرد و گفت: «خب، چه حسی داری؟»\n«حس اینکه می‌خوام بمیرم. خیلی وقته که می‌خواسته‌م بمیرم. به‌دقت حساب‌کتاب کردم و فهمیدم زنده بودنم به‌عنوان یه آدم بی‌فایده و به‌هیچ‌جانرسیده، دردناک‌تر از چیزیه که هرکسی از مُردنم حس می‌کنه. درواقع مطمئنم که با مردنم خیال همه راحت می‌شه. به درد هیچ‌کس نمی‌خورم. توی کارم هم مهارتی نداشتم. همه رو ناامید کردم. حقیقت اینه که زنده موندنم فقط اکسیژن هدر دادنه. همه رو آزار می‌دم. هیچ‌کس رو ندارم. ولتس بیچاره هم به‌خاطر این کُشته شد که حتی نمی‌تونستم از یه گربه درست مراقبت کنم. می‌خوام بمیرم. زندگی‌م فاجعه‌ست و می‌خوام تموم بشه. من به درد زندگی کردن نمی‌خورم. ادامهٔ این وضع هم هیچ فایده‌ای نداره، چون مشخصاً سرنوشتم اینه که توی زندگی‌های دیگه‌م زجر بکشم و ناراحت باشم. من همینم که هستم. هیچی به دنیا اضافه نمی‌کنم. فقط دارم توی دل‌سوزی واسه خودم غرق می‌شم. می‌خوام بمیرم.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "زندگی‌م پر از آشوب شده.\nجهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیهٔ ترمودینامیک بود. شاید حتی اصول اولیهٔ وجود.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»\n«چی؟»\n«تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد. همهٔ اون زندگی‌ها هم توی کتابخونهٔ نیمه‌شب وجود دارن. همه‌شون درست به‌اندازهٔ این زندگی واقعی‌ان.»",
    "مسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.\nفقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.",
    "همین حین یک نظر گل‌های زنبق توی باغچهٔ آقای بنرجی را دید. پیش از این قدر آن گل‌ها را نمی‌دانست، اما حالا غرق زیبایی رنگ بنفش خاصشان شده بود. انگار که بنفشیِ گل‌ها نه‌فقط یک رنگ، بلکه بخشی از یک زبان یا ملودی به قدرتمندی قطعه‌های شوپن، اما از جنس گل بود و در سکوت، شُکوه نفس‌گیر زندگی را به جهان نشان می‌داد.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است. خاص‌ترین کشف نورا هم این بود که فهمید از بین تمام زندگی‌هایی که تجربه کرده، زندگی اصلی‌اش بزرگ‌ترین و شدیدترین تغییرات را شامل می‌شود. همان زندگی آغازین و پایانی‌اش.",
    "چشمان خانم الم با شور زندگانی برق زدند. «خب، زیبایی این بازی همینه دیگه، مگه نه؟ هیچ‌وقت نمی‌شه فهمید چطوری تموم می‌شه.»\nنورا لبخند زد. به تمام مهره‌هایی که برایش باقی مانده بود نگاهی انداخت و به حرکت بعدی‌اش فکر کرد.\nپایان.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "«می‌دونین، انجام یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام داده باشیم. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام دادیم تغییر بدیم...»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "«تمام عمرت هنوز پیشِ روته.»",
    "دورانی که زندگی هنوز پر از احتمالات ممکن بود",
    "هر حرکتش اشتباه بود، هر تصمیمش فاجعه و هر روزش عقب‌نشینی از آن کسی که در تصوراتش از خود ساخته بود.\nشناگر، موسیقی‌دان، فیلسوف، همسر، مسافر، یخچال‌شناس، خوش‌حال، محبوب؛ هیچ‌چیز.",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "ایزی اصرار زیادی کرده بود که نورا با او به استرالیا برود.\nنقشهٔ همه‌چیز را کشیدند و برنامه ریختند که نزدیک خلیج بایرون زندگی کنند و توی یکی از کشتی‌های تفریحی تماشای نهنگ کار پیدا کنند.\nدر انتظار این ماجراجویی جدید کلیپ‌های متعددی از نهنگ‌های گوژپشت را با هم به اشتراک گذاشته بودند، اما بعد نورا ترسید و پشیمان شد؛ درست همان‌طور که از شنا کردن، بودن در گروه موسیقی و ازدواج ترسیده بود.",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "پیوندی در صفحهٔ ویکی‌پدیایش بود که به سخنرانی تِد ختم می‌شد و نورا در آن دربارهٔ ارزش استقامت در ورزش، تمرین و زندگی صحبت کرده بود. فیلم سخنرانی بیش از یک میلیون بار دیده شده بود. نورا شروع به تماشای فیلم کرد و بی‌درنگ این حس به او دست داد که دارد کسی دیگر را تماشا می‌کند. این زن اعتمادبه‌نفس داشت، خیلی خوب ایستاده بود، مخاطبان را درگیر صحبت‌هایش می‌کرد، حین حرف زدن کاملاً طبیعی لبخند می‌زد و هر بار هم موفق می‌شد در تمام زمان‌های مدنظرش، لبخند و خنده را به لب تماشاچیان بیاورد و کاری کند که برایش دست بزنند یا سری به تأیید تکان دهند.",
    "نورا هرگز تصور نمی‌کرد زمانی بتواند این‌چنین باشد. برای همین هم سعی کرد کارهای این‌یکی نورا را حفظ کند و به‌خاطر بسپارد، اما خیلی زود دریافت که امکان ندارد در این کار موفق شود.\nنورا در فیلم داشت می‌گفت: «آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»\nاین زن اصلاً چه کسی بود؟",
    "گفت: «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "تا پیش از این همیشه تصور می‌کرد میان‌مایگی و ناامیدی از همه‌چیز در سرنوشتش بوده.\nدرحقیقت نورا همیشه احساس می‌کرد از نسل کسانی است که در تمام عمرشان حسرت خورده‌اند و امیدهایشان نابود شده و بعد همین شکست‌ها در زندگی نسل‌های بعدشان بازتاب یافته است.",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»",
    "«اگه می‌خوای بالاخره زمانی توی شطرنج موفق بشی، باید یه چیزی رو درک کنی.» انگار نورا هیچ کار مهم‌تری نداشت. «چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "هر زندگی‌ای که از زمانِ آمدن به کتابخانه امتحان کرده بود درواقع رؤیای شخصی دیگر بود. زندگی اولی که ازدواج کرده بود و میخانه داشت رؤیای دَن بود. سفر به استرالیا رؤیای ایزی بود و حسرت نورا دربارهٔ نرفتن، بیشتر به صمیمی‌ترین دوستش مربوط می‌شد تا خودش. رؤیای قهرمان شنا شدن متعلق به پدرش بود،. بله، حقیقت داشت که در دوران کودکی به قطب شمال علاقه داشت و می‌خواست یخچال‌شناس شود، اما آن تصمیم هم تا حد زیادی از گفت‌وگوهایش با خود خانم الم در کتابخانهٔ مدرسه شکل گرفته بود. هزارتو هم، خب، آن هم از همان اول رؤیای برادرش بود.\nشاید هیچ زندگی بی‌نقصی برای او وجود نداشت، اما مطمئناً جایی زندگی‌ای پیدا می‌شد که ارزش تجربه کردن داشته باشد. نورا هم متوجه شد که اگر می‌خواهد آن زندگی را پیدا کند، باید دامنهٔ جست‌وجویش را وسیع‌تر کند.",
    "اون زندگی مال من نبود. خودم اون رو نساخته بودم. فقط وارد زندگی یه نورای دیگه شده بودم. یه زندگی بی‌عیب‌ونقص. اما خودم نبودم.",
    "«این کتاب هنوز نوشته نشده. تو باید شروعش کنی.»",
    "فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.\nصدای خانم الم را بلندتر از سروصدای محیط، از زیر میز در فاصله‌ای دور پشت‌سرش شنید.\n«ناامید نشو! حق نداری ناامید بشی، نورا سید!»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی.",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«متوجه نیستی که حتی تجربه‌های بد هم فایده و هدفی دارن؟»",
    "هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.\nنورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "خانم الم به نورا نگاه کرد و گفت: «خب، چه حسی داری؟»\n«حس اینکه می‌خوام بمیرم. خیلی وقته که می‌خواسته‌م بمیرم. به‌دقت حساب‌کتاب کردم و فهمیدم زنده بودنم به‌عنوان یه آدم بی‌فایده و به‌هیچ‌جانرسیده، دردناک‌تر از چیزیه که هرکسی از مُردنم حس می‌کنه. درواقع مطمئنم که با مردنم خیال همه راحت می‌شه. به درد هیچ‌کس نمی‌خورم. توی کارم هم مهارتی نداشتم. همه رو ناامید کردم. حقیقت اینه که زنده موندنم فقط اکسیژن هدر دادنه. همه رو آزار می‌دم. هیچ‌کس رو ندارم. ولتس بیچاره هم به‌خاطر این کُشته شد که حتی نمی‌تونستم از یه گربه درست مراقبت کنم. می‌خوام بمیرم. زندگی‌م فاجعه‌ست و می‌خوام تموم بشه. من به درد زندگی کردن نمی‌خورم. ادامهٔ این وضع هم هیچ فایده‌ای نداره، چون مشخصاً سرنوشتم اینه که توی زندگی‌های دیگه‌م زجر بکشم و ناراحت باشم. من همینم که هستم. هیچی به دنیا اضافه نمی‌کنم. فقط دارم توی دل‌سوزی واسه خودم غرق می‌شم. می‌خوام بمیرم.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "تمام شد. کسی به نورا نیاز نداشت. در این دنیا اضافه بود.",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "هر تکه از او\nکه تغییر یافت\nکه تراشیده شد و زمین ریخت\nچه به‌خاطر خندهٔ هم‌مدرسه‌ای‌ها\nو چه نصیحت بزرگ‌ترها\nدیگر تمام شد.\nدرد دوستانی\nکه دیگر مرده‌اند.\nاو تکه‌ها را از زمین برداشت.\nمثل خُرده‌های چوب\nو آنها را سوزاند.\nآتش زد.\nسوزاند.\nآن‌قدر درخشان که تاابد دیده شود.",
    "«طاقتش رو ندارم. فکر نکنم بتونم این کارها رو بکنم.»\n«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»\n«آره. تا حالا چند بار همین رو گفته‌ین.»",
    "نورا گفت: «خیلی خب. دوست دارم زندگی‌ای رو تجربه کنم که توش موفقم.»\nخانم الم با نارضایتی نُچ‌نُچ کرد. «به‌عنوان کسی که کتاب‌های زیادی خونده، اصلاً توی انتخاب کلماتت دقت نمی‌کنی.»\n«ببخشید؟»\n«موفقیت. این واسه‌ت چه معنایی داره؟ پول؟»\n«نه. خب، شاید. اما مشخصهٔ بارزش نیست.»\n«خب، پس موفقیت چیه؟»\nنورا اصلاً نمی‌دانست موفقیت در نظرش چیست. مدت خیلی زیادی بود که احساس می‌کرد آدم شکست‌خورده و ناموفقی است.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«اما هنوز نمی‌فهمم اگه می‌دونستین ولتس مُرده، واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»\n«سخت به‌نظر می‌آد.»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "«ببین، وقتی راجع به چیزهایی که نمی‌دونی نگران شدی، کار خوبی که می‌تونی بکنی اینه که چیزهایی رو که می‌دونی یاد خودت بیاری.»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "نورا نفس عمیقی بیرون داد. «دَن قبلاً این‌طوری نبود.»\nخانم الم که هنوز به صفحهٔ شطرنج خیره شده بود گفت: «آدم‌ها عوض می‌شن",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«پس چیزی که بین جهان‌ها وجود داره به‌احتمال زیاد کتابخونه نیست، اما کتابخونه بودنش صرفاً ساده‌ترین حالتی بوده که من می‌تونستم درکش کنم. نظر من اینه. نمونهٔ ساده‌سازی‌شدهٔ حقیقت رو می‌بینم. کتابخونه فقط یه استعارهٔ ذهنیه. اصلاً تمام ماجرا همینه.»",
    "ساعت‌ها گذشتند. نورا می‌خواست هدفی داشته باشد؛ چیزی که دلیلی برای بودنش باشد، اما هیچ‌چیز نداشت. حتی هدفی کوچک مثل تحویل گرفتن داروهای آقای بَنِرجی از داروخانه، اما همان را هم نداشت، چون دو روز پیش این کار را کرده بود. سعی کرد مقداری پول به مردی بی‌خانمان بدهد، اما متوجه شد پولی ندارد.\nکسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "هر حرکتش اشتباه بود، هر تصمیمش فاجعه و هر روزش عقب‌نشینی از آن کسی که در تصوراتش از خود ساخته بود.",
    "عزیزی که این نامه را می‌بینی،\nمن موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«بعضی‌هاشون آره، بعضی‌هاشون هم نه. فقط بحث اینه که زندگی‌هایی هستن که خیلی به چشم نمی‌آن؛ همون‌هایی که برای رسیدن بهشون باید قوهٔ تخیلت رو به‌کار بندازی، اما مطمئنم می‌تونی پیداشون کنی...",
    "نورا روبه‌روی خانم الم، پشت میز شطرنج نشست. به صفحه خیره شد و مهرهٔ سرباز را دو خانه جلو برد.\nخانم الم حرکت او را در سمت خودش تقلید کرد.\nبه نورا گفت: «بازی کردنش آسونه، اما ماهر شدن توش خیلی سخته. هر حرکتی که می‌کنی، دنیایی پر از احتمالات جدید رو خلق می‌کنه.»",
    "خانم الم در این مدت تفسیر خودش را ارائه داد. «اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...»",
    "به صفحهٔ شطرنجش خیره مانده و به این فکر می‌کرد که چطور خودش را شکست بدهد.\nگفت: «مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد.",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "نورا نگاهی به کتاب‌ها انداخت. چند کتابچهٔ راهنمای یوگا، اما نه آن کتابچه‌های دسته‌دومی که در زندگی اصلی‌اش داشت. چند کتاب پزشکی. نورا دو کتاب تاریخ فلسفهٔ غرب اثر برتراند راسل و همچنین والدنِ هِنری دیوید ثورو را که از دوران دانشگاه داشت در کتابخانه دید. کتاب آشنای اصول زمین‌شناسی هم بود. چند جلد از کتاب‌های ثورو. کتاب جمهوری افلاطون و خاستگاه توتالیتاریسم هانا آرنت که نورا در زندگی اصلی‌اش هم آنها را داشت، اما ویراست کتاب‌های قدیمی‌اش با اینها فرق می‌کرد. چند کتاب ظاهراً پرمایه از نویسندگان مختلف همچون جولیا کریستوا و جودیث باتلر و چیماماندا انگزی آدیچی. کتاب‌های زیادی هم دربارهٔ فلسفهٔ شرقی داشت که قبلاً هیچ‌کدام‌شان را نخوانده بود و حالا به این فکر می‌کرد که پیش از آنکه دوباره بخواهد در کمبریج تدریس کند، راهی برای خواندن همه‌شان پیدا خواهد کرد یا نه.",
    "وقتی نورا به زندگی اصلی‌اش فکر می‌کرد، مشکل اساسی و بنیادینش، همان چیزی که باعث شده بود کاملاً آسیب‌پذیر بشود، کمبود عشق بود. در آن زندگی حتی برادرش هم او را دوست نداشت. بعد از مرگ ولتس، دیگر هیچ‌کس را نداشت. نه او کسی را دوست داشت و نه کسی او را. خودش و زندگی‌اش پوچ شده بودند و فقط این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت و مثل مجسمه‌ای از جنس اندوه و غم می‌کوشید وانمود کند مثل تمام انسان‌های دیگر است، اما فقط در حدی که زنده بماند.",
    "نورا از تلاش برای اندیشیدن دربارهٔ چیزی که می‌خواست بنویسد دست برداشت و درنهایت ناامیدی، صرفاً نخستین چیزی را نوشت که به ذهنش رسید؛ همان چیزی که همچون غرشی مسکوت و سرکش در وجودش حس می‌کرد و می‌توانست با آن بر تمام نابودی‌های بیرونی فایق آید. تنها حقیقتی که نورا می‌دانست، حقیقتی که حالا به آن افتخار می‌کرد و از آن راضی بود، حقیقتی که نه‌فقط با آن کنار آمده، بلکه با آغوش باز و ذره‌ذرهٔ شور و انرژی وجودش به استقبالش می‌رفت. حقیقتی که نورا عجولانه، اما با قلمی محکم و حروفی بزرگ و از زاویهٔ دید اول‌شخص مضارع آن را نوشت.\nحقیقتی که نخستین پیش‌نیاز هر احتمال دیگری بود. حقیقتی که قبلاً نفرین به‌نظر می‌رسید و حالا موهبت.\nسه کلمهٔ ساده و سرشار از قدرت و احتمالات بسیار و متعدد تمام جهان‌های موازی.\nمن زنده هستم.",
    "پس از رفتن پرستار، نورا از پشت پنجره حرکات آرام درختان در نسیم بعدازظهر و پیشروی ماشین‌ها را در کمربندی دوردست بدفورد تماشا کرد. جز درخت و ترافیک و معماری معمول ساختمان‌ها چیزی نمی‌دید، اما همین به‌تنهایی همه‌چیز بود.\nزندگی.",
    "فقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.\nفقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.\nبرای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.» شاید مشکل نورا همین بود. شاید فقط از زندگی کردن می‌ترسید",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»\nظاهراً قرار نبود نورا حتی در مرگ هم موفقیتی به‌دست بیاورد.\nحس آشنایی بود؛ حس ناکاملی در همهٔ زمینه‌ها، مثل یک پازل انسانی ناتمام",
    "دخترش را سفت در آغوش گرفت. چشمانش را بست و با نفسی عمیق بوی موی او و سگ و مایع نرم‌کنندهٔ لباس و رایحهٔ کودکی را استشمام کرد. امیدوار بود شگفتی نهفته در این ترکیب او را آنجا نگه دارد.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...",
    "نورا حالا حقیقت را می‌دید. حسرت‌هایی که یک عمر در زندگی‌اش حس کرده بود بی‌فایده بودند.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "نورا می‌دانست در تمام چیزهایی که انسان‌ها می‌بینند یک‌جور ساده‌سازی رخ داده است. انسان‌ها دنیا را سه‌بعدی می‌بینند. همین هم ساده‌سازی شده است. انسان‌ها اساساً موجوداتی با ذهنیت محدودند که همه‌چیز را برای ساده شدن تعمیم می‌دهند. مغزشان در وضعیت خودکار فعالیت می‌کند و در ذهنشان خیابان‌های پرپیچ‌وخم را صاف می‌بینند. به همین خاطر هم هست که همیشه گم می‌شوند.\nنورا گفت: «درست مثل این حقیقت که آدم‌ها هیچ‌وقت نمی‌تونن به‌محض نگاه کردن حرکت عقربهٔ دوم ساعت رو ببینن.»\n«چی؟»\nنورا متوجه شد که ساعت هوگو آنالوگ است. «خودت امتحان کن. خیلی ساده، نمی‌تونی ببینی‌ش. ذهنمون چیزی رو که درک نکنه نمی‌تونه ببینه.»",
    "هر بلایی هم که اون حسرت‌ها سر ذهنمون آورد، هر... چطوری بگم؟ هر اتفاق شیمیایی‌ای که توی شبکهٔ عصبی‌مون رخ داد و باعث شد حسرت برای زندگی رو با مرگ اشتباه بگیریم، به‌طریقی ما رو به این وضعیت انداخت که وسطشون گیر بیفتیم.»",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "مسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه",
    "توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن. تا حالا اسم عدد دانبار رو شنیدهٔ؟»\nبعد دربارهٔ مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "نورا می‌توانست تمام آن آدم‌های شگفت‌انگیز باشد و این حقیقت  برخلاف آنچه در گذشته فکر می‌کرد  برایش غم‌انگیز نبود، به‌هیچ‌وجه. الهام‌بخش بود، چون حالا می‌دانست وقتی بخواهد، چه کارهایی از عهده‌اش برمی‌آید. درضمن، زندگی‌ای هم که سپری کرده بود منطق خودش را داشت. برادرش زنده بود. ایزی زنده بود و نورا به پسربچه‌ای کمک کرده بود از خلاف دور بماند. آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است. نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت.",
    "وقتی راجع به چیزهایی که نمی‌دونی نگران شدی، کار خوبی که می‌تونی بکنی اینه که چیزهایی رو که می‌دونی یاد خودت بیاری",
    "اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر. همیشه باید این رو به‌یاد داشته باشی.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "چیزی که یاد گرفتم\n(به قلم آنکه کسی نیست، اما همه‌کس بوده است)",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«تا زمانی که کتابخونهٔ نیمه‌شب وجود داره، تو هم از مرگ حفظ می‌شی، نورا. حالا باید تصمیم بگیری می‌خوای چطور زندگی کنی.»",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "گه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "متوجه شد تقریباً تمام کارهایی که در طول عمرش انجام داده، تمام چیزهایی که خریده یا برای رسیدن به آنها تلاش کرده و بعد به‌طریقی مصرفشان کرده، قدم‌به‌قدم از این درک دورش کرده‌اند که او و تمام انسان‌ها فقط یکی از نُه میلیون گونهٔ زیستی روی زمین هستند.",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن.",
    "اینستاگرام شد و دید که همه زندگی‌شان را ساخته‌اند، جز او.",
    "خانم الم سر تکان داد. «من فکر می‌کنم واقعاً به این حرفت عقیده نداری.»\n«چرا دارم، وگرنه این‌طوری نمی‌گفتم که.»\n«نه. کتاب حسرت‌ها داره سبک‌تر می‌شه. حالا دیگه خیلی جاهاش سفیده... به‌نظر می‌رسه تمام زندگی‌ت داشتی حرف‌هایی رو می‌زدی که واقعاً بهشون عقیده نداشتی. این یکی از موانع توئه.»\n«موانع؟»\n«آره. خیلی مانع توی سرت داری. نمی‌ذارن حقیقت رو ببینی.»\n«حقیقتِ چی؟»\n«حقیقتِ وجودی خودت. دیگه واقعاً باید تلاشت رو بیشتر کنی تا حقیقت رو ببینی، چون مهمه.»\n«فکر می‌کردم بی‌نهایت زندگی دارم که می‌تونم بینشون انتخاب کنم.»",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود",
    "واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "به‌نظرش غیرممکن بود که پیام دیگری برای دَن بفرستد. نه به‌خاطر اینکه احساسی به او نداشته باشد، بلکه دقیقاً به‌خاطر اینکه هنوز دوستش داشت و نمی‌خواست دوباره احتمال آسیب رساندن به او را به جان بخرد.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "«واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن.",
    "بعضی وقت‌ها فقط همین که حقیقتِ وجود خودت رو با صدای بلند بگی، برای پیدا کردن بقیهٔ افراد شبیه به خودت کافیه.»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "نورا نُه ساعت پیش از آنکه تصمیم به مردن بگیرد، بی‌هدف در بدفورد قدم می‌زد. شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود؛ محوطهٔ ورزشی شهر که کَفَش را سیمان ریگ‌دار کرده بودند و پدر مرحومش آنجا شنا کردنش را تماشا می‌کرد، رستوران مکزیکی‌ای که با دَن رفته بود تا فاهیتا بخورند، بیمارستانی که مادرش در آن درمان می‌شد.",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "نورا در بیشتر عمرش همین حس را داشت.\nگیر افتاده در وسط. در تقلا و تلاش فقط برای اینکه زنده بماند، درحالی‌که نمی‌دانست باید از کدام راه برود و خودش را به کدام مسیر بسپارد تا پشیمان نشود.",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "نورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "به‌نظرش غیرممکن بود که پیام دیگری برای دَن بفرستد. نه به‌خاطر اینکه احساسی به او نداشته باشد، بلکه دقیقاً به‌خاطر اینکه هنوز دوستش داشت و نمی‌خواست دوباره احتمال آسیب رساندن به او را به جان بخرد.",
    "«ناامید نشو! حق نداری ناامید بشی، نورا سید!»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.",
    "می‌تونی هرچیزی که می‌خوای باشی. چون توی یه زندگی، دقیقاً همون آدمی هستی که توی سرت تصور می‌کنی.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "وقتی راجع به چیزهایی که نمی‌دونی نگران شدی، کار خوبی که می‌تونی بکنی اینه که چیزهایی رو که می‌دونی یاد خودت بیاری",
    "ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.» شاید مشکل نورا همین بود. شاید فقط از زندگی کردن می‌ترسید. اما برتراند راسل بارها ازدواج کرده بود و روابطی خارج از ازدواج داشت، بنابراین شاید نصیحتش در این مورد چندان معتبر نبود.",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است». اَش هم فقط همان نورایی را می‌دید که عاشقش شده و با او ازدواج کرده است. به همین منوال نورا داشت به همان نورا تبدیل می‌شد.",
    "سکوت برایش از هر سروصدایی بلندتر بود.",
    "شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "«تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد",
    "«انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی.",
    "خانم الم گفته بود: هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر. همیشه باید این رو به‌یاد داشته باشی.",
    "دستمال‌ها هم مثل زندگی‌ها هستن. همیشه تعداد زیادی ازشون هست",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود؛",
    "نورا سر تکان داد. امیدوار بود بیفتد. سرش را می‌گفت. امیدوار بود روی زمین بیفتد تا دیگر هرگز مجبور نشود با غریبه‌ها مکالمه‌ای داشته باشد.",
    "«گروه‌های موسیقی همیشگی نیستن. مثل یه بارش شهابی خیلی زود دوره‌مون می‌گذشت.»\n«ولی بارش‌های شهابی خیلی قشنگن.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»\nـ سقراط (پس از باختن در مسابقهٔ پرسش‌وپاسخ ما!!!!)",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر. همیشه باید این رو به‌یاد داشته باشی.",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیهٔ ترمودینامیک بود. شاید حتی اصول اولیهٔ وجود.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "بعد دربارهٔ مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "برای جهان زندگی انسان فرق چندانی با زندگی صدفی خوراکی ندارد.\nاما اگر به‌اندازه‌ای اهمیت داشته که دیوید هیوم درباره‌اش بنویسد، پس شاید به‌اندازه‌ای هم مهم هست که بشود تصمیم گرفت کاری خوب و درست‌وحسابی با آن کرد و مثلاً برای حفظ حیات در تمام شکل‌هایش اقدامی کرد.",
    "نورا حالا سعی می‌کرد در ذهن تصور کند که پذیرفتن کامل خودش و تمام اشتباهاتی که کرده بود، تمام زخم‌ها و نشانه‌های روی بدنش، تمام رؤیاهایی که به آنها نرسیده بود یا دردهایی که حس کرده بود و تمام هوس‌ها و امیالی که سرکوب کرده بود چه احساسی خواهد داشت.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "نورا اصلاً نمی‌دانست موفقیت در نظرش چیست. مدت خیلی زیادی بود که احساس می‌کرد آدم شکست‌خورده و ناموفقی است.",
    "خانم الم مهربانانه گفت: «به صفحهٔ شطرنجی که گذاشتیم سر جاش نگاه کن. ببین الان که هنوز بازی شروع نشده، چقدر منظم و ایمن و آرام به‌نظر می‌آد. چیز زیباییه، اما خسته‌کننده‌ست. مُرده‌ست. بااین‌حال، به‌محض اینکه یکی از مهره‌های روی صفحه رو تکون بدی، همه‌چیز عوض می‌شه. اوضاع پرآشوب می‌شه و به‌هم می‌ریزه و با هر حرکت، آشوب قدرت بیشتری می‌گیره.»",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.\nفقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.",
    "اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت.",
    "بعضی وقت‌ها فقط همین که حقیقتِ وجود خودت رو با صدای بلند بگی، برای پیدا کردن بقیهٔ افراد شبیه به خودت کافیه.",
    "به این فکر کرد که آیا پدرومادرش اصلاً زمانی همدیگر را دوست داشته‌اند یا صرفاً در زمان مناسب با نزدیک‌ترین فرد ممکن ازدواج کرده‌اند؛ مثل بازی‌ای که به‌محض تمام شدن موسیقی باید نزدیک‌ترین فرد به خودت را با دست بگیری.\nنورا هرگز دوست نداشت در آن بازی شرکت کند",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "خانم الم گفت: «اگه می‌خوای بالاخره زمانی توی شطرنج موفق بشی، باید یه چیزی رو درک کنی.» انگار نورا هیچ کار مهم‌تری نداشت. «چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "من موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.\nاگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.\nچیزی برای ارائه ندارم. متأسفم.\nبا همدیگر مهربان باشید.\nخدانگهدار",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای.",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "به دَن گفت: «ایکزاگون.»\n«چی؟»\n«سؤالی که وقتی پایین بودیم پرسیدی. چندضلعی بیست‌وجهی. خب، یه چندضلعی بیست‌وجهی می‌شه ایکزاگون. جوابش رو می‌دونستم، ولی بهت نگفتم، چون نمی‌خواستم مسخره‌م کنی. حالا هم دیگه برام مهم نیست، چون فکر نمی‌کنم اینکه من چیزهایی رو می‌دونم و تو نمی‌دونی باید برات آزاردهنده باشه.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "برای سیلویا پلات، هستی مثل یه درخت انجیر بود و هر زندگی‌ای که می‌تونست تجربه کنه  از اون زندگی‌ای که توش ازدواج کرده و خوش‌حاله گرفته، تا اون زندگی‌ای که توش شاعر موفقی می‌شه  تمام این زندگی‌ها انجیرهای شیرین و آبدار این درخت بودن، اما اون نمی‌تونست همهٔ انجیرهای شیرین و آبدار رو مزه کنه. به همین خاطر هم به چشم خودش می‌دید که انجیرها فاسد و خراب می‌شن و ازبین می‌رن. فکر کردن به تمام زندگی‌هایی که تجربه نمی‌کنیم می‌تونه دیوونه‌مون کنه. برای مثال، من توی بیشتر زندگی‌هام اینجا روی صحنه نایستاده‌م و دربارهٔ موفقیت سخنرانی نمی‌کنم... توی بیشتر زندگی‌هام اصلاً توی المپیک مدالی برنده نشده‌م.» یاد یکی از حرف‌های خانم الم در کتابخانهٔ نیمه‌شب افتاد. «می‌دونین، انجام یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام داده باشیم. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام دادیم تغییر بدیم...»",
    "مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "چیزی هم دراین‌باره گفت که نباید زیادی دربارهٔ علائم بیماری در گوگل جست‌وجو کند. این باعث شد دربارهٔ شبکه‌های اجتماعی صحبت کنند. اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن. تا حالا اسم عدد دانبار رو شنیدهٔ؟»\nبعد دربارهٔ مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "طبق نظریهٔ فیلسوف اسکاتلندی، دیوید هیوم، برای جهان زندگی انسان فرق چندانی با زندگی صدفی خوراکی ندارد.\nاما اگر به‌اندازه‌ای اهمیت داشته که دیوید هیوم درباره‌اش بنویسد، پس شاید به‌اندازه‌ای هم مهم هست که بشود تصمیم گرفت کاری خوب و درست‌وحسابی با آن کرد و مثلاً برای حفظ حیات در تمام شکل‌هایش اقدامی کرد.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»\n«داری یکی از جملات آلبر کامو رو نقل‌قول می‌کنی.»\n«مچم رو گرفتی.»",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیهٔ ترمودینامیک بود. شاید حتی اصول اولیهٔ وجود.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "من موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت.",
    "نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "تفسیر دنیاهای چندگانهٔ فیزیک کوانتوم این‌طور می‌گه که بی‌نهایت جهان موازی منشعب از همدیگه روی هم قرار دارن. توی هر لحظهٔ زندگی‌ت داری وارد یه جهان جدید می‌شی.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه.",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "نورا گفت: «درست مثل این حقیقت که آدم‌ها هیچ‌وقت نمی‌تونن به‌محض نگاه کردن حرکت عقربهٔ دوم ساعت رو ببینن.»\n«چی؟»\nنورا متوجه شد که ساعت هوگو آنالوگ است. «خودت امتحان کن. خیلی ساده، نمی‌تونی ببینی‌ش. ذهنمون چیزی رو که درک نکنه نمی‌تونه ببینه.»",
    "می‌تونی حسابی توی برطرف کردن حسرت‌هات خلاقیت به خرج بدی.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "نورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»\n«سخت به‌نظر می‌آد.»",
    "آشکارا در این زندگی اصلاً سلیقه نداشت، اما از کِی تا حالا سلیقه داشتن ارتباطی با شاد بودن داشته؟",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود؛",
    "با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.\nدرحالی‌که زیر نور ضعیف غذاخوری بیمارستان نشسته بودند، اَش به او گفته بود: «مثلاً توی کتاب روز رستاخیز. اگه بخونی‌ش، متوجه می‌شی جمعیت معمول یه جامعهٔ انگلیسی توی اون دوران صدوپنجاه نفر بوده. جز توی کِنت که صد نفر بوده. من هم اهل کِنتم. ژنی داریم که باعث می‌شه ضداجتماعی باشیم.»\nنورا جواب داده بود: «قبلاً رفته‌م کِنت و متوجه این قضیه شدم. اما از نظریه‌ت خوشم می‌آد. این تعداد آدمی رو که گفتی می‌شه توی یه ساعت توی اینستاگرام دید.»\n«دقیقاً، و این اصلاً زندگی سالمی نیست! مغزمون نمی‌تونه چنین وضعی رو تحمل کنه. برای همینه که بیشتر از هروقت دیگه‌ای به ارتباط مستقیم با آدم‌ها تمایل داریم...",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    ". از حالت حرف زدن بقیه با خودش می‌توانست بفهمد چه‌جور آدمی است. آدم خوبی بودن حس دل‌چسب و آرامش‌بخشی داشت.",
    "«ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.» شاید پایهٔ زندگی هم همین بود.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "حسرت خوردن برای زندگی‌هایی که تجربه‌شان نکرده‌ایم ساده است.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "همه‌جا مثل همدیگه‌ست و خاطرات هنوز هستن و زندگی هنوز همون گُهیه که بود",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "داری خودت رو فراموش می‌کنی. با تبدیل شدن به همه، کم‌کم هویتت رو ازدست می‌دی. داری زندگی اصلی‌ت رو فراموش می‌کنی. فراموش می‌کنی که چی برات مفید بود و چی نه. حسرت‌هات رو فراموش می‌کنی.»",
    "آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.",
    "اگر نزدیک سیاه‌چاله‌ای شوی، نیروی جاذبه‌اش تو را به عمق حقیقت شوم و تاریک خود می‌کشد.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "پس از خوردنِ نوشیدنی به درکی کاملاً واضح و آشکار رسید؛ برای این زندگی ساخته نشده بود.\nهر حرکتش اشتباه بود، هر تصمیمش فاجعه و هر روزش عقب‌نشینی از آن کسی که در تصوراتش از خود ساخته بود.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "مشکل همین بود. در مقابل مرگ، زندگی خیلی جذاب‌تر به‌نظر می‌رسید",
    "حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "آرتور شوپنهاورِ فیلسوف در یکی از دوره‌های آرام و پرلطافت زندگی‌اش نوشته بود: «ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.»",
    "متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.\nنورا حدس می‌زد همین شالوده و درون‌مایهٔ اصلی افسردگی و نیز تفاوت میان ترس و ناامیدی باشد.",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "توی فیزیک کوانتوم تمام احتمالات دگرواره‌ای، همه هم‌زمان رخ می‌دن. همه با هم، توی یه مکان. برهم‌نِهی کوانتومی.",
    "تمام جهان‌ها روی همدیگه قرار دارن. مثل میلیون‌ها تصویر کشیده‌شده روی کاغذ نازک طراحی که توی یه قاب قرار گرفته‌ن و هرکدوم ذره‌ای نسبت به بقیه متفاوته.",
    "تفسیر دنیاهای چندگانهٔ فیزیک کوانتوم این‌طور می‌گه که بی‌نهایت جهان موازی منشعب از همدیگه روی هم قرار دارن. توی هر لحظهٔ زندگی‌ت داری وارد یه جهان جدید می‌شی.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "خیلی ساکت بود.\nسکوت محیط باعث شد بفهمد که در هرجای دیگری در دنیا چقدر سروصدا زیاد است. اینجا صداها معنا دارند. اگر صدایی بشنوی، باید به آن توجه کنی.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "برایش جالب بود که می‌دید فقط اگر کمی طاقت می‌آورد و می‌ماند، زندگی خیلی ساده می‌توانست با اتفاقاتش دیدگاهش را به همه‌چیز عوض کند.",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "هستی مثل یه درخت انجیر بود و هر زندگی‌ای که می‌تونست تجربه کنه  از اون زندگی‌ای که توش ازدواج کرده و خوش‌حاله گرفته، تا اون زندگی‌ای که توش شاعر موفقی می‌شه  تمام این زندگی‌ها انجیرهای شیرین و آبدار این درخت بودن، اما اون نمی‌تونست همهٔ انجیرهای شیرین و آبدار رو مزه کنه. به همین خاطر هم به چشم خودش می‌دید که انجیرها فاسد و خراب می‌شن و ازبین می‌رن. فکر کردن به تمام زندگی‌هایی که تجربه نمی‌کنیم می‌تونه دیوونه‌مون کنه.",
    "مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم",
    "مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«می‌دونین، انجام یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام داده باشیم. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام دادیم تغییر بدیم...»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«به صفحهٔ شطرنجی که گذاشتیم سر جاش نگاه کن. ببین الان که هنوز بازی شروع نشده، چقدر منظم و ایمن و آرام به‌نظر می‌آد. چیز زیباییه، اما خسته‌کننده‌ست. مُرده‌ست. بااین‌حال، به‌محض اینکه یکی از مهره‌های روی صفحه رو تکون بدی، همه‌چیز عوض می‌شه. اوضاع پرآشوب می‌شه و به‌هم می‌ریزه و با هر حرکت، آشوب قدرت بیشتری می‌گیره.»",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "حسرت خوردن برای زندگی‌هایی که تجربه‌شان نکرده‌ایم ساده است. گفتن اینکه کاش مهارت‌های متفاوتی به‌دست آورده بودیم یا به پیشنهادهای دیگری جواب مثبت داده بودیم آسان است. راحت است که آرزو کنیم کاش قبلاً بیشتر تلاش می‌کردیم، اطرافیانمان را بیشتر دوست می‌داشتیم، در مسائل مالی دقت بیشتری به‌خرج می‌دادیم، محبوب‌تر می‌شدیم، در گروه موسیقی‌مان می‌ماندیم، به استرالیا می‌رفتیم، به پیشنهاد قهوه خوردن با کسی جواب مثبت می‌دادیم یا بیشتر یوگا کار می‌کردیم.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "به‌خاطر تجربهٔ نزدیک به مرگش شوکه نشده بود؛ از درک اینکه می‌خواهد زنده بماند شوکه شده بود.",
    "شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند",
    "هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "نورا از پشت پنجره حرکات آرام درختان در نسیم بعدازظهر و پیشروی ماشین‌ها را در کمربندی دوردست بدفورد تماشا کرد. جز درخت و ترافیک و معماری معمول ساختمان‌ها چیزی نمی‌دید، اما همین به‌تنهایی همه‌چیز بود.\nزندگی.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی.",
    "برای جهان زندگی انسان فرق چندانی با زندگی صدفی خوراکی ندارد.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.",
    "هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است»",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم.",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "راستش رو بخوای، از لغزنده بودن خوشم می‌آد. از نقص و ناکاملی خوشم می‌آد. دوست دارم مرگ رو به‌عنوان یکی از گزینه‌های ممکن داشته باشم. دوست ندارم هیچ‌وقت کوتاه بیام و یه‌جا بمونم",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "گفت: «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن. تا حالا اسم عدد دانبار رو شنیدهٔ؟»",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن. تا حالا اسم عدد دانبار رو شنیدهٔ؟»",
    "بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "دنیاهای چندگانهٔ فیزیک کوانتوم این‌طور می‌گه که بی‌نهایت جهان موازی منشعب از همدیگه روی هم قرار دارن. توی هر لحظهٔ زندگی‌ت داری وارد یه جهان جدید می‌شی. با هر تصمیمی که می‌گیری.",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "«خودت امتحان کن. خیلی ساده، نمی‌تونی ببینی‌ش. ذهنمون چیزی رو که درک نکنه نمی‌تونه ببینه.»",
    "نمونهٔ ساده‌سازی‌شدهٔ حقیقت رو می‌بینم. کتابخونه فقط یه استعارهٔ ذهنیه. اصلاً تمام ماجرا همینه.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "به این نتیجه رسید که زمان بسیار خوبی برای مردن است.\nعزیزی که این نامه را می‌بینی،\nمن موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم.",
    "فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن.",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "آرتور شوپنهاورِ فیلسوف در یکی از دوره‌های آرام و پرلطافت زندگی‌اش نوشته بود: «ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.» شاید پایهٔ زندگی هم همین بود.",
    "آرتور شوپنهاورِ فیلسوف در یکی از دوره‌های آرام و پرلطافت زندگی‌اش نوشته بود: «ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.» شاید پایهٔ زندگی هم همین بود.",
    "ما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی.",
    "متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«ببین، وقتی راجع به چیزهایی که نمی‌دونی نگران شدی، کار خوبی که می‌تونی بکنی اینه که چیزهایی رو که می‌دونی یاد خودت بیاری.»",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "«فکر می‌کنم دیوونه شدی، ولی درهرصورت دوستت دارم.»",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "شجاعت و مقاومت خاصی در رفتارش داشت که نورا بی‌اختیار تحسینش می‌کرد و حتی از آن الهام می‌گرفت. این دختر کوچک از وجود او آمده بود و به‌طریقی بخشی از او بود. اگر مالی قدرتی نهفته داشت، شاید خود نورا هم این قدرت را داشت.",
    "نه او کسی را دوست داشت و نه کسی او را. خودش و زندگی‌اش پوچ شده بودند و فقط این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت و مثل مجسمه‌ای از جنس اندوه و غم می‌کوشید وانمود کند مثل تمام انسان‌های دیگر است، اما فقط در حدی که زنده بماند.\nاما آنجا، درست همان‌جا توی حیاطی در کمبریج و زیر آسمان خاکستری، قدرت هراس‌انگیز اهمیت دادن به دیگری و اهمیت داشتن برای او را حس کرد. بله، پدرومادرش در این زندگی مرده‌اند، اما مالی و اَش و جو را دارد. تارهای درهم‌تنیدهٔ عشق آنها نمی‌گذارد نورا سقوط کند.",
    "آن اشتباه درواقع همان درستی و خوبیِ شرایطش بود. همه‌چیز خوب بود، اما نورا هیچ‌کدام از اینها را به‌دست نیاورده بود. انگار که وسط فیلم وارد سینما شده بود. کتاب را از کتابخانه گرفته بود، اما درحقیقت هیچ مالکیتی بر آن نداشت. انگار از پشت پنجره‌ای زندگی خودش را تماشا می‌کرد. کم‌کم احساس می‌کرد انسانی متقلب و دروغگوست. دوست داشت این زندگی، زندگی خودش باشد، درست مثل زندگی واقعی‌اش. اما نبود و نورا آرزو می‌کرد که این حقیقت را فراموش کند. واقعاً آرزو داشت که چنین بشود.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "چطور یک حسرت به حسرت بعدی ختم می‌شود، تا جایی که تنها حس باقی‌مانده حسرت است، کتابی پر از حسرت.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "بلندپرواز باش... می‌تونی هرچیزی که می‌خوای باشی. چون توی یه زندگی، دقیقاً همون آدمی هستی که توی سرت تصور می‌کنی.»",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "حسرت‌هایش را می‌دانست. حسرت که آدم را ترک نمی‌کند. مثل نیش پشه‌کوره که نیست. تا ابد می‌خارد.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "انگار که ناامیدی توی ذهنش به‌طریقی راهش را به تن و اندام‌هایش باز کرده بود. گویی ذره‌ذرهٔ وجودش را به تسخیر خود درآورده بود.\nبه‌یادش می‌آورد که همه در نبودِ او زندگی بهتری خواهند داشت. اگر نزدیک سیاه‌چاله‌ای شوی، نیروی جاذبه‌اش تو را به عمق حقیقت شوم و تاریک خود می‌کشد.\nاین فکر مثل اسپاسم ذهنی اجتناب‌ناپذیری به جانش افتاد. حسی آزاردهنده‌تر از آن که بشود تحملش کرد و قدرتمندتر از آن که بشود از چنگش گریخت.",
    "چیزی برای ارائه ندارم. متأسفم.\nبا همدیگر مهربان باشید.\nخدانگهدار.\nنورا.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام داده‌یم تغییر بدیم... اما تو دیگه توی دوران زندگی نیستی. اومدی بیرون. این موقعیت رو داری که ببینی همه‌چیز می‌تونست چطور پیش بره.»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "«همهٔ کتاب‌های اینجا، همهٔ کتاب‌هایی که توی کتابخونه‌ان، همه‌شون به‌جز یکی، نوعی از زندگی تو هستن. این کتابخونه مال توئه. به‌خاطر تو اینجاست. می‌دونی، چون زندگی هرکسی می‌تونه به بی‌نهایت شکل مختلف پیش بره. کتاب‌های توی طبقات زندگی تو هستن و همه‌شون هم از زمان یکسانی آغاز می‌شن. همین الان. نیمه‌شب. سه‌شنبه، بیست‌وهشتم آوریل. اما این احتمالات نیمه‌شبی با هم یکی نیستن. بعضی‌هاشون شبیه همدیگه و بعضی‌هاشون بسیار متفاوتن.»",
    "خانم الم ابرویی بالا انداخت. «آره. همون. این کتابیه که نوشتی، بدون اینکه هرگز حتی یک کلمه بنویسی.»\n«چی؟»\n«این کتاب منبع تمام مشکلاتت و همچنین راه‌حل همه‌شونه.»\n«خب، چی هست؟»\n«اسمش کتاب حسرت‌هاست، عزیزم.»",
    "خانم الم برگشت سر حرفش. «انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام داده‌یم تغییر بدیم... اما تو دیگه توی دوران زندگی نیستی. اومدی بیرون. این موقعیت رو داری که ببینی همه‌چیز می‌تونست چطور پیش بره.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«اما هنوز نمی‌فهمم اگه می‌دونستین ولتس مُرده، واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»\n«سخت به‌نظر می‌آد.»",
    "غیرممکن است که در کتابخانه‌ای بایستی و دلت نخواهد کتاب‌ها را از طبقات بیرون بکِشی.",
    "خانم الم گفت: «هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن.",
    "پشت پیانوی الکتریک کوچکش نشست، اما آهنگی ننواخت. به زمان‌هایی فکر کرد که کنار لئو می‌نشست و یادش می‌داد چطور پیش‌درآمد شوپن را در گام می مینور بنوازد. لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "سکوت محیط باعث شد بفهمد که در هرجای دیگری در دنیا چقدر سروصدا زیاد است. اینجا صداها معنا دارند. اگر صدایی بشنوی، باید به آن توجه کنی.",
    "شوکه شده بود. اما نوع متفاوتی از شوکه شدن نسبت به چیزی که بقیهٔ سواران قایق موتوری فکر می‌کردند. به‌خاطر تجربهٔ نزدیک به مرگش شوکه نشده بود؛ از درک اینکه می‌خواهد زنده بماند شوکه شده بود.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.",
    "نورا قصه را کوتاه کرد. «فشارش خیلی زیاد بود.»\n«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "حتی تجربه‌های بد هم فایده و هدفی دارن",
    "تا وقتی که زمان توی نیمه‌شب متوقف شده باشه، زندگی‌ت  زندگی اصلی‌ت  جایی بین مرگ و زندگی گیر افتاده. اگه زمان در اینجا تغییر کنه، این یعنی اتفاقی خیلی...» دنبال کلمهٔ مناسب گشت. «...تأثیرگذار رخ داده، اتفاقی که کتابخونهٔ نیمه‌شب رو نابود می‌کنه و ما رو هم با خودش می‌بره. به همین خاطر هم توصیه می‌کنم مراقب باشی. من اگه جات بودم، خیلی دقیق به این فکر می‌کردم که می‌خوام کجا باشم. برام واضحه که پیشرفت کردهٔ. به‌نظر می‌رسه متوجه شدهٔ که زندگی ارزش تجربه کردن رو داره. فقط باید زندگی‌ای رو پیدا کنی که می‌خوای توش بمونی. اما مطمئن باش نمی‌خوای قبل از اینکه فرصت عبور پیدا کنی، دروازه بسته بشه.»",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است»",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "«حرفم اینه: اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "بعضی وقت‌ها فقط همین که حقیقتِ وجود خودت رو با صدای بلند بگی، برای پیدا کردن بقیهٔ افراد شبیه به خودت کافیه.»",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیهٔ ترمودینامیک بود. شاید حتی اصول اولیهٔ وجود.\nکارَت را ازدست می‌دهی و بعد، اتفاقات بد دیگری می‌افتد.\nباد میان درختان نجوا می‌کرد.\nباران باریدن گرفت.\nنورا با حسی عمیق  و البته درست  از اینکه قرار بود همه‌چیز بدتر بشود، به‌سمت یک روزنامه‌فروشی رفت تا از باران در امان بماند.",
    "چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "اگر هم تجربهٔ ناخوشایندی پیش بیاید، قرار نیست همیشه این‌طور باشد.",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "هر حرکتش اشتباه بود، هر تصمیمش فاجعه و هر روزش عقب‌نشینی از آن کسی که در تصوراتش از خود ساخته بود.",
    "اگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی.",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند. راستش، نورا خیلی دربارهٔ این چیزها نمی‌دانست، اما وقتی سوار آن کشتی بود، چیزی را فهمید. دریافت که پدرومادرش را بیشتر از هر زمان دیگری در عمرش دوست دارد و دقیقاً در همان لحظه آنها را کاملاً بخشید.",
    "«اگزکتمان! هر بلایی هم که اون حسرت‌ها سر ذهنمون آورد، هر... چطوری بگم؟ هر اتفاق شیمیایی‌ای که توی شبکهٔ عصبی‌مون رخ داد و باعث شد حسرت برای زندگی رو با مرگ اشتباه بگیریم، به‌طریقی ما رو به این وضعیت انداخت که وسطشون گیر بیفتیم.»",
    "وقتی انسانی به درخت نگاه می‌کند، مغزش ترکیب پیچیده و ظریف برگ‌ها و شاخه‌ها را چیزی خاص به نام درخت ترجمه می‌کند. اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«احساس شادی می‌کنی، دَن؟»\n«هیچ‌کس شاد نیست، نورا.»",
    "اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "شاید هیچ زندگی بی‌نقصی برای او وجود نداشت، اما مطمئناً جایی زندگی‌ای پیدا می‌شد که ارزش تجربه کردن داشته باشد. نورا هم متوجه شد که اگر می‌خواهد آن زندگی را پیدا کند، باید دامنهٔ جست‌وجویش را وسیع‌تر کند",
    "خانم الم درست می‌گفت. بازی هنوز تمام نشده بود. هیچ بازیکنی نباید تا وقتی مهره‌ای روی صفحه داشت تسلیم می‌شد.",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است. نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»\nبه‌نظر می‌آمد جو گیج شده باشد. «این دیگه از کجا اومد؟ از کسی نقل‌قول کردی؟»\n«آره. هنری دیوید ثورو، فیلسوف محبوبم.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "«متوجه نیستی که حتی تجربه‌های بد هم فایده و هدفی دارن؟»",
    "«دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "به نورا گفت: «بازی کردنش آسونه، اما ماهر شدن توش خیلی سخته. هر حرکتی که می‌کنی، دنیایی پر از احتمالات جدید رو خلق می‌کنه.»",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.\nنورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "نه به این ساحل نزدیک‌تر بود و نه به آن ساحل.\nنورا در بیشتر عمرش همین حس را داشت.\nگیر افتاده در وسط. در تقلا و تلاش فقط برای اینکه زنده بماند، درحالی‌که نمی‌دانست باید از کدام راه برود و خودش را به کدام مسیر بسپارد تا پشیمان نشود.",
    "اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "چیزی که یاد گرفتم\n(به قلم آنکه کسی نیست، اما همه‌کس بوده است)",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.» شاید مشکل نورا همین بود. شاید فقط از زندگی کردن می‌ترسید. اما برتراند راسل بارها ازدواج کرده بود و روابطی خارج از ازدواج داشت، بنابراین شاید نصیحتش در این مورد چندان معتبر نبود.",
    "هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "امروز فقط یکی نیست. امروزهای دیگه‌ای هم هست",
    "این‌یکی به انتخاب‌های متفاوت زیادی احتیاج داره و",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "درحالی‌که به چهرهٔ آرام و بی‌حرکت ولتر نگاه می‌کرد و بی‌دردی‌اش را می‌دید، احساسی اجتناب‌ناپذیر در عمق دلش شکل گرفت.\nحسادت.",
    "فقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.\nبرای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "حقیقتی که نخستین پیش‌نیاز هر احتمال دیگری بود. حقیقتی که قبلاً نفرین به‌نظر می‌رسید و حالا موهبت.\nسه کلمهٔ ساده و سرشار از قدرت و احتمالات بسیار و متعدد تمام جهان‌های موازی.\nمن زنده هستم.",
    "توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "نورا قصه را کوتاه کرد. «فشارش خیلی زیاد بود.»\n«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "حقیقتی که نخستین پیش‌نیاز هر احتمال دیگری بود. حقیقتی که قبلاً نفرین به‌نظر می‌رسید و حالا موهبت.\nسه کلمهٔ ساده و سرشار از قدرت و احتمالات بسیار و متعدد تمام جهان‌های موازی.\nمن زنده هستم.",
    "نورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.",
    "گفت: «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "ظاهراً قدرت همین بود. قدرت شهرت. مثل ستاره‌های پاپی که نورا در شبکه‌های اجتماعی دیده بود و می‌توانستند فقط یک کلمه بگویند و در جواب یک میلیون لایک و اشتراک‌گذاری نصیبشان بشود. شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی.",
    "شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "فقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.\nبرای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "«آره، شاید گیر افتاده‌م. شاید توی همهٔ زندگی‌ها گیر می‌افتم. منظورم اینه که... شاید اصلاً من این‌طوری‌ام. یه ستارهٔ دریایی توی همهٔ زندگی‌هاش ستارهٔ دریاییه. امکان نداره توی یه زندگی، یه ستارهٔ دریایی پروفسور مهندسی هوافضا بشه. بنابراین شاید اصلاً زندگی‌ای وجود نداره که من توش گیر نیفتاده باشم.»",
    "بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟",
    "اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "نورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "نورا مکالمات خودش و ایزی را خواند و متوجه شد حتی بااینکه هنوز ده هزار مایل با همدیگر فاصله دارند، در این دنیا ارتباطشان را خیلی بهتر حفظ کرده‌اند.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن. تا حالا اسم عدد دانبار رو شنیدهٔ؟»\nبعد دربارهٔ مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.",
    "شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی.",
    "شاید لازم باشه این‌قدر نگران تأیید دیگران نباشی، نورا.",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "«متوجه نیستی که حتی تجربه‌های بد هم فایده و هدفی دارن؟»",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "«انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام داده‌یم تغییر بدیم...",
    "گفت: «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره.",
    "«فایده‌ش اینه که به‌احتمال خیلی زیاد زندگی قبلی‌ت تمومه. می‌خواستی بمیری و شاید هم همین‌طور بشه. جایی لازم داری که بری؛ جایی که موندگار بشی، یه زندگی دیگه. بنابراین باید خوب فکر کنی. اسم اینجا کتابخونهٔ نیمه‌شبه، چون هر زندگی تازه‌ای که هست همین حالا شروع می‌شه. حالا هم نیمه‌شبه. الان شروع می‌شه. تمام آینده‌هایی که می‌بینی اینجان. کتاب‌های تو هم نشون‌دهندهٔ همین هستن؛ تمام لحظات حال و آینده‌ای که می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "نورا حالا بدون هیچ ترسی به او خیره شده بود، گویی رویارویی با خرس قطبی توان ذهنی زیادی برای تسلط به نورا داده بود که پیش از این اصلاً حسش نمی‌کرد.",
    "اما رابطهٔ فیزیکی‌شان چیزی جز ناامیدی برای نورا نداشت. وسط‌های رابطه‌شان، نقل‌قولی از کامو به ذهنش آمد.\nشاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "اما مگر همان کامو نبود که می‌گفت «اگر اتفاقی برایم بیفتد، دوست دارم خودم آنجا باشم»؟\nنورا به این نتیجه رسید که هوگو در نظرش آدم عجیبی است. به‌عنوان مردی که این‌قدر صمیمی است و عمیق حرف می‌زند، بیش از حد از لحظهٔ حال جداست. شاید اگر به‌اندازهٔ او زندگی‌های مختلفی را تجربه کند، دیگر تنها کسی که می‌تواند به‌نوعی رابطه‌ای صمیمی با او داشته باشد خودش است. نورا حس می‌کرد انگار اصلاً آنجا نیست.\nچند لحظه بعد، واقعاً نبود.",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.\nفقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.\nفقط کافی است خودمان باشیم.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "به‌نظر ارسطو، کمال نتیجهٔ انتخاب خردمندانهٔ گزینه‌های مختلف بسیار بود.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "نورا می‌خواست هدفی داشته باشد؛ چیزی که دلیلی برای بودنش باشد، اما هیچ‌چیز نداشت.",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد.",
    "نورا در بیشتر عمرش همین حس را داشت.\nگیر افتاده در وسط. در تقلا و تلاش فقط برای اینکه زنده بماند، درحالی‌که نمی‌دانست باید از کدام راه برود و خودش را به کدام مسیر بسپارد تا پشیمان نشود.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»\nـ سقراط",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "نورا سری به تأیید تکان داد. «شنا کردن. از شنا خوشم می‌اومد، اما فکر نمی‌کنم توی اون زندگی شاد بودم. مطمئن نیستم که اصلاً توی هیچ زندگی‌ای شاد باشم.»\n«هدف شاد بودنه؟»\n«نمی‌دونم. فکر کنم دوست دارم زندگی‌م معنایی داشته باشه. می‌خوام یه کار خوب بکنم.»",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.",
    "«دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.",
    "موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "انگار نمی‌تونم جوری زندگی کنم که به کسی آسیب نزنم.»\n«خب، واقعاً هم نمی‌تونی.»\n«خب، اصلاً چرا زندگی کنم؟»\n«اگه بخوایم منطقی حساب کنیم، مردن آدم هم بقیه رو آزار می‌ده.",
    ". انگار نورا به درکی از زندگی رسیده بود و می‌دانست اگر هم تجربهٔ ناخوشایندی پیش بیاید، قرار نیست همیشه این‌طور باشد. متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه.",
    "هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.",
    "هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "عجیبه که وقتی زندگی‌ت عوض می‌شه، آدم‌های اطرافت هم چقدر رفتار متفاوتی از خودشون نشون می‌دن.",
    "یکی از چیزهایی که توی ملاقات با این ده دوازده نفر متوجهش شدم اینه که همه‌شون هم‌سن ما هستن. همه سی یا چهل یا پنجاه‌وچندساله‌ان. البته یکی‌شون بیست‌ونُه‌ساله بود. همه‌شون هم شدیداً آرزوی این رو داشتن که تصمیم‌های متفاوتی می‌گرفتن. حسرت داشتن. بعضی‌هاشون فکر می‌کردن اگه بمیرن، بهتره، اما هم‌زمان دوست داشتن به شکل دیگه‌ای از خودشون زندگی کنن.»",
    "«این کتاب هنوز نوشته نشده. تو باید شروعش کنی.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "خانم الم که هنوز به صفحهٔ شطرنج خیره شده بود گفت: «آدم‌ها عوض می‌شن.»",
    "«حالا همه‌چیز منطقی به‌نظر می‌رسه. این دفعه نه به‌خاطر اینکه می‌خواستی بمیری، بلکه چون می‌خوای زنده بمونی به کتابخونه برگشتی. دلیل فروریختن کتابخونه هم این نیست که بخواد تو رو بکُشه. داره فرومی‌ریزه تا شانس برگشتی به تو داده باشه. بالاخره تصمیم مهمی گرفته شده. تو تصمیم گرفتی که می‌خوای زنده بمونی. حالا دیگه تا وقت داری برو. زندگی کن.",
    "نتوانسته بود شناگر المپیک، جهانگرد، مالک تاکستان، ستارهٔ راک، یخچال‌شناسی که زمین را نجات می‌دهد، فارغ‌التحصیل دانشگاه کمبریج، مادر و میلیون‌ها چیز دیگر بشود، اما هنوز هم تمام آن انسان‌ها به‌نوعی خودِ نورا بودند. همه‌شان خودش بودند.",
    "به این فکر کرد که در دنیا چند دَن هست که رؤیای چیزی را در سر می‌پرورانند و بعد که به دستش بیاورند از آن متنفر می‌شوند.",
    "حالا می‌دانست وقتی بخواهد، چه کارهایی از عهده‌اش برمی‌آید. درضمن، زندگی‌ای هم که سپری کرده بود منطق خودش را داشت. برادرش زنده بود. ایزی زنده بود و نورا به پسربچه‌ای کمک کرده بود از خلاف دور بماند. آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است. نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد",
    "متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.\nنورا حدس می‌زد همین شالوده و درون‌مایهٔ اصلی افسردگی و نیز تفاوت میان ترس و ناامیدی باشد.",
    "خاص‌ترین کشف نورا هم این بود که فهمید از بین تمام زندگی‌هایی که تجربه کرده، زندگی اصلی‌اش بزرگ‌ترین و شدیدترین تغییرات را شامل می‌شود. همان زندگی آغازین و پایانی‌اش.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "آتش\nهر تکه از او\nکه تغییر یافت\nکه تراشیده شد و زمین ریخت\nچه به‌خاطر خندهٔ هم‌مدرسه‌ای‌ها\nو چه نصیحت بزرگ‌ترها\nدیگر تمام شد.\nدرد دوستانی\nکه دیگر مرده‌اند.\nاو تکه‌ها را از زمین برداشت.\nمثل خُرده‌های چوب\nو آنها را سوزاند.\nآتش زد.\nسوزاند.\nآن‌قدر درخشان که تاابد دیده شود.",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد...",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "خط تولید انبوهِ اندوه",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن.",
    "هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد",
    "این حرفت عادلانه نیست.»\n«عادلانه. چه کلمهٔ قلمبه‌ای.»",
    "فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "مسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»\nاین حرفش درد داشت.",
    "ساعت‌ها گذشتند. نورا می‌خواست هدفی داشته باشد؛ چیزی که دلیلی برای بودنش باشد، اما هیچ‌چیز نداشت. حتی هدفی کوچک مثل تحویل گرفتن داروهای آقای بَنِرجی از داروخانه، اما همان را هم نداشت، چون دو روز پیش این کار را کرده بود. سعی کرد مقداری پول به مردی بی‌خانمان بدهد، اما متوجه شد پولی ندارد.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "درکی کاملاً واضح و آشکار رسید؛ برای این زندگی ساخته نشده بود.\nهر حرکتش اشتباه بود، هر تصمیمش فاجعه و هر روزش عقب‌نشینی از آن کسی که در تصوراتش از خود ساخته بود.",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "حس آشنایی بود؛ حس ناکاملی در همهٔ زمینه‌ها، مثل یک پازل انسانی ناتمام. نیمه‌زنده و نیمه‌مرده.",
    "نورا هروقت به این موضوع فکر می‌کرد، که البته این اواخر بیشتر و بیشتر هم شده بود، همیشه فقط کمبودهایش را می‌دید. چیزهایی که نتوانسته بود به آنها برسد. واقعاً هم خیلی چیزها بودند که نورا به آنها نرسیده بود. حسرت‌های زیادی داشت که پیوسته توی سرش تکرار می‌شدند.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«اما هنوز نمی‌فهمم اگه می‌دونستین ولتس مُرده، واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»\n«سخت به‌نظر می‌آد.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "فکر می‌کنم فقط وقتی قدرم رو می‌دونستی که به‌دستم نیاورده بودی",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه..",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...",
    "سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن",
    "همه‌جا مثل همدیگه‌ست و خاطرات هنوز هستن و زندگی هنوز همون گُهیه که بود.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه.",
    "توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد.",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»\n«سخت به‌نظر می‌آد.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش",
    "می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...",
    "آرتور شوپنهاورِ فیلسوف در یکی از دوره‌های آرام و پرلطافت زندگی‌اش نوشته بود: «ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.» شاید پایهٔ زندگی هم همین بود.",
    "ماهی‌ها وقتی هیچ دلیل یا انگیزه‌ای نداشته باشند افسرده می‌شوند؛ یعنی وقتی که همان‌طور توی تُنگی معمولی معلق باشند که شباهتی به هیچ‌چیز خاصی ندارد.",
    "ترس وقتی بود که وارد سردابی می‌شد و از این می‌ترسید که در پشت‌سرش بسته شود. ناامیدی وقتی هست که در پشت‌سر بسته و قفل شود.",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "ما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری.",
    "می‌دانست که ماندن در بدفورد بدترین انتخاب ممکن است. بااین‌حال همین انتخاب را کرد. به‌خاطر یک‌جور دل‌تنگی عجیب و پیش‌بینی‌پذیر برای خانه و شهر خودش که همگام با افسردگی‌اش شدت می‌گرفت و همان افسردگی هم بود که به او می‌گفت لیاقت شاد بودن را ندارد",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "حرفم اینه: اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "نورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "نچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی",
    "«می‌دونم که مشکلات روحی‌روانی داری.»\n«همه مشکلات روحی‌روانی دارن.»",
    "لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن.",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود",
    "فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "می‌گفت. چون زندگی ترسناکه، و برای این ترسناک بودن هم دلیل خوبی وجود داره. دلیلش اینه که مهم نیست کدوم شاخهٔ زندگی رو انتخاب کنیم، چون درهرصورت همون درخت فاسد و خرابیم. من می‌خواستم توی زندگی به خیلی چیزها برسم، خیلی چیزها. اما اگه زندگی‌تون خراب باشه، هر کاری هم که بکنین خراب می‌مونه. فساد و خرابی تمام درخت رو نابود می‌کنه...»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "نورا نُه ساعت پیش از آنکه تصمیم به مردن بگیرد، بی‌هدف در بدفورد قدم می‌زد. شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود؛",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "نورا سر تکان داد. امیدوار بود بیفتد. سرش را می‌گفت. امیدوار بود روی زمین بیفتد تا دیگر هرگز مجبور نشود با غریبه‌ها مکالمه‌ای داشته باشد.",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی",
    "باید تصمیم بگیری می‌خوای چطور زندگی کنی.»",
    "«پشیمونم که توی روستا زندگی نکردم».",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "هر کُنشی به یه واکنش ختم می‌شه.",
    "آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "بعضی حقایق دیدنی نیستند.",
    "مشکل مال قبل‌تر از آن بود. نخستین مشکل از آنجا شروع می‌شد که نورا به‌طریقی به خودش جرئت داده بود وقتی ازدواج پدرومادرش آن‌قدر سست و متزلزل است، پا به جهان بگذارد.",
    "توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "به احتمالات ممکن فکر کن. هیجان‌انگیزه.»\n«آره. فکر کنم همین‌طوره.»\n«تمام عمرت هنوز پیشِ روته.»\n«تمام عمرم.»\n«می‌تونی هر کاری بکنی، هرجایی زندگی کنی.",
    "آن‌قدر در فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم مطالعه کرده بود که تنهایی را بخشی بنیادین از صِرف انسان بودن در جهانی اصولاً بی‌معنا بداند.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "می‌گن رقابت خواهر و برادر درواقع از رفتار والدینشون نشئت می‌گیره.",
    "«مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیهٔ ترمودینامیک بود. شاید حتی اصول اولیهٔ وجود.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی",
    "نورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است.",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«متأسفم، نورا.» لحظه‌ای مکث کرد. درست به همان اندازه که طول می‌کشید تا تبری را بالا ببرد. «مجبورم اخراجت کنم.»",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "حروف عبارت «خوب از ولتر مراقبت نکردم» یکی‌یکی از روی صفحه پاک شدند، مثل غریبه‌هایی که در مِه ناپدید می‌شوند.\nنورا پیش از آنکه اتفاق بدی بیفتد، کتاب را بست.\n«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری.",
    "فقط اگر کمی طاقت می‌آورد و می‌ماند، زندگی خیلی ساده می‌توانست با اتفاقاتش دیدگاهش را به همه‌چیز عوض کند.",
    "کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی.",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "«خب، الان دیگه فکر نمی‌کنی درست از گربه‌ت مراقبت نکردی. به بهترین شکلی که می‌شد مراقب ولتر بودی. تو ازش مراقبت کردی، اون هم به همون اندازه‌ای دوستت داشت که تو دوستش داشتی. شاید هم نمی‌خواست مردنش رو ببینی، چون گربه‌ها می‌فهمن. وقتی پایان عمرشون نزدیک بشه، خیلی خوب این رو می‌دونن. رفت بیرون، چون قرار بود بمیره. خودش هم خبر داشت.»",
    "منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. ا",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "دیگر هرگز کاملاً به خاطراتش اعتماد نکرد.",
    "سعی کرد آن کشش عمیقی را که پیش‌تر از او دریافت می‌کرد دوباره احساس کند، اما تلاش زیادی لازم داشت که نورا انتظارش را نداشت.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه",
    "«درست مثل این حقیقت که آدم‌ها هیچ‌وقت نمی‌تونن به‌محض نگاه کردن حرکت عقربهٔ دوم ساعت رو ببینن.»",
    "زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»\n«سخت به‌نظر می‌آد.»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست.",
    "آتش زد.\nسوزاند.\nآن‌قدر درخشان که تاابد دیده شود.",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن",
    "همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«بابا می‌گه همه‌چیزم رو حروم کردم. حالا هم که دیگه دست از شنا کردن برداشته‌م.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«فکر می‌کردی توی زادگاهت بمونی و توی یه مغازه کار کنی؟ منظورم وقتیه که مثلاً چهارده سالت بود. اون موقع فکر می‌کردی چه‌کاره بشی؟»\n«توی چهارده‌سالگی؟ شناگر.» در آن سن سریع‌ترین دختر کشور در شنای قورباغه و رتبهٔ دوم سریع‌ترین در شنای آزاد بود. زمانی را به‌یاد آورد که در مسابقات شنای قهرمانی کشوری روی سکو ایستاده بود.\n«خب، چی شد؟»\nنورا قصه را کوتاه کرد. «فشارش خیلی زیاد بود.»\n«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«قراره چیزهای زیادی وجود داشته باشن که تو نمی‌فهمی‌شون.»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "دورتادورم پر بود از آدم‌هایی جز اونی که می‌خواستم ببینمش.",
    "آرامش پیلهٔ گرم رابطه‌ای موفق را به دور خود حس می‌کرد.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم.",
    "«تمام عمرت هنوز پیشِ روته.»",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.»",
    "رو به فضای خالی اطرافش گفت: «دلم براتون تنگ شده.» انگار که روح تمام کسانی که در عمرش دوستشان داشته بود در اتاق همراهش بود.",
    "دلیل رابطهٔ ظاهراً موفقش با ادواردو این است که ادواردو درواقع توجه چندانی به او نشان نمی‌دهد.",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "اگر نزدیک سیاه‌چاله‌ای شوی، نیروی جاذبه‌اش تو را به عمق حقیقت شوم و تاریک خود می‌کشد.",
    "کلیشه‌ای در دنیای موسیقی هست که می‌گوید هنگام پیانونوازی هیچ نُتی اشتباهی نیست. اما زندگی نورا ترکیبی از تمام سروصداهای ناموزون بود؛ قطعه‌ای که می‌توانست به اشکال زیبایی نواخته شود، اما در بدترین مسیر پیش رفت.",
    "بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود",
    "بود\nتا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده",
    "همه‌چیز خیلی خوب به‌نظر می‌رسید.\nآن‌قدر خوب که دیگر تقریباً آزاردهنده شده بود.\nزندگی‌ای خوب با دختری خوب و مردی خوب توی خانه‌ای خوب در شهری خوب داشت. همه‌چیز زیادی خوب بود.",
    "دوست داشته‌اند یا صرفاً در زمان مناسب با نزدیک‌ترین فرد ممکن ازدواج کرده‌اند؛",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "اون شخص خود خداست و از اونجا که خدا احتمالاً جوریه که ما نمی‌تونیم ببینیمش یا درکش کنیم، به شکل کسی درمی‌آد که توی زندگی‌مون به‌عنوان آدم خوبی می‌شناختیمش",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن.",
    "با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است.",
    "نقل‌قولی از هنری دیوید ثورو. همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "اما توی زندگی ترکم نکن. نمی‌تونم تحملش کنم.»\nنورا گفت: «اگه تو بمونی، من هم می‌مونم.»\n«باور کن من قصد ندارم جایی برم.",
    "«خواهر عزیزم، دوستت دارم. اون موقع‌ها جوون و خام بودیم.»",
    "بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»\nنورا پرسید",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "«به صفحهٔ شطرنجی که گذاشتیم سر جاش نگاه کن. ببین الان که هنوز بازی شروع نشده، چقدر منظم و ایمن و آرام به‌نظر می‌آد. چیز زیباییه، اما خسته‌کننده‌ست. مُرده‌ست. بااین‌حال، به‌محض اینکه یکی از مهره‌های روی صفحه رو تکون بدی، همه‌چیز عوض می‌شه. اوضاع پرآشوب می‌شه و به‌هم می‌ریزه و با هر حرکت، آشوب قدرت بیشتری می‌گیره.»",
    "و زندگی هنوز همون گُهیه که بود.",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "بعد دربارهٔ مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن.",
    "ظاهراً قرار نبود نورا حتی در مرگ هم موفقیتی به‌دست بیاورد.\nحس آشنایی بود؛ حس ناکاملی در همهٔ زمینه‌ها، مثل یک پازل انسانی ناتمام.",
    "وارد اینستاگرام شد و دید که همه زندگی‌شان را ساخته‌اند، جز او.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت.",
    "«حرفم اینه: اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "تفسیر دنیاهای چندگانهٔ فیزیک کوانتوم، و این یعنی ما...»",
    "تمام شد. کسی به نورا نیاز نداشت. در این دنیا اضافه بود.\nوقتی داخل خانه‌اش رفت، سکوت برایش از هر سروصدایی بلندتر بود. بوی غذای گربه، کاسه‌ای که برای ولتر پر کرده بود و ولتر هم نصفش را خورده بود.\nبرای خودش آب ریخت، دو تا قرص ضدافسردگی خورد و اندیشمندانه به بقیهٔ قرص‌ها خیره شد.",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»\nظاهراً قرار نبود نورا حتی در مرگ هم موفقیتی به‌دست بیاورد.\nحس آشنایی بود؛ حس ناکاملی در همهٔ زمینه‌ها، مثل یک پازل انسانی ناتمام. نیمه‌زنده و نیمه‌مرده.",
    "تمام چیزهایی که انسان‌ها می‌بینند یک‌جور ساده‌سازی رخ داده است. انسان‌ها دنیا را سه‌بعدی می‌بینند. همین هم ساده‌سازی شده است. انسان‌ها اساساً موجوداتی با ذهنیت محدودند که همه‌چیز را برای ساده شدن تعمیم می‌دهند. مغزشان در وضعیت خودکار فعالیت می‌کند و در ذهنشان خیابان‌های پرپیچ‌وخم را صاف می‌بینند. به همین خاطر هم هست که همیشه گم می‌شوند.",
    "«هیچ‌کس شاد نیست، نورا.»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟",
    "دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    ". بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "«اما هنوز نمی‌فهمم اگه می‌دونستین ولتس مُرده، واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.",
    "نورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه",
    "هوگو با حالتی خردمندانه گفت: «اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "اینجا بودن گاهی باعث می‌شه آدم احساس تنهایی کنه. احساس می‌کردم بازی تموم شده. مثل مهرهٔ شاهی که تنهایی روی صفحه باقی مونده.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "«من از کجا بدونم؟ من فقط امروز رو می‌شناسم. خیلی چیزها دربارهٔ امروز می‌دونم، اما نمی‌دونم فردا چی می‌شه.»",
    "تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن",
    "توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "فلسفهٔ ارسطویی را مطالعه می‌کرد. از این حرف او که می‌گفت کمال هرگز تصادفی نیست کمی افسرده شده بود. به‌نظر ارسطو، کمال نتیجهٔ انتخاب خردمندانهٔ گزینه‌های مختلف بسیار بود.",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "خانم الم وزیرش را حرکت داد تا مهرهٔ سربازی را بزند. سپس صفحهٔ شطرنج را چرخاند. «متأسفانه من فقط یه کتابدارم.»\n«کتابدارها هم اطلاعات دارن. می‌تونن آدم رو به‌طرف کتاب‌های درست و زندگی‌های درست هدایت کنن. بهترین جاها رو پیدا می‌کنن، مثل موتورهای جست‌وجویی که روح داشته باشن.»\n«دقیقاً. اما تو هم باید بدونی چی دوست داری. باید بدونی که چی رو توی موتور جست‌وجوی فرضی بنویسی. بعضی وقت‌ها هم باید چند بار امتحان کنی تا نتیجهٔ دل‌خواهت رو به‌دست بیاری.»\n«طاقتش رو ندارم. فکر نکنم بتونم این کارها رو بکنم.»\n«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»\n«آره. تا حالا چند بار همین رو گفته‌ین.»",
    "هوگو با حالتی خردمندانه گفت: «اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»\n«داری یکی از جملات آلبر کامو رو نقل‌قول می‌کنی.»",
    "وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    ". لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است.",
    "وزن اندوه در دلش بیشتر و بیشتر و تحملش برای او سخت‌تر می‌شد.\nمجلهٔ نشنال جئوگرافیک روی ویترین بود.\nدرحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "«حالا که قراره ثابت کنیم کدوممون بدبخت‌تریم، باید به عرضت برسونم که به من هم خیلی خوش نمی‌گذره.»\nراوی سرفه‌ای همراه با خنده کرد. چهره‌اش لحظه‌ای سرسخت شد. «مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "فکر مادر شدن وحشت‌زده‌اش می‌کرد، ترس از افسردگی‌ای عمیق‌تر. نورا حتی از خودش هم نمی‌توانست مراقبت کند، چه برسد به دیگری.",
    "زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است.",
    "«اما هنوز نمی‌فهمم اگه می‌دونستین ولتس مُرده، واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»\n«سخت به‌نظر می‌آد.»",
    "ترکیب وسیعی از رنگ‌های سفیدِ سفید، سفیدِ آبی، سفیدِ فیروزه‌ای، سفیدِ طلایی، سفیدِ نقره‌ای و سفیدِ بی‌رنگ با درخشش خیره‌کننده‌شان زنده و بسیار تأثیرگذار به‌نظر می‌رسیدند.",
    "«واقعاً به آدم حالی می‌کنه، نه؟»\n«چی رو؟»\n«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "«حق با توئه که این زندگی‌ها رو مثل پیانویی می‌بینی که پشتش نشستهٔ و آهنگ‌هایی رو می‌زنی که اصلاً شباهتی به خودت ندارن. داری خودت رو فراموش می‌کنی. با تبدیل شدن به همه، کم‌کم هویتت رو ازدست می‌دی. داری زندگی اصلی‌ت رو فراموش می‌کنی. فراموش می‌کنی که چی برات مفید بود و چی نه. حسرت‌هات رو فراموش می‌کنی.»\n«حسرت‌هام رو زندگی کردم.»\n«نه، همه‌شون رو نه.»\n«خب، اون کوچیک‌هاش رو دیگه نه، زندگی نکردم.»\n«باید دوباره کتاب حسرت‌ها رو بخونی.»\n«توی این تاریکی چطوری کتاب بخونم؟»\n«خودت از قبل تمام کتاب رو حفظی، چون درونته. درست... درست مثل من.»",
    "«آره. همون. این کتابیه که نوشتی، بدون اینکه هرگز حتی یک کلمه بنویسی.»\n«چی؟»\n«این کتاب منبع تمام مشکلاتت و همچنین راه‌حل همه‌شونه.»\n«خب، چی هست؟»\n«اسمش کتاب حسرت‌هاست، عزیزم.»",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.\nوقتی نورا به زندگی اصلی‌اش فکر می‌کرد، مشکل اساسی و بنیادینش، همان چیزی که باعث شده بود کاملاً آسیب‌پذیر بشود، کمبود عشق بود. در آن زندگی حتی برادرش هم او را دوست نداشت. بعد از مرگ ولتس، دیگر هیچ‌کس را نداشت. نه او کسی را دوست داشت و نه کسی او را. خودش و زندگی‌اش پوچ شده بودند و فقط این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت و مثل مجسمه‌ای از جنس اندوه و غم می‌کوشید وانمود کند مثل تمام انسان‌های دیگر است، اما فقط در حدی که زنده بماند.\nاما آنجا، درست همان‌جا توی حیاطی در کمبریج و زیر آسمان خاکستری، قدرت هراس‌انگیز اهمیت دادن به دیگری و اهمیت داشتن برای او را حس کرد.",
    "اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "نورا به‌یاد آورد که اهمیت دادن به دیگری و برای دیگران اهمیت داشتن چه حسی دارد.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...»",
    "من موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد. همهٔ اون زندگی‌ها هم توی کتابخونهٔ نیمه‌شب وجود دارن. همه‌شون درست به‌اندازهٔ این زندگی واقعی‌ان.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد.",
    "«حسرت‌ها توجهی به ترتیب گاه‌شمار نمی‌کنن و جابه‌جا می‌شن. ترتیب این فهرست‌ها همیشه در حال تغییره.»",
    "«تنها خطر ممکن مال وقتیه که اینجایی، بین زندگی‌ها. اگه میل به ادامه دادن رو ازدست بدی، روی زندگی اصلی‌ت تأثیر می‌ذاره و ممکنه به نابودی اینجا ختم بشه. اون‌وقت برای همیشه ازبین می‌ری. می‌میری و دیگه به هیچ‌کدوم از این کتاب‌ها دسترسی پیدا نمی‌کنی.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "من فقط امروز رو می‌شناسم. خیلی چیزها دربارهٔ امروز می‌دونم، اما نمی‌دونم فردا چی می‌شه.",
    "مسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا",
    "فقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.",
    "دیروز من مطمئن بودم که آینده‌ای ندارم و پذیرش زندگی‌ام به شکل کنونی‌اش برایم غیرممکن است. امروز همان زندگی پرآشوب و شلوغ برایم پر از امید  و احتمالات گوناگون  به‌نظر می‌رسد.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "به نورا گفت: «خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "به این فکر کرد که در دنیا چند دَن هست که رؤیای چیزی را در سر می‌پرورانند و بعد که به دستش بیاورند از آن متنفر می‌شوند. چند تا از آن دَن‌ها سعی می‌کنند رؤیای شادی دروغینشان را به بقیه هم القا کنند؟",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "ذهنمون چیزی رو که درک نکنه نمی‌تونه ببینه",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی",
    "هوگو با حالتی خردمندانه گفت: «اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "بعضی وقت‌ها فقط همین که حقیقتِ وجود خودت رو با صدای بلند بگی، برای پیدا کردن بقیهٔ افراد شبیه به خودت کافیه.»",
    "در تمام چیزهایی که انسان‌ها می‌بینند یک‌جور ساده‌سازی رخ داده است. انسان‌ها دنیا را سه‌بعدی می‌بینند. همین هم ساده‌سازی شده است. انسان‌ها اساساً موجوداتی با ذهنیت محدودند که همه‌چیز را برای ساده شدن تعمیم می‌دهند. مغزشان در وضعیت خودکار فعالیت می‌کند و در ذهنشان خیابان‌های پرپیچ‌وخم را صاف می‌بینند. به همین خاطر هم هست که همیشه گم می‌شوند.",
    "بلندپرواز باش... می‌تونی هرچیزی که می‌خوای باشی. چون توی یه زندگی، دقیقاً همون آدمی هستی که توی سرت تصور می‌کنی.»\nنورا جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید. «می‌فهمم.»\nهوگو با حالتی خردمندانه گفت: «اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "به صفحه خیره شد و مهرهٔ سرباز را دو خانه جلو برد.\nخانم الم حرکت او را در سمت خودش تقلید کرد.\nبه نورا گفت: «بازی کردنش آسونه، اما ماهر شدن توش خیلی سخته. هر حرکتی که می‌کنی، دنیایی پر از احتمالات جدید رو خلق می‌کنه.»",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "انگار نورا به درکی از زندگی رسیده بود و می‌دانست اگر هم تجربهٔ ناخوشایندی پیش بیاید، قرار نیست همیشه این‌طور باشد. متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "گیر افتاده در وسط. در تقلا و تلاش فقط برای اینکه زنده بماند، درحالی‌که نمی‌دانست باید از کدام راه برود و خودش را به کدام مسیر بسپارد تا پشیمان نشود",
    "خانم الم در این مدت تفسیر خودش را ارائه داد. «اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "وقتی این دنیا سگ داره، چرا باید دنیای دیگه‌ای بخوام؟",
    "ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.\nمسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.\nنورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد",
    "با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "چیزی که یاد گرفتم (به قلم آنکه کسی نیست، اما همه‌کس بوده است)",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.",
    "حسرت که آدم را ترک نمی‌کند. مثل نیش پشه‌کوره که نیست. تا ابد می‌خارد.",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "مسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.\nفقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.",
    "نورا حدس می‌زد همین شالوده و درون‌مایهٔ اصلی افسردگی و نیز تفاوت میان ترس و ناامیدی باشد. ترس وقتی بود که وارد سردابی می‌شد و از این می‌ترسید که در پشت‌سرش بسته شود. ناامیدی وقتی هست که در پشت‌سر بسته و قفل شود.",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "گفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن.",
    "بی‌نهایت جهان موازی منشعب از همدیگه روی هم قرار دارن. توی هر لحظهٔ زندگی‌ت داری وارد یه جهان جدید می‌شی. با هر تصمیمی که می‌گیری.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه.",
    "مثل این بود که او را می‌بوسیدند و هم‌زمان به او سیلی می‌زدند.",
    "بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "(به قلم آنکه کسی نیست، اما همه‌کس بوده است)",
    "حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "«تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد.",
    "«انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی.",
    "ظاهراً قدرت همین بود. قدرت شهرت. مثل ستاره‌های پاپی که نورا در شبکه‌های اجتماعی دیده بود و می‌توانستند فقط یک کلمه بگویند و در جواب یک میلیون لایک و اشتراک‌گذاری نصیبشان بشود. شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "«قراره چیزهای زیادی وجود داشته باشن که تو نمی‌فهمی‌شون.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»",
    "نورا کم‌کم داشت معذب می‌شد. شهرت همیشه همین‌طور است؟ انگار پیوسته داشت مورد هجوم ترکیبی تلخ‌وشیرین از مهربانی و حمله قرار می‌گرفت. تعجبی نداشت که این‌همه آدم‌های معروف وقتی در شرایط بد قرار می‌گیرند، به کارهای بد و اشتباه رو می‌آورند. مثل این بود که او را می‌بوسیدند و هم‌زمان به او سیلی می‌زدند.",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.",
    "نورا کم‌کم داشت معذب می‌شد. شهرت همیشه همین‌طور است؟ انگار پیوسته داشت مورد هجوم ترکیبی تلخ‌وشیرین از مهربانی و حمله قرار می‌گرفت. تعجبی نداشت که این‌همه آدم‌های معروف وقتی در شرایط بد قرار می‌گیرند، به کارهای بد و اشتباه رو می‌آورند. مثل این بود که او را می‌بوسیدند و هم‌زمان به او سیلی می‌زدند.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«من اینجا خوش‌حالم.»\n«اما نیستی.»\nحق با نیل بود. بیماری روح‌آزاری از درون نورا را می‌خورد. انگار ذهنش داشت خودش را بالا می‌آورد. نورا لبخندش را پت‌وپهن‌تر کرد.",
    "مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "نورا نفس عمیقی بیرون داد. «دَن قبلاً این‌طوری نبود.»\nخانم الم که هنوز به صفحهٔ شطرنج خیره شده بود گفت: «آدم‌ها عوض می‌شن.» دستش بالای فیل در هوا معلق مانده بود.\nنورا دوباره در فکر رفت. «یا شاید هم همین‌طوری بوده و فقط من متوجهش نبودم.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "ترس وقتی بود که وارد سردابی می‌شد و از این می‌ترسید که در پشت‌سرش بسته شود. ناامیدی وقتی هست که در پشت‌سر بسته و قفل شود.",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "دیلن انسان خوبی است و انسان‌های خوب بسیار کمیابند.",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.",
    "تفسیر دنیاهای چندگانهٔ فیزیک کوانتوم این‌طور می‌گه که بی‌نهایت جهان موازی منشعب از همدیگه روی هم قرار دارن. توی هر لحظهٔ زندگی‌ت داری وارد یه جهان جدید می‌شی. با هر تصمیمی که می‌گیری.",
    "بنابراین وقتی انسانی به درخت نگاه می‌کند، مغزش ترکیب پیچیده و ظریف برگ‌ها و شاخه‌ها را چیزی خاص به نام درخت ترجمه می‌کند. اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "ذهنمون چیزی رو که درک نکنه نمی‌تونه ببینه.»",
    "اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "زندگی همیشه مثل یه نمایشه. تو هم وقتی لازم بود، نقشت رو ایفا کردی.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است.",
    "حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی،",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است. نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "اسم اینجا کتابخونهٔ نیمه‌شبه، چون هر زندگی تازه‌ای که هست همین حالا شروع می‌شه. حالا هم نیمه‌شبه. الان شروع می‌شه. تمام آینده‌هایی که می‌بینی اینجان. کتاب‌های تو هم نشون‌دهندهٔ همین هستن؛ تمام لحظات حال و آینده‌ای که می‌تونستی تجربه کنی",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "گفت: «مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن. تا حالا اسم عدد دانبار رو شنیدهٔ؟»\nبعد دربارهٔ مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "آدم‌ها هیچ‌وقت نمی‌تونن به‌محض نگاه کردن حرکت عقربهٔ دوم ساعت رو ببینن.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "نورا به‌سختی می‌توانست به‌یاد بیاورد که دَن قبلاً چطور حرف می‌زد و اصلاً دقیقاً چطور آدمی بود. اما خب، طبیعتِ خاطره همین است. نورا در دانشگاه مقاله‌ای با عنوان «اصول خاطره و تخیل هابز» نوشته بود. توماس هابز در نوشته‌هایش خاطره و قوهٔ تخیل را عملاً یکی حساب کرده بود. نورا هم از وقتی این موضوع را کشف کرد، دیگر هرگز کاملاً به خاطراتش اعتماد نکرد.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.» شاید مشکل نورا همین بود. شاید فقط از زندگی کردن می‌ترسید. اما برتراند راسل بارها ازدواج کرده بود و روابطی خارج از ازدواج داشت، بنابراین شاید نصیحتش در این مورد چندان معتبر نبود.",
    "هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن. تا حالا اسم عدد دانبار رو شنیدهٔ؟»\nبعد دربارهٔ مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«توی سیارهٔ زهره از اسید خالصه.»",
    "فکر کنم داری یه‌کم خودت رو دست‌بالا می‌گیری، نورا.»\n«نباید بگیرم؟ منظورم اینه که همه نباید واسه خودشون ارزش قائل بشن؟ مگه اعتمادبه‌نفس داشتن چه مشکلی داره؟",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "«فشارش خیلی زیاد بود.»\n«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "«فشارش خیلی زیاد بود.»\n«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "مجلهٔ نشنال جئوگرافیک روی ویترین بود.\nدرحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "اصلاً نمی‌دانست کجا زندگی می‌کند یا شغلش چیست یا اصلاً بعد از استخر باید به کجا برود، اما درعین‌حال همین موضوع برایش حس آزادی خاصی داشت. اینکه بدون هیچ انتظار یا توقعی، حتی از طرف خودش، صرفاً وجود داشته باشد.",
    "به این فکر کرد که در دنیا چند دَن هست که رؤیای چیزی را در سر می‌پرورانند و بعد که به دستش بیاورند از آن متنفر می‌شوند. چند تا از آن دَن‌ها سعی می‌کنند رؤیای شادی دروغینشان را به بقیه هم القا کنند؟",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه",
    "انجام یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام داده باشیم.",
    "می‌دونی؟ همه‌جا مثل همدیگه‌ست و خاطرات هنوز هستن و زندگی هنوز همون گُهیه که بود.",
    "احتمالاً سخت‌ترین بخش شغل جاسوسی هم همین است؛ احساساتی که مردم به تو نشان می‌دهند، مثل یک سرمایه‌گذاری اشتباه. حس می‌کنی داری چیزی را از مردم می‌دزدی.",
    "به‌هرحال انسان‌ها منابع پروتئینی خوش‌مزه‌ای بودند و خرس‌ها هم خیلی نمی‌ترسیدند، مخصوصاً در سال‌های اخیر که محل زندگی‌شان را ازدست داده بودند و منابع غذایی کمتری گیر می‌آوردند. این آنها را از همیشه آسیب‌پذیرتر و همچنین به‌اجبار، خطرپذیرتر کرده بود.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن.",
    "انگار نورا به درکی از زندگی رسیده بود و می‌دانست اگر هم تجربهٔ ناخوشایندی پیش بیاید، قرار نیست همیشه این‌طور باشد.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»\n«داری یکی از جملات آلبر کامو رو نقل‌قول می‌کنی.»",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "قانون سوم نیوتونه که هر کُنشی به یه واکنش ختم می‌شه.",
    "بعد شعری از رابرت فراست نقل کرد. «دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "نقل‌قولی از هنری دیوید ثورو. همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "می‌تونی همه‌چیز داشته باشی و هیچ‌چیز رو حس نکنی.",
    "«به صفحهٔ شطرنجی که گذاشتیم سر جاش نگاه کن. ببین الان که هنوز بازی شروع نشده، چقدر منظم و ایمن و آرام به‌نظر می‌آد. چیز زیباییه، اما خسته‌کننده‌ست. مُرده‌ست. بااین‌حال، به‌محض اینکه یکی از مهره‌های روی صفحه رو تکون بدی، همه‌چیز عوض می‌شه. اوضاع پرآشوب می‌شه و به‌هم می‌ریزه و با هر حرکت، آشوب قدرت بیشتری می‌گیره.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "صفحهٔ شطرنجی که گذاشتیم سر جاش نگاه کن. ببین الان که هنوز بازی شروع نشده، چقدر منظم و ایمن و آرام به‌نظر می‌آد. چیز زیباییه، اما خسته‌کننده‌ست. مُرده‌ست. بااین‌حال، به‌محض اینکه یکی از مهره‌های روی صفحه رو تکون بدی، همه‌چیز عوض می‌شه. اوضاع پرآشوب می‌شه و به‌هم می‌ریزه و با هر حرکت، آشوب قدرت بیشتری",
    "«به صفحهٔ شطرنجی که گذاشتیم سر جاش نگاه کن. ببین الان که هنوز بازی شروع نشده، چقدر منظم و ایمن و آرام به‌نظر می‌آد. چیز زیباییه، اما خسته‌کننده‌ست. مُرده‌ست. بااین‌حال، به‌محض اینکه یکی از مهره‌های روی صفحه رو تکون بدی، همه‌چیز عوض می‌شه. اوضاع پرآشوب می‌شه و به‌هم می‌ریزه و با هر حرکت، آشوب قدرت بیشتری می‌گیره.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "«هیچ‌کس شاد نیست، نورا.»\n«بعضی‌ها هستن. خودت هم بودی. هر موقع دربارهٔ این میخونه حرف می‌زدی چشم‌هات برق می‌زد، قبل از اینکه به‌دستش بیاری. این همون زندگیه که رؤیاش رو داشتی.",
    "ناشر آثار ثورو بر این باور است که آموزه‌های او را می‌توان در یک جمله خلاصه کرد: «ساده زندگی کنید.»",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری",
    "ظاهراً قدرت همین بود. قدرت شهرت. مثل ستاره‌های پاپی که نورا در شبکه‌های اجتماعی دیده بود و می‌توانستند فقط یک کلمه بگویند و در جواب یک میلیون لایک و اشتراک‌گذاری نصیبشان بشود. شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "انگار نمی‌تونم جوری زندگی کنم که به کسی آسیب نزنم.»\n«خب، واقعاً هم نمی‌تونی.»\n«خب، اصلاً چرا زندگی کنم؟»\n«اگه بخوایم منطقی حساب کنیم، مردن آدم هم بقیه رو آزار می‌ده.",
    "بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن.",
    "«خیلی حماقت کردم که رفتم توی آب. فقط می‌خواستم بقیه رو تحت‌تأثیر قرار بدم. همیشه فکر می‌کردم جو از من بهتره. می‌خواستم ازم خوشش بیاد.»\n«چرا فکر می‌کردی ازت بهتره؟ چون پدرومادرت این حس رو داشتن؟»\nنورا از رُک‌گویی خانم الم عصبانی شد، اما شاید هم حق با او بود. «همیشه برای تحت‌تأثیر قرار دادنشون باید همون کاری رو می‌کردم که اون‌ها می‌خواستن.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "انگار نورا به درکی از زندگی رسیده بود و می‌دانست اگر هم تجربهٔ ناخوشایندی پیش بیاید، قرار نیست همیشه این‌طور باشد. متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "شخص توی آینه نه قهرمان المپیک بود و نه ستارهٔ راک یا آکروبات‌باز سیرک آفتاب، بلکه فقط زنی بود که تا آنجا که می‌شد از ظاهر حدس زد، به‌نظر می‌رسید زندگی خوبی دارد. بزرگ‌سالی که تا حدودی می‌دانست کیست و از زندگی چه می‌خواهد.",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«مشکل تو هم اینه که بقیه رو به‌خاطر زندگی مزخرف خودت مقصر می‌دونی.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "بچه‌داری سخت بود، اما مالی دست‌کم در طول روز دختری دوست‌داشتنی و آسان‌گیر بود. درواقع نورا حتی ترجیح می‌داد مالی به‌جای مدرسه در خانه بماند، چون به‌این‌ترتیب کمی چالش به روز بی‌اتفاق و حوصله‌سربرش اضافه می‌شد. نه استرس روابط عاطفی‌اش را داشت، نه استرس کار و نه استرس پول.",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر.",
    "بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه",
    "هر حرکتی که می‌کنی، دنیایی پر از احتمالات جدید رو خلق می‌کنه",
    "«این کتاب منبع تمام مشکلاتت و همچنین راه‌حل همه‌شونه.»\n«خب، چی هست؟»\n«اسمش کتاب حسرت‌هاست، عزیزم.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "حسرت خوردن برای زندگی‌هایی که تجربه‌شان نکرده‌ایم ساده است. گفتن اینکه کاش مهارت‌های متفاوتی به‌دست آورده بودیم یا به پیشنهادهای دیگری جواب مثبت داده بودیم آسان است. راحت است که آرزو کنیم کاش قبلاً بیشتر تلاش می‌کردیم، اطرافیانمان را بیشتر دوست می‌داشتیم، در مسائل مالی دقت بیشتری به‌خرج می‌دادیم، محبوب‌تر می‌شدیم، در گروه موسیقی‌مان می‌ماندیم، به استرالیا می‌رفتیم، به پیشنهاد قهوه خوردن با کسی جواب مثبت می‌دادیم یا بیشتر یوگا کار می‌کردیم.\nدل‌تنگی برای دوستانی که نداشته‌ایم و کارهایی که نکرده‌ایم و کسی که با او ازدواج نکرده‌ایم و فرزندی که به‌دنیا نیاورده‌ایم تلاش زیادی نمی‌خواهد. خیلی سخت نیست که خودمان را از دریچهٔ چشم دیگران ببینیم و آرزو کنیم به همان شکلی بودیم که آنها ما را می‌بینند. حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.",
    "اما برتراند راسل بارها ازدواج کرده بود و روابطی خارج از ازدواج داشت، بنابراین شاید نصیحتش در این مورد چندان معتبر نبود.",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "خانم الم گفت: «اگه می‌خوای بالاخره زمانی توی شطرنج موفق بشی، باید یه چیزی رو درک کنی.» انگار نورا هیچ کار مهم‌تری نداشت. «چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "تقدیم به تمام مبارزان سلامت\nو کارکنان بخش مراقبت.\nمتشکرم.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»\nمطالعه دربارهٔ ثورو را از بقیهٔ فیلسوف‌ها بیشتر دوست داشت، اما واقعاً چه کسی با اطمینان به‌سوی رؤیاهایش قدم برمی‌داشت؟",
    "نورا می‌خواست هدفی داشته باشد؛ چیزی که دلیلی برای بودنش باشد، اما هیچ‌چیز نداشت.",
    "تمام شد. کسی به نورا نیاز نداشت. در این دنیا اضافه بود.",
    "هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد...",
    "اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم",
    "«دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "این باعث شد دربارهٔ شبکه‌های اجتماعی صحبت کنند. اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن. تا حالا اسم عدد دانبار رو شنیدهٔ؟»\nبعد دربارهٔ مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.\nدرحالی‌که زیر نور ضعیف غذاخوری بیمارستان نشسته بودند، اَش به او گفته بود: «مثلاً توی کتاب روز رستاخیز. اگه بخونی‌ش، متوجه می‌شی جمعیت معمول یه جامعهٔ انگلیسی توی اون دوران صدوپنجاه نفر بوده. جز توی کِنت که صد نفر بوده. من هم اهل کِنتم. ژنی داریم که باعث می‌شه ضداجتماعی باشیم.»",
    "نورا جواب داده بود: «قبلاً رفته‌م کِنت و متوجه این قضیه شدم. اما از نظریه‌ت خوشم می‌آد. این تعداد آدمی رو که گفتی می‌شه توی یه ساعت توی اینستاگرام دید.»\n«دقیقاً، و این اصلاً زندگی سالمی نیست! مغزمون نمی‌تونه چنین وضعی رو تحمل کنه. برای همینه که بیشتر از هروقت دیگه‌ای به ارتباط مستقیم با آدم‌ها تمایل داریم... دقیقاً برای همینه که من هیچ‌وقت کتاب‌های موسیقی آکورد آهنگ‌های سایمون و گارفانکل رو آنلاین نمی‌خرم!»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است",
    "من موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.",
    "اگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.\nچیزی برای ارائه ندارم. متأسفم.\nبا همدیگر مهربان باشید.\nخدانگهدار.\nنورا.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«ناامید نشو! حق نداری ناامید بشی",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "مثل چاله‌هایی پرآب زیر نور ماه می‌درخشیدند.",
    "مجلهٔ نشنال جئوگرافیک روی ویترین بود.\nدرحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "وقتی آخرین صفحه را باز کرد، یکی از آخرین حسرت‌هایش را دید که داشت آهسته‌آهسته از صفحه ناپدید می‌شد. حروف عبارت «خوب از ولتر مراقبت نکردم» یکی‌یکی از روی صفحه پاک شدند، مثل غریبه‌هایی که در مِه ناپدید می‌شوند.\nنورا پیش از آنکه اتفاق بدی بیفتد، کتاب را بست.\n«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«احساس شادی می‌کنی، دَن؟»\n«هیچ‌کس شاد نیست، نورا.»",
    "سخت‌ترین بخش شغل جاسوسی هم همین است؛ احساساتی که مردم به تو نشان می‌دهند، مثل یک سرمایه‌گذاری اشتباه. حس می‌کنی داری چیزی را از مردم می‌دزدی.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود؛",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند.",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«این کتاب هنوز نوشته نشده. تو باید شروعش کنی.»",
    "مهم‌ترین دلیل متفاوت بودنش نسبت به قبل هم این بود که کتاب سنگین و دردناک حسرت‌هایش سوخته و خاکستر شده بود.",
    "نورا لبخند زد. به تمام مهره‌هایی که برایش باقی مانده بود نگاهی انداخت و به حرکت بعدی‌اش فکر کرد.\nپایان.",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیهٔ ترمودینامیک بود. شاید حتی اصول اولیهٔ وجود.",
    "هر حرکتش اشتباه بود، هر تصمیمش فاجعه و هر روزش عقب‌نشینی از آن کسی که در تصوراتش از خود ساخته بود.",
    "«حرفم اینه: اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه.",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد",
    "آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "نورا قصه را کوتاه کرد. «فشارش خیلی زیاد بود.»\n«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "مجلهٔ نشنال جئوگرافیک روی ویترین بود.\nدرحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد...",
    "نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.",
    "توماس هابز در نوشته‌هایش خاطره و قوهٔ تخیل را عملاً یکی حساب کرده بود. نورا هم از وقتی این موضوع را کشف کرد، دیگر هرگز کاملاً به خاطراتش اعتماد نکرد.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "نورا می‌خواست هدفی داشته باشد؛ چیزی که دلیلی برای بودنش باشد، اما هیچ‌چیز نداشت.",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "می‌دانست که باید برای گربهٔ عزیزش احساس دل‌سوزی و غم بکند و واقعاً هم چنین احساسی داشت، اما باید حقیقتی را هم اعتراف می‌کرد. درحالی‌که به چهرهٔ آرام و بی‌حرکت ولتر نگاه می‌کرد و بی‌دردی‌اش را می‌دید، احساسی اجتناب‌ناپذیر در عمق دلش شکل گرفت.\nحسادت.",
    "یاد گرفت که ازبین‌بردن پشیمانی‌ها و حسرت‌هایش درواقع راهی برای به حقیقت پیوستن آرزوهایش بود،",
    "انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد...",
    "هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر.",
    "آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه.",
    "«تا زمانی که کتابخونهٔ نیمه‌شب وجود داره، تو هم از مرگ حفظ می‌شی، نورا. حالا باید تصمیم بگیری می‌خوای چطور زندگی کنی.»",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد...",
    "مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«اما هنوز نمی‌فهمم اگه می‌دونستین ولتس مُرده، واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "می‌دانست که باید برای گربهٔ عزیزش احساس دل‌سوزی و غم بکند و واقعاً هم چنین احساسی داشت، اما باید حقیقتی را هم اعتراف می‌کرد. درحالی‌که به چهرهٔ آرام و بی‌حرکت ولتر نگاه می‌کرد و بی‌دردی‌اش را می‌دید، احساسی اجتناب‌ناپذیر در عمق دلش شکل گرفت.\nحسادت.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "«انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام داده‌یم تغییر بدیم... اما تو دیگه توی دوران زندگی نیستی. اومدی بیرون.",
    "هوگو با حالتی خردمندانه گفت: «اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "برایش جالب بود که می‌دید فقط اگر کمی طاقت می‌آورد و می‌ماند، زندگی خیلی ساده می‌توانست با اتفاقاتش دیدگاهش را به همه‌چیز عوض کند.",
    "فقط وقتی قدرم رو می‌دونستی که به‌دستم نیاورده بودی",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "آن‌قدر در فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم مطالعه کرده بود که تنهایی را بخشی بنیادین از صِرف انسان بودن در جهانی اصولاً بی‌معنا بداند. بااین‌حال از دیدن او خوش‌حال بود.",
    "گربه‌ها می‌فهمن. وقتی پایان عمرشون نزدیک بشه، خیلی خوب این رو می‌دونن.",
    "Glaciology؛ یخچال‌شناسی دانش مطالعهٔ یخچال‌های طبیعی در نواحی قطبی و کوهسارها یا به‌صورت کلی‌تر، مطالعهٔ همهٔ نمودهای یخ و پدیده‌های حاصل از آن در سطح زمین است و شاخه‌ای از علوم زمین و ترکیبی از دانش‌های ژئوفیزیک، زمین‌شناسی، جغرافیای طبیعی، ژئومورفولوژی، اقلیم‌شناسی، هواشناسی، آب‌شناسی، زیست‌شناسی و بوم‌شناسی محسوب می‌شود.",
    "ناشر آثار ثورو بر این باور است که آموزه‌های او را می‌توان در یک جمله خلاصه کرد: «ساده زندگی کنید.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "به این فکر کرد که آیا پدرومادرش اصلاً زمانی همدیگر را دوست داشته‌اند یا صرفاً در زمان مناسب با نزدیک‌ترین فرد ممکن ازدواج کرده‌اند؛ مثل بازی‌ای که به‌محض تمام شدن موسیقی باید نزدیک‌ترین فرد به خودت را با دست بگیری.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت.",
    "«می‌دونم که مشکلات روحی‌روانی داری.»\n«همه مشکلات روحی‌روانی دارن.»\n«خودت می‌دونی منظورم چیه.»",
    "«هیچ‌وقت واسه دنبال کردن رؤیاها دیر نیست.»",
    "نه به‌خاطر اینکه احساسی به او نداشته باشد، بلکه دقیقاً به‌خاطر اینکه هنوز دوستش داشت و نمی‌خواست دوباره احتمال آسیب رساندن به او را به جان بخرد.",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "آرتور شوپنهاورِ فیلسوف در یکی از دوره‌های آرام و پرلطافت زندگی‌اش نوشته بود: «ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.» شاید پایهٔ زندگی هم همین بود.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "همه‌جا مثل همدیگه‌ست و خاطرات هنوز هستن و زندگی هنوز همون گُهیه که بود",
    "هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.",
    "همه‌جا مثل همدیگه‌ست و خاطرات هنوز هستن و زندگی هنوز همون گُهیه که بود.»",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "خانم الم مهربانانه گفت: «به صفحهٔ شطرنجی که گذاشتیم سر جاش نگاه کن. ببین الان که هنوز بازی شروع نشده، چقدر منظم و ایمن و آرام به‌نظر می‌آد. چیز زیباییه، اما خسته‌کننده‌ست. مُرده‌ست. بااین‌حال، به‌محض اینکه یکی از مهره‌های روی صفحه رو تکون بدی، همه‌چیز عوض می‌شه. اوضاع پرآشوب می‌شه و به‌هم می‌ریزه و با هر حرکت، آشوب قدرت بیشتری می‌گیره.»",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«حس اینکه می‌خوام بمیرم. خیلی وقته که می‌خواسته‌م بمیرم. به‌دقت حساب‌کتاب کردم و فهمیدم زنده بودنم به‌عنوان یه آدم بی‌فایده و به‌هیچ‌جانرسیده،",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "من موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.\nاگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.\nچیزی برای ارائه ندارم. متأسفم.\nبا همدیگر مهربان باشید.\nخدانگهدار.",
    "من موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.\nاگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.\nچیزی برای ارائه ندارم. متأسفم.\nبا همدیگر مهربان باشید.\nخدانگهدار.",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین.",
    "دیگر تمام شد.\nدرد دوستانی\nکه دیگر مرده‌اند.\nاو تکه‌ها را از زمین برداشت.\nمثل خُرده‌های چوب\nو آنها را سوزاند.\nآتش زد.\nسوزاند.\nآن‌قدر درخشان که تاابد دیده شود.",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "انگار نورا به درکی از زندگی رسیده بود و می‌دانست اگر هم تجربهٔ ناخوشایندی پیش بیاید، قرار نیست همیشه این‌طور باشد. متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.\nنورا حدس می‌زد همین شالوده و درون‌مایهٔ اصلی افسردگی و نیز تفاوت میان ترس و ناامیدی باشد. ترس وقتی بود که وارد سردابی می‌شد و از این می‌ترسید که در پشت‌سرش بسته شود. ناامیدی وقتی هست که در پشت‌سر بسته و قفل شود.",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "حقیقتی که قبلاً نفرین به‌نظر می‌رسید و حالا موهبت.\nسه کلمهٔ ساده و سرشار از قدرت و احتمالات بسیار و متعدد تمام جهان‌های موازی.\nمن زنده هستم.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن.",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "نورا در شبکه‌های اجتماعی‌اش چرخی زد. نه پیغامی، نه نظری، نه دنبال‌کنندهٔ جدیدی، نه درخواست دوستی جدیدی. نورا مثل پادماده بود، با اندکی چاشنی بیچارگی.\nوارد اینستاگرام شد و دید که همه زندگی‌شان را ساخته‌اند، جز او",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "بازی هنوز تمام نشده بود. هیچ بازیکنی نباید تا وقتی مهره‌ای روی صفحه داشت تسلیم می‌شد.",
    "اگه در زمان‌های گذشته مسیر متفاوتی رو انتخاب کرده بودین، حالا زندگی‌های دیگه‌ای رو تجربه می‌کردین. اون زندگی‌ها وجود دارن. این درخت زندگیه",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    ". آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است.",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "یک گل یوکای زنگوله‌ای و سه کاکتوس کوچک توی گلدان. نورا تصور می‌کرد داشتن زندگی بدون ادراک و تمام روز را در گلدان گذراندن احتمالاً راحت‌تر است.",
    "نورا خیلی زود متوجه شد که حسرت‌هایش از چیزهای کوچک و روزمره (پشیمونم که امروز ورزش نکردم) تا موضوعات مهم (پشیمونم که قبل از مرگ پدرم بهش نگفتم دوستش دارم) را شامل می‌شدند.\nحسرت‌ها ادامه‌دار بودند و پیش‌زمینه داشتند و در صفحات متعدد تکرار می‌شدند.",
    "ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.\nمسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.» شاید پایهٔ زندگی هم همین بود.",
    "بیرون رفت و به این فکر کرد که آیا واقعاً می‌شود زندگی‌ای را با دیدن چند دقیقه پس از نیمه‌شب یک روز سه‌شنبه قضاوت کرد؟ شاید هم این تمام زمانی بود که لازم داشت.",
    "توماس هابز در نوشته‌هایش خاطره و قوهٔ تخیل را عملاً یکی حساب کرده بود. نورا هم از وقتی این موضوع را کشف کرد، دیگر هرگز کاملاً به خاطراتش اعتماد نکرد.",
    "یاد گرفت که ازبین‌بردن پشیمانی‌ها و حسرت‌هایش درواقع راهی برای به حقیقت پیوستن آرزوهایش بود، چون هر شیوهٔ زندگی‌ای که به ذهنش می‌رسید سرانجام در جهان در حال انجام شدن بود.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "این بار مردی را دید که حین تنظیم عینک شنایش لبخندی به او زد. نورا این مرد را می‌شناخت؟ در این زندگی، این لبخند برایش خوشایند است؟ ازآنجا که هیچ اطلاعی نداشت، در جواب لبخندی کوچک و مؤدبانه زد. حس گردشگری را داشت که ارز ناآشنای محل مسافرت را در دست دارد و نمی‌داند باید چقدر انعام بدهد.",
    "تا حالا اسم عدد دانبار رو شنیدهٔ؟»\nبعد دربارهٔ مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "به‌نظر می‌رسه تمام زندگی‌ت داشتی حرف‌هایی رو می‌زدی که واقعاً بهشون عقیده نداشتی. این یکی از موانع توئه.»",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه.",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "به این فکر کرد که در دنیا چند دَن هست که رؤیای چیزی را در سر می‌پرورانند و بعد که به دستش بیاورند از آن متنفر می‌شوند. چند تا از آن دَن‌ها سعی می‌کنند رؤیای شادی دروغینشان را به بقیه هم القا کنند؟",
    "آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه",
    "‫«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. ",
    "پرسید: «حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "همیشه توی تلویزیون یا مجلات یخچال‌ها را به شکل تکه‌یخی سفید و صاف نشان می‌دهند، اما این یخچال مثل کوه‌های واقعی پر از جزئیات ریز بود، با رنگ‌های سیاه و قهوه‌ای و سفید. همان سفید هم انواع مختلفی داشت. ترکیب وسیعی از رنگ‌های سفیدِ سفید، سفیدِ آبی، سفیدِ فیروزه‌ای، سفیدِ طلایی، سفیدِ نقره‌ای و سفیدِ بی‌رنگ با درخشش خیره‌کننده‌شان زنده و بسیار تأثیرگذار به‌نظر می‌رسیدند.",
    "فقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی.",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم.",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "چیزی که یاد گرفتم\n(به قلم آنکه کسی نیست، اما همه‌کس بوده است)",
    "«انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "نورا سر تکان داد. امیدوار بود بیفتد. سرش را می‌گفت. امیدوار بود روی زمین بیفتد تا دیگر هرگز مجبور نشود با غریبه‌ها مکالمه‌ای داشته باشد.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.» شاید مشکل نورا همین بود.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "طبق نظریهٔ فیلسوف اسکاتلندی، دیوید هیوم، برای جهان زندگی انسان فرق چندانی با زندگی صدفی خوراکی ندارد.",
    "نقل‌قولی از هنری دیوید ثورو. همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "می‌خواستم برم جایی که دیگه روحش رو حس نکنم، ولی حقیقت اینه که فقط یه‌کم اثر داره، می‌دونی؟ همه‌جا مثل همدیگه‌ست و خاطرات هنوز هستن و زندگی هنوز همون گُهیه که بود",
    "«من از کجا بدونم؟ من فقط امروز رو می‌شناسم. خیلی چیزها دربارهٔ امروز می‌دونم، اما نمی‌دونم فردا چی می‌شه.»",
    "انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "در تمام چیزهایی که انسان‌ها می‌بینند یک‌جور ساده‌سازی رخ داده است. انسان‌ها دنیا را سه‌بعدی می‌بینند. همین هم ساده‌سازی شده است. انسان‌ها اساساً موجوداتی با ذهنیت محدودند که همه‌چیز را برای ساده شدن تعمیم می‌دهند. مغزشان در وضعیت خودکار فعالیت می‌کند و در ذهنشان خیابان‌های پرپیچ‌وخم را صاف می‌بینند. به همین خاطر هم هست که همیشه گم می‌شوند.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "انگار فکر می‌کرد لبخندش می‌تواند او را در همان دنیای قدیمی نگه دارد، دنیایی که در آن ولتس هنوز زنده بود و مردی که نورا قبلاً چند کتاب آهنگ گیتار به او فروخته بود، به‌دلیلی دیگر زنگ درِ خانه‌اش را به‌صدا درآورده بود.",
    "«دو جاده در جنگلی به هم رسیدند و من.../ من به آن‌یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت/ و همین سبب تغییر شد...»",
    "«به صفحهٔ شطرنجی که گذاشتیم سر جاش نگاه کن. ببین الان که هنوز بازی شروع نشده، چقدر منظم و ایمن و آرام به‌نظر می‌آد. چیز زیباییه، اما خسته‌کننده‌ست. مُرده‌ست. بااین‌حال، به‌محض اینکه یکی از مهره‌های روی صفحه رو تکون بدی، همه‌چیز عوض می‌شه. اوضاع پرآشوب می‌شه و به‌هم می‌ریزه و با هر حرکت، آشوب قدرت بیشتری می‌گیره.»",
    "بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.\nسیلویا پلات",
    "اصلاً نمی‌دانست کجا زندگی می‌کند یا شغلش چیست یا اصلاً بعد از استخر باید به کجا برود، اما درعین‌حال همین موضوع برایش حس آزادی خاصی داشت. اینکه بدون هیچ انتظار یا توقعی، حتی از طرف خودش، صرفاً وجود داشته باشد.",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود، سیاهی و کبودی در رقابتند، اما ستاره‌ها هنوز برای تو...",
    "«نه. دربارهٔ همه‌چیزه. انگار نمی‌تونم جوری زندگی کنم که به کسی آسیب نزنم.»\n«خب، واقعاً هم نمی‌تونی.»\n«خب، اصلاً چرا زندگی کنم؟»\n«اگه بخوایم منطقی حساب کنیم، مردن آدم هم بقیه رو آزار می‌ده. خب، حالا زندگی بعدی‌ای که انتخاب می‌کنی کدومه؟»\n«هیچ‌کدوم.»",
    "آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن.",
    "ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد.",
    "هر حرکتی که می‌کنی، دنیایی پر از احتمالات جدید رو خلق می‌کنه.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "نورا نفس عمیقی بیرون داد. «دَن قبلاً این‌طوری نبود.»\nخانم الم که هنوز به صفحهٔ شطرنج خیره شده بود گفت: «آدم‌ها عوض می‌شن.»",
    "«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه. البته هنوز هم پای حرفی که زدم هستم. انتخاب خوبی بود. فقط نتیجهٔ مطلوبی نداشت.»",
    "هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "گر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید",
    "به این فکر کرد که در دنیا چند دَن هست که رؤیای چیزی را در سر می‌پرورانند و بعد که به دستش بیاورند از آن متنفر می‌شوند. چند تا از آن دَن‌ها سعی می‌کنند رؤیای شادی دروغینشان را به بقیه هم القا کنند؟",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت.",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»",
    "در دل از این می‌ترسید که مثل مادرش بشود. نمی‌خواست ازدواج پدرومادرش را تکرار کند.\nهمان‌طور که به کتاب حسرت‌ها خیره شده بود به این فکر کرد که آیا پدرومادرش اصلاً زمانی همدیگر را دوست داشته‌اند یا صرفاً در زمان مناسب با نزدیک‌ترین فرد ممکن ازدواج کرده‌اند؛ مثل بازی‌ای که به‌محض تمام شدن موسیقی باید نزدیک‌ترین فرد به خودت را با دست بگیری.\nنورا هرگز دوس",
    "در دل از این می‌ترسید که مثل مادرش بشود. نمی‌خواست ازدواج پدرومادرش را تکرار کند.\nهمان‌طور که به کتاب حسرت‌ها خیره شده بود به این فکر کرد که آیا پدرومادرش اصلاً زمانی همدیگر را دوست داشته‌اند یا صرفاً در زمان مناسب با نزدیک‌ترین فرد ممکن ازدواج کرده‌اند؛ مثل بازی‌ای که به‌محض تمام شدن موسیقی باید نزدیک‌ترین فرد به خودت را با دست بگیری.",
    "زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "‫«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.",
    "شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»\nاین حرفش درد داشت. نفس در سینهٔ نورا بند آمد.",
    "با صدایی لرزان حرف راوی را جبران کرد. «مشکل تو هم اینه که بقیه رو به‌خاطر زندگی مزخرف خودت مقصر می‌دونی.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "نقل‌قولی از کامو به ذهنش آمد.\nشاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "نورا هروقت به این موضوع فکر می‌کرد، که البته این اواخر بیشتر و بیشتر هم شده بود، همیشه فقط کمبودهایش را می‌دید. چیزهایی که نتوانسته بود به آنها برسد. واقعاً هم خیلی چیزها بودند که نورا به آنها نرسیده بود. حسرت‌های زیادی داشت که پیوسته توی سرش تکرار می‌شدند. توی المپیک شنا نکردم. یخچال‌شناس نشدم. همسر دَن نشدم. مادر نشدم. خوانندهٔ اصلی گروه هزارتو نشدم. موفق نشدم آدم واقعاً خوب یا شادی بشم. نتونستم از ولتر مراقبت کنم و حالا، بعد از تمام اینها، حتی نتوانسته بود بمیرد. واقعاً شرم‌آور بود که این تعداد از احتمالات مختلف را نابود کرده بود.",
    "«همهٔ کتاب‌های اینجا، همهٔ کتاب‌هایی که توی کتابخونه‌ان، همه‌شون به‌جز یکی، نوعی از زندگی تو هستن. این کتابخونه مال توئه. به‌خاطر تو اینجاست. می‌دونی، چون زندگی هرکسی می‌تونه به بی‌نهایت شکل مختلف پیش بره. کتاب‌های توی طبقات زندگی تو هستن و همه‌شون هم از زمان یکسانی آغاز می‌شن. همین الان. نیمه‌شب. سه‌شنبه، بیست‌وهشتم آوریل. اما این احتمالات نیمه‌شبی با هم یکی نیستن. بعضی‌هاشون شبیه همدیگه و بعضی‌هاشون بسیار متفاوتن.»",
    "نورا گفت: «دیوونه‌کننده‌ست. همه‌شون به‌جز یکی؟ همین یکی؟» نورا کتاب خاکستری و سنگ‌مانند را به‌سمت خانم الم کج کرد.\nخانم الم ابرویی بالا انداخت. «آره. همون. این کتابیه که نوشتی، بدون اینکه هرگز حتی یک کلمه بنویسی.»\n«چی؟»\n«این کتاب منبع تمام مشکلاتت و همچنین راه‌حل همه‌شونه.»\n«خب، چی هست؟»\n«اسمش کتاب حسرت‌هاست، عزیزم.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "گفت: «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد...",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«به صفحهٔ شطرنجی که گذاشتیم سر جاش نگاه کن. ببین الان که هنوز بازی شروع نشده، چقدر منظم و ایمن و آرام به‌نظر می‌آد. چیز زیباییه، اما خسته‌کننده‌ست. مُرده‌ست. بااین‌حال، به‌محض اینکه یکی از مهره‌های روی صفحه رو تکون بدی، همه‌چیز عوض می‌شه. اوضاع پرآشوب می‌شه و به‌هم می‌ریزه و با هر حرکت، آشوب قدرت بیشتری می‌گیره.»",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.\nمسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "دل‌تنگی برای دوستانی که نداشته‌ایم و کارهایی که نکرده‌ایم و کسی که با او ازدواج نکرده‌ایم و فرزندی که به‌دنیا نیاورده‌ایم تلاش زیادی نمی‌خواهد. خیلی سخت نیست که خودمان را از دریچهٔ چشم دیگران ببینیم و آرزو کنیم به همان شکلی بودیم که آنها ما را می‌بینند. حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "نورا نگاهی به صفحه انداخت و گفت: «این بازی رو شما می‌بَرین.»\nچشمان خانم الم با شور زندگانی برق زدند. «خب، زیبایی این بازی همینه دیگه، مگه نه؟ هیچ‌وقت نمی‌شه فهمید چطوری تموم می‌شه.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "غم نورا با افسردگی و اضطراب و حس از کنترل خارج شدن زندگی‌اش ترکیب شد.",
    "ردیفی از خانه‌های سنگی کوچک و تراس‌دار در سمت دیگر جاده بودند. جاده پیچ کمی داشت. خانه‌هایی قدیمی و ساکت با چراغ‌های خاموش در کنارهٔ روستا که بعد از آنها فضای خالی و بی‌جان دشت قرار داشت. آسمانی تمیز، گستره‌ای وسیع از ستاره‌ها و هلال روبه‌محاق ماه. بوی مزارع. هوهوی دوبخشی جغدهای جنگلی، و بعد دوباره سکوت؛ سکوتی که انگار جسم و جان داشت و در هوا حس می‌شد.",
    "در انتظار این ماجراجویی جدید کلیپ‌های متعددی از نهنگ‌های گوژپشت را با هم به اشتراک گذاشته بودند، اما بعد نورا ترسید و پشیمان شد؛ درست همان‌طور که از شنا کردن، بودن در گروه موسیقی و ازدواج ترسیده بود. اما برخلاف آن دفعات، این بار حتی دلیل هم نداشت.",
    "این همان زندگی‌ای بود که نورا افسوسش را می‌خورد. همان زندگی‌ای که خودش را برای نرسیدن به آن سرزنش می‌کرد. این همان خط زمانی‌ای بود که فکر می‌کرد حسرتش را در دل دارد.",
    "سه کلمهٔ ساده و سرشار از قدرت و احتمالات بسیار و متعدد تمام جهان‌های موازی.\nمن زنده هستم.",
    "فقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.\nبرای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "قرار است زندگی‌ام ناگهان به‌طرز معجزه‌آسایی عاری از هرگونه درد، ناامیدی، غم، دل‌شکستگی، سختی، تنهایی و افسردگی شود؟ نه.\nآیا می‌خواهم زندگی کنم؟\nبله. بله.\nهزاران بار می‌گویم. بله.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»\nمطالعه دربارهٔ ثورو را از بقیهٔ فیلسوف‌ها بیشتر دوست داشت، اما واقعاً چه کسی با اطمینان به‌سوی رؤیاهایش قدم برمی‌داشت؟ خب، البته به‌جز خودِ ثورو که بلند شد و رفت وسط جنگل زندگی کرد و ارتباطش را با دنیای خارج از جنگل قطع کرد تا خیلی راحت فقط سر جایش بنشیند و بنویسد و هیزم خُرد کند و ماهی بگیرد.",
    "مجلهٔ نشنال جئوگرافیک روی ویترین بود.\nدرحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "برو آخرین صفحهٔ کتاب حسرت‌ها رو نگاه کن.»\nنورا کتاب را روی زمین می‌دید. کنارش زانو زد.\n«نمی‌خوام دوباره نگاهش کنم.»\n«نگران نباش. این بار امن‌تره. فقط همون صفحهٔ آخر رو باز کن.»\nوقتی آخرین صفحه را باز کرد، یکی از آخرین حسرت‌هایش را دید که داشت آهسته‌آهسته از صفحه ناپدید می‌شد. حروف عبارت «خوب از ولتر مراقبت نکردم» یکی‌یکی از روی صفحه پاک شدند، مثل غریبه‌هایی که در مِه ناپدید می‌شوند.\nنورا پیش از آنکه اتفاق بدی بیفتد، کتاب را بست.\n«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "این زندگی‌ای نبود که خیال کرده بود.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "مادرش مثل ورزشکاران مسابقات امدادی که چوب امدادی‌شان را به نفر بعد می‌دهند، این میراث نامرئی از جنس شکست و ناامیدی را به او منتقل کرده و نورا تا مدت‌ها آن را نگه داشته بود. شاید به همین خاطر هم از خیلی چیزها دست کشیده بود؛ چون در ژنش این‌طور ثبت شده بود که باید شکست بخورد.",
    "همیشه آرزوی سفر کردن داشت، اما برای محقق کردن آرزویش کاری نمی‌کرد، جز اینکه در مجلهٔ نشنال جئوگرافیک عضو شود و گهگاهی سفری تفریحی به جزایر سیکلیدز برود.",
    "هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم.",
    "هر اتفاق شیمیایی‌ای که توی شبکهٔ عصبی‌مون رخ داد و باعث شد حسرت برای زندگی رو با مرگ اشتباه بگیریم",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«متوجه نیستی که حتی تجربه‌های بد هم فایده و هدفی دارن؟»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟",
    "می‌دانست که باید برای گربهٔ عزیزش احساس دل‌سوزی و غم بکند و واقعاً هم چنین احساسی داشت، اما باید حقیقتی را هم اعتراف می‌کرد. درحالی‌که به چهرهٔ آرام و بی‌حرکت ولتر نگاه می‌کرد و بی‌دردی‌اش را می‌دید، احساسی اجتناب‌ناپذیر در عمق دلش شکل گرفت.\nحسادت.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر. همیشه باید این رو به‌یاد داشته باشی.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "برای نخستین بار متوجه حقیقتی شد و گفت: «فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "نورا در شبکه‌های اجتماعی‌اش چرخی زد. نه پیغامی، نه نظری، نه دنبال‌کنندهٔ جدیدی، نه درخواست دوستی جدیدی. نورا مثل پادماده بود، با اندکی چاشنی بیچارگی.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن.",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»\nنورا حرف خودش را زیرلب تکرار کرد: «به شنا کردن ادامه بده.» و به این فکر افتاد که هتل هم استخر دارد یا نه.\nفیلم قطع شد و یک ثانیهٔ بعد گوشی نورا شروع به لرزیدن",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "نورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\nنورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "نورا در فیلم داشت می‌گفت: «آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»\nاین زن اصلاً چه کسی بود؟",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "وقتی آخرین صفحه را باز کرد، یکی از آخرین حسرت‌هایش را دید که داشت آهسته‌آهسته از صفحه ناپدید می‌شد. حروف عبارت «خوب از ولتر مراقبت نکردم» یکی‌یکی از روی صفحه پاک شدند، مثل غریبه‌هایی که در مِه ناپدید می‌شوند.\nنورا پیش از آنکه اتفاق بدی بیفتد، کتاب را بست.\n«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند",
    "«چرا همیشه یه نفر دیگه رو هم اونجا می‌بینیم، توی کتابخونه یا حالا هرجا؟»\nهوگو شانه بالا انداخت. «اگه آدم مذهبی‌ای بودم، می‌گفتم اون شخص خود خداست و از اونجا که خدا احتمالاً جوریه که ما نمی‌تونیم ببینیمش یا درکش کنیم، به شکل کسی درمی‌آد که توی زندگی‌مون به‌عنوان آدم خوبی می‌شناختیمش. اگه هم آدم مذهبی‌ای نبودم  که نیستم  می‌گفتم مغز انسان توانایی درک پیچیدگی تابع موج کوانتومی رو نداره و برای همین اون پیچیدگی رو به‌شکل چیزی که براش درک‌پذیر باشه ترجمه می‌کنه. مثل کتابدار توی کتابخونه یا عموی مهربون توی ویدئوکلوپ و غیره.»",
    "«چرا همیشه یه نفر دیگه رو هم اونجا می‌بینیم، توی کتابخونه یا حالا هرجا؟»\nهوگو شانه بالا انداخت. «اگه آدم مذهبی‌ای بودم، می‌گفتم اون شخص خود خداست و از اونجا که خدا احتمالاً جوریه که ما نمی‌تونیم ببینیمش یا درکش کنیم، به شکل کسی درمی‌آد که توی زندگی‌مون به‌عنوان آدم خوبی می‌شناختیمش. اگه هم آدم مذهبی‌ای نبودم  که نیستم  می‌گفتم مغز انسان توانایی درک پیچیدگی تابع موج کوانتومی رو نداره و برای همین اون پیچیدگی رو به‌شکل چیزی که براش درک‌پذیر باشه ترجمه می‌کنه. مثل کتابدار توی کتابخونه یا عموی مهربون توی ویدئوکلوپ و غیره.»",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.\nنورا می‌دانست در تمام چیزهایی که انسان‌ها می‌بینند یک‌جور ساده‌سازی رخ داده است. انسان‌ها دنیا را سه‌بعدی می‌بینند. همین هم ساده‌سازی شده است.",
    "انسان‌ها اساساً موجوداتی با ذهنیت محدودند که همه‌چیز را برای ساده شدن تعمیم می‌دهند. مغزشان در وضعیت خودکار فعالیت می‌کند و در ذهنشان خیابان‌های پرپیچ‌وخم را صاف می‌بینند. به همین خاطر هم هست که همیشه گم می‌شوند.",
    "اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "«حرفم اینه: اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "سر تکان داد. امیدوار بود بیفتد. سرش را می‌گفت. امیدوار بود روی زمین بیفتد تا دیگر هرگز مجبور نشود با غریبه‌ها مکالمه‌ای داشته باشد.",
    "اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "«کدوم حسرت از بقیه بیشتر به چشمت می‌آد؟ دوست داری کدوم تصمیم رو عوض کنی؟ می‌خوای کدوم زندگی رو امتحان کنی؟»",
    "«اوهو. واقعاً؟ فکر کنم داری یه‌کم خودت رو دست‌بالا می‌گیری، نورا.»\n«نباید بگیرم؟ منظورم اینه که همه نباید واسه خودشون ارزش قائل بشن؟ مگه اعتمادبه‌نفس داشتن چه مشکلی داره؟",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "وقتی نورا به زندگی اصلی‌اش فکر می‌کرد، مشکل اساسی و بنیادینش، همان چیزی که باعث شده بود کاملاً آسیب‌پذیر بشود، کمبود عشق بود.",
    "مهم‌ترین دلیل متفاوت بودنش نسبت به قبل هم این بود که کتاب سنگین و دردناک حسرت‌هایش سوخته و خاکستر شده بود.",
    "«احساس شادی می‌کنی، دَن؟»\n«هیچ‌کس شاد نیست، نورا.»",
    "ا اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره.",
    "«انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی.",
    "«پشیمونم که این‌قدر احساس گناهکاری کردم»،",
    "نورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    " طبیعیه که راجع به آینده‌ت نگران باشی.»",
    "کمال نتیجهٔ انتخاب خردمندانهٔ گزینه‌های مختلف بسیار بود.",
    "بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف.",
    "«ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.» شاید پایهٔ زندگی هم همین بود.",
    "وقتی این دنیا سگ دارد، چرا باید دنیای دیگری خواست؟",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "«بیا دیگه هیچ کاری نکنیم. می‌تونی همین‌طوری توی کتابخونه بمونی و زندگی‌های توی قفسه‌ها رو ببینی و هیچ‌کدوم رو انتخاب نکنی.»\nنورا حس می‌کرد که خانم الم دارد به‌طریقی به بازی‌اش می‌گیرد، اما با او همراهی کرد.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "به این فکر کرد که آیا پدرومادرش اصلاً زمانی همدیگر را دوست داشته‌اند یا صرفاً در زمان مناسب با نزدیک‌ترین فرد ممکن ازدواج کرده‌اند",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیهٔ ترمودینامیک بود. شاید حتی اصول اولیهٔ وجود.\nکارَت را ازدست می‌دهی و بعد، اتفاقات بد دیگری می‌افتد.",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "به درکی کاملاً واضح و آشکار رسید؛ برای این زندگی ساخته نشده بود.\nهر حرکتش اشتباه بود، هر تصمیمش فاجعه و هر روزش عقب‌نشینی از آن کسی که در تصوراتش از خود ساخته بود.\nشناگر، موسیقی‌دان، فیلسوف، همسر، مسافر، یخچال‌شناس، خوش‌حال، محبوب؛ هیچ‌چیز.\nحتی نتوانسته بود عنوان «صاحب گربه» یا «استاد یک‌ساعتهٔ هفتگیِ پیانو» یا «انسانی با روابط‌عمومی متوسط» را برای خود حفظ کند.",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "\n‫نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند. ",
    "مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت.",
    "بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد...",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "حسرت که آدم را ترک نمی‌کند. مثل نیش پشه‌کوره که نیست. تا ابد می‌خارد.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "نورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»\nاین حرفش درد داشت. نفس در سینهٔ نورا بند آمد.",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "«حرفم اینه: اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "بعد گوشی‌اش را زمین گذاشت و باز هم حرفی نزد.\nنورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "یاد گرفت که ازبین‌بردن پشیمانی‌ها و حسرت‌هایش درواقع راهی برای به حقیقت پیوستن آرزوهایش بود، چون هر شیوهٔ زندگی‌ای که به ذهنش می‌رسید سرانجام در جهان در حال انجام شدن بود.",
    "متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.\nنورا حدس می‌زد همین شالوده و درون‌مایهٔ اصلی افسردگی و نیز تفاوت میان ترس و ناامیدی باشد. ترس وقتی بود که وارد سردابی می‌شد و از این می‌ترسید که در پشت‌سرش بسته شود. ناامیدی وقتی هست که در پشت‌سر بسته و قفل شود.\nاما با هر زندگی‌ای که تجربه می‌کرد، چون مهارتش در استفاده از قوهٔ تخیلش بیشتر می‌شد، به‌نظر می‌رسید آن درِ استعاری باز و بازتر می‌شود. بعضی وقت‌ها کمتر از یک دقیقه و گاهی هم روزها یا هفته‌ها در زندگی‌ای می‌ماند. این‌طور به‌نظرش می‌رسید که هرچه زندگی‌های بیشتری را از سر می‌گذرانَد، کمتر در آنها احساس آرامش می‌کند.",
    "مشکل اساسی و بنیادینش، همان چیزی که باعث شده بود کاملاً آسیب‌پذیر بشود، کمبود عشق بود.",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.\nفقط کافی است چشمانمان را ببندیم و آهسته نوشیدنی روبه‌رویمان را مزه‌مزه کنیم و به صدای موسیقی گوش بدهیم؛ چون درست به‌اندازهٔ تمام زندگی‌های دیگر، در این زندگی هم کاملاً زنده‌ایم و به تمام احساسات ممکن دسترسی داریم.\nفقط کافی است خودمان باشیم.\nفقط کافی است زندگی را تجربه کنیم.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است. خاص‌ترین کشف نورا هم این بود که فهمید از بین تمام زندگی‌هایی که تجربه کرده، زندگی اصلی‌اش بزرگ‌ترین و شدیدترین تغییرات را شامل می‌شود. همان زندگی آغازین و پایانی‌اش.",
    "«خب، چی شد؟»\nنورا قصه را کوتاه کرد. «فشارش خیلی زیاد بود.»\n«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«اما هنوز نمی‌فهمم اگه می‌دونستین ولتس مُرده، واسه چی گذاشتین من برم توی اون زندگی؟ می‌تونستین بهم بگین. فقط می‌تونستین بهم بگین که صاحب بدی برای گربه‌م نبودم. چرا نگفتین؟»\n«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    ": «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "نورا شیفته‌اش شد و با هم نامزد شدند، اما ناگهان متوجه شد که نمی‌خواهد با او ازدواج کند.\nدر دل از این می‌ترسید که مثل مادرش بشود. نمی‌خواست ازدواج پدرومادرش را تکرار کند.\nهمان‌طور که به کتاب حسرت‌ها خیره شده بود به این فکر کرد که آیا پدرومادرش اصلاً زمانی همدیگر را دوست داشته‌اند یا صرفاً در زمان مناسب با نزدیک‌ترین فرد ممکن ازدواج کرده‌اند؛ مثل بازی‌ای که به‌محض تمام شدن موسیقی باید نزدیک‌ترین فرد به خودت را با دست بگیری.\nنورا هرگز دوست نداشت در آن بازی شرکت کند.\nبرتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "درحالی‌که آهنگ می‌نواخت سر برگرداند و مجله‌اش را دید  همان مجله‌ای که جو برایش خریده بود  که روی صفحه‌ای با عکس آتشفشان کراکاتوای اندونزی باز بود.\nدوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.\nنورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "زیبایی این بازی همینه دیگه، مگه نه؟ هیچ‌وقت نمی‌شه فهمید چطوری تموم می‌شه.»\nنورا لبخند زد. به تمام مهره‌هایی که برایش باقی مانده بود نگاهی انداخت و به حرکت بعدی‌اش فکر کرد.",
    "«می‌دونم که انتظار داشتین همون سخنرانی تِد رو براتون ایراد کنم و مسیر موفقیت رو نشونتون بدم، اما حقیقت اینه که موفقیت فقط یه توهّمه. همه‌ش توهّمه. منظورم اینه که، آره، چیزهایی هستن که می‌تونیم بهشون پیروز بشیم. مثلاً من ترس از صحنه دارم، اما می‌بینین که اینجا روی صحنه ایستاده‌م و دارم حرف می‌زنم. من رو ببینین... روی صحنه ایستاده‌م! یه نفر هم همین اواخر بهم گفت که مشکلم درواقع ترس از صحنه نیست، ترس از زندگیه. می‌دونین چیه؟ درست می‌گفت. چون زندگی ترسناکه، و برای این ترسناک بودن هم دلیل خوبی وجود داره. دلیلش اینه که مهم نیست کدوم شاخهٔ زندگی رو انتخاب کنیم، چون درهرصورت همون درخت فاسد و خرابیم. من می‌خواستم توی زندگی به خیلی چیزها برسم، خیلی چیزها. اما اگه زندگی‌تون خراب باشه، هر کاری هم که بکنین خراب می‌مونه. فساد و خرابی تمام درخت رو نابود می‌کنه...»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن.",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    ". اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن. تا حالا اسم عدد دانبار رو شنیدهٔ؟»\nبعد دربارهٔ مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.\nدرحالی‌که زیر نور ضعیف غذاخوری بیمارستان نشسته بودند، اَش به او گفته بود: «مثلاً توی کتاب روز رستاخیز. اگه بخونی‌ش، متوجه می‌شی جمعیت معمول یه جامعهٔ انگلیسی توی اون دوران صدوپنجاه نفر بوده. جز توی کِنت که صد نفر بوده. من هم اهل کِنتم. ژنی داریم که باعث می‌شه ضداجتماعی باشیم.»",
    "باشیم.»\nنورا جواب داده بود: «قبلاً رفته‌م کِنت و متوجه این قضیه شدم. اما از نظریه‌ت خوشم می‌آد. این تعداد آدمی رو که گفتی می‌شه توی یه ساعت توی اینستاگرام دید.»\n«دقیقاً، و این اصلاً زندگی سالمی نیست! مغزمون نمی‌تونه چنین وضعی رو تحمل کنه. برای همینه که بیشتر از هروقت دیگه‌ای به ارتباط مستقیم با آدم‌ها تمایل داریم.",
    "می‌گه که توی فیزیک کوانتوم تمام احتمالات دگرواره‌ای، همه هم‌زمان رخ می‌دن. همه با هم، توی یه مکان. برهم‌نِهی کوانتومی. گربهٔ توی جعبه هم زنده‌ست و هم مُرده. می‌تونی جعبه رو باز کنی و هم زنده ببینی‌ش و هم مُرده. اصلاً قضیه همینه، اما از یه نظر هم حتی بعد از باز کردن جعبه، گربه هنوز هم زنده‌ست و هم مُرده. تمام جهان‌ها روی همدیگه قرار دارن. مثل میلیون‌ها تصویر کشیده‌شده روی کاغذ نازک طراحی که توی یه قاب قرار گرفته‌ن و هرکدوم ذره‌ای نسبت به بقیه متفاوته. تفسیر دنیاهای چندگانهٔ فیزیک کوانتوم این‌طور می‌گه که بی‌نهایت جهان موازی منشعب از همدیگه روی هم قرار دارن. توی هر لحظهٔ زندگی‌ت داری وارد یه جهان جدید می‌شی. با هر تصمیمی که می‌گیری. باور اولیه هم این بود که نمی‌شه بین این جهان‌ها رفت‌وآمد کرد یا چیزی رو مخابره کرد، حتی بااینکه همه‌شون توی یه مکان و به‌معنای واقعی کلمه فقط چند میلی‌متر دورتر از ما دارن رخ می‌دن.»",
    "ر اتفاق شیمیایی‌ای که توی شبکهٔ عصبی‌مون رخ داد و باعث شد حسرت برای زندگی رو با مرگ اشتباه بگیریم، به‌طریقی ما رو به این وضعیت انداخت که وسطشون گیر بیفتیم.»",
    "انسان‌ها دنیا را سه‌بعدی می‌بینند. همین هم ساده‌سازی شده است. انسان‌ها اساساً موجوداتی با ذهنیت محدودند که همه‌چیز را برای ساده شدن تعمیم می‌دهند. مغزشان در وضعیت خودکار فعالیت می‌کند و در ذهنشان خیابان‌های پرپیچ‌وخم را صاف می‌بینند. به همین خاطر هم هست که همیشه گم می‌شوند.",
    "اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "ظاهراً قدرت همین بود. قدرت شهرت. مثل ستاره‌های پاپی که نورا در شبکه‌های اجتماعی دیده بود و می‌توانستند فقط یک کلمه بگویند و در جواب یک میلیون لایک و اشتراک‌گذاری نصیبشان بشود. شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "شگفت‌انگیزه که مغز چطور می‌تونه جاهای خالی‌ش رو با اطلاعات ساختگی پر کنه یا اصلاً اتفاقات رخ‌داده رو فراموش کنه.",
    "شگفت‌انگیزه که مغز چطور می‌تونه جاهای خالی‌ش رو با اطلاعات ساختگی پر کنه یا اصلاً اتفاقات رخ‌داده رو فراموش کنه.»",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«متوجه نیستی که حتی تجربه‌های بد هم فایده و هدفی دارن؟»",
    "خیلی سخت نیست که خودمان را از دریچهٔ چشم دیگران ببینیم و آرزو کنیم به همان شکلی بودیم که آنها ما را می‌بینند. حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "خیلی سخت نیست که خودمان را از دریچهٔ چشم دیگران ببینیم و آرزو کنیم به همان شکلی بودیم که آنها ما را می‌بینند. حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن. تا حالا اسم عدد دانبار رو شنیدهٔ؟»\nبعد دربارهٔ مردی به نام راجر دانبار در دانشگاه آکسفورد برایش گفت که کشف کرده بود انسان‌ها ذاتاً جوری برنامه‌ریزی شده‌اند که فقط با صدوپنجاه نفر آشنا باشند؛ چون در زمان‌های گذشته، جوامع شکارچی گردآورنده به‌طور معمول صدوپنجاه نفر عضو داشتند.",
    "درحالی‌که زیر نور ضعیف غذاخوری بیمارستان نشسته بودند، اَش به او گفته بود: «مثلاً توی کتاب روز رستاخیز. اگه بخونی‌ش، متوجه می‌شی جمعیت معمول یه جامعهٔ انگلیسی توی اون دوران صدوپنجاه نفر بوده. جز توی کِنت که صد نفر بوده. من هم اهل کِنتم. ژنی داریم که باعث می‌شه ضداجتماعی باشیم.»\nنورا جواب داده بود: «قبلاً رفته‌م کِنت و متوجه این قضیه شدم. اما از نظریه‌ت خوشم می‌آد. این تعداد آدمی رو که گفتی می‌شه توی یه ساعت توی اینستاگرام دید.»\n«دقیقاً، و این اصلاً زندگی سالمی نیست! مغزمون نمی‌تونه چنین وضعی رو تحمل کنه. برای همینه که بیشتر از هروقت دیگه‌ای به ارتباط مستقیم با آدم‌ها تمایل داریم...",
    "فلسفهٔ ارسطویی را مطالعه می‌کرد. از این حرف او که می‌گفت کمال هرگز تصادفی نیست کمی افسرده شده بود. به‌نظر ارسطو، کمال نتیجهٔ انتخاب خردمندانهٔ گزینه‌های مختلف بسیار بود. حالا هم نورا این فرصت را داشت که تمام آن گزینه‌های مختلف را امتحان کند. برایش مثل راهی میان‌بُر برای رسیدن به خِرد و شاید حتی شادی بود. حال نورا این موقعیت را نه مایهٔ عذاب، بلکه موهبتی لایق قدردانی می‌دانست.",
    "«حسرت‌ها توجهی به ترتیب گاه‌شمار نمی‌کنن و جابه‌جا می‌شن. ترتیب این فهرست‌ها همیشه در حال تغییره.»",
    "حق نداری ناامید شوی",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه",
    "یاد گرفت که ازبین‌بردن پشیمانی‌ها و حسرت‌هایش درواقع راهی برای به حقیقت پیوستن آرزوهایش بود، چون هر شیوهٔ زندگی‌ای که به ذهنش می‌رسید سرانجام در جهان در حال انجام شدن بود.",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "این فکر مثل اسپاسم ذهنی اجتناب‌ناپذیری به جانش افتاد. حسی آزاردهنده‌تر از آن که بشود تحملش کرد و قدرتمندتر از آن که بشود از چنگش گریخت.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی ",
    "اگه در زمان‌های گذشته مسیر متفاوتی رو انتخاب کرده بودین، حالا زندگی‌های دیگه‌ای رو تجربه می‌کردین. اون زندگی‌ها وجود دارن. این درخت زندگیه. مذاهب و اساطیر مختلفی دربارهٔ درخت زندگی صحبت کرده‌ن.",
    "اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن.",
    "هوگو شانه بالا انداخت. «اگه آدم مذهبی‌ای بودم، می‌گفتم اون شخص خود خداست و از اونجا که خدا احتمالاً جوریه که ما نمی‌تونیم ببینیمش یا درکش کنیم، به شکل کسی درمی‌آد که توی زندگی‌مون به‌عنوان آدم خوبی می‌شناختیمش. اگه هم آدم مذهبی‌ای نبودم  که نیستم  می‌گفتم مغز انسان توانایی درک پیچیدگی تابع موج کوانتومی رو نداره و برای همین اون پیچیدگی رو به‌شکل چیزی که براش درک‌پذیر باشه ترجمه می‌کنه. مثل کتابدار توی کتابخونه یا عموی مهربون توی ویدئوکلوپ و غیره.»",
    "نورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "دلیل تغییرش هم این بود که نورا دیگر حس نمی‌کرد فقط برای برطرف کردن آرزوها و رؤیاهای دیگر آنجاست. دیگر حس نمی‌کرد حس رضایت و خرسندی را فقط با بی‌عیب‌ونقص‌ترین دختر، خواهر، شریک زندگی، همسر، مادر، کارمند یا هرچیز دیگری جز انسانی معمولی بودن به‌دست می‌آورد. انسانی عادی که فقط اهداف خودش را دنبال می‌کند و به خودش جواب می‌دهد.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است. خاص‌ترین کشف نورا هم این بود که فهمید از بین تمام زندگی‌هایی که تجربه کرده، زندگی اصلی‌اش بزرگ‌ترین و شدیدترین تغییرات را شامل می‌شود. همان زندگی آغازین و پایانی‌اش.",
    "نورا می‌توانست تمام آن آدم‌های شگفت‌انگیز باشد و این حقیقت  برخلاف آنچه در گذشته فکر می‌کرد  برایش غم‌انگیز نبود، به‌هیچ‌وجه. الهام‌بخش بود، چون حالا می‌دانست وقتی بخواهد، چه کارهایی از عهده‌اش برمی‌آید. درضمن، زندگی‌ای هم که سپری کرده بود منطق خودش را داشت. برادرش زنده بود. ایزی زنده بود و نورا به پسربچه‌ای کمک کرده بود از خلاف دور بماند. آنچه در نظر انسان تله به‌نظر می‌رسد، درواقع فقط حقهٔ ذهن است. نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "واقعاً هم خیلی چیزها بودند که نورا به آنها نرسیده بود. حسرت‌های زیادی داشت که پیوسته توی سرش تکرار می‌شدند. توی المپیک شنا نکردم. یخچال‌شناس نشدم. همسر دَن نشدم. مادر نشدم. خوانندهٔ اصلی گروه هزارتو نشدم. موفق نشدم آدم واقعاً خوب یا شادی بشم. نتونستم از ولتر مراقبت کنم و حالا، بعد از تمام اینها، حتی نتوانسته بود بمیرد.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد. همهٔ اون زندگی‌ها هم توی کتابخونهٔ نیمه‌شب وجود دارن. همه‌شون درست به‌اندازهٔ این زندگی واقعی‌ان.»",
    "«انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام داده‌یم تغییر بدیم... اما تو دیگه توی دوران زندگی نیستی. اومدی بیرون. این موقعیت رو داری که ببینی همه‌چیز می‌تونست چطور پیش بره.»",
    "اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد. همهٔ اون زندگی‌ها هم توی کتابخونهٔ نیمه‌شب وجود دارن. همه‌شون درست به‌اندازهٔ این زندگی واقعی‌ان.»",
    "زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "کسی گفت: «شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»\n‫نورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "حس آشنایی بود؛ حس ناکاملی در همهٔ زمینه‌ه",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "کتاب زندگی تو، قانون تو",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "اگر هم تجربهٔ ناخوشایندی پیش بیاید، قرار نیست همیشه این‌طور باشد.",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت.",
    "ماهی‌ها وقتی هیچ دلیل یا انگیزه‌ای نداشته باشند افسرده می‌شوند؛ یعنی وقتی که همان‌طور توی تُنگی معمولی معلق باشند که شباهتی به هیچ‌چیز خاصی ندارد.",
    "ماهی‌ها وقتی هیچ دلیل یا انگیزه‌ای نداشته باشند افسرده می‌شوند؛ یعنی وقتی که همان‌طور توی تُنگی معمولی معلق باشند که شباهتی به هیچ‌چیز خاصی ندارد.",
    "ماهی‌ها وقتی هیچ دلیل یا انگیزه‌ای نداشته باشند افسرده می‌شوند؛ یعنی وقتی که همان‌طور توی تُنگی معمولی معلق باشند که شباهتی به هیچ‌چیز خاصی ندارد.",
    "نورا دوباره به فکر این افتاد که برادرش کجاست، اما تنِش میان جوآنا و راوی باعث می‌شد احساس کند نباید سؤالی کند که مشخصاً خودش باید جوابش را می‌دانست.",
    "اما نورا احساس تنهایی می‌کرد. آن‌قدر در فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم مطالعه کرده بود که تنهایی را بخشی بنیادین از صِرف انسان بودن در جهانی اصولاً بی‌معنا بداند. بااین‌حال از دیدن او خوش‌حال بود.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "«خیلی خب، فقط با هم مهربون باشین و... همین، مهربون باشین.",
    "‫«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. ",
    "بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "خانم الم لبخند زد. «من همونی‌ام که هستم.»",
    "هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند.",
    "دورانی که زندگی هنوز پر از احتمالات ممکن بود،",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟",
    "بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن.",
    "اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده",
    "مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...",
    "هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود",
    "«قبلاً رفته‌م کِنت و متوجه این قضیه شدم. اما از نظریه‌ت خوشم می‌آد. این تعداد آدمی رو که گفتی می‌شه توی یه ساعت توی اینستاگرام دید.»\n«دقیقاً، و این اصلاً زندگی سالمی نیست! مغزمون نمی‌تونه چنین وضعی رو تحمل کنه",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند. راستش، نورا خیلی دربارهٔ این چیزها نمی‌دانست، اما وقتی سوار آن کشتی بود، چیزی را فهمید. دریافت که پدرومادرش را بیشتر از هر زمان دیگری در عمرش دوست دارد و دقیقاً در همان لحظه آنها را کاملاً بخشید.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»\nبه‌نظر می‌آمد جو گیج شده باشد. «این دیگه از کجا اومد؟ از کسی نقل‌قول کردی؟»\n«آره. هنری دیوید ثورو، فیلسوف محبوبم.»",
    "نورا حالا سعی می‌کرد در ذهن تصور کند که پذیرفتن کامل خودش و تمام اشتباهاتی که کرده بود، تمام زخم‌ها و نشانه‌های روی بدنش، تمام رؤیاهایی که به آنها نرسیده بود یا دردهایی که حس کرده بود و تمام هوس‌ها و امیالی که سرکوب کرده بود چه احساسی خواهد داشت.",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "هوگو با حالتی خردمندانه گفت: «اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»\n«داری یکی از جملات آلبر کامو رو نقل‌قول می‌کنی.»\n«مچم رو گرفتی.»",
    "«نه. کتاب حسرت‌ها داره سبک‌تر می‌شه. حالا دیگه خیلی جاهاش سفیده... به‌نظر می‌رسه تمام زندگی‌ت داشتی حرف‌هایی رو می‌زدی که واقعاً بهشون عقیده نداشتی. این یکی از موانع توئه.»\n«موانع؟»\n«آره. خیلی مانع توی سرت داری. نمی‌ذارن حقیقت رو ببینی.»\n«حقیقتِ چی؟»\n«حقیقتِ وجودی خودت. دیگه واقعاً باید تلاشت رو بیشتر کنی تا حقیقت رو ببینی، چون مهمه.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه.",
    "تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "نورا با بدخلقی گفت: «مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«مشکلات هرکسی از نظر خودش بزرگ‌ترینه.»",
    "همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیهٔ ترمودینامیک بود. شاید حتی اصول اولیهٔ وجود.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است.",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "یاد گرفت که ازبین‌بردن پشیمانی‌ها و حسرت‌هایش درواقع راهی برای به حقیقت پیوستن آرزوهایش بود، چون هر شیوهٔ زندگی‌ای که به ذهنش می‌رسید سرانجام در جهان در حال انجام شدن بود.",
    "«بعضی‌ها هستن. خودت هم بودی. هر موقع دربارهٔ این میخونه حرف می‌زدی چشم‌هات برق می‌زد، قبل از اینکه به‌دستش بیاری. این همون زندگیه که رؤیاش رو داشتی. فقط من و این زندگی رو می‌خواستی. بااین‌حال هم به من خیانت کردی و هم همیشه حسابی مست می‌کنی. فکر می‌کنم فقط وقتی قدرم رو می‌دونستی که به‌دستم نیاورده بودی، که این واقعاً علامت خوبی نیست. پس رؤیاهای من چی می‌شن؟»",
    "«بعضی‌ها هستن. خودت هم بودی. هر موقع دربارهٔ این میخونه حرف می‌زدی چشم‌هات برق می‌زد، قبل از اینکه به‌دستش بیاری. این همون زندگیه که رؤیاش رو داشتی. فقط من و این زندگی رو می‌خواستی. بااین‌حال هم به من خیانت کردی و هم همیشه حسابی مست می‌کنی. فکر می‌کنم فقط وقتی قدرم رو می‌دونستی که به‌دستم نیاورده بودی، که این واقعاً علامت خوبی نیست. پس رؤیاهای من چی می‌شن؟»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "دیروز من مطمئن بودم که آینده‌ای ندارم و پذیرش زندگی‌ام به شکل کنونی‌اش برایم غیرممکن است. امروز همان زندگی پرآشوب و شلوغ برایم پر از امید  و احتمالات گوناگون  به‌نظر می‌رسد.\nقرار است زندگی‌ام ناگهان به‌طرز معجزه‌آسایی عاری از هرگونه درد، ناامیدی، غم، دل‌شکستگی، سختی، تنهایی و افسردگی شود؟ نه.\nآیا می‌خواهم زندگی کنم؟\nبله. بله.\nهزاران بار می‌گویم. بله.",
    "نورا فقط یک چیز را با اطمینان کامل می‌دانست. اینکه نمی‌خواست به فردا برسد. بلند شد. قلم و کاغذی پیدا کرد.\nبه این نتیجه رسید که زمان بسیار خوبی برای مردن است.\nعزیزی که این نامه را می‌بینی،\nمن موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم.",
    "«بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»",
    "نورا پرسید: «پس... واقعاً مُرده‌م؟»\nخانم الم سر تکان داد. «نه. دقیق گوش کن. بین زندگی و مرگ.» اشاره‌ای محو به انتهای راهرو و افق کرد. «مرگ اون بیرونه.»\n«خب، پس باید برم بیرون، چون خودم می‌خوام بمیرم.» نورا راه افتاد که برود.\nاما خانم الم سر تکان داد. «روند مرگ این‌طوری نیست.»\n«چرا؟»\n«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»",
    "وقتی توی دست خانم الم بود سبک‌تر به‌نظر می‌رسید، اما خیلی سنگین‌تر از آن بود که نورا فکر می‌کرد. نورا شروع به باز کردن کتاب کرد.\nخانم الم سر تکان داد.\n«همیشه باید منتظر تأیید من بمونی.",
    "شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "یادش رفته بود که در طول مدت رابطه‌شان حس شوخ‌طبعی دَن تا چه اندازه به مسخره کردن دیگران و مخصوصاً نورا بستگی داشت",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت",
    "«انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام داده‌یم تغییر بدیم... اما تو دیگه توی دوران زندگی نیستی. اومدی بیرون. این موقعیت رو داری که ببینی همه‌چیز می‌تونست چطور پیش بره.»",
    "«ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.»",
    "«این‌قدر هم به نوشیدن من گیر نده.»\n«اگه قراره نوشیدنت بهونه‌ای باشه واسه خیانت کردن، حقمه که بهش گیر بدم.»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "حسرت که آدم را ترک نمی‌کند. مثل نیش پشه‌کوره که نیست. تا ابد می‌خارد.\nخانم الم که ذهنش را خوانده بود گفت: «نه. تا ابد نمی‌خاره. دیگه از رفتارت با گربه‌ت پشیمون نیستی. از اینکه با ایزی نرفتی استرالیا هم پشیمون نیستی.»\nنورا با سر تأیید کرد. خانم الم درست می‌گفت.",
    "خانم الم گفت: «هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "پدرش از همان وقتی که رباط پایش آسیب دید و دیگر نتوانست راگبی را دنبال کند، همیشه بر این باور بود که دنیا علیه اوست. نورا هم بخشی از همان نقشهٔ دنیا بود.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "دلیل تغییرش هم این بود که نورا دیگر حس نمی‌کرد فقط برای برطرف کردن آرزوها و رؤیاهای دیگر آنجاست. دیگر حس نمی‌کرد حس رضایت و خرسندی را فقط با بی‌عیب‌ونقص‌ترین دختر، خواهر، شریک زندگی، همسر، مادر، کارمند یا هرچیز دیگری جز انسانی معمولی بودن به‌دست می‌آورد. انسانی عادی که فقط اهداف خودش را دنبال می‌کند و به خودش جواب می‌دهد.",
    "اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "خانم الم گفت: «اگه می‌خوای بالاخره زمانی توی شطرنج موفق بشی، باید یه چیزی رو درک کنی.» انگار نورا هیچ کار مهم‌تری نداشت. «چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده.",
    "ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«جالبه. نمی‌دونستم چیزی به اسم فخرفروشی میان‌حیاتی هم داریم. از دیدنت کلی چیز یاد گرفتم.»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.",
    "بعضی وقت‌ها فقط همین که حقیقتِ وجود خودت رو با صدای بلند بگی، برای پیدا کردن بقیهٔ افراد شبیه به خودت کافیه.»",
    "اصلاً انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.",
    "ذهنمون چیزی رو که درک نکنه نمی‌تونه ببینه.»",
    "«اما اینها همه‌شون زندگی‌های نمونه‌های دیگه‌ای از منن. خودِ من نیستن.»\n«آره، اما وقتی تو داری تجربه‌شون می‌کنی، خود تو هم باید عواقب کارِت رو بپذیری.»",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست",
    "توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "رو به فضای خالی اطرافش گفت: «دلم براتون تنگ شده.» انگار که روح تمام کسانی که در عمرش دوستشان داشته بود در اتاق همراهش بود.",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "یادته\nوقتی کوچیک‌تر از اون بودیم\nکه از فردا بترسیم\nیا غصهٔ دیروز رو بخوریم\nفقط\nخودمون بودیم\nو زمان فقط\nبه حالا خلاصه می‌شد",
    "«حرفم رو باور کن، نورا. اگه واقعاً نمی‌خواستی اینجا باشی، نبودی. همون اول کار که بهت گفتم.»",
    "به‌خاطر ناموفق بودنش سرزنش می‌کنه.»\n«پس تمام این ماجرا دربارهٔ برادرته؟»\n«نه. دربارهٔ همه‌چیزه. انگار نمی‌تونم جوری زندگی کنم که به کسی آسیب نزنم.»\n«خب، واقعاً هم نمی‌تونی.»",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "«مشکل تو هم اینه که بقیه رو به‌خاطر زندگی مزخرف خودت مقصر می‌دونی.»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "مسلماً هرگز نمی‌توانیم از همه‌جا دیدن کنیم و همهٔ آدم‌ها را ببینیم و وارد هر حرفه‌ای شویم، اما درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "‫«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "بعد دوباره سکوت؛ سکوتی که انگار جسم و جان داشت و در هوا حس می‌شد.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن",
    "هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی.",
    "اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "کتابخونهٔ نیمه‌شب کتابخونهٔ ارواح نیست. کتابخونهٔ اجساد هم نیست. کتابخونهٔ احتمالاته",
    "اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده",
    "تفسیر دنیاهای چندگانهٔ فیزیک کوانتوم این‌طور می‌گه که بی‌نهایت جهان موازی منشعب از همدیگه روی هم قرار دارن. توی هر لحظهٔ زندگی‌ت داری وارد یه جهان جدید می‌شی. با هر تصمیمی که می‌گیری. باور اولیه هم این بود که نمی‌شه بین این جهان‌ها رفت‌وآمد کرد یا چیزی رو مخابره کرد، حتی بااینکه همه‌شون توی یه مکان و به‌معنای واقعی کلمه فقط چند میلی‌متر دورتر از ما دارن رخ می‌دن.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "نورا آن‌قدر از تغییر ناگهانی احساساتش در همان یک لحظه ترسید که همان‌طور به لبخند زدن ادامه داد. انگار فکر می‌کرد لبخندش می‌تواند او را در همان دنیای قدیمی نگه دارد،",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه.",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "بست.\n«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "هر بلایی هم که اون حسرت‌ها سر ذهنمون آورد، هر... چطوری بگم؟ هر اتفاق شیمیایی‌ای که توی شبکهٔ عصبی‌مون رخ داد و باعث شد حسرت برای زندگی رو با مرگ اشتباه بگیریم، به‌طریقی ما رو به این وضعیت انداخت که وسطشون گیر بیفتیم.»",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "مشکل تو هم اینه که بقیه رو به‌خاطر زندگی مزخرف خودت مقصر می‌دونی.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده.",
    "درحالی‌که نورا در زندگی‌های دیگرش همیشه به‌سختی تلاش می‌کرد سرنخ‌هایی از زندگی‌اش به‌دست بیاورد و برای همین حس می‌کرد دارد نقش بازی می‌کند، اما در این زندگی متوجه شد هرچقدر بیشتر خودش را در بطن ماجرا رها کند، راحت‌تر حقایق را می‌فهمد.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.",
    "توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "«احساس شادی می‌کنی، دَن؟»\n«هیچ‌کس شاد نیست، نورا.»",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»\n«سخت به‌نظر می‌آد.»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.\nنورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "دلم برای صدات تنگ شده. می‌شه صحبت کنیم؟",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "ماهی‌ها وقتی هیچ دلیل یا انگیزه‌ای نداشته باشند افسرده می‌شوند؛ یعنی وقتی که همان‌طور توی تُنگی معمولی معلق باشند که شباهتی به هیچ‌چیز خاصی ندارد.",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "نورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "دلیل تغییرش هم این بود که نورا دیگر حس نمی‌کرد فقط برای برطرف کردن آرزوها و رؤیاهای دیگر آنجاست. دیگر حس نمی‌کرد حس رضایت و خرسندی را فقط با بی‌عیب‌ونقص‌ترین دختر، خواهر، شریک زندگی، همسر، مادر، کارمند یا هرچیز دیگری جز انسانی معمولی بودن به‌دست می‌آورد. انسانی عادی که فقط اهداف خودش را دنبال می‌کند و به خودش جواب می‌دهد.\nیک دلیل دیگرش این بود که نورا تا پای مرگ رفته و برگشته و حالا زنده بود. این هم تصمیم خودش بود.",
    "دلیل تغییرش هم این بود که نورا دیگر حس نمی‌کرد فقط برای برطرف کردن آرزوها و رؤیاهای دیگر آنجاست. دیگر حس نمی‌کرد حس رضایت و خرسندی را فقط با بی‌عیب‌ونقص‌ترین دختر، خواهر، شریک زندگی، همسر، مادر، کارمند یا هرچیز دیگری جز انسانی معمولی بودن به‌دست می‌آورد. انسانی عادی که فقط اهداف خودش را دنبال می‌کند و به خودش جواب می‌دهد.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "زیبایی این بازی همینه دیگه، مگه نه؟ هیچ‌وقت نمی‌شه فهمید چطوری تموم می‌شه",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "شاید حتی پروزاک هم برای روحیه بخشیدن به او به‌اندازهٔ کافی قوی نبود.",
    "حسرت که آدم را ترک نمی‌کند. مثل نیش پشه‌کوره که نیست. تا ابد می‌خارد",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا.»",
    "درک کرده بود که در زندگی میزان و آهنگی متفاوت از آنچه تابه‌حال می‌دانست وجود دارد و در وجودش جز انسانی نسبتاً افسرده و گهگاه ناامید، انسان دیگری هم هست. این به نورا امید و حتی احساس کاملاً درونی قدرشناسی می‌داد. قدردان از اینکه آنجا بود و می‌دانست که می‌تواند از تماشای آسمان زیبا و فیلم‌های کمدی سطحی رایان بیلی و گوش دادن به موسیقی، صدای دیگران و ضربان قلب خودش لذت ببرد.",
    "بااین‌حال همه‌چیز تغییر کرده بود.\nدلیل تغییرش هم این بود که نورا دیگر حس نمی‌کرد فقط برای برطرف کردن آرزوها و رؤیاهای دیگر آنجاست. دیگر حس نمی‌کرد حس رضایت و خرسندی را فقط با بی‌عیب‌ونقص‌ترین دختر، خواهر، شریک زندگی، همسر، مادر، کارمند یا هرچیز دیگری جز انسانی معمولی بودن به‌دست می‌آورد. انسانی عادی که فقط اهداف خودش را دنبال می‌کند و به خودش جواب می‌دهد.",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم.",
    "اگه می‌خوای بالاخره زمانی توی شطرنج موفق بشی، باید یه چیزی رو درک کنی.» انگار نورا هیچ کار مهم‌تری نداشت. «چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "وقتی نورا به زندگی اصلی‌اش فکر می‌کرد، مشکل اساسی و بنیادینش، همان چیزی که باعث شده بود کاملاً آسیب‌پذیر بشود، کمبود عشق بود. در آن زندگی حتی برادرش هم او را دوست نداشت. بعد از مرگ ولتس، دیگر هیچ‌کس را نداشت. نه او کسی را دوست داشت و نه کسی او را. خودش و زندگی‌اش پوچ شده بودند و فقط این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت و مثل مجسمه‌ای از جنس اندوه و غم می‌کوشید وانمود کند مثل تمام انسان‌های دیگر است، اما فقط در حدی که زنده بماند.",
    "پرتکلّف و ساختگیه و این‌طوری که پیداست، خیلی هم از فلسفه و ادبیات قرن هجده فرانسه خوشش نمی‌آد. خیلی متواضعه. البته خب، تا جایی که یه گربه می‌تونه متواضع",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "«با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "«و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "او را در همان دنیای قدیمی نگه دارد، دنیایی که در آن ولتس هنوز زنده بود و مردی که نورا",
    "لبخند زدن ادامه داد. انگار فکر می‌کرد لبخندش می‌تواند او را در همان دنیای قدیمی نگه دارد، دنیایی که در آن ولتس هنوز زنده بود",
    "دارد، دنیایی که در آن ولتس هنوز زنده بود و مردی که نورا قبلاً چند کتاب آهنگ گیتار",
    "دارد، دنیایی که در آن ولتس هنوز زنده بود و مردی که نورا قبلاً چند کتاب آهنگ گیتار",
    "رسید.\nدر دفتر کار کوچک و بی‌پنجرهٔ مغازه به نیل گفت:",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "گفت: «بین زندگی و مرگ یه کتابخونه هست. توی اون کتابخونه هم طبقات کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب موقعیت این رو بهت می‌ده که یکی از زندگی‌هایی رو تجربه کنی که می‌تونستی داشته باشی. تا ببینی اگه انتخاب‌های دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه موقعیت این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کار متفاوتی انجام می‌دادی؟»\nنورا پرسید: «پس... واقعاً مُرده‌م؟»\nخانم الم سر تکان داد. «نه. دقیق گوش کن. بین زندگی و مرگ.» اشاره‌ای محو به انتهای راهرو و افق کرد. «مرگ اون بیرونه.»",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "چیزی هم دراین‌باره گفت که نباید زیادی دربارهٔ علائم بیماری در گوگل جست‌وجو کند. این باعث شد دربارهٔ شبکه‌های اجتماعی صحبت کنند. اَش عقیده داشت هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای",
    "شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "هوگو با حالتی خردمندانه گفت: «اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»\n«داری یکی از جملات آلبر کامو رو نقل‌قول می‌کنی.»\n«مچم رو گرفتی.»",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«حدس زدنش سخته، نه؟ اینکه چی می‌تونه خوش‌حالمون کنه.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته با",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "«ببین، وقتی راجع به چیزهایی که نمی‌دونی نگران شدی، کار خوبی که می‌تونی بکنی اینه که چیزهایی رو که می‌دونی یاد خودت بیاری.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«زندگی پر از پدیده‌های عجیبه.»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "«من زندگی رو مطالعه می‌کنم. زندگی هم واسه خودش یه فلسفه‌ست.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "آقای بنرجی آن‌همه اصرار به ماندن در خانه‌اش را کنار بگذارد و به خانهٔ سالمندان برود؟ نورا تنها تفاوت میان این دو زندگی بود، اما مگر چه فرقی داشت؟ چه‌کار کرده بود؟ سبد خرید آنلاینش را راه انداخته بود؟ چند بار نسخه‌های دارویش را از داروخانه گرفته بود؟\nخانم الم گفته بود: هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر. همیشه باید این رو به‌یاد داشته باشی.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "ترس وقتی بود که وارد سردابی می‌شد و از این می‌ترسید که در پشت‌سرش بسته شود. ناامیدی وقتی هست که در پشت‌سر بسته و قفل شود.",
    "انگار نورا به درکی از زندگی رسیده بود و می‌دانست اگر هم تجربهٔ ناخوشایندی پیش بیاید، قرار نیست همیشه این‌طور باشد. متوجه شد دلیلش برای خودکشی نه اندوهگین و ناراحت بودن، بلکه این حقیقت است که نورا به خودش قبولانده بود راهی برای فرار از این اندوه نیست.",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "«ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.» شاید پایهٔ زندگی هم همین بود.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "ماهی‌ها وقتی هیچ دلیل یا انگیزه‌ای نداشته باشند افسرده می‌شوند؛ یعنی وقتی که همان‌طور توی تُنگی معمولی معلق باشند که شباهتی به هیچ‌چیز خاصی ندارد.",
    "«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "«هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "آنچه نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "جهان میل به آشوب و آنتروپی داشت. این از اصول اولیهٔ ترمودینامیک بود. شاید حتی اصول اولیهٔ وجود.",
    "«به‌نظر مشکل تو نه ترس از اجرا روی صحنه بود و نه ترس از ازدواج. مشکل تو ترس از زندگی بود.»",
    "عزیزی که این نامه را می‌بینی،\nمن موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. بنابراین کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد که من هم دیگر باید رویم را از دنیا بگیرم.\nاگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم، اما چنین حسی ندارم. بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد می‌کنم.\nچیزی برای ارائه ندارم. متأسفم.\nبا همدیگر مهربان باشید.\nخدانگهدار.",
    "نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "در دل از این می‌ترسید که مثل مادرش بشود. نمی‌خواست ازدواج پدرومادرش را تکرار کند.\nهمان‌طور که به کتاب حسرت‌ها خیره شده بود به این فکر کرد که آیا پدرومادرش اصلاً زمانی همدیگر را دوست داشته‌اند یا صرفاً در زمان مناسب با نزدیک‌ترین فرد ممکن ازدواج کرده‌اند",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "توماس هابز در نوشته‌هایش خاطره و قوهٔ تخیل را عملاً یکی حساب کرده بود. نورا هم از وقتی این موضوع را کشف کرد، دیگر هرگز کاملاً به خاطراتش اعتماد نکرد.",
    "توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "«پشیمونم که یاد نگرفتم چطور آدم شادتری باشم»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "«قراره چیزهای زیادی وجود داشته باشن که تو نمی‌فهمی‌شون",
    "حسابی پشیمونم که بهت نگفتم دوستت دارم.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری",
    "مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "همه‌جا مثل همدیگه‌ست و خاطرات هنوز هستن و زندگی هنوز همون گُهیه که بود.»",
    "اما شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند.",
    "نورا حالا سعی می‌کرد در ذهن تصور کند که پذیرفتن کامل خودش و تمام اشتباهاتی که کرده بود، تمام زخم‌ها و نشانه‌های روی بدنش، تمام رؤیاهایی که به آنها نرسیده بود یا دردهایی که حس کرده بود و تمام هوس‌ها و امیالی که سرکوب کرده بود چه احساسی خواهد داشت.\nپذیرفتن تمام اینها را در ذهنش تصور کرد. درست همان‌طور که طبیعت را می‌پذیرفت. همان‌طور که یخچال‌ها و طوطی‌های دریایی و آمدن نهنگ‌ها روی سطح آب را می‌پذیرفت.\nاین‌طور تصور کرد که خودش را فقط به‌عنوان یکی از عجایب جالب طبیعت ببیند. فقط حیوان باهوش عادی دیگری که نهایت تلاشش را می‌کند.\nبه همین روش، شیوهٔ آزادی را تصور کرد.",
    "«آره، همونی که گربه داشت. می‌گه که توی فیزیک کوانتوم تمام احتمالات دگرواره‌ای، همه هم‌زمان رخ می‌دن. همه با هم، توی یه مکان. برهم‌نِهی کوانتومی. گربهٔ توی جعبه هم زنده‌ست و هم مُرده. می‌تونی جعبه رو باز کنی و هم زنده ببینی‌ش و هم مُرده. اصلاً قضیه همینه، اما از یه نظر هم حتی بعد از باز کردن جعبه، گربه هنوز هم زنده‌ست و هم مُرده. تمام جهان‌ها روی همدیگه قرار دارن. مثل میلیون‌ها تصویر کشیده‌شده روی کاغذ نازک طراحی که توی یه قاب قرار گرفته‌ن و هرکدوم ذره‌ای نسبت به بقیه متفاوته. تفسیر دنیاهای چندگانهٔ فیزیک کوانتوم این‌طور می‌گه که بی‌نهایت جهان موازی منشعب از همدیگه روی هم قرار دارن. توی هر لحظهٔ زندگی‌ت داری وارد یه جهان جدید می‌شی. با هر تصمیمی که می‌گیری. باور اولیه هم این بود که نمی‌شه بین این جهان‌ها رفت‌وآمد کرد یا چیزی رو مخابره کرد، حتی بااینکه همه‌شون توی یه مکان و به‌معنای واقعی کلمه فقط چند میلی‌متر دورتر از ما دارن رخ می‌دن.»\n«پس ما چی؟ ما که داریم این کار رو می‌کنیم؟»",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "نورا همیشه با پذیرفتن خودش مشکل داشت. از زمانی که یادش می‌آمد، احساس کمبود می‌کرد. پدرومادرش هم که هر دو کمبودهای خودشان را داشتند، این احساس او را تقویت می‌کردند.",
    "کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "انسان بودن یعنی همین که پیوسته دنیای اطرافت را به‌شکل داستانی درک‌پذیر ساده کنی تا سختی نکِشی.\nنورا می‌دانست در تمام چیزهایی که انسان‌ها می‌بینند یک‌جور ساده‌سازی رخ داده است. انسان‌ها دنیا را سه‌بعدی می‌بینند. همین هم ساده‌سازی شده است. انسان‌ها اساساً موجوداتی با ذهنیت محدودند که همه‌چیز را برای ساده شدن تعمیم می‌دهند. مغزشان در وضعیت خودکار فعالیت می‌کند و در ذهنشان خیابان‌های پرپیچ‌وخم را صاف می‌بینند. به همین خاطر هم هست که همیشه گم می‌شوند.",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "لبخندهای دروغین رو کنار بذار و رو به ماه زوزه بکش.»",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "هم‌مسافت. هم‌مسافت. هم‌مسافت. نه به این ساحل نزدیک‌تر بود و نه به آن ساحل.\nنورا در بیشتر عمرش همین حس را داشت.\nگیر افتاده در وسط.",
    "خانم الم درست می‌گفت. بازی هنوز تمام نشده بود. هیچ بازیکنی نباید تا وقتی مهره‌ای روی صفحه داشت تسلیم می‌شد.",
    "«خیلی خب. به‌نظر من به جایی رسیدهٔ که دیگه به‌خاطر درخت‌های زیادِ اطرافت، جنگل رو نمی‌بینی.»",
    "«ما فقط چیزهایی رو می‌دونیم که درک می‌کنیم. هرچیزی که تجربه می‌کنیم در اصل فقط درک و تعبیر خودمون از اون چیزه. آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "تمام زندگی‌ت داشتی حرف‌هایی رو می‌زدی که واقعاً بهشون عقیده نداشتی. این یکی از موانع توئه.»\n«موانع؟»\n«آره. خیلی مانع توی سرت داری. نمی‌ذارن حقیقت رو ببینی.»\n«حقیقتِ چی؟»\n«حقیقتِ وجودی خودت. دیگه واقعاً باید تلاشت رو بیشتر کنی تا حقیقت رو ببینی، چون مهمه.»",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "شاید همهٔ زندگی‌ها همین بودند. شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "خاص‌ترین کشف نورا هم این بود که فهمید از بین تمام زندگی‌هایی که تجربه کرده، زندگی اصلی‌اش بزرگ‌ترین و شدیدترین تغییرات را شامل می‌شود. همان زندگی آغازین و پایانی‌اش.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت اس",
    "مشکلم درواقع ترس از صحنه نیست، ترس از زندگیه. می‌دونین چیه؟ درست می‌گفت. چون زندگی ترسناکه، و برای این ترسناک بودن هم دلیل خوبی وجود داره. دلیلش اینه که مهم نیست کدوم شاخهٔ زندگی رو انتخاب کنیم، چون درهرصورت همون درخت فاسد و خرابیم. من می‌خواستم توی زندگی به خیلی چیزها برسم، خیلی چیزها. اما اگه زندگی‌تون خراب باشه، هر کاری هم که بکنین خراب می‌مونه. فساد و خرابی تمام درخت رو نابود می‌کنه...»",
    "درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "حسرت خوردن برای زندگی‌هایی که تجربه‌شان نکرده‌ایم ساده است. گفتن اینکه کاش مهارت‌های متفاوتی به‌دست آورده بودیم یا به پیشنهادهای دیگری جواب مثبت داده بودیم آسان است",
    "راحت است که آرزو کنیم کاش قبلاً بیشتر تلاش می‌کردیم، اطرافیانمان را بیشتر دوست می‌داشتیم، در مسائل مالی دقت بیشتری به‌خرج می‌دادیم، محبوب‌تر می‌شدیم، در گروه موسیقی‌مان می‌ماندیم، به استرالیا می‌رفتیم، به پیشنهاد قهوه خوردن با کسی جواب مثبت می‌دادیم یا بیشتر یوگا کار می‌کردیم.",
    "دل‌تنگی برای دوستانی که نداشته‌ایم و کارهایی که نکرده‌ایم و کسی که با او ازدواج نکرده‌ایم و فرزندی که به‌دنیا نیاورده‌ایم تلاش زیادی نمی‌خواهد. خیلی سخت نیست که خودمان را از دریچهٔ چشم دیگران ببینیم و آرزو کنیم به همان شکلی بودیم که آنها ما را می‌بینند. حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.",
    ": «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن.",
    "نورا تصور می‌کرد داشتن زندگی بدون ادراک و تمام روز را در گلدان گذراندن احتمالاً راحت‌تر است.",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "دورتادورم پر بود از آدم‌هایی جز اونی که می‌خواستم ببینمش",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "شاید در بعضی زندگی‌ها آدم همان‌طور بی‌هدف سر جایش معلق می‌مانَد و هیچ انتظاری ندارد و حتی سعی نکند عوض شود. شاید بیشتر زندگی‌ها همین‌طور باشند.",
    "ماهی‌ها وقتی هیچ دلیل یا انگیزه‌ای نداشته باشند افسرده می‌شوند؛ یعنی وقتی که همان‌طور توی تُنگی معمولی معلق باشند که شباهتی به هیچ‌چیز خاصی ندارد.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره.",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "«قراره چیزهای زیادی وجود داشته باشن که تو نمی‌فهمی‌شون.»",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه",
    "نورا گفت: «خیلی خب. دوست دارم زندگی‌ای رو تجربه کنم که توش موفقم.»\nخانم الم با نارضایتی نُچ‌نُچ کرد. «به‌عنوان کسی که کتاب‌های زیادی خونده، اصلاً توی انتخاب کلماتت دقت نمی‌کنی.»\n«ببخشید؟»\n«موفقیت. این واسه‌ت چه معنایی داره؟ پول؟»\n«نه. خب، شاید. اما مشخصهٔ بارزش نیست.»\n«خب، پس موفقیت چیه؟»\nنورا اصلاً نمی‌دانست موفقیت در نظرش چیست",
    "مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "درحالی‌که به عکس سیاه‌چالهٔ روی جلد مجله خیره شده بود، متوجه شد که درواقع خودش همین است، یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرومی‌ریزد.",
    "نورا در شبکه‌های اجتماعی‌اش چرخی زد. نه پیغامی، نه نظری، نه دنبال‌کنندهٔ جدیدی، نه درخواست دوستی جدیدی. نورا مثل پادماده بود، با اندکی چاشنی بیچارگی.\nوارد اینستاگرام شد و دید که همه زندگی‌شان را ساخته‌اند، جز او. یادداشتی سریع و درهم در فیسبوک نوشت که البته دیگر خیلی از آن استفاده نمی‌کرد.",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "به‌هرحال داشتنِ زندگی جدید به آن معنا نبود که در سیاره‌ای جدید باشد.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "نورا خیلی زود متوجه شد که حسرت‌هایش از چیزهای کوچک و روزمره (پشیمونم که امروز ورزش نکردم) تا موضوعات مهم (پشیمونم که قبل از مرگ پدرم بهش نگفتم دوستش دارم) را شامل می‌شدند.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "حتی به‌نظر نمی‌آمد اهمیتی بدهد و به‌طریقی قدر دنیایی را که در آن زندگی می‌کرد بداند؛ دنیایی که نورا همیشه حسرت می‌خورد که به آن مجال پدید آمدن نداده.",
    "کتاب‌های فسلفهٔ قدیمی همچون ارواحی به‌جامانده از دوران دانشجویی‌اش، دورانی که زندگی هنوز پر از احتمالات ممکن بود، از بالای قفسه‌ها به او خیره نگاه می‌کردند.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "فکر کردن به تمام زندگی‌هایی که تجربه نمی‌کنیم می‌تونه دیوونه‌مون کنه. برای مثال، من توی بیشتر زندگی‌هام اینجا روی صحنه نایستاده‌م و دربارهٔ موفقیت سخنرانی نمی‌کنم... توی بیشتر زندگی‌هام اصلاً توی المپیک مدالی برنده نشده‌م.» یاد یکی از حرف‌های خانم الم در کتابخانهٔ نیمه‌شب افتاد. «می‌دونین، انجام یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام داده باشیم. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام دادیم تغییر بدیم...»",
    "نورا دریافت که حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»\nبه‌نظر می‌آمد جو گیج شده باشد. «این دیگه از کجا اومد؟ از کسی نقل‌قول کردی؟»\n«آره. هنری دیوید ثورو، فیلسوف محبوبم.»",
    "«و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.\nنورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "طبیعتِ خاطره همین است. نورا در دانشگاه مقاله‌ای با عنوان «اصول خاطره و تخیل هابز» نوشته بود. توماس هابز در نوشته‌هایش خاطره و قوهٔ تخیل را عملاً یکی حساب کرده بود. نورا هم از وقتی این موضوع را کشف کرد، دیگر هرگز کاملاً به خاطراتش اعتماد نکرد.",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "درحقیقت نورا همیشه احساس می‌کرد از نسل کسانی است که در تمام عمرشان حسرت خورده‌اند و امیدهایشان نابود شده و بعد همین شکست‌ها در زندگی نسل‌های بعدشان بازتاب یافته است.",
    "یادداشت یکی مانده به آخری که نورا پیش از گیر افتادن میان مرگ و زندگی نوشته بود\nدلم برای گربه‌م تنگ شده. خسته‌ام.",
    "آتشفشان\nدرک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است.",
    "دلیل تغییرش هم این بود که نورا دیگر حس نمی‌کرد فقط برای برطرف کردن آرزوها و رؤیاهای دیگر آنجاست. دیگر حس نمی‌کرد حس رضایت و خرسندی را فقط با بی‌عیب‌ونقص‌ترین دختر، خواهر، شریک زندگی، همسر، مادر، کارمند یا هرچیز دیگری جز انسانی معمولی بودن به‌دست می‌آورد. انسانی عادی که فقط اهداف خودش را دنبال می‌کند و به خودش جواب می‌دهد.",
    "نورا به این نتیجه رسید که سیاه‌چاله نیست. آتشفشان است و درست مثل آتشفشان، نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "خیلی سخت نیست که خودمان را از دریچهٔ چشم دیگران ببینیم و آرزو کنیم به همان شکلی بودیم که آنها ما را می‌بینند. حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "«شاد باش، عزیزم. ممکنه هیچ‌وقت اتفاق نیفته.»",
    "نورا با خود فکر کرد. هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاد. اصل مشکل همین بود.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم.",
    "خانم الم گفت: «هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.»",
    "اما چیزی که نورا در پانزده‌سالگی توجهی به آن نمی‌کرد این حقیقت بود که حسرت در آینده چه حسی خواهد داشت",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "نورا نُه ساعت پیش از آنکه تصمیم به مردن بگیرد، بی‌هدف در بدفورد قدم می‌زد. شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود",
    "یک گل یوکای زنگوله‌ای و سه کاکتوس کوچک توی گلدان. نورا تصور می‌کرد داشتن زندگی بدون ادراک و تمام روز را در گلدان گذراندن احتمالاً راحت‌تر است.",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه، نورا",
    "«خب، الان دیگه فکر نمی‌کنی درست از گربه‌ت مراقبت نکردی. به بهترین شکلی که می‌شد مراقب ولتر بودی. تو ازش مراقبت کردی، اون هم به همون اندازه‌ای دوستت داشت که تو دوستش داشتی. شاید هم نمی‌خواست مردنش رو ببینی، چون گربه‌ها می‌فهمن. وقتی پایان عمرشون نزدیک بشه، خیلی خوب این رو می‌دونن. رفت بیرون، چون قرار بود بمیره. خودش هم خبر داشت.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "«چون گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه",
    "غیرممکن است که در کتابخانه‌ای بایستی و دلت نخواهد کتاب‌ها را از طبقات بیرون بکِشی",
    "نورا نمی‌خواست بمیرد. نمی‌خواست در هیچ زندگی‌ای هم جز زندگی خودش باشد. همان زندگی‌ای که پر بود از پیچیدگی و دردسر، اما خب، مال خودش بود. یک زندگی پیچیده و پردردسر، اما زیبا.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "نورا خیلی زود متوجه شد که حسرت‌هایش از چیزهای کوچک و روزمره (پشیمونم که امروز ورزش نکردم) تا موضوعات مهم (پشیمونم که قبل از مرگ پدرم بهش نگفتم دوستش دارم) را شامل می‌شدند.\nحسرت‌ها ادامه‌دار بودند و پیش‌زمینه داشتند و در صفحات متعدد تکرار می‌شدند.",
    "«تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد. همهٔ اون زندگی‌ها هم توی کتابخونهٔ نیمه‌شب وجود دارن. همه‌شون درست به‌اندازهٔ این زندگی واقعی‌ان.»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "نورا پرسید: «پس... واقعاً مُرده‌م؟»\nخانم الم سر تکان داد. «نه. دقیق گوش کن. بین زندگی و مرگ.» اشاره‌ای محو به انتهای راهرو و افق کرد. «مرگ اون بیرونه.»\n«خب، پس باید برم بیرون، چون خودم می‌خوام بمیرم.» نورا راه افتاد که برود.\nاما خانم الم سر تکان داد. «روند مرگ این‌طوری نیست.»\n«چرا؟»\n«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "زندگی نورا ترکیبی از تمام سروصداهای ناموزون بود؛ قطعه‌ای که می‌توانست به اشکال زیبایی نواخته شود، اما در بدترین مسیر پیش رفت.",
    "وارد اینستاگرام شد و دید که همه زندگی‌شان را ساخته‌اند، جز او.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.",
    "کردهٔ.»\n«چه‌جور فرقی؟»\n«فقط... فرق کردهٔ.»\nوقتی وارد آسانسور شدند، جوآنا از زنی که نورا",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "برای سیلویا پلات، هستی مثل یه درخت انجیر بود و هر زندگی‌ای که می‌تونست تجربه کنه  از اون زندگی‌ای که توش ازدواج کرده و خوش‌حاله گرفته، تا اون زندگی‌ای که توش شاعر موفقی می‌شه  تمام این زندگی‌ها انجیرهای شیرین و آبدار این درخت بودن، اما اون نمی‌تونست همهٔ انجیرهای شیرین و آبدار رو مزه کنه. به همین خاطر هم به چشم خودش می‌دید که انجیرها فاسد و خراب می‌شن و ازبین می‌رن. فکر کردن به تمام زندگی‌هایی که تجربه نمی‌کنیم می‌تونه دیوونه‌مون کنه.",
    "منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "حتی آن زندگی‌ای که کاملاً پرهیجان به‌نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، درنهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی. شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدرومادر و برادرش می‌شد درواقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظارات اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "آرتور شوپنهاورِ فیلسوف در یکی از دوره‌های آرام و پرلطافت زندگی‌اش نوشته بود: «ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.» شاید پایهٔ زندگی هم همین بود.",
    "چیزی که باید به‌خاطر بسپاری اینه که این یه موقعیت کمیاب و خاصه و می‌تونیم هر اشتباهی رو که کردیم جبران کنیم و هر زندگی‌ای رو که دوست داریم تجربه کنیم، هر زندگی‌ای. بلندپرواز باش... می‌تونی هرچیزی که می‌خوای باشی. چون توی یه زندگی، دقیقاً همون آدمی هستی که توی سرت تصور می‌کنی.»",
    "هوگو با حالتی خردمندانه گفت: «اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.»",
    "زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "«زندگی الگوهای متفاوتی داره. ریتم داره. وقتی توی یه زندگی گیر افتاده باشیم، خیلی راحت ممکنه توی خیالاتمون تصور کنیم که زمان‌های غم‌انگیز یا ناراحت‌کننده یا شکست یا ترسمون نتیجهٔ بودن توی اون زندگی خاصه، که فکر کنیم همهٔ اتفاقات نتیجهٔ اون شیوهٔ خاص زندگی کردنه، نه نتیجهٔ صرفاً زندگی کردن. منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم.",
    "مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "کمال هرگز تصادفی نیست کمی افسرده شده بود. به‌نظر ارسطو، کمال نتیجهٔ انتخاب خردمندانهٔ گزینه‌های مختلف بسیار بود.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "بعضی وقت‌ها فقط همین که حقیقتِ وجود خودت رو با صدای بلند بگی، برای پیدا کردن بقیهٔ افراد شبیه به خودت کافیه.",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.",
    "«مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "نقل‌قولی از هنری دیوید ثورو. همهٔ چیزهای خوب وحشی و آزادند.",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم.",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.",
    "تا حالا شده با خودتون فکر کنین «چی شد که کارم به اینجا رسید؟» انگار که توی یه هزارتو گم شده باشین و همه‌ش هم تقصیر خودتون باشه، چون تک‌تک مسیرهای اشتباهی رو که رفتین خودتون انتخاب کردین؟ می‌دونین که راه‌های زیادی وجود داشته که می‌تونسته نجاتتون بده، چون می‌تونین صدای آدم‌هایی رو بیرون از هزارتو بشنوین که موفق شدن ازش خارج بشن و حالا دارن با هم می‌گن و می‌خندن. بعضی وقت‌ها هم از بین پرچین‌ها یک نظر اون‌ها رو می‌بینین، مثل هیبتی مات بین برگ‌ها. به‌نظر می‌آد خیلی خوش‌حالن که تونستن موفق بشن. البته شما هم ازشون متنفر نیستین، بلکه بیشتر از خودتون متنفرین که توانایی‌های اون‌ها رو نداشتین و نتونستین همهٔ مشکلات رو حل کنین. آره، تا حالا چنین فکری کردین؟ یا این هزارتو فقط برای منه؟",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "«هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "«می‌دونین، انجام یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام داده باشیم. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام دادیم تغییر بدیم...»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.» همچنین به این نتیجه رسیده بود که بخشی از این موفقیت حاصل تنهایی است. «هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "هم‌مسافت. نه به این ساحل نزدیک‌تر بود و نه به آن ساحل.\nنورا در بیشتر عمرش همین حس را داشت.\nگیر افتاده در وسط. در تقلا و تلاش فقط برای اینکه زنده بماند، درحالی‌که نمی‌دانست باید از کدام راه برود و خودش را به کدام مسیر بسپارد تا پشیمان نشود",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "آرتور شوپنهاورِ فیلسوف در یکی از دوره‌های آرام و پرلطافت زندگی‌اش نوشته بود: «ترحم و دل‌سوزی پایهٔ اصول اخلاقی است.» شاید پایهٔ زندگی هم همین بود.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»",
    "به این فکر کرد که در دنیا چند دَن هست که رؤیای چیزی را در سر می‌پرورانند و بعد که به دستش بیاورند از آن متنفر می‌شوند",
    "می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه",
    "ماهی‌ها وقتی هیچ دلیل یا انگیزه‌ای نداشته باشند افسرده می‌شوند؛ یعنی وقتی که همان‌طور توی تُنگی معمولی معلق باشند که شباهتی به هیچ‌چیز خاصی ندارد.",
    "سارتر زمانی نوشت: «زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "مشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.",
    "هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن.",
    "گفت: «مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "«می‌دونین، انجام یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام داده باشیم. هرچقدر هم که تلاش کنیم، نمی‌تونیم کارهایی رو که توی دوران زندگی انجام دادیم تغییر بدیم...»",
    "نورا خیلی زود متوجه شد که حسرت‌هایش از چیزهای کوچک و روزمره (پشیمونم که امروز ورزش نکردم) تا موضوعات مهم (پشیمونم که قبل از مرگ پدرم بهش نگفتم دوستش دارم) را شامل می‌شدند.\n‫حسرت‌ها ادامه‌دار بودند و پیش‌زمینه داشتند و در صفحات متعدد تکرار می‌شدند. ",
    " «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "درهرصورت بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی هم هست. لازم نیست تمام بازی‌ها را انجام دهیم تا بفهمیم حس برنده شدن چگونه است. لازم نیست برای درک موسیقی، تک‌تک قطعه‌های موسیقی دنیا را بشنویم. نیازی نیست انگورهای متنوع تمام تاکستان‌های دنیا را مزه کنیم تا گوارایی نوشیدنی را بفهمیم. عشق و خنده و ترس و درد ارز رایج تمام دنیا هستند.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.",
    "«نمی‌تونی بری سراغ مرگ. مرگ می‌آد سراغ تو.»",
    "هرگز اهمیت بالای چیزهای کوچیک رو دست‌کم نگیر. باید همیشه این رو به‌خاطر داشته باشی.",
    "زندگی خیلی عجیبه. اینکه ما تمام زندگی‌مون رو هم‌زمان از سر می‌گذرونیم. توی یه خط صاف. اما درواقع تصویر کامل زندگی‌مون این نیست، چون زندگی نه‌فقط کارهایی رو که انجام می‌دیم، بلکه کارهایی رو هم که انجام نمی‌دیم شامل می‌شه و هر لحظهٔ زندگی‌مون برای خودش یه‌جور... تغییره.»",
    "«زندگی در ورای نومیدی آغاز می‌شود.»",
    "اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "منظورم اینه که اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد. فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه.",
    "اما تو هم باید بدونی چی دوست داری. باید بدونی که چی رو توی موتور جست‌وجوی فرضی بنویسی. بعضی وقت‌ها هم باید چند بار امتحان کنی تا نتیجهٔ دل‌خواهت رو به‌دست بیاری.»\n«طاقتش رو ندارم. فکر نکنم بتونم این کارها رو بکنم.»\n«تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم.",
    "سرانجام در آن لحظه بود که حقیقتی شگفت‌آور بر نورا پدیدار شد:\nنمی‌خواست بمیرد.\nمشکل همین بود. در مقابل مرگ، زندگی خیلی جذاب‌تر به‌نظر می‌رسید، و اگر زندگی‌اش جذاب به‌نظر می‌رسید، چطور می‌خواست به کتابخانهٔ نیمه‌شب برگردد؟ باید از زندگی ناامید می‌شد تا بتواند برگردد و کتاب دیگری را امتحان کند، نه‌اینکه صرفاً از زندگی بترسد.",
    "هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه",
    ". فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم.",
    "شالوده و درون‌مایهٔ اصلی افسردگی و نیز تفاوت میان ترس و ناامیدی باشد. ترس وقتی بود که وارد سردابی می‌شد و از این می‌ترسید که در پشت‌سرش بسته شود. ناامیدی وقتی هست که در پشت‌سر بسته و قفل شود.",
    "«هرگز اهمیت زیاد چیزهای کوچیک رو نادیده نگیر.»",
    "دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "چیزی که باید به‌خاطر بسپاری اینه که این یه موقعیت کمیاب و خاصه و می‌تونیم هر اشتباهی رو که کردیم جبران کنیم و هر زندگی‌ای رو که دوست داریم تجربه کنیم، هر زندگی‌ای. بلندپرواز باش... می‌تونی هرچیزی که می‌خوای باشی. چون توی یه زندگی، دقیقاً همون آدمی هستی که توی سرت تصور می‌کنی.»",
    "تصور می‌کرد داشتن زندگی بدون ادراک و تمام روز را در گلدان گذراندن احتمالاً راحت‌تر است.",
    "تصور می‌کرد داشتن زندگی بدون ادراک و تمام روز را در گلدان گذراندن احتمالاً راحت‌تر است.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "«اما فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.»\nنورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "ثورو می‌گفت: «با اطمینان به‌سوی رؤیاهایت قدم بردار. آن زندگی‌ای را تجربه کن که تصور کرده‌ای.»",
    "مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد.",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است",
    "اگه می‌فهمیدیم هیچ شیوهٔ زندگی‌ای نیست که بتونه ما رو در برابر غم ایمن کنه، همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شد.",
    "توماس هابز در نوشته‌هایش خاطره و قوهٔ تخیل را عملاً یکی حساب کرده بود. نورا هم از وقتی این موضوع را کشف کرد، دیگر هرگز کاملاً به خاطراتش اعتماد نکرد.",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "«اما اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است.",
    "«معلومه که به‌خاطر امتحان‌هات نگران می‌شی، اما می‌تونی هرچیزی که دلت بخواد بشی، نورا. به احتمالات ممکن فکر کن. هیجان‌انگیزه.»\n«آره. فکر کنم همین‌طوره.»\n«تمام عمرت هنوز پیشِ روته.»\n«تمام عمرم.»\n«می‌تونی هر کاری بکنی، هرجایی زندگی کنی. مثلاً جایی که مثل اینجا این‌قدر سرد و مرطوب نباشه.»",
    "«تعداد زندگی‌هایی که می‌تونی داشته باشی به‌اندازهٔ احتمالاتیه که توی عمرت داری. توی بعضی زندگی‌ها انتخاب‌های متفاوتی می‌کنی و اون انتخاب‌ها نتایج متفاوتی رو ایجاد می‌کنن. اگه فقط یه کار رو متفاوت انجام داده بودی، داستان زندگی‌ت متفاوت می‌شد. همهٔ اون زندگی‌ها هم توی کتابخونهٔ نیمه‌شب وجود دارن. همه‌شون درست به‌اندازهٔ این زندگی واقعی‌ان.»",
    "«دانش واقعی آن است که بدانی هیچ‌چیز نمی‌دانی.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "حسرت که آدم را ترک نمی‌کند. مثل نیش پشه‌کوره که نیست. تا ابد می‌خارد.",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "نورا به او خیره شد. گویی یک لکهٔ رورشاخ بود که نورا نمی‌توانست هیچ تصویری در آن ببیند.",
    "«و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه...»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "هرچقدر مردم بیشتر در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط باشند، جامعه تنهاتر می‌شود.\nگفت: «واسه همینه که این روزها همه از همدیگه متنفرن. چون دورتادورشون پر شده از دوست‌هایی که دوست نیستن.",
    "عضوی از طبیعت بودن یعنی بخشی از میل به حیات بودن.\nاگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.",
    "«انجام دادن فقط یک کار به شکلی متفاوت معمولاً مثل اینه که همه‌چیز رو متفاوت انجام بدی.",
    "شهر در نظرش مثل خط تولید انبوهِ اندوه بود؛",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "آسمان تاریک و تاریک‌تر می‌شود\nسیاهی و کبودی در رقابتند\nاما ستاره‌ها هنوز\nبرای تو می‌درخشند",
    "«خب، اینکه می‌تونی دربارهٔ انتخاب‌هات تصمیم بگیری، اما دربارهٔ نتایجشون نه. البته هنوز هم پای حرفی که زدم هستم. انتخاب خوبی بود. فقط نتیجهٔ مطلوبی نداشت.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "اگر مدت زیادی یک‌جا بمانی، یادت می‌رود دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت.\nاما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی‌نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل‌سنگی که از صخره جدا نمی‌شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.",
    "گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "سخت بود خانم الم را با مادرش مقایسه نکند؛ مادری که با نورا جوری رفتار می‌کرد که گویی اشتباهی بود که نیاز به تصحیح شدن داشت.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "کتابخانه برایش مثل پناهگاهی کوچک از جنس تمدن بود.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است",
    "«خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره. شاید تو هم مشکلت یه کمبود باشه، نه‌اینکه صرفاً چیزی رو بخوای. شاید یه زندگی باشه که تو واقعاً دوست داشته باشی تجربه‌ش کنی.»",
    "«چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره. حتی اگه تو اون سرباز باشی ـ که همه‌مون همینیم  باید این رو به‌خاطر بسپری که مهرهٔ سرباز جادویی‌ترین مهرهٔ شطرنجه. ممکنه کوچیک و معمولی به‌نظر برسه، اما این‌طور نیست؛ چون یه سرباز هیچ‌وقت فقط سرباز نیست، مهره‌ایه که می‌تونه وزیر بشه. تنها کاری که باید بکنی اینه که به راهت ادامه بدی و بری جلو. خونه‌به‌خونه. وقتی هم به‌سمت دیگه برسی، هر قدرتی که بخوای به‌دست می‌آری.»",
    "اونی که معمولی‌ترین چیز دنیا به‌نظر می‌رسه، ممکنه درنهایت همون چیزی باشه که تو رو به موفقیت می‌رسونه. باید به پیشروی ادامه بدی.",
    "‫گفت: «بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست. توی اون کتابخونه هم قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "نورا دانش او دربارهٔ ساخت الماس را تصحیح نکرد. نگفت بااینکه زغال‌سنگ و الماس هر دو از کربن ساخته شده‌اند، زغال‌سنگ ناخالص‌تر از آن است که هر فشاری را هم که تحمل کند، بتواند به الماس تبدیل شود. آن‌طور که علم ثابت می‌کرد، اگر اولش زغال‌سنگ باشی، تا آخر زغال‌سنگ می‌مانی. شاید درس درستی که باید از زندگی می‌گرفتند همین بود.",
    " «مهرهٔ محبوب من رُخه؛ همون مهره‌ایه که همه فکر می‌کنن لازم نیست مراقبش باشن. خیلی صاف‌وصادقه. آدم حواسش رو جمع وزیر و اسب و فیل می‌کنه، چون حرکت‌های مخفی و جالب می‌کنن، اما معمولاً این رُخه که غافل‌گیرت می‌کنه. اونی که صاف‌وصادقه، هیچ‌وقت دقیقاً چیزی نیست که نشون می‌ده.»",
    "ماهی‌ها هم افسرده می‌شوند. در تحقیقات روی گورخرماهی، با ماژیک خطی افقی دورتادور وسط تُنگِ ماهی کشیدند. ماهی‌های افسرده زیر خط می‌ماندند، اما با دادن کمی پروزاک۵۵ به همان ماهی‌ها، از خط عبور می‌کردند و بالا می‌رفتند تا به بالای تنگ می‌رسیدند و با شور و هیجان این‌سو و آن‌سو می‌رفتند.\n‫ماهی‌ها وقتی هیچ دلیل یا انگیزه‌ای نداشته باشند افسرده می‌شوند؛ یعنی وقتی که همان‌طور توی تُنگی معمولی معلق باشند که شباهتی به هیچ‌چیز خاصی ندارد.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "خانم الم در این مدت تفسیر خودش را ارائه داد. «اول هر بازی، هیچ قدرت تغییری وجود نداره. فقط به یه شکل می‌شه مهره‌ها رو روی صفحه چید. بعد از شش حرکت اول، نُه میلیون مسیر احتمالی برای بازی وجود داره و بعد از هشت حرکت، دویست‌وهشتادوهشت میلیارد موقعیت مختلف. احتمالات همین‌طوری بیشتر و بیشتر می‌شن. روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»\nدرنهایت نورا بازی را برد.",
    "شهرت تمام‌وکمال یعنی وقتی به جایی برسی که با کمترین تلاش بتوانی قهرمان، نابغه، یا حتی خدا به‌نظر برسی. اما نکتهٔ منفی‌اش هم پرخطر بودنش بود، چون درست به همان سادگی می‌شد مثلاً به جایگاه شیطان، شرورِ داستان یا صرفاً موجودی بی‌شعور نزول کرد.",
    "«دلم برات تنگ شده، نورا. خیلی با هم خوش می‌گذروندیم. اما خب، زندگی جز رابطهٔ خیلی خوب، چیزهای دیگه هم می‌خواد.»",
    "«من زندگی رو مطالعه می‌کنم. زندگی هم واسه خودش یه فلسفه‌ست.»",
    "عجیبه که وقتی زندگی‌ت عوض می‌شه، آدم‌های اطرافت هم چقدر رفتار متفاوتی از خودشون نشون می‌دن. فکر کنم بهای شهرت همینه.»",
    "خانم الم گفت: «اگه می‌خوای بالاخره زمانی توی شطرنج موفق بشی، باید یه چیزی رو درک کنی.» انگار نورا هیچ کار مهم‌تری نداشت. «چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهرهٔ سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده. اگه یکی از بازیکن‌ها فقط یه سرباز و شاه داشته باشه و بازیکن دوم تمام مهره‌هاش رو داشته باشه، باز هم بازی هنوز ادامه داره.",
    "روش‌های مختلف شطرنج بازی کردن از تعداد اتم‌های جهان هم بیشترن. واسه همین همه‌چیز می‌تونه به‌هم بریزه و شلخته بشه. نه‌فقط هم یک راه درست، که راه‌های بسیار زیادی وجود دارن. توی شطرنج هم مثل زندگی واقعی، احتمالات پایهٔ همه‌چیزه. هر امید، هر رؤیا، هر حسرت و هر لحظهٔ زندگی.»",
    "دوگانگی وجودی آتشفشان‌ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی‌اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ درمی‌آید و در گذر زمان خُرد و به خاکی غنی و حاصل‌خیز تبدیل می‌شود.",
    "هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه...",
    "«لازم نیست زندگی رو درک کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "نورا در شب‌هایی که دچار افسردگی و تمایل به خودکشی می‌شد، فکر می‌کرد مشکلش همان تنهایی است، اما دلیلش درواقع این بود که تنهایی‌اش تنهایی حقیقی نبود. ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "«فکر کنم تصور اینکه همیشه راه‌های آسون‌تری هست راحته، اما شاید هیچ راه آسونی وجود نداشته باشه و همهٔ راه‌ها معمولی باشن. توی یه زندگی ممکن بود من ازدواج کرده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود فروشندهٔ مغازه باشم. ممکن بود به پیشنهاد یه مرد بامزه برای خوردنِ قهوه جواب مثبت داده باشم. توی یه زندگی دیگه ممکن بود در حال تحقیق دربارهٔ یخچال‌های قطب شمال باشم. توی یه زندگی ممکن بود قهرمان شنای المپیک باشم. کی می‌دونه؟ هر ثانیهٔ روز داریم وارد یه جهان جدید می‌شیم. همهٔ وقتمون رو هم صرف آرزوی داشتنِ یه زندگی متفاوت یا مقایسهٔ خودمون با بقیه و همین‌طور نمونه‌های دیگهٔ خودمون توی زندگی‌های دیگه می‌کنیم، درحالی‌که هر زندگی‌ای شامل حدی از خوبی و حدی از بدیه.»",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.",
    "«هرگز همراهی ندیدم که به‌اندازهٔ تنهایی بتواند با انسان همراه شود.»",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.\nپس بیایید با آدم‌هایی که در این زندگی با ما شریکند مهربان باشیم. بیایید گهگاهی سرمان را بالا بیاوریم، چون هرکجا که باشیم، آسمان بالای سرمان بی‌انتهاست.",
    "«آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است».",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد",
    "هرگز نمی‌توانم تمام کسانی باشم که دلم می‌خواهد، نمی‌توانم تمام زندگی‌هایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچ‌گاه نمی‌توانم تمام مهارت‌های موردعلاقه‌ام را فرابگیرم. چرا چنین می‌خواهم؟ می‌خواهم زندگی کنم و از تمام گونه‌ها و حالت‌ها و شکل‌های تجارب جسمی و ذهنی ممکن در زندگی‌ام لذت ببرم.",
    "هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو ازبین ببری، کاری متفاوت از اونچه کردهٔ، انجام می‌دادی؟»",
    "لحظات خوش هم اگر به‌اندازهٔ کافی مهلت داشته باشند، می‌توانند به درد تبدیل بشوند.",
    "اما نورا احساس تنهایی می‌کرد. آن‌قدر در فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم مطالعه کرده بود که تنهایی را بخشی بنیادین از صِرف انسان بودن در جهانی اصولاً بی‌معنا بداند.",
    "آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.»",
    "فقط وقتی قدرم رو می‌دونستی که به‌دستم نیاورده بودی، که این واقعاً علامت خوبی نیست. پس رؤیاهای من چی می‌شن؟»",
    "فقط وقتی قدرم رو می‌دونستی که به‌دستم نیاورده بودی، که این واقعاً علامت خوبی نیست. پس رؤیاهای من چی می‌شن؟»",
    "مرگ هم دقیقاً نقطهٔ مقابل امکان و احتماله.",
    "«دیدی؟ گاهی حسرت‌هامون هیچ ریشه‌ای در واقعیت ندارن. بعضی وقت‌ها حسرت‌ها...» دنبال واژهٔ مناسبی برای آن گشت و پیدایش کرد. «یه مشت حرف مفتن.»",
    "«باید زندگی‌ای رو انتخاب کنی که توش در شادترین حالتی، وگرنه خیلی زود دیگه قدرت انتخابی نخواهی داشت.",
    "من موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را ازدست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت.",
    "فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.",
    "‫برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.» ",
    "فقط باید بفهمیم که غم هم در عمل بخشی از ذاتِ شادیه. نمی‌شه شادی رو داشت و غم رو نداشت. البته هر دوی اینها برای خودشون حد و اندازه‌ای دارن، اما هیچ زندگی‌ای وجود نداره که توش بتونیم تا ابد غرق شادی محض باشیم. تصور اینکه چنین زندگی‌ای وجود داره، فقط باعث می‌شه توی زندگی فعلی‌مون بیشتر احساس غم کنیم.»",
    "ر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل می‌شه. بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستن و بعضی کوچیک. اما هر بار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه. تغییری جبران‌ناپذیر که به‌نوبهٔ خودش موجب تغییرات دیگه‌ای می‌شه. این کتاب‌ها دریچه‌ای هستن به تمام زندگی‌هایی که تو می‌تونستی تجربه کنی.»",
    "اگه همیشه دنبال معنای زندگی بگردی، هرگز زندگی نمی‌کنی.",
    "هوگو حالا به او نزدیک شده بود. در نظر نورا رفتار او به یک اندازه آزاردهنده و جذاب بود. تکبر و همچنین صمیمیتی داشت که باعث می‌شد بسته به شرایط، نورا بخواهد هم به او سیلی بزند و هم ببوسدش.",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "حالا هم من و تو ذره‌های معلق توی کیهان هستیم که ممکنه یه روز دوباره توی شَتو مارمونت۱۲۷ به هم برسیم..",
    "ذهن انسان وامانده از دیگران در شهری شلوغ، میل زیادی به برقراری ارتباط دارد؛ چراکه فکر می‌کند ارتباطات انسانی هدف نهایی‌اند. اما در طبیعت محض  یا آن‌طور که ثورو خطابش می‌کرد، «داروی حیات‌بخش طبیعت»  تنهایی شکل دیگری به خود می‌گیرد. برای خودش به نوعی ارتباط تبدیل می‌شود. ارتباطی میان فرد و دنیا، و میان فرد و خودش.",
    "«و... مسئله اینه که... اینکه... مسیری که ما به‌عنوان مسیر موفقیت نگاهش می‌کنیم درواقع مسیر موفقیت نیست؛ چون بیشتر مواقع تفکر ما دربارهٔ موفقیت به یک ایدهٔ خارجی مسخره از حس پیروزی خلاصه می‌شه، مثل یه مدال المپیک، یه شوهر ایدئال یا یه حقوق خوب. همهٔ ما هم این حدوحدود رو داریم و سعی می‌کنیم بهش برسیم. درحالی‌که موفقیت چیزی نیست که بشه اندازه‌ش گرفت. زندگی مسابقه نیست که بتونیم توش برنده بشیم. درواقع همه‌ش... مزخرفه..",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.",
    "آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد؛ آن چیزی مهم است که می‌بینی.",
    "نورا برای شاد بودن به تاکستان یا غروب آفتاب کالیفرنیا نیاز نداشت. حتی خانه‌ای بزرگ و خانواده‌ای فوق‌العاده هم لازم نداشت. فقط نیاز داشت که بداند پتانسیل رسیدن به خیلی چیزها را دارد و چقدر هم که پتانسیل داشت. نمی‌دانست چرا قبلاً متوجهش نشده بود.",
    "حسرت خوردن و تا ابد در حسرت غرق شدن آسان است.\nمشکل اصلی حسرتِ زندگی‌هایی نیست که تجربه‌شان نکرده‌ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حسرت است که باعث می‌شود درخودچروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگ‌ترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.\nما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، وضعیت بهتر می‌شد یا بدتر. بله، زندگی‌های متفاوت هم وجود دارند، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید رویش تمرکز کنیم.",
    "همه‌شون هم شدیداً آرزوی این رو داشتن که تصمیم‌های متفاوتی می‌گرفتن. حسرت داشتن. بعضی‌هاشون فکر می‌کردن اگه بمیرن، بهتره، اما هم‌زمان دوست داشتن به شکل دیگه‌ای از خودشون زندگی کنن.»\n«زندگی شرودینگری. هم زنده و هم مُرده، البته توی ذهن خودت.»",
    "«سرکشی بنیاد حقیقیِ آزادیه. سرنوشت فرمان‌بَرها اینه که درنهایت بَرده بشن.»",
    "شگفت‌انگیزه که مغز چطور می‌تونه جاهای خالی‌ش رو با اطلاعات ساختگی پر کنه یا اصلاً اتفاقات رخ‌داده رو فراموش کنه",
    "اگر کمی طاقت می‌آورد و می‌ماند، زندگی خیلی ساده می‌توانست با اتفاقاتش دیدگاهش را به همه‌چیز عوض کند.",
    "می‌توانی در بهترین رستوران‌ها غذا بخوری، هر کار لذت‌بخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست‌هزار نفر آهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون‌ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچک‌ترین معنایی ندارد.",
    "فشار ما رو می‌سازه. اولش زغال‌سنگ هم که باشی، با زیر فشار قرار گرفتن تبدیل به الماس می‌شی.",
    "احساس می‌کرد ذهنش مثل هم‌نوازی «طوفان و طغیان» شلوغ و پرهیاهو شده، گویی روح آهنگ‌سازی آلمانی توی سرش گیر افتاده و دارد آشوب و طغیان برپا می‌کند.",
    "«قبلاً می‌خواستی بمیری، اما دیگه نمی‌خوای.»\nنورا متوجه شد خانم الم تا حد زیادی به درک یک نکته نزدیک شده، اما نه تمام آن. «خب، هنوز هم فکر می‌کنم زندگی واقعی‌م ارزش زنده موندن نداره. درواقع تجربه‌ای که الان داشتم هم همین نتیجه‌گیری رو بهم اثبات کرد.»",
    "«آره، اما وقتی تو داری تجربه‌شون می‌کنی، خود تو هم باید عواقب کارِت رو بپذیری.»\n«خب، اگه بخوام راستش رو بگم، به‌نظرم این قانون خیلی مسخره‌ست.»",
    " «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است»",
    "حس گردشگری را داشت که ارز ناآشنای محل مسافرت را در دست دارد و نمی‌داند باید چقدر انعام بدهد.",
    "نورا درحالی‌که به زمینِ سنگیِ زرد و قهوه‌ای کتابخانه خیره شده بود، به خرس قطبی فکر کرد. «نزدیک بود کُشته بشم.»",
    "«ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.»",
    "گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه،",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن. سرت رو بنداز پایین. استقامتت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده...»",
    "«آدم‌های بااستقامت نسبت به بقیه تفاوت ذاتی خاصی ندارن. تنها تفاوتشون اینه که هدف مشخصی توی ذهنشون دارن و می‌خوان که به اون هدف برسن. توی دنیایی که سرتاسر پر شده از عوامل حواس‌پرتی، داشتن استقامت ضروریه. این توانایی باعث می‌شه وقتی بدن و ذهنت به منتهای تحملشون رسیدن، طاقت بیاری، سرت رو پایین بندازی و توی خط خودت شنا کنی؛ بدون اینکه اطرافت رو نگاه کنی و نگران این باشی که چه کسی ممکنه ازت جلو بزنه...»",
    "ثورو در کتاب والدن نوشته بود: «اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "«من هم از دیدنت خوش‌حالم.» اما ابروهای درهم‌فرورفته‌اش که خوش‌حالی‌اش را نشان نمی‌دادند.",
    "«من هم از دیدنت خوش‌حالم.» اما ابروهای درهم‌فرورفته‌اش که خوش‌حالی‌اش را نشان نمی‌دادند.",
    "انگار ذهنش داشت خودش را بالا می‌آورد.",
    "و بذارم مشتری‌ها رو با قیافهٔ افسرده‌ت فراری بدی.»",
    "د). «فکر کنم افسرده‌ست.»",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید",
    "برتراند راسل می‌نویسد: «ترس از عشق همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد مرده‌ای بیش نیست.» شاید مشکل نورا همین بود. شاید فقط از زندگی کردن می‌ترسید. اما برتراند راسل بارها ازدواج کرده بود و روابطی خارج از ازدواج داشت، بنابراین شاید نصیحتش در این مورد چندان معتبر نبود.",
    "خواستن؛ کلمهٔ جالبیه. کمبود رو نشون می‌ده. گاهی اگه یه کمبود رو با چیز دیگه‌ای پر کنیم، اون میل و خواستنمون هم به‌کل ازبین می‌ره.",
    "حس گردشگری را داشت که ارز ناآشنای محل مسافرت را در دست دارد و نمی‌داند باید چقدر انعام بدهد.",
    "«اگر کسی در مسیر رؤیاهایش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی‌ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیرمنتظره خواهد رسید.»",
    "شاید کاملاً مطمئن نباشم که چه چیزی برایم جذاب است، اما کاملاً می‌دانم که چه چیزی برایم جذابیت ندارد.",
    "چیزی که یاد گرفتم\n(به قلم آنکه کسی نیست، اما همه‌کس بوده است)",
    "بلندپرواز باش... می‌تونی هرچیزی که می‌خوای باشی. چون توی یه زندگی، دقیقاً همون آدمی هستی که توی سرت تصور می‌کنی",
    "آدم‌ها هم مثل شهرند. نمی‌شود به‌خاطر چند بخش کمتر جذابشان، به‌کل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمی‌آید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچه‌های فرعی تاریک و خطرناک، اما بخش‌های خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند می‌کند.",
    "«اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاده، همیشه شکست می‌خوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به‌نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخهٔ خودت باشی. از خودت بودن استقبال کنی. تشویقش کنی. دوستش داشته باشی. برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی. وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی می‌کنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون درواقع حسادتن و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌ن.",
    "یکی از قوانین زندگی همین بود. هرگز نباید به کسی که مشتاقانه با کارگران خدماتی کم‌درآمد بدرفتاری می‌کند اعتماد کنی",
    "نورا در روابط انسانی سه نوع سکوت می‌شناخت. یکی سکوتی که از بی‌اعتنایی و درعین‌حال پرخاش نشئت می‌گیرد، یکی سکوتی که می‌گوید ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم و دیگری سکوتی که ظاهراً ادواردو و نورا بین خودشان ساخته بودند. سکوتی که از سر بی‌نیازی به صحبت ایجاد می‌شد. سکوتِ پیش هم بودن. درست همان‌طور که آدم می‌توانست در تنهایی ساکت بماند و مشکلی نداشته باشد.\nبااین‌حال نورا دوست داشت حرف بزند.",
    "«مشکل اینجاست که اصلاً زندگی رو درک نمی‌کنم.»\n«لازم نیست درکش کنی. فقط باید اون رو زندگی کنی.»",
    "هیچ‌وقت احتمالات پیشِ روت تموم نمی‌شن",
    "برای همه‌چیز بودن لازم نیست همه‌چیز را تجربه کنیم، چون همین حالا هم بی‌پایان هستیم. تا زمانی که زنده‌ایم، بی‌نهایت احتمال متفاوت برای زندگی آینده پیشِ رویمان است.",
    "باید می‌ماند و آن سرزمین بایر را آباد می‌کرد.\nمی‌توانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.",
    "حتی اگر در زندگی تا جایی که می‌تواند هم راست‌گو باشد، مردم فقط آن حقیقتی را می‌بینند که با واقعیت خودشان بیشترین هم‌خوانی را داشته باشد. همان‌طور که ثورو می‌گفت، «آنچه که نگاهش می‌کنی اهمیتی ندارد، آنچه که می‌بینی مهم است»."
  ],
  "wikiQuotes": []
}