{
    "bookName": "دانشکده مرده ها",
    "taaghcheId": 269752,
    "taaghcheQuotes": [
        "«سال‌اولی هستی؟»\nنه، محض خوشگذرونی اومدم تو دانشکدۀ پزشکی یه دور بزنم.\nگفتم: «آره.»",
        "برای شروع، او بیش‌ازحد خوش‌تیپ است. پسرهایی مثل او روی مخم هستند، چون فکر می‌کنند هدیه‌ای از سوی خدا به جهان هستند. اگر روزی بخواهم ازدواج کنم، حتماً مردی را انتخاب می‌کنم که خیلی زشت باشد و بداند دنیا چطور می‌تواند آدم را زیر پایش له کند.",
        "می‌تونید این‌جوری هم کدگذاریش کنید واسه خودتون: گاهی گابریل در داراب فانوس گدایی می‌کند!»\nحداقل این‌بار کدگذاری‌اش به مسائل خاص مربوط نمی‌شد.\nویکتور به بینی‌اش چین انداخت و گفت: «داراب دیگه کجاست؟»\nماریسا گفت: «احتمالاً تو استرالیا باشه.»\nدکتر کانلن صبورانه گفت: «درواقع، داراب یه شهره توی ایران.»\nماریسا گفت: «کسی اسم داراب رو شنیده بود؟",
        ". او احمق‌ترین دانشجوی کلاسمان بود. چند روز پیش که داشتیم یک جسد دیگر را بررسی می‌کردیم، به من گفت: «فکر کنم این‌یکی هیسترکتومی کرده باشه... چون نمی‌بینم رحِمی داشته باشه.» مجبور شدم به او بگویم که جسدی که داریم تشریح می‌کنیم متعلق به یک مرد است... میسون که مکالمه‌مان را شنیده بود، نمی‌توانست جلوی خنده‌هایش را بگیرد.",
        "شاید بهتر بود به اتاقم برگردم و حداقل رژ بزنم. مطمئناً اگر برمی‌گشتم، از انجام این کار منصرف می‌شدم. اوه، خدای بزرگ، ترسناک است. چطور می‌توان مخ یک پسر را زد؟",
        "از آنجا به بعد، به‌ندرت می‌توانستم سرم را از او برگردانم و خیره نگاهش نکنم. سعی می‌کردم دستم رو نشود، اما لعنتی... بدجور درگیرش شده بودم.",
        "حدودی اطمینان دارم که پسرهای جذابْ کمی از خودشان نجابت نشان می‌دهند، دلیلش هم فقط این است که تجربۀ زیادی دارند.",
        "و بعد، نمی‌دانم چطور شد که... عاشقش شدم.",
        "یک خبر فوری: دانشکدۀ پزشکی واقعاً سخت است.",
        "مگنوم شش گلوله می‌خورد، و من تا اینجا دوتای آن‌ها را استفاده کرده بودم. و این یعنی هنوز چهار گلولۀ دیگر در خشابش باقی مانده بود.\nو تا زمانی که همۀ شاهدان احتمالی این صحنه هنوز زنده بودند، از آنجا جم نمی‌خوردم.",
        "آدم‌ها می‌تونن خیلی کارها با زندگی‌شون بکنن. طبیعیه گاهی به این فکر کنیم که اگه مسیر دیگه‌ای رو انتخاب می‌کردم، چه اتفاقی می‌افتاد. ولی من از کاری که می کنم راضی‌ام، و این به نظر من مهم‌ترین چیزه.",
        "او تمام عمرش را با همین تکبر احمقانه زندگی کرده و هیچ‌وقت فرصت نکرده تواضع را یاد بگیرد.",
        "مسئله این است که من خودم تنهایی را بیشتر می‌پسندم. فعالیت‌های انفرادی را بیشتر ترجیح می‌دهم و از اینکه مجبور شوم یک فعالیت انفرادی را به‌صورت گروهی انجام بدهم، به‌شدت متنفرم. مطالعه‌کردن یک فعالیت انفرادی است.",
        "دلم نمی‌خواست چنین مرگی داشته باشم. نباید زندگی‌ام این‌گونه به پایان می‌رسید. من کارهای بد زیادی در زندگی‌ام انجام داده بودم، اما مطمئن بودم حقم چنین چیزی نبود.",
        "امکان ندارد پایم را در اتاق بگذارم و چیزی را لگد نکنم.",
        "نمی‌دانستم چه بگویم. راستش را بخواهید، دلم می‌خواست از روی میز بپرم و یک بوسۀ آبدار و جانانه نثار صورت استادم بکنم. اما این کار خیلی زشت و ناشایست به نظر می‌رسید.",
        "«چیز خاصی ذهنت رو به خودش مشغول کرده؟»\nبله، همه‌چیز.",
        "شاید هیچ‌وقت رابطۀ من و مت به جایی نمی‌رسید، اما دیگر برایم مهم نبود. فقط می‌خواستم در همان لحظه با او باشم... فقط همین برایم اهمیت داشت.",
        "باید جسور باشی. مردهای خوب همیشه آخر کار از راه می‌رسن! تو خوب نباش",
        "آهسته گفتم: «دوستت دارم.» سپس درِ دفترش را باز کردم و از آنجا بیرون رفتم.",
        "مطمئناً دیگر قابل اعتماد نبود. و این یعنی من دیگر کسی را نداشتم که به او اعتماد کنم.\nفقط می‌توانستم به خودم اعتماد کنم.",
        "یعنی تقصیر من است که خیلی‌ها سعی می‌کنند روی اعصابم باشند؟",
        "من هیچ‌وقت نتونستم با آدم‌های هم‌سن خودم ارتباط برقرار کنم. به همین دلیل هم هست که هیچ دوستی توی کلاس ندارم.»",
        "این مسافت طولانی خیلی اذیتم می‌کرد. انتظار نداشتم تا این اندازه... دور به نظر برسد.",
        "چون ریچل را دوست داشتم، راحت‌تر می‌توانستم حرف‌هایش را باور کنم. حتی وقتی از او متنفر بودم، باز هم دوستش داشتم.",
        "از آنجا به بعد، به‌ندرت می‌توانستم سرم را از او برگردانم و خیره نگاهش نکنم. سعی می‌کردم دستم رو نشود، اما لعنتی... بدجور درگیرش شده بودم.",
        "اگر او روزی می‌فهمید من چه‌کاری انجام داده‌ام، همه‌چیز تمام می‌شد. اما آن روز هیچ‌وقت قرار نبود فرا برسد.",
        "اما فکرکردن به این «کاش‌ها» دیگر فایده‌ای نداشت.",
        "زمانی یک نفر به من گفت: بهتر است با کسی مطالعه کنی که نسبت به تو بیشتر در جریان مطالب است.",
        "بسه دیگه حرومزاده، امتحان رو شروع کن.",
        "بیست‌ودو سالم بود. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم در آن سن بسیار خام بوده‌ام؛ آن‌قدر خام که تعجب می‌کنم چطور اجازه داشتم مستقل شوم، قبض‌هایم را خودم پرداخت کنم، و تصمیم‌های مهم زندگی‌ام را بگیرم. من در آن سن احمق بودم.‌ البته اقتضای آن سن همین است؛ انسان در آن برهه از عمرش قضاوت درستی ندارد. در این سن، هنوز ملین‌سازی بخش قدامی مغر به‌طور کامل انجام نشده است."
    ]
}